باز و یسته کردن سایدبار
  1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

درختی که سکه طلا میدا د

شروع موضوع توسط BAHRAM3 ‏Aug 14, 2011 در انجمن داستان کوتاه

  1. آفلاین

    BAHRAM3 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 22, 2011
    ارسال ها:
    6,666
    تشکر شده:
    8
    امتیاز دستاورد:
    0
    شغل:
    كارشناس مخابرات
    محل سکونت:
    تهــــران
    روزی روزگاری دو مرد در بیابانی به هم رسیدند.یکی از آنها وزیر شاه بود و دیگری یک مرد معمولی.آنها با هم همراه شدند و همینطور که در بیابان می رفتند،کوزه ی طلایی پیدا کردند.
    وزیر گفت : این کوزه مال من است.
    مرد معمولی گفت: نه.من پیدایش کردم .
    و همین شد که بین آندو بر سر تصاحب کوزه دعوای سختی در گرفت.
    وزیر گفت : من وزیر شاه هستم و اگر این کوزه را به من ندهی،به شاه خواهم گفت و او ترا زندانی خواهد کرد.
    مرد ترسید و کوزه را به وزیر داد.اما شب که شد،کوزه را دزدید وآنرا به خانه برد و در باغچه اش پنهان کرد.ریشه های افشان درخت،خود را به طلاها رساندند و آن را به آوندها منتقل کردند.بهار که شد،درخت میوه طلایی داد . خبر درخت میوه طلایی در شهر پیچید و به گوش وزیر رسید. وزیر از روی حسادت موضوع را به شاه گفت و شاه خانه مرد را از او گرفت و آنرا به باغی بزرگ تبدیل کرد.او هیچکس،حتی وزیر را به باغ راه نمی داد. وزیر که از کارش پشیمان شده بود به نزد مرد آمد و با او مشورت کرد که چه کنند تا باغ و درخت را از شاه پس بگیرند.آنها به بیابان برگشتند و شروع به کندن محلی که کوزه را در آن پیدا کرده بودند،کردند.
    آنقدر گودال راکندند تا به یک مدال طلایی رسیدند.مدال را که از زمین برداشتند،درخت میوه طلایی خشک شد و دیگر میوه نداد.اما آندو متوجه شدند که خودشان در داخل چاله ای که کنده اند ، زندانی شده اند.
    شاه که متوجه شد درختش دیگر میوه طلا نمی دهد و وزیرش نیز مدتی است که گم شده است،فهمید که باید همه ماجرا زیر سر وزیر باشد. دستور داد که همه دشت و بیابان را بگردند و وزیر را پیدا کنند.مامورین، وزیر را درون چاله یافتند و خبر را به شاه رساندند.شاه به نزد وزیر آمد و همینکه مدال طلا را در دست او دید،خودش را به درون چاله انداخت تا آنرا از وزیر بگیرد.اما او هم در چاله اسیر شد.آنها هرچه تقلا کردند و بالا و پایین پریدند،نتوانستند از چاله خارج شوند.آنها مجبور شدند سالهای سال در همان چاله بمانند و به درختی که سکه طلا می داد فکر کنند


    تكناز

     
موضوعات مشابه با: درختی میدا
انجمن عنوان تاریخ
داستان کوتاه پیامبری و درختی و شهیدی ‏Sep 3, 2011
داستان کوتاه میداس ‏Aug 29, 2013
داستان کوتاه اگر میدانستم.........گابریل گارسیا مارکز ‏Jun 12, 2012
داستان کوتاه کاش آنروز غرورم اجازه میداد ومیگفتم :تو خودت تمام زندگیمی .. ‏Apr 21, 2012
داستان کوتاه خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. ‏Feb 9, 2012
داستان کوتاه حکایت میدان جنگ ‏Aug 14, 2011
داستان کوتاه در قدبم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را میدانست ‏Jul 7, 2011
داستان کوتاه شما از کجا میدانید؟!!!!!!!!!!!!!!!1 ‏Dec 2, 2010
داستان کوتاه 250 تومان تا میدان ‏Dec 1, 2010
داستان کوتاه آیا میدانید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ! ‏Aug 8, 2010