1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

داستان هاي كوتاه از گلستان سعدي

شروع موضوع توسط ali.assar ‏Aug 3, 2011 در انجمن داستان کوتاه

  1. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    داستان ها و نكته هايي كوتاه از گلستان سعدي

    دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
    ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ
    در برابر چو گوسپند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوار
  2. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
    درویش و غنی بنده این خاک درند و آنان که غنی ترند محتاج ترند
    آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
    به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
    نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست
    هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
    ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست
    بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
    چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
    تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
  3. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را
    ای زبردست زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار
    به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری
  4. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
    ظالمی را خفته دیدم نیم روز گفتم این فتنه است خوابش برده به
    وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به
  5. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    حکایت شمارهٔ ۱۵
    یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی
    آنان که به کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند
    کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست زبان حرف گیران رستند
    ملک گفتا هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.
    همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد
    سیه گوش را گفتند ترا ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می‌کنم گفتندش اکنون که به ظلّ حمایتش در آمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ایمن نیستم.
    اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر یک دم درو افتد بسوزد
    افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.
    تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار
  6. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده
    اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ
    به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ
  7. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
    آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند
    سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به که شیر مردم در
    مسکین خر اگر جه بی تمیزست جون بار همی‌برد عزیزست
    گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار
    باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت
    حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی
    خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی
    آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت
    نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
    توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
    نماند ستمکار بد روزگار بماند برو لعنت پایدار
  8. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
    ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار
    چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
    هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
    باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر
  9. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت
    زورت ار پیش می‌رود با ما با خداوند غیب دان نرود
    حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان.
    به هم بر مکن تا توانی دلی که آهی جهانی به هم بر کند
    چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
  10. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش به فرّ دولت اوست.
    یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده ریش
    فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش
    ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا بکن. گفت آن همی‌خواهم که دگر باره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت
    درياب كنون كه نعمتت هست به دست كين دولت و ملك مى رود دست به دست
  11. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده‌ام در طفلی.
    گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها.
    کار درویش مستمند بر آر که ترا نیز کارها باشد
  12. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
    به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر
    عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
    ای شکم خیره به تایی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا
  13. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.
  14. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم
    ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چه کار
  15. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همی‌ماليد و می‌گفت يا غفور يا رحيم تو داني که از ظلوم و جهول چه آيد
    عذر تقصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار
    عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار
    عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و بدریوزه آمده ام نه به تجارت
    اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه .
    می‌نگویم که طاعتم بپذیر قلم عفو بر گناهم کش
  16. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند
    ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو میروی به ترکستان است
    گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید
    تا چه خواهی خریدن ای معذور روز درماندگی به سیم دغل
  17. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی
    نبيند مدعى جز خويشتن را كه دارد پرده پندار در پيش
    گرت چشم خدا بينى ببخشند نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش
  18. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می‌گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی
    گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد
    گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
  19. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم
    گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید
    و الفقیرُ لا یَمْلِکُ
    هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند
    خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
    چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین
  20. آفلاین

    ali.assar دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 11, 2011
    ارسال ها:
    474
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    زیبا پسند
    محل سکونت:
    تهران
    پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم
    هر سو دود آن کس ز بر خویش براند وآن را که بخواند بدر کس ندواند
موضوعات مشابه با: داستان هاي
انجمن عنوان تاریخ
داستان کوتاه (((((داستان هاي عبرت انگيز ))))) نظر بدهيد ‏Aug 1, 2012
داستان کوتاه داستان هاي حيرت انگيز (((حتما بخوانيد ))) ‏Jul 30, 2012
داستان کوتاه داستانهاي جذاب و طنز انگليسي با ترجمه فارسي دزدي از بانك ‏Mar 29, 2012
داستان کوتاه *******تاپيک داستان هاي زيبا********* ‏Dec 4, 2011
داستان کوتاه مجمعه داستان هاي کوتاه و زيبا ‏Oct 13, 2011
داستان کوتاه داستان هايي کوتاه و خواندنی و عبرت آمیز برای من و تو ، همه ما ‏Oct 10, 2011
داستان کوتاه مجموعه داستانهاي كوتاه عاشقانه«به خاطر هيچ» ‏Sep 17, 2011
داستان کوتاه داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان ‏Jul 22, 2011
داستان کوتاه تنهاي تنها شدم *داستان كوتاه جالبه ‏Jun 17, 2011