1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

اینم یک رمان قشنگ برای دوستان گلم

شروع موضوع توسط parsa1310 ‏Jul 6, 2011 در انجمن تصاویر و مطالب جالب و خواندنی

  1. parsa1310
    آفلاین

    parsa1310 دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 27, 2011
    ارسال ها:
    123
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    سهیل در حالی که پریشان در گوشه ای از حیاط مدرسه نشسته بود وبه یک نقطه خیره شده بود احمدرضا دوست صمیمی اش آمد و از حالش پرسید سهیل جوابی نداد گویا حالش خوب نبود احمدرضا که می دانست قضیه ازچه قرار است شروع به دل داری دادن کرد ولی به یک باره سهیل مانند کوه آتشفشان منفجر شد و با سر و صدا از احمدرضا خواست که او را تنها بگذارد احمدرضا که نیز حال اورا درک می کرد او را تنها گذاشت. دلیل ناراحتی سهیل این بود که او کنکور داشت و با خانواده به خصوص پدرش هر روز بحث و دعوا داشت آنها می گفتند که تو درس نمی خوانی کسی که می خواهد در بهترین دانشگاهها و بهترین رشته قبول شود و درس بخواند باید هر روز و هر شب درس بخواند. ولی سهیل به این حرف خانوادش اعتقادی نداشت و بر این عقیده بود که فرد مهم نیست چقدر بخواند مهم آنست که یاد بگیرد. این حرف ادامه داشت طوری که شبها بعداز نماز خواندن با خدای خود خلوت می کرد و ساعت ها گریه می کرد. یک هفته مانده بود که کنکور شروع شود این بحث های تکراری شروع شد طوری که این بار مثل همیشه نبود چون نزدیک کنکور شده بود اضطراب خانواده وبخصوص پدرش بالا گرفته بود وهر دقیقه به خاطر یک بهانه با سهیل درگیر می شد تا اینکه ساعت 11 شب دعوای پدر و پسر بالا گرفت .پدر سهیل برای خود سهیل این حرف ها را میزد ولی سهیل اینطور فکر نمی کرد ومی گفت که پدر آرامش من را در این هفته مدام میگیرد.این شب مثل هر شب نبود سهیل که دیگر صبرش تمام شده بود مقابل پدرش ایستاد طوری که کار به کتک کاری رسید و سهیل حسابی کتک خورد درآن لحظه سهیل فورا به اتاقش رفت وبعداز چند دقیقه با آماده کردن خود از اتاق بیرون زد تا اینکه از خانه برود. سعی و تلاش خانواده برای منصرف کردنش فایده ای نداشت و او رفت. خانواده فکر می کرد او به خانه پسر عمویش محسن و یا دوستش احمدرضا می رود پس پیگیرش نشدند ولی سهیل چنین قصدی نداشت او قصدش این بود که هرچه زودتر از این شهر برود.او به ترمینال شهرشان رفت وبا اولین ماشین تهران راهی این شهر بزگ و غریب شد لحظه ای که داشت اتوبوس از شهر بیرون می رفت ازشیشه ماشین برگشت و به شهر نگاهی کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود گفت :نمیدانم دیگر این شهر را خواهم دید یا ....... . او چند روزی در تهران سرگردان بود تا اینک خواست از عابر بانکش پول بردارد و مشاهده کرد که پول زیادی برایش نمانده پس تصمیم گرفت که سر کار برود. اوبعداز گشتن و رفتن و آمدن بالاخره کاری در یک رستوران پیدا کرد و شروع به کار کردن کرد و شب ها نیز در آنجا میخوابید. شب کنکور بود افسوس میخورد که چرا نمی تواند در این کنکور شرکت کند . چون او برای این امتحان خیلی خوانده بودتا اینکه جرقه ای در ذهنش پدیدار شد وچون در آزمون دانشگاه آزاد شرکت کرده بود قصد کرد که این آزمون را بدهد پس به شهر حوضه امتحانیش مشهد آمد تا در این آزمون شرکت کند. روز امتحان او به سر جلس رفت و آزمون را داد و بیرون آمد هنگام بیرون آمدن دید خانواده هایی را که منتظرند فرزندانشان بیرون بیایند ودید فرزندانی را که در کنار پدرانشان بودند واز آزمون برای آنها می گفتند. او آنقدر دلش گرفته بود که به حرم امام رضا(ع) رفت وتا توانست گریه کرد او پشیمان بود از کارش ولی روی برگشتن نداشت. سهیل قصد کرد به تهران باز گردد و به سر کارش برود .بعداز دو ماه متوجه شد که نتایج دانشگاه آزاد آمده است پس رفت که ببیند چه کرده است... وقتی متوجه شد که الویت اول رشته مهندسی عمران شهر مشهد قبول شده است اول خوشحال شد ولی بعد که به فکر هزینه افتاد خوشحالیش کم رنگ شد. پس به رستوران برگشت و با خودش گفت اگر الآن خانه بودم پدرم صددرصد من را میفرستاد دانشگاه ولی افسوس... . بعد از چند روز به خودش آمد و بادستانش حساب کتاب کرد وگفت خودم کار میکنم هزینش را میدهم. پس وسایلش را جمع کرد تا به شهرش برود ومدارک لازم را بردارد ساعت 9 شب به شهرشان رسید وصبر کرد ساعت 12 شود وداخل خانه برود .ساعت 12 بود وارد خانه شد راه وارد شدن را بلد بود به اتاقش رفت ومدارک را برداشت بدون اینکه فکر کند کسی در خانه هست یا نه بیرون آمد شب را به سختی در آن شهر سپری کرد و روز بعد با رفتن به مدرس اش مدارک تحصیلی را میگیرد ومستقیم به مشهد می رود. بعد از ثبت نام به دنبال کار می رود تا اینکه یک رستورانی را پیدا می کند چون قبلا در رستوران کار می کرد این کار برایش راحت تر بود وقتی که دید با این کار نمی تواند هزینه دانشگاه را پرداخت کند تصمیم می گیرد با دانشگاه صحبت کند و کار دانشجویی بگیرد او موفق می شود که این کار را بگیرد. او به سختی تمام چهار سال در این دانشگاه درس خواند و مدرک لیسانسش را گرفت.اودر آزمون کارشناسی ارشد شرکت کرد و در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد وچون رتبه یک رقمی آورد جزو نخبگان محسوب شد.او بعد از دو سال موفق به دریافت مدرک فوق لیسانس گشت. سهیل تا قبل از این که مدرک فوقش را بگیرد همچنان در همان رستوران کار میکرد مسئول رستوران آقای احمدی فر که کاملا سهیل را میشناخت اورا به عنوان حسابدار رستوران معرفی کرده بود..... تا اینکه آقای احمدی فر خواست که او به عنوان جانشین مسئولیت رستوران را قبول کند سهیل که حسابی جا خورده بود کمی با خودش فکر کرد و بعد قبول کرد. بعداز مدتی به سربازی رفت وپس از تمام کردن به تدریس در دانشگاه مشهد پرداخت.او همچنین در یک روزنامه نویسی نیز از روی علاقه مندی اش به نویسندگی کار می کرد. او در حالی که در یکی از روزها با مسئول سابق رستوران صحبت می کرد آقای احمدی فر به او پیشنهاد کرد که ازدواج کند او کمی به فکر فرو رفت بعد جواب داد که چه کسی حاضر است با من ازدواج کند منی که خانواده ای ندارم او جواب داد این دیگه دست توست وبعد خندید و رفت سهیل فکرش مشغول شد مدت ها به این موضوع فکر کرد تا به حال به چنین موضوع مهمی فکر نکرده بود و با خودش می گفت :چه کسی دخترش را به یک بی خانواده خواهد داد.سپس فکری به نظرش رسید بله دختر آقای احمدی فر زیرا آقای احمدی فر تنها کسی بود که به سهیل اطمینان داشت تا اینکه قصد کرد به خواستگاری دختر آقای احمدی فر برود. دختر آقای احمدی فر تازه کارشناسی رشته مهندسی معماری را گرفته بود. آقای احمدی فر که سهیل را کاملا می شناخت قبول کرد و دخترش نیز جواب مثبت داد.این دو با هم ازدواج کردند وبه خانه بخت رفتند. بعد از چند سال در یکی از روزها که برای تدریس به دانشگاه رفته بود متوجه اطلاعیه ای روی برد دانشگاه شد که نوشته شده بود"کلاس استاد احمدرضا سعیدی امروز در اتاق 202 می گردد" چشمنش را کمی جلوتر برد و با دقت نگاه کرد و با خودش گفت : احمدرضا...... نه باور نمیکنم شاید تشابه اسمی باشد . کمی فکر کرد وبعد به دنبالش گشت تا اینکه او را پیدا کرد دید که با تعدادی از دانشجویان در حال صحبت است صبر کرد صحبت هایش تمام شود سپس جلو رفت و صدایش کرد : احمدرضا؟ چشمانش گریان بود احمدرضا با تعجب به او نگاه می کرد سهیل خودش را معرفی کرد احمدرضا نگاهی به سهیل کرد و گفت : باور نمیکنم سهیل خودتی؟..... سهیل که دیگر نمیتوانست از خوشحالی چیزی بگوید سرش را تکان داد احمدرضا سهیل را بغل کرد هر دو گریه می کردند واز اینکه بعداز شانزده سال همدیگر را دیده بودند خیلی خوشحال بودند. سهیل احمد رضا را به پارکی که کنار دانشگاه بود راهنمایی کرد و رفتن روی نیمکتی نشستن و سهیل در مورد خانوادش از احمدرضا پرسید: احمدرضا جوابی نداد سهیل که کمی نگران شده بود دوباره سوالش را تکرار کرد این بار هم احمدرضا جوابی نداد وصورتش را برگرداند سهیل که رنگش پریده بود برداشت به احمدرضا گفت:تو را به دوستی قدیمیمان قسمت میدم بگو................... . این بار احمدرضا برگشت وبه صورت نگران سهیل نگاهی کرد و گفت :در یک صورت بهت میگویم که خودت را کنترل کنی....... وقتی که تو رفتی پدر مادرت فکر کردن که تو خانه ی ما هستی وقتی که به من زنگ زدن و در مورد تو از من پرسیدند من گفتم که خبری از تو ندارم خیلی نگران شدند وبدون خدا حافظی گوشی را قطع کردند حال روز خانوادت خوب نبود طوری که پدر و مادرت با هم همیشه بحث می کردن تا این که بعد از سه ماه از رفتنت... پدرت...پدرت... . کمی ساکت شد سهیل که خیلی نگران شده بود گفت: خوب پدرم چی شد؟ احمدرضا ساکت شده بود چیزی نمی گفت بعداز چند لحظه جواب داد :پدرت سکته مغزی کرد و نصف بدنش فلج شد. سهیل تا این خبر را شنید دستانش شل شد او که این اتفاق را از خودش میدید با دستش به پیشانیش زد و با گفتن:وای بدبخت شدم. از هوش رفت.احمدرضا فورا سهیل را به درمانگاه نزدیک دانشگاه برد بعداز اینکه سهیل به هوش آمد باعجله بلند شد وبه احمدرضا گفت :باید بروم شهرمان. احمدرضا به سهیل دلداری داد و گفت: اگر الآن تو بروی وپدرت تورا در این وضع ببیند از خوشحالی سکته خواهد کرد پس باید از راهش وارد شهربشوی. سهیل گفت:راهش چیست تو میدانی ؟ احمدرضا گفت : نه باید فکر کنیم وبهترین راه را پیدا کنیم. سهیل گفت : باید برویم و خوب فکر کنیم پس قرار ما فردا همین موقع و همین جا. بعد هر دو از یکدیگر جدا شدنند و رفتند. شب همان روز سهیل خیلی به فکرش فشار آورد ولی به نتیجه ای نرسید در این لحظه نرگس خانم همسر سهیل با یک لیوان آبمیوه وارد اتاق سهیل شد وپس از دادن آبمیوه به او از حالش سوال کرد سهیل قضیه ومشکلش را برای او تعریف کرد همسرش کمی ساکت شد وبعد به سهیل گفت : این که کاری ندارد تو میتوانی از این راهی که میگویم وارد بشوی تو میتوانی کاندیدای نمایندگی شهرتان بشوی . سهیل به او نگاهی کرد و با لبخند جواب داد: تو با من داری شوخی می کنی منو چی به این حرف ها. همسرش بلند شد و جواب داد: نه من خیلی جدی گفتم فقط باید به خودت اطمینان داشته باشی.بعد هم سهیل را تنها گذاشت و از اتاق رفت. روز بعد طبق قراری که دو دوست گذاشته بودند به آن محل آمدند. سهیل به احمدرضا گفت به نتیجه ای رسیدی ؟احمد رضا جواب داد : نه تو چطور؟ سهیل گفت :منم به نتیجه ای نرسیدم ولی دیشب همسرم راه حلی به من گفت که اول فکر کردم شوخی می کند ولی بعد که فهمیدم حرفش جدی است فکرم مشغول شد و ساعت ها به این موضوع فکر کردم ولی به این نتیجه رسیدم که برای من این چیز ها خیلی زود است و من از عهده این کار بر نمی آیم.احمدرضا گفت: خوب راه حلش چه بود.سهیل جواب داد: کاندیدای نمایندگی. احمد رضا کمی فکر کرد وبا هیجان برداشت به سهیل گفت: بله این بهترین راه حله تو نباید از کنار این موضوع به این راحتی بگذری دقت کن سال دیگه انتخابات شروع میشود و برای تو این یک سال کافیست چون پدرت هم چهار سال شهردار شهر بوده مردم اورا خیلی خوب می شناسند وتو نیز می توانی از این فرصت به نحو احسن استفاده کنی. سهیل جواب داد : ولی...من آمادگی این را ندارم برای این کار سابقه درخشان میخواهد که من فقط یک استاد ویک نویسنده هستم. احمدرضا گفت مگه پارسال مقاله ات پذیرفته نشد اسمت روی برد دانشگاه بود من فکر کردم که تشابه اسمی است.سهیل جواب داد: بله تازه اون دومین مقاله ای بود که ارائه کرده بودم و پذیرفته شده بود تازه من چهار سال است که عضو هیئت علمی دانشگاه مشهد هم هستم و در حال حاضر در حال نوشتن یک کتاب هستم که حدود دو ماه دیگر تموم میشود و ان شاءالله به چاپ خواهد رسید. احمدرضا جواب داد: از این بهتر نمی شود اینها برای یک کاندید نمایندگی سابقه خوبی است پس به محض این که نام نویسی کاندیدا شروع شد فرصت را از دست نده و اسم بنویس . سهیل که رضایت در چهره اش دیده می شد گفت :اگر شما این را بهترین راه حل میدانید من هم قبول می کنم. بعداز این که این بحث میان آن دو تمام شد سهیل به احمدرضا گفت: از خودت بگو بعد از این که من رفتم تو چه کار کردی به کجاها رسیدی و در چه دانشگاهی قبول شدی؟احمدرضا جواب داد:من دانشگاه مشهد مکانیک قبول شدم وفوق نیز در همین دانشگاه قبول شدم و بعداز رفتن به سربازی ازدواج کردم و در یک کارخانه در مشهد مشغول به کار شدم وامسال دومین سال است که در این دانشگا مشغول به تدریس شده ام تو بعداز رفتنت چه کا ر کردی ؟ سهیل کل سرنوشتی که به سرش آمده بود را برای احمدرضا تعریف کرد و گفت که: این همه موفقیت را مدیون پدر زنم آقای احمدی فر هستم. بعد با خنده برداشت به احمدرضا گفت که:یعنی ما بعد از جدایمون در واقع از یکدیگر جدا نشده بودیم تمام این مدت را در یک شهر بودیم حتی فوق لیسانس را با هم و در یک دانشگاه گرفته بودیم. احمدرضا لبخندی زد وبعد همدیگر را در آغوش گرفتند. روزها از این موضوع گذشت و سهیل به دنبال کارهای کاندیدا شدن بود تا اینکه روز ثبت نام کاندیدا فرا رسید و سهیل خیلی شادمان بود رفت و اسم خود را برای کاندیدای شهرش نوشت. او مدت ها منتظر بود تا جواب قبول صلاحیت ویا عدم صلاحیتش صادر شود بالاخره این روز فرا رسید اسامی کاندیدای مجلس شورای اسلامی هر شهر اعلام شد اسامی کاندیدای شهری که سهیل درآن کاندیدا شده بود نیز اعلام شد پنج نفر قبول صلاحیت شده بودن که اسم سهیل شکیبایی نیز در میان آنها بود این خبر سهیل را خیلی خوشحال کرد خانواده سهیل نیز این خبر را شنیدند وخیلی تعجب کردند این اسم چقدر شبیه همان اسم پسر گمشده یشان است دلشوره عجیبی داشتند به خصوص مادر سهیل که یقین داشت این فرد پسرش است . احمدرضا به سهیل زنگ زد وگفت: هرچه زودتر باید به شهر برویم وکارها را پیگیری کنیم. سهیل نیز که مدت ها منتظر این لحظه بود اول چیزی نگفت وبعد گفت: احمدرضا من میترسم احمدرضا دستش را دور گردن سهیل انداخت و گفت به خدا توکل کن و این را بدون که تا زمانی که من کنارتم ترس نداشته باش. پس آن دو قرار گذاشتند که دو روز بعد به همراه خانواده هایشان به شهرشان بروند در این دو روز احمدرضا هماهنگی های مورد نظر را انجام می داد وخبر خوش آمدن سهیل را به خانواده سهیل داد. خانواده سهیل که شانزده سال چشم به راه سهیل بودند خیلی مضطرب بودند و ثانیه شماری می کردند تا چهره سهیل را بعداز این همه مدت ببینند آنها جلوی چشمانشان این دو روز دو برابر دیر تر از شانزده سال برایشان می گذشت. بالاخره روز موعد فرا رسید سهیل سوار ماشین شد و همسرش به همراه تک فرزند دخترشان زهرا نیز به همراه او بودند آنها به دنبال احمدرضا و خانمش رفتند. احمدرضا نیز دارای یک فرزند پسر به نام محمد بود. وقتی به آنها رسیدند از ماشین پیاده شدند و با احمد رضا احوال پرسی کردند سهیل وقتی خواست با خانم احمدرضا احول پرسی کند دید که چهره اش خیلی نگران و گویا به زور جلوی گریه کردنش را گرفته است پس چهره اش را برگرداند و به طرف ماشین رفت همگی سوار ماشین شدند و به سمت شهرشان حرکت کردند . زمانی که به نزدیکی شهر رسیدند سهیل خیلی نگران بود و فقط به دیدن خانواده اش فکر می کرد زمانی که به ورودی شهر رسیدند احمد رضا گفت :کنار میدان بیرونی شهر نگه دار خانواده ات اینجا قرار گذاشته اند. پس سهیل پیاده شد وبه خیابانی که از داخل شهر به میدان ارتباط داشت چشم دوخت احمدرضا به کنارش آمد سهیل به او گفت: چرا نیامدند؟ احمدرضا جواب داد: یکی از اعضای خانواده ات اینجاست سهیل نگاهی به احمدرضا کرد احمدرضا با چشمانش به همسرش اشاره کرد سهیل که خیلی متعجب شده بود برگشت وبه خانم احمدرضا نگاهی کرد بله او خواهرش ستاره بود که با احمدرضا ازدواج کرده بود اشکها از چهره سهیل سرازیر شد خواهرش ستاره نیز که از چهارده سالگی سهیل را ندیده بود شروع به گریه کردن کرد سهیل به طرفش رفت رفت و با دستانش اشک های خواهرش را پاک کرد سهیل که چیزی برای گفتن نداشت خواهرش را در آغوش گرفت. در این لحظه صدای خورد شدن برگ های خشک به زیر چرخ های ویلچر خبر خوش دیدار خانواده را به سهیل دادند سهیل روی برگشتن ونگاه کردن را نداشت وبه خواهرش نگاه می کرد خواهرش با صدای لرزان وآهسته به سهیل گفت : پشت سرت را نگاه کن. سهیل به سختی برگشت در حالی که سرش پایین بود کم کم سرش را بالا آورد و مردی سفید موی که روی ویلچر نشسته بود را مشاهده کرد و کنارش زنی را دید که ایستاده بود وبه سهیل نگاه می کرد پشت سرش دختر جوانی بود که ویلچر را به حرکت در می آورد. آن پیرمرد پدرش وآن خانم مادرش و آن دختر جوان خواهر کوچکش سارا بود زمانی که سهیل از خانه رفت او هفت سال بیشتر نداشت. در آن لحظه که چشمان سهیل به خانواده اش خورد پا هایش به لرزه افتاد در آن لحظه فقط به چهره پدرش که خیلی آرام روی ویلچر نشسته بود نگاه می کرد کم کم با هایش را به حرکت درآورد وبه سمت پدر رفت درحالی که اشکهایش این رفتن را علامت گذاری می کرد وقتی به نزدیکی پدرش رسید پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند زانو هایش به زمین خورد ودر حالی که دستانش روی دسته های ویلچر بود به پدر نگاهی کرد وسرش را پایین انداخت پدر بادست راستش بر سر سهیل کشاندو سهیل دست چپ پدر را که دیگر توانایی حرکت نداشت در دستش گرفت ومی بویید و بوسه میزد پدر که دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند سر سهیل را در آغوش گرفت وشروع به گریه کردن کرد و آهسته به او گفت :پسرم من را ببخش. سهیل نگاهی به پدرش کرد وبا صدای لرزان جواب داد :پدر جان این تو هستی که با ید من را ببخشی. سهیل که شانرده سال بود آغوش پدرش را ندیده بود نمی خواست از این آغوش که آرامش بخش بود جدا شود سپس سهیل بلند شد وبه سمت مادرش رفت مادر که مدتها منتظر دیدن پسرش بود شروع به گریه کردن کرد او خوب به چهره پسرش نگاه می کرد وبعد سر پسرش را در آغوش گرفت سهیل از مادرش عذر خواهی میکرد به خاطر ای کار زشتش. مادر سهیل نیز جواب داد: مهم نیست پسرم مهم این است که الآن تو دوباره در کنار ما هستی.سپس سهیل نگاهی به خواهر کوچکش سارا کرد و درحالی که داشت گریه می کرد به او گفت :قدر این پدرومادر را بدان که من هیچ موقع ندانستم. آنها سپس به طرف خانه ای که سهیل مدت ها بود آن را ندیده بود حرکت کردند.در راه سهیل خوب به شهر نگاه می کرد و در حالی که به آن حرفی که در اتوبوس موقع رفتنش از این شهر زده بود فکر می کرد برداشت گفت :حالا من باید جبران کنم و سعی و تلاشم را خواهم کرد تا رای بیاورم وخدمتم را به این شهر شروع کنم.زمانی که به خانه رسیدند مادر از سرنوشت سهیل سوال کرد وسهیل همه ی داستان را تعریف کردو این موفقیت را مدیون دعای پدر و مادرش و کمک های پدر زنش آقای احمدی فر عنوان کرد. سهیل با کمک احمدرضا تبلیغات را شروع کردند سهیل نیز سخنرانی های زیادی گذاشت تا اینکه روز انتخابات فرارسید همگی به پای صندوق های رای رفتن روز بعد آرا شمرده شد و سهیل با پنجاه وپنج درصد آرا به عنوان تنها نماینده شهرشان به مجلس شورای اسلامی معرفی گردید و فرصت جبران وخدمت به شهر وخانواده اش را بدست آورد. خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خوشنود باشی و ما سر فراز پایان تقدیم به بهترین دوستم........................................
موضوعات مشابه با: اینم یک
انجمن عنوان تاریخ
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم عکس من و مسی ( Messi ) ! :ایکس ‏Sep 8, 2013
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم یکی دیگه از حقیقتای انکار نشدنی.... ‏Aug 8, 2013
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم یک میمون عصبانی/عکس ‏Jul 14, 2013
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم یه جور تبریکه ‏Jun 25, 2013
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم بقیه عکسای اون خانومی که پرواز میکنه!!!!!!! ‏Jun 8, 2013
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم خطای دیده؟!اگه گرفتی لایک کن... ‏Jul 2, 2012
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم تصاویری از یک بز موج سوار ‏Jun 26, 2012
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم چند تا عکس رومانتیک و احساساتی(((حتما نیگا کنیید))) ‏Apr 26, 2012
تصاویر و مطالب جالب و خواندنی اینم یک نوع اختراع عجیب !! + عکس ‏Apr 26, 2012