1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

نقــــد و بررسی فیلم های هالیوود

شروع موضوع توسط موج ‏Jun 20, 2011 در انجمن سینما,تئاتر و تلویزیون

  1. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    در این تاپیک قصد دارم تا به نقد و بررسی فیلم ها بپردازم

    و خوشحال میشم اگه دوستان علاقه مند به سینما هم در ادامه ی تاپیک منو همراهی کنن@};-


    ________________________________________________________
    به عنوان اولین فیلم :​
    Insidious (توطئه آمیز)

    [​IMG]

    [​IMG]

    ژانر : فانتزی، ترسناک، هیجانی
    کارگردان :James Wan
    نویسنده : Leigh Whannell

    فروش افتتاحیه : 13 میلیون دلار

    تاریخ اکران : 1 آپریل 2011


    زمان فیلم : 102 دقیقه
    زبان : English
    درجه سنی : PG-13
    بازیگران :
    Patrick Wilson ,Rose Byrne ,Barbara Hershey ,Ty Simpkins,

    خلاصه داستان:
    فیلمی در ژانر "خانه شبه زده". خانواده ای به همراه یک بچه به خانه ای نقل مکان می کنند که هیولایی شیطانی در آن وجود دارد.


    توطئه آمیز دیدار مجددی است با ژانر کلاسیک و البته دوست داشتنی خانه شبه زده. موفقیت در این فیلم ها به میزان زیادی به شخصیتها ، اتفاقات نهانی و البته میزان ترس بستگی دارد. این فیلم آن طوری نیست که بگوییم فوق العاده بود اما آنهایی که به سینما می روند، چیزی را که انتظار دارند دریافت خواهند کرد. "توطئه آمیز" حاصل جدیدترین همکاری کارگردان، جیمز وان و نویسنده، لی وانل است که صاحب ایده «اره» است.
    [​IMG]به محض آغاز فیلم، ما شاهد این هستیم که یک خانواده ساده در حال نقل مکان به یک خانه قدیمی بزرگ است. از آن نوع خانه هایی است که برای یک فیلم شبح زده لازم است. اتاق های زیاد، گوشه ها، راهروها، پلکان، کمدها، سایه ها و البته اتاق کوچک زیر شیروانی. اگرچه که در فیلمهای «فعالیت ماورا طبیعی» (Paranormal Activities) خانه های مدرن تری مورد استفاده قرار گرفتند، اما این ژانر واقعاً به صدای جیرجیر وسایل قدیمی هم نیاز دارد.
    به نظر می رسد خانواده لمبرت قبل از این جابجایی واقعاً خوشبخت بودند. جاش (پاتریک ویلسون) یک معلم است، رنای (رز بایرن) آهنگ ساز است و دالتون جوان (تای سیمپکینز) کنجکاوترین بچه بین هم سن و سالانش است. شاید به دلیل همین کنجکاوی باشد که دزدکی وارد اتاق زیر شیروانی شود، از روی نردبام به پایین بیافتد و بلافاصله به کما برود! اما نوارهای مغزی اثری از هچ جراحتی نشان نمی دهند. همین امر این سوال را در ذهن بیننده ایجاد می کند که نکند اتفاق دیگری افتاده باشد!؟
    [​IMG]رنای یقین دارد که فعالیت هایی پنهانی در حال روی دادن است. جعبه ها و وسایل او توسط دستانی نامرئی جابجا میشوند، درها و پنجره ها خودشان باز می شوند ، تمام این عوامل باعث می شود که ما حتی از رنای هم مطمئن تر باشیم که نیرویی پنهانی در خانه وجود دارد. کم کم تصویری واضح از یک شبح ترسناک برای ما پدیدار می شود. برای درک دقیق تر ظاهر این موجود، می توانید پیش خود یک حیوان وحشی جهنمی را تصور کنید!
    بعد از مدتی، پدر خانواده به علت مشغله زیاد مجبور می شود که شب ها را تا دیر وقت در محل کار خود بماند. احتمالاً فیلم می خواهد کاری کند که به علت بی توجهی و عدم رسیدگی به مشکالات موجود در خانه ما وی را سرزنش کنیم. در این فیلم نمونه ای از «سندرم پدر غایب» وجود دارد، وسیله ای برای تسهیل کار فیلمنامه نویس که پدر را از سر راه بر می دارد تا مادر بتواند تنها در خانه بماند و به او گفته شود دچار خیالات شده است.
    در این مرحله، نیاز به کمک برای این خانواده احساس می شود. آنها یک روانپزشک به نام الیس راینز (با بازی لین شای) را استخدام می کند. او دو نفر را که می توانند ارواح را فراری دهند به آنجا می فرستد. این دو نفر به نظر بی کفایت می رسند و باعث به وجود آمدن لبخندهای ریز خوبی می شوند و این امر تا آنجا پیش می رود که کل فیلم را به مرز کمدی شدن هم پیش می برد، احتمالاً آمدن لین شای ایده خوبی بوده است. وی کسی است که در گذشته مشابه اتفاقات ذکر شده را دیده است. همین امر باعث می شود تا او بتواند دلایلی بیاورد که باعث به وجود آمدن هشدار هایی جهت اقدامی هر چه جدی تر برای خانواده شود.
    [​IMG] این موجود نحس چیست؟ چرا آن جاست؟ چه می خواهد؟ او از لمبرتهای بیچاره چه به دست می آورد؟ جواب به چنین سوالاتی لزوماً باید در سطح متافیزیکی، تئوری باقی بماند اما در حقیقت هدف از حضور این شبح تولید برخوردهای وحشتناک در فواصل اندک و هر چه ترسناک تر و البته آزار دهنده تر نشان دادن خود است.
    " توطئه آمیز" فیلمی متفاوت با آنچه که ما این روز ها به عنوان فیلم ترسناک می بینیم می باشد. این فیلم بیشتر جهت خشنود ساختن تماشاگران صبور و اندکی باهوش تر ساخته شده و نه برای نوجوانانی که هر لحظه منتظر فریادی در سکوت داخل فیلم و از جا کنده شدن می باشند. در برهوت فیلم های درجه چندم و سطح پایین ترسناک، تماشای "توطئه آمیز" نه یک تجربه بدیع، بلکه حداقل می تواند تجربه ای متفاوت می باشد. دیدن این فیلم به آن دسته از تماشاگرانی توصیه می شود که علاقه مند تماشای فیلمی هستند که تقریبا از همان لحظات ابتدایی تا انتهای آن، بتواند آنها را در نوعی حالت ناآرامی و ااسترس نگاه دارد.


    منبع : سایت نقد فارسی@};-
  2. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    Avatar



    [​IMG]


    [​IMG]


    کارگردان و نویسنده : جیمز کامرون
    تهیه کننده : جان لاندو
    بازیگران : سام ورتینگتون /زو سالدانا / لستفن لانگ / میشل رودریگز
    موسیقی : جیمز هورنر
    تاریخ انتشار :18 دسامبر 2009
    این فیلم پر فروش ترین تاریخ سینما لقب گرفت @};-

    خلاصه داستان :

    در داستان فیلم، زمینیان بمنظور تصرف منابع سرشار پندورا (سیاره ناوی‌ها)، آماده برای اشغال نظامی و استفاده از قوه قهریه می‌شوند که منجر به نابودی خانه و کاشانه ناوی‌ها و محیط زیستشان خواهد گشت. ناوی‌ها اکنون در معرض انقراض قرار دارند.

    اما از سوی دیگر، گروهی از انسان‌های دانشمند مشغول آزمایش پروژه‌ای هستند بنام «آواتار» که در آن با علم ژنتیک بدن‌های ناوی مصنوعی در آزمایشگاه خلق کرده، و خودآگاهی انسانی را بعنوان رانندهٔ آن بدن بطور موقت درون آن بدن تزریق یا قالب کرده[۷] تا بتوانند از این طریق با فرستادن این ناوی‌های مصنوعی، داخل جماعت ناوی‌ها بطور ناشناس تجسس کرده تا بلکه فرهنگ و رسم و رسوم آنان را بشناسند. در واقع، این بدن‌های مصنوعی چیزی جز نوعی نفربر با کنترل از راه دور بسیار پیشرفته نیست.

    جیک سالی (به بازیگری سام ورتینگتن)، سربازی جانباز بر روی ویلچر است که هنگام خدمت در تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا از ناحیه دو پا فلج شده‌است. هنگامی که او را برای پروژه آواتار بعنوان خلبان یکی از بدن‌ها بکار می‌گیرند، او طبق ماموریتش سعی در رخنه کردن در بومیان و کشف رموز و اطلاعات سری آنان می‌پردازد. اما تدریجاً طی ماجراهایی با «نیتیری» (با صدای زویی سالدانا)، شاهزاده و دختر بزرگ قبیلهٔ ناوی‌ها تدریجاً پیوند عاطفی برقرار می‌کند و رفته‌رفته پی به عمق زبیای فرهنگ بومیان برده، و سعی می‌کند به آنها کمک کند، تا جایی که مجبور است سرانجام در برابر نسل انسان‌های غاصب، یعنی نوع خودش، قرار گیرد...

    برداشت های سیاسی :

    جیمز کمرون در این فیلم از گنجاندن اشاره‌های سیاسی هیچ ابایی از خود نشان نداده‌است.[۸] محور فیلم حول موضوع دستیابی به منابع طبیعی بسیار با ارزشی می‌چرخد بنام «آن‌آبتینیوم» (به انگلیسی: unobtainium) که «نمادیست از حرص و طمع بشری»[۹] که نژاد انسانی را برای تصرف آن منابع وادار به جنگ با موجودات بومی سیاره پندورا کرده.

    سرهنگ کواریچ، فرمانده عملیات نظامی در فیلم (به بازیگری استیون لنگ)، بومیان ناوی را (که شباهت واضحی با سرخ‌پوستان آمریکایی دارند )را متوحش می‌نامد، و استفاده وی از واژگانی همچون «شوک و بهت» (به انگلیسی: shock and awe)، «مبارزه با تروریسم»، و «حمله پیشگیرانه» (به انگلیسی: preemptive strike) یادآور وقایع جنگ عراق است.
    فیلم همچنین در رساندن پیغامی در دفاع از محافظت از محیط زیست کاملا رسا است.

    نقد و بررسی فیلم :

    «آواتار» داستان تقابل كفر و ناسپاسي ناشي از تكثرگرايي و بي‌ايماني و بي‌ثباتي تمدن جديد است با ايمان و اعتقاد ناشي از نگرش وحدت وجودي انسان قديم
    همين مضمون كافي است براي اين‌كه فيلم قرباني سياست‌ورزي‌هاي هميشگي آكادمي اسكار شود و برخلاف اقبال گسترده‌ عمومي و نيز برخلاف اقبال فراگير منتقدان و صاحب‌نظران مقوله‌ تكنيك و محتواي سينمايي، در اين رقابت هر ساله‌ جهاني فيلم، آن‌طور كه بايد مورد توجه و تحسين قرار نگيرد و به جاي جوانب مضموني بلندش تنها جايزه‌ طراحي صحنه و فيلمبرداري و جلوه‌هاي ويژه دريافت كند. جيمز كامرون در اين آخرين فيلمش هم مثل «ترميناتور 2» مركز توجه خود را نقد مدرنيته‌اي قرار مي‌دهد كه با دست‌اندازي حريصانه در طبيعت و جهان هستي، روز به روز انسان را بيشتر در معرض نابودي و حقايق وجودي‌‌ انسان را بيشتر در معرض فراموشي قرار مي‌دهد و مي‌رود به سمت و سويي كه بشر را بنده و سپس قرباني تكنولوژي و دست‌ساخته‌هاي ماشيني بي‌حدوحصر خودش كند.

    نوك پيكان انتقاد فيلم «آواتار» به سوي تمدن جديد غرب است. تمدني كه داعيه‌ بلوغ و انسانيت و شناخت و انديشه و صلح و در يك كلام «پيشرفت» دارد اما در حقيقت چيزي جز پوسته‌اي خوش رنگ و لعاب براي دروني متعفن و نابودگر نيست و نه فقط «پسرفت»ي آشكار در شناخت حقيقي انسان و هستي است بلكه به اين هم اكتفا نمي‌كند و جنگ‌افروزانه در پي حذف همه‌ مخالفان يعني همه‌ كساني است كه مانع تحقق آرزوهاي نفساني اقليت زياده‌خواه غربي هستند و در اين راه باطل از هيچ سبعيتي هم دريغ نمي‌كند.

    در «آواتار» ما اشاره‌ قرآني «بل هم اضل» را كه ناظر به امكان پست‌تر شدن بشر انساني از موجودات حيواني است ديگرباره باور مي‌كنيم و درمي‌يابيم كه واقعا گاهي درنده‌ترين حيوانات، از متأخرترين انسان‌ها كه بنا به تئوري تكامل داروين مي‌بايست كامل‌ترين‌هاي اين نسل وجودي باشند بهتر و والاترند. در راستاي همين ايده و مضمون محوري است كه ما در اين فيلم جانب انسان‌هايي را مي‌گيريم كه بدوي و بي‌تمدن هستند و به لحاظ فيزيكي به نسل حيوانات نزديك‌ترند تا انسان‌هاي خوش‌ظاهر و مدعي ولي از درون مسخ‌شده‌اي كه خود را مركز كائنات مي‌پندارند و خداوندگار هستي. دنياي اين انسان‌هاي بدوي به دليل يكپارچگي و وحدتي كه با طبيعت پيرامون دارند، به مراتب متعالي‌تر از دنياي انسان‌هاي متمدن و مدرني است كه غايت زندگي‌شان تسخير بي‌چون و چراي طبيعت در راه ارضاي خواهش‌هاي نفساني‌شان است. انسان‌هاي باصطلاح پيشرفته‌اي كه به تصريح فيلمساز، پايين آمدن ارزش سهام سهامداران در نظرشان امر مهم‌تري است تا با خاك يكسان شدن يك سياره‌ زيستي زيبا و به خاك و خون كشيده شدن ساكنان بومي آن. بدين ترتيب «آواتار» نظام سرمايه‌داري غرب را هم به چالش مي‌كشد و بخصوص تفكر مصرفي و منش پروپاگاندايي (تبليغاتي) آن را هم آشكارا زير سوال مي‌برد آنجا كه در قالب ويدئوي خاطرات «جيك سالي» به ما مي‌فهماند كه آمريكايي‌ها براي هر قوم و تباري كه فريبا و آرماني باشند براي ناوي‌ها (بومي‌هاي سياره‌ پاندورا) نه فقط اينچنين نيستند بلكه اساسا هيچ متاعي ندارند كه به وسيله‌ آن بخواهند با ناوي‌ها وارد معامله بشوند و همان بلايي را سرشان بياورند كه با اليناسيون (ازخودبيگانگي) برسر جوامع بشري كره‌ زمين آورده‌اند. بومي‌هاي پاندورا به بيان ريشخندگونه‌ جيك سالي نه نيازي به آبجو! و شلوار جين! آمريكايي‌ها دارند و نه نيازي به هيچ‌كدام از باصطلاح پيشرفت‌هاي علمي و فرهنگي آنها. ناوي‌ها به داشته‌هاي خود قانع‌اند و هنوز اسير بلاي ويرانگر «نياز كاذب» كه بشر جديد را در حد مرگ گرسنه و تشنه‌ محصولات جامعه‌ مصرفي جديد كرده، نشده‌اند. ناوي‌ها در پيوندي ناگسستني با طبيعت پيراموني‌شان هر آن‌چه مي‌خواهند از آن به‌دست مي‌آورند بدون آن‌كه همچون انسان‌ها با زياده‌خواهي و حرص و آز و در يك كلام ارضاي نيازهاي كاذب، نامسوولانه به تخريب و نابودي اين منابع طبيعي غني دست‌ يازند.
    نقد مدرنيته در فيلم جديد كامرون از دايره نقدهاي پسامدرن مي‌گذرد و رنگي ديني به خود مي‌گيرد؛ تقابل در اين فيلم در اصل ميان علم و ايمان نيست بلكه تقابل اصلي، تقابل كفر و ايمان است
    اما پاسخ ديگر را از موقعيت‌ها و ديالوگ‌هاي خود فيلم مي‌گيريم. «آواتار» اگرچه تعريض‌هاي واضحي به اصل تفكر علمي در مقابل تفكر فلسفي و معرفتي دارد اما اساسا تمركز خود را بر موضوع تقابل كفر و ايمان قرار داده نه تقابل علم و ايمان. كامرون در اين فيلم، دانش و انديشه را تقبيح نمي‌كند بلكه به سوء‌استفاده‌هاي غيرانديشمندانه از يافته‌هاي علمي مي‌تازد و به جاي اين‌كه طبق روال مرسوم و البته سطحي خرد را در مقابل ايمان قرار بدهد، انحرافات پديد آمده در غايات علمي و به دنبال آن فراهم شدن امكان سوء‌استفاده‌ ويرانگر انسان‌نماهاي درنده‌خو از فرآورده‌هاي علمي را مقابل خداباوري و تفكر ايماني و وحداني قرار مي‌دهد و به‌جاي اين‌كه كفر را ماحصل عقلانيت علمي معرفي كند آن را نتيجه‌ بندگي هواهاي نفساني و عبور از مرز اخلاق عنوان مي‌كند. و اين نگرش معتدل و غيرافراطي كه به‌جاي اصرار بر دوگانگي عقل و عشق يا همان علم و ايمان، بر وحدت آنها تكيه دارد تا اندازه‌اي همخوان با آموزه‌هاي دين مبين اسلام است كه نه با تحجر سازگاري دارد و نه با تجدد.

    در تعريف واژه «آواتار» نوشته‌اند آواتار به معناي حلول روح يك رب‌النوع در قالب خاكي و انساني و همچنين تجسد نيكي‌هاست. يا به عبارت ديگر، تجسم زميني يك وجود آسماني. در فلسفه‌ آيين هندو، آواتارا (Avatara) حكايت از تناسخ و تجسد روحي برتر در قالبي خاكي و زميني دارد كه با هدف انجام ماموريتي مهم از آسمان به قلمرو خاك هبوط كرده است. اين تعاريف موجود از واژه‌ آواتار صراحتا نمايانگر صبغه‌ ديني آخرين فيلم جيمز كامرون است. كامرون در اين فيلم خود ديگر به رسم پسامدرنيست‌ها به نقد تكنولوژي و ماشينيسم و مدرنيته و يا به رسم سمبوليست‌ها به تقدير از عشق زميني (بدون اشاره به رابطه‌ عشق زميني با سرچشمه‌ ايماني) اكتفا نمي‌كند و صراحتاً تنها راه رهايي عصر جديد از چنگال آسيب‌هاي مدرنيته را ايمان به خدا عنوان نموده و ثابت مي‌كند كه سينما عاجز از بيان درونمايه‌هاي مستقيم ديني نيست و به هيچ وجه چنين نيست كه تنها راه چاره براي پرداختن به معنا در سينما توسل به مجاز و استعاره‌ تام، با پرهيز از اشاره به مستعارمنه باشد. آواتار فيلمي صرفا معناگرا و مرتبط با عوالم فراطبيعي نيست بلكه اساسا درباره اصل ايمان و باور به خداست و كامرون براي اين منظور تقابل ايمان با كفر را محور كار خويش قرار داده و پيروزي نهايي را نيز از آن ايمان دانسته؛ است. از آن ايمان و از آن وحدت وجودي حاكم بر جهان هستي.
  3. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    خوشحال میشم که دوستان علاقه مند هم در صورت تمایل در ادامه ی تاپیک بنده را همراهی نمایند
    و یا به نقد فیلم ها پرداخته
    اگه فیلمی مد نظر دارید
    میتونید اعلام کنید تا با همکاری شروع به بررسی فیلم کنیم @};-

    *****************


    Papillon


    [​IMG]



    [​IMG]


    محصول : 1973 آمریکا – فرانسه
    ساخته ی : فرانکلین جی-شافنر
    ژانر : درام – زندگی نامه – جنایی
    بودجه : 12،000،000
    مدت : 150 دقیقه

    بازیگران: استیو مک کوئین در نقش پاپیون

    داستین هافمن در نقش لوئیس دگا


    ویکتور جاری در نقش رئیس هندی

    گرجوری سریا در نقش آنتونیو


    خلاصه :

    این فیلم داستان مردی است که جرم خویش را قبول ندارد و همواره به دنبال فرار از زندان(کسب آزادی ) است و در نهایت زندان مخوف فرانسه نیز نمی تواند آزادی را از او صلب کند


    .
    [​IMG]

    چیزی که نباید از آن بگذریم بازی فوق العاده استیو مک کوئین و داستین هافمن بود که در نقش دو دوست در کنار هم برای فرار از زندانهرکاری می کردند داستان پاپیون روی سه محور می چرخد : اسارت ، تلاش برای آزادی و در آخر آزادی . پاپیون یعنی تلاش برای هدف یعنی وفاداری به دوست یعنی هرگز ناامید نشدن . در فیلم خود شخصیت پاپیون بیش از ده بار دستگیر شد و سرانجام موفق به فرار شد .
    پاپیون شخصیتی است که هیچ چیز نمی تواند عشق او به آزادی را از بین ببرد .

    تفاوت پاپیون با زندانیان دیگر اگرچه در میزان میل به آزادی است ولی دیدگاه وعملکردش او را از دیگر زندانیان حتی دگا جدا می سازد دیدگاهی که در ابتدا رهایی از زندان است ولی رفته رفته ژرف تر می شود . در نقطه مقابل دگا برای رهایی خود چشم امید به همسرش دارد و برای رهایی خود نمی جنگد مطیع اربابان زندان است و فقط سعی می کند در محیطی بسته زندگی راحت تری داشته باشد . پاپیون نیز تا زمانی که چشم امید به ثروت دگا و کمک سایرین دارد موفق به کسب آزادی نمی شود .

    در پایان فیلم در حالی که پاپیون و لوئیس بیش از ۷۰ سال سن دارند در جایی آرام تبعید می شوند که پاپیون باز هم نقشه فراری را طرح می کند که این بار لوئیس با او همراه نمی شود . آنها همدیگر را در آغوش می گیرند و از هم خداحافظی می کنند آنگاه پاپیون به اقیانوس می پرد و شناکنان بلند فریاد می زند : آهای حروم زتده ها من هنوز زنده ام .

    اگه مطلبی جا مونده ممنون میشم منو همراهی کنید@};-
  4. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    lorD of the rings

    ارباب حلقه ها


    [​IMG]



    [​IMG]



    كارگردان : پیتر جکسون
    تهيه كننده : پیتر جکسون- بری ام آزبورن- تیم سندرز – فرن والش
    نويسنده داستان اصلي : جی.آر.آر.تالکین
    نويسندگان فيلم نامه : پیترجکسون- فرن والش- فیلیپا بوینز
    موزيك متن : هاوارد شور
    فيلم بردار : اندرو لزنی
    تدوين : جان گیلبرت
    كارگردان هنري :جو بليك لي، دان هينا، فيليپ لووي


    بازيگران:

    یان مک کلن: گاندولف
    ویگو. مورتنسن : آراگورن
    اورلاندو بلوم: لگولاس
    الیجا وود:فرودو
    شون آستین : سام وایز گمجی
    کیت بلانشت : بانوی جنگل "گالادریل"
    سالا بیکر: سایرون
    کریستوفر لی: سارامون
    یان هولم: بیل بو بگینز
    دومینیک موناگان: مری برندی باک
    بیلی بوید: پره گرین "پیپین" توک
    شون بین: بورومیر
    تاريخ نمايش : 19 دسامبر 2001
    8.8 :imdb امتیاز در
    ژانـــر :فانتزی، رومانس حماسی و اقتباس ادبی
    زمان فيلم : 178 دقيقه نسخه سینمایی
    كمپاني : نیولاین سینما
    محصول: آمريكا و نیوزیلند


    داستان فيلم :
    حلقه قدرتی ساخته می شود که نیرویی شیطانی آن را تحت کنترل خود دارد و شیطان توسط آن می خواهد تمام قدرتها را از بین برده و برجهان حکمفرمایی کند. حلقه قدرت طی حوادثی به دست یک هابیت جوان می افتد و وی ماموریت میابد تا با قلب پاکش بر وسوسه های شیطانی آن غلبه کرده و به موردور برساند تا در جایی که ساخته شده نابود شود طی این مسیر همراهانی او را یاری خواهند کرد که یاران حلقه نام می گیرند.

    اين فيلم از معدود فيلم هايي است که سرسپردگي عميق کارگردانش را به رمان اصلي نشان مي دهد.
    "جکسون" تمام توانايي اش را براي اين اداي احترام به کار مي گيرد و در نتيجه تلفيقي بي کم و کاست از فيلمساز و نويسنده خلق مي کند. شگرد "جکسون" در اين حماسه زيبا اين است که همان حس تشويش و نگراني را که شخصيت هايش تجربه مي کنند به تماشاگران منتقل مي نمايد. ساخت دنیای تاریكی همراه با تمامی شخصیتهای آن با مكانهای فوق العاده همراه با داستانی بسیار قدرتمند. در این فیلم شاهد هابیتها، جادوگران، جن ها و سواران تاریكی هستیم كه از جهنم فرود آمده اند تا حلقه را پیدا كنند. تمام اینها روی هم رفته یك فانتزی مخصوص بزرگسالان را تشكیل میدهد.


    حلقه، مسلما نمادي از قدرت هاي مادي است كه باعث واكنش افراد مختلف در برابرش مي شود. افرادي كه حاضر هستند همه را نابود كنند تا حلقه قدرت را در دستانشان داشته باشند. طوريكه كاراكتر فرودو كه يك هابيت ضعيف الجثه است، مسؤول نابودي حلقه مي شود، گرچه در اواخر داستان او هم فريب مي خورد ولي با دادن كفاره گناهش (انگشتش)، در نهایت حلقه را نابود مي کند. سارومان مظهر حضور شیطان و سایرون نمادی از شیطان است. قطعاً عنوان یاران حلقه که عنوان اولین مجموعه بوده نشان دهنده فرشته هایی هستند که در نابودی حلقه و مبارزه با شیطان نقش داشتند. براي قهرمان ما "فرودو" که هدفش زدودن و پاک کردن نيروهاي شيطاني از "زمين ميانه" است، اين خلوص ، خود را به صورت مبارزه با وسوسه به دست کردن حلقه و تحليل رفتن توسط نيروي مخرب آن، نشان مي دهد و فرودو مزه چيزي که ممکن است در آينده پيش بيايد را چشيده است.

    تالکین در داستان حلقه ها در جستجوی اراده، قاطعیت، وفاداری و در نهایت ایمان است و راه های فراوانی برای نشان دادن مفهوم خلوص و پاکی قلب جسته است. شاید شیطان از راههای بیشماری بتواند قلب انسانها را تسخیر کرده و آنها را فریب بدهد اما بهترین گزینه ای که شیطان توسط آن می تواند قلب انسان را کاملاً فاسد کند، قدرت است. کسی که به قدرت می رسد اگر کوچکترین لغزشی کند تمامی گناه ها را به راحتی و یکجا مرتکب می شود. در طول تاریخ ثابت شده است که قدرت فسادهای زیادی را برانگیخته است. انسان همیشه تشنه قدرت است و این بزرگترین نقطه ضعفش در برابر وسوسه شیطان است. حلقه نمادی است از وسوسه شیطان برای بدست آوردن قدرت و چه زیبا انتخاب شده است نماد آن حلقه که انسان را در بر گرفته و بر ما مثل ماری چنبره می زند که رهایی از آن بسیار دشوار است. چه زیباتر این نماد با طلا مزین شده است که باعث فساد بیشماری در طول تاریخ شده است. طلا و قدرت دو گزینه مکمل هم هستند که توسط آنها انسان به قعر جهنم سقوط می کند. در جایی که انسانهای قریب خورده اسیر ارباب تاریکی، شیطان هستند. در حقیقت این فقط یک فیلم با جلوه های ویژه خارق العاده نیست که بیننده را جذب می کند بلکه وجود شخصیت هایی متفاوت و آزمایش شدن آنها توسط حلقه ما را مجذوب داستان می نماید، زیرا ما با این شخصیت ها همذات پنداری می کنیم. ما نیز در زندگی با موقعیت هایی اینچنینی مواجه می شویم و اگر از این امتحانات سربلند بیرون بیاییم موفق هستیم و بر حلقه پیروز شده ایم. ولی دیگر تم اصلی داستان سفر است. قهرمان داستان برای از بین بردن حلقه و حفظ پاکی قلب و نجات دنیا سفری را آغاز می کند که طی آن بارها مورد آزمایش قرار می گیرد. سفر در ادیان مختلف و اعتقادات و باورهای قدیمی سیرو سلوکی است که انسان را می سازد. سفر طریق انسان سازی است.




    ارباب حلقه ها زیاد جای صجبت داره
    دوستان اگه تمایلی داشتند
    میتونند در ادامه ی همین تاپیک راهنماییم کنند@};-








    منبع: CinemaCenter.ir @};-
  5. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    فيلمي كه براي معرفي اين دفعه در نظر گرفتم فيلم بسيار زيبا و خوش ساخت يك ذهن زیبا محصول سال 2001 هست كه 4 اسكار رو تونسته بدست بياره

    یک ذهن زیبــــــــــــا A Beautiful Mind


    [​IMG]


    تهیه کننده : جانت هیرشنسون و جن جنکینس
    کارگردان : ران هاوارد
    نویسنده : اکیوا گولدسمن
    موزیک متن : جیمز هورنر
    تدوین : میک هیل
    ژانر: درام، بیوگرافی
    تاریخ نمایش: 4 ژانویه 2002

    بازیگران
    راسل کرو : جان نش
    جنیفر کانلی : آلیشا نش
    اد هریس: ویلیام پارچر
    کریستوفر پلامر: دکتر رزن
    پل بتینی : چارلز


    افتخارات
    جایزه اسکار بهترین فیلم در سال 2001
    جایزه بهترین بازیگر نقش دوم زن در سال 2001
    جایزه بهترین کارگردان در سال 2001
    جایزه بهترین نویسندگی در سال 2001
    برنده 27 جایزه از جشنواره های مختلف
    نامزدی در 49 بخش در جشنواره های مختلف

    بررسی کننده : سروش



    [​IMG]





    بررســـــی فیلــــــــم

    فیلم
    a beautiful mind یک ذهن زیبا، درباره دانشمند و نابغه ای است به نام جان نش.
    ریاضی دانی که با هوش و ذکاوت بالای خود در ریاضی خیلی ها را شگفت زده کرده است. این فیلم زندگی جان نش از دانشگاه تا پیری را روایت میکند.
    ذهن زیبا فیلمی است با دو روایت مختلف. روایتی از ذهن زیبا و نبوغ سرشار یک ریاضی دان و دیگری درباره جنون و بیماری،که کارگردان این فیلم این دو موضوع را در کنار هم به زیبایی روایت کرده است. البته نباید از بازی زیبا و بی نظیر راسل کرو در نقش"جان نش" به راحتی گذشت که هم در نقش یک ریاضی دان و نابغه و هم در نقش یک بیمار از جوانی تا پیری ایفای نقش کرده است.

    ابتدا نگاهی کوتاه بر زندگی نامه ی جان نش :

    جان نش يك دانشجوي دكتراي رياضي در دانشگاه پرينستون است. او زندگي خود را وقف پيدا كردن كشفي جديد و منحصر به فرد مي كند. او در پي اثبات يك قضيه رياضي است كه كاملا اصيل بوده و نتيجه تلاش هاي خود اوست.از اين رو تمامي تلاش او به واقعيت رساندن اين تفكر است كه اين مورد باعث دوري او از روابط اجتماعي و زندگي اجتماعي مي شود. نش عملا دوستان زيادي ندارد و تنها دوست و هم صحبت او هم اتاقيش چارلز است. همين انزوا و دور افتادگي از "جمع" باعث شكل گيري تصورات و دنيايي غير واقعي در ذهن نش مي شود.
    در واقع فیلم، هم روایت کننده ی زندگی واقعی جان نش از جوانی تا پیری است و هم تصویرکننده ی زندگی ذهنی و دنیای خیالی که نش در ذهنش دارد و به قدری واقعی با آن زندگی می کند که گاهی تشخیص واقعی یا خیالی بودن یک سکانس از فیلم حتی برای بیننده هم سخت می شود!
    فیلم در روایت بین واقعیت و خیال زندگی جان در نوسان است. در واقع همواره ردی از خیال در واقعیت زندگی جان دیده می شود و حالات بیمارگونه نش به طرق مختلف خودش را نشان می دهد.

    خودش این طور میگوید :

    به مرور زمان سعی کردم بخش بیمار ذهن خودم را شناسایی و پاک کنم. سعی کردم رفته رفته ذهنیت عالمانه‌ای را که از قبل داشتم، بازسازی کنم. این کار خیلی طول کشید، خیلی چیزها را از من گرفت اما فکر می‌کنم الان دیگر بخش اعظم آن هذیان‌ها و آن توهمات را دور ریخته‌ام. اینکه در این سن و سال هنوز می‌توانم یک ریاضیدان و تئوریسین فعال باشم، به این معنی است که من در مبارزه با بیماری‌ام موفق شدم.

    موفقیت ها:


    او در تکامل نظریهٔ بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه رینهارد سلتن و جان هارسانای برندهٔ جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.


    درباره روان گسیختگی یا اسکیزوفرنی :

    روان‌گسیختگی، اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی به انگلیسی : Schizophrenia، یک بیماری روانی با منشاء نامشخص و علایم متغییر می‌باشد که اصطلاح آن توسط یوجین بلولر از ترکیب دو کلمه یونانی shizein و phrenos وضع شده است. مشخصهٔ این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار، انزوا و گوشه نشینی بیش از حد و هذیان و توهم است. تشخیص این بیماری با مصاحبه با بیمار و مشاهده رفتار او میسر می‌شود و در حال حاضر هیچ تست تشخیصی برای این بیماری وجود ندارد.

    داستان فیلم

    در دانشگاه پرینستون در ماه سپتامبر 1947 آغاز میشود که استاد دانشگاه در حال ارائه مطالب و خوش امد گویی به دانشجویان است. به ته کلاس میرسیم در جایی که شخصیت اصلی داستان جان نش در افکار خود فرو رفته است .
    در حیاط دانشگاه جان نش در حال گشت دیده میشه و مثل همیشه در افکار خود فرو رفته و درحال کشف نکات ریز ریاضی است. او با سایر دانشجویان دانشگاه اشنا میشود که مهمترین انها مارتین هانسون است که خیلی با جان نش شوخی میکند.
    جان نش به اتاق خود در دانشگاه میرود و مشغول درست کردن اسباب اثاثیه اتاقش میشود که هم اتاقی او چارلز هرمن وارد اتاق میشود. در ادامه داستان از او خیلی خواهیم شنید.
    جان نش شروع به کار درباره ریاضیات میکند و با نوشتن راه حل و فرمول ها بر روی پنجره خود دنبال ارائه تز پایان نامه خودش است تا دکترای خود را از دانشگاه بگیرد. که با پیشنهاد هم اتاقی خود روبرو میشود که او را به یک مقابله تن به تن دعوت میکند که در پشت بام دانشگاه به انجام میرسد.
    جان نش در پشت بام شروع به تعریف از خود و نقل قول هایی از قدیم میکند: میگوید روزی معلم کلاس اولش به او گفته است که تو با دو مغز کمکی و یه قلب نصفه به دنیا آمده ای. جان نش میگوید من با مردم میانه خوبی ندارم و نمیتوانم زیاد با انها ارتباط برقرار کنم و آنها نیز من را دوست ندارند.
    او دینامیک حاکم و یافتن یک ایده نو به جای ان را دوست دارد و این تنها موردی است که او خودش را از دیگران متمایز میداند و وقت خودش را با سرکلاس رفتن به هدر نمیدهد.
    در حیاط دانشگاه مارتین هانسون و بقیه دانشجویان در حال بازی هستند و ان طرف جان نش در حال بررسی حرکات پرندگان است تا بتواند یک محاسبه عددی در موردشان پیدا کند "الگوریتم پرندگان ".

    درباره ی الگوریتم پرندگان


    الگوریتم PSO یك الگوریتم جستجوی اجتماعی است كه از روی رفتار اجتماعی دسته‌های پرندگان مدل شده است. در ابتدا این الگوریتم به منظور كشف الگوهای حاكم بر پرواز همزمان پرندگان و تغییر ناگهانی مسیر آنها و تغییر شكل بهینه‌ی دسته به كار گرفته شد. در PSO، particleها در فضای جستجو جاری می‌شوند. تغییر مكان particleها در فضای جستجو تحت تأثیر تجربه و دانش خودشان و همسایگانشان است. بنابراین موقعیت دیگر particleهای Swarm روی چگونگی جستجوی یك particle اثر می‌گذارد. نتیجه‌ی مدل‌سازی این رفتار اجتماعی فرایند جستجویی است كه particleها به سمت نواحی موفق میل می‌كنند. Particleها در Swarm از یكدیگر می‌آموزند و بر مبنای دانش بدست آمده به سمت بهترین همسایگان خود می‌روند.

    اساس كار PSO بر این اصل استوار است كه در هر لحظه هر particle مكان خود را در فضای جستجو با توجه به بهترین مكانی كه تاكنون در آن قرار گرفته است و بهترین مكانی كه در كل همسایگی‌اش وجود دارد، تنظیم می‌كند...
    ادامه داستان :
    شاید بهتر باشه داستان زندگی جان نش را به چند فصل تقسیم کنیم :

    [​IMG]
    فصل یک فصل اشنایی با نش و گرفتن دکترا:

    مارتین هانسون "جان نش" را به یک مبارزه و یا بهترست بگوییم یک بازی دعوت میکند و از او میخواهد که این بازی را با هم انجام دهند و او نیز دعوت او را میپذیرد و میگوید: حاضرم بچلونمت تا ببازی.
    این بازی با باخت جان نش تمام میشود و او نیز با عصبانیت صحنه را ترک میکند.
    در کتابخانه دانشگاه جان نش در کنار پنجره ای پر از فرمول های ریاضی نشسته است که دوست صمیمی و هم اتاقی او "چارلز هرمن" از او میپرسد: دو روزه که اینجایی داری چیکار میکنی؟ او درجواب میگوید: هانسون دوباره در حال چاپ کردن یک مقاله دیگر است اما من هنوز نمیتونم یک عنوان برای درجه دکترام پیدا کنم.
    که دوباره با شوخی دوستش مواجه میشود که میگوید طرف خوب قضیه اینجاست که تو توانستی هنر روی پنجره را اختراع کنی. که در هر 3 طرف پنجره سه قضیه مختلف را بررسی کرده است 1. گروهی که در حال بازی فوتبال هستند 2. الگوریتم پرندگان 3. خانمی که درحال تعقیب دزد کیف است.
    استاد دانشگاه به نش میگوید: دوستای تو و همکلاسیهات همشون مقاله هاشون رو منتشر کرده اند اما تو به کلاس ها اهمیت نمیدی و حتی یک مقاله هم منتشر نکرده ای. جان از استاد میخواهد که یک ملاقات با انیشتین برای او ترتیب بدهد که استاد او را با منظره ای روبرو میکند که همه در حال اهدای خودکار خود به استادی بودند که به بالاترین رتبه رسیده بود. استاد به نش میگوید: من برات متاسفم اما تا بحال سابقه تو ابدا هیچ جایگاهی رو برات تضمین نمیکنه.

    جان نش مشغول بررسی نظریه ها و ایده های خود که برروی پنجره نوشته شده است میگردد که ناگهان عصبانی و ناراحت میشود و این موجب درگیری او با هم اتاقی اش میشود و در اخر چارلز با پرتاب میز تحریر به کف حیات با یک حرف از اسحاق نیوتون مساله را تمام میکند.

    در بار جان نش مثل همیشه در حال نوشتن و تحقیق هست که مارتین و دوستانش به جان نزدیک میشوند و از او میخواهند از این کار دست بردارد و یک لیوان مشروب بخورد. ناگهان چند دختر وارد میشوند و توجه همه را جلب میکنند که مارتین با گفتن نقل قولی از "آدام اسمیت" پدر اقتصاد نوین که "جاه طلبی انفرادی به اهداف مشترک کمک میکند" میخواهد با هم برای به دست اوردن دخترها تلاش کنند که جان نش در جواب میگوید: "ادام اسمیت باید تجدید نظر کنه! اگه همه ما بریم سراغ دختره مو طلایی کار رو برای خودمون سخت تر میکنیم و هیچکدوم از ما موفق نمیشیم مو طلایی رو بدست بیاریم بلکه بقیه دختر ها رو هم از دست میدیم پس بنابراین ما میریم سراغ دوستانش اما همه آنها با ما سرد برخورد میکنن چون هیچکدوم نمیخوان انتخاب دوم باشن و اما اگه هیچکس نره سراغ مو طلایی چی؟ ما هیچکدوم سر راه دیگری قرار نمیگیریم و ما به بقیه دخترها بی احترامی نمیکنیم و این تنها راهیه که میتونیم برنده بشیم" بعد جان نش تئوری خود را با نقل قولی از ادام اسمیت ادامه میدهد "بهترین نتایج وقتی ظاهر میشن که هر کسی در گروه کاری بکنه که هم برا خودش و هم برا گروه بهتره" با این کار جان به بقیه سوال های بیجوابش در تئوری هایش پی میبرد و میتواند پایان نامه خود را به پایان برساند و تحویل بدهد و استاد دانشگاه با دلگرمی از این پایان نامه استقبال میکند و به او میگوید: من خوشحال شدم که تو میتونی هرجایگاهی رو که دوست داشته باشی رو بدست بیاری. و او را به عضویت ازمایشگاههای ویلر درمیارود و از او میخواد که دو عضو برای گروه خود معرفی کند که او سول و بندر 2 دوست دیرین خود که همچون خودش ریاضی دان هستند را انتخاب میکند.




    فصل دوم دوران استادی و حل معماها :

    در سال 1953 پنج سال بعد از فارغ التحصیلی جان نش از او میخواهند که برای شکستن رمز و فهمیدن معما به پنتاگون برود که او موفق میشود این رمز را بشکند و برای اولین بار فردی را ملاقات میکند که در اینده با او همکاری خواهد کرد.
    در دانشگاه دو دوست خود سول و بندر که همکارهای نش هستند به او میگویند که باید سر اولین جلسه کلاست برای استادی حاضر شوی که با مخالف نش روبرو میشوند و سپس با راضی کردن نش جان سر کلاس حاضر میشود.
    او سر کلاس حاضر میشود و بر روی تخته معادله ای مینویسد و از دانشجویان میخواهد آن معادله را حل کنند. در پایان کلاس بیرون از دانشگاه او همان فردی را ملاقات میکند که در پنتاگون با او روبرو شده بود "وییام پارچر" .
    ویلیام پارچر از او بابت کاری که در پنتاگون کرده تشکر میکند و او را به انباری میبرد که به گفته نش به او گفته شده است که انباری متروکه است که معلوم میشود انجا جاییست برای تعیین اهداف دشمن و رمز شکنی ها و .... .
    پارچر از نش میخواهد که با آنها در این مورد همکاری کند و آنها را در شکستن کدها و رمزها کمک کند و بفهمد در روزنامه ها و مجله ها چه کدهایی وجود دارد، آنها را بشکند و به پارچر و بقیه بدهد. انها دستگاهی را در دستان نش جاسازی میکنند که برای دادن اطلاعات کدهای امنیتی به پارچر میباشد.

    آشنایی با آلیشا لاره (همسر آینده)

    نش در اتاق خود در حال کار درباره پرونده هایی است که از طرف پارچر به او محول شده است. الیشا لاره وارد اتاق میشود و به نش میگوید: من قضیه و فرمولی که برروی تخته نوشته بودین را حل کردم. نش در جواب میگوید: راه حل شما زیبا است اما درنهایت جواب غلط میباشد. الیشا از نش درخواست یک شام بیرون از دانشگاه میکند و نش هم این درخواست را قبول میکند .
    نش همچنان در حال پی بردن به اسرار و رمز ها در نوشته های مختلف روزنامه ها ومجله هاست و اولین رمزها را پیدا کرده و به مکانی که برای بردن اطلاعات تعیین شده بود، برده و تحویل میدهد.
    در حیاط دانشگاه نش درحالی که باز درحال پی بردن به رمزهای روزنامه هاست، دوست قدیمی خود چارلز هرمن را ملاقات میکند که به تازگی حضانت دختر خواهرش را بر عهده گرفته است. نش به او میگوید که از آلیشا خوشش اومده و آیا او با من ازدواج میکند؟ که چارلز از او میخواهد که از الیشا خواستگاری کند و او نیز از الیشا تقاضای ازدواج میکند و با نش عروسی میکند.

    فصل سوم : اسکیزوفرنی و پی بردن به بیماری

    نش بعد ازدواج هم همچنان در حال رمزگشایی است که دچار توهمات و ترس میشود و با الیشا و دیگران بدرفتاری میکند و از همه چیز، چراغ ها، سوت ها و حتی صداهای ماشین ها میترسد و بالاخره این توهمات و ترس های او موجب میشود یک روانپزشک به نام دکتر روسن برای درمان او پیش قدم شود و او را در حیاط دانشگاه گرفته و به بیمارستان روانی مک ارتور منتقل میکند. او در بیمارستان باز چارلز هرمن هم اتاقی خود را میبیند که با تعجب دکتر روسن مواجه میشود و به او میگوید کسی اونجا نیست و تو دچار توهم شده ای . الیشا از دکتر روسن میپرسد چه بر سر نش امده است و او جواب میدهد کف او دچار اسکیزوفرنیا شده است . و به الیشا توضیح میدهد که این بیماری احتمالا از زمان دانشگاه در نش بوده است و او از آن زمان برای خود دوستان خیالی وکارهای خیالی جور میکرده و حتی به او میگوید چارلز هرمن هم اتاقی نش وجود خارجی ندارد و با تخیل و خیالات نش به وجود امده است و او در زمان دانشگاه هم اتاقی نداشته است. دکتر از او میخواهد از کارهایی که نش برای دولت انجام میدهد سر دربیاورد و الیشا با رفتن به اتاق مخصوص خودش در دانشگاه با صحنه ای مواجه میشود که تکه های روزنامه ها برروی دیوارچسبانده شده وکدهایی برروی دیوار از آنها اویزان شده است . سول به الیشا میگوید که جان بعد از رمز گشایی نامه ها را به کجا تحویل میداده و الیشا به انجا میرود با صندوق پر از نامه مواجه میشود که تک تک نامه ها حتی باز نشده بودند.

    جان نش در اتاق بیماران و اتاق مخصوص خود دنبال دستگاهی که ولیام پارچر در دستان او کاشته بود میگردد و متوجه میشود آن دستگاه وجود ندارد. دکتر روسن ، برای درمان تقریبی جان نش تلاش میکند و بالاخره جان نش از بیمارستان مرخص میشود و به خانه خود برمیگردد. او با همه احساس غریبی میکند و موجب ناراحتی الیشا میشود. جان نش در ادامه از خوردن تمام قرص ها طفره میرود و باز نیز توهمات سراغش می آیند و اولین فردی که سراغ او می آید ویلیام پارچر است و به او میگوید موقعیت تو لو رفته و جای دیگه ای برای انجام ماموریتت پیدا کرده ایم . جان نش را به کلبه ای وسط جنگل برده و از او میخواهد باز رمزگشایی را شروع کند. در این بین الیشا به کارهای عجیب نش پی میبرد و با تعقیب او به ان کلبه دست میابد و میبیند نش مشغول همان کار قبلی خود است. توهمات نش بازگشته است. او مجددا چارلز هرمن و مارسی و ویلیام پارچر را ملاقات میکند. او در آخر متوجه موضوعی میشود. متوجه میشود هیچ کدام از این ها در عرض این چندسال بزرگ نشده اند و با درک این موضوع و گفتن این حرف به الیشا و دکتر روسن از آن ها میخواهد که به او اجازه دهند خودش با مشغول کردن ذهن خود به فرمول ها و ریاضیات و توجه نکردن به توهمات آن ها را از ذهن خود بیرون کند.

    او با رفتن به دانشگاه قدیمی خود و ملاقات با رئیس دانشگاه (مارتین هانسون) دوست قدیمی و هم دانشگاهی خود
    از او خواهش میکند که به او اجازه دهد در دانشگاه بگردد و بتواند با دانشجویان ملاقات کرده و آرام آرام این توهمات واهی را از ذهن خود بیرون کند. او باز در حیاط دانشگاه برای اطرافیان خود مشکل ساز میشود و با نادیده گرفتن ویلیام پارچر و .... با گفتن کلمات شما واقعی نیستید، توهمی هستید و... موجب ناراحتی میشود.

    در ادامه فیلم مارتین هانسون برای نش کلاسی برای تدریس به دانشجویان جور میکند و از او میخواهد که در این کلاس به دانشجویان تدریس کند و نش با شروع کلاس ها و اموزش به آنها به بی اعتنایی به توهمات ادامه میدهد و خود را درگیر پی بردن به معادلات ریاضی و حل آنها مانند قبل در دانشگاه مینماید و آنها را برروی پنجره کتابخانه در جای قدیمی خود مینویسد. جان با این کار خود میتواند به توهمات خود پایان دهد و با بی اعتنایی به آنها خود را درمان کند.
    در سال 1994 توماس کینگه به ملاقات او می آید و به او خبر برنده شدن جایزه نوبل را میدهد و او را به جایی میبرد که استادان و پرفسورهای دانشگاه در حال خوردن چای و قهوه هستند. همان جایی که او در دوران دانشگاهی به آنجا رفت و با صحنه دادن خودکار و احترام گذاشتن به فرد خاصی مواجه شده بود. در آن اتاق نش دوباره با صحنه خودکار دادن مواجه میشود. این بار به خود او و تبریک گفتن ها او با خوشحالی به اطراف مینگرد .
    جان نش به همه توهمات پایان داده و به آنها بی اعتنایی میکند. جان نش جایزه نوبل را برنده میشود و آن را تقدیم به همسر فداکار خود میکند.

    [​IMG]

    نتیجه گیری

    جان نش در این فیلم و در زندگی خود ثابت کرد که همیشه میتوان بر هرچیزی غلبه کرد. جان نش ابتدا فردی بود قوی و ذهنی زیبا که بر تمام معادلات غلبه میکرد. او با غلبه کردن بر این معادلات خود را به بیماری اسکیزوفرنی دچار میکند و در آخر نیز با تلاش خود و با مشغول کردن خود به آن چیزی که علاقه دارد میتواند به بیماری خود غلبه کند و به جایزه نوبل دست یابد.
    ذهن زيبا از حيث فلسفي نيز بيان د‌وپارگيِ عين و ذهن است، و توضيح اين موضوع است كه د‌ر جهانِ هستي د‌و چيز قابل تشخيص است: يكي «من» (يعني ضمير اول شخصِ مفرد)، كه فاعل فعلِ انديشيدن است، و ديگري جهانِ عيني يا واقعي، كه اين ضمير با آن روبه‌رو مي‌شود. اگر يكي از آن‌ها را منبعث از د‌يگري بد‌انيم، بايد بپذيريم كه يكي از آن‌ها نتيجه و حاصل د‌يگري‌ است؛ يكي«من»است، و د‌يگري «نامن»؛ يعني «من»ي كه مي‌اند‌يشد و «من»ي كه اند‌یشيد‌ه مي‌شود، و اين د‌ومي درواقع همان «نامن» است. در پاره‌اي از د‌ستگاه‌هاي فلسفي عينيت همان ذهنيت محسوب مي‌شود، همان‌طور كه ذهنيتِ جان نش براي او چيزي جز عينيت نيست، و آن‌چه عينيت مي‌پند‌ارد ساختة ذهنيت (يا ذهنِ خيال‌پرد‌ازِ) او است.
    در آخر نباید از بازی زیبای جان نش به راحتی گذشت که توانست همه جوانب فیلم را با زیبایی هرچه تمام تر بازی کند و آن را با موفقیت به پایان ببرد.

    برخی نقل قول‌های به یادماندنی فیلم

    نش: در هر رقابتی، همیشه یک نفر بازنده است.
    چارلز: تنها چیزی که در موردش اطمینان کامل دارم، اینه که هیچی قابل اطمینان نیست.
    نش: کلاس درس، ذهن شما را کند می‌کند و خلّاقیت بالقوّه ا‌تان را نابود می‌سازد.
    نش: شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، امّا چیزی که مهم‌تر است، داشتن قلبی زیباست.
    آلیشیا (در مورد ستاره‌ها): یک بار سعی کردم که همه آنها را بشمارم، در واقع، تا 4348 شمردم.

    برخی نکات جالب در مورد فیلم:
    قرار بر این بود که رابرت ردفورد، کارگردانی فیلم را به عهده بگیرد؛ امّا به دلیل هم‌زمانی ساخت فیلم با فیلمی دیگر، از ساخت این فیلم صرف نظر کرد.

    در ابتدا، تام کروز برای ایفای نقش جان نش در نظر گرفته شده بود.

    از آن جا که الیشیا، اهل السالوادور بود، در اصل، سلما هایک برای بازی در نقش آلیشیا لارد، انتخاب شده بود.

    مراسم اهدای جایزه نوبل در پرودنشال هال، در مرکز هنرهای نمایشی نیوجرسی برگزار شد و فیلم‌برداری همین یک صحنه که شامل آماده کردن مقدّمات، گریم و... می‌شد، بیش از هشت ساعت به طول انجامید، در حالی که صحنه پس از آن در لابی، در محلّ دیگری فیلم‌برداری شد.

    در یکی از آخرین صحنه‌های فیلم، وقتی که جان نش، قصد نوشیدن چای دارد، بر اساس موقعیتی واقعی خلق شده است. وقتی که راسل کرو، جان نش واقعی را ملاقات می‌کند، نش، پانزده دقیقه را به فکر کردن به این که چای بنوشد یا قهوه، می‌گذرانَد.

    زمانی که جان نش از گروه سازنده فیلم، دیدن می‌کند، راسل کرو، به شدّت مجذوب شیوه حرکت دادن دست‌های نش می‌شود و می‌گوید که در طول فیلم، تمام تلاش خود را برای شبیه کردن حرکات خود با نش انجام داده است.

    خانواده نش، مدّت مدیدی از اجازه ساخت فیلم زندگی‌شان خودداری می‌کردند؛ امّا در نهایت، برایان گریزر، تهیه‌کننده این فیلم، گوی سبقت را در ساخت فیلمی بر مبنای زندگی واقعی جان و آلیشیا نش، از دیگر رقبایی چون اسکات رودین ربود.

    دیوبیر، استاد کالج برنارد، مشاور ریاضی فیلم است و در صحنه‌هایی که نش، معادلات را روی پنجره و... می‌نوشت، دست دوم راسل کرو است.

    جان نش، جایزه نوبل را به تنهایی دریافت نکرد؛ بلکه این جایزه را به همراه دو همکار خود، رینهارد سلتن و یوناس هارسانی مجارستانی دریافت کرد. نظریه بازی» برای نخستین بار در سال 1944م، توسّط جان ون نیومن مجارستانی و اسکار مورگنسترن استرالیایی مطرح شد.

    ذهن زیبا» در لیست بیست فیلم برتر دنیا جای گرفته است.

    جان نش، در واقع، برنده جایزه نوبل نشده است؛ چرا که در اصل، جایزه نوبل اقتصاد یا ریاضی وجود ندارد. (طبق وصیت آلفرد نوبل که تمام دارایی‌اش را به بنیاد نوبل، هدیه کرد، نیازی به قرار دادن جایزه‌ای در رشته ریاضی ندید.)

    در 1969م، بانک مرکزی سوئد، جایزه Sveriges Riksbank» را در علم اقتصاد، به یاد و گرامی‌ داشت آلفرد نوبل، پایه‌گذاری کرد. این جایزه، در مراسمی مشابه مراسم نوبل، اهدا می‌شود و به همین دلیل، غالباً با جایزه نوبل اصلی، اشتباه گرفته می‌شود، تا حدّی که در اغلب مکالمات عامیانه، از جایزه نوبل اقتصاد، نام برده می‌شود.



    منبع: cinemacenter @};- (با کمی تغییر )
  6. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    فیلم مورد بررسی این هفته فیلم بسیار پرکشش و جذابیه
    کلوزآپ ها و لانگ شات هاش فوق العاده ست
    و به گوش همه آشناست:

    به خاطــــر یــک مشـــت دلار


    [​IMG]


    [​IMG]

    تهيه كننده :آریگو کلمبو
    كارگردان : سرجیو لئونه
    نويسنده : مارک لوول
    موزيك متن : اِنیو موریکونه
    فيلم بردار : رابرت سینگیونی
    تدوين : کارلو سیمی
    ژانـــــر : اکشن ، وسترن
    تاريخ نمايش : 18 ژانویه 1966 در آمریکا

    بازيگـــــــــــــران :
    کلینت ایستوود ( جو )
    ماریانه کوچ ( ماریسول )
    جانی ولس ( رامون )

    بررسی کننده : سهیل


    اول از موسیقی این فیلم بگم که مسحور کننده ست و بعیده حال خوشی که از گوش دادن موسیقی این فیلم به آدم دست میده به این زودیها آدمو ول کنه. موسیقی این فیلم اولين اثر مشهور موريكونه است.
    مقدمه :
    در سال های 1964 ، 1965 و 1966 شاهد سه فیلم فوق العاده در ژانر وسترن با بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است، بودیم. پس از موفقیت فیلم (یک مشت دلار 1964) ، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر 1965) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ ، یعنی فیلم (خوب ، بد ، زشت 1966) ساخته شد که با گذشت 46 سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد

    کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند. از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود... تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه سن میگل شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند. اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند و هر کسی که وارد تجارت اسلحه و مشروبات الکلی و حتی قمارخانه ها و خانه های فحشا میشد، سود بسیار زیادی کسب میکرد. برگردیم به داستان، خواهش سلوانیتو، صاحب کافه از جو برای رفتن از شهر گویای خطرناک بودن شهر است. سن میگل شهری مرزی است که در یک طرف آن سرخپوست ها و مکزیکی ها، و در طرف دیگر یانکی ها قرار دارند. بکستر در یک طرف شهر زندگی میکند که تاجر اسلحه است و جو یکبار با گلوله های افراد او آشنا شده، و در طرف دیگر برادران روخوس که مشروبات الکلی می فروشند. جنگ و رقابتی آشکار میان این دو سمت شهر وجود دارد اما هر دو خانواده به دلیل حفظ منافع، حاضر به درگیری نیستند و فقط این مردم بیچاره شهر هستند که ضرر می کنند. با ورود این غریبه به شهر، همه منتظر صدای ناقوس هستند تا جان دئوس آن را به صدا در بیاورد و پریپرو تابوت ساز وی را به گورستان ببرد. با بررسی شرایط حاکم بر شهر و با صحبت های وسوسه برانگیز صاحب کافه، جو برای نشان دادن ارزش های خودش چهار نفر از افراد بکستر را در یک چشم بر هم زدن نقش بر زمین میکند. راستش این صحنه کمی اغراق آمیز است اما به خاطر بهتر جلوه دادن قهرمان داستان، باید شاهد این سکانس باشیم.گرایش جو به الکل است. او با این کار به خانواده روخوس ها که مشروبات الکلی می فروشند می پیوندد و در قدم اول، او به حرف خود رسیده است که در این شهر پول خوبی میتوان به دست آورد.

    دلیجان آتش!
    جو با ورود به خانواده روخوس، اولین دستمزد خود را دریافت میکند. با مهارت او در تیراندازی، هر دو خانواده به دنبال استخدام او هستند. در این شهر که قدرت هر دو طرف مساوی است، حضور در هر طرف، برگ برنده ای است. پس از اشاره به اسم رامون از طرف صاحب کافه، این بار این اسم از زبان میگل روخوس شنیده میشود که بالاخره این بار جو پی میبرد که قدرتمندترین فرد در این شهر رامون است که علیرغم اینکه جو میگوید که مشتاق است که او را ببیند ولی اینطور به نظر میرسد که او احساس خطر میکند و متوجه میشود که حضور رامون میتواند برای او خطرساز باشد . نکته جالب در مورد رامون این است که او عاشق زنی به نام ماریسول است که جو تا به حال دو بار با وی برخورد داشته است.
    نیروهای نظامی مکزیکی وارد سن میگل میشوند. آن ها همراه با خود دلیجانی را حمل میکنند که به شدت از آن محافظت می شود. جو آنقدر تجربه دارد که متوجه شود چیز باارزشی در آن دلیجان است و نکته تعجب برانگیز هم این است که آنها به طرف مرز می روند. مرز میان آن ها و یانکی ها! با خارج شدن نیرو های مکزیکی از شهر، جو و تنها دوستش که سیلوانیتو صاحب بار است به دنبال آن ها راهی میشوند. سرانجام به محل مبادله میرسند. ریو براوو! یانکی ها و نیرو های مکزیکی با هم روبرو میشوند. حدس جو درست بود، دلیجان مکزیکی حامل طلا است. طلایی که در قبال اسلحه به یانکی ها داده میشود. اما دلیجان یانکی ها حامل محموله ای متفاوت است. این سکانس فیلم یکی از کلیشه ای ترین ترفند های دوران غرب وحشی را به نمایش می گذارد ولی به هر حال این سکانس خونبار لذت بخش است. در یک چشم بر هم زدن، مردی از دلیجان یانکی ها همه مکزیکی ها را به گلوله می بندد. تمام نیروهای نظامی مکزیکی حاضر در این مبادله کشته میشوند و مردی فرمانده یانکی ها است که جو نام وی را زیاد شنیده است. رامون! رامون و دار دسته اش، یانکی ها را کشته و لباس آنها را به تن کرده اند و وارد مبادله شده اند. بالاخره برادر سوم خانواده روخوس هم ظاهر میشود. در نگاه اول، باید متوجه شد که او بسیار باهوش و خطرناک است. میگل روخوس که با دیدن هفت تیرکشی جو، او را استخدام کرد. برادر دیگر، استبان برای اینکه یک یانکی به عضویت خانواده درامده و حتی پیش پرداخت هم گرفته ناراضی است. اما نظر اصلی را رامون میدهد. او قصد صلح کردن با بکستر را دارد و به همین علت جو تصمیم میگرد که از خانواده روخوس ها جدا شود. از همینجا می توان پی برد که هر دو طرف در این گفتگو به نتیجه هایی می رسند. رامون متوجه میشود که جو بسیار باهوش است و جو هم متوجه میشود که رامون نقشه ای زیر سر دارد. رامون به دلیل کشتن هر دو طرف نظامی، حالا باید احتیاط کند. او صحنه کشت و کشتار را طوری ساخته است که هم دولت مکزیک و هم دولت آمریکا گمان کنند که این درگیری میان خود نیرو های نظامی پیش آمده است. در بحبوحه جنگ و کمبود مهمات، مکزیکی ها مخفیانه با دولت آمریکا به توافقاتی رسیده اند که در قبال طلا به آنها اسلحه تحویل دهند. پس میتوان گفت که جنگ میان این دو طرف به خاطر عقیده متفاوت نبود. بلکه برای پول بوده است. به طوری که میبینیم یانکی ها با دشمن خود وارد معامله میشوند.

    [​IMG]
    سربازان جان سخت!
    دوباره شرایط مانند قبل میشود. روخوس ها در یک طرف شهر، بکستر ها در طرف دیگر، و جو در وسط آنها! اما مثل اینکه او دست بردار نیست و قصد ندارد دست خالی از این شهر بیرون رود. جو بسیار باهوش است که توانسته است با این کله شقی خود در این دوران در غرب وحشی زنده بماند. او برای پول دراورن به این شهر آمده که با دیدن شرایط، تفرقه را بهترین راه حل میداند. از طرف دیگر خانواده بکستر بنا به دعوت رامون به خانه آنها میروند. حالا در داستان با شخصیت جدیدی روبه رو میشویم که همسر بکستر است. گویی تجربه او از خود بکستر هم بیشتر است. با وجود تمام تضمین امنیتی که روخوس ها کرده اند اما او باز هم نگران است و آخرین توصیه ها را به افرادش میکند. روخوس ها با زیرکی پیشنهاد صلح را به بکستر میدهند اما همانطور که اشاره شد، او بر خلاف عقیده بکستر، این مهربانی روخوس ها را عجیب می داند. جو که از خانواده روخوس ها سودی نبرده، ماجرای اتفاقات در کنار رودخانه ریو براوو را با اندکی تغییر برای آن ها شرح میدهد! او جسد دو سرباز را به قبرستان سن میگل برده و طوری آنها را جاسازی کرده است که گمان رود این دو سرباز توانسته اند از مهلکه بگریزند. حالا دوباره موقعیت خوبی برای پولدار شدن است. جو به خاطر فاش کردن اسرار روخوس ها پانصد دلار از بکستر گرفت و بار دیگر به خاطر باخبر کردن روخوس ها از اینکه بکستر قصد دستگیر کردن آن دو سرباز را دارد، پانصد دلار دیگر هم پول دریافت کرد. با این کلک، متوجه میشویم که حتی خلافکاران پر قدرتی مانند روخوس ها و بکستر، هوش زیادی ندارند. آنها فقط اسلحه را میشناسند و میبینیم که هر دو با هم، از پس جو، مهمان ناخوانده شهر بر نمی آیند. پس از زد و خورد بسیار میان افراد بکستر و افراد خانوده روخوس، بار دیگراین دو سرباز کشته میشوند! در حالی که در قبرستان درگیری شکل گرفته است، جو مخفیانه وارد خانه روخوس ها شده تا طلاهایی که از سربازان مکزیکی دزدیده شده است را بردارد. او به خوبی میداند که رامون تمام صحنه سازی های درگیری ریو براوو را برای به دست آورن این طلا انجام داده است. روخوس ها علاوه بر کشتن دو سرباز از قبل مرده و ناکام گذاشتن بکستر، پسر او آنتونیو را هم گروگان میگیرند. اما جو، به جای طلاها معشوقه رامون را میدزدد و او را نزد بکستر می برد. رامون که از گروگان گرفتن پسر بکستر بسیار خوشحال است و خیال نابود کردن قدرت بکستر را دارد، از دزدیده شدن معشوقه اش مطلع میشود. جو پاداش آوردن ماریسول را میگیرد و رامون هم حاضر میشود تا صبح فردا، هر دو طرف گروگانهایشان را معاوضه کنند. و باز هم یک مشت دلار بیشتر از آن جو میشود.

    [​IMG]
    کار بدون دستمزد!
    معاوضه انجام میگیرد...
    اما عیسی، فرزند ماریسول همه هماهنگی های هر دو طرف را به هم میزند. رامون به واسطه قدرت خویش، ماریسول را از همسر و فرزندش به بهانه بدهکاری همسر او جدا کرده است. یکی از علت های ناکامی و دوام نیاوردن این زورگویان، همین بی عدالتی فاحشی بود که انجام میدادند. آن ها بدون داشتن سیاست و فقط فقط بر پایه قدرت به مردم زور می گفتند و همین باعث شد که مردم با روی باز از قانون استقبال کنند و به دوران وحشی غرب پایان دهند. رامون که بسیار عصبانی شده است، دستور میدهد تا همسر او را بکشند. کافه چی بی طرف ما بالاخره عصبانی میشود و به طرف افراد رامون اسلحه میکشد. به خاطر اینکه او به جو تا اینجا کمک کرده است، تنها نیست. افراد رامون به خاطر اینکه قبلا هنر تیراندازی جو را دیده اند، بیخیال کشتن همسر ماریسول و کافه چی میشوند اما جو هنوز به دنبال پول است. با شنیدن اینکه رامون چه بلایی سر ماریسول و خانواده اش آورده، دوباره نقشه ای را پایه ریزی میکند. اما این بار دستمزدی دریافت نمیکند. دوباره برای کار به پیش روخوس ها میرود و آنها هم با خوشحالی از او استقبال میکنند. جو و رامون هر دو بر سر اسلحه برتر گفتگو میکنند. رامون معتقد است که اسلحه وینچستر (رایفل) بهتر از اسلحه های کمری (45 میلی متری) است...این بار دیگر جو به دنبال پول نیست. او مخفیانه به خانه ای که ماریسول در آن نگهداری میشود، میرود. بعد از کشتن پنج نفر از افراد روخوس، ماریسول را آزاد کرده و او و خانواده اش را فراری میدهد. با خیال راحت به خانه روخوس ها برمیگردد اما رامون منتظر اوست! در اینجا قهرمان داستان، به فکر چند دلار بیشتر نیست. او این بار برای شرافت وارد ماجرا میشود که حتی باعث میشود که به قیمت جانش تمام شود.
    [​IMG]


    رامون و افرادش که برای کمک گرفتن از بقیه برای تعمیر واگن برگشته اند، از نبود جو مطلع میشوند. جو خانه ای که افراد روخوس را در آن کشته است را طوری بازسازی میکند که انگار افراد بکستر به آن حمله کرده اند. اما نقشه او فاش میشود. به دستور رامون او را تا حد مرگ کتک میزنند. رامون خودش میداند که نمیتواند نشانی ماریسول و خانواده اش را از جو بگیرد ولی کار دیگری هم از او بر نمی آید. جو با بدن نیمه جان باز هم از عقلش استفاده کرده و از خانه روخوس ها می گریزد. افراد رامون تمام سن میگل را برای پیدا کردن او زیر و رو میکنند و سلوانیتو بیچاره را همانند جو کتک میزنند. درفیلم ما لوکیشن زیادی از شهر نمی بینیم و به همین علت از مردم، فقط چند نفر از آنها را میشناسیم و این موضوع، حس مجازی بودن داستان را به بیننده منتقل میکند. جو که در یکی از تابوت های پرپیرو پنهان شده است، متوجه میشود که رامون به این نتیجه رسیده است که او پیش بکستر ها پناه برده است. رامون رویای چند ساله خود را بالاخره به حقیقت پیوند میزند. با حمله به خانه بکستر، او و تمام افراد خانواده اش را میکشد اما باز هم اثری از یانکی باهوش نمیابد. جو با کمک سلوانیتوی کافه چی و پرپیروی تابوت ساز میتواند در خارج از شهر برای مدتی استراحت کند. رامون بعد اینکه تیرش به سنگ میخورد و نمیتواند جو را دستگیر کند و ماریسول را برگرداند، تنها حامی و دوست جو را تنبیه میکند. اما سلوانیتو حاضر نیست تا اطلاعاتی از جو به رامون فاش کند. رامون حالا دیگر حاکم مطلق شهر شده است و تجارت کل شهر زیر دستان اوست ولی حس انتقام، او را آزار میدهد. جو از قطعات فولاد و آهن یک جلیقه ضدگلوله درست میکند. آن را میپوشد و وارد شهر میشود... این ایده در زمان خودش خیلی جالب به نظر می رسد. در ادامه شاهد خواهیم بود که حتی کارگردانان فیلم های وسترن هم آرزوی فناناپذیر بودن قهرمان داستانشان را داشتند.
    رامون با دیدن او با اسلحه وینچسترش شروع به تیر اندازی به او میکند. اما پس از شلیک هر گلوله، جو دوباره بر میخیزد و به راه خودش ادامه میدهد. بعد از تمام شدن فشنگ های رامون، جو افراد او را میکشد و سلوانیتو را از بالای طناب دار، پایین میاورد. اما برای اثبات حرفش یک بار دیگر به رامون مهلت میدهد. هر دو اسلحه های خود را به زمین میاندازند و فقط یک فشنگ در دست دارند. هر کس که زودتر بتواند اسلحه خود را خشاب گذاری کند، برنده این دوئل است. با اینکه کارگردان سعی دارد تا این سکانس را مهیج جلوه دهد اما معلوم است که جو بعد از این همه اتفاقاتی که برایش پیش آمده و هنوز هم زنده است، برنده این دوئل نیز خواهد بود. با اینکه هر دو در تیراندازی مهارت زیادی دارند اما مشخص است که اسلحه کمری بسیار سریع تر از وینچستر، خشاب گذاری میشود. جو طلا ها را نزد سلوانیتو میگذارد تا دولت مکزیک برای برگرداندن آنها بیاید. عجیب است که جو بعد از تمام نیرنگ ها یی که برای در آوردن پول انجام میدهد بیخیال این طلاها میشود. شاید علتش این است که او حدس میزند که دولت مکزیک برای برگرداندن این طلاها همه جا را زیر و رو خواهد کرد و برداشتن طلاها، ریسک به خطر افتادن جانش را در پی دارد اما این بار چون نیرو های نظامی مکزیک یک طرف، و نیروهای نظامی یانکی ها طرف دیگر است، صلاح میبیند که نباید وسط این دو قرار گرفت!





    منبع : cinema center(با کمی تغییر بوسیه ی خودم @};-)
  7. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    فیلمی که برای این هفته آماده کردم
    فیلمی بسیار زیبا با ژانر معمایی جنایی و داستانی است


    Se7en
    هفت کناه کبیره




    [​IMG]
    [​IMG]


    کارگردان : دیوید فینچر
    تهیه کننده
    : کری باردن

    نویسنده : اندرو کوین والکر
    موسیقی : اوتاکی

    فیلم بردار: داریوش خنجی
    تدوین : ریچارد فرانسیس بروس
    ژانر: درام، رازآلود
    تاریخ نمایش: 22 سپتامبر 1995 در آمریکا
    بودجه :30 میلیون دلار

    بازیگران
    براد پیت : کاراگاه دیوید مایلز
    مورگن فریمن : کاراگاه ویلیام سامرست
    وینس پلترو: تریسی مایلز
    لی ارمی : رئیس پلیس
    کوین اسپیسی: جان دو

    افتخارات
    نامزد اسکار در یک بخش در سال 1995 برای تدون فیلم
    برنده 19 جایزه از جشنواره های مختلف
    نامزدی در 17 بخش در جشنواره های مختلف


    تحليل و بررسي از : سروش
    ( و با تغییراتی به وسیله ی خودم @};-)

    مقدمه
    فیلم سون یا هفت درباره هفت گناهی که در تمام ادیان آمده است بحث میکند. هفت گناه (شکم پرستی، طمع، تنبلی، غرور، شهوت، حسادت، غضب). هفت گناهی که ما بارها و بارها با اون مواجه بودیم. هفت گناهی که به گفته ادیان مختلف مجازاتش فقط مرگ است.

    [SIZE=+0]عدد هفت: مقدس ترين، رمز آلودترين، مهمترين و قدسي ترين عدد(هفت آسمان، هفت زمين،‌هفت طواف كعبه،‌هفت تپه و..)[/SIZE]
    درباره هفت گناه :


    گناه اول: غرور
    گناه دوم: طمع
    گناه سوم: شهوت
    گناه چهارم: خشم
    گناه پنجم: شکم پرستی
    گناه ششم: حسد
    گناه هفتم: تنبلی

    [​IMG]

    داستان اصلی فیلم مثل همیشه در شهر پر از گناه و قتل و جنایت نیویورک اتفاق می افتد. که در این فیلم به صورتی مرموز و بسیار حرفه ای بیان و به بیننده منتقل میشود. داستان درباره قاتل زنجیره ایست که در ادامه در موردش نقل خواهد شد. و در پی آن است که این افراد که یکی از هفت گناه کبیره در آنها وجود دارد به سزای اعمالشان برسند.
    داستان فیلم از نمایی باز ازخانه کارگاه ویلیام سامرست، کاراگاه سال خورده و بازنشسته، شروع مشود که در حال اماده شدن برای رفتن به محل جنایت است که در اینجا با دیگر کاراکتر فیلم مواجه میشویم.
    دیوید میلز که با نامه نگاری های فراوان توانسته به شهر نیویورک نقل مکان کرده و در انجا مشغول کار شود

    اولین قتل: شکم پرستی. اولین قتلی که در فیلم رخ میدهد شکم پرستی است. فردی که تا سر حد مرگ فقط در حال خوردن و آشامیدن است. دو کاراگاه فیلم یعنی سامرست و میلز بر این پرونده گمارده میشوند.
    این دو کاراگاه بر این عقیده بودند که این اتفاق یک قتل نیست و فرد مورد نظر انقدر خورده است که فوت کرده است، اما با صحنه ای مواجه میشوند که فرد مورد نظر دست و پایش با سیم بسته شده و اورا مجبور به خوردن کرده اند. سامرست بر آن است که به میلز و رئیسش که این پرونده را میخواهند پایان یافته تلقی کنند و آن را بی هدف میدانند، خلاف ان را ثابت کند. این است که پرونده را در اختیار میگیرد و میلز بر پرونده دیگری که روز دیگر به او محول میشود گمارده میشود.
    قتل دوم: طمع. پرونده ای که قتل دیگری را روایت میکند. قتل وکیلی که به خاطر طمع زیاد به پول و ثروت به قتل رسیده است. در نمایی باز از اتاق وکیل متوجه میشویم قاتل بر روی زمین با خون نوشته است greed طمع. مایلز از بقیه حاضرین در اتاق میخواهد که اتاق را ترک کنند در این نما مایلز دنبال مدارک میگردد که متوجه میشویم روی عکس زن وکیل با خون دو چشم گذاشته شده است. در ادامه داستان متوجه این موضوع میشیم که تغیری در ظاهر اتاق انجام شده است که فقط به تشخیص زن وکیل میشود این تغییر را متوجه شد.
    در ان طرف داستان فیلم، سامرست به اتاق مقتول اول یعنی شکم پرستی رفته است تا بتواند مدرکی به دست بیاورد.
    به عنوان مدرک تکه چوب هایی به سامرست داده شده بود که میتواند در خانه مقتول جای تکه چوب هارا که جدا شده بودند پیدا کند و با جلو کشیدن یخچال با یک کاغذ و نوشته روی دیوار مواجه میشویم که بر روی دیوار نوشته شده است Gluttony (شکم پرستی).
    و برروی کاغذ نوشته شده است، "راه دراز است و سخت و خارج از جهنم نور میدرخشد" نوشته ای از کتاب بهشت گمشده اثر میلتون.
    فرضيه سامرست اين گونه تكميل مي شود كه؛ قاتل براساس هفت گناه كبيره قصد دارد پنج قتل ديگر به قصد موعظه جامعه و مردم انجام دهد. وي پس از ارائه اطلاعات خود به ميلز و رئيس پليس پاي خود را از ماجرا بيرون مي كشد.

    [​IMG]
    سامرست در ادامه کار خود به کتابخانه مراجعه میکند و شروع به جمع اوری اطلاعات در مور هفت گناه میکند و پس از ان اطلاعاتی در مورد این هفت گناه از چند کتاب پیدا میکند (افسانه کانتری اثر چاستر و کمدی الهی اثر دانته) او آنها را در اختیار مایلز قرار میدهد و از او میخواهد که آنها را مطالعه کند.
    در همان روز سامرست که بازنشسته شده است دفترش را تحویل مایلز میدهد. در این حال همسر مایلز "تریسی" به مایلز زنگ میزند و سامرست را برای شام به منزل خود دعوت میکند.
    این اتفاق باعث بهبود رابطه بین سامرست و مایلز میشود.

    گناه سوم: تنبلی. با جستجوی شواهد موجود در قتل وکیل "طمع" و با استفاده از اطلاعات زن وکیل، سامرست و مایلز تابلویی پیدا میکنند که برعکس نصب شده است و با جستجو در اطراف تابلو اثر انگشتی بر روی دیوار پیدا میکنند که نوشته شده است HELP این عمل موجب پیدا شدن مدارک و پی بردن به قتل سوم میشوند یعنی تنبلی که قاتل فردی را در اتاق خود به مدت یک سال به تختخوابش بسته و شکنجه داده بود.
    سامرست از دوستانی که در fbi دارد میخواهد که به کامپیوتر آنها نفوذ کرده و اطلاعات کتابخانه ای که سالیانه برای Fbi فرستاده میشود را در اختیار او قرار بدهد.
    و از این طریق سامرست و مایلز با جستجو در این لیست و پیدا کردن افرادی که در مورد هفت گناه تحقیق کرده اند متوجه اسمی به نام "جان دو" میشوند.
    و به ادرسی که در کتابخانه موجود است میروند . در این صحنه برای اولین بار با قاتل داستان مواجه میشویم که در بازگشت به خانه متوجه سامرست و مایلز میشود و برای فرار از دست آنها به آنها شلیک میکند .
    مایلز که میبیند قاتل در نزدیکی اوست به دنیال قاتل میدود و در کوچه ای بن بست اورا تقریبا گیر می اندازد اما قاتل با رفتن به بالای کامیون، ضربه ای به مایلز میزند و او را تهدید به مرگ میکند و از صحنه فرار میکند.
    مایلز و سامرست در اپارتمان "جان دو" برای ورود به خانه قاتل جرو بحث میکنند که در نهایت با شکستن در خانه قاتل به اتمام میرسد . در خانه قاتل متوجه شلوغی ها و عکس ها و کتابهایی مشوند که به موجب آن میفهمند که "جان دو" همان قاتل است. در بین عکس ها عکس هایی از مایلز نیز وجود دارد.
    گناه چهارم و پنجم : شهوت و غرور : در ادامه فیلم به دو قتل دیگر پرداخته میشود که یکی شهوت است که طی ان یک زن بدکاره را به صورت فجیعی به قتل رسانده بودند و دیگری غرور که متعلق یه یک زن بسیار زیبا بود که به صورت فجیعی زیبایی خود را از دست داده بود.
    درادامه فیلم وقتی که سامرست و مایلز به اداره برمیگردند با شنیدن صدای فریادی متوجه میشوند که "جان دو" خود را تحویل داده است. چرا او خود را قبل از ارتکاب به دو قتل دیگرتحویل داده است؟
    این سوالی است که سامرست و مایلز از خود میپرسند.
    "جان دو" به وکیل خود میگوید که اجساد قربانیان دو قتل دیگر(حسادت و خشم) را فقط و فقط به سامرست و مایلز نشان میدهد.
    با این درخواست "جان دو" موافقت میشود و این 3 برای پیدا کردن اجساد دو قتل دیگر به راه میفتند.
    در راه با گفتگویی بین مایلز و سامرست و جان دو انجام میشود
    که جان دو در سوال تو کی هستی و واقعا چیکار میکنی، میگوید: "من کسی نیستم هیچوقت از بقیه متمایز نبودم به هر حال کاری که انجام میدم کار من !!
    به مایلز و سامرست میگوید :"شما هنوز پایان داستان را ندیدید وقتی به پایان رسیدیم آن وقت مردم این قضیه رو به سختی میتوانند هضم کنند اما هرگز نمیتوانند انکارش کنند"
    دیالوگ هایی که در این صحنه از فیلم رخ میدهد پایان درام و بی نظیر فیلم را بازگو میکند.
    جان دو خطاب به مایلز : من نمیتونم صبر کنم که تو آخرشو ببینی واقعا باید برات جالب باشه.
    بالاخره به پایان فیلم میرسیم، پایانی که جان دو قتلها را بازگو خواهد کرد.
    گناه ششم و گناه هفتم: حسادت و خشم. سامرست و مایلز با ادرسی که "جان دو" به انها میدهد به بیابانی میرسند که یک کامیونت نگه داشته است. با پیاده شدن از ماشین و گشتن انجا جان دو خطاب به مایلز و سامرست میپرسد که ساعت چند است و سامرست در جواب میگوید 7.01 دقیقه.
    مایلز به جان دو میگوید باید به کجا برویم و جان دو آنها را راهنمایی میکند. در ان طرف بیابان با ماشینی رو برو میشویم که با سرعت تمام در حال نزدیک شدن به آنهاست. سامرست به سمت ماشین میدود تا ماشین را نگه دارد. راننده در جواب سوال سامرست که اینجا چی کار میکنی؟؟ میگوید جعبه ای برای کاراگاه مایلز اورده ام که قرار بود راس ساعت 7 اینجا تحویل بدهم.
    سامرست جعبه را دریافت میکند و با صحنه ای مواجه میشود که... آخر داستان را بازگو میکند. جان دو شروع به حرف زدن میکند:
    دیالوگ های "جان دو": خیلی دوست داشتم مثل تو زندگی کنم. میخوام بهت بگم که چقدر تو و همسر قشنگت رو تحسین میکنم. خیلی ناراحت کننده است که چقدر راحت یک عضو مطبوعات میتونه از همکارهای تو در کلانتری اطلاعات بگیره.
    من امروز بعد اینکه تو رفتی به منزلت سر زدم سعی کردم که نقش یک شوهر را ایفا کنم خواستم طعم زندگی یک مرد ساده را بچشم اما موفق نشدم بنابراین یک یادگاری برداشتم "سر قشنگش رو"
    چون من به زندگی تو "حسادتم" شد این گناه من است. زودباش مایلز "عصبانی" شو زودباش انتقام بگیر.
    جان دو با حرف هایش موجب عصبانیت مایلز میشود و مایلز نیز ماشه را میکشد و دو گناه آخر انجام میشود.

    این فیلم دارای نگاهی تیره و رمز آلود و یک سلسله حوادث باز و روشن بود.
    ما هنوز میبینیم که از این فیلم در سریال های تلویزیونی و فیلم های امروزه کپی برداری میشود . همه چیز در فیلم عالیست.
    به نظر من تنها چیزی که ممکن است دراین فیلم ضعیف باشد بازی برد پیت است که تا حد زیادی در سایه ی فریمن قرار گرفته است.
    نمایشنامه فوق العاده و هوش مندانه و غیر قابل مقایسه است.
    کارگردانی به صورت نو آوری ( بدیع ) و با شهامت هست .
    [SIZE=+0]چرا اين فيلم ما را دچار وحشت مي كند؟[/SIZE][SIZE=+0]قبل از مسيحيت زندگي خوش باشانه رومي يا معتدل يوناني بود[/SIZE][SIZE=+0]مكاشفات يوحنا، داستان آخر الزمان، قبل از بازگشت مسيح، فضا تلخ و تاريك است.[/SIZE][SIZE=+0]حضور شيطان در مسيحيت گناه توليد مي كند، وحشت به وجود مي آورد[/SIZE][SIZE=+0]از گناه آدم همه انسانها دچار گناه ازلي شدند.[/SIZE][SIZE=+0]ملتون: خداوند رو ميكند به عيسي، شيطان فرمانرواي اين دنيا است. قدرقدرت شدن شيطان موجب تاريك شدن انسان مي شود[/SIZE][SIZE=+0]نيچه: اخلاق مسيحي را اخلاق بردگان مي داند.[/SIZE]



    از جاذبه های فیلم به نظر منسه نقش اصلی فیلم مورگن فریمن در نقش "سامرست" ، براد پیت "مایلز" ، و کوین اسپیسی "جان دو" در فیلم، طوری با بازی خود مخاطب را مجذوب فیلم میکنند که فکر جایگزین کردن افراد دیگری در فیلم واقعا سخت است. مخصوصا بازی بی نظیر تقریبا 40 دقیقه ای کوین اسپیسی .






    منبع :cinema center (با کمی تغییر)@};-
  8. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    و اینبار فیلم بسیار زیبای

    گـــــلادیـــــاتـــــــور



    [​IMG]



    [​IMG]



    کارگردان: ریدلی اسکات
    تهیه کنندگان: داگلاس ویک
    دیوید فرانزونی
    برانکو لاستیگ

    بازیگران:
    راسل کرو - ( ماکسیموس )
    جاکین فونیکس - ( کمودوس )
    کانی نیلسن - ( لوسیا )
    الیور رید - ( پروکسیمو )
    ریچارد هریس - ( مارکوس اورلیوس )
    درک ژاکوبی - ( سناتور گراک چوس )
    دیمون هانسو - ( جوبا )
    اسپنسر درک کلارک - ( لوسیوس وروس
    راف مولر - ( هاگان )

    موسیقی :
    هایس زیمر . لیزا جراد

    بودجه :
    ۱۰۳٬۰۰۰٬۰۰۰
    تاریخ عرضه: مه 2005
    زمان: 155 دقیقه
    زبان: انگلیسی


    مثل هربار ابتدا نگاهی ببه موضوع فیلم می اندازیم@};-

    خلاصه ی داستان:

    ارتش روم به رهبری ژنرال ماکسیموس بر آخرین گروه بربرها غلبه می‌کند و روم را نجات می‌دهد. امپراتور مارکوس اورلیوس در بستر مرگ بدون توجه به پسر مکارش کومودوس از ماکسیموس می‌خواهد تا زمام امور را بدست گیرد و یک جمهوری مستقل پدید آورد کومودوس پدر را به قتل می‌رساند
    [​IMG]کومودوس

    و دستور اعدام ماکسیموس و خانواده او را در اسپانا صادر می‌کند. ماکسیموس از مرگ می‌گریزد اما قادر به نجات خانواده اش نمی‌شود. یک تاجر برده او را اسیر می‌کند و به پراکسیمو می‌فروشد که کارش تعلیم گلادیاتور است
    [​IMG] پراکسیمو

    بدین ترتیب ماکسیموس راز و رمز گلادیاتوری را می‌آموزد و لیاقت خود را ثابت می‌کند.

    از طرفی کومودوس پس از چند سال نبردهای گلادیاتوری را احیا می‌کند تا شاید محبوبیتی میان مردم کسب کند بی توجهی کومودوس به امور مملکتی خشم سناتور گراکوس را بر می‌انگیزد و طبیعت خون خواه امپراتور خواهرش لوسیلا را نیز سخت آشفته می‌کند زیرا قرار است لوسیوس پسر لوسیلا پس از کومودوس به امپراتوری برسد.
    ماکسیموس و سایر گلادیاتورها نبردهای موفقی را در روم انجام می‌دهند کومودوس از اینکه او را زنده میابد بسیار خشمگین می‌شود اما هراس از نفرت برانگیختن مردم او را از صدور فرمان قتل ماکسیموس باز می‌دارد لوسیلا و گراکوس پنهانی با ماکسیموس قرارهایی برای رهبری ارتش و برپایی جمهوری می‌گذارند، اما کومودوس به نقشه پی می‌برد در نتیجه تنی چند از گلادیاتورها را به قتل می‌رساند و گراکوس را بازداشت می‌کند.کومودوس تصمیم می‌گیرد تا در ملا عام با ماکسیموس بجنگد در انتها ماکسیموس او را به قتل میرساند و انتقام خانواده اش را از او می‌گیرد. ماکسیموس زخمی، پیش از مرگ قدرت را به گراکوس تفویض و چند گلادیاتور باقیمانده را آزاد می‌کند و پس از مرگ به اجداد و خانواده اش ملحق می‌شود.

    [​IMG]

    بررســـــی فیلــــــــم:



    حدود 20 تا 30 دقیقه اول فیلم به جنگهای دوران بربرها می پردازه که در طی این جنگها می شه به شخصیت میهن دوست و میهن پرست بودن اون پی برد ؛ کسی که سعی می کرد جنگها رو زودتر به پایان برسونه تا زودتر به مزرعه ی گندم خودش در اسپانیا برگرده و با آرامش خیال در کنار خانواده اش کشاورزی کنه . این فیلم بعد از مرگ سزار چند سکانس بسیار دوست داشتنی و متاثر کننده داره که دلمون می خواد نظر شما رو هم در مورد این صحنه ها بدونیم :
    1. کشیدن دستها روی گندمهای مواج توسط ماکسیموس .
    2. گریه زیر پای زن سوخته ی خودش که توسط پسر سزار کشته شده .
    3. سوء قصد به جان نوه ی سزار ( فرزند دختر سزار ) توسط پسر سزار .
    4. معرفی ماکسیموس درصحنه ای که پسر سزار پس از جنگهایی که ماکسیموس به عنوان برده انجام میده.
    5. مرگ ماکسیموس در انتهای فیلم .
    6. گرفتن خاک از روی زمین قبل از مبارزات .
    ولی صحنه ای که در این فیلم فراموش نشدنیه ، اون سکانسه که ماکسیموس از دست سربازان پسر سزار که قصد کشتن اونو داشتن فرار می کنه و می فهمه که همسر و پسر در خطر هستن ، چهار نعل می تازه تا به اونا برسه ولی چون زخمی شده بود روی اسب بیهوش می شه که یک دفعه رعد و برق اونو به حالت دادن شوک به هوش می آره و این صحنه دقیقا مقارن می شه با کشته شدن همسر و پسرش .


    کشیدن دست روی گندمها که در سال 2000 از نظر کارشناسان فیلمها به عنوان بهترین صحنه انتخاب شد واقعا قابل توصیف نیست ( پیشنهاد می کنم که هرکی ندیده حتما ببینه ) . مردی که در اوج شهرت و قدرت تا اونجایی پیش می ره که سزار به جای پسر خودش اونو به عنوان جایگزین انتخاب می کنه و با خودش اونو در میون گذاشته بود ولی با این حال باز به زندگی خودش ( همسر و فرزندش ) و کار توی مزرعه و دست کشیدن روی گندمها فکر می کرد که بهش آرامش می داد .

    گریه در زیر پای زن و سوختن گندم ها ، به آتش کشیده شدن عشق و سوختن پای عشق رو مشهود می کنه . راسل کرو با بازی استثنایی خود این حس فوق العاده رو به بیننده منتقل می کنه و هر کسی در این فیلم دلش می خواد با ماکسیموس ابراز همدردی کنه .
    نمی خوایم حوصله تونو سر ببریم ؛ فقط یه مورد دیگه و اونم این که زمانیکه ماکسیموس می میره باز هم ما می بینیم که با درایت کارگردان دست های ماکسیموس رو روی گندمها نشون میده ، یعنی همون آرامشی که ماکسیموس انتظارش رو داشت . اون به آرامش ابدی در کنار خانوادش می رسه ...
    به این فیلم منتقدان 8 ایراد گرفته اند که فقط دوتاشون رو یادم هست و می گم :
    1. در یکی از صحنه هایی که جنگ تن به تن در حال انجام شدن بود یکی از سربازان ساعت مچی دستش بود .
    2. توی یکی از صحنه ها هم مسیر حرکت هواپیمای جت توی آسمون بود .
    3. ....
    در ضمن باید این رو هم از قلم نندازیم که جلوه های ویژه و شیوه ی فیلم برداری فیلم هم بر کیفیت این فیلم تاثیر به سزایی داشته .
    با راسل کرو در مورد این فیلم مصاحبه ای انجام دادند و گفتند که : سخت ترین صحنه ای که توی این فیلم بازی کردی چیه ؟
    گفت : صحنه ای که قرار بود در مقابل قویترین گلادیاتور سزار بجنگم و قرار بود سه ببر هم توی اون صحنه باشه و چون یکی از صحنه ها با حقه ی پرده ی آبی جور در نمی اومد مجبور شدم در نزدیکی یک ببر واقعی قرار بگیرم .




    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]


    بخشی از دیالوگ فیلم:
    کمودوس : یک بار برام نوشته بودی ، چهار فضیلت مهم رو لیست کرده بودی : عقلانیت ، عدالت ، پایمردی و میانه روی. وقتی لیستو می خوندم ، می دونستم من هیچ کدومشو ندارم. اما من فضیلتای دیگه ای دارم ، پدر. جاه طلبی ، که می تونه زمانی فضیلت باشه که ما رو به برتری ببره. ابتکار. شجاعت. شاید نه توی میدون جنگ ، اما ... شکل های مختلفی از شجاعت هست. بخشش ، به خونواده م و به شما. اما هیچ کدوم از فضایل من توی لیست شما نبود. حتی اگر می بود مثل اینکه شما منو نمی خواستین به عنوان پسرتون.
    مارکوس آرلیوس : اوه ، کمودوس. خیلی دور رفتی.
    کمودوس : من به دنبال روی خدایان گشتم ... برای راه هایی که خواهشتونو بکنم ، که شما رو با مناعت بکنم. یک حرف مهربانانه ، یک بغل کامل ... جایی که منو فشار بدید به سینه تون و منو سفت بگیرید ... خواسته ای که مثل خورشید روی قلبم یک هزار سال بود. توی من چی هست که خیلی ازش متنفرید ؟
    مارکوس آرلیوس : کمودوس.
    کمودوس : همه اونچه که همیشه می خواستم این بوده که باب میل شما زندگی کنم ، امپراطور ، پدر.
    مارکوس آرلیوس : [ به روی زانوهایش پائین می آید ] کمودوس ، تقصیرات تو به عنوان یک پسر ، کوتاهی منه به عنوان یک پدر. بیا.[ آنها همدیگر را در آغوش می گیرند ]
    کمودوس : پدر. تمام دنیا رو قربانی می کردم ... اگر فقط منو دوست می داشتین ![ کمودوس ، مارکوس را در مقابل سینه اش فشار می دهد و او را خفه می کند ]

    و در آخر موسیقی بسیار زیبای فیلم:
    Gladiatr SoundTrack - Track 1
    Gladiator SoundTrack - Track 2





    منابع : خبرگزاری مهر ، ویکی پدیا، سینمای جهان ، ویکی گفتار@};-
  9. yaser*j
    آفلاین

    yaser*j کاربر فعال بخش سینما

    • مرا به کار جهان هرگز التفات نبود ...!
    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 25, 2010
    ارسال ها:
    3,761
    تشکر شده:
    904
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    آزاد
    محل سکونت:
    کرماشانِ کوردستان
    وب سایت:
    [​IMG]شاهکار کازابلانکا در سال 1942 و به کارگردانی مایکل کورتیز مجاری (کارگردان فیلم های رابین هود ، هاکلبری فین ، کریسمس سفید ، ما فرشته نیستیم و ...) ساخته شده. بازیگران اصلی این فیلم همفری بوگارت و اینگرید برگمنِ سوئدی هستند که در دوران خود از شهرت بالایی برخوردار بودند.
    در کنار آنها پل هنرید ، کلود رینز ، کونراد ویت و پیتر لر به ایفای نقش پرداخته اند. بسیاری از منتقدان این فیلم را از برترین فیلم های تاریخ سینمای جهان برشمرده اند. کازابلانکا یک فیلم ملودرام است که با توجه به روی دادن داستان آن در دوران جنگ جهانی دوم ، لایه هایی از جنگ و سیاست را هم دربر دارد.
    [​IMG]
    در طول جنگ جهانی دوم ، اروپایی هایی که در حال فرار از آلمان ها بودند ، به آمریکا پناه می آوردند. اما برای رسیدن به آنجا ، ابتدا باید به کازابلانکا می رفتند و زمانی که به آنجا می رسیدند ، باید ویزا های خروجی می گرفتند که به دست آوردن آنها آسان نبود. در این میان ، «کافه ی ریک» محبوب ترین محل کازابلانکاست که توسط «ریک بلین» با بازی هامفری بوگارت اداره می شود. او یک آمریکایی بدبین است که میهن خود را ترک کرده و به علتی نامعلوم نمی تواند به آنجا برگردد.
    [​IMG]
    در هنگام اکران ، این فیلم در گیشه ها به موفقیت نسبتا خوبی دست یافت و بلافاصله پس از اکران ، با استقبال بسیار مثبتی از سوی منتقدان فیلم روبرو شد ، به طوری که مجله ی Variety آن را یک جنگ تبلیغاتی فوق العاده علیه متحدین خواند. در مراسم اسکار 1944 این فیلم برنده ی 3 جایزه ی اسکار و کاندید 5 اسکار دیگر شد. کخ بعد ها در مورد این فیلم گفت: «این فیلمی بود که بیننده ها به اون احتیاج داشتن... ارزشهایی توش بود که ارزش فداکاری رو داشت. و این فیلم اون ارزش ها رو به یه شکل سرگرم کننده بیان می کرد.»
    [​IMG]
    این فیلم از آن زمان تا کنون محبوبیت خود را حفظ کرده است. «مورای برونت» در مورد این فیلم می گوید: «واقعیتِ دیروز ، واقعیت امروز ، واقعیت فردا». این فیلم چنان محبوبیتی پیدا کرده است که نمایش آن پیش از امتحانات پایان ترم در دانشگاه معروف هاروارد تبدیل به یک رسم شده است که این رسم تا کنون هم ادامه دارد و برخی دیگر دانشگاه ها هم از آن تقلید کرده اند. این رسم باعث شد که در حالی که دیگر فیلم های دهه ی 40 رفته رفته از یاد ها رفتند ، کازابلانکا در یاد ها باقی بماند. به طوری که تا سال 1977 این فیلم مکرر ترین فیلم نمایش داده شده در تلویزیون بود.
    به گفته ی «راجر ابرت» ، که می توان او را یکی از مشهور ترین منتقدان سینما دانست ، نام کازابلانکا بیشتر از نام هر فیلم دیگر در لیست های برترین فیلم های تاریخِ منتشر شده توسط سازمان های مختلف دیده می شود. راجر ابرت می گوید که هرگز نقدی منفی درمورد این فیلم نشنیده است ، هر چند که برخی نقاط خاص فیلم گاهی مورد انتقاد قرار گرفته اند.
    منتقدی دیگر به نام رودی بلمر آن فیلم را مخلوطی از درام ، ملودرام ، کمدی و توطئه چینی خواند و لئونارد مالتین از این فیلم به عنوان بهترین فیلم تاریخ یاد کرد.
    این فیلم در سایت IMDB که معتبر ترین سایت اینترنتی مربوط به فیلم است با نمره ی بالا 8.8 از 10 در رده ی نهم برترین فیلم های تاریخ قرار دارد. مجله ی Entertainment Weekly و انستیتوی فیلم آمریکا این فیلم را سومین فیلم برتر تاریخ برشمرده اند. سایت مجله ی تایم این فیلم را در بین هشتاد فیلم برتر تاریخ قرار داد (این هشتاد فیلم رده بندی نشده بودند). و انجمن نویسندگان آمریکا ، فیلمنامه ی این فیلم را به عنوان بهترین فیلمنامه ی تاریخ برگزید.
    شرکت سازنده ی فیلم ابتدا «رونالد ریگان» ، بازیگری که بعد ها رییس جمهور آمریکا شد ، را به عنوان کاندید بازی در نقش ریک معرفی کرد. اما بعد ها مشخص شد که این کار تنها سیاست شرکت برای نگه داشتن نام ریگان در اخبار روز بوده است. متحدین در تاریخ 8 نوامبر 1942 به کازابلانکا حمله کردند. با این اتفاق که قبل از اکران فیلم روی داد، سازندگان به این فکر افتادند که با ایجاد تغییراتی در فیلم ، جنگ را هم به عنوان یک داستان جانبی در فیلم بگنجانند. اما رییس شرکت برادران وارنر با این موضوع موافقت نکرد، زیرا به عقیده ی او موضوعِ این حمله نیاز به فیلمی جداگانه داشت و نمی شد آنرا به عنوان یک داستان جانبی در فیلم گنجاند. این فیلم در تاریخ 26 نوامبر 1942 تنها در نیویورک به اکران در آمد و تا ژانویه ی آینده در لس آنجلس روی پرده نرفت. به همین دلیل کازابلانکا در کنار دیگر فیلم های ساخته ی سال 1943 ، در مراسم اسکار 1944 شرکت کرد و با فیلم های سال 43 به رقابت پرداخت.
    [​IMG] از نکات جالبی که شاید کمتر کسی آنها را در مورد فیلم شنیده باشد ، می توان اشاره کرد به اینکه «میشل مورگان» برای ایفای نقش ایلزا درخواست 55000 دلار کرد ، اما تهیه کنندگان به توجه به اینکه اینگرید برگمن همین کار را در ازای 25000 دلار انجام می داد ، درخواست مورگان را رد کردند. تهیه کننده ی این فیلم ، هال والیس ، ابتدا قصد داشت شخصیت «سم» نوازنده ی پیانوی کافه ی ریک را یک شخصیت مونث ارائه کند. چون«دولی ویلسون» بازیگررنگین پوست و ایفاگر نقش «سم» ، در اصل طبل نوازی است که توانایی نواختن پیانو را ندارد و در صحنه های فیلم تنها تظاهر به پیانو زدن می کند. از آنجایی که صدا و تصویر در این فیلم باید به طور همزمان ضبط می شدند ، پیانیستی با نام «الیوت کارپنتر» از پشت پرده موسیقی رو می نواخت. محل قرار گیری وی به گونه ای بود که دولی ویلسون بتواند او را ببیند و حرکات دست او را تکرار کند. لهجه ی مجاری غلیظ کارگردان ، مایکل کورتیز ، گاهی باعث بروز مشکلاتی جالب در صحنه میشد.کونراد ویت ، بازیگر نقش فرمانده ی گشتاپو ، خود از مخالفان سرسخت نازی ها در آلمان بود و وقتی از پیروزی حزب نازی در انتخابات ، و مامور شدن تعدادی از ماموران جوخه ی مرگ برای قتل او خبر دار شد ، از آلمان فرار کرد.
    [​IMG] همسر هامفری بوگارت در زمان ساخت فیلم او را به داشتن رابطه ی پنهانی با اینگرید برگمن متهم می کرد ، به طوری که گاهی ناگهان وارد اتاق لباس هامفری بوگارت می شد و باعث خشمگین شدن بوگارت در صحنه ی فیلمبرداری می شد. درحالی که ، با وجود هماهنگی غیرقابل انکار بوگارت و برگمن در صحنه ، این دو در خارج از صحنه به ندرت با هم صحبت می کردند.
    برای بهره بردن از حداکثرسود در خارج از آمریکا ، تصمیم گرفته شده که علاوه بر نازی ها ، تمام شخصیت های منفی از کشورهای دشمن باشند. به همین دلیل اوگارت یک جیب قاپ ایتالیایی معرفی شده . در دهه ی 80 میلادی ، فیلمنامه ی این فیلم به نام اولیه اش یعنی «همه به کافه ریک می آیند» و فقط تغییر نام شخصیت «سم» به اسم «دولی ویلسون» برای 217 شرکت و استودیوی فیلمسازی فرستاده شد. تنها 85 آژانس آن فیلمنامه را خواندند ، که از این بین 38 نفر بلافاصاله آن را رد کردند ، تنها 33 آژانس نمای کلی آن را شناختند(هر چند فقط هشت آژانس آن را به اسم اصلی آن ، کازابلانکا ، شناختند). فقط سه آژانس آن را از نظر تجاری مناسب دانستند و یک آژانس هم پیشنهاد کرد که آن فیلمنامه را تبدیل به یک رمان کنند!
    [​IMG] تنها سه نفر از بازیگران این فیلم متولد آمریکا بودند: هامفری بوگارت ، دولی ویلسون و جوی پیج . هنگامی که فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بهترین فیلم شد ، به جای تهیه کننده ی اصلی فیلم ، هال والیس ، ابتدا جک وارنر برای دریافت جایزه روی سن آمد ، این موضوع باعث رنجش والیس شد و او هیچگاه وارنر را برای این کار نبخشید. والیس که در آن زمان به عنوان یکی موفقترین های شرکت برادران وارنر شناخته می شد ، اندکی بعد از این شرکت خارج شد. این فیلم در لس آنجلس همزمان با کنفرانس کازابلانکا بین فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل برگزار شد. هنگامی که رییس جمهور آمریکا ، فرانکلین رووزولت از ملاقات با چرچیل در کازابلانکا بازگشت ، درخواست کرد که این فیلم در کاخ سفید نمایش داده شود. «کازا- بلانکا» در زبان اسپانیایی به معنای «کاخ سفید» است.
    کازابلانکا در جشنواره اسکار سال 1944 موفق به دریافت سه جایزه اسکار در زمینه ی بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی برای مایکل کورنیز و بهترین فیلمنامه برای آرتور ادسون گردید.


    منبع : کافه سینما

    لینک امضاتم با اجازت دانلود کردم فرهاد جان البته با اجازت ...!
    زیبایی شعر حمید مصدق رو با صدای زلالت زیبا تر کردی ..!
    به امید شنیدن آثار دیگرت
    در آخر هم غمی که تو صداته خیلی شبیه پرویز پرستوییه و گر و لرزه ای که لابه لای واژه ها می شنویم آدمو یاد زنده یاد شکیبایی میندازه ...
    موفق باشی@};-
  10. yaser*j
    آفلاین

    yaser*j کاربر فعال بخش سینما

    • مرا به کار جهان هرگز التفات نبود ...!
    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 25, 2010
    ارسال ها:
    3,761
    تشکر شده:
    904
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    آزاد
    محل سکونت:
    کرماشانِ کوردستان
    وب سایت:
    [h=2]بررسی فیلم تایتانیک[/h]
    فیلم تایتانیک (Titanic) به کارگردانی جیمز کامرون، فیلمی داستانی عاشقانه محصول سال ۱۹۹۷ کمپانیهای امریکایی پارامونت پیکجرز و فاکس قرن بیستم می‌باشد. این فیلم پرفروش‌ترین فیلم و همچنین پر‌هزینه‌ترین فیلم تمام دوران می‌باشد و در آن از داستان واقعی غرق‌شدن تایتانیک بزرگ‌ترین کشتی زمان خود (۱۹۱۲) استفاده شده است.
    کارگردان: جیمز کامرون
    نویسنده: جیمز کامرون
    بازیگران:لئوناردو دی‌کاپریو (جک) /کیت وینسلت (رز)/بیلی زین (کال هاکلی)/فرانسیس فیشر (روث دوویت بوکاتر) /
    گلوریا استوارت (کهن‌سالی رز)/بیل پاکستون (بروک لاوت)/برنارد هیل (ناخدا ادوارد اسمیت)
    تهیه‌کننده:جیمز کامرون/جان لاندو
    موسیقی: جیمز هورنر
    فیلم‌برداری: راسل کارپنتر
    ویرایش:کنراد بوف چهارم /جیمز کامرون/ریچارد هریس
    عرضه کننده: فاکس قرن بیستم (۲۰th Century Fox)/پارامونت پیکچرز ( Paramount Pictures)/
    نمایش دهنده: استودیو انیمیشن پیکسار (Pixar Animation Studios)
    تاریخ عرضه: ۱۹ دسامبر ۱۹۹۷
    زمان: ۱۹۴ دقیقه
    زبان: انگلیسی
    هزینه: ۲۰۰ میلیون دلار
    نوع فیلم: دراماتیک (نمایشی)
    این فیلم همانند دو فیلم «بن هور» و «ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه» بیشترین جوایز اسکار را کسب کرده است (یازده اسکار).این فیلم در دههٔ ۹۰ سینمای آمریکا که پر از فیلمهای جنگی و رزمی بود نقطهٔ عطفی از لحاظ رمانتیک بودن محسوب می‌شود.

    چندین فیلم دیگر به همین نام و موضوعی تقریباً مشابه با این فیلم ساخته شده است.
    جایزه‌ها
    تایتانیک دارای یازده جایزه اسکار می‌‌باشد.(برنده اسکار بهترین فیلم /برنده اسکار فیلم‌برداری برای راسل کارپنتر/برنده اسکار کارگردانی هنری برای پیتر لامونت و مایکل فورد/برنده اسکار طراحی صحنه برای دبورا لین اسکات /برنده اسکار کارگردانی برای جیمز کامرون /برنده اسکار تدوین تصاویر و صدا برای تام بلفورت و کریستوفر بویز/برنده اسکار جلوه‌های ویژه /برنده اسکار تدوین /برنده اسکار موسیقی متن برای جیمز هورنر /برنده اسکار ترانه فیلم برای جیمز هورنر (سازنده) و ویل جنینگ (سراینده) برای ترانه‌ای با اجرای سلن ‌دیون/برنده اسکار صدابرداری /نامزد اسکار بازیگر نقش اول زن برای کیت وینسلت/نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل زن برای گلوریا استوارت/نامزد اسکار طراحی چهره (گریم)
    داستان
    بروک سوت یک جوینده گنج است که بدنبال یک الماس مشهور در بقایای کشتی غرق شده تایتانیک است. او یک صندوق سالم در کشتی پیدا می‌‌کند که در آن تصویری از یک زن جوان قرار دارد که الماسی بر گردن دارد. پس از نشان دادن نقاشی در یک برنامه تلویزیونی، یک زن پیر به اسم رز داوسن ادعا می‌‌کند که همان زن نقاشی است. او به محل غرق کشتی برده می‌شود تا به جستجوگران کمک کند تا جای الماس را پیدا کنند اما بجای اینکار او همه حقایق مربوط به داستان غرق شدن کشتی تایتانیک را برای همه تعریف می‌‌کند. او دختری ۱۷ ساله و ثروتمند بوده که تصمیم داشته با کشتی به امریکا برود و در آنجا با کال هاکلی ازدواج کند. مادرش او را مجبور ساخته تا به این ازدواج تن در دهد بنابراین پس از اینکه آنها سوار کشتی می‌‌شوند و کشتی حرکت می‌‌کند، او یک شب تصمیم می‌‌گیرد تا از بالای کشتی خودش را در آب بیندازد. اما او توسط مسافر فقیر و جوانی به اسم جک داوسون که کارش نقاشی است نجات پیدا می‌‌کند. آنها بتدریج بیشتر با هم آشنا می‌‌شوند و این آشنایی منجر به عشقی عمیق بین آندو می‌شود. هالکی و مادر رز می‌‌کوشند تا آنها را از هم جدا نگهدارند. در این بین کشتی به یک کوه یخ شناور برخورد کرده و شروع به غرق شدن می‌‌نماید و همه خدمه و مسافرین کشتی در تلاشند تا راه نجاتی برای خود بیابند و در این بین جک برای نجات جان رز خود را فدا می‌‌کند.
    درون مایه فیلم
    این فیلم از جمله فیلم هایی است که در یک بازه ی زمانی در کوچه و بازار به عنوان نماد ابتذال فیلم های غربی شناخته می شد اما اگر منطقی و با دیدی علمی به این فیلم نگاه کنیم متوجه می شویم که کارگردان در دل جلوه های ملیون دلاری فیلم حقیقت بزرگی را پنهان کرده حقیقتی به بزرگی تاریخ تمدن بشر.حقیقتی به نام فاصله طبقاتی.نماد, چیزی که به نظر من در زندگی واقعی ما انسان ها وجود ندارد.هیچگاه انسانی ر نمی توان نماد صرف چیزی قرار داد و تنها یک خصوصیت را به نسبت داد اما در فیلم چنین چیزی امکان پذیر است و برای کمک به فهم حقیقت و درون مایه فیلم به مخطب نماد ابزاری قوی در دست کارگردان به شمار می رود.کارگردان فیلم تایتانیک نیز در فیلم خود از این ابزار بی بهره نبوده است.کشتی تایتانیک که یک کشتی حقیقی است و در سال 1912 ساخته شده است از چند طبقه تشکیل شده که هر یک از طبقه ها دسته ای از مردم را در خود جای ی دهد.دسته ای در محیطی چون هتل های گران قیمت روی خشکی و دسته ای دیگر در مکانی نچندان با امکانات رفاهی.کشتی تایتانیک نماد جامعه ی بشری است.در این جامعه همه ی مسافران از یک مکان یعنی خشکی وارد کشتی می شوند ولی به ناگاه از یکدیگر جدا شده و هر یک در طبقه ای قرار می گیرند و سوار بر کشتی جامعه ی بشری در دریای حوادث به پیش می روند تا به مقصد خود برسند.
    در طول این سفر دو شخصیت محوری داستان با نام های "جک" و "رز" هر یک نماینده قشری از جامعه هستند.
    "جک" نماینده طبقه پایین دست و "رز" طبقه بالا دست جامعه. در جایی از فیلم "رز" که قصد خودکشی دارد و این به معنای نابودی و پایان اوست ولی "جک" او را قانع می کند و او را نجات می دهد. این اتفاق را در تاریخ جامعه ی بشری نیز می توانیم مشاهده کنیم. هر گاه جنگی در طول تاریخ اتفاق افتاده این قشر فقیر جامعه بوده اند که خود را برای نبرد و دفاع از آن چه خود را مسئول نسبت به او می داند و به عشق می ورزد آماده کرده اند.بله عشق تنها چیزی است که این فاصله ها راپر می کند و بدین وسیله در طول تاریخ قشر بالا دست از تاراج و نابودی نجات یافته است ولی بعد از این اتفاقات به بهانه ای قشر بالا دست و پایین دست از یکدیگر جدا شده اند.
    بی شک چنین جامعه ای به مقصد خود نخواهد رسید و در دریای حوادث که در طول تاریخ رخ می دهد غرق خواهد شد.
    [​IMG]

  11. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    با تشکر فراوان از یاسر @};-


    ******************
    فیلم بی نظیر :

    Wall Street

    پوا هرگز نمیخوابد

    [​IMG]



    [​IMG]


    كارگردان
    = الیور استون
    نويسنده فيلمنامه = آلن لوئب و استفن‌شیف براساس شخصیت‌هایی از الیور استون و استنلی ویزر
    بازيگران = مایکل داگلاس
    شیا لابیئوف
    جاش برولین،
    کری مالیگن

    ژانر = درام
    سال توليد = 2010
    بودجه = 70 ميليون دلار
    مدت زمان فیلم = 133 min




    خلاصه داستان :
    در حالی‌که اقتصاد جهانی در آستانه فاجعه‌ای بی‌سابقه قرار دارد، کارگزار جوانی از وال استریت با گوردن جکوِ کهنه‌کار اما بدنام همکار می‌شود تا ماموریت دوجانبه‌ای را به سرانجام برسانند.
    آن‌ها از یک سو می‌خواهند جامعه مالی را از سرنوشت شومی که در راه است مطلع سازند و از سوی دیگر به هویت کسی پی‌ببرند که مسئول مرگ پیش‌کسوتِ سابقِ کارگزار جوان بوده است.

    حاشيه هاي فيلم :
    خاویر باردم بازیگر مورد علاقه استودیو برای ایفای نقش آدم بد داستان بود که در نهایت جاش برولین جایگزین او شد.
    قبل از انتخاب برولین نام بازیگرانی نظیر ادوارد نورتن، مارتین هندرسن، سایمن بیکر، مارک والبرگ، ارون اکهارت و جیمز فرانکو هم برای ایفای این نقش به میان آمد.
    نئومی واتس و کیت بلانشت بازی در نقش سیلویا مور را نپذیرفتند. -طبق گفته‌های کری مالیگن تمرینات لازم برای فیلم سه هفته طول کشید.
    جاش برولین برای بازی در این فیلم مجبور شد 30 پوند از وزنش را در طول یک ماه کم کند تا از لحاظ فیزیکی برای ایفای این نقش مناسب باشد.
    در طول فیلم‌برداری کری مالیگن و شیا لابیئوف، نامزدی‌شان را اعلام کردند.

    بد نیست نظر بعضی منتقدان رو هم راجب این فیلم بخوانید : @};-
    راجر ابرت/ شيكاگو سان‌تايمز :
    فيلم داستاني سرگرم‌كننده در باب جاه‌طلبي، رمانس و راه‌ و رسم تجارت چپاولگرانه دارد اما به نظر مي‌رسد بيش از آن‌كه خشمگين باشد دل در گرو چنين داستاني سپرده است.

    اي. او. اسكات/ نيويورك تايمز :
    فيلم يكنواخت نيست و به ترتيب درخشان و احمقانه يا هوشمندانه و ساده‌لوحانه جلوه مي‌كند.
    فيلم به اندازه كافي خوب نيست ولي از سوي ديگر هم نمي‌توان آن را ناديده گرفت.

    مايكل فيليپس/ شيكاگو تريبيون:
    فيلم در مجموع قانع‌كننده است ولي اين حس بيشتر مديون گروه بازيگران ماهر و فوق‌العاده‌اي است كه از پس بازي در دو فيلم يك‌جا برآمده‌اند.

    پيتر تراورس/ رولينگ استون:
    شايد پول هرگز نخوابد ولي اين فرصت از دست رفته سينمايي باعث مي‌شود تا تماشاگران فيلم چرتي بزنند.

    ميك لاسل/ سن‌فرانسيسكو كرانيكل :
    آزمندي خسته‌كننده و كدورت‌انگيز است.




    [​IMG]



    بـــــــرسی فیلم:

    الیور استون پس از چند شکست همه‌جانبه پی‌در پی، سرانجام موفق می‌شود فیلمی تأثیرگذار و جذاب بسازد؛ دنباله‌ای بر یکی از فیلم‌های متوسط خودش که نسخه‌ای به‌مراتب غنی‌تر از کار درآمده و به‌نظر می‌رسد که کارگردان این‌بار با سناریویی پر و پیمان سراغ سوژه مورد نظرش رفته است. هرچند اولین نمایش «وال استریت: پول هرگز نمی‌خوابد» در جشنواره کن خیلی بازتاب‌های مثبتی به‌همراه نداشت ولی فروش قابل‌قبول فیلم در اکران عمومی و اقبال سینمادوست‌ها، نشان از اتفاقی داشت که سال‌ها بود درباره الیور استون تکرار نشده بود؛ کارگردانی که در دهه80 با اعتراض به سیاست‌های دولت آمریکا و آثار افشاگرایانه‌ای که درباره جنگ ویتنام ساخت نامش بر سر زبان‌ها افتاد. هنوز هم از «جوخه» و «متولد چهارم ژوئیه» به‌عنوان سندهای تصویری برجسته‌ای از یک دوران تاریخی یاد می‌شود.
    استون، لبه تیغ انتقادهای خود را به سمت سیاستمدارانی گرفت که با جنگ‌افروزی به کشتار آدم‌های بی‌گناه پرداختند. او در میانه آثار جنگی پرسروصدایش در رویکردی به جامعه معاصر آمریکا، اقتصاد را هدف گرفت و «وال استریت» را کارگردانی کرد. او پس از 23سال باز هم سراغ مایکل داگلاس، بازیگر محوری «وال استریت» رفت (که تنها اسکارش را برای بازی در این فیلم دریافت کرده بود) و این‌بار به بررسی ابعاد بحران اقتصادی سال‌های اخیر آمریکا پرداخت. کهنه سرباز قدیمی همچنان لحن معترضانه‌اش را حفظ کرده و خوشبختانه این‌بار این اعتراض با کارگردانی ماهرانه و سناریویی هوشمندانه عمق و غنایی بیشتر یافته است.

    فیلم «وال‌استریت» (1987) ساخته الیوراستون نمایشی است درباره چهره حقیقی تجارت؛ چیزی که ما فقط درباره آن شنیده بودیم و گوردون گکو نمونه‌ای است از کسانی که در این‌راه با اختلاس و میلیون‌ها دلار پول به جیب زدن به این کار ادامه دادند تا وقتی که ورشکست شدند و اقتصاد را به زانو درآوردند. «وال‌استریت: پول هرگز نمی‌خوابد»(2010) با گکو که سال‌های زیادی در زندان فدرال گذرانده شروع می‌شود. اما بزرگ‌ترین فانتزی فیلم جای دیگری است؛ دزدانی که سیستم پولی و مالی را غارت کرده بودند همچنان قدرتمند هستند و مردان کنگره هنوز هم برای منظم کردن سیستم تلاش می‌کنند. به هر حال این نظر من است، نه الیوراستون. ولی وقتی مستندات تخلفات مالی و همچنین فیلم The big short (مایکل لوئیس) که در فهرست پرفروش‌ترین فیلم‌هاست را کنار هم می‌گذاریم، می‌بینیم که وال‌استریت:پول هرگز نمی‌خوابد در حدانتظار بی‌رحم نیست، بلکه یک داستان سرگرم‌کننده درباره جاه‌طلبی، عشق و چپاولگری در تجارت است و نگاهی مجذوب شده دارد نه مغضوب. آیا استون این حقایق جدید را نمایش می‌دهد و ما با آن درگیریم؟
    درهرحال خود گوردون گکو محوریت اخلاقی دارد. سوای نویسندگی کتاب «طمع ‌خوب است» و سخنرانی برای دانشجویان، او گناهکاری است که توبه کرده و وقتی بازرگان جوانی به نام جیک مور‌(شیا لابوف) را ملاقات می‌کند متوجه این موضوع می‌شود که می‌خواهد به بازی برگردد. جیک می‌خواهد با دختر گکو ازدواج کند. وینی (کری ‌مولیگان) چندسال است که با پدرش صحبت نکرده و شاید جیک قصد دارد آنها را آشتی دهد.

    او صادقانه وینی را دوست دارد؛ کسی که یک بلاگر آزادیخواه است. جیک جاه‌طلب است و قبلا یک میلیون به جیب زده و حالا بیشتر می‌خواهد اما او فردی خوش قلب است و می‌خواهد که شرکتش‌ به کار پیرامون انرژی‌های جایگزین بپردازد. آیا او طرفدار محیط‌زیست است یا فقط از آن خوشش می‌آید؟ کمی از هر دو شاید!
    جیک در وال‌استریت برای شرکتی به نام کلر زابل کار می‌کند که توسط لوئیس زابل (فرانک لانگا) اداره می‌شود که مرشد و پدر معنوی جیک است. این تجارتخانه توسط شخصی به نام برتون جیمز (جاش ‌برولین) به دلیل شایعاتی که درباره بی‌ثباتی‌اش منتشر کرد، به زانو درآمده است.

    استون به این موضوع اشاره نکرده که شرکت تجاری جیک و باقی شرکت‌های وال‌استریت بر انبوهی از بدهی‌های بی‌ارزش بنا شده است. زابل مجبور است برای انکار این موضوع چوب حراج بر زندگی‌اش بزند. صبح روز بعد، او از خواب برمی‌خیزد، تخم‌مرغ نیم‌بندش را می‌خورد و خود را زیر قطار مترو می‌اندازد. این موضوع از این جهت قابل توجه است که در حادثه سال1929بازرگانان با تجربه خود را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کردند.
    مرگ مرشد بزرگ و مورد علاقه جیک، به او این انگیزه را می‌دهد که از برتون جیمز انتقام بگیرد و ناگهان همه چیز یک جا جمع می‌شود؛ اینکه چگونه به جیمز صدمه بزند، به گکو نزدیک شود، وجهه‌اش را نزد وینی حفظ کند، عزت‌نفس خود را بالا ببرد و شاید هم پول خوبی در این میان به جیب بزند!
    [​IMG]
    تمام این اتفاقات در یک ساعت نشان داده می‌شود اما استون با اطمینان این کار را انجام می‌دهد. از این به بعد، داستان سریع‌تر از ملودرام‌های دیگر پیش می‌رود. مایکل داگلاس در یک نقش سمبلیک ظاهر شده و این جالب است که ببینیم گوردون گکو چگونه تغییر می‌کند؛ زیرک و روان، کسی که همواره برگ برنده را در دست دارد، پیرمردی عاقل و با احساسات تندوتیز که در مقابل بی‌محلی‌های دخترش قرارمی‌گیرد. شیا لابوف که قبلا در ایندیاناجونز بازی کرده بود در ابتدای فیلم به همراه لوئیس زابل مشتاقانه خود را به گکو می‌رساند ولی گویا این موضوع را کشف نکرده که هرکسی در این رشته نمی‌خواهد مرشد او باشد.
    لانگا حضور کوتاهی در نقش زابل دارد ولی کاراکتر تاثیرگذاری است و بی‌عیب‌و نقص عمل می‌کند. کری‌مولیگان که در نقش دختر گکو ایفای نقش می‌کند، هنوز پدرش را برای مرگ برادرش سرزنش می‌کند و به صنعتی که پدرش در آن مشغول است بدبین است و حالا جیک هم به همان شکل درآمده. نسخه‌ای که از «وال‌استریت: پول هرگز نمی‌خوابد» اکران عمومی شده 6دقیقه کوتاه‌تر از نسخه‌ای است که در کن به نمایش درآمد و در نتیجه روان‌تر است. باید گفت که ریتم فیلم خوب است ولی امیدوار بودیم که لحن معترضانه‌تری داشته باشد؛ شاید هم حرف استون درست است و تماشاگر آمریکایی برای آن آماده نیست چون آنها به اندازه کافی برای دیدن فیلم طمع نداشتند.

    فیلمساز همیشه معترض
    در «وال استریت: پول هرگز نمی‌خوابد»، استون برخی خطاها و سهل‌انگاری‌های این سال‌هایش را مرتکب نمی‌شود. حتی در «خط‌مشی» نیز او متفاوت‌تر عمل می‌کند. انتقاد از سیستم همچنان پابرجاست ولی نقش فردیت نیز در این میان پررنگ شده. وال استریت: پول هرگز نمی‌خوابد گرچه در میانه قدری افت می‌کند ولی درمجموع می‌تواند به عنوان درامی سرگرم‌کننده، تماشاگر را تا انتها در سالن نگه دارد و حتی موقع خروج به تفکر وادار کند. یکی از مهم‌ترین امتیازات فیلم، کاراکتر «گوردون گکو» است. گکو به‌راحتی می‌توانست یکی از همان تیپ‌های آشنای هالیوودی شود ولی پردازشی که در سناریو روی این کاراکتر صورت گرفته او را عملا به برگ برنده فیلم مبدل کرده است.
    واکاوی ریشه‌های بحران اقتصادی آمریکا می‌توانست فیلم را به لحن مقاله‌های مدال‌آور روزنامه‌ها نزدیک کند ولی استون موفق شده هم به سیاق همیشه‌اش به صدور پیام بپردازد و هم داستان روایت کند. در واقع او این بار موفق شده حرف‌هایش را در دل سناریویش بگنجاند و آنها را تبدیل به موقعیت‌های داستانی کند. فیلمساز همیشه معترض این‌بار با انسجام و دقت نظر بیشتری عمل کرده است.
    [​IMG]



    [​IMG]


    منبع: آکاایران + ویکی پدیا ، با کمی تغییر @};-
  12. yaser*j
    آفلاین

    yaser*j کاربر فعال بخش سینما

    • مرا به کار جهان هرگز التفات نبود ...!
    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 25, 2010
    ارسال ها:
    3,761
    تشکر شده:
    904
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    آزاد
    محل سکونت:
    کرماشانِ کوردستان
    وب سایت:
    خواهش فرهاد جان@};-
    تاپیک جالبیه ولی متاسفانه دوستان زیاد استقبال نکردند
    تو اینجور تاپیک ها باید یکی از مدیران شرکت کنند ... مثلا
    ادمین که به سینما هم علاقه دارن تا کاربران دیگر هم این تاپیک رو ببینند
    در ضمن اگه توضیحاتمونو در مورد فیلم کمتر کنیم شاید دوستان حوصله ی بیشتری رو واسه خوندن مطالب پیدا کنن.


    این فیلم که در موردش توضیح دادی فرهاد جان جالبه من خواستم امشب ببینمش که با خوندن این مطلب
    بیشتر میتونم درکش کنم
    واقعا دستت درد نکنه ..........
    @};-

    اولین فیلمی که از این بازیگر ( مایکل داگلاس ) دیدم غریزه ی اصلی بود با شارون استون
    که عاشق بازی کردن و سنگینیش تو فیلمی با اون موضوع شدم
    سپاس@};-
  13. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    بله نظر منم همینه @};-
    نقد و بررسی فیلم ها وقت زیادی میبره و تجربه ی زیاد میخواد که با این اوضاع کاری و مشغله به تنهایی از پسش بر نمیام
    میبینی که برای نقد فیلم ها از چند تا منبع استفاده میکنم و سعی میکنم از جمع آوری اونها یک کلیت خوب رو درست کنم
    تو تاپیک نیما هم گفتم دنبال یک فرصت میگردم
    که با کمک بچه های یکپارس یک تیم خوب تشکیل بدیم برای ""نقد و بررسی""
    تا به امید خدا از این به بعد زیر پست ها بنویسیم:
    منبع:1پارس
    مطمئنم برای این کار از تجربه خوب تو و قلم توانمند مرجانه خانم میتونم استفاده کنم
    @};-





    بله
    وال استریت فیلم بسیار زیباییه و به سرعت در صدر پر فروش ترین فیلم های سال قرار گرفت که در اولین فرصت دیالوگ هاش رو هم در تاپیکت خواهم گذاشت
    جالبه بدونی که چند وقت قبل مصاحبه ای رو از الیور استون میخوندم (همین کارگردان) که ازش راجب بازی مایکل داگلاس پرسیده بودن
    استون گفت :مایکل خوب از پس اش برآمد. به نظرم کاملاً برایش راحت بود مثل یک کفش قدیمی
    @};-
  14. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    فیلم این هفته
    فیلم بسیار زیبای The Rite هستش
    مراسم مذهبی

    [​IMG]


    [​IMG]


    کارگردان : Mikael Håfström
    تهیه کنندگان : Beau Flynn و Tripp Vinson
    نویسنده : Michael Petroni

    ژانر : درام – ترسناک – هیجانی
    تاریخ نمایش : 28 January 2011 آمریکا
    بودجه : 37 میلیون دلار
    فروش در اولین هفته : 14 میلیون و 789 هزار و 393 دلار

    بازیگران
    آنتونی هاپکینز ، کالین اودانگو، آلیس براگا

    سبک فیلم:درام دلهره آور داستان واقعی ترسناک

    افتخارات
    نامزد جایزه روبان نقره ای بهترین بازیگر مکمل نقش زن از اتحادیه ملی خبرنگاران سنمایی ایتالیا برای Marta Gastini در سال 2011

    داستان فیلم:
    مایکل کوواک که در پی شناخت دین و ایمان است مجبور می شود برای شناخت بیشتر به یک مدرسه ی جنگیری در واتیکان برود و مدتی در آنجا اقامت کند. او در این مکان با یک کشیش غیر عادی به نام پدر لوکاس آشنا می شود ، کسی که مایکل را با جنبه ی دیگری از شیاطین و اجنه آشنا می کند و این که چگونه بتوان با آنها رابطه برقرار کرد و از آنها برای رسیدن به اهداف شخصی استفاده کرد را به آموزش می دهد و...

    مقدمه ای بر فیلم:

    این فیلم در سال 2011 توسط "افسترام" ساخته شد. کاری که دید ما را نسبت به رهبران دینی خود باز کرد. فیلم زاویه های دیدی به ما میدهد که شاید آنها را با اندکی کندوکاو در خود بیابیم ولی تا به حال متوجه آنها نشده ایم.
    ژانر فیلم درام و ترسناک است، ولی موضوع فیلم فراتر از این ها میرود تا جایی که به ما یاد میدهد در مورد باور به شیطان شک نکنید. همین شک باعث رخنه شیطان در وجود ماست.
    شاید بگویید که این فیلم نیز مانند فیلمهای دیگری که با شروع موضوع 2012 فروش کرده اند بوده ولی با دیدن آن نظرتان عوض می شود.
    نکته ای که فیلم را جذابتر میکند این است که فیلم بر اساس واقیعت ساخته شده است.
    در این فیلم به این جمله اشاره شده که: "هیچ کسی گناهکار به دنیا نمی آید". دلیل هایی برای این گفته وجود دارد که نمی توان آنها را بیان کرد و باید خود این فیلم را تماشا کنید و آنها را پیدا کنید.
    نمیگویم که فیلم را هربار ببینید برایتان تازگی دارد و فیلم بی هیچ نقصی ساخته نشده، نه، فقط این را میگویم که اگر دوباره و سه باره نگاه کنید جزئیاتی خارج از قالب اصلی فیلم برایتان پرده برداری میشود که در بازبینی های قبلی فیلم به آنها توجه نکرده بودید.


    [​IMG]


    نکته ای که همیشه در فیلمهای ترسناک نظرم را جلب کرده عبارت : این فیلم براساس یک داستان واقعی ساخته شده است، می باشد. این عبارت در اوایل دهه 90 میلادی کاربرد خودش را پیدا کرد. در آن زمان تهیه کنندگان به خوبی به این نکته پی برده بودند که استفاده از واژه این فیلم... می تواند به فروش فیلم کمک بسزایی کند. از آن به بعد سیل فیلمهایی که براساس داستان واقعی ساخته شده بودند افزایش یافت و این روند تا حدی افزایش بی رویه ایی داشت که در ابتدای فیلم احمقانه ایی مانند تپه ها چشم دارند هم واژه این فیلم براساس... به چشم خورد! حالا هم این عبارت مضحک اولین نکته ای است که در هنگام دیدن فیلم مراسم مذهبی تماشاگر را کنجکاو می کند تا ببیند واقعیت از چه قرار است، اما مراسم مذهبی کمدی تر از آن است که بتواند حتی لحظه ای این حس را در شما بوجود آورد که واقعی است .


    مایکل کواک ( کالین اودانوی) جوانی است که به شغل مرده شوری اشتغال دارد. او از این شغل که پدرش هم در همین کار است راضی نیست و خاطرات بد خانوادگی هم در همه حال همراه اوست تا این که بخاطر فضای متشنج خانواده اش ، تصمیم می گیرد به یک مدرسه مذهبی برود تا بتواند از طریق آن با معنویات ارتباط برقرار کند. او به مدرسه ایی مذهبی می رود و به مدت 4 سال در آنجا می ماند. اما بعد از چهار سال حالا مایکل کواک دچار تغییراتی در دیدگاهش به مذهب شده و به همین دلیل پدر متیو ( توی جونز ) به او پیشنهاد می کند که به رم برود و در آنجا آموزش جن گیری ببیند! بنابراین مایکل به رم می رود تا جن بگیرد. او در آنجا با یک کشیش به نام پدر خاویر ( سایرن هایندس ) آشنا می شود اما به مرور زمان پی می برد که ادعای جن گیری توسط او بیشتر شبیه به یک جوک است تا واقعیت. او سپس با کشیشی به نام لوکاس ( آنتونی هاپکینگز ) آشنا می شود. لوکاس متفاوت از دیگر کشیشان است و انگار واقعا می تواند اطلاعات مفیدی درباره جن گیری به مایکل بدهد اما واقعیت اینه که این جن گیری کار چندان مفرحی نیست و خطرات خاص خودش را دارد.


    [​IMG]

    من هم مثل شما با ذهنیت دیدن یک نوع دکتر لکتر دیگر ( نقش هاپکینگز در فیلم ترسناک سکوت بره ها ) به دیدن فیلم رفتم اما چشمتان روز بد نبیند که بجای لذت بردن ،یک دل سیر حرص خوردم! فیلم مراسم مذهبی به شدت از مشکل فیلمنامه و روایت منطقی داستان رنج می برد، این مشکل به حدی حاد است که شما بعد از دیدن فیلم به این فکر فرو می روید که آیا نویسنده فیلمنامه یک نوجوان دبیرستانی بوده است یا خیر!؟ شخصیت های فیلم به شدت مصنوعی هستند و تماشاگر هیچ علاقه ای به همراهی با آنها ندارد. دیالوگهای فلسفی فیلم به شدت کهنه و خنده دار هستند و جاری شدن آنها از زبان بازیگران همانا و خندیدن تماشاگر همانا. مایکل که به نوعی می توان وی را راوی داستان خواند ، کمترین تاثیر ممکن را در فیلم دارد و وجود او تنها بهانه ای است برای نشان دادن دیگر شخصیت های داستان و علنا هیچ استفاده دیگری به جز اشغال کردن فضای دوربین ندارد. اما می رسیم به بازیگری که مانور زیادی برای حضورش در این فیلم ترسناک ( البته اگر کسی ترسیده باشد ) داده شد. آنتونی هاپکینگز همان آدمخواری است که در فیلم سکوت بره ها نقش دکتر هانیبال لکتر را ایفا کرد و بدون اغراق یکی از ترسناک ترین شخصیت های تاریخ سینما را به تصویر کشید. حالا نزدیک به دو دهه از آن زمان گذشته و اینبار به جای تعریف و تمجید ازهاپکینگز باید وی را مواخذه کنیم! متاسفانه فیلمنامه فیلم به حدی ضعیف و پیش پا افتاده است که حتیهاپکینگز هم فرصت هنرنمایی اش را از دست داده. لهجه آمریکایی هاپکینگز که اصلا یک بریتانیایی اصیل است، در این فیلم بدجوری توی ذوق می زند و این مشکل با به زبان آوردن کلمه رفیق ( همان dude معروف که آمریکایی ها ورد زبانشان است ) به اوج خود می رسد. بدون شک اگر هر بازیگر دیگری این نقش را بازی می کرد تا بدین حد از او انتقاد نمی کردم اما باور کنید تحمل بازیگر باکلاس و محترمی مثل هاپکینگز در نقش یک جن گیر که خودش هم نمی داند جن می گیرد یا موش می دواند ، خیلی سخت است!.


    میکاییل هافستروم کارگردانی است که پیش از این فیلم ترسناک و قابل ستایش 1408 را کارگردانی کرده بود. اما هافستروم در این فیلم واقعا ناامید کننده است، او فیلمی ساخته که آشفتگی در تمام صحنه های آن به چشم می خورد، بازیگران فیلم بی جهت صحبت های ماورایی انجام می دهند و از دیار باقی یاد میکنند و البته در این میان چند حرف فیلسوفانه هم می زنند. بعلاوه همه اینها باید از مدت زمان طولانی فیلم هم یاد کنیم که باعث شده تا این فیلم در دقایق آخر غیر قابل تحمل شود.



    [​IMG]



    مراسم مذهبی بر خلاف تصورم اصلا فیلم خوبی نبود. در این فیلم نه خبری از آنتونی هاپکینگز افسانه ای است و نه خبری از میکاییل هافسترومی است که با 1408مو را بر تن تماشاگران سیخ می کرد. این فیلم تنها یا اثر نازل در سینمای ترسناک است . این فیلم برای آن دسته از تماشاگرانی ساخته شده است که مشخصا هر چیزی را باور می کنند. باور کنید تعداد چنین تماشاگرانی کم نیستند، من خودم شخصا کسی را می شناسم که از سایه اش که بلند تر از خودش است می ترسد و معتقد است این دلیل ماورایی دارد!. راستی داشت یادم می رفت بگم که این فیلم براساس کتابی به نام مراسم : ساخت یک جن گیری مدرن به قلم مت باگلیو نوشته شده است.

    [​IMG]



    نتیجه گیری
    در آخر باید بگویم که کارگردانی فیلم خوب است. شخصیت پردازی ها هم عالی هستند
    و هنرپیشگان به خوبی توانسته اند از عهده بازی در نقششان برآیند. ولی با اینکه فیلم بر اساس رخدادهای واقعی ساخته شده، صحنه هایی از فیلم وجود دارد که با واقعیت متضاد است، که بعضی از آنها را قبلا توضیح دادم.
    اغراق زیاد کارگردان را میتوان از نقاط ضعف فیلم دانست. مثلا کسانی که دچار تسخیر روح توسط شیطان میشوند میخ هایی به بزرگی میخ طویله از دهانشان خارج میشود. که دلیل این واقعه در کل فیلم نامفهوم است.
    جایی در فیلم وجود دارد که مایکل برای اولین بار شاهد جن گیری توسط لوکاس میباشد و از دهان دختر چنین میخ هایی خارج میشود. بعد از این جن گیری هنوز هم مایکل به وجود شیطان و راستی و درستی امر جن گیری اعتقاد ندارد. لوکاس ادله ای برای وی می آورد که یکی از آنها هم وجود این میخ ها در درون آن دختر است.
    به نظر میرسد که کارگردان فقط برای اینکه بیننده را به باور به جن گیری و وجود شیطان در درون آن دختر مجبور کند چنین مواردی را در فیلم قرار داده است. مواردی که لوکاس از آن برای متقاعد کردن مایکل استفاده کرد.

    در نهایت جایزه جشنواره آکادمی (Academy Awards) را تا حدودی میشود حق فیلم دانست. افکتهای تصویری ای را که در فیلم به کار برده اند، بازی دیدنی Anthony Hopkins و Colin O'Donoghue که در کنار یکدیگر که با وجود اختلاف سنی ای که با یکدیگر دارند توانسته اند رابطه خوبی را بین خود نشان دهند، موسیقی متن مناسب و زیبا، و همچنین افکت های صوتی ای را که برای شیطانی نشان دادن صدا به کار برده اند و بازی هنرپیشگان فیلم که با دقت بالایی کلمات را ادا میکردند تا جایی که بیننده گمان میبرد که این صدا واقعا صدای بازیگران فیلم است، همه و همه را میتوان دلیل این امر دانست.



    منبع : ویکی پدیا،سینما سنتر ، کاسپین فروم ...با کمی تغییرات @};-
  15. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    [​IMG]


    نبرد لس آنجلس

    [​IMG]

    کارگردان جاناتان لیپسمان
    تهیه کننده:جفری چرنوف
    نویسنده: کریس برتولینی
    بازیگران آرون آکهارت ...میشل رودریگز رامون رودریگز
    موسیقی :برایان تایلر
    بودجه :70 میلیون دلار
    فروش : 202466756



    [​IMG]


    خلاصه داستان:
    موجودات فضایی به زمین حمله کرده اند و آن را به تسخیر خود در آورده اند. اکنون نگاه تمام جهان به سربازان آمریکایی است!

    موجودات فضایی تاریخچه جالبی در سینما دارند. آنها در ابتدای ورودشان به سینما، موجوداتی بی آزار و دوست داشتنی پنداشته می شدند که هدفشان ارتباط مسالمت آمیز با موجودات زمینی بود و انسانها نیز شیفته آنها می شدند. ای تی یکی از نمونه های موفق این نوع نگاه سینما به مقوله موجودات فضایی هست. اما رفته رفته نگاه سینما به مقوله موجودات فضایی تغییر کرد و این موجودات تبدیل به آشوبگرانی شدند که انسانهای بیچاره باید در مقابل آنها از خود دفاع می کردند! به عنوان مثال در سال 1996 فیلمی با عنوان روز استقلال با بازی ویل اسمیت و کارگردانی رولند امریخ ساخته شد که در آن مفاهیم وطن پرستی با اغراق تمام به تصویر کشیده شده بود. روز استقلال درباره موجودات فضایی ایی بود که بدون هیچ دلیل خاصی به زمین حمله می کردند؛ آن هم در روز استقلال کشور آمریکا. در آخر آن فیلم خلبانی به نام هیلر به دل مقر این موجودات در فضا می زد و آنجا را منهدم می کرد و در روی زمین هم رییس جمهور آمریکا خود سوار بر هواپیمای شکاری می شد و پدر موجودات فضایی را در روز استقلال آمریکا در می آورد! حالا بعد از 15 سال فیلمی مشابه اکران شده که در آن بار دیگر قرار است حس وطن پرستی در آمریکایی ها به عنوان ناجی زمین برانگیخته و ما هم از اینکه آمریکا اینقدر خوب است هیجان زده شویم.
    [​IMG]

    در روزی آرام و به نظر عادی در چند کیلومتری از ساحل لس آنجلس، بارانی از چند ده شهاب سنگ شروع به باریدن می گیرد.لحظاتی بعد بیگانگانی عجیب و غریب و بزرگ به همراه ارتشی مجهز و قوی از دریا خارج می شوند و با سرعت زیاد به شهر یورش می برند و شروع به نابودی هر آنچه در سر راهشان است می کنند. گروهبان نانتز ( آرون آکهارت ) و گروه تحت امرش که یک نیروی واکنش سریع و مستقر در لس آنجلس هستند، در تلاش برای نجات جان ساکنین و مبارزه با حمله ی بیگانگان هستند.نبرد با بیگانگان به صورت حماسی آغاز می شود در حالی که همه چیز در حال نابودی است و شهرهای بزرگ دنیا یک به یک سقوط کرده و از بین می روند، در لس آنجلس هنوز امید برای پیروزی وجود دارد و تمام امیدها بر می گردد به گروهبان ناتز و افراد جوخه اش!

    [​IMG]
    نبرد لس آنجلس
    دارای تدوینی شلاقی است که به تماشاگر اجازه نفس راحت کشیدن نمی دهد!
    این فیلم درست مانند فیلم ترنسفورمرز جلوه های ویژه خیره کننده ای دارد که البته این روزها به شدت تکراری شده است. زمانی که اولین قسمت از فیلم ترنسفورمرز اکران شد اکثر تماشاگران از جلوه های ویژه خوش رنگ و لعاب فیلم لذت بردند و اعلام کردند که این بهترین جلوه های ویژه ای است که تابحال مشاهده کرده اند؛ اما همان تماشاگران در قسمت دوم به شدت از جلوه های ویژه فیلم انتقاد کردند و آن را تکراری خواندند!
    ليبسمن براي حماسه سازي از عمليات هاي سربازان وبه طور كلي ارتش آمريكا تا حد زيادي موفق عمل كرده است.
    به ويژه كه صحنه هاي كشته شدن سربازان آمريكايي آن قدر غم انگيز به تصوير كشيده مي شود،كه گويي كارگردان مي خواهد باور بيننده را درباره سربازاني كه چند سال پيش مردم جهان را به خاك وخون مي كشيدند عوض كند.

    مشكل فیلم نبرد لس آنجلس :
    مشکل فیلم نبرد لس انجلس نیز از این جهت شبیه به ترنسفورمرز است. جلوه های ویژه فیلم با اینکه به پرخرج و خوش رنگ و لعاب است ، اما همانی است که پیش از این در ترنسفورمرز دیده ایم.
    صحنه هایی که غول های فضایی با وسعت بسیار زیاد در تصویر حضور دارند و بی هدف در حال حرکت هستند، هیچ جذابیت تازه ای برای تماشاگر ندارد و یکجورایی تماشاگر می داند که قرار است این غول های بی شاخ و دم بی جهت دائما تکان بخورند!. با اینحال این فیلم توانسته با اتکا به جلوه های ویژه پرخرج اش و تبلیغات وسیعی که انجام داده،گلیم خود را از آب بیرون بکشد و تماشاگر را راضی کند
    مشكل دیگر فیلم نبرد لس آنجلس این است كه اساسا شخصیت پرداخت شده ای ندارد تا چه رسد به شخصیت خوب پرداخت شده ای. تنها كسی كه می توان عنوان «شخصیت» را به او اطلاق كرد سرجوخه مایكل نانتز است
    كه این هم دو دلیل دارد:
    یك) در قیاس با دیگر شخصیت های فیلم, زمان بیشتری به سرجوخه نانتز اختصاص داده شده است.
    دو) ایفاگر نقش این سرجوخه, آرون اكهارت معروف است.

    در نبرد لس آنجلس از دیالوگ هیچ خبری نیست.
    كل دیالوگ ها شامل كلماتی از قبیل «راه بیفت», «آتش», «حركت», «اونجا رو ببین», «زود باش» و از این قبیل است. طبق معمول این نوع فیلم ها, دوربین روی دست و تدوین پرشی سریع باعث شده كه تماشاگر نداند كه كی به كی است و حوادث فیلم در كجا و به چه ترتیبی در حال وقوع است. ظاهرا این سبك و سیاق فیلمبرداری و تدوین این حسن را برای فیلمسازان ناشی دارد كه ناشی گری های بنیادین را در زیر یك سبك به ظاهر شیك و امروزی پنهان می كند.

    نتیجه گیری نهایی

    در كنار موج هاي مختلف توجيهي كه در فيلم به شدت ديده مي شود يكي از سكانس هاي مهم فيلم لحظه اي است كه در ذرات خانه هاي آمريكا براي نيروها باز مي شود تا
    سربازان خود را مسلح كنند.
    نمايشي كه از اين ذرات خانه داده مي شود دقيقا شبيه به فيلم هاي ديگر ژانر جنگي هاليوود است.
    چرا كه درآنها هم آمريكا تا بن دندان مسلح نمايش داده مي شود. حتي بسياري ازاين سلاح ها كه در فيلم به نوعي شبيه سازي شده است هنوز اختراع نشده
    اما به هر صورت نمايش اين حجم از سلاح در اين فيلم تنها يك هدف را دنبالمي كند آن هم اينكه:«تنها سلاح هاي آمريكايي مي تواند با خطرات جهاني مقابله كندپ
    س كار را به آمريكا واگذار كنيد و در مقابل دستيابي او به هر سلاح غير متعارفي سكوت كنيد، چرا كه روزي به نفع بشريت به كار گرفته خواهند شد.»
    موضوعي كه به نوعي ديگر در فيلم هايي همچون «ترانسفورمرز» ديده مي شود،هر دوي اين فيلم ها
    پر از حس ناسيوناليستي آمريكايي است كه سعي دارد آمريكا را براي مردم جهان يك ناجي پاياني به نمايش بگذارد.
    اين موضوع حتي در لحظات انتهايي فيلم هم ديدهمي شود.
    به گونه اي كه پس از اينكه اين گردان از عمليات باز مي گردند دوباره بدون استراحت آماده عمليات ديگري مي شوند كه در اين صحنه فيلم سعي دارد اوج تبليغات براي نيروي
    نظامي آمريكا را به نمايش بگذارد.
    از سوي ديگر نمايش اين فيلم به نوعي توهم سازي براي آينده اي از نوع آمريكايي مي باشد
    چرا كه به احتمال زياد منظور كار گردان اين است كه به زودي جهان، با حمله فضايي ها مواجه مي شود. اما تمام اصحاب رسانه بر اين موضوع آگاهند كه اين نوع از
    توهم سازي ها سال هاست تنها بهانه اي براي بزرگ نمايي آمريكا در سينماي هاليوود شده است.


    منابع: ویکی پدیا +کیهان+دنیای سینما + سینما سنتر @};-

  16. موج
    آفلاین

    موج دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 15, 2010
    ارسال ها:
    520
    تشکر شده:
    3
    امتیاز:
    0
    شغل :
    آزمایشگاه بیوشیمی دارم
    محل سکونت:
    مشهد
    [​IMG]

    نقد فیلم زیبای نجات سرباز رایان رو بخونید که در طول تاریخ پرفراز و نشیب سینما، یک فیلم استثنایی محسوب میشود

    [​IMG]

    [​IMG]

    کارگردان: استیون اسپیلبرگ
    تهیه کننده: یان برایس مارک گوردون گری لوینسون استیون اسپیلبرگ
    نویسنده: رابرت رودات
    موسیقی: جان ویلیامز
    فیلمبرداری: یانوش کامینسکی
    تدوین: مایکل کان
    بازیگران:تام هنکس ادوارد برنز تام سایزمور بری پیپر آدام گولدبرگ مت دیمون وین دیزل پل جیاماتی
    تاریخ اکران: 24 ژوئیه 1998
    مدت زمان: 169 دقیقه
    فروش: ۴۸۱٬۸۴۰٬۹۰۹ دلار (البته تا الان@};-)

    افتخارات:
    برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای اسپلیبرگ
    برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری برای کامینسکی
    برنده جایزه اسکار بهترین تدوین برای کان
    برنده جایزه اسکار بهترین جلوه های ویژه برای ریداستروم و هیمنز
    برنده جایزه اسکار بهترین صدابرداری برای ریدستروم،سامرز و نیلسون
    نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین نقش اول مرد برای هنکس
    نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردان هنری برای ساندرس
    نامزد دریافت جایزه بهترین تصویربرداری برای اسپیلبرگ و گوردون
    برنده جایزه بفتا بهترین صدابرداری برای ریدستروم،سامرز و نیلسون
    برنده جایزه بفتا بهترین جلوه های ویژه برای فانگمیر
    برنده جایزه گلدین گلاب بهترین کارگردانی برای اسپلیبرگ
    و.......

    خلاصه داستان
    در جنگ جهانی دوم سه سرباز که با هم برادر هستند کشته می شوند. دو برادر در هجوم متحدین و یکی از آنها در جنگ با ژاپنی ها کشته می شود. پس از اینکه ژنرال استاف متوجه می شود که چهارمین برادر در فرانسه و در پشت خطوط دشمن گم شده، یک گروه نجات را جهت پیدا کردن او و بازگرداندنش به خانه تشکیل می دهد. کاپیتان رنجر که فردی آزموده و باتجربه است رهبری این گروه را که اعضای آن مردانی با احساسات متفاوت هستند و جانشان را برای نجات سرباز رایان به خطر انداخته اند، بعهده دارد...
    در جنگ جهانی دوم سه سرباز که با هم برادر هستند کشته می شوند. دو برادر در هجوم متحدین و یکی از آنها در جنگ با ژاپنی ها کشته می شود. پس از اینکه ژنرال استاف متوجه می شود که چهارمین برادر در فرانسه و در پشت خطوط دشمن گم شده، یک گروه نجات را جهت پیدا کردن او و بازگرداندنش به خانه تشکیل می دهد. کاپیتان رنجر که فردی آزموده و باتجربه است رهبری این گروه را که اعضای آن مردانی با احساسات متفاوت هستند و جانشان را برای نجات سرباز رایان به خطر انداخته اند، بعهده دارد...
    پیشنهاد میکنم حتما این فیلم رو ببینید @};-

    [​IMG]
    به تصویر کشیدن تاریخ
    نجات سرباز رایان به خاطر به تصویر کشیدن صحنه‌های درگیری در جنگ جهانی دوم، به صورت بسیار به واقعیت نزدیک هستند، مورد توجه مخاطبین و منتقدان قرار گرفته است. به خصوص سکانس اول فیلم که پیاده شدن سربازان آمریکایی در ساحل اوهاما را نشان می‌دهد.
    این سکانس از سوی مجله امپایر به عنوان بهترین سکانس نبرد تاریخ سینما انتخاب شده‌است.
    TV Guide‌ نیز این سکانس را در بین ۵۰ سکانس دیگر، در رتبه نخست به یادماندنی‌ترین سکانس‌ها قرار داده‌است.
    این سکانس به تنهایی ۱۲ میلیون دلار خرج برداشت و در آن از بیش از ۱۵۰۰ بازیگر استفاده شده‌است که برخی از آن‌ها، اعضای ذخیره ارتش ایرلند بودند. هم‌چنین از ۲۰ تا ۳۰ نقص عضو واقعی برای به تصویر کشیدن سربازانی که در این نبرد، دست و پای خود را از دست می‌دادند، استفاده شد.

    تحلیل و بررسی


    20 دقیقه آغازین فیلم ساحل نرماندی را نشان می دهد
    ورود سربازان متفقین به این ساحل،ترس و وحشتی که وجود هر یک از آنان را در بر گرفته و شاید آخرین چیزی که انسان می تواند در چنین شرایطی که جان خود را در کف دستش گذاشته است، ببيند، خداوند باشد. چیزی که به زیبایی در سکانس آغازین این فیلم به نمایش گذاشته شده است متوسل شدن هر فرد به یک قدرت بزرگ است که بتواند آن را در امان نگاه دارد. اما شاید از دید من به عنوان یک بیننده که از مضمون این 30 دقیقه بي اطلاع هستم یک مقدار کسل کننده باشد! نمایش بی از حد کشت و کشتار و شاید فقط جنگ برای آغاز فیلم یک مقدار سنگین است ولی به هر حال نمی توان از آن گذشت. برای همین فکر می کنم که اگر در ابتدای فیلم، ماهیت فیلم و موضوعی که به آن پرداخته می شود از دید یک راوی برای بیننده شرح داده می شد شاید از سنگینی این صحنه ها مقداری کم می کرد تا قابل فهم تر باشد.
    در سکانس بعدی فیلم که شاید آغاز داستان اصلی باشد ما شاهد افرادی هستیم که به شغل اطلاع رسانی مردگان جنگ مشغول هستند. آنها برای خانواده هایی که فرزندانشان را از دست داده اند نامه می نویسند و به آنها خبر مرگ فرزندانشان را می دهند؛ در ادامه این افراد متوجه این موضوع می شوند که مادری هر سه فرزند خود را در جنگ از دست داده است و اینک فرزند چهارم این مادر هم در جنگ به سر می برد. پس از دیدن برخورد چندین فرمانده که این موضوع را متوجه می شوند بالاخره به فرمانده ارتش آمریکا در طول جنگ جهانی دوم می رسیم. نشان دادن این فرماندهان فقط به این دلیل است که بفهمیم ژنرال ارتش فرد بسیار بلندپایه ای است و برای دیدن وی باید از چندین فرمانده گذشت. اما نکته مهم اینجاست که در آخر می توان به او رسید و او حتی از تک تک اتفاقات جنگ نیز آگاهی دارد و به آنها رسیدگی می کند که شاید این موضوع به صحبت های بالا مرتبط شود.
    ژنرال جورج مارشال که ملقب به مارشال مدبر هست فرماندهی ارتش در جنگ جهانی دوم را در اختیار دارد. نشان دادن شخصیت مارشال در این فیلم جدا از موضوع بالا می تواند یاد کردن از نام وی حتی برای چند ثانیه در این فیلم باشد. شاید کارگردان از قبل می دانسته است که این فیلم به چه موفقیتی در ژانر جنگی دست پیدا خواهد كرد که خواسته است نام وی را در این فیلم حتی به صورت یادآوری در ذهن مردم بیدار کند. به هر حال وی یکی از بزرگترین فرمماندهان جنگی تاریخ به شمار می آید.
    [​IMG]
    در ادامه این سکانس ما شاهد مجادله فرماندهان بلند پایه هستیم که بر سر پیدا کردن برادر چهارم با یکدیگر به مجادله می پردازند که این سخنان با دخالت ژنرال خاتمه می یابد و او در ادامه متن نامه ای از آبراهام لینکلن را برای مقامات می خواند که موجب می شود آنها همگی نظرشان را برای پیدا کردن سرباز رایان تغییر دهند.
    متن این نامه به این شرح است:
    " مادر عزیز در وزرات جنگ نامه ای به من نشان داده شده است که در آن ژنرال ایالت ماساچوست گواهی کرده است که شما مادر 5 سربازی هستید که همگی با افتخار در میدان نبرد کشته شده اند؛ می دانم که هر کلامی که بر زبان آورم چقدر بی ثمر خواهد بود تا آنکه بخواهم با آن شما را از ضایعه ای اینچنین طاقت فرسا تسلی دهم، اما نمی توانم از این گفتن این موضوع خودداری کنم که شاید دلگرمی پیدا کنید؛ از سپاسگذاری جمهوری که آنها برای نجات آن جان خود را از دست داده اند. دعا می کنم که خداوند قادر و متعال به شما صبر و تحمل عنایت فرماید و خاطره عزیزان از دست رفته تان گرامی باشد."
    شاید یکی از صحنه های زیبای این فیلم خواندن این نامه توسط مارشال باشد؛ عمق معنایی این نامه است که کارگردان آن را در یکی از صحنه های ابتدایی فیلم آورده است و احتمالا دلیل آن نشان دادن این موضوع است که آبراهام لینکلن آزادی خواه افسانه ای، کسی که آزادی،خردورزی و برابری که اینک در آمریکا مشاهده می شود را بنیانگذاری کرده است شخصا برای تک تک مادران سربازان کشته شده در راه آزادی این کشور نامه فرستاده است و خود را در غم آنها شریک دانسته است و این موضوع لازمه این است که همه از این امر پیروی کنند و ارزش جان افراد را بسیار والا در نظر بگیرند. کارگردان به خاطر این چنین صحنه ای را در فیلم می آورد که بیننده بتواند اتفاقات بعدي را بهتر درک کند و هم اینکه بینندگان بفهمند در این کشور جان هر شخص از همه چیز بالاتر است و برای نجات جان فردی همه دست به دست هم خواهند داد.
    در ادامه فیلم ما با شخصیت اصلی داستان رو به رو می شویم. کاپیتان جان مایلر که مامور مي شود تا به همراه 8 نفر از سربازان خود به ماموریتی برود که هیچ کدام از آنها نسبت به درست بودن و اهمیت داشتن آن توافق ندارند اما از طرفی این ماموریت یک دستور از طرف فرمانده کل است و باید حتما عملی شود.


    [​IMG]

    در سکانس های بعدی فیلم ما در می یابیم که کاپیتان مایلر فرمانده جنگی قابلی هست و از اولین روزهای جنگ هم به خدمت پرداخته است، اما تاکنون هیچکس در مورد گذشته کاپیتان اطلاعات درستی نمی داند. این گروه کوچک که راه را برای یافتن سرباز رایان در پیش می گیرند برای رسیدن به نشانه ای از او به مکان فرود چتربازهای آن دسته می روند تا شاید بتوانند از آن سرباز نشانه ای پیدا کنند. در راه، آنها از میان صحنه های نبرد نیروهای خودی و دشمن عبور می کنند و لحظه ای با هر کدام از آنها هم نبرد می شوند. شاید نشان دادن این صحنه ها فقط همراه کردن بیننده ها در جنگ و نشان دادن چهره واقعی خرابی ها و فجایع به بار آمده در طول یک جنگ می باشد. صحنه هایی که دوربین با سربازان این سو و آن سو می رود بسیار زیبا ساخته شده است و باید گفت القای استرس در این سکانس ها به بیننده واقعا فوق العاده خلق شده است. برای نشان دادن جنگ زدگی به معنای واقعی کلمه در سکانس های بعدی ما شاهد خانواده ای هستیم که خانه اشان روی سرشان خراب شده است و زیر باران گلوله آنقدر درمانده شده اند که نمی دانند از فرزندانشان چطور محافظت کنند! آنها با دیدن چند نظامی حاضرند فرزندانشان را به آنها بدهند تا شاید جانشان در امان بماند؛ بدبختی و فلاکتی که از چهره این خانواده احساس مي شود آنقدر عمیق است که بیننده را به فکر فرو می برد.
    [​IMG]
    در ادامه این صحنه یکی از سربازان در تلاش براي نجات دادن جان این کودک جان خود را از دست می دهد و از جیب خود نامه ای که برای پدرش نوشته است را در می آورد در حالی که در آستانه مرگ قرار دارد. نمایش دادن این صحنه ها شاید تاکید بیشتر بر این موضوع است که جان انسان ها برای دیگران خیلی باارزش است و از دست دادن جان هر یک از آنها حتما باید دلیل خوبی داشته باشد. چیزی که در ادامه هم آن را از زبان خود مایلر هم می شنویم که می گوید" امیدوارم رایان بعد از اینکه به خونه اش میره کار مهمی انجام بده، مثل درست کردن یک لامپ کم مصرف! "
    در ادامه گروه شناسایی سرباز رایان به محل سقوط هواپیمای آنها می روند و در آنجا به دنبال او می گردند. آنها مجبور می شوند که پلاکهای افراد کشته شده را هم بگردند، البته این کار را به طور تمسخر آمیز و بازی گونه ای انجام می دهند که این امر موجب نگاه کردن تمام هنگ هوابرد به اعمال و رفتار آنها می شود. پلاک هایی که به آنها به چشم مسخره بازی با آنها رفتار می کنند دوستان و عزیزان از دست رفته هنگ هوابرد هستند. منظور از نمایش این صحنه این است که با وجود اینکه هیچ یک از این هشت سرباز موافق پیدا کردن یک سرباز برای بازگرداندن آن به خانه نیستند به دلیل اینکه جان وی را با ارزش تر از جان خودشان و دوستانشان نمی دانند، ولی با پلاک های دوستان دیگران بازی می کنند و این رفتار از آن جهت است که در نظر آنها فقط آشناهایشان مهم هستند ولی دیگران همه می توانند بروند به جهنم. قضاوت اینکه دید کدام یک درست تر است واقعا مشکل است زیرا از طرفی نه می توان گفت آنها اشتباه می کنند و نه می توان از آنها به خاطر این طرز برخوردشان دلگیر شد.

    در ادامه بعد از اینکه کاپیتان و گروهشان سعی در این دارند تا به پلی که انتظار می رود رایان در آن باشد برسند با مانعی رو به رو می شوند، با یک یگان از سربازان آلمانی. آنها با وجود اینکه می توانند آن را دور بزنند این کار را نمی کنند و به دنبال نابودی آنها می روند که در این جریان یکی دیگر از سربازان کشته می شود و یک سرباز آلمانی اسیر. بعد از کشمکش های بسیار و ماندن بر سر این دو راهی که باید آن اسیر را بکشند یا نه درگیری پیش می آید و کاپیتان آن سرباز را آزاد می کند تا برود. در ادامه افراد دیگر مایل به ادامه راه نیستند و قصد بازگشت دارند که مایلر داستان زندگی خود را برای آنها بازگو می کند. او یک معلم زبان انگلیسی در یک دهکده کوچک است که آرزوی بازگشت به شهر خود را دارد و به گفته او اگر این ماموریت که پیدا کردن سرباز رایان می باشد باعث می شود وی یک گام به بازگشت به خانه نزدیک تر شود اون این ماموریت را با جان و دل انجام خواهد داد. سخنان مایلر در اینجا فقط به این اشاره دارد که جنگ آنقدر بد و سیاه است که سربازانی که در آن جنگ را ادامه می دهند فقط و فقط به این امیدند که شاید بعد از این ماموریت بتوانند به خانه هایشان بازگردند. در واقع این قسمت فیلم نشان دهنده بي انگیزه بودن کسانی است که مدت زیادی را در جنگ سپری کرده اند که به خوبی آن را در داستان می توانیم مشاهده کنیم
    در ادامه بالاخره سرباز رایان پیدا می شود و آنها از دیدن شخصی که این همه راه را برای دیدنش آمده اند زیاد خوشحال به نظر نمی رسند

    شاید پیام اصلی این فیلم آن باشد که جان انسان ها مساله ای مهم تر از کشورگشایی و یا هر چیز دیگر است که به راحتی بتوان از آن گذشت
    کارگردانی فوق العاده و همینطور داستان عمیق و موزیک بسیار زیبا همه و همه دست به دست هم داده اند تا یک شاهکار هنری فوق العاده را به تماشاگران نشان دهند. باید گفت هزینه ای که برای ساخت این فیلم شده است در راه درستی صرف شده و ای کاش چنین فیلم هایی قبل از وقوع جنگ ها به عاملان آن نشان داده می شد تا عمق فاجعه ای که در آن هست را بهتر درک کنند.
    سکانس آخرین فیلم ادای احترام رایان به جان باختگان آن نبرد بزرگ است و دیالوگهایی که او می گوید باید همیشه در ذهن بماند. برای داشتن زندگی بهتر افراد بسیاری از جان خودشان گذشته اند، برای ادای احترام به آنها باید خوب زندگی کرد.



    منبع: ویکی پدیا، سینما سنتر ،سه پوینت @};-









  17. Siavash
    آفلاین

    Siavash دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Oct 6, 2011
    ارسال ها:
    1,373
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تهران
    نام فیلم:


    The Green Mile (مسیر سبز)

    [​IMG]


    سال اکران: 10 دسامبر 1999 آمریکا
    نویسنده: استیفن کینگ , فرانک دارابونت..(Frank Darabont)
    کارگردان: فرانک دارابونت

    بازیگران:
    تام هنکس (
    Tom Hanks)
    مایکل کلارک دانسن (
    Michael Clarke Duncan)
    دیوید مورس (
    David Morse )

    افتخارات:
    نامزد دریافت بهترین تصویر برداری
    برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل(Michael Clarke Duncan)
    برنده جایزه بهترین فیلم ماجراجویی, اکشن در سال 1999
    برنده جایزه بهترین موسیقی متن در سال 2000 و...



    تحلیل فیلم: مسیـــــــــــر سبز


    جنایت, جرم, سیاهی, ناپاکی, ظلم, و... که همه روزه در دنیا اتفاق می افتد. اما به راستی همه مجرمان جهان واقعا مجرم هستند یا قربانی؟ قربانی نشان دادن حقایق, قربانی پوشاندن حقایق؟ آیا همه اتفاقات دنیا بهانه است برای نشان دادن فرق بین حق و ناحق؟

    نمای اول...

    یک صبح خوب و آفتابی... یک بعدازظهر خونی و زخمی و شوم... یک گناهکار... آیا واقعا یک گناهکار؟ کسی که معصومیت را در وجود خودش نمایان میکند... کسی که انسانیت را در وجود خودش پنهان میکند... نگاهی مظلوم و همیشه منتظر چشمان او را همراهی میکند... او منتظر چیست؟
    انسانی که به قول (یکی از شخصیت های فیلم) همچون سگهای آرام گوشه ای لم داده و با ذوق به دست سخاوتمند صاحبان خود نگاه میکند تا ظرف نیازش پر شود. او احساس نزدیکی با دیگران دارد و هم نوعان خود را درک میکند.
    موهبتی است از خدا که خودش قصد این کار خدا را نمیداند... و هدفش را گم کرده است. ولی ظاهر او کمی خشن است و هیکلی برابر با یک غول دارد که همین باعث میشود که مردم آن چهره معصوم و صفات خوب او را در باطنش متوجه نشوند و با یک سری برداشت بد از ظاهر او فکر میکنند که او یک جانی است.
    راجع به شخصیت او حرف زیاد است اما چگونه باید بگویم که او یک نشانه ای بود از طرف خدا؟ شاید ما هم در خیابان یا هرجا با چنین آدم هایی برخورد کنیم، اما نمیدانیم آنها موهبتی از طرف خدا هستند و همینطور آسوده خاطر از کنار آنها رد شویم... او دلی خسته دارد، از دیدن این همه بدی و ناشی گری که هر روز در زندگی روزمره تکرار میشود و ذره ای از آنها پشیمان نمیشویم، یا اینکه او یک معجزه است که چون نمیتواند انسان ها را اصلاح کند پس به ناچار از میان ما فرار میکند. که مرگ و کشته شدن خویش را به ادامه راه این دنیا ترجیح میدهد. فقط به خاطر اینکه نمیتواند چشمش را بر روی این تیرگی ها بپوشاند. آری این همان (جان کافی) خودمان است که فرانک دارابونت (کارگردان و نویسنده فیلم) آنرا خلق کرده است.

    [​IMG]
    و اما...
    پائول(تام هنکس):

    آرام, با صلابت, محکم, با وقار... او نشانی از انسانیت دارد و سراسر وجود خدا را در قلب خود تداعی میکند. مثل دیگران از پیش قضاوت نمیکند. فقط ظاهر را نمی بیند و واقعیت باطن را جستجو میکند. راهکاری را برمیگزیند و هر آنچه در توانش باشد برای آن انجام میدهد. موهبتها را میبیند و پا به فرار نمی گذارد بلکه آن ها را باور می کند و بابت وجود آنها خدا را شکر می گوید. و در مقابل اینهمه شاخصه خوب اخلاقی دعای خیر و آرامش قلب دیگران را پیشه راه خود و خانواده اش میکند و آرامشی دوچندان نصیب خانواده اش میکند.


    [​IMG]
    هال: (جیمز کروم ول):

    رئیس. معتقد بر ضوابط کاری و عمل کننده به هرچه دستور است که بالا دستی اش صادر میکند و هیچ وقت از فرمان سرپیچی نمیکند. خبر مرگ زندانیان را به خانواده آنها می دهد. در کارش لحظه ای تامل نمیکند و لحظه ای برای آمرزیده شدن نمی گذارد تا زمانی که بالاخره این شرایط گریبان گیر خودش می شود که باید خبر مرگ عزیزش را باور کند و ناچار و متاثر و ترسیده همچون حالی که زندانیان و خانواده شان لحظه مرگ را تجربه میکنند. ثانیه به ثانیه اش را با پافشاری مضاعف سپری میکند. همسرش, عشقش, دلیل زندگیش... روح او در تاریکی و فضای پر از خلاء سردرگم شده بود. راهی نداشت جز قبول شرایط و حمایت دوستانش. کسی که توانایی آن را داشت که خود را در شرایط انسانهای دیگر فرض کند و درکشان کند و برای بهبود شرایطشان تلاش کند. و دیگر افراد دیگر در این فیلم که هر یک با انجام کارهای خوب و بد، زشت و زیبا، تلخ و شیرین، راه و یا بیراهی ابدی را نصیب خود کردند و از گردش روزگار فرار نکردند.
    به راستی که این فیلم لحظه لحظه اش تلنگری بود بر روح و ذکاوت نویسنده اش در شناخت نقطه ضعف های ایمان مردم و دست گذاشتن بر روی آنها برای به اثبات رساندن واقعیت وجود پروردگار. و بی شک نامزد جایزه اسکار شدن و افتخارات آن حق او بود. محشری کوچک را نشان داد و اصل کنش انسان و واکنش دنیا را به تصویر کشید و در این فیلم افراد به یکدیگر بخشیدند: دید خودرا, حسن انتقام جویی را, دوستی و عطوفت و بخشی از وجود الهی شان و جاودانگی و دیدن واقعیت خوبی و بدی هرچیز را... و حتی انتقام را بیان کردند و دوباره و چندباره این را که دنیا و اتفاقات آن انعکاس رفتار ماست و اینکه "هرچه میکنیم به خود میکنیم گر همه نیک و بد کنیم"

    [​IMG]

    و اما... اتاق سبز

    اتاق پایان, اتاق آغازی دوباره ولی بی پایان و...
    اتاق نور و روشنایی جان خسته را به آرامش میرساند و با تک تک جرقه هایش ذره ذره دنیای مادی را خاتمه داده و جرعه جرعه شراب وصال را در لیوان روح میریزد. جایی که پلیدی ها, نگاههای خشم آلود و آزار دهنده حضار که حرمت پیمودن این راه را خدشه دار میکرد, مسافر راه را آزار میداد و هول مرگ و پایان زندگی را در دل دیگران می انداخت و آنها را به فکر در مورد خودشان و ایمانشان وا می داشت. ولی آیا این اتاق سبز مجرمان را به حق میکشد؟
    شخصیتی دیگر:

    ادوارد دالوکوار:

    روحی در حال آموزش, گناهکار و شکست خورده و نادم, دل نازک و زیباپرست و مهربان... روحی که هنوز پاکی آن را در خود نمایان کرده و در برابر مستر جینگلز (موش خودش) و زندگی پس از مرگش خود را با ایمان میسازد. سالها از واقعیت های زندگی فرار میکند و درهای باز مقابلش را به روی خود میندد و پل های پشت سرش را خراب میکند و سرانجام از این دنیای بزرگ ولی پر از ندامت، چشمانی پر از ناامیدی را سهم خود میکند.

    [​IMG]
    مسیر سبز:

    مسیر سبز چیست؟ مسیری که به سوی رحمت خداوند و رسیدن به جاودانگی ختم میشود. حال ممکن است این مسیر برای بعضی از ما خیلی کوتاه و برای بعضی دیگر خیلی طولانی باشد. همانطور که پائول در انتهای فیلم به این نکته اشاره میکند. اگر فقط کمی در مفاهیم جملات به کار برده در این فیلم بیندیشیم میبینیم که فرانک دارابونت نابغه است. و چقدر آثار او غنی است. تمام هوش و ذکاوت خود را به کار برده تا به بیننده بفهماند که انسان همیشه باید بتواند با حقیقت روبرو شود. چه خواه و چه ناخواه. در زمان اعدام جان کافی، او هیچ چیز نمیخواهد چون میداند که در طرفی دیگر همه چیز در انتظار اوست. به راستی که همینطور است. هر لحظه از فیلم جمله ای بیان میشود. جملاتی متفاوت و با معنای متفاوت. هیچ کس هم نمیتواند جلوی تقدیر را بگیرد.

    start:

    شروع با یک چشم، باز هم متفاوت... منظور فیلم های Frank Darabont هست که همیشه متفاوت شروع میشوند و متفاوت تمام میشوند. فیلم کهن سالی های پائول را نشان میدهد. مهربانی و معصومیت در چهره او موج میزند و همین است که همه را به سوی خود جذب میکند. صبحانه اش همیشه صبحانه ای ساده است. به قول یکی از کارکنان صبحانه او همیشه خشک و خنک است ولی به قول خودش صبحانه اش خنک است نه خشک. هر روز به پیاده روی میرود. ولی آیا واقعا به پیاده روی میرود یا اینکه پیاده روی بهانه ای است برای تجدید خاطرات خود یا کنار آمدن با خاطراتش؟ خاطراتی که با دیدن یک فیلم احیا میشود. همه در سالن جمع شده اند و به تماشای فیلم میپردازند. عده ای راضی و عده ای ناراضی.

    کانال عوض میشود. فیلمی رمانتیک و مملو از احساسات. بسی خاطرات و بسی غم... غم, غم یادآوری اتاق سبز... همان فیلم, همان احساسات, اما این بار بدون "جان کافی". همه به تماشای فیلم نشسته اند و باز قلب پائول (تام هنکس) پر از درد میشود. دردی فزون تر و ناگریز و داغ دل او تازه و تازه تر میشود. دردی که شاید خیلی وقت صرف آن کرده تا آن را فراموش کند زیرا به قول همسرش راهی برای حل این مشکل نداشته است. پس به ناچار باید از دست دادن معجزه ای چون جان کافی و غم همراهش را همچون راز, تا آخر عمر در دل خود نگه دارد. تا آخر عمر.
    اما عمر به پایان نیمرسد زیرا بخشی از وجود الهی جان کافی که به او هدیه شده بود عمر به نسبت جاودانی را نیز به او هدیه کرده بود. عمری به نسبت جاودان زیرا فقط بخشی از روح "جان کافی" در او نهاده شده بود و او مطمئن است که روزی خواهد مرد. اکنون سالها گذشته و سنگینی این راز بر دل او صد چندان شده و جای خالی همسر و همرازش بیشتر از پیش حس میشود. اکنون تنهاست و ناچار و نیازمند به همدمی رازدار برای پر کردن حداقل بخشی از این جای خالیست.
    فردی قابل اطمینان دارای حسی نزدیک به خودش را پیدا میکند. پس از دیدن فیلم نیاز به یک هم صحبت دارد تا بتواند غمی که در وجود خود دارد را با کسی دیگر تقسیم کند زیرا نمیتواند از پس این غم سنگین به تنهایی بربیاید.
    داستان از خاطره غم انگیز مربوط به سالها پیش است که فردی غول پیکر به بندی از زندان راه پیدا میکند. و حکم ورود به راه سبز را همراه خودش دارد. (منظور از راه سبز همان مرگ است)





    نتیجه نهایی:
    راه سبز، سختی دارد و شیرینی, امید دارد و وحشت. امید برای نیک اندیشان و نیک روشان و اهورا, و ناامیدی برای بدذاتان و بدراهان و بدخواهان و برای گناهکاری که آمرزش خدا را تا لحظه مرگ نطلبیده و شیرینی برای آنهایی که روزها و ثانیه های زندگی خود را با یاد خدا و گاهی نیز لحظه ای غفلت اما انتظار روز مرگ و قدم نهادن در راه سبز سپری میکنند. این فیلم و نوشته قوی (فرانک دارابونت) وقت زیادی را صرف به تصویر کشیدن واقعیت دنیا و حق و ناحق و جایگزین شدن آموزه های الهی با روابط و پلیدی های انسانی کرده و او نشان میدهد که دنیا انعکاسی از رفتارهای خود ماست.

    نویسنده سعی بر این دارد که به ما بفهماند که هر بلایی که سرمان میاید منشا اصلی آن و باعث و بانی آن خودمان هستیم. بدی ها بی پاسخ نمی مانند و خوبی ها نیز کمرنگ هستند ولی تاثیر خود را در سیر طبیعی زندگی انسان میگذارند. شاید به قول یکی از بزرگان (اگر دروغ ها رنگ می داشتند, هر روز هزاران رنگین کمان از دهانها خارج میشد و اکنون بی رنگی نایاب ترین رنگ دنیا بود)

    این فیلم توانست تناقض ها, تفاوت ها, تشابه ها, کشمکش های دنیا را به زیبایی هر چه تمام تر به نمایش دراورد و برای چندمین بار به ما بفهماند که مرگ در انتظار همه است حتی معجزه های الهی (حالا هرچقدر هم که آن ها جاودان باشند) همه چیز تمام شدنی است و فناپذیر و انتهای همه راهروهای تالار پر زرق و برق دنیا, راهیست سبز که برای برخی پر سنگ و خار است و برای برخی صاف و مخملی است. فیلم به جنبه های گوناگونی از زندگی میپردازد, زندگی واقعی یا به نوعی واقعیت های زندگی، جنبه هایی از قبیل جنگ حق و باطل, جنایت های انسانی و لطافت های الهی موجود در دنیا.

    همه و همه نشانه اند, حتی بدی های اطراف ما, رخدادها, اتفاقات, بدشانسی ها و خوشبینی ها, هر کدام می تواند تلنگری باشد به روح و هر روح خداشناسی در انتظار پایان هرچه زودتر زندگانی است. و بی صبرانه مشتاق رسیدن به آزادی جسم و رهایی روح و وصال به حق است. دنیا آینه ای از ماست و ما می توانیم آینه ای باشیم از قضاوت خدا. اگر به آسایش ها, دروغ ها, نیرنگ ها, بدبینی های فناپذیر پایان دهیم. حالا این فیلم, جان کافی, و یا هرکس دیگری فقط نشانه و تلنگر هستند و بهانه ای برای درک ما از چهره واقعی زندگی.
    واقعیتی که به قول یکی از بزرگان ما نقل شده است:
    ((زمانی به ناگاه باید با آن روبرو شویم و آنرا بپذیریم، وداع را، درد مرگ را و فرو ریختن را تا دگر بار بتوانیم برخیزیم))

    به نقل از:
    cinemacenter
موضوعات مشابه با: نقــــد بررسی
انجمن عنوان تاریخ
سینما,تئاتر و تلویزیون ******بررسی حرکت شرم آور صدا و سیمای ایران ‏Jul 3, 2014
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی فیلم نه چندان جدید"Apocalypto" ‏May 7, 2014
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی سریال قهوه تلخ مبنی بر استفاده از نماد های فراماسونری ‏Feb 4, 2014
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی Another Earth - زمینی دیگر ‏Jun 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی The Mill and the Cross - آسیاب و بادگیر ‏Jun 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی Life, Above All - زندگی، مهم تر از هر چیز ‏Jun 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی Trust - اعتماد ‏Jun 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی Harry Potter and the Deathly Hallows, Part 2 - هری پاتر و یادگاران مرگ 2 ‏Jun 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون نقد و بررسی Martha Marcy May Marlene - مارتا مارسی می مارلین ‏Jun 29, 2013