1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

متن های ادبی زیبا

شروع موضوع توسط !!AMIN!! ‏May 15, 2011 در انجمن ادبیات

  1. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    A small crack appeared On a cocoon.
    روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.------------ --------- -

    A man sat for hours and watched
    Carefully the struggle of the butterfly
    To get out of that small crack of cacoon.
    شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.


    ------------ --------- -

    Then the butterfly stopped striving
    .
    It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying.

    آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند بهتلاشش ادامه دهد.
    ------------ --------- -

    The man decided to helpthe poor creature
    .
    He widened the crack by scissors.
    The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled.
    آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
    ------------ --------- -

    The man continued watching the butterfly.
    He expected tosee her wings become her body.
    But it did nothappen!

    آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!
    ------------ --------- -

    As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife,
    For she could never fly.
    در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
    ------------ --------- -

    The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon.
    And also the struggle for butterfly to get out ofit,
    so that a certain fluid could be discharged from her
    body to enableher to fly afterward.
    آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
    ------------ --------- -

    Sometimes struggling isthe only thing we need to do
    .
    گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

  2. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    جای پا ...

    خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
    وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.
    این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!
    خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.
  3. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    مسافر

    اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
    بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
    آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
    بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
    مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
    جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
    وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
    من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
    اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
    اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
    از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
  4. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

    به تماشا ، به نظاره


    درجستجوی مسافری غریب


    که در خاطره ها جا مانده


    سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم


    نسیمی گفت:


    که در دیروز آرمیده است


    اگر نشانی از او می خواهی


    فردا در غروب خورشید


    بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن


    شاید که بیدار شود ، شاید . . .
  5. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد. اینجا ،باران نمی بارد... فانوسهای شهر،خاموش و مُرده اند دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...! نامردمان عشق ندیده ،خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم ! دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود. آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم ، فریاد کنند. می خواهم امشب، شاعر نو نویس کوچه ها شوم. بوی غربت کوچه ها امان بُریده است...! می خواستم واژهای پیدا کنم تا ... دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند. می خواستم ، کاغذی بیابم منت نگذارد ، تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادی نیست...! این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب میدهند... این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند...! دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند... نگاهی نیست ، تا مرا امید دهد... نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم. اینجا، آخرین ایستگاه عاشقیست
  6. آفلاین

    !!AMIN!! داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 10, 2011
    ارسال ها:
    1,428
    تشکر شده:
    10
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجو
    به راستی این بود زندگی یک برگ؟

    که کوته زندگی کند

    اما دلهره و هراسهای دم به دم

    زرد و پریشانش گرداند

    و سقوط کند شبی به روی خواب کوچه ای

    وبه تماشا بنشینند

    هراس را در چشم او برگهای سبز دیگر

    و درخت دیگرمونس تنهایش نباشد

    و هر دم در رخوت و تنهایی بیم از آن داشته باشد

    که مبادا فردا در ازدحام گامهای عابران

    بی تفاوت و پریشان این حوالی

    ناخواسته ......خرد شود

    جان دهد و بمیرد

    به راستی این بود ؟