1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

مجموعه اشعار کیوان شاهبداغی((واقعا زیباست))

شروع موضوع توسط setareh1 ‏Apr 15, 2011 در انجمن شعر

  1. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    خدا را دیده ای آیا ؟

    خدا را دیده ای آیا ؟

    تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک

    میان بودن و نابودن امید فردائی

    هراسی می رباید خواب از چشمت

    کسی ، خورشید و صبح و نور را

    در باور روح تو ، می خواند

    و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی

    و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد

    طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

    کلام گرم محبوبی

    کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،

    به گوش ات با نوای عشق می گوید:

    غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

    تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،

    ته قلبت پشیمانی

    و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی

    نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟

    یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :

    بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ

    که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی

    و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی

    رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست

    و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی

    یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی

    به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق

    به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی

    دلت را برده اما ، باز پس دادند

    دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر

    درون غار تنهائی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی

    کسی چون نور می گوید ، بخوان

    و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم

    و او با مهر می گوید

    بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را

    و تو با گریه های شوق ، می خوانی

    تو آیا دیده ای

    وقتی که بعد از قهر و بد عهدی

    به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی

    به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی

    به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد

    و می پوشاند او ، اسرار عیبت را

    و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد

    جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد

    و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی

    تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای

    آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست

    کسی آهسته می گوید

    نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟

    تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،

    اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟

    اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟

    پس آنگه یک شعاع نور ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد

    تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سیــنه ات ابر است و باریدن نمی داند

    و دشت سیــنه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی

    تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست

    به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد

    و چشمان امیدت

    گونه های چشم در راه تو را ،

    با بارشی ، سیراب خواهد کرد

    و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

    تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

    که شب هنگام ، سر به زیر افکنده

    شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند

    کسی آهسته می گوید :

    سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن

    سوار صبح در راه است

    تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها

    بساط زورق اندیشه را

    در صد خروش موج می پیچد

    کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر

    و می داند که تو

    بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری

    بدون گفتن یک ، یا خدا

    این نا خدا ، از یاد خواهی برد

    خدا را دیده ای آیا ؟

    به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی

    به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی

    کسی می بیندم آیا ؟

    کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟

    جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی

    جوابت را ، خودش با تو ،

    و با لحن و کلام مهر می گوید

    که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا

    آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق

    اجابت می کنم ، با مهر

    هدایت می شوی ، بر نور

    خدا را دیده ای آیا ؟

    گمانم دیده ای او را

    که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را

    به چشم سر ، که نه

    او خود گشاید ، دیده های روشن دل را

    لطیف و خلق آگاه است

    چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا

    چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی
  2. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    زندگی



    شب آرامی بود

    می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

    زندگی یعنی چه !؟

    مادرم سینی چایی در دست ،

    گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

    خواهرم ، تکه نانی آورد ،

    آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

    به هوای خبر از ماهی ها

    دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

    و به لبخندی تزئینش کرد

    هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

    پدرم دفتر شعری آورد ،

    تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

    و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین

    با خودم می گفتم :

    زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

    زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

    رود دنیا ، جاری ست

    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

    وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم

    قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

    عده ای گریه کنان می آیند

    عده ای ، گرم تلاطم هایش

    عده ای بغض به لب ، قصد خروج

    فرق ما ، مدت این آب تنی است

    یا که شاید ، روش غوطه وری

    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

    زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

    زندگی ، جمع طپش های دل است

    زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

    زندگی ، بازی نافرجامی است ،

    که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

    و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

    شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

    شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت

    زندگی ، درک همین اکنون است

    زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

    تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

    ظرف امروز ، پر از بودن توست

    شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

    آخرین فرصت همراهی با ، امید است

    زندگی ، بند لطیفی ست که بر گردن روح افتاده ست

    زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

    روح از جنس خدا

    و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

    زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

    زندگی ، رخصت یک تجربه است

    تا بدانند همه ،

    تا تولد باقی ست

    می توان گفت خدا امیدش

    به رها گشتن انسان ، باقی است

    زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

    زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

    زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

    زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

    زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

    زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

    زندگی ، سهم تو از این دنیاست

    زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود

    تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

    آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

    فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

    در نبیندیم به نور

    در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

    پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

    رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

    زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

    سهم من ، هر چه که هست

    من به اندازه این سهم نمی اندیشم

    وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

    شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

    زندگی شاید ،

    شعر پدرم بود ، که خواند

    چای مادر ، که مرا گرم نمود

    نان خواهر ، که به ماهی ها داد

    زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

    زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

    زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

    لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

    من دلم می خواهد ،

    قدر این خاطره را ، دریابم
  3. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    اگر تو نبودی
    اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج می برد؟
    اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟
    نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟
    زپشت پنجره ، چشمان من که را می جست؟
    اگر تو نبودی ، کدام واژه به لبهای من گره می خورد
    سرای خاطره ام رازدار که می بود
    اگر تو نبودی ، دلم هوای که می کرد
    سفر به یاد که آغاز می توانستم
    اگر تو نبودی، فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت
    کدام واژه به جای تو ورد لب می شد
    اگر تو نبودی ، دل غمدیده را چه کسی می برد
    کدام خنده مرا جان تازه می داد
    کدام شرم نجیبانه آتشم می زد
    کدام بغض غریبانه ، گریه سر می داد
    اگر تو نبودی ، به شوق که آغاز می توانستم
    به کوی که پرواز می توانستم

    تو را به جان سپیده ؛ تو را به سوسن و شبنم
    تو را به ساقه گندم، تو را به سوره مریم
    تو را به نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا
    تو را به بارش باران، تو را به آبی دریا
    تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب
    تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
    تو را به جان شقایق ، تو را به لاله تبدار
    تو را به گرمی آتش ، تو را به لحظه دیدار
    تو را به هق هق آرام و بی صدا ، سو گند
    بمان
    بمان که گر تو بمانی ، بهار خواهد ماند
    بمان که گر تو بمانی ، هزار خواهد خواند
    بمان بهانه بودن ، بمان دلیل سرودن
    بمان امید شکفتن
    که گر تو بمانی
    دوباره خواهم ماند ، دوباره خواهم خواند
    برای باور فردا ، شبانه خواهم راند
    بمان که من به شوق بودن با تو
    به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد
    بمان که گر تو بمانی

    امید خواهد ماند
  4. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    عشق
    عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
    عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

    عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
    عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

    عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
    پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

    عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
    همنشین خلوت غمگین آه

    عشق گاهی شور رستن در گیاه
    عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

    عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
    رمز هوشیاریست در مستی می

    عشق گاهی آبی نیلوفریست
    قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

    عشق گاهی معجز قلب مریض
    رویش سبزینه ای در برگ ریز

    عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
    روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

    عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
    اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

    عشق گاهی طعم وصلت می دهد
    مزه ی شیرین وحدت می دهد

    عشق گاهی شوری هجران دوست
    تلخی هرگز ندیدن های اوست

    عشق گاهی یک سفر در شط شب
    عشق پاورچین نجوای دو لب

    عشق گاهی مشق های کودکیست
    حس بودن با خدا در سادگیست

    عشق گاهی کیمیای زندگیست
    عشق در گل راز ناپژمردگیست

    عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
    عشق یعنی با تو بودن ما شدن

    عشق گاهی بوی رفتن می دهد
    صوت شبناک تو را سر می دهد

    عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
    عادتی شیرین به نجوای دو لب

    عشق گاهی می نشیند روی بام
    گاه با صد میل می افتد به دام

    عشق گاهی سر به روی شانه ای
    اشک ریز آخر افسانه ای

    عشق گاهی یک بغل دلواپسی
    عطر مستی ساز شب بو اطلسی
    عشق گاهی هم حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند

    عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!
    گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد

    عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
    گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

    عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
    گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

    عشق گاهی بوی یاس رازقی
    ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری

    عشق گاهی هم خجالت می کشد
    دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

    عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
    هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند

    عشق گاهی هم نجاتت می دهد
    سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

    عشق گاهی در عصا پنهان شود
    گاه بر آتش گلستان می شود

    عشق گاهی رود را خواهد شکافت
    فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

    عشق گاهی خارج از ادراک هاست
    طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
    عشق گاهی استخوانی در گلوست
    زخم مسماریست در پهلوی دوست

    عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
    گاه در چشمان مشکی اشک ریز

    عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
    گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند

    عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
    حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

    عشق گاهی موج دریا می شود
    گاه با ساحل هم آوا می شود

    عشق گاهی چاه را منزل کند
    یوسفین دل را مطاع دل کند

    عشق گاهی هم به خون آغشته شد
    با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

    عشق گاهی در فنا معنا شود
    واژگان دفتر کشف و تمناها شود

    عشق را گو هرچه می خواهد شود

    با تو اما عشق پیدا می شود
    بی تو اما عشق کی معنا شود...؟
  5. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    کوله بارت بردار
    و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد


    بوته ی خاطر آن یار، گلی خواهد داد


    یک نفر باز تو را خواهد خواند


    و تو خواهی فهمید ، که به آغاز سفر نزدیکی...


    کوله بارت بردار


    دست تنهایی خود را ، تو بگیر


    و از آیینه بپرس


    برکه ی روشن خورشید کجاست؟


    تو به امید و پر از شوق وصال


    به بلندای پر از جذبه ی آن قـله ، سفر خواهی کرد


    لب آن برکه ی نور



    مهربانی در راه


    کوزه ی روشن نوری در دست


    به تو خواهد خندید


    و تو احساس عجیبی داری


    عاشق هجرت از خود و رسیدن به بـلندای وصــــال


    گوش بسپار به آواز خدا


    آشنایی که به آرامـش آن برکه ی نور


    و رها گشتن از خویش ، تو را می خواند


    با سـلامی زیبا


    جرعه ای نور ، تو را خواهد داد


    و تو سیراب ، از آن خواهی شد


    اوج پر جذبه و تنــها و بلند


    که دل تنگ تو را می خواهد


    دست در دست یقین ، تا نوک قله ، تو را می خواند


    یک قدم مانده به اوج


    از پس قله ی کوه ، پرتو روشن خورشید ، تو را خواهد یافت


    و تو شیدا و صبور ، غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد


    و سراسیمه به ره توشه نظر خواهی کرد


    کوله بارت خالی ست


    همچو دیدار یخی با خورشید


    چکه چکه ، تو در آن قله فرو خواهی شد


    شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده ست


    پای آن قله فنا خواهد شد...
  6. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    کجاست لحظه دیدار؟
    چقدر جای تو خالیست! کجاست لحظه ی دیدار ؟

    میان بغض،سکوتی ز جنس فریاد است،بیا که دیده تو را آرزوی دیدار است

    تو از قبیله ی نوری ، من از تبار صبوری

    تو از سلاله ی عشقی ، من از دیار نیاز

    من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی !

    تویی نشسته به آدینه ام،بگو که می آیی !

    اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی ، اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

    اگر سکوت غریبانه آیت عشق است،

    اگر که صبر،صبر،صبر بهای دیدار است،

    به جان غنچه ی نرگس تو را خریدارم،

    نشانده مهر تو بر دل،به شوق دیدارم...

    "من عاشقانه تو را در نماز می خوانم،

    شکوه نام تو را خوانده،باز می خوانم"

    هزار پنجره از این نگاه لبریز است

    بگو ! بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است !

    نشانده مهر تو بر دل،خروش نام تو بر لب

    نفس ز یاد تو ،بوی ترا گرفته است اینجا

    بیا که عشق تو در سینه می کند غوغا !

    نبودی تو غایب،طلوع فردایی

    تو حاضری و ظهورت،حضور زیبایی

    امید دیده ی روشن،ز دیده پنهانی

    مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی ؟
  7. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    آخر پاییز


    اینک ، کنار خاطرات خودم ، من نشسته ام

    باید کتاب زندگی ام را ، ورق زنم

    قبل از حساب و کتابی ، که می رسد

    باید خودم ، به حساب خودم ، رسم

    با باوری که عبث من نیامدم

    در جنگ نور و سیاهی به روزگار

    من در کجای جهان ایستاده ام ؟

    تفریق کائنات ، به هنگام رفتنم

    از وضع کائنات ، به هنگام بودنم

    آری ، جواب هر چه که شد

    وزن بودنم

    اما کنون ، نتیجه من در زمین خاک

    مرغان بی گناه کم شده از ساحت زمین

    اتمسفری ، که به شش ها کشیده ام

    آب زلال ، که آلوده کرده ام

    زخم نهاده به دل ، صد هزار بار

    عهد شکسته ، به تعداد بیشمار

    دیگر حساب توبه ، من از دست داده ام

    این است نقش من ؟!!

    در خاطرات خودم غوطه می خورم

    در جستجوی برگ سپیدی که روی آن

    بنوشته ، دست کسی را گرفته ام

    اما دریغ ، نیست

    نوری به راه کسی ؟

    نه نبوده ام

    لبخند بر لبان عزیزی نشانده ام ؟

    می خوانم این کتاب زندگیم را دوباره من

    شاید در آن میانه بیابم دقایقی

    تا در کنار رفیقی ، به رسم عشق

    فریاد درد سکوتی شنیده ام

    آیا ز چهره تبدار یک یتیم ، اشکی زدوده ام ؟

    دست غریب کسی را گرفته ام ؟

    بر سفره ام به مهر ، مانده به راهی ، نشانده ام ؟

    در یاد یاکریم ، یک سفره را به ساحت ایوان ، تکانده ام ؟

    یک پرده بر گناه کسی ، من کشیده ام؟

    یک نان ، شبانه به مسکین خورانده ام ؟

    فرق میان بودن و نابودنم کجاست ؟

    یک مرغ بیشتر ، اتمسفری رها ، آبی زلال تر !

    می کاوم این کتاب ، پر غلط عمر خویش را

    تکلیف روز حسابم چه میشود ؟

    من مشق های عاشقیم را نوشته ام ؟

    یک ذکر بی ریا ، ز قلبم گذشته است ؟

    این شانه را برای بغض کسی ، قرض داده ام ؟

    از آنچه را که خدا روزیم نمود،

    یک لقمه خلق خدا را ، خورانده ام ؟

    نوشانده ام زلال محبت کسی ؟ دریغ

    سطری ز عشق و عبادت ، که هیچ ، هیچ

    آری ، خلیفه خدا به زمین بوده ام ، ولی

    کالای جنس خدا ، عرضه کرده ام ؟

    مهری ، محبتی ، سر سوزن عنایتی ؟

    عشقی ، عدالتی ، دل مردم رفاقتی ؟

    رد کرده ام امانت پاک خدای را ؟

    یک جرعه عشق در ره او ؟

    وای من که نیست

    بنشسته بر کرامت این خوان ایزدی

    بشکسته صد هزار نمکدان خالقم

    می شویم این نوشته ورق های عمر را

    با اشک گرم خویش

    اینک کتاب ، از نیمه گذشته ست و من هنوز

    در آرزوی برگ سپیدی به جستجو

    بر فصل های رفته خود می کنم نظر

    در بخش قرب الهی در این کتاب

    سطری نوشته نیست

    در آن دو برگه خاکستری ز عمر

    زان خرده کار خیر هم ، که به قصد ریا شده ست

    در ذیل آن ، نوشته خدایم به خط سرخ

    پاداش آن ، به خلایق ، حواله شد

    بر آن هزار باید ، و ناکرده های خویش

    تصمیم های به فردا سپرده ام

    تاریخ ها ، همه دیروز و لحظه اند

    تاریخ صفحه فردا ، ندیده ام

    آری در این کتاب عمر ، فردا ، نیامده ست

    شرمنده ،عمر ، ورق می زنم ، چه سود

    ای وای از این ضخامت بدکرده های خویش

    من صفحه صفحه ، سیاهی ورق زدم

    در سطر سطر رفته ، خدا را ندیده ام .

    من واژه واژه ، منیت رقم زدم

    تکلیف نا نوشته ، چه بسیار مانده است

    سر مشق های او ، که فراموش کرده ام

    آنجا نوشته ، ببخشم ، ولی نشد

    با حق و صبر ، جمله بسازم ، ولی نشد

    با قهر و کینه ، چه بسیار جمله ها

    آری قسم بجان زمان گریز پای

    خسران ، کتاب عمر مرا ، پر نموده است

    روزی رسد ، که ندا می دهد ، بخوان

    آری بخوان کتاب خودت را ، حضور ما

    وانگه خودت ، به خودت ، نمره ای بده

    ای وای ، اگر به دست چپ این جزوه را دهند !

    من شرم می کنم ، که بخوانم کتاب خویش

    با صفحه های پر از غفلت خدا

    با دست و پای و زبانم حضور او

    بر مشق زندگیم ، صفر میدهم

    اینک بهار شاد و دل انگیز عمر ماست

    روزی خزان خسته هم از راه می رسد

    من قبل آنکه برگه این امتحان عمر

    از دست من گرفته ، که تا نمره ام دهند

    آری ، نوشته غلط های خویش را

    با مهر آن مربی و پروردگار خویش

    با صد هزار فرصت جبران اشتباه

    در آن دمی ، که از این عمر مانده است

    تا رخصتی بجاست

    با خواندن کتاب هدایت ، که پیش روست

    در پای درس ، اسوه رسولی ، که آمده ست

    سر مشق بر گرفته ، ز پاکان روزگار

    اصلاح می کنم

    و آنگه تمامی اوراق مانده را

    طرحی ز جلوه آن نور می کشم

    در انتهای ورقهای این کتاب ، در ابتدای راه

    خرسند ، برگه خود را به او دهم

    با نفس مطمئن ، بشتابم حضور او

    راضی از او ، برای فرصت زیبای زندگی

    راضی ز من ، از آنچه نوشتم برای او

    آری ، مرور کتابم تمام شد

    پائیز از کنار پنجره ، دامن کشید و رفت

    من جوجه های خودم را ، شمرده ام
  8. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    مشق زندگی

    ساعت ، بمان ، نرو
    دیگر زمان زیادی نمانده است
    باید کمی ستاره ببینم در آسمان
    باید نهال خنده بکارم بروی لب
    تا انتهای خط ، راهی نمانده است
    تیک تاک عمر من
    آه ای دقیقه های عجول و فراری ام
    رخصت نمی دهید؟
    باید برای خنده بیابم بهانه ای
    ای لحظه های عزیزم ، شما چرا
    فرصت نمی دهید ؟
    بر من چه کارهای زیادی که مانده است
    زین خیل آرزوهای فراوان دوردست
    ناگه چه دیر شد !
    زین فرصتی که نمی آیدم بدست
    آخر کجا شدند
    ایوان و چای و حوض
    وآن کودکی که پر از خاطرات سبز
    از دست رفته اند ؟
    ساعت تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو
    باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
    باچتر های بسته ، بجویم سرشک ابر
    آیینه ، خنده های من از یاد برده است
    باید دوباره بیابم نشان عشق
    گویی که سالهاست
    من با کسی ، که نه ،
    گویی که با خودم
    من قهر بوده ام
    دیگر لواشکی به دلم پر نمی کشد
    قاشق زنی به پشت پنجره ، قاشق نمی زند
    بادبادکی به آسمان سپیدم نمی رود
    دیگر دلم ، ز روی آتش گرمی نمی پرد
    قلک شکستنی ، مرا به ثروت بی حد نمی برد
    اینک ، من و دقایقی که پر از شاید و اگر
    در انتظار چه ؟
    خود نیز مانده ام
    بی پرده با تو بگویم عزیز دل
    یک شب ، چه کودکانه به خوابی سپید و پاک
    ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
    در این زمانه آدم بزرگ ها
    من ، سخت گشته ام
    گوئی کسی ، شبانه کودکیم را ربوده است
    از آن همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
    از لذت نشستن در حوض لحظه ها
    چیزی نمانده است
    ...
    باید شروع کنم
    حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
    یک نقطه می نهم
    اینک منم
    بر پا و استوار ، در آغاز خط نو
    خوش خط تر از گذشته
    آری منم که دفتر عمرم نوشته ام
    بد خط ، سیاه ، خط خورده
    کسی را گناه نیست
    آه ای خدای من
    از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
    چند صفحه مانده است ؟
    دیگر گلایه بس
    باید دوکاسه آب ، بریزم به پشت سر
    باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
    باید که بی بهانه ، بخوانم ترانه ای
    تا هست دفتری
    تا مانده برگ نو
    باید تمام ورق های رفته را
    خط خورده یا سیاه ، دیگر ز یاد برد
    دیگر مداد رنگ سیاهی نمی خرم
    یک جعبه آبرنگ
    آری مداد رنگی و نقاشی حیات
    آبی آسمان
    سرخی به گونه ها
    زردی به آتش و سبزی به زندگی
    اینک منم ، قلم به دست
    خطاط لحظه ها
    نقاش عمر خود
    ساعت نماند و رفت
    در این دو روز عمر
    پیروز آن کسی
    که در دفتر حیات
    تکلیف هر چه بود
    این مشق زندگی
    زیبا نوشت و رفت
  9. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    دو رکعت عاشقی
    چه زیبا آسمانی
    مهربان ماهی
    و گرما بخش خورشیدی
    و چشمانی که می بیند ترا
    گوشی ، پذیرای طنین گرم پیغامت
    و دستانی به سوی بی کرانت
    وین ، طپنده قلب پر مهری که می خواند ترا
    گرما سرشکی ، در کنارت ، در حضورت
    اینک پر از نورم
    بر این باور که تو هستی
    و می دانی که من هستم
    همان جایی ، همان وقتی ، همان جوری
    که می خواهی که من باشم
    نمی ترسم
    چو می دانم ، تو هستی در کنارم
    مهربانم ، آشنای خوب همراهم
    تو نور آسمانها و زمین
    اینک نشانم ده ، قرارم ده
    مرا از این حجاب ظلمت وین پرده های نور ، بیرون کن
    نگیر از من نیازم را ، خودت را
    عاشقم فرما
    زمینی عشق را بی یاد تو ، هرگز نمی جویم
    که قبل و بعد و با هر چیز ، من تنها تو را دیدم
    چه زیبا خالقی دارم
    که زیبایی من را دوست میدارد
    بیاندیشم به زیبایی ، به زیبایی سخن گویم
    تا که کردارم به زیبایی بیانجامد
    سلامم ده
    و تسلیم و توکل راعطایم کن
    چه تقدیری مرا فرموده ای اینک ، نمی دانم
    نسیمی ، باد همراهی ، یا که طوفانت
    چه باک ، گر ریشه دارد ، با تو ایمانم
    سلام ای هق هق آرام شب هایم
    سلام ای رویش همراهیت در عمق ایمانم
    هلا ای جمله مهمانان خوان خالق یکتا
    کنار سفره هستی
    گر ، ما به دعوت آمدیم
    با خود چه آوردیم ؟؟
    سلامی ، دست مهری ، خرده عشقی ، ساده لبخندی ؟؟
    بفرمایی ، به همنوئی به لب هامان بگو جاریست ؟
    نگاه مهربانانه ، بر این هم سفره گان داریم ؟
    دو زانو می توان بنشست ، تا جای رفیقی بر سفره مهیا کرد
    به روی سفره دنیا عزیزم ، دگر سالم نمکدانی بگو باقیست ؟
    و لفظ شکر ، نه بر گفتار ، بر کردار ما جاریست ؟
    بجای آرزوی بهره مندی
    بیا تا ما سعادت را از او خواهیم
    خدا با ماست ، ما هم با خدا باشیم
    به نورش ، دیده هامان را شفا بخشیم
    ببینیم آبی دریا ، خروش رود را
    رقص و سماع شاپرک ها را
    زمینی بنده ای اما
    تو روحی آسمانی در بدن داری
    کمی با آسمان نزدیکتر باشیم
    نسیمی می وزد گاهی ،
    به گوش دل ، دعای قاصدک ها را نیوشا شو
    دو رکعت عاشقی فرما
    کویری روزگاران را به باران ، آشنایی ده
    دعای جیر جیرک را به آمینی ، تو راهی کن
    به هستی با چنان چشمی که جمله ، جلوه اویند
    یکتا شو
    بپوشان عیب مردم را
    ببخشا ، رحم کن
    با بینوایان ، همنوایی کن
    خلاصه با تو می گویم
    عزیزا
    به اهلش واگذار اینک امانت را
    خلیفه
    گاه گاهی هم خدایی کن
  10. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كاش مي شد كه كسي ميآمد [/FONT]

    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] اين دل خسته ما را مي برد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]چشم ما را مي شست [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] راز لبخند به ما مي آموخت [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كاش مي شد كه غم و دلتنگي [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] راه اين خانه ما گم مي كرد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] و دل از هر چه سياهي است رها مي كرديم [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]و سكوت [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] جاي خود را به هم آوايي ما مي بخشيد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] و كمي مهربانتر بوديم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كاش مي شد دشنام ،[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] جاي خود را به سلامي مي داد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] گل لبخند به مهماني لب مي برديم [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] بذر اميد به دشت دل هم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]و به يلداي تنهايي و زمستاني هم [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] يك بغل عاطفه گرم به مهماني دل مي برديم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش مي شد مزه خوبي را [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] مي چشانديم به كام دلمان[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش ما تجربه اي مي كرديم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] شستن اشك از چشم بردن غم از دل هم دلي كردن را [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كاش مي شد كه كسي مي آ مد [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] باور تيره مارا مي شست [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] و به ما مي فهماند [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] دل ما منزل تاريكي نيست[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] اخم بر چهره بسي نازيباست [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] بهترين واژه همان لبخند است[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كه زلبهاي همه دور شده است [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش مي شد كه شعار جاي خود را به شعوري مي داد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] تا چراغي گردد دست انديشه مان[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش مي شد كه كمي آيينه پيدا مي شد[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] تا ببينيم در آن صورت خسته اين انسان را[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش پيدا مي شد دست گرمي كه تكان بدهد [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] تا كه پيدا بشود خاطره آن پيمان[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] و كسي مي آ مد و به ما مي فهماند [/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] از خدا دور شده ايم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]" كاشكي" واژه درد آور اين دوران است[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]" كاشكي" جامه مندرس اميدي است كه تن حسرت خود پوشانيم[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] كاش مي شد كه كمي ، لااقل قدر وزن پر يك شاپرك[/FONT]
    [FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif] ما مسلمان بوديم[/FONT]​
  11. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    آی مردم : تقدیم به همه کودکان گرسنه دنیا

    آی مردم
    به گمانم که غلط آمده ایم
    راه را برگردیم
    جاده از نور خدا ، خاموش است
    هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا
    به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی
    جاده بی آبادی
    و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست
    تا افق ، بذر عداوت کشته اند
    راه پر جذبه ، ولی بی مقصد
    همه همسفران ، دلگیرند
    و کسی را ، غم این قافله ، در خاطر نیست
    من به چشمان همه همسفران خیره شدم
    برق چشمان همه ، خاموش است
    چشم و دستان همه ، پر خواهش
    و لب ، از گفتن یک خسته نباشی ، محروم
    و دل از عشق ، تهی
    و سکوت ، حرف لبهای همه ست
    خنده ، این واژه دیرینه ، کهن ، منسوخ است
    چاه ها خشک ، پر از یوسف بی پیراهن
    همه در جمع ، ولی تنهایند
    آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم
    قطره ای عشق به همراه کسی نیست ، در این راه دراز
    و سرابی در پیش ، که همه قافله را ، خواهد کشت
    جاده ای خوانده تو را رو به هبوط
    جاده ای رو به سقوط
    آسمانش دلگیر
    ابرها ، بی باران
    خرمن جهل و عداوت ، انبوه
    به مزارع ، علف نفرت و غم روئیده
    اگر این جاده درست است ، چرا ناشادیم ؟
    اگر این راه نجات است ، چرا ترسانیم ؟
    هر چه در راه جلو رفته ، عقب مانده تریم
    هر چه در اوج ، فرو مانده تریم
    هر چه نوشیده ، عطشناک تریم
    هر چه بر توشه شد افزون ، که حریصانه تریم
    آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم
    راه این قافله ، بی راهه خود خواهی ها ست
    نه خدائی ، که نمایاند راه
    نه رسولی ، که بخواند بر عشق
    نه امامی ، که برد قافله تا منزل نور
    و کسی نیست ، پیامی ز محبت بدهد
    زنگ این قافله ، زنگ دل ماست
    بار آن ، تنهائی
    مقصدش ، غربت دل های همه همسفران
    هر چه از عمر سفر می گذرد ، می بینم ،
    از خدا دورتریم
    ره سپردیم به شب
    و همه همسفران ، خواب به چشم
    دل به لالائی دزدان حقیقت دادیم
    همه در قافله ؛ غافل ماندیم
    این چه راهی ست خدایا که درآن
    هیچ کسی ، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد
    و سلامی ، دل ما شاد نکرد
    مرگ همسایه ، نیاشفت دگر خواب کسی
    گل لبخند ، به لبهای کسی باز نشد
    مرگ پروانه ، دل شمع کسی آب نکرد
    دست گرمی ، دست همراهی ما را نفشرد
    کسی از جنس دعا ، حرف نزد
    ریه ها ، پر شده از واژه ی مرگ
    هیچ چشمی ، به سر ختم شرافت ، نگریست
    هیچ کس ، مرگ محبت را ، جدی نگرفت
    کسی از کشتن احساس ، خجالت نکشید
    سر شب ، یک نفر آهسته زمن می پرسید :
    جاده سبز سعادت ، ز کجا باید رفت ؟
    من از او پرسیدم :
    از خدا ، چند قریه دور شدیم ؟
    من ندانسته در این راه چه پیدا کردم
    ولی فهمیدم ، که حقیقت گم شد
    و نشانی هایی ، که رسولان به بشر میدادند
    من در این جاده ، نمی بینم هیچ
    خانه پاک خدا ، آخر این جاده ، نباشد هرگز
    آخر جاده بدان حتم ، که حق ، با ما نیست
    سر آن پیچ ، جدا گشت ز ما
    آی مردم ، بخدا ، راه غلط آمده ایم
    من دلم می خواهد برگردم
    و به راهی بروم ، که در آن راه ، خدا همسفر من باشد
    من دلم می خواهد ، به سلامی ، گل لبخند نشانم بر لب
    سبزه و نور و گل و آینه را دریابم
    و همه هستی را
    از نگاهی که خدا خالق آن است ، تماشا بکنم
    از غم و غصه ، که ره توشه این قافله شد ،
    من سیرم
    من دلم می خواهد ، عاشق همسفرانم باشم
    عاشق آنانی ، که براهی بجز این راه ،
    کنون در سفرند
    و نخندم به غم همسفر ناشادم
    و بدانم که خدا ، مال همه ست
    من دلم ، تنگ محبت شده است
    کار دل ، دادن خون در رگ ، نیست
    کار دل ، عشق به زیبائی هاست
    راه ما ، راه پر از اندوه است
    راه را برگردیم
    شعله ی عشق در این جاده ، دگر خاموش است
    جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تاریک است
    دل من ، همره این قافله نیست
    من دلم ، تنگ خدایم شده است
    آی مردم، مردم
    کار سختی ست ، ولی برگردیم
    برسیم تا سر آن پیچ زمان
    که خدا ، از دل ما بیرون رفت
    سر آن پیچ که حق
    رو به جلو رفت
    و ما ، پیچیدیم
  12. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

    بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

    دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

    به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

    بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

    بخوانی نغمه ای با مهر

    دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

    خورشید مهری رخ بتاباند

    دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

    بیاید راه چشمت را

    سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

    دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

    با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

    دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

    تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

    و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

    مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

    دعایت می کنم، روزی بفهمی

    گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

    دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

    با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

    شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

    بخوانی خالق خود را

    اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

    ببوسی سجده گاه خالق خود را

    دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

    پیدا شوی در او

    دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

    با او بگویی:

    بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

    دعایت می کنم، روزی

    نسیمی خوشه اندیشه ات را

    گرد و خاک غم بروباند

    کلام گرم محبوبی

    تو را عاشق کند بر نور

    دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

    با موج های آبی دریا به رقص آیی

    و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

    بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

    لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

    به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

    دعایت می کنم، روزی بفهمی

    در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

    بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

    برایت آرزو دارم

    که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

    اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

    دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

    بگیرد آن زبانت

    دست و پایت گم شود

    رخساره ات گلگون شود

    آهسته زیر لب بگویی، آمدم

    به هنگام سلام گرم محبوبت

    و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

    ندانی کیستی

    معشوق عاشق؟

    عاشق معشوق؟

    آری، بگویی هیچ کس

    دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

    ببندی کوله بارت را

    تو را در لحظه های روشن با او

    دعایت می کنم ای مهربان همراه

    تو هم ای خوب من

    گاهی دعایم کن
  13. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    تو را ای چشم یادت هست می گفتم[​IMG]
    ببین آیات پاک مهربانی را
    شقایق را تماشا کن
    نظر بر آسمان افکن
    فراموشت نگردد کهکشان راه شیری ،
    خوشه پروین و پرواز کبوترها
    نگفتم من نگاهت مهربان باشد
    گره از ابروان بسته ات وا کن ، نهال دوستی بنشان
    تو را ای گوش ، یادت هست می گفتم ، صدای آه می آید
    نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیبایست
    نگفتم ناله های نیمه شب ها ،
    با مناجات سحر ، پیوند خواهد خورد
    نگفتم من ، نیوشا شو
    سروش عاشقی از عرش می آید
    تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن
    به لبخندی ، گره از ابروان بسته ای وا کن
    کلام مهربانی را ، تو احیا کن
    نگفتم ، بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان
    نگفتم در هیاهوی هجوم کینه ، خود را بسته دار ، ای لب
    زبان سرخ ، گفتم من ، کلام مهربانی بر تو بس زیباست
    نگفتم جان تو ، جان سر سبزم
    نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم
    نگفتم واژه دشنام را دیگر به دور افکن
    تو با هر یک سلام و هر دعا ، تطهیر خواهی شد
    نگفتم ای رگ گردن ، خدایم را سلامی ده
    تو را گردن ، نگفتم زیر بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز
    تو را ای شانه من گفتم ،
    که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی
    تو را گفتم ، قدمهای یتیمی بر تو ، یعنی شیعه عاشق
    نگفتم بار مردم را پذیرا باش
    تو را ای دست یادت هست می گفتم
    شکسته بال قمری را دوایی نه
    به آبی ، تکه نانی ، یا کریمی را پذیرا شو
    تو نشکن ، بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را
    خدایی دست مردم را تو حرمت نه
    که کار قفل و زنجیر و قفس ، کاری خدایی نیست
    تو را ای دل ، نگفتم مهربانی کن
    ببخشا ، رحم کن ، با مردمان ، زین پس مدارا کن
    نگفتم عاشقی ، رسم خوشایندی ست ، عاشق شو
    ترا گفتم ، نگفتم ، دلبری آیین خوبان است
    نگفتم دل اگر بردی ، نگاهش دار
    امانت دار پاکی باش
    نگفتم دل شکستن ، کار خوبی نیست
    نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما
    نگفتم من که دلگیری ،
    رسوم رهروان راه پاکی نیست
    تو یادت هست می گفتم ، عزیزم آسمانی باش
    و با اهل زمین ، آیین مهر جاودانی بند
    نگفتم دین بجز عشق به خوبی ، نفی زشتی نیست
    نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که همنوعند ، حرمت دار
    تو را ای عشق ، من گفتم خدایی شو
    تو بند این زمین ، از پای خود وا کن
    پریدن تا خدا ، اندیشه ات باشد
    تو را ای سینه من گفتم ، گشایش ، هدیه پاک خداوندی ست
    نگفتم ذکر لب ها ، می رود تا عرش
    تو را گفتم که در تنگی ، گشایش های بسیار است
    نگفتم در دل هر رنج و سختی ، راحتی پیداست
    تو فارغ گر شدی از غم ، هزاران ، شکر او را ، بر زبان آور
    و با رغبت ، خدایت را عبادت کن
    تو را ای پای خوبم ، من تو را گفتم
    قدم در راه خوبی نه
    تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است
    نگفتم من، فرو افتادگان را هم ، خدایی هست
    سر آغاز بدی ، پایان خوبی هاست
    بخواه از او ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور
    تو را ای نفس ، یادت هست می گفتم
    که با یاد خدا، آرامشت را ارمغان آور
    رضایت را مهیا کن
    که راضی می شوی از او
    و راضی می شود از تو
    گوارایت کنون ، وارد شدن در وادی خوبان
    نگفتم من تو را ای جان
    از این پس ، لایق تقدیم جانان شو
    تو را ای من ، ببینم خوب یادت هست می گفتم
    که عالم محضر ، پاک خداوندی ست
    و عصیان تا به کی ، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا
    نگفتم من تو را ای من ، قسم بر روز روشن
    بساط این منیت را بدور افکن
    ز جا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن
    که بی تو
    با دو چشم دوست ، دیدار جهان ،آغاز زیبایی ست
    شنیدن با دو گوش از جنس او ،
    زین پس ، نوای زندگانی ، شاد و روح افزاست
    اگر دستم شود دستش ،
    که بالاتر ز هر دستی ست
    دگر باری بروی این زمین و خسته ای ، بی کس نخواهد ماند
    خدایی سینه ای از جنس او ، جای تمام مردم دنیاست
    و قلبی از نژاد عشق او ، کارش نثار مهر و خوبی ،
    در رگ و اندیشه زیبای انسان هاست
    که با پای خدا ، جز راه خوبی کس نخواهد رفت
    کنون ای روح زیبا
    یادگار و رهنمای خالقم در من
    بیا و این من سر گشته را دریاب
    تو زیبا کن مرا بی من
    به چشم و گوش و دست و قلب من رنگ خدایی زن
    خلیفه بودنش را یاد من آور
    دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن
    خلاصه
    روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره
    از این پس مرحمت فرموده
    این مخلوق اشرف را
    تو ، آدم کن

    حدیث قدسی نبوی
    هیچ بنده ای با چیزی محبوب تر از واجبات به من نزدیک نمی شود .
    بنده ، همواره با کارهای مستحب به من نزدیک می شود اما آنجا که دوستش
    می دارم و چون محبوب من شد ، گوش او می شوم که با آن می شنود
    و چشم او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که
    با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن قدرت می کند