1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

مناظره گل و شبنم (پروین اعتصامی )

شروع موضوع توسط setareh1 ‏Mar 29, 2011 در انجمن شعر

  1. setareh1
    آفلاین

    setareh1 دوست تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏Feb 11, 2010
    ارسال ها:
    1,815
    تشکر شده:
    1
    امتیاز:
    0
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    مشهد
    وب سایت:
    در مناظرۀ گل با شبنم پروین اعتصامی گفتگوی گل با شبنم را به تصویر میکشد که در ابتدا گل از روزگار شکایت دارد و از کمی عمر خود و این شکایت را شبنم میشنود و به گل میگوید که ای بیخبر ما رهگذری هستیم که نقشی بر این دیوار مینگاریم و اگرچه عمر کوتاهم دمی بیش نبود ولی خوشحالم که در ان دم شبنمی بودم که بر روی گلی نشستم و باعث زیبایی و صفا شدم . و اگر چه یک نفس و یکدم بودیم و رفتیم ولی باکی نیست چون آن دم را خوش بودیم و غمی نخوردیم .در واقع بیان این واقعیت است که ،کیفیّت زندگی مهم است نه کمیّت آن و در زندگی با ید مفیدتر به حال خود و جامعۀ خود باشیم و اگر نام نیکی از ما به یادگار بماند ،همان کافی است.
    گلی، خندید در باغی سحرگاه که کس را نیست چون من عمر کوتاه
    ندادند ایمنی از دستبردم شکفتم روز و وقت شب فسردم
    ندیدندم بجز برگ و گیا، روی نکردندم بجز صبح و صبا، بوی
    در آغوش چمن، یکدم نشستم زمان دلربائی، دیده بستم
    ز چهرم برد گرما، رونق و تاب نکرده جلوه، رنگم شد چو مهتاب
    نه صحبت داشتم با آشنائی نه بلبل در وثاقم زد صلائی
    اگر دارای سود و مای بودم عروس عشق را پیرایه بودم
    اگر بر چهره‌ام تابی فزودند بدین تردستی از دستم ربودند
    ز من، فردا دگر نام و نشان نیست حساب رنگ و بوئی، در میان نیست
    کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد درین سوداگری، چون من زیان کرد
    فروزان شبنمی، کرد این سخن گوش بخندید و ببوسیدش بناگوش
    بگفت، ای بی‌خبر، ما رهگذاریم بر این دیوار، نقشی می‌نگاریم
    من آگه بودم از پایان این کار ترا آگاه کردن بود دشوار
    ندانستی که در مهد گلستان سحر خندید گل، شب گشت پژمان
    تو ماندی یک شبی شاداب و خرم نمیماند بجز یک لحظه شبنم
    چه خوش بود ار صفای ژاله میماند جمال یاسمین و لاله میماند
    جهان، یغما گر بس آب و رنگ است مرا هم چون تو وقت، ایدوست، تنگ است
    من از افتادن خود، خنده کردم رخ گلبرگ را تابنده کردم
    چو اشک، از چشم گردون افتادم به رخسار خوش گل، بوسه دادم
    به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد بشبنم، کار ازین بهتر چه بخشد
    اگر چه عمر کوتاهم، دمی بود خوشم کاین قطره، روزی شبنمی بود
    چو بر برگ گلی، یکدم نشستم ز گیتی خوشدلم، هر جا که هستم
    اگر چه سوی من، کسرا نظر نیست کسی را، خوبی از من بیشتر نیست
    نرنجیدم ز سیر چرخ گردان درونم پاک بود و روی، رخشان
    چو گفتندم بیارام، آرمیدم چو فرمودند پنهان شو، پریدم
    درخشیدم چو نور اندر سیاهی برفتم با نسیم صبحگاهی
    نه خندیدم به بازیهای تقدیر نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر
    اگر چه یک نفس بودیم و مردیم چه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم
    بما دادند کالای وجودی که برداریم ازین سرمایه سودی