1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

! جلد دوم رمان دو نیمه سیب !

شروع موضوع توسط *SARA* ‏Sep 15, 2012 در انجمن داستان بلند

  1. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    جلد دوم رمان نيمه دوسيب (قسمت اول)

    چه شب وحشتناكي ...انگار همه چيزمرتب تکرار میشد ... تكرار مي شد .. متوجه نمیشدم کجام .. صد بار از خواب پريدم ...صداي جيغاي مامان .. فرياداي بابا...ساعت 11 ...دوباره خوابيدم ...گیج بودم .. ساعت 11 ... خدايا چي شده.. خوابم ، بيدارم...توان بلند شدن نداشتم .. دقیق تر شدم .. دوباره صدای مامان بود .. با ناله داشت نیما رو صدا می کرد .. نیما .. نیماااااااا .. نیماااااااااا .. نیما جااااان .. نیمااااااااا .. درو باز کن مامان .. نیمااااااااا .. عزیز مامان درو باز کن تا منو نکشتی .. نیما .. نیماااااااا ..
    آره مامانبود .. نیما تو اتاقش بود از دیشب تا حالا .. ساعت دیواری اتاقو نگاه کردم دوباره 11بود .. 13 ساعت خوابیده بودم .. با بی حوصلگی از خواب پا شدم رفتم بیرون .. مامانو دیدم که دم اتاق نیما نشسته و با گریه داره التماس می کنه کهنیما درو باز کنه .. با ناراحتی گفتم چی شده مامان باز ؟

    تا منو دید با عجله گفت ندا بیا تو بهش بگوو جواب منو که نمیده ..
    با حرص رفتم سمتاتاق نیما و در زدم گفتم نیما اينقدر این زن بیچاره رو اذيت نكن .. باباباز کن این در لامصبو بابا رفته بیرون .. نیست .. تا کی میخوای ادامه بدی؟ باز کن کشتی منو به خدا .. بی انصاف باز کن درو
    ..
    بی اختیار با گریه شروع کردم به گفتن

    بی انصاف یادت رفت حرفامونو ؟
    مگه قرار نبود من دیگه گریه نکنم ؟
    ببین چقدر باعث گریه من شدی از دیشب تا حالا
    مگه قول ندادی بری اونجا و از این همه فکر و خیال در بیای
    تا کی نیما ؟ تا کی میخوای بشینی اینجا و غصه بخوری ؟
    به خاطر ندایی درو باز کن .. مگه منو دوست نداری نیما .. ترو خدا درو بازكن .. چقدر بهت التماس کنیم ؟
    نیما اصلا جوابنمی داد .. خسته شدم .. هر چی رفتم و اومدم در زدم هیچ فايده اي نداشت .. مامان انقدر گریه کرده بود که چشماش پف كرده بود ..
    باز رفتم سمتاتاق نیما .. ساعت 1 شده بود .. دو ساعت بود که ما داشتیم به نیما التماسمیکردیم که در اتاقشو باز کنه ولی گوش نمیداد .. دیگه دلشوره گرفته بودم .. مامان هم حالش بدتر از من بود .. رفتم دم در اتاقش و با التماااااسازش خواستم درو باز کنه .. گوش نمی داد هیچ صدایی از اتاق نمی اومد .. داشتم از دلشوره می مردم .. دیگه حرصم گرفته بود با عصبانیت مشت میزدم بهدر .. فریادم تو خونه پیچیده بود .. نیما نیما میکردم و اشک میریختم .. باتمام توانم به در لگد و مشت میزدم .. بازززززززز کن این در لعنتیونیماااااااااااا .. بی انصاف باز کن .. کشتی منو باز کن .. دارم میمیرم ازدلشوره چجوری دلت میاد ؟ ...
    مامان هم اومدکنارم مشت میزد به در .. دیگه هیچ کنترلی روی اعصاب و کارام نداشتم عینهدیوونه ها خودمو میزدم به در و با تمام وجودم فریاد میزدم که نیما درو بازکن .. فقط دلم میخواست در که باز بشه نیما رو سالم ببینم .. داشتم دیونهمیشدم. دنيا دور سرم مي چرخيد. با مامان با مشت و لگد به در ميزديم که در با شدت باز شد و خورد به دیوار ودوباره برگشت .. منو مامان جفتمون پرت شدیم عقب .. هیچ کدوممون جرئت اينكه وارد اتاق بشيم نداشتيم ... یه نگاهی به هم کردیم و با ترس رفتیم جلو .. سرموبرگردوندم و تخت نیما رو نگاه کردم .. نیما خوابیده بود .. چقدر آورم بود .. تمام تنم شروع به لرزیدن کرد .. مامان تا نیما رو دید پرید بالا سرش .. نیما نیما میکرد .. نیما جوون پاشو مامان .. پاشو عزیزم ...

    لال شده بودم .. جرئت جلو اومدنو نداشتم .. تکیه دادم به در و زل زدم به نیما .. چرا نیماتکون نمی خورد خدا ؟ چرا انقدر آروم خوابیده ؟ یعنی با این همه سرو صدایما بیدار نشده ؟ نیما ..
    یه دفعه نگامافتاد به جعبه قرصای آرامبخش بابا که كنار تخت نیما بود .. دنیا دور سرمچرخید .. دستمو زدم به سرم و گفت واییییییی مامااااااااااااان .. ببین چهخاکییییییی به سرمون شد .. ای خداااااااااااااااااااااا

    مامان با سرعت برگشت سمت من
    -
    چی شده ؟ چی شده ؟
    جعبه قرصارو نشونش دادم و با دهن باز گفتم مامان این چیههههههههههه ؟
    مامان فقط تا میتونست جیغ زد .. داشت خفه میشد .. باز رفت سراغ نیما بلندش میکرد و میزدش به تخت که بلند شه نیما ..
    ای خداااااا نیمای منو ازم نگیر .. ای خدااااااااااا نیما مو بیدار کن
    ..
    صدام در نمیاومد لال شده بودم و فقط نگاه می کردم .. مامان به قدری جیغ زد و خودشو زدکه غش کرد .. افتاد یه گوشه صداش در نمی اومد .. خیره شدم به نیما .. باورم نمی شد .. برام قابل هضم نبود .. بازم یه عکس العمل غیر قابل پیشبینی از نیما دیدم ...
  2. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    باعجله رفتم سمتتلفن زنگ زدم اورژانس . اپراتوری كه گوشی رو برداشته بود ازم پرسید موردچیه ؟ نمی تونستم بگم . جرات گفتنش رو نداشتم . نمی خواستم قبول كنم . یهبار دیگه پرسید خانوم حالتون خوبه ؟ موردتون چیه ؟ گلوم خشك شده بود . باصدای ضعیفی گفتم نمی دونم . فكر می كنم خودكشی ... با بدبختی آدرسو دادم والتماس کردم که بیان زودتر .. تا بیان رفتم بالا سر نیما .. مونده بودم کهباید چی کار کنم .. گریه نمی کردم .. فقط نگاش میکردم .. خیره شده بودم بهچشماش که خیلی راحت بسته بودشون .. بی اختیار رفتم جعبه قرصا رو برداشتم .. نگاش کردم .. واییییییییییییییییییییییی خدایااااااااااااااا .. هیچینمونده بود توش .. این پر بود .. نیما هیچیشو باقی نذاشته بود .. یه باردیگه با تلاش احمقانه ای سعی كردم بیدارش كنم . زدم تو صورتش . صورتش سردبود . تکیه دادم به دیوار و چشامو بستم .. جونی برام نمونده بود ... یهنگاه به مامان کردم و یه نگاه به نیما .. توانی برای نجاتشون نداشتم
    توی سکوت خونهغرق بودم که صدای زنگ در اومد .. با تمام بی توانیم رفتم درو باز کردم .. اوژانس بود زود اومدن تو خونه با همون سرو وضع آشفته راهنماییشون کردم بهاتاق نیما .. با تعجب یه نگاه به نیما و یه نگاه به مامان کردن .. رفتنسراغ نیما .. یكیشون از من پرسید چی شده ؟
    گفتم نمی دونم . هرچی صداش می كنیم بیدار نمی شه .
    -
    كی متوجه شدین ؟
    -
    والا یه دوساعتی صداش می كردیم در اتاقو باز نمی كرد . آخرش مجبور شدیم درو بشكنیم .
    -
    می دونین چی خورده ؟
    جعبة قرص روبهشون نشون دادم . یه نگاهی به جعبه كرد و یه نگاه به همكارش . بعد از توكیفش یه گوشی بیرون آورد و شروع به معابنه نیما كرد .
    دختری کههمراهشون بود منو کشوند از اتاق بیرون .. بی اراده شده بودم ... همون جادم در اتاق ولو شدم رو زمین .. برام آب قند آورد . و بهزور داد بخورم .. ازم پرسید چه نسبتی باهاشون دارین ؟ با ناله جوابشومیدادم .. جونی برام نمونده بود ..
    بعد از چنددقیقه در اتاق باز شد .. سرمو بلند کردم و به قیافه دو تا آقایی که اومدنبیرون خیره شدم .. دهنم باز مونده بود سرم به دیوار بود و منتظر بودمببینم چی میگن ...
    به قدری قیافههاشون ناله بود که ترجیح دادم هیچی نپرسم .. به زور خودمو کشوندم تو اتاق .. مامان سرم بهش وصل بود .. ولی نیما ....................
    نیما کو؟

    رو تخت نیما رونگاه کردم .. ملافه سفیدی روی صورتش کشیده شده بود .. همون جا پای تختنشستم .. گریه ام نمی گرفت .. داشتم دیوونه میشدم .. میخواستم داد بزنمولی صدام در نمی اومد .. لال شده بودم .. دختره اومد بغلم کرد .. پشت سرهم میگفت متاسفم متاسفم .. ..
    متاسفی ؟ برا چی ؟ چی شد اصلا ؟
    چرا نمی تونم حرف بزنم ؟
    خدا میخوام دااااااااااااااااد بزنم .. خدااااااااااااااااااااااا ااااا کمکم کن ..
    نیمای من کو ؟
    چرا نیما رفته زیر ملافه ؟
    چرا نیما نیومده پیشم حالمو بپرسه ؟ خدا نیمای منو کجا بردی ؟
    چرا نیما تکون نمیخوره ؟
    نکنه چیزیش شده ؟
    خدا نیمای من کوووووووووووووووو
    با عجله برگشتمسمت دکتره ... اومدم داد بزنم سرش ولی صدام در نمی اومد .. بلند شدم رفتمسمتش هولش دادم به دیوار شروع کردم به زدنش .. بیچاره هیچی نمیگفت فقطشونه های منو محکم گرفته بود و نگام میکرد .. ولش کردم و با نفرت نگاشکردم .. وسایلشو برداشت و به آورمی گفت متاسفم از دست من کاری بر نمیاد . خیلی دیر خبردار شدید
    با بهت نگاش کردم..
    دختره انگار دلش برام سوخت برگشت سمتم گفت کسیو داری بهش زنگ بزنیم ؟
    فقط نگاش کردم .. با بهت .. باورش امکان نداشت .. نیما .. نیمای من . عشق من .. تمامزندگی من .. دل خوشی من .. یعنی تموم شد ؟ مگه میشه ؟ ای خدا منو تنهاتراز همیشه کردی ؟
    دختره دید نمیتونم حرف بزنم .. رفت تلفنو برداشت آورد پیشم گفت بگیر اگه کسیو داری بهشخبر بدیم .. فقط نگاش میکردم .. دو تا کشیده زد تو گوشم پریدم عقب .. تلفنو ازش گرفتم.. شماره بابا رو به زور گرفتم .. نمی تونستم حرف بزنم .. ازش بدم می اومد .. صدامم در نمی اومد .. گوشیو دادم دست دختره ... بهآرومی شروع کرد برا بابا توضیح دادن .. ولو شدم گوشه خونه و خیره به دراتاق نیما ..
    سرم گیج میرفت .. هیچ صدایی نمیشنیدم دیگه ..شل شدم دنيا برام تير ه و تار شد و دیگه چیزی حس نکردم

    ...
    وقتی چشمامو بازکردم خونه شلوغ بود .. صدای فریاد بابا تو خونه پیچیده بود .. مامان جلویمن افتاده بود و جیغ میزد .. بلند شدم . نگاش کردم .. بی اختیار رفتم سمتاتاق نیما .. سرمی که به دستم بود کشیده شد و در اومد .. روی دستم پر ازخون شد .. توجهی نکردم .. مریم خانوم همسایمون اومد طرفم زیر بغلمو گرفت وبرد سر جام نشوندم .. باز بلند شدم به زور خودمو ازش جدا کردم و رفتم سمتاتاق نیما .. بابا اون تو بود افتاده بود روی صورت نیما و زار زار گریهمیکرد .. فریاد میکشید و خودشو لعنت میکرد .. خیره شدم بهشون .. نیما تکوننمیخورد .. همه داشتن گریه میکردن ..کاش میشد منم داد میزدم و مثه همیشهخودمو خالی میکردم .. ولی نمیتونستم ..
    بابام تا منودید با گریه داد زد نداااااا بیا ببین داداشی تو .. ببین چه بلایی سرشآوردم .. ببین چقدر آروم خوابیده .. من به کی بگم ؟ به کی بگم انقدر عذابشدادم تا این کارو کرد ؟ به کی بگم بابا ؟ به کی بگم ؟ فقط نگاش کردم .. تمام خونمون پر از همسایه ها شده بود .. صدای جیغ آشنایی از توی هال اومد .. رفتم بیرون .. مامان جون بود .. داشت مثه بید میلرزید .. چادرش از سرشافتاده بود و دنبال نیما میگشت و نیما نیما میکرد .. منو که دید اومد جلوبغلم کرد و زار میزد و سراغ نیما رو میگرفت .. از آغوشش اومدم بیرون وبردمش تو اتاق نیما .. بیچاره تاب نیاورد انقدر زار زد و خودشو زد که همهبا هم بردنش بیرون .. پشت سرش دایی ممد اومد .. به قدری گیج بود که به منمچیزی نگفت یه راست رفت اتاق نیما .. دم در خشکش زد .. همونجا وایساد .. نریمان همراهش بود نذاشت بیاد تو .. سپردش دست من ولی من حواسم اصلا بهشنبود ... نریمان رفت تو با بهت به تخت نیما خیره شده بود .. دایی داشتخفه میشد از گریه .. رفت بابا رو بغل کرد و زار زار گریه میکردن ... صدایآمبولانس پیچید تو حیاط .. جیغ مامان در اومد .. ای خدااااا نیمای مو کجامیخوان ببرن ؟ خدایاااااااااا .. فقط جیغ میزد .. حال هیچ کس خووب نبود .. 2 تا مرد لباس فرم پوشیده با برانكارد اومدن تو خونه و راهنمایی شدن بهسمت اتاق نیما .. خیلی سریع برگشتن بیرون و نیما رو بردن .. مامان پریداون وسط و قسمشون داد که نبرنش ولی دایی ممد همراهشون رفت بیرون و نذاشتمامان مانع کارشون بشه .. من اون وسط عین ماتم زده ها نگاشون میکردم . هیچحرفی نمی تونستم بزنم .. لال لال شده بودم .. دلم می خواست به نیما التماسكنم پاشه تمومش كنه . نذاره ببرنش ... ولی صدام در نمی اومد
    مریم خانوم باز اومد سمت من
    -
    ندا جوون .. عزیزم ؟ چرا اینطوری شدی ؟ حالت خووبه ؟ یه چیزی بگوو .. گریه كن ..
    اب برام آوردپاشید تو صورتم ، زد تو گوشم ولی من هیچی نگفتم .. دستمال آورد خون رودستمو پاک کرد .. رفتم دنبال دایی تو حیاط به آمبولانس و جنازه نیما خیرهشده بودم .. ولو شدم تو حیاط و خیره شدم به آسمون ..
    خدایا چقدر ازت متنفرم ...

    اين صحنه ها هي تكرار مي شد... از شب تا صبح ديگه واقعا" ديوونه شده بودم
    براي چنديمن بار از خواب بيدار پريدم جيغ زدم نيما .. نيما
    نيما مرده نيماي من مرده، گيج بودم، هراسون بودم ، نمي تونستم از جام بلند شم خدايا چه جوري ادامه بدم نگام رفت سمت ساعت. ساعت 8:30 بود ؛ اما .. بايد 11 باشه
    شروع كردم جيغ زدن. يكدفعه مامان پريد تو اتاقم، چي شده ندا، بس كنيد، اون از داداشت اينم از تو
    چم شده بود چرا نيما! اون كه ديگه نيست كه كاري بكنه ، مغزم از كار افتاده بود از داغ بهترين كسم از مرگ نيمه دومم... شروع كردم به موهام و كشيدن ، مامان بيچاره هاج و واج نيگام مي كرد . به طرفم اومد : ندا بس كن ديوونه شدي تو رو خدا ..... فقط جيغ مي زدم نيما ... نيما ....
    مامان در حالي كه زار زده بود گفت خدايا چيكار كنم، اين چه بلاييه سرم مي ياري يكيشون جوابمو نمي ده يكيشون خودشو مي زنه خدايا منو بكش راحتم كن. شاخكام تكون خورد، جواب نمي ده .. الان چه وقته ؟ من كجام؟ ساعت چنده ؟ ساعت . كور شده بودم نمي ديدم .يدفعه يادم اومد، من ديشب تا حالا خواب بودم... همه اونا خواب بوده، آره قرص خوردم و بعدشم از خدا خواستم كمكم كنه و خوابيدم ديگه هيجا نرفتم .. واقعا" اينا خواب بوده . ساعتو نگاه كردم ساعت 9 بود ... اما من هر بار ساعت 11 بيدار مي شدم...
    دوباره صداي مامان اومد نيما .. نيما جان تو رو خدا.. درو باز كن مامان.
    [FONT=Tahoma]مثل برق از جام بلند شدم مامان نيما جواب نمي ده حتما"قرص خورده. نيماي من داره جون مي ده... رسيدم به در اتاقش با مشت و لگد شروع كردم به در زدن در باز نمي شد. تو همون حال روم و كردم طرف مادرم :[/FONT]
    [FONT=Tahoma][COLOR=#333399][FONT=Tahoma]مامان زنگ بزن اورژانس نيما داره مي ميره، مامانم شروع كرد به جيغ زدن و دويد طرف تلفن ..بيچاره نمي فهميد چيكار كنه ..[/FONT][/COLOR][/FONT]
    [FONT=Tahoma][COLOR=#333399][FONT=Tahoma][COLOR=#333399][FONT=Tahoma]الو اورژانس تو رو خدا پسرم داره ميميره. نمي فهميد چي داره ميگه من فقط خودمو ميزدم به در. دستام درد گرفته بود، شروع كردم لگد زدن كه يكدفعه در باز شد همون صحنه بود، نيما افتاده بود رو تخت، پريدم تو اتاق دنبال قوطي قرص مي گشتم. مطمئن بودم همينجا بود،يه لحظه نگام افتاد به صورت نيما مثل گچ شده بود. اومدم دست بزنم به صورتش ..اااما نكنه واقعا" مرده. نه مگه اون مي تونه منو تنها بذاره مگه خدا منو بيكس رها مي كنه. قوطي قرص و ديدم دويدم بيرون داد زدم مامان.. مامان.. چي شد ، چرا كسي نيومد ..نيما از اين قرصا خورده. مامان يه داد كوچيك زد و بيهوش شد . صداي زنگ مي اومد نمي فهميدم آيفون كجاست .... آيفوفنو برداشتم :كيه؟[/FONT][/COLOR][/FONT][/COLOR][/FONT]
  3. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    خانوم حكيمي شما زنگ زده بوديد اورژانس كليد و فشار دادم، رمق نداشتم. ولي الان وقت اين حرفا نبود نيما داشت ميميرد، تمام قدرتم و جمع كردم تو پاهام دويدم به طرف حياط
    آقا ... خانوم به دادم برسيد ...تو رو خدا داداشم قرص خورده تو رو خدا نزارين بميره... از اينور.. عجله كنيد ، اون آقا سريع ساكشو گذاشت روي زمين. گوشي و وسايلشو آورد بيرون واي دوباره داره تكرار ميشه، برا چندمين بار ديگه طاقت ندارم خدايا كمكم كن .... اون لحظات هر ثانيه برام قد هزار سال گذشت، ...واي نيما چطور تونستي ،دلت اومد... نيگام به لب و دهن اون آقا بود، خانمي كه همراهش بود دست منو گرفت و نشوندم رو زمين احتمالا" متوجه شده بود كه الان كله پا ميشم. لباي آقاهه تكون خورد قلبش مي زنه! با اون قرصايي كه اون خورده بعيد ه... قوطي پر بود خانوم ... چن تا خورده... انگار خودشم اين انتظار و نداشت.
    نمي دونم آقا فكر كنم زياد خورده ، تو رو خدا يه كاري بكنيد... شروع كردم به گريه. يعني نيما هنوز نمرده ...آقاهه با سرعت بيشتري شروع كرد به معاينه خانم هم يادداشت ميكرد نبض ضعيف ، چشما فلان ، تنفس ....
    از منم چند تا سوال پرسيد اما من هيچي نمي فهميدم، فقط يادمه مرتب تكرار مي كردم از اينا خورده زياد خورده ....
    يكدفعه يادم اومد.. مامانم.. مامان كجاست با صداي گرفتم به اون خانم گفتم، مامانم بيهوش شده با تعجب پرسيد كجاست با دست اشاره كردم، اونجا... خانومه هم رفت سراغ مامانم هيجا رو نمي ديدم جز صورت نيما... يكدفعه صداي داد آقاهه رو شنيدم خانوم با شمام داره دير ميشه ميگم يكي بايد با بيمار بياد بيمارستان ....انگار چند بار صدام كرده بود.
    نمي تونستم جواب بدم اشاره كردم به خودم . اون هم چش غره اي به من رفت و گفت خانوووووم محترم شماخودت بدتري يكي بايد همرات باشه . به زورجواب دادم هيچيم نيست به خدا، من مي يام . بلند شدم .. دوباره نيگام كرد ...
    با اين قيافه كجاااااااا، يه جوري نيگام كرد كه فهميدم دلش به حالم سوخت، با لحن آرومتري گفت پس لطفا" يه چيزي بپوشيد اينجوري كسي تو بيمارستان راتون نميده

    هيچي نگفتم دويدم طرف اتاقم مانتو مو پوشيدم يه روسري هم انداختم رو سرم . اي واي خدايا مامانم ... موبايلم و برداشتم... نيما رو گذاشته بودن رو برانكارد ... داشتن اونو از اتاق ميبردن بيرون... دستام مي لرزيد، چشام هيجا رو نمي ديديدن، نمي تونستم شماره بگيرم ...بعضي وقتا تو خواب اينطوري مي شدم، مي خواستم شماره بگيرم اما نمي تونستم، داد بزنم اما نمي شد اما تو بيداري تا حالا هيچوقت به اين روز نيفتاده بودم، نبايد به بابا زنگ بزنم .. نبايد همه چي مثل تو خواب باشه... به هر بدبختي بود شماره دائي رو گرفتم 3 تا بوق كه خورد دايي ممد گوشي رو برداشت ، تازه يادم اومده بود كه ميشه گريه كرد، دايي بيچاره هي الو الو مي كرد
    الو... الو ... ندا دايي، مامانت چيزيش شده ندا .. ندا همينطور كه پشت سر اون آقاها مي رفتم با گريه گفتم دايي نيما ، دايي مامان .. نمي تونستم حرف بزنم بريده بريده گفتم دائي بيا اينجا زوددددد خيلي زوددددد ..
    خوب يادم نمي ياد چي شد، بيمارستان ، سوالاي تكراري كه از من ميشد ، گريه هاي من ، آمپول ، سوالاي تكراري در و ديواراي سفيد، آدماي سفيد پوش ، از حال رفتن ، و دوباره تكرار خواب .... تكرار مرگ نيما .. تكرار خاكسپاري ... تكرارو تكرار ... نه خواب بودم نه بيدار ... نه زنده بودم ، نه مرده
    7روز از اون اتفاق لعنتي مي گذشت نمي دونم بگم از مرگنیما میگذشت .. از زنده بودن نيما مي گذشت ... آخه نيما تو اين 7 روز بيهوش بود دكتر مي گفت رفته تو كما من هنوز هیچ حرفی نزده بودم .. ديگه جون تو دست و پام نمونده بود . تا چشم رو هم مي ذاشتم تكرار مي شد تكرار ميشد، از خواب مي ترسيدم... همون فيلم خاكسپاري همون گريه هاي من همون فكراي من ...نیما رو به خاک سپردن .. نیمای منو .. زندگی منو کردن زیر خروارها خاک و رهاش کردن .. حالا اینخونه شده ماتم کده .. صدایی جز ناله و جیغ و گریه توش نمیاد .. شبا نمیخوابیم .. خوابمون نمیبره .. بابا دائم خودشو لعنت میکنه .. و من هم خودمو .. که چرا اینطوری کردم زندگیمونو ؟ چرانسنجیده حرفی زدم که باعث از همپاشیده شدن زندگیمون شدم ؟
    [font=tahoma]دوباره بيدار مي شدم .. دوباره نيما تو بيمارستان بود... خيره مي شدم به سقف ، سفيد سفيد بود ... برعكس قلب من ...تا حالا 100 بار نيما رو خاكش كرده بودم، براش عذاداري كرده بودم ، لباس سياهامو پوشيده بودم ... خدايا ديگه بسه ... بسمه ...ديگه طاقت ندارم كاش مي مردم ديگه بسه تاوان همه گناهام و كشيدم بسه .... كلا" منم تو كما بودم، منتها فرقم اين بود كه چشام بازمونده بود ...منتظر بودم كه اگه مرد ديگه منم چشامو باز نكنم ، روحم منتظر بود كه بمونه يا بره...اينونه فقط خودم بلكه همه كسايي كه منو با اون حالم ميدين باور داشتن .[/font]
    [font=tahoma][color=#333399][font=tahoma]مادر و پدرم مي دونستن يا هر دو يا هيچكدوم.[/font][/color][/font]
    [font=tahoma][color=#333399][font=tahoma][color=#333399][font=tahoma]اونروز، مثل هر روز خانم دكتر اومده بود به نيما سر بزنه ... مثل هميشه نا اميد اومد، نااميد رفت. من تو اين هفت روز پامو از بيمارستان بيرون نذاشته بودم تا يكي مي اومد منو ببره جيغ و دادي راه مي نداختم كه نگو ..پرستارا سريع مي يومندن و با اخم و تخم ياد آوري مي كردن : اينجا بيمارستانهههه... مامان ، بابا ، دايي و هر كس ديگه اي هم كه بود منو ول مي كرد. البته يه جورايي هم اصرار نمي كردن، خيالشون راحت بود كه اگه بلايي سرم اومد اونجا سريعتر مي تونن مداوام كنن. از ترس اينكه بيهوش نشم و نبرنم خونه يكم غذا مي خوردم . هيچكس نمي دونه پشت شيشه اتاق [/font][/color][color=#333399][font=tahoma]icu[/font][/color][color=#333399][font=tahoma] وقتي ببيني تمام هستيت داره جون ميده چه حالي ميشي. مردن شرف داره به اين زندگي ... نيما همه چيز من بود، نيمه من بود ...اينقدر نيما رو نگاه مي كردم تا حس پاهام تموم مي شد و دوباره ولو مي شدم رو زمين يا رو صندلي. اين چند روز هيچي نگفته بودم احساس مي كردم زبونم چفت شده، اي كاش ميمردم ...رفتم پشت شيشه . نيما ساكت خوابيده بود ، دوباره اشكام حمله كردن...آخه چرا نيمااااا يعني واقعا"به خاطر حرف نسنجيده من .... كاش هيچوقت بهت نگفته بودم ...خدايا من چقدر بدبختم... نيما تو كه مي گفتي منو تنها نمي ذاري، تو كه مي گفتي ناراحتيمو نمي توني ببيني، به اين زودي جا زدي پسر، هنوز 2 ماه نشده ... نيما من بدون تو ميمرم، خودمو مي كشم... هيچكس حال منو نمي فهمه ، همه فكر مي كنن تو فقط برادرمي ، اما توكه مي دوني ، پس چشمات و باز كن... چقدر شما مردا بي رحمين ، چقدر خودخواهين ،اون از شهروز اينم از تو ...[/font][/color][/font][/color][/font]
  4. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    يعني نيما يه لحظه هم به من فكر نكرد ... واقعا" منو دوست داشت.. اون بود كه مي گفت نمي تونه اشكام و ببينه ....دلم آتيش گرفت سر قضيه شهروز نيما اومد كمكم اما حالا به كي بگم ...
    با دلم همه استخونام مي سوخت، نمي دونم چي شد كه يه دفعه قفل زبونم باز شد، با خودم گفتم : ((عجب دردي به دل دارم خدايا)) اين جمله رو تو دلم هزار بار تكرار كرده بودم .... و حالا به زبونم اومد ... ناله زدم ، ديگه صدام در مي يومد...نيما تو بگو، بگو به كي بگم ...همينجور اشكام مثل سيل مي ريختن رو صورتم با نيماي نيمه جون درد و دل مي كردم، ديگه طاقتم داشت تموم مي شد ...
    طرفاي غروب بود خانم دكتر اومد براي چك نيما .اما اينبار نگرانيش بيشتر شده بود، نمي دونم چي شده بود.. پشت سر خانوم دكتر دويدم... صدام گرفته بود، به زور صداش كردم خانوم دكتر.. خانوم دكتر... روشو برگردوند لبخندي زد و گفت: به به خواهر باوفاي ما چطورن، تو خسته نميشي اينقدر به داداشت نگاه مي كني، چي ميخواي از جونش ،خوب ميشه عزيزم، اينو با يه غمي گفت ...مطمئن بودم برا دلداري من اين حرف و مي زنه ، زدم زير گريه گفتم، خانوم دكتر خداكنه ...دو باره لبخند زد و گفت عزيييييزم، اگه ميگي خدا كنه پس مطمئن باش خدا كمكت مي كنه ، با لحن آرومي گفتم خانم دكتر من هر روز شما رووووو... اما امروز وقتي داداشمو معاينه كردين اخم كردين چرا؟ خواست از زير جواب سوالم در بره گفت: من كارم زياده بايد برم . دستاشو گرفتم گفتم التماستون مي كنم راستشو بگين؛ سرشو انداخت پائين يه نفس عميقي كشيد: عزيزم مي خوام براش از ته دل دعا كني... نذار دير بشه، گريه و زاري كاري و درست نمي كنه پس قوي باش و دعا كن ، از خدا بخواه ، از ته دل، راستش بخواي اگه مريض بيشتر از 10 روز تو اين حالت بمونه امكان بهبودش خيلي كمه ، يعني مغز آسيباي جدي ميبينه كه شايد قابل جبران نباشه ،الان 7 روز تموم شد اما هيچي ...فشاري به دستام داد و گفت اينو گفتم كه بدوني و براش دعا كني به جاي نشستن و گريه كردن براش دعا كن از خدا عمر دوبارش و طلب كن
    مامانت مي گفت تو نجاتش دادي ، مي گفت وقتي از خواب بيدار شدي مي دونستي داداشت قرص خورده، مامانت مي گفت تو خواب بهت الهام شده بوده از بس به هم وابسته هستيد ، اگه فقط 2 ساعت ديرتر شده بود امروز هفت اون بود، خدائي كه تا اينجا كمك كرده از اينجا به بعدشم اگه ازش بخواي تنهات نميذاره ، خدا دلل هيچكس و نميشكنه ...اينو گفت و رفت.... رفت... و من موندم و هزار فكر بعد از اين چند روز براي اولين بار فكرم به كار افتاده بود.. در واقع اين چند روز گذشته من فقط عزاداري مي كردم براي نيماي زنده ....خاطرات گذشته صف كشيده بودن ياد اولين روزي كه نماز خوندم و نيما برام شكلات جايزه خريد .. ياد روزايي كه با مادر جون ميرفتيم امامزاده و نيما به من مي گفت اينجا هر چي بگي خدا گوش ميده.... چقدر من دور بودم از اون روزا .. تو اون چند لحظه يه حالي شده بودم انگار حرفاي خانم دكتر يه حس تازه به من داده بود...
  5. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    جلد دوم رمان نيمه دوسيب (قسمت دوم)


    ياد خوابم افتادم .. آره خانم دكتر راست ميگه اگه من اونروز مثل تو خواب ساعت 11 بيدار مي شدم چي.. اصلا" اون واقعا” خواب بود، رؤيا بود، هشدار بود....يه چيزي مثل پتك خورد تو سرم، من اصلا" به اين موضوع فكر نكرده بودم، يعني خدا تنهام نذاشته، يعني منو دوست داره .. نمي تونستم فكرم و متمركز كنم اما بايد فكر مي كردم من تو اين مدت بارها از خدا خواسته بودم كه يه جوري اين قضيه رو حل كنه از ته دل ...اونشبم به خدا التماس كردم و خوابيدم ... اما من كه آدم خوبي نبودم .. با شهروز دوست شده بودم ، از برادرم بوسه عشق گرفتم ...با گفتن اون حرفا به نيما اونو داغون كردم ، دوباره گريه افتادم ...خدايا عشق نيما يه عشق واقعيه ، تو كه مي دوني هوس نيست... اما راستي من چقدرپست بودم ، بوسه عشق اونم با برادرم اين چه عشقيه... نيما مي گفت از وقتي خودشو شناخته اين عشق باهاش بوده و لي به من هيچي نگفته بود اون خودشو سالها كنترل كرده بود، اما من چي ... من نتونستم دووم بيارم و نيما رو به كشتن دادم، با اين فكر دوباره اشكام جاري شد.... خدايا من گناه كردم نيما بايد جريمه بشه ، اونكه اينهمه وقت خودشو كنترل كرده...كم كم هوا داشت تاريك ميشد و صداي اذان مؤذن زاده... هر وقت اين صدا رو ميشنيدم حالم دگرگون ميشد، نيما چقدر دوست داشت ، كاش الان كنارم بود و باهم اذان و گوش مي داديم ... شايد نيما هم داره ميشنوه آخه اون هنوز زندهست ، هنوز نمرده... آره ... آره پس هنوز اميدي هست ..
    از جام بلند شدم نمي دونم كجا فقط شروع كردم به راه رفتن تا ته راهرو ،از در رفتم بيرون . بعد از يك هفته از اون راهروي لعنتي زدم بيرون، نميدونم كجا بودم... به كجا مي رفتم... يه دفعه ديدم جلوي نمازخونه بيمارستانم، من اينجا چي كار ميكردم.. ضمير پنهانم مي دونست داره منو كجا مي بره ..روبروي در ولو شدم رو زمين و شروع كردم با خداي خودم صحبت كردن ... خدايااااا من خيلي بدم.. خيلي پستم .. من گناهكارم ... اما تو ببخش... نااميدم نكن...خدايا مي دونم مهربوني، مي دونم بخشنده اي،... خداياااا از چي بگم تو كه همه چيو مي دوني ، من نمي خواستم اينجوري بشه ... ديگه داشتم ناله مي كردم ...چند تا از پرسنلاي بيمارستان از نمازخونه اومدن بيرون، يكيشون اومد طرف منو گفت همراه مريضي... با سر اشاره كردم بله ..گفت: عزيزيم چيزيت شده . به آرومي گفتم: نه ...مي خواستم نماز بخونم. با دستاش منو از رو زمين بلند كرد و تا در نمازخونه بردم. رفتم تو، ديدم طرف مردا يه روحاني نشسته داره قرآن مي خونه ، حتما" اونم اومده برا دعا، اونم همراه مريضي چيزي بود آخه خلوت كرده بود، بي اختيار رفتم طرفش،.. اون مي تونه كمكم كنه... نشستم رو زمين .. سلام كردم ، روشو برگردون و جوابموداد ...بدون هيچ حاشيه رفتني رفتم سر اصل مطلب گفتم: حاج آقا مي خوام توبه كنم ..يعني ... زيونم نمي چرخيد ...يعنبي از كارام پشيمونم..يعني مي خوام ديگه بد نباشم ،... صداي گريم بلند شد...آخه حاج آقا يكي به خاطر گناهاي من افتاده گوشه بيمارستان ... معلوم بود حالم و مي فهمه چرخيد طرف من و با وقار خاصي گفت دخترم همين كه اومدي اينجا و داري حرف از توبه ميزني اين خودش عين توبه بنده خطاكاره. اما براي قبول توبه، بايد مصمم باشي كه ديگه اون گناه تكرار نشه و ..خيلي توضيح داد ... حرفاش براي هميشه تو ذهنم موند...وقتي حرفاش تموم شد گفتم: حاج آقا خدا به من رحم مي كنه... با بغضي كه ته صداش بود گفت: دخترم خدا ارحم الراحمينه، خدا رحم ميكنه بر بنده اي كه بهش پناه مي بره ، از رحمتش نااميد نشو كه نااميدي ، گناه بزرگيه..
    از چي عزيزم، من كه كاره اي نيستم اين كارا كار خداست .. دخترم از اوني تشكر كن كه بهت كمك كرد، اگه دست من بود كه روز اولي خوبش كرده بودم .
    خداي من... چه حالي بودم .. يعني تو به اين زودي جوابمو دادي، پس چرا من احمق اينهمه وقت از تو غافل بودم ...خدايا يه عمر ممنونتم .... از حالا به بعدم كمكم كن ... تنهام نذار... ديگه مطمئن بودم به خاطر گناه من بود كه نيما به اون روز افتاده ... ياد اين نوشته افتادم (هيچ بلايي بر سر آدمي نمي آيد مگر به سبب گناه)، نيما پاك بود هيچوقت نخواست به من نزديك بشه، هيچوقت دست از پا خطا نكرد...حتي وقتي حرف شهروز شد چند بار به من گفت انتخااااب با خودته، نگفت تنهام نذار، نگفت عاشقمه، شايدم هيچوقت نمي گفت ... من آلودش كردم ، داغونش كردم ، نتونستم خودمو كنترل كنم... اما،خدا منو بخشيد، هم گناهم و هم جون نيمامو.
    يه پرستار از تو اتاق اومد بيرون ،لبخند ميزد، انگار همه از اين اتفاق خوشحال بودن ، وقتي رسيد كنارم، وايساد و گفت : خدا رو شكر كن كه جون عزيزتو بهش برگردوند، ما از اين اتفاقا زياد ديديم، ولي تو خيلي خوش شانسي ،اون هيچيش به دنيا نبود. رفتم پشت شيشه ، براي آخرين بار نيما رو نگاه كنم ... پرستار اجازه داد برا يه لحظه برم داخل ... كنار تختش بودم، اما بهش دست نزدم، با اينكه خدا مي دونه سرا پا نياز بودم ....عهدم با خدا .... خدايا من تا قيامت به قولم وفادارم... نيما نفس مي كشه ، همين كافيه... تو كه اينقدر رئوفي، پس حتما" دلم و آروم مي كني... حتما" ... نيما تنها يه چشمه خيلي كوچيك از هنرته ... نه اينكه با اكراه اين حرفا رو بزنم نه دلم آروم بود، تا حالا هيچوقت اينقدر مصمم نبودم. از پشت شيشه دوباره نگاش كردم رنگش باز شده بود، دستاش پر جاي سوزن ،لباش سياه سياه، موهاش كه سر زده بودن.... و چقدر زيبا بود ... چقدر خواستني بود .... دستاش تكون مي خورد ، گاهي هم زير لب يه چيزي مي گفت.... خدايا كمكم كن .. تا اذان صبح رو پام وايسادم و نگاش كردم صداي اذان مي يومد بايد برم ...هم نماز بخونم وهم از همونجايي كه خدا دعام و پذيرفت ازش تشكر كنم و براي ادامه راه ازش كمك بخوام ... برا ادامه دادن .
    پلكاي نيما تكون مي خورد ...چشماي نيما داشت باز مي شد ...خدايا برررررم ، يا وايسم ... خدايا اين نيماي منه ... ديگه نبايد وايسام... راه افتادم، پاهام جلو نمي رفت .. قلبم اونجا بود كنار شيشه روحم اونجا بود،... چشام جايي رو نمي ديد ولي من رفتم ،...از پشت شيشه رفتم ... از كنار نيما رفتم ...من واقعا" از نيما گذشتم،از اولم مال من نبود، فقط داشتم اشتباهمو جبران مي كردم... قبل از اينكه برم تو نمازخونه، از بيمارستان به مامانم زنگ زدم مامان بيچاره با اولين زنگ گوشي رو برداشت ..
    :الو سلام برا پسرم اتفاقي افتاده، دخترم غش كرده ...
    : سلام ماماني منم ندا ،خوبيم، پسرتم خوبه ، مامان فكر ميكرد داره خواب ميبينه با صداي لرزون گفت
    : ندا تو حرف مي زني چي شده من خوابم يا بيدار.
    : بله مامان حرف مي زنم ، معجزه شده ، باور كن ، داداشو تا 2 يا 3 ساعت ديگه ميبرن تو بخش، من مي خوام بيام خونه ديگه نوبت شماست،شما يا يكي ديگه بياد بيمارستان خوب نيست نيما تنها بمونه ،
    مامان گريه افتاده بود: ندا خوبي از ديروز تا حالا چه اتفاقي افتاده ، نكنه نيما مرده تو هم ديوونه شدي ،
    : نه مامان زود بيا وقتي نيما بيدار ميشه يكي بايد كنارش باشه.
    : الآن اومدم اومددددم خداحافظ
    من ديگه منتظر نموندم، رفتم نمازمو خوندم و ....
    نيماي من ديگه زنده بود ، برعكس اون چيزايي كه تو اون خواب ديدم، خدا دراي رحمتشو رو من باز كرد ...من دوباره متولد شدم، دوباره به زندگي اميدوار شدم.. وچقدر زيبا بود دل به او سپردن...
  6. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    جلد دوم رمان نيمه دوسيب (قسمت سوم)

    روزا پشت سر هم مي گذشت... من ديگه ميرفتم دانشگاه، اما هيچي نمي فهميدم، از درس از كلاس.. يلدا خيلي نگرانم بود ولي من هيچي بهش نگفتم... بايد فكري مي كردم ، چه جوري ميشه ديگه نيما رو نبينم . چقدر سخت بود، نيما به گفته مامان و بقيه خيلي بهتر بود، البته از نظر جسمي، مثل اينكه اوضاع روحيش بد جوري به هم ريخته بود. به گفته مامان يه روانشناس هر روز باهاش صحبت ميكرد ، مامان مرتب اصرار داشت كه بدونه چرا من نميرم به نيما سر بزنم؟؟؟ چرا باهاش صحبت نمي كنم؟؟؟ و هزار تا چراي ديگه ... منم هر بار يه كولي بازي در مي آوردم، داد ميزدم كسي كه خودشو بكشه و مامان و اذيت كنه لياقت نداره.... ديگه داداش من نيست ...
    يه روزم زدم به سيم آخرو گفتم مامان تو اين خونه يا جاي منه يا نيما اگه اون بياد من ميرم خونه مامان جون گفته باشم.
    مامان هم با عصبانيت تمام گفت :غلط كردي ، فهميدي چي گفتم ... اگه جلوي بابات بگي ، دهنتو گل ميگيره، ميشناسيش كه چقدر غيرتيه... نداااا تو ديگه بس كن
    رفتم تو اتاقمو درو محكم بستم ،برا اولين قدم خوب بود.
    اما مشكلات راحتتر از چيزي كه من فكر مي كردم حل شد، نيما با مامان و بابا قهر كرده بود، يعني با دنيا قهر كرده بود. مخصوصا" با بابا ، فقط با دايي حرف ميزد. مامان در اين مورد زياد با من حرف نمي زد،از منم كمك نمي حواست چون مي دونست منم حال خوشي ندارم، بيچاره نگران منم بود، هر چي باشه اولادشون بودم، مامان خوب مي فهميد منم حالم بهتر از نيما نيست ولي خودشو ميزد به اون راه . وگرنه اون كسي نبود كه منو به حال خودم ول كنه و ازم نخواد برم سراغ نيماي عزيزش. مي ترسيد به هم بريزم... آخه نيما خاطرش هميشه از من عزيزتر بود حتي خود نيما هم اينو مي فهميد، ولي هميشه مي خواست منو قانع كنه كه اشتباه مي كنم، خيلي دوستم داشت، نمي تونست ناراحتيمو ببينه.
    اونروز دايي ممد اومد خونه ما، با مامان بابا حرف زد، منم همه حرفاشون و شنيدم، يعني از عمد جلوي من مي گفتن كه بشنوم. دايي گفت ببينيد: نيما ميگه ديگه پاشو تو اين خونه نمي ذاره، ميگه اگه مجبورش كنيد دوباره همون كارو مي كنه. من نمي دونم بينتون چي گذشته اون ميگه تحقير شده ، غرورش له شده ، باباش مي خواسته مثل يه لنگ كفش بندازتش بيرون ... ببخشيد نمي خوام بيشتر بحث و باز كنم.. خلاصه بگم اون روش اومده بالا ، به نظر من بذارين راحت باشه ، دكتر روانپزشك هم همين نظرو داره، ميگه: بذارين از اون محيطي كه بوده دور باشه و گرنه زبونم لال دوباره ممكنه، بزنه به سرش.... بابا وسط حرفش پريد و گفت خوب ممد آقا ،حرفاي شما درست ما چي كار كنيم ؟؟؟ دايي يكم خودشو جابه جا كرد و گفت البته اون ميگه هيچكي حق اينكه بهش سر بزنه رو نداره حتي ندا... آخه ميگه ندا هم مقصره، گوشام تيز شده بودن ... نكنه نيما چيزي گفته باشه ...اي خدا ... حالت تهوع داشتم،.. اما دايي حرفاشو ادامه داد: نيما ميگه ندا اونشب بهش گفته حق با باباشه ...براي يه لحظه خيالم راحت شد ، اما مي دونستم نيما دروغ گفته، اون از بچگي هر وقت من يه كاري مي كردم گردن مي گرفت، الآنم چون ديده بود من نرفتم با اون حالش خواسته بود كار منو توجيه كنه و هيچكس به من شك نكنه ،نيما تو چقدر هوامو داري ، ممنون داداشي ...به خودم اومدم صداي دايي دوباره مي اومد ... آره ميگه اگه قول بديم هيچكس نمي ياد سراغش يه چند روزي ميره خونه خانوم جون، تا بهتر بشه، مي دونين كه عوارض اون قرصا كم نيست... البته بعدشم ميگه مي خواد بره سر كارش تو عسلويه، باباش به خاطر اين كار اون و فنا كرده ،ميگه ازش هيچي نمونده، مي خواد همه رو فراموش كنه ...منم هرچي باهاش حرف مي زنم فايده نداره بدتر عصباني ميشه ، اين براي اون مساويه با تشنج ،نمي خوام دخالت كنم يا طرفشو بگيرم اما از شما بعيده كه نيمايي كه با اون زحمت ..... اصلا" بيخيال اين حرفا ...بذارين راحت باشه.
    بابا سرشو انداخته بود پايين و به خودش فحش ميداد، مامانم غرغر مي زد ..بعد از چند دقيقه مامان گفت: پس داداش اگه دكترشم موافقه كه ديگه حرفي نيست .. من برم چمدونشو ببندم مثل اينكه چاره اي نيست نه آقا، بابا هم با اشاره سر تائيد كرد. اما دايي با دسپاچگي گفت: نه نه.. نيما ميگه هيچي از اين خونه نمي خواد، هيچي . خودش كار ميكنه همه چي مي خره، تا باباش منم نذاره سرش... استغفرالله..
    بابا با ناراحتي گفت هر چي نيما بگه، حقم داره من نابودش كردم. شيطون اومده بود تو جلدم، نيما هست و نيست منه ، هر چي اون بگه... رفت تو اتاقش كه كسي اشكاشو نبينه.
    دوباره اشك... اشك ...نمي دونم اين اشكاي من چي مي خواستن از جونشون كه اينجوري خودشون و نابود مي كردن.دايي داشت مي رفت، برگشت رو به من كرد: ندا ببخش دايي مي دونم برات سخته نبينيش، اما ندا فهيميدي كه چي گفتم به كلت نزنه بلند شي بياي خونه مادر جون ، اون با من شرط كرده، منم بهش قول دادم .
    نمي دونم اين فكر از كجا اومد تو كلم با گريه گفتم دايي فكر كردي مي يام ... كور خونده ، اونكه اصلا" نمي خواد منو ببينه... اون روز صبح وقتي به هوش اومد تا من و ديد روشو برگردوند، بعد اينهمه مكافات كه براش كشيده بودم ، حقم اين نبود. من فكر كردم فقط با من قهره اين بود كه گفتم سراغش نرم شايد خوب شه، نمي دونستم با همه قهره به خيال خودم به مامان نگفتم كه غصش نشه، پسريه نفهم ...ديگه بلند بلند گريه مي كردم ...مامان وقتي من و با اين حال ديد ،اومد من و بغل كرد ...
    ندا منو بگو كه فكر مي كردم تو مي خواي با من لج كني و انتقام نيما رو از من بگيري.. منو مامان اونروز تو بغل هم يه دل سير گريه كرديم .. دايي كم كم داشت ميرفت... رو كرد به منو گفت: نمي خواستم ناراحتت كنم...
    دوباره خدا به كمكم اومده بود به خير گذشت، ولي فقط خود خدا ميدونه چقدر سخته رنج دوري ، اگه فقط عشقم بود مي تونستم يه جوري حلش كنم و اگه فقط برادرم بود شايد مي رفتم با عشقم و خودم تسكين مي دادم ... خدايا...
    توی خونه راه میرفتم ،همه جاي اين خوبه باعث زنده شدن خاطرات نیما بود، نگاه میکردم ، اينجا نشستيم ، اينجا غذا خورديم، اينجا خنديديم... اشکی نبود كه از چشمام نریخته باشه تو این 7 روز ..آره هفت روز بود كه نيما از بيمارستان مرخص شده بود و رفته بود خونه مادر جان، تا وقتي تو بيمارستان بود بهتر بودم، دلتنگ نمي شدم ، اما الان اون تو خونه بهترين بابابزرگ دنياست. اونجايي كه ما باهم كلي خاطره داشتيم، اونجايي كه شادترين روزاي زندگيمون و گذرونده بوديم... يعني نيما الان به چي فكر مي كنه... يعني نيما الان چي مي خوره... هر چي زمان بيشتر مي گذشت، دلتنگي منم بيشتر ميشد... تو اون لحظات دلتنگي فقط خدا بود و خدا، روزي يك ميليون بار صداش مي كردم و ازش كمك مي خواستم ياد حرف اون روحاني ميافتادم كه مي گفت توبه كردن راحته اما تكرار نكردن اون گناه سخته، راست مي گفت ...اما من مي تونستم بايد بتونم فقط به خاطر نيما.
    مي دونستم كه اگه با نيما حرف بزنم بهتر ميشه، بر مي گرده ،مثل روز برام روشن بود كه نيما از دوريم چه زجري ميكشه ، و خوب مي دونستم اصرار براي رفتنش به عسلويه به خاطر لجبازي با منه...
    عمه مهوش يه روز اومده بود خونه ما، مثل هميشه با تكبر تمام يه نگاهي به من كرد ، زياد محلش نذاشتم، يه سلام احوالپرسي ساده و رفتم تو اتاقم، درو هم بستم حوصله اونو نداشتم ، ولي صداشونو واضح مي شنيدم
    : داداش تا حالا هيچي نگفتم، ولي اومدم حجت و گردنت طي كنم، نيما مي خواسته خودشو بكشه، اين شوخي نيست، چراشم هيشكي نمي دونه ، البته خودتون مي دونين ... اما داداش ، معلومه تا آدم به اينجاش نرسه كه دست به اين كار نمي زنه . اين فقط حرف من نيست، حرف داداش ممدم هم هست، اگه نمي توني تمومش كن ...سربسته گفتم . و ادامه داد : فكر نكني نيما بي كس و كاره يا اگه چيزيش بشه ما به راحتي ازت مي گذريم. بزيند .. بكشيد ... بعدم بفرستينش خونه مادر بزرگش ، كه گندش درنياد... حالا هم اگه جات و تنگ كرده بياد خونه ما ، بزارين حرف دلشو به ما بگه ، چرا خونه مادر بزرگش، مگه بي كسه... مگه عمه نداره، عمو نداره ...عمه خيلي حرف زد ، خيلي چيزاي ديگه هم گفت كه من گوش ندادم، حرفاش همه كنايه بود، من زياد سر در نمي آوردم ، هميشه از اين چرت و پرتا مي گفت ... رفتم نشستم پشت كامپيوترم و يه آهنگ استاد بنان گذاشتم برا خودم ..
    شد خزان گلشن آشنايي
    بازم آتش به جان زد جدايي
    ...
    چه معجزه اي بود تو صداي استاد ، آهنگ كه تموم شد ، رفتم دراز كشيدم رو تخت... صداي عمع هنوز مي يومد... عمه مهوش 2 تا دختر قرتي داشت ، اونا خدا مي دونه برا نيما چيكار مي كردن ، آرزوش بود نيما باهاشون حرف بزنه و باهاشون قاطي بشه ، اما نيما هيچوقت تحويلشون نمي گرفت، اونا هم از لج نيما چپ و راست گير مي دادن به من ، همه مي دونستن اگه سر به سر نيما بذارن ، كم مي يارن ، اينم مي دونستن كه نقطه ضعف نيما منم ... چه روزايي داشتيم ما..
    من قبل از كنكورم ، چون همش مي خوردم و مينشستم سر درسام يكم چاق شده بودم ، درست همون وقتي بود كه نيما تازه از سربازي برگشته بود و زيبايي اندام كار مي كرد، يه شب خونه عمه مهوش اينا دعوت بوديم ، فاميلاشون از خارج اومده بودن، مي خواستن به فاميلا پزشون و بدن، منم اونروز يه لباس بلند چين دار پوشيدم، ... آخه من دوست نداشتم تو مهمونيا لباساي تنگ و كوتاه يا باز بپوشم ، البته من وقتي همراه بابا يا نيما بودم اجازه داشتم ، هر طور مي خواستم بپوشم و آرايش كنم ، ولي به خاطر تعصب بابا نبود خودم خوشم نمي يومد... نيماهم تيپ اسپرت زده بود، سمانه و ستاره از بدو ورود ما برا نيما پشت چشم نازك مي كردن ، اخه پسر عموهاشون از اونور آب اومده بودن، اينطوري مي خواستن پوز نيما رو بزنن، ولي نيما انگار نه انگار نه باهاشون قاطي شد ، نه باهاشون رقصيد، اونا هم كه زورشون به نيما نرسيد اومدن سراغ من، براي شربت و شيريني دعوت شديم، منم كه عاشق شيريني خامه اي بودم، رفتم دو تا برداشتم ، از قضا نيما هم شيريني خامه اي برداشته بود ، اون زياد اهل شيريني نبود ، اومد كنار من و شيرينش و داد به من ،بلند گفت برا بهترين آبجيه دنيا شيريني آوردم،... تقريبا" همه جوونا دور هم جمع شده بوديم... سمانه بلند زد زير خنده و گفت: عزيزم ، همينا رو مي خوري، كه هيكلت اينه ، تو آينه يه نگاهي به خودت بنداز، حيف نيست ، همينجور پيش بره ديگه هيچكي نمي ياد سراغتا، آخه پسراي حالا مانكن مي پسندن ، يه اشاره كرد به خودش،با خنده ادامه داد: نيما شيرينيا رو ميده تو بخوري ، خودش ميره پرورش اندام، عجيبه ، حتما" دلش مي خواد بعدا جلوي زنش نتوني سر بلند كني، عزيزززززم نيما از سياستش مي خواد تو رو چاق كنه، ... صداي خنده هاي سمانه وستاره هنوز تو گوشم زنگ مي زنه... جلوي همه تحقير شدم، بغض اومده بود تو گلوم ، ولي نمي خواستم جلوي جمع گريه كنم... فقط خيره شده به نيما... نيما از حرص قرمز شده بود، آب به زور دهنشو قورت داد، يكم از شربتشو خوردو رو كرد به سمانه: سمانه خانوم شما از كي تا حالا شدين زبون پسرا ، والله اگه به منه كه به اين استخونا كه اسم خودشونو مي ذارن مانكن نگاهم نمي كنم ، اگرم يه وقتي خداي نكرده خواستم زن بگيرم اولين شرطم اينه كه بايد هيكلش بشه عين ندا ... شماهم بهتره بري از اين پودراي چاقي بخوري كه رو دست عمه نموني ، بابت ندا من خودم حواسم هست ، همه يكصدا زدن زير خنده ... ولي من نه شيرينيم و خوردم ، نه خنديدم ، نه رقصيدم ،حالم بدجوري گرفته شده بود ، من سرم به كار خودم بود ، دق نيمارو سر من درآوردن، تو راه برگشتم سرم گذاشتم رو شونه نيما و حسابي گريه كردم، نيما هيچي نگفت ، در عوض مامان خيلي غرغر زد ، از اين اداهاي من خوشش نمي يومد ، مخصوصا" وقتي مي ديد نيما غصه مي خوره ... از فرداي اون روز نيما نرفت پرورش اندام، اون بخاطر من از ورزش كناره گرفت... اصلا" ولش كن ...
    بابا هم از عمه زياد خوشش نمي يومد و به حرفاش اهميت نمي داد ، ولي اونروز وقتي عمه رفت بابا بلند بلند زد زير گريه، خيلي گريه كرد، نمي دونم چي گفته بودكه بابا رو اونطور سوزونده بود، مامان بيچاره هم دائم مي گفت آقا نكن اين كار و سكته ميكني، حالا اون يه چيزي گفت ، مي خواستم بيام بيرون و بابا رو دلداري بدم اما راستش از اون شب نمي خواستم ديگه با بابا روبرو بشم يه جورايي باهاش قهر بودم .
    از مامان شنيدم كه نيما فردا ميره عسلويه، آره نيما ميرفت و نيمه منو با خودش مي برد. برام خيلي عجيب بود كه نيما تو اين مدت هيچ سراغي از من نگرفته ، البته كار منو راحت كرده بود ... نيما از همه وسايلش فقط لپ تابشو با خودش برد به دايي هم گفته بود چون خودم خريدم ... حتي گوشيشو نبرد حتي نخواست برا خداحافظي سراغ ما بياد ، البته برا من نعمت بود اما مامان و بابا..
  7. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    مي دونستم كه نيما بامن لج كرده، حقم داشت، اون توقع داشت من تنهاش نذارم ، مي دونم وقتي ميديد همه ميرن ديدنش جز من چه حالي مي شد ولي همه اينا به خاطر خودش بود. اي كاش نيما يه روز بفهمه من خالصانه دوستش وداشتم به پاش مي سوختم ....
    من ديگه دل و دماغ نداشتم ، نه آهنگ گوش مي دادم، نه تفريح مي رفتم … تو دانشگاه هم آروم مي رفتم آروم مي يومدم، بچه هاي دانشگاه بامعرفت بودن، همه حالم و مي پرسيدن، منم يه دروغي بهشون مي گفتم … يلدا چند بار پيله كرد اما فايده نداشت ،چي بايد مي گفتم … يلدا مرتب مي گفت ندا بيا بريم فلان جا، ندا بيا فلان كارو بكنيم ، روحيت عوض ميشه ها، اما من فقط مي گفتم نه . تنها شده بودم ، نه تو خونه بند مي شدم نه تو دانشگاه …يلدا حق داشت شاد باشه، اون همه چيز داشت، آرامش ، امنيت خاطر، عشقش كه كنارش بود …اون هر روز با پويا مي رفت بيرون ...اما من ...
    از اين فكر خودمو كشيدم بيرون ، ديگه امتحانا داشت شروع مي شد، خدا كنه هيچكس به روز من نيفته، نه راه پس داشتم نه راه پيش ، تو كار خودم مونده بودم .. كسي كه فرق بين عشق و برادرشو ندونه، …. اين دو ماه اول سال اندازه 2 قرن گذشته بود ، من عوض شده بودم ، مطمئن بودم ديگه هيچوقت عاشق نمي شم، ديگه هيچوقت نمي خندم ، اونروز يلدا دوباره شروع كرد به گله و شكايت از من ، وقتي ديد من هيچي نمي گم روشو كرد اونور و گفت: دروغگو ، تو هميشه مي گفتي ما دو تا مثل خواهريم… اين حرفش آتيشم زد ، بعد از مدتها يكي به من گفت خواهر… بي اختبار بغضم تركيد ، يلداي بيچاره هاج و واج نيگام مي كرد، نمي خواست اشكم و در بياره، با دستام اشاره كردم چيزيم نيست …. بعد يه مدت با گريه براش يه چيزايي گفتم : يلدا خيلي تنها شدم نيمام رفته، مي خواستم بهت بگم اما نشد ، يكم هوا دادم تو ريه هام و دستاي يلدا رو گرفتم ، اون فقط نيگام مي كرد واقعا" دوستم داشت … برا هميشه رفته يلدا نيما خودكشي كرده .. همه بدن يلدا شروع كرد به لرزيدن برا يه لحظه فكر كرد نما مرده ، نفسش در نمي يومد بيچاره ، هول شدم ، زود گفتم : نه يلدا نمرده به خدا ، با ما قهر كرده و رفته عسلويه، فكر نكنم ديگه برگرده ، دارم ميميرم يلدا، سرم و گذاشتم رو پاهاش و زار زار گريه كردم ، متوجه ميشدم اونم داره گريه مي كنه… باورش نميشد اينقدر داغون باشم .
    از اون به بعد يلدا بيشتر هوام و داشت تو دانشگاه ، تو كلاس، با پويا منو مي رسوندن خونه خلاصه حق خواهري رو ادا مي كرد. يه شبم بهم زنگ زد
    : ندا دوباره داشتي گريه مي كردي …
    : آخه يلدا تو جاي من ،مي ترسم دوباره يه بلايي سر خودش بياره …
    : ندا يه رازي بهت بگم ، قول داده بودم به هيچكس نگم ، ولي دلم نيومد … پويا هم چند سال پيش يه بار اين كار و كرده، همون اوايل آشنائيمون خودش برام تعريف كرد
    : يلدا چي ميگي!!! آخه چرا؟؟؟
    : نپرس ، نمي تونم بگم ،جون ندا راست مي گم ، اما خودش ميگه بعد اون ماجرا خودشو پيدا كرده ، ديگه هم تا آخر عمرش اين كار و نمي كنه ،تو رو خدا بهش نگييا اين يه رازه، بهت گفتم خيالت راحت باشه ، پويا ميگه تجربيه وحشتناكيه ، فكر تكرارش آدم و وادار ميكنه زندگي كنه ، مطمئن باش نيما ديگه اين كارو نميكنه ، برعكس برمي گرده راهشو پيدا ميكنه.
    : ممنون يلدا خيلي آرومم كردي
    : قول داديا خداحافظ
    رفتم توهال نشستم رو مبل ،همه جاي اين خونه پر بود از خاطرات نيما...میز اشپزخونهمنو یاد شامی انداخت که براش درست کرده بودم روز سیزده بدر .. اتاق خودمپر بود از تک تک خاطرات نیما .. کشتی که برای عیدی بهم داده بود.. کامپیوترمو نگاه می کردم ... یاد این می افتادم که چقدر بهم چیز یاد داد .. چقدر کار تو مغازه با امیر رو دوست داشت .. یاد تلفنای شبم می افتادم .. نیما کی میای شام ؟
    یاد پارکیافتادم که رفتیم .. یاد عکسا .. یاد مهمونی یلدا .. یاد تولد خودم .. یادکلانتری که رفته بود واسه من .. یاد شهرووز .. شهرووز ..شهروووز .. شهروزبا ما چی کار کردی ؟ یعنی آه شهرووز ما رو گرفتار کرد ؟
    یاد فینگیلیگفتنش .. یاد رسوندن من تا دانشگاه .. یاد آغوشش .. یاد اولین بوسه عشقمون .. یاد نفساش . یاد موهاش .. یاد گرمای بدنش .. یاد تمام مهربوونی هاش .. یاد لبخندش .. یاد اشکش .. یاد داد و فریادش .. یاد سر بدون موش .. یاد سسهای سالادش .. یاد شب سال تحویل .. یاد تک تک خاطراتی که با نیما داشتم ..
    خدایا چرا بردیش؟ چرا اینطوری کردی با من ؟ کم دیده بودم ازت ؟ این عشق زجر آورم ندیدیبهم ؟ چرا ؟ مگه نیمای من چی کار کرده بود ؟ تو اگه میخواستی میتونستیجلوشو بگیری مانع این کارش بشی ولی نخواستی .. خواستی منو عذاب بدی .. خداااااااااااااااا وای خداااااااااااااا... به خودم اومدم دوباره داشتم چي مي گفتم ، دست خودم نبود ياد نيما منو ديوونه مي كرد رفتم وضو گرفتم و سر سجادم نشستم با خداي خودم خلوت كردم از حرفاي چند لحظه پيشم پشيمون بودم چقدر اين لحظات برام شيرين بود... اونروز قرآنم و برداشتم، نذر كردم ختم قرآن بزارم تا خدا خودش همه چيزو ختم به خير كنه و آرامش رو به خونوادم برگردونه ...
    صبح ساعت 30/7 طبق روال بيدار شدم ، سريع آماده شدم ، مامان يه لقمه برام گرفت، از دستش گرفتم، بوسيدمش و با عجله راه افتادم به سمت دانشگاه.
    چند قدم تا در دانشگاه فاصله داشتم ...چي مي ديدم... باورم نمي شد... ماشين شهروز بود، اون اينجا چيكار ميكنه ، بايد مي ترسيدم ، بايد نگران مي شدم... اما ديگه هيچ حسي تو بدنم كارشو درست انجام نمي داد ... بره گمشه ، انقدر بدبختي دارم كه اون توش گمه ... شهروز و ديدمم ، كنار ماشين ايستاده بود... چقدر شهروز برام غريبه بود، انگار نه انگار كه اون يه روز عشق من بوده ... چقدر فاصله بين عشق واقعي و عشقاي زودگذر وجود داره ، اوني كه من با شهروز تجربه كرده بودم ، يه خاطره تلخ بود نه يه عشق واقعي و يا يه رابطه عميق، همش تحقير ، همش تهمت ، هر وقت ياد شهروز مي افتم از خودم خجالت مي كشم ، اون يك سال و نيم با من دوست بود دو سه بار منو برد خونش كه به اصطلاح باهم تنها باشيم ، البته من اجازه ندادم ، پاشو از گليمش درازتر كنه ، ولي همين كه رفتم ، همين كه به اعتماد مامان و بابام خيانت كردم ، اگه يه اتفاقي افتاده بود ،....آخخخ كه چقدر من بد بودم ... با خودم گفتم الآن صدام ميكنه ، اونوقت منم مي زنم تو دهنش، بهش بد و بيراه ميگم ...اما با كمال تعجب ديدم داره با يكي از بچه هاي دانشگاه خوش و بش ميكنه، يكي از دختراي ترم آخري. نه ناراحت شدم نه خوشحال، فقط به حال خودم تاسف خوردم ، واقعا" حق من هيمن كثافت بود، نه نيما ، تازه اگه نيما به دادم نرسيده بود، من هنوز اسير اون بودم، نيما تو چقدر خوب و فهميده اي ...فكر كنم ازعمد اومده بود اونجا كه مثلا" پز دوست دخترشو به من بده... سرم و بالا گرفتم ، چرا بايد ازش قايم مي شدم ... اونم منو مي ديد ، خودمم باورم نمي شد يه روز جلوي شهروز قد علم كنم ، آخه از اول بدجوري زهر چشم ازم گرفته بود، از شهروز بيزار بودم ، عشق اون در مقابل نيما اندازه سر سوزنم نبود، اصلا" عشق نبود يه هوس زود گذر يه دوستيه احمقانه از رو احساس ... خون تو رگم جوش آورده بود، همه بدنم داغ شد، ياد اونروز توي كلانتري افتادم اين پسره نيماي منو زده بود ، صورت نيما قرمز شده بود، گردنشم زخم بود... كاش مي تونستم برم سراغشو يه مشت بزنم تو صورتش ... اون ارزش اينم نداشت ....
    وارد حياط دانشگاه شدم ،حتي بدون اينكه پلك بزنم يا محلش بزارم ، باورم نميشد ، تازه چند وقته با من به هم زده رفته بود سراغ يكي ديگه، ...اما نيماي من با اون همه كشته و مرده اي كه داشت ... خودم بارها شاهد بودم دختراي دانشگاهشون بهش زنگ ميزدن ، نامه مي نوشتن، دختراي فاميل ، دوستاي خودم .... اما اون... اون چي... مگه من چي داشتم ،واقعا" حيف نيما نبود، دوباره دلم گرفت ، از خودم بدم مي يومد .
    هرچي روزا بيشتر ميگذشت من داغون تر مي شدم يعني بيشتر مي فهميدم كه نيما با همه فرق داشته، مي فهميدم نيما منو به خاطر خودم مي خواست و نه به خاطر خودش...
    يلدا قول داده بود تو امتحانا كمكم كنه از همه جزوه هاش برام كپي گرفته بود.بعضي وقتا هم مي اومد خونمون و بهم درس ياد مي داد ، اما مغز من قفل شده بود ، اون واقعا" كمكم مي كرد ،مامان هم هر وقت ميديدش سفارش من و بهش مي كرد و كلي تشكر ... بيچاره مامانم موهاي سفيدش هر روز بيشتر مي شد، خيلي وقت بود دستي به سر و روش نكشيده بود.
    هر وقت از حال نيما مي پرسيدم، مامان يه آآآآآه از ته دلش مي كشيد، مامان ميگفت اونجا باهيشكي حرف نمي زنه ، در آپارتمانش رو هيچكس باز نميكنه، تلفن جواب نمي ده ، خلاصه پشت كرده به دنيا.
    حالشو از آقاي منوچهري مي پرسيدن ، آقاي منوچهري ميگفت حالش بهتره، همش سرش به كارش گرمه، بابا هر روز زنگ مي زد و از منوچهري سراغشو مي گيرفت. دايي برا 3 ماه از دكتر براش دارو گرفته بود.
    مامان ميگفت ندا تو به فكر خودت باش نيما بر ميگرده، بزار دردمون يكي باشه .
    نيما بعد اون ماجرا مريض شده بود من خودم يه بار رفتم سراغ خانم دكترش، دكتر گفت تا يه مدت ممكنه روزي چند بار از هوش بره ، مشكل بينايي هم كه پيدا كرده ، حافظش كم ميشه ولي اگه كمكش كنيد همه اينا رفع ميشه. اما كو كمك، دلم خون بود.
    البته منوچهري به بابا گفته بود مشكل نيما از نظر جسمي حله و اين به من قوت قلب مي داد.
    اونروز هوا خيلي گرم بود اومدم خونه و رفتم دوش بگيرم . از حموم اومدم بيرون داشتم موهامو خشك مي كردم ، خيلي وقت بود خودمو تو آينه نديده بودم ، چقدر لاغر و زشت شده بودم، انگار ده سال پيرتر شده بودم ،...اما موهام با طراوت و بشاش بودن دست كشيدم تو موهام يه حالي شدم ... گرم شدم ، يعني بهتره بگم آتيش گرفتم ، جاي دستاي نيما ، جاي بوسه هاي نيما ، چقدر نيما موهاي منو دوست داشت، هميشه براي اينكه كوتاهشون نكنم به من التماس مي كرد، مي گفت ندايي حيف نيست ... هينجور داشتم با موهام بازي مي كردم كه يه صحنه اي اومد جلوي چشام .... من داشتم موهامو مي كشيدم و نيما نيما مي كردم ... به خودم اومدم خدايا من ببخش .. ببخش .. نيما رو ازم نگير هر چي دارم مي دم ، فراموشش مي كنم.
    با گريه رفتم مانتو و روسريم پوشيدم ، تا رسيدم تو هال مامان و صدا كردم ، مامان... ماااااماااان... مادرم از تو آشپزخونه پريد بيرون ، تا منو با اون حال ديد هول كرد، اومد طرفم ، دستام و گرفت
    : چته ، چيه نداااا ، تو رو خدا دارم دق مرگ ميشم تو اين خونه ... گريم بيشتر شد ، داد زدم ، :موهام اذيتم ميكنه ، ميخوام نباشن ، مامان اگه بگي نه اينقدر گريه ميكنم تا بميرم. مامان بيچاره ء من فكر مي كرد، حالا من چمه . با دستش زد پشت سرمو گفت هر غلطي مي خواي بكن . ديوونه، ترسيدم ... دخترهء خل و چل ... غرغر زنان رفت به طرف آشپزخونه... منم با سرعت هر چه تمامتر دويدم ..انگار يكي مي خواست منو بگيره، من نبايد نيما رو حس مي كردم ، اينجوري فراموش كردنش محال بود، سرعتم و بيشتر كردم، رسيدم دم در خونه مريم خانم اينا . زنگ درو زدم .
    : كيه
    : منم مريم خانوم ندا اومدم موهامو كوتاه كنم ببخشيد خيلي هم عجله دارم.
    در باز شد رفتم تو نشستم رو صندلي. مريم خانم هم اومد بعد از احوالپرسي گفت:
    :ندا مامانت خوبه ، برا كوتاهي اومدي ،توكه اينهمه موهات و دوست داشتي حيفت نمي ياد
    (با خودم گفتم نيما موهامو دوست داشت من اهميتي نمي دادم)
    : مريم خانوم همش ميريزه، الان هم كه هوا گرم شده بايد برم دانشگاه عرق مي كنه چرب ميشه تو رو خدا عجله دارم
    با تعجب نيگام كرد
    : عجله داري ، جايي مي خواي بري ، حالاچه مدلي .. چقدر مي خواي كوتاه بشه
    با دستام اشاره كردم و بالاي گوشم و نشون دادم
    حيفش اومد موهام و بريزه دور ، اول بافتش بعد از ته زد، بهم گفت موهات و مي خواي يا بزنم تو آرايشگاه
    با لبخند گفتم پيشكش خانوم . سرم سبك شده بود ، تو آينه خودمو ديدم ، هيچي از اون نداي چند وقت پيشتر نمونده بود ... اين يعني شرايط توبه يكي يكي پذيرفته شده ،(صداي اون روحاني تو گوشم زنگ مي خورد اگر از اون مال يا فعل حرام گوشت يا مالي انباشته شده بايد ...)
    ديگه تو بدنم هيچ يادگاري از نيما نبود، چشمام گود افتاده بود ، لپام آب شده بود، موهامم كه ديگه نبود، .. ولي دلم چي ، اونو چيكار كنم ،چقدر سخت بود.. خداحافظي كردم و به طرف خونه راه افتادم .. زير لبم مي خوندم: مثل مردن مي مونه دل بريدن .. مثل مردن مي مونه دل بريدن ... آره من داشتم جون مي كندم ...
    وقتي رسيدم خونه و روسريم و در آوردم مامانم يه چش غره اي به من رفت و گفت: همه اين كولي بازيا برا اين بود ، ندا مگه دستم بهت نرسه، مي بيني من و بابات حال نداريم سوء استفاده كن. هر كاري دوست داري ميكني، هر ادايي بلدي از خودت دربيار، نوبت منم مي شه مادر... الهي من بميرم راحت بشيد... با دلخوري گفتم ماااااماااان. اما اون خيلي عصباني بود، منم ديگه هيچي نگفتم ، تا شبم از ترس بابا از اتاق بيرون نيومدم.. ولي اونشب خيلي راحت خوابيدم .
  8. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    98
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    جلد دوم رمان نيمه دوسيب (قسمت پنجم)


    صبح كه نمازم و خوندم، با خودم قول دادم كه تمام چيزايي كه منو به ياد نيما مي ندازه از دور و اطرافم دور كنم ... اما گذاشتم برا بعد امتحانات ، چون اگه ميرفتم سراغشون، مغزم هنگ مي كرد، پس ميفتادم ،برا پاك كردن يا دور انداختنشون بايد اول پيداشون مي كردم ، مي ديدمشون، مگه ميشه من يادگاريياشو ببينم ، عكسشو ببينم ، فيلمشو ببينم وغش نكنم ... اونهمه خاطره ، سي دي، عكس، تابلو ... ولي برا قدم اول دست كردم گردبندم و از گردنم در آوردم، ...آآآآآخي اينو نيما وقتي 15 سالم بود بهم داد و گفت هميشه گردنت باشه تا صاحب اين اسم ازت نگهداري كنه، رو اون پلاك قشنگ نوشته شده بود(( الله)) . اونو گذاشتم تو كشو درشم بستم .
    3 روز ديگه امتحاناتم شروع ميشد رفتم دانشگاه ... يلدا رو پيدا كردم ، قرار بود كپي جزوه ها رو كامل برام بياره ، داشتيم حرف مي زديم كه يكي از پسر مثبتاي كلاس اومد كنارمون... تك سرفه اي كرد، يعني من اينجام ... خدايا اين ديگه چيكار داره...
    :سلام، ببخشيد خانوم حكيمي ميشه چند لحظه مزاحمتون بشم ،
    حوصله نداشتم ولي بي ادبي بود جواب ندم ،پاشدم رفتم يكم نزديكتر و با يه لبخند كاملا" تصنعي گفتم بله بفرمائيد
    : خانم حكيمي قصدم دخالت نيست، انگار برا شما مشكلي پيش اومده، من از بچه ها جوياي حالتون شدم ولي هر كسي يه چيري مي گه، در واقع هيچكس درست نمي دونه.
    : درسته آقاي حسيني ، ولي مشكل خانوادگيه حل ميشه، از اينكه به فكرم هستيد ممنون، برام خيلي ارزشمنده ، حالا كاري داشتين
    : بله ...به من من افتاده بود
    : مي خواستم خواهش كنم اگه كاري از دست من بر مي ياد بگين ،من قصور نمي كنم شما جاي خواهرمن هستيد.... تمام دنيا خراب شد رو سرم ، خواهر، ولي من فقط يه داداش دارم ،مي خواستم داد بزنم و اينو بلند بگم.... ولي خودمو كنترل كردم.. واقعا" داشتم منفجر مي شدم ، اون بيچاره چيزي نگفته بود..منظوري نداشت ... به زحمتخودمو بيخيال نشون دادم
    : ممنون گفتم كه حل ميشه با من كاري ندارين.
    : چرا مي خواستم ...مي خواستم بگم ، خانوم حكيمي ناراحت نشيد، فقط مي خوام بدونم سر قضيه شهروز كه نيست .
    داغ كرده بودم ، مگه فضولي ، شهروز آدمه من بخاطرش به اين حال بيفتم .
    : نه .. نه اصلا" ... چطور فكر كردين مشكل اونه ، من خيلي وقته راهم با اون جدا كردم تو،
    : خيالم راحت شد، اون لياقت شما رو نداره ، باور كنيد بدون هيچ منظوري صادقانه دارم مي گم ، قصد رنجوندن شما رو ندارم، من خونوادشو خوب مي شناسم ، خيلي مرد سالار و بد بينن .... اااا ... ببخشين جسارت كردم ، مدتها بود تو گلوم گير كرده بود.
    : بازم از لطفتون ممنونم ، چرا برنجم برعكس خوشحال شدم، ببخشيد من حالم خوب نيست ، اگه كاري ندارين مرخص بشم.
    :خيالم راحت شد ، خوشحالم كه نسنجيده تصميم نگرفتيد، شما لياقتتون بيشتر از ايناست، راستي تو امتحانا، رو منم حساب كنيد حتما" بهتون مي رسونم
    متوجه شدم اين همه حرفي نبود كه مي خواست بزنه.
    تشكر كردم و برگشتم پيش يلدا،
    يلدا لبخندي زد و گفت :ندا گفتم اگه شهروزو ول كني خيلي بهترا آرزوت و دارن، اون خيلي وقته هواسش به توئه . بهش يه چش غره اي رفتم و گفتم يلدا من اصلا" حوصله ندارم تو هم وقت گير آوردي. تازه اونم از جريان شهروز خبر داشت ، اومده بود بگه زنش نشم ،نمي دونست داداشيم خيلي زودتر از اون اقدام كرده، ندا تو هم بس كن يكم دركم كن... فهيميدم ناراحتش كردم، دست خودم نبود...برا اينكه از اون حال بيارمش بيرون گفتم : راستي يلدا بهت نگفتم شهروز اومده بود اينجا ، اونم كه فضوليش گل كرده بود دوباره خنديد خوب .. خوب .. چي گفت ... بگو ندا ... منم براش تعريف كردم.
    امتحانا شروع شده بود من هيچي بلد نبودم ، ولي انگار همكلاسيام دست به دست هم داده بودن كه به من كمك كنن از در و ديوار جواب سوالا مي يومد، منم مدام ازشون تشكر مي كردم، از ته دلم آرزو مي كردم هيچكدومشون به روز من گرفتار نشن.....اما امتحان و دانشگاه چه فايده، وقتي دلت داغدار باشه بهترين خوشيها برات عزابه...
    راه رفت و برگشتم و از دانشگاه به خونه عوض كرده بودم ، نمي خواستم از اون پارك رد شم و دوباره نيما بياد جلوي روم ... هرجا حرف نيما مي شد خودمو مي كشيدم كنار، ديگه كم كم بايد از ته دل فراموش مي كردم ، البته خودمو، چون نيما جزئي از من بود... نيما كه فراموش نميشد... شده بودم يه مرده متحرك .. اينقدر نحيف شده بودم كه تا رو پام بلند مي شدم سرم گيج مي رفت و تو سرم تير مي كشيد، همش حالت تهوع داشتم ، معدم ضعيف شده بود، مامان بيچاره مدام بهم مي رسيد ولي چه فايده ... يه بار داشت به بابا مي گفت : نمي خواي ندا رو ببريم يه دكتر داره از دست ميره ، مرد نگي بهت نگفتم.... دكتر چه فايده داشت، مگه برا درد عشق درمانيم وجود داره....
    بابا هم در جوابش گفت: خدا كنه بد بدتر نشه ، خانوم اگه نيما مرده بود ، ندا هم حتما" مي مرد شك نكن. انگار جونشون به هم وصله ،يه وقت مي گيرم از دكتر، خدا رو شكر كه بچه هام هر دو تاشون هستن مريضي خوب ميشه.
    بابا درست مي گفت اگه نيما مرده بود منم يا مي مردم يا خودمو مي كشتم به هر حال زندگي نمي كردم .... ولي خدايا بازم شكرت.... اونا هيچي نمي دونن فكر مي كنن نيما فقط داداشمه نمي دونن اون روح منم هست، عشق منم هست، نيمه گمشده منم هست ... خدايا آخه مگه ميشه خواهر و برادرم عاشق هم بشن، اين سؤال و هزار بار از خودم پرسيده بودم .... تا حالا زياد داستان هوسبازي شنيده بودم از خواهر و برادر... اما عشق! آخه هر كه از دل سر در مياره ميگه عشق واقعي يه حس خدائيه پس آخه خدايا اگه عشق من هوسه، اگه كاذبه، اگه گناهه چرا يه ذره كم نميشه، چرا فراموش نميشه خدايا كمكم كن ، چرا هر روز تازه تر ميشه ،....نمي تونم فكر الآن نيما داره چيكار ميكنه ، به چي فكر ميكنه ، اصلا" كجا هست ، يعني نيما منو فراموش كرده ، نكنه دوباره... اين فكرا منو ديوونه مي كرد...
    دوباره پناه بردم به رحمتش ...دوباره دعا كردم .. چقدر حالا راحت بودم با خداي خودم .. همه اون بدبختيام يه طرف اين آرامش بعد از دعا هم يه طرف...
    داشتم قرآن مي خوندم ، رسيده بودم به سوره يوسف ؛ چقدر نيما داستان يوسف و ذليخاه رو دوست داشت ، مثالش از عشق ذليخاه بودم ... بابام يه كتاب قديمي يوسف و ذليخا داشت ، زد به سرم كه برم يه بار ديگه بخونمش ، .... واي كه چه حالي شدم ... دو بار تا حالا اين كتاب و خونده بودم اما خوندن داريم تا خوندن .... با هر ناله ذليخا منم ناليدم ... باهر اشكش ، اشك ريختم ، تازه مي فهميدم ذليخاه چي كشيده ، تازه مي فهميدم چرا خدا اونقدر بهش لطف كرده و پاداش داده ، يوسف فقط حق ذليخاه بود و بس ... ولي خدا مزد منو زودتر داد، اول جون دوباره نيما رو داد بعد درد فراق ... خوشبحال ذليخا ، من حتي اگه آواره تر و پيرتر از اونم مي شدم ، نيما هيچوقت نمي تونست همسرم بشه ... آآآآه ذليخاه خوش بحالت ...ديوونه شده بودم به همه حسودي مي كردم ، اول يلدا، حالا هم كه ذليخاه...... خدايا چي ميشد، اصلا" تقصير خودته كه نيما رو اينقدر خوب آفريدي ...آآآآآآه...هر وقت دلتنگ مي شدم زرت و پرت مي كردم ولي مطمئن بودم خدا اون لحظه ها منو مي بخشه..
    با هر بدبختي بود امتحانا تموم شد من موندم و اتاقو خاطرات و قولم .... پاكسازي اطراف از اونهمه عشق... وقتي عكساشو تو كامپيوتر حذف مي كردم وقتي فيلماش و پاك ميكردم ، اين تكه هاي وجود من بود كه مي رفت تو سطل آشغال و فنا مي شد... وقتي اون كشتي رو كردم تو كيسه زباله ، وقتي سي دي هاشو شكستم ... چقدر گريه ... چقدر ناله ... خدايا كجايي ... خداااايااااا .... هر چي بيشتر سعي مي كردم چيزايي رو كه بهم داده يا ازشون خاطره اونو دارم ، بريزم دور تو دلم بيشتر نقشش حك ميشد... انگار دلم باهام لج مي كرد.....خدايا چه جوري دلم و بندازم دور... چجوري از دستش خلاص بشم....
    خدايا دلم با تو تو بندازش دور ... بعضي وقتا هم گير مي دادم كه چرا عاشقش شدم؟؟؟ چرا و چرا ؟؟؟ ... گله مي كردم از خدا ... ديوونگي حاشا نداره.
    روزي چند بار مي رفتم تو دستشويي و هر چي خورده بودم مي آوردم بالا حالم واقعا" بد بود مامان تنها نشسته بود، رفتم پيشش دستاشو گرفتم چقدر صورتش تو اين مدت پير شده بود. غصه نيما ، غصه من... خيلي باهاش حرف زدم دلداريش دادم .. بهش گفتم فكر كن نيما رفته سربازي .. يادته ، چقدر گريه كردي ..... نمي تونستم مامان و تو اون حال ول كنم ، همش به فكر خودم بودم... انگار عمرم داشت تموم مي شد ،مي خواستم مامان ازم راضي باشه ، به مامان گفتم : نيمايي خوب ميشه بر مي گرده، قول مي دم ديگه بي قراري نكم ، تو هم بخند مامان، ميگذره .... خلاصه كلي آرومش كردم ، مامان دست آخر سرم و بوسيد و گفت نداااا مامان: چقدر تو بزرگ شدي چقدر حرفات به دلم نشست آرومم كردي ، ندا مامان به فكر خودتم باش، تو هنوز اول راهي ، خوب نيست به خاطر برادرت اينهمه خودتو عذاب بدي ، هنوز غصه هات مونده مامان ، هنوز بايد ازدواج كني ... اگه بدوني چقدر تو زندگيت بايد كوتاه بياي ... تازه آخرشم ميشي مثل من، ... مامان مي خواست يه چيزي بگه اما نمي تونست... يه غم عميقي تو چشاش بود... خدائيش مامان بساز بود، بابا هم خيلي خاطرشو مي خواست ، اما نمي دونم چرا هر چند يه بار بحثشون مي شد ، هيچوقت ته حرفشونو نمي فهميدم ، دعوا و داد و بيداد مي كردن ، اما من علت شروع دعوا رو نمي فهميدم... اينم جالب بود كه هيچوقت جلوي نيما دعوا راه نمي نداختن ، ... مامانم به بابا مي گفت از اول بايد مي دونستم منو دوست نداري و نيما رو به من ترجيح ميدي ، بابا مي گفت اگه دوست نداشتم كه تن به خواستت نمي دادم .....چقدر كشش مي دادن، هميشه هم من مي رفتم وسط و همه چي بود خراب مي شد رو سر من ... باعث همه بدبختييا مي شدم من ... نيما كه مي يومد ، آروم مي شدن... مامان و بابا نيما رو دوست نداشتن ، مي پرستيدنش ... شبم كه مي شد من مي رفتم پيش نيما و باهاش درد دل مي كردم ، نيما همش دلداريم مي داد ، مي گفت عوض فحشايي كه خوردم ، به اون بد و بيراه بگم ، آخرشم مي پرسيد نداااااا دعواشون سر چي بود ، منم شونه هامو مي نداختم بالا .... اون روزم كه شهروز بهم بد و بيراه گفت، شبش تو خونه مون همين برنامه رو داشتيم... آآآآخ كه اي كاش اونشب مامان و بابا دعواشون نمي شد و نيما هيچي از شهروز نمي فهميد و پشت سرش اينهمه اتفاق بد نمي افتاد... به خدا حاضر بودم شهروز هر روز شكنجم كنه اما نيمارو ازم نگيرن .......
    مامان اومد تو اتاقم : ندا مامان اينقدر نماز مي خوني و دعا ميكني از خدا بخواه حالتو بهتر كنه و زندگيمون دوباره سرو سامون بگيره.مامانم متوجه شده بود كه من چقدر عوض شدم، مي فهميد دارم آب ميشم ...ولي اااااگه مي دونست عامل بي سرو ساماني و بدبختيش من بودم، نمي دونم چيكارم مي كرد... خدااااياااا چي بگم ... سرمو تكون دادم و بغض داشت خفم مي كرد.
    خوابم خيلي كم شده بود شايد روزي 3 تا 4 ساعت مي خوابيدم، دراز مي كشيدم، اما خوابم باچشام قهر كرده بود، تو خوابم كه همش كابوش مي ديدم...
    يلدا دائم بهم زنگ مي زد و كلي مي گفت و مي خنديد منم الكي باهاش مي خنديدم ، خوش بحالش چقدر خوشبخته.
    ساعت 6 صبح بود و من ديگه خوابم نمي يومد ، چقدر خوب بود روزايي كه تا لنگ ظهر مي خوابيدم و نيما مي يومد بيدارم ميكرد... ندا پاشو ، چقدر مي خوابي ، بيا صبحونه بخور ، دانشگات دير نشه ..... دست كردم تو موهامو كشيدمشون، حرصم مي يومد، چرا من به هر چي فكر مي كنم ختم ميشه به اون .. خسته شدم... چيكار كنم دوباره حالت تهوع داشتم .. از جام بلند شدم رفتم دستشويي ،وضو هم گرفتم ، نمازمو كه خوندم تصميم گرفتم بعد از مدتها برم يه سري به مادر جان بزنم آخه مامان مي گفت خيلي سراغم و مي گيره شايد اونجا آرومتر بشم . رفتم دم در اتاق مامان چند ضربه زدم، مامان .. مامان .. صداي مامان اومد: چيه صبح اول صبحي .. جواب دادم: من دارم ميرم خونه مادر جان تا شبم مي مونم خداحافظ ...اونم با صداي گرفتش گفت: چه عجب ، مواظب خودت باش ، سلام برسون ، بگو من حالم خوب نبود، يه چيزي نگي دل اين پيره زنو بلرزوني ، گريه زاري راه نندازي ، همينجوري داشت مي گفت كه من از خونه زدم بيرون.
    تو راه چند بار پشيمون شدم خواستم برگردم، صحنه هاي اون خواب دوباره جلوي چشام بود ، مثل پرده سينما هزار بار تا حالا اين صحنه ها رو با خودم دوره كرده بودم ،جيغاي مادر جون دستاي لرزونش، چشام يه لحظه سياهي رفت اما خودم و كنترل كردم كه زمين نخورم . چقدر تو اون صحنه ها مادر جون خودشو زد و گريه كرد ، خدايا شكرت كه از اون همه مصيبت نجاتم دادي، حالا اگه زجرييم هست فقط مال منه، تازه اونم شيرينه به خاطر اينكه نيماي من يه جايي تو اين دنيا داره نفس ميكشه،... به راهم ادامه دادم ، ديشب خوابم نمي برد به اين فكر مي كردم كه اگه نيما به سرش بزنه برگرده ، من بايد كجا برم ... ياد خونه مادر جون افتادم ، اخه اگر اونم مي يومد من بايد مي رفتم، همينجوري شد كه به سرم زد به مادر بزرگم يه سري بزنم شايد چند وقت ديگه برا زندگي بيام اينجا .. ديگه هيچي نمي تونست جلومو بگيره ....بعدشم نمي دونم شايد ازدواج كنم البته اينبار بدون هيچ عشقي يه فكرايي هم كرده بودم يه پسره همسايه داشتيم اسمش سهيل بود ، اساسي چند بار مامانش اومده بود برا خواستگاري بابا هم با قاطعيت جوابشون كرده بود، بهشون گفته بود تا درسش تموم نشه اصلا" حرفشو نزنيد... يلدا هم بهم گفته بود اين يارو حسينيه همش با چشاش دنبال منه ... شبا كه خوابم نمي برد هزار فكر مي كردم ... البته از صد تا يكيشون هم فايده نداشت ، حالا كو تا اين حرفا...تو همين فكرا بودم كه رسيدم سر كوچه مامان جون ، آخ دوباره اون حس لعنتي ، دوباره دلتنگي ، دوباره نيماااا اي خدا لعنتت كنه، هم خودتو هم عشقتو هم ...كه اين بلا رو سرم آوردين ، زندگيمو به باد دادي نيمااا .