1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

روایت داستان آرش کمان‌گیر و شعر سیاوش کسرایی

شروع موضوع توسط *SARA* ‏Nov 16, 2010 در انجمن ادبیات

  1. آفلاین

    *SARA* کاربر فعال بخش دانشجویان

    تاریخ عضویت:
    ‏Aug 23, 2010
    ارسال ها:
    9,028
    تشکر شده:
    99
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Law Student
    محل سکونت:
    تهران
    [​IMG]
    داستان آرش کمان‌گیراز داستان‌های مورد علاقه من در کودکی و نوجوانی بود. اینکه مردی بزرگ جان خودش رو در راه ایران، در تیر می‌کنه تا تیر بلندترین پروازش رو انجام بده.

    در این پست، هم داستان آرش را نقل می‌کنم و هم شعر آرش کمان گیر رو با صدای سیاوش کسرایی در اختیارتون قرار می‌دم.
    آرش کمان‌گیر، یک اسطوره
    “به آرش کمان‌گیر در اوستا اشاره شده است. در شاهنامه هم نام آرش بارها به نیکی برده شده اما داستان آرش در شاهنامه نقل نشده. ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه، به هنگام توصیف جشن تیرگان داستان آرش را بازگو می‌کند. در اوستا آرش را ارخشه نامیده‌اند. در این کتاب، بهترین تیرانداز ارخش نام داشته که به احتمال بسیلر زیاد منظور، آرش است.”
    در مورد آرش در فرهنگ دهخدا آمده است: ” نام پهلواني کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمراني خويش از جنگ با فرمانرواي توران ، افراسیاب ، ناگزير گرديد. نخست غلبه افراسياب را بود و منوچهر به مازندران پناه برد لکن سپس بر آن نهادند که دلاوري ايراني تيري گشاد دهد و بدانجاي که تير فرود آيد مرز ايران و توران باشد، آرش، پهلوان ايراني از قله دماوند تيري بيفکند که از بامداد تا نيمروز برفت و بکنار [[جيحون] فرود آمد و جيحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترين تيرانداز را «اِرِخ ِش َ» ناميده و گمان ميرود که مراد همان آرش است . طبری اين کماندار را «آرش شاتين » مي نامد و نولدکه حدس ميزند اين کلمه تصحيف جمله اوستائي «خَشووي ايشو» باشد که معني آن «خداوند تير شتابنده » است که صفت يا لقب آرش بوده است. و به روايت ديگر، رب النوع زمين (اسفندارمذ) تير و کماني به آرش داد و گفت اين تير، دورپرتاب است لکن هرکه آن را بيفکند بجاي بميرد. و آرش با اين آگاهي تن بمرگ درداد و تير اسفندارمذ را براي سعه و بسط مرز ايران بدان صورت که گفتيم بيفکند و درحال بمرد.”

    داستان آرش کمانگیر به روایت سیاوش کسرایی
    برف می‌بارد؛
    برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.
    کوه‌ها خاموش،
    دره‌ها دلتنگ،
    راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ…
    بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
    یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی‌آورد،
    ردِّ پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
    ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفتهٔ دم سرد؟

    آنک، آنک کلبه‌ای روشن،
    روی تپه، روبه روی من…

    در گشودندم.
    مهربانی‌ها نمودندم.
    زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
    در کنار شعلهٔ آتش،
    قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز،
    گفته بودم زندگی زیباست.
    گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست.

    آسمان باز؛
    آفتاب زر؛
    باغ‌های گل؛ دشت‌های بی در و پیکر؛

    سر برون آوردن گل از درون برف؛
    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
    بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
    خواب گندم زارها در چشمهٔ مهتاب؛
    آمدن، رفتن، دویدن؛
    عشق ورزیدن؛
    در غم انسان نشستن؛
    پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛

    کار کردن، کار کردن؛
    آرمیدن؛
    چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛
    جرعه‌هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛

    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
    هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
    در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛
    نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛

    گاه گاهی،
    زیرِ سقفِ این سفالین بام‌های مه گرفته،
    قصه‌های درهم غم را ز نم نم‌های باران‌ها شنیدن؛
    بی تکان گهوارهٔ رنگین کمان را
    در کنار بام دیدن؛

    یا، شب برفی،
    پیشِ آتش‌ها نشستن،
    دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن…

    آری، آری، زندگی زیباست.
    زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
    گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
    ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

    پیرمرد، آرام و با لبخند،
    کنده‌ای در کورهٔ افسرده جان افکند.
    چشم هایش در سیاهی‌های کومه جست وجو می‌کرد؛
    زیر لب آهسته با خود گفت وگو می‌کرد:

    زندگی را شعله باید برفروزنده؛
    شعله‌ها را هیمه سوزنده.
    جنگلی هستی تو، ای انسان!

    جنگل، ای روییده آزاده،
    بی دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،
    آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید،
    چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
    آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
    جان تو خدمت گرِ آتش
    سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!

    «زندگانی شعله می‌خواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
    شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز.
    کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
    او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

    روزگاری بود؛
    روزگار تلخ و تاری بود.
    بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
    دشمنان برجان ما چیره.
    شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛
    بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.
    زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
    روزِ بدنامی،
    روزگار ننگ.
    غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
    عشق در بیماری دل مردگی بی جان.

    فصل‌ها فصلِ زمستان شد،
    صحنهٔ گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان
    در شبستان‌های خاموشی،
    می تراوید از گلِ اندیشه‌ها عطر فراموشی.

    ترس بود و بال‌های مرگ؛
    کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
    سنگر آزادگان خاموش؛
    خیمه گاه دشمنان پرجوش.

    مرزهای مُلک،
    همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان.
    برج‌های شهر،
    همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
    دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور…
    هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.
    هیچ دل مهری نمی‌ورزید.
    هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.
    هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

    باغ‌های آرزو بی برگ؛
    آسمان اشک‌ها پربار.
    گرم رو آزادگان در بند؛
    روسپی نامردمان در کار

    انجمن‌ها کرد دشمن؛
    رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن؛
    تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
    هم به دست ما شکستِ ما براندیشند.
    نازک اندیشان شان، بی شرم،
    که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،
    یافتند آخر فسونی را که می‌جستند
    چشم‌ها با وحشتی در چشم خانه
    هر طرف را جست وجو می‌کرد؛
    وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می‌کرد.

    آخرین فرمان، آخرین تحقیر
    مرز را پروازِ تیری می‌دهد سامان!
    گر به نزدیکی فرود آید،
    خانه هامان تنگ،
    آرزومان کور
    ور بپرّد دور،
    تا کجا؟ … تا چند؟
    آه! … کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟

    هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛
    چشم ها،‌بی گفت و گویی،
    هر طرف را جست و جو می‌کرد.

    پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید.
    از میان دره‌های دور، گرگی خسته می‌نالید.
    برف روی برف می‌بارید.
    باد بالش را به پشتِ شیشه می‌مالید.

    صبح می‌آمد. پیرمرد آرام کرد آغاز،
    پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛
    دشت نه، دریایی از سرباز

    آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
    بی نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛
    باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز.

    لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
    دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
    کودکان بر بام،
    دختران بنشسته بر روزن،
    مادران غمگین کنارِ در.

    کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته.
    خلق، چون بحری برآشفته،
    به جوش آمد؛
    خروشان شد؛
    به موج افتاد؛
    برش بگرفت و مردی چون صدف
    از سینه بیرون داد.

    «منم آرش،
    چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛
    منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
    به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
    اینک آماده.

    مجوییدم نسب،
    فرزند رنج و کار؛
    گریزان چون شهاب از شب،
    چو صبح آمادهٔ دیدار.

    مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
    گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
    شما را باده و جامه
    گوارا و مبارک باد!
    دلم را در میان دست می‌گیرم
    و می‌افشارمش در چنگ، -
    دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛
    دل، این بی تاب خشم آهنگ

    که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
    که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!
    که جامِ کینه از سنگ است.
    به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

    درین پیکار،
    در این کار،
    دل خلقی است درمشتم،
    امید مردمی خاموش هم پشتم.

    کمان کهکشان در دست،
    کمان داری کمان گیرم.
    شهاب تیزرو تیرم؛
    ستیغ سربلند کوه مأوایم؛
    به چشم آفتاب تازه رس جایم.
    مرا تیر است آتش پر؛
    مرا باد است فرمان بر.

    ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
    رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
    در این میدان،
    بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
    پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

    پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد،
    به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

    درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
    که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
    به صبح راستین سوگند!
    به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
    که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
    پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

    زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،
    که تن بی عیب و جان پاک است.
    نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
    نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.

    درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
    نفس در سینه‌ها بی تاب می‌زد جوش.

    ز پیشم مرگ،
    نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید.
    به هر گام هراس افکن،
    مرا با دیدهٔ خون بار می‌پاید.
    به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد،
    به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
    به رویم سرد می‌خندد؛
    به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،
    و بازش باز می‌گیرد.

    دلم از مرگ بی زار است؛
    که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
    ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
    ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
    فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
    همان بایستهٔ آزادگی این است.

    هزاران چشم گویا و لب خاموش
    مرا پیک امید خویش می‌داند.
    هزاران دست لرزان و دل پرجوش
    گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

    پیش می‌آیم.‌
    دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.
    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
    نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

    نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
    به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد؛
    برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امّید!
    برآ، ای خوشهٔ خورشید!
    تو جوشان چشمه ای، من تشنه‌ای بی تاب.
    برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
    چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
    چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
    به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
    ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

    شما، ای قله‌های سرکش خاموش،
    که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید،
    که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،
    که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید،
    که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛
    غرور و سربلندی هم شما را باد!
    امیدم را برافرازید،
    چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
    غرورم را نگه دارید،
    به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

    زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
    تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
    به یال کوه‌ها لغزید کم کم پنجهٔ خورشید.
    هزاران نیزهٔ زرّین به چشم آسمان پاشید.
    نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
    کودکان بر بام؛
    دختران بنشسته بر روزن؛
    مادران غمگین کنار در؛
    مردها در راه.
    سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
    ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
    کدامین نغمه می‌ریزد،
    کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،
    طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟
    طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

    دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،
    راه وا کردند.
    کودکان از بام‌ها او را صدا کردند،
    مادران او را دعا کردند.
    پیرمردان چشم گرداندند.
    دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
    همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند.
    آرش، امّا همچنان خاموش،
    از شکاف دامن البرز بالا رفت.
    وز پی او،
    پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.

    بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
    خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
    کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
    در شگفت از پهلوانی ها.
    شعله‌های کوره در پرواز،
    باد در غوغا.

    شام گاهان،‌
    راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
    بازگردیدند،
    بی نشان از پیکر آرش،
    با کمان و ترکشی بی تیر.
    آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
    کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.

    تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
    به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
    نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
    و آنجا را، از آن پس،
    مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.

    آفتاب،
    در گریز بی شتاب خویش،
    سال‌ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

    ماهتاب،
    بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
    در دل هر کوی و هر برزن،
    سر به هر ایوان و هر در زد.
    آفتاب و ماه را درگشت
    سال‌ها بگذشت.
    سال‌ها و باز،
    درتمام پهنهٔ البرز،
    وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که می‌بینید،
    وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید،
    رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
    نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،
    و نیاز خویش می‌خواهند.

    با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ.
    می کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛
    می دهد امید،
    می نماید راه.

    در برون کلبه می‌بارد.
    برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.
    کوه‌ها خاموش،
    دره‌ها دل تنگ.
    راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

    کودکان دیری است در خوابند،
    در خواب است عمو نوروز.
    می گذارم کنده‌ای هیزم در آتش دان.
    شعله بالا می‌رود پرسوز…