1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

رمان ساغر

شروع موضوع توسط seiied ‏May 9, 2012 در انجمن داستان بلند

  1. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    رمان ساغر

    نویسنده: انسیه تاجیک

    تعداد صفحات: 653

    انتشارات: چاپ اول (نشر پگاه) و بقیه (نشر چکاوک)



    ............................................................................................


    قسمت 1

    در حیاط باز شد. کوکب خانم همراه با زنبیل خریدش وارد شد و آن را به لبه حوض گذاشت. دمپایی هایش را درآورد و پاهایش را در آب حوض فرو برد و غرغرکنان با اخم گفت:
    - وای که چقدر هوا گرمه. انگار می خواد آتیش از آسمون بباره.
    بعد سرش را بلند کرد و تقریباً با فریاد صدا زد:
    - آهای ساغر، ساغر!پ
    زنی جوان و زیبا در آستانه در ظاهر شد و گفت:
    - سلام عزیز جان، بفرمایید.
    کوکب با همان بدخلقی گفت:
    - علیک سلام. معلوم هست چه کار می کنی؟ خوبه والله لنگ ظهره و عروس خونه هنوز خوابه!
    ساغر با دستپاچگی گفت:
    - نه به خدا خانوم جون خواب نبودم. داشتم جارو پارو می کردم.
    - خب می کردی که می کردی! زمین کشاورزی که شخم نمی زدی، که اینطور حرف می زنی.
    ساغر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. کوکب از حوض بیرون آمد و گفت:
    - زود باش پاشو بیا این زنبیل رو بردار و زود ناهار رو درست کن تا آقا تقی نیومده.
    ساغر با عجله به طرف زنبیل رفت. داخل زنبیل بادمجان و گوجه فرنگی و پیاز و سبزی خوردن بود. بادمجان و گوجه فرنگی را داخل سبدی ریخت و مشغول شستن و پوست
    کندن شد. ضمن اینکه بادمجان ها را سرخ می کرد سبزی خوردن را هم پاک و داخل ظرفی خیس کرد.
    ساغر عروس سوم کوکب و آقاتقی بود. شوهرش، حجت مردی بی مسوئولیت و عرق خور و لاابالی بود. البته هر سه پسر کوکب همین طور بودند.
    کوکب چهار فرزند داشت؛ سه پسر به نامهای داوود و جواد و حجت و سه عروس به نامهای اکرم و سیمین و ساغر. اکرم و سیمین هر یک سه فرزند داشتند. اکرم سه پسر و سیمین یک پسر و دو دختر. اما ساغر بچه دار نمی شد و همه این را می دانستند.
    حجت شبها در کاباره ها و کنار زنهای هرزه خوشگذرانی می کرد و کوکب برای توجیه این کار او، می گفت: «بچه ام دلش گرفته از اینکه پدر نمی شه. خب طفلکی یه جوری خودش از دل خودش درمی یاره. والله خوب مردیه که کاری به کار زنش و دیگران نداره»
    وقتی اکرم و سیمین اعتراض می کردند که: «پس چرا شوهران ما دنبال این کارها می روند» او می گفت: «وا ! به شماها چه؟ زنا رو چه به این حرفا؟ نونتون کمه، آبتون کمه، چه مرگتونه؟! نشستید دارید بچه داریتونو می کنید دیگه. زن مال خونه ست و مرد مال بیرون! از قدیم و ندیم همین بوده اگه مردها نرن کاباره، خب بفرمایید کی باید بره؟ لابد من پیرزن یا شماها! همین آقا تقی هنوزم که هنوزه از این کارا می کنه. من هم چیزی نمی تونم بگم. شماها تازه اول راهید، غرغر زدناتون رو بذارید توی کیسه و بندازید توی آب روان، قدر مردهاتونو بدونید، کاری نکنید که برن و یه زن دیگه بگیرن. اون وقت شماها می مونید و این بچه ها!»
    اکرم ساکت می شد و چیزی نمی گفت ولی سیمین جواب می داد و کتکش را هم از شوهرش جواد می خورد. هر سه عروس از دست شوهر و مادر شوهر عذاب می کشیدند. بخصوص ساغر که نازا بود و همین امر باعث می شد که او را کمتر از یک عروس بدانند.
    همه به او زخم زبان می زدند و دائماً او را به خاطر نداشتن فرزند اذیت و آزار می کردند. به غیر از بیبی، مادرشوهر کوکب که بر خلاف عروسش زنی صبور و دلسوز و مهربان بود.
    کوکب یک دختر هم داشت به نام حوری. حوری و آقاوکیل دختر و داماد عزیز او بودند که سه فرزند داشتند به نامهای فرخنده و فهمیه و اکبر.
    آقاوکیل مثل پسرهای خود کوکب هرزه و هوسباز بود و به جای همسرش، زنهای دیگر را می پایید. در بین خانواده کوکب و آقا تقی، وکیل برای مادرزنش بسیار عزیز و محترم بود.
    و اما آقا تقی مردی بود که الگوی پسرها و دامادش بود. عروسها و نوه هایش و دخترش را دوست داشت ولی خیلی با آنها گرم نمی گرفت. زیاد کاری به کار کوکب خانم نداشت ولی اگر عصبانی می شد دیگر هیچ کس جلودارش نبود. آن وقت خانه را به هم می ریخت و تمام ظرفها را می شکست.
    برای همین کوکب زیاد پاپی شوهرش نمی شد. بعضی وقت ها او بدون اینکه به کوکب چیزی بگوید راهی سفر می شد و چند روز بعد با یک عالم سوغاتی های جورواجور برمی گشت.
  2. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    خانه کوکب بزرگ بود؛ دو اتاق برای اکرم و بچه هایش، دو اتاق برای سیمین و بچه هایش، یک اتاق برای بی بی، یک اتاق برای ساغر، یک اتاق برای خود کوکب و یک مهمانخانه نسبتاً بزرگ که میهمانی ها و جشن ها در آنجا برگزار می شد.
    کوکب این مهمانخانه را فرش کرده و در و دیوارش را تزئین کرده بود. او زن تمیز و با سلیقه ای بود ولی زبانش تلخ و گزنده بود. به دستور آقا تقی باید پسرها خرجشان را با پدر و مادرشوهر یکی بود و هیچ اعتراضی هم در کار نبود.
    ساغر بچه ها را خیلی دوست داشت و بچه ها همیشه دوست داشتند پیش او باشند. او پدر و مادری نداشت. وقتی بچه بود آنها را از دست داده و دایی و زن دایی اش سرپرستی او را به عهده گرفته بودند. ساغر در خانه دایی هم دچار مشکلات زیادی بود. زن دایی از او بیگاری می کشید و او را کتک می زد.
    وقتی ساغر بزرگ شد، هم می خواست او را به همسری پسرعموی پیرش دربیاورد که نتوانست. ولی از بخت بد به واسطه زهار خانم همسایه کوکب که خانه برادرش نزدیک خانه دایی ساغر بود مورد پسند کوکب واقع شد و به همسری حجت درآمد.
    ساغر بسیار زیبا بود و همه اهل خانه این را می دانستند. چشمهایش به سیاهی شب و پوستش به سفیدی مهتاب بود و اندامی زیبا و متناسب داشت. زنی آرام و متین بود و هیچ وقت زیادی صحبت نمی کرد.
    آنقدر مهربان بود که در دل خیلی ها جا باز کرده بود ولی هیچ کس به جز عده ای، یعنی بی بی و اکرم و سیمین و بچه های خانه نمی خواستند به او بگویند که او خوب و دوست داشتنی است.
    ساغر همیشه از بی کسی رنج می برد و غمگین بود. نه پدر و مادری، نه قوم و خویشی، نه همسر و دوستی و نه حتی یک فرزند که بتواند دردهای دلش را تسکین دهد.
    دلش می خواست شوهرش کنارش بود و او سر روی شانه هایش می گذاشت و با حمایت وی نفسی به راحتی می کشید. دلش می خواست برای شوهرش غذا بپزد، لباسهایش را بشوید و مرتب کند، خود را برایش آراسته کند و خانه را کانون گرمی بسازد و به او بگوید دوستش دارد. با اینکه از او محبت زیاد ندیده بود، ولی باز هم دوستش داشت و دلش می خواست زندگی کند.
    حجت هم ساغر را دوست داشت. ولی غرور بیجا و بیهوده او مانع از ابراز علاقه اش نسبت به وی می شد. او تمام لحظه های خوش زندگی اش را به جای آنکه کنار همسرش باشد، در مستی و عیش و نوش با زنهای هرزه و کاباره ها و خانه های فساد می گذراند.
    یکی از زنهایی که حجت با او رابطه داشت و بیشتر اوقاتش را با وی می گذراند، زنی بود به نام سوسن که حجت پول زیادی برایش خرج می کرد.
  3. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 2

    یک بار حجت برای سوسن، یک روسری حریر قرمز رنگ خریده بود و وقتی سوسن روسری را دید گفت: «حجت جان، من که روسری سرکن نیستم»
    بعد خودش را لوس کرد و گفت: «من اینو نمی خوام»
    آن روز عصر چون سوسن در یک کاباره برنامه داشت، حجت مجبور شد ساعتی به خانه بیاید. روسری هم در دستش بود. وقتی به خانه آمد چون مادرش نبود، به اتاق خودش رفت.
    ساغر در اتاق مشغول شانه زدن به موهایش بود. وقتی حجت سراپای ساغر را نگاه کرد بیشتر شیفته زنش شد. خنده ای کرد و گفت:
    - سلام
    ساغر هم که از همسرش خیلی دلخور بود و اصلاً او را همسر خود نمی دید با لحنی آرام گفت:
    - سلام
    حجت دوباره خندید و گفت:
    - خانوم خانوما چه کار می کردن؟
    ساغر با بی تفاوتی شانه هایش را بال انداخت و گفت:
    - موهام رو شونه می زدم.
    - چه کار خوبی!
    بعد به طرف ساغر آمد و شروع کرد به سر به سر او گذاشتن. ساغر کمی نرم شد و بعد حجت روسری را به او داد و گفت:
    - اینو برای تو خریدم.
    ساغر با دیدن روسری به قدری خوشحال شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آشکارا، شادی و خوشحالی اش را ابراز کرد.
    ولی این شادی خیلی طول نکشید، چون حجت مجبور بود به خاطر سوسن، زنش را ترک کند.
    آن روز ساغر از حجت خواهش کرد که تنهایش نگذارد و پیشش بماند ولی حجت پایبند آن زن وسوسه انگیز و شیطانی شده بود و نمی توانست به راحتی به ساغر بگوید که نمی تواند بماند.
    ساغر زنی جوان و زیبا و پر از احساس، سه سال بود که تقریباً تنها زندگی می کرد. پدر و مادر همسرش هم هیچ وقت حجت را نصیحت به زن داری و مسئولیت همسر نمی کردند.
    داوود و جواد بیشتر پیش زنهایشان می آمدند. چون بچه داشتند و بچه هایشان را دوست داشتند و بچه ها هم بهانه پدر را می گرفتند ولی در اتاق کوچک ساغر بچه ای نبود که حجت به خاطر او در خانه بماند.
    اما ساغر برای حجت فقط وسیله ای برای پر کردن بعضی از اوقاتش بود.
  4. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    ساغر خوراک بادمجان و گوجه فرنگی را روی اجاق گذاشت و مشغول شستن سبزی خوردن شد.
    کوکب لب ایوان نشست و گفت:
    - بی بی کجاست؟
    - رفتن خونه زهرا خانوم عیادت.
    - نه بابا ؟! چطور اینطوری؟ زهرا خانوم مگه چه درد و مرگش شده که بی بی اینطور دلواپسه؟ زهرا خانوم بره جلوی اون دختر ولگرد و هرزشو بگیره نمی خواد ناخوش بشه.
    ساغر آشغال ها را جارو کرد و پیش خود گفت: «کی به کی می گه! خودت چی با این پسرهای هرزه و ولگردت؟!»
    سیامک پسر اکرم با نادر پسر سیمین در حیاط توپ بازی می کردند. سیامک توپ را شوت کرد و توپ محکم خورد به صورت نادر و دهان وی پر از خون شد.
    با صدای فریاد نادر، کوکب و ساغر و اکرم و سیمین ریختند دور او. کوکب مدام قربان صدقه اش می رفت و می گفت:
    - وای ننه به قربونت. فدات بشم جانم، عزیزم چیزی نیست. چیزی نیست. الان خوب می شه. بیا اینجا بذار دهنت رو بشورم.
    کوکب صورت نادر را می شست و نادر هم از درد گریه می کرد. اکرم خودش را به سیامک رساند و وقتی صورت خونی نادر را دید وحشت کرد و گفت:
    - وای خاک بر سرم! سیامک ذلیل شی الهی چه کار کردی؟ بچه مگه مرض داشتی آخه این چه جور بازی کردنه الهی درد بی درمون بگیری.
    بعد شروع کرد به کتک زدن سیامک.
    سیمین که از دست سیامک خیلی عصبانی شده بود، با کاری که اکرم با بچه اش کرد کمی آرام شد و به طرف اکرم رفت و گفت:
    - خیلی خب بسه دیگه. دو تا بچه بودم با هم بازی کردن دشمن که نبودن. بیا عیب نداره. دیگه نزنش.
    کوکب نادر را لب حوض نشاند و گفت:
    - چه خبرته اکرم؟ مگه از سر راه آوردی که این طوری افتادی به جون بچه م؟ زن پدر هم با بچه شوهرش این طوری نمی کنه. عجب دل سنگی تو!
    اکرم ناراحت شد و گفت:
    - خانم جون حرفها می زنیدها! جیگرم داره کباب می شه این طوری زدمش. به خاطر اینکه هم خودش ادب بشه هم سیمین از دستش عصبانی نباشه من زدمش. والا هر مادری دلش تاپ تاپ می کنه فقط و فقط برای بچه ش.
    - مگه ادب نداره؟ چرا داره خوبم داره. بچه بی پدر و مادر بی تربیت و وحشیه. حالا خوبه بچه هم پدر داره هم مثلاً تو رو.
    اکرم حرصش درآمد و گفت:
    - مثلاً تو رو؟! خانوم جون همچین منو وارفته حساب می کنین که انگار باباش سر شب خونه ست و صبح زود هم سرِ کار.
    کوکب سرش را تکان داد و گفت:
    - مثلاً تو چه کار کردی واسه این سه تا که داوود بینوا نکرده؟ پسرای من مُردن، زن گرفتن شوهر که نکردن. غیرتی هستند زن ذلیل که نیستند. عین خروس سر شب بگیرن بخوابن و صبح علی الطلوع بیدار بشن.
    اکرم که دید بحث کردن با مادرشوهرش چیزی جز خرد شدن اعصابش نیست کوتاه آمد و سیامک را برداشت تا به اتاق ببرد. ولی سیامک از دست مادر فرار کرد و به کوچه رفت.
    سیمین هم لباسهای نادر را که خونی شده بود عوض کرد. بلافاصله نادر صدا زد:
    - آهای سیا، وایسا وایسا منم اومدم. صبر کن با هم بریم پیش مراد اینا بازی.
    بعد خودش را از دست سیمین کنار کشید و دوان دوان از در حیاط بیرون رفت.
    جنجال و بگو مگو در یک آن به سکوت مبدل شد. کوکب لب ایوان نشست و گفت:
    - نمی دونم والله ما چه هیزم تری فروختیم که حالا اینم دست درد نکنمونه!
    ساغر یک پارچ شربت بیدمشک خنک درست کرد و کنار دست کوکب گذاشت.
    بنفشه دختر سیمین صدا زد:
    - مامان، مامان گلی ماست ها رو ریخت روی زمین.
    سیمین با حالتی عصبی گفت:
    - وای وای چرا؟ آخه به کدومتون برسم؟
    بعد راهی اتاقش شد.
    کوکب زیر لب غرغر کنان گفت:
    - کِی بهشون رسیدی که حالا برسی؟
    صدای در حیاط بلند شد. ساغر جلوی در رفت و در را باز کرد. بی بی از خانه زهرا خانم برگشته بود.
  5. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 3

    - سلام بی بی
    - سلام مادر
    بی بی داخل حیاط شد و ساغر طبق معمول چادر او را از سرش برداشت و تا کرد.
    کوکب از لب ایوان بالا رفت و گفت:
    - سلام بی بی کجا رفته بودی؟
    - سلام ننه. رفته بودم خونه زهرا خانم عیادت.
    کوکب سری تکان داد و گفت:
    - زهرا خانوم مگه چش بود؟ عجیبه والله! خوب می خوره خوب می گرده مریضیش دیگه نوبره. نکنه داره ادای مریضا رو درمیاره؟ مثلاً بگه من هم یه بنده خدام حالا مریض شدم.
    بی بی لب حوض نشست و گفت:
    - تو چه کار به این کارا داری زن؟ زهرا خانم که گناه نکرده. اگه دخترش فاسد و هرزه شده، به اون بنده خدا چه؟
    - بی بی حرفا می زنیدها! اگه به اون ربطی نداره لابد به رجب بقال مربوط می شه، ها؟
    بی بی از جا برخاست و لنگان لنگان چند قدمی جلو آمد و گفت:
    - نمی دونم چی شده که تو دوباره بند کردی به این پیرزن بینوا. تو چه کار به کار اون داری؟
    - من از اون شهین بدم می یاد. پول حروم و نون حروم می یاره می ده به ننه اش خیال می کنه محبت و درستی می کنه. مثل کبکه سرشو کرده توی برف و پاهاشو هوا. اصلاً می دونی چیه بی بی خونه اینجور آدما رفتن درست نیست. من نمی دونم شما چرا راه می افتید و هی راه به راه می رید خونه اونا؟
    بی بی که دوباره عصبانی شده بود گفت:
    - اولاً که من اختیارم دست خودمه و هر جا برم و هر جا بیام به خودم مربوطه. دوماً من که می دونم تو دلت از کجا چنگ و شور می خوره. ولی خوب اونم به خودت مربوطه. مردم که وکیل وصی دل شما نیستند.
    کوکب مثل اسپند روی آتش پرید هوا و گفت:
    - واسه چی، برای کی دلم چنگ می زنه؟ واسه اون هرزه خیابونی یا واسه شوهر نجیب و آقای خودم؟ اگه سر جفتشون توی یه آخوره باشه به جهنم به درک خلایق هر چه لایق! من نجابت و خرحمالی آقاتقی رو کردم. خب خرج کردنا و ناز کشیدناشم مال شهین سیاه بخت! من روسفید و اون طینتش مثل قیافه ش سیاه و بدترکیب. اگه اون ننه شو گذاشته رفته به کثافت خب آقاتقی هم شما رو گذاشته رفته همونجا!
    بی بی از شدت عصبانیت رگ گردنش متورم شد و با صدای بلند گفت:
    - چته چه خبرته چیه خونه و زندگی رو گذاشتی روی سرت و هوار هوار می کنی؟ این کولی گری ها و این قشقرق بازی ها چیه؟ شهین هر کی هست به جهنم که هست. ولی تقی، تقی هم هر چی شده تقصیر خودته. اگه تو زن بودی شوهرتو قرص و محکم می چسبیدی تا نره پیش شهین سیاه و بی رنگ و رو، بیاد پیش تو.
    - دِ نه دیگه، نشد. اگه شما مادر بودید پسرتونو تربیت می کردید تا منو بدبخت و بیچاره نکنه.
    - نه بابا! پس اگه پسر بد شه، ننه کرده. آره؟ خوبه پس چرا شما که اینقدر مادر فداکاری هستی پسراتو نمی آری سر زندگیاشون تا این سه تا عروس مثل شمع آب نشن و حسرت مرداشونو نخورند. هه؟ لابد به اینجا که رسید تقصیر زناشونه، نه؟
    - نخیر خانوم تقصیر باباشونه. اگه باباشون پی این هرزه یا اون هرزه نره خب توله سگاشم نمی رن.
    بی بی فریاد زد:
    - تو خیلی بی چاک و دهنی. زنم اینقدر پاچه پاره؟
    یکی بی بی می گفت پنج تا کوکب. با سر و صدای آنها، سیمین و اکرم و ساغر و بچه ها هم داخل حیاط جمع شده بودند و به هم نگاه می کردند. البته دعوای این عروس و مادرشوهر اولین یا آخرین بار نبود.
  6. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    بی بی ناراحت و دلخور به اتاقش رفت. لای در را کمی باز گذاشت و کف اتاق نشست. می دانست تا چند دقیقه دیگر عروسش برای عذرخواهی خواهد آمد.
    کوکب که کمی آرام گرفته بود رو به ساغر کرد و گفت:
    - چایی دمه؟
    - بله خانوم جان الان دیگه دم افتاده.
    - یه سینی چای بریز یک کاسه آب نبات هم بذار تا من برم و بی بی رو بیارم.
    - چشم خانوم جان. چایی را بیاروم اتاق بی بی یا همین جا توی ایوون؟
    - نه بابا بذار تو ایوون.
    کوکب به طرف اتاق بی بی رفت.
    - بی بی، بی بی کجایی؟ پاشو، پاشو بیا ساغر چایی ریخته می خوایم با هم بخوریم.
    بی بی از داخل اتاق گفت:
    - نمی خواد برای من چایی بریزی من همون جایی که نباید می رفتم، رفتم و همون جا هم چایی خوردم. نمی خوام اصلاً هوا گرمه چایی نمی خورم.
    - پاشو بی بی دلم گرفته بود حالا یه چیزی گفتم، دیگه تموم شد و رفت بیا دستتو بده به من یا علی بگو و پاشو.
    بی بی که خیلی دلخور بود، گفت:
    - نمی یام.
    ولی به هر حال کوکب بی بی را با خودش به ایوان آورد و سه نفری کنار سماور و سینی چای نشستند. طولی نکشید سیمین و اکرم هم آمدند.
    گلی دختر کوچولوی سیمین روی پاهای کوکب نشست و با لحن شیرین کودکانه گفت:
    - عزیز، عزیز منم چایی، منم چایی می خوام.
    کوکب لب و گونه گوشتالود نوه اش را بوسید و گفت:
    - عزیز به قربونت بره، چشم الان به تو هم یه چایی خوشمزه می دم. بذار اول من و بی بی بخوریم بعداً تو بخور.
    یک ساعت بعد صدای در حیاط آمد. آقا تقی بود با چند تا نان تازه و دستمال یزدیش هم پر بود از قیسی و سیب قندک. بچه ها تا پدربزرگشان را دیدند با سر و صدا و خوشحالی به طرف او دویدند.
    آقا تقی هم با رویی گشاده دستمال را باز کرد و گفت:
    - آهای زن بیا، بیا این میوه ها رو بشور تا بچه ها بخورند.
    بعد رو کرد به نوه هایش و گفت:
    - صبر کنید عزیز بیاد. نفشه جان نخور بابا. نشسته ست. صبر کن عزیز بیاد.
    بعد با صدای بلند گفت:
    - پس چی شد زن؟
    کوکب با یک سبد تند تند به طرف شوهرش آمد و گفت:
    - سلام آقا خسته نباشید.
    - سلام
    - بیا اینا رو بشور این بچه ها که طاقت ندارند.
    - چشم الان
    بچه ها دور کوکب بودند و تا میوه ها شسته شد تند تند شروع به خوردن کردند.
    ساغر نانها را از پدرشوهرش گرفت و لای سفره گذاشت تا خشک نشود.
    آقا تقی لب حوض نشست و چند مشت آب به سر و صورتش زد و حوله را از دست ساغر گرفت و دست و صورتش را خشک کرد.
    بعد کنار بی بی نشست و گفت:
  7. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 4

    - خب بی بی جان تعریف کن ببینم دیگه چه خبر؟
    بی بی مثل همیشه، حرفی از دعوا نزد. استکانی چای خوشرنگ برای پسرش ریخت و گفت:
    - بی خبر پسرجان. خبرا پیش شما مرداست. بیچاره زنا یا دنبال پخت و پزن یا پی شست و شور. خبری ندارن ننه.
    تقی خندید وگفت:
    - لابد ما مردا هم فقط می خوریم و می خوابیم آره ننه؟
    - نه ننه جان شماها هم خسته می شید. راستی تقی جان مش غلام بقال کوچه پشتی امروز می گفت این دهنه مغازه سر کوچه ای رو می خوان بفروشن. خوبه بری و یه خبرایی بگیری ننه اگه می خوای بخری خب ببین چه جوریه، چی می گه، چند می گه.
    تقی استکان چای را سر کسید و گفت:
    - اِ بالاخره از خر شیطان پیاده شد؟
    - نمی دونم حالا یه پرس و جو کردن که بد نیست ننه.
    - ای به چشم ننه جان.
    تقی رو به گلی کرد و گفت:
    - بیا گلی جان بیا بغل بابابزرگ بیا یه بوس قشنگ بده ببینم بیا بابا.
    گلی با لحن شیرین بچه گانه گفت:
    - نه نمی یام.
    - چرا بابا جان چرا نمی یای؟
    - آخه اگه بیام هلومو تو می خوری؟ تازه سیب و گلابیم می خوری.
    تقی و بی بی زدند زیر خنده و تقی قربان صدقه گلی رفت و گفت:
    - بابا قربون اون قد و بالات بشه بیا اینجا بشین بابا. من هیچ کدوم از میوه هاتو نمی خوام بابا جان. تازه اگه بیای منو بوس کنی یه هلوی دیگه هم بهت می دم.
    گلی خندید و گفت:
    - آخ جون بابا تقی الان میام.
    بعد خودش را در آغوش پدر بزرگ رها کرد و تقی با بوسه از ته دلش از گونه های گلی شوق دلش را بیشتر کرد.
    کوکب وقتی از بچه ها راحت شد، یک سبد میوه شسته شده را جلوی بی بی و شوهرش گذاشت و گفت:
    - ماشاالله امان نمی دن نمی ذارن آدم میوه رو بشوره همین طوری نشسته می خورن.
    تقی هلوی خوشرنگی را برداشت و گفت:
    - بخورن نوش جونشون، اینا نخورن کی بخوره؟
    ساغر نزدیک پله های ایوان ایستاد و گفت:
    - خانم جان ناهار حاضره می خواید سفره رو بندازم؟
    تقی گفت:
    - بیا بیا حالا یه چیزی بخور بعد سفره رو بنداز.
    ساغر کنار مادرشوهرش نشست و کوکب برایش میوه گذاشت. طولی نکشید که سیمین و اکرم هم به آنها پیوستند و همگی کنار هم مشغول نوشیدن چای و خوردن میوه شدند.
    تقی گفت:
    - ساغر سفره رو بنداز.
    بعد رو به عروس هایش کرد و گفت:
    - سیمین، اکرم پاشید برید ناهار رو بردارین بیارین.
    عروس ها بدون هیچ اعتراضی با گفتن چشم راهی زیرزمین شدند تا ناهار را بیاورند.
    سفره را پهن کردند. ماست، سبزی خوردن تازه، فلفل سبز شیرین، پیاز و نان تازه وسط سفره بود. سیمین سفره را چید و آماده کرد و اکرم و ساغر خوراک بادمجان را آوردند. غذا کشیده شد. اول بی بی بعد تقی و بعد بچه ها سپس یکی یکی عروس ها و آخر سر خود کوکب. همیشه همین طور بود. وقتی همه جمع بودند این کوکب بود که آخرین نفر بود. چون خودش این طور می خواست.
  8. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    سر ناهار ناصر پسر اکرم گفت:
    - من از غذای عزیزم می خوام.
    اکرم گفت:
    - یعنی چه بچه جان غذا غذاس دیگه چرا ادا و اصول درمیاری؟
    - نمی خوام من از غذای مامان عزیزم می خوام مگه چیه؟
    - مگه کوفتِ؟ تو همیشه همین طور پررویی.
    تقی گفت:
    - ولش کن اکرم بچه رو. خب حالا این غذا رو می خواد بهش بده.
    - آخه آقاجون این همیشه ساز مخالف می زنه.
    کوکب زود یک بشقاب بادمجان کشید و جلوی ناصر گذاشت و گفت:
    - بیا مادر بیا بخور. تو هم بخور دیگه اکرم فیصله ش بده.
    همگی مشغول خوردن بودند که در حیاط باز شد و جواد شوهر سیمین وارد شد.
    گلی دوان دوان خودش را به پدر رساند و گفت:
    - سلام بابا جون اومدی؟
    جواد گلی را بغل کرد و بوسید و گفت:
    - آره بابا جون قربون شکلت برم اومدم با تو ناهار بخورم عزیز دلم خوشگلم، نازگلم.
    بعد به همه سلام کرد و از پله های ایروان بالا رفت. بنفشه هم جلوی پای پدرش ایستاد و گفت:
    - سلام باباجون برام خریدی؟
    جواد سری تکان داد و گفت:
    - آخ آخ باباجون امان از این حواس پرتی! به جون خودت دخترم یادم رفت. ولی عیب نداره بیا بیا این پول رو بگیر و عصری با عزیز کوکب برو واسه خودت بخر و بیا.
    بی بی گفت:
    - جواد جان ننه این بچه چی رو بخره؟
    جواد سر سفره نشست و گفت:
    - هیچی ننه یه روسری قرمز می خواد چند وقته به من گفته ما هم که همش یادمون می ره. راستی عزیز جان عصری زحمت این بچه پای شما.
    کوکب لیوان آب را به کیومرث داد و گفت:
    - باشه مادر نقلی نیست.
    تقی خندید و گفت:
    - بنفشه جان روسری قرمز می خوای چه کنی؟ حالا چرا قرمز؟
    بنفشه لقمه داخل دهانش را قورت داد و گفت:
    - آخه زن عمو ساغر هر وقت روسری قرمزشو سرش می کنه خیلی خوشگل می شه منم می خوام همون جوری خوشگل بشم.
    کوکب نگاهی به ساغر کرد و گفت:
    - روسری قرمز؟ مگه تو روسری قرمز داری؟
    ساغر رنگش پرید و با من و من گفت:
    - بله ... خانم جان. آقا حجت برام خریده.
    کوکب لنگه ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - نه بابا شماها هم بزرگ شدید!
    انگار هیچ وقت زخم زبان های کوکب تمامی نداشت. با اینکه قبلاً می دانست ساغر این روسری را دارد.
    نادر گفت:
    - آره منم دیدم زن عمو ساغر با اون روسری خیلی خوشگل می شه.
    سیمین که حس حسادتش تحریک شده بود گفت:
    - چقدر ور می زنی! غذاتو بخور. بچه خوشگل یا زشت به ما چه؟
    جواد گفت:
    - ای بابا ما یه غلطی کردیم و گفتیم این بچه چی می خواد. سیمین خانم عوض این که یه لیوان آب خنک بریزی و ما بخوریم هی بچه رو دعوا کن.
  9. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 5

    سیمین که ناراحت شده بود، گفت:
    - من کِی دعواش کردم گفتم غذاشو بخوره دعوا کردنه؟
    جواد عصبانی شد و گفت:
    - چته دوباره رگ سگیت گل کرده؟
    - آره اینه دیگه. حرف زدنت و اومدنت همین طوریه.
    - چطوریه؟ از اون داداشای عوضیت که بهترم. از اون شوهر خواهر عوضیت که بالاترم. از اون پسردایی های کج و کوله ات که هیچ عرض و هیچ جایی تو این دنیا ندارن که بهترم.
    تقی عصبانی شد و لقمه را پرت کرد داخل سفره و گفت:
    - دِ بسه دیگه لعنتی ها تمومش کنید. اومدیم یه لقمه غذا زهرما کنیم ها. ببین چه الم شنگه ای راه انداختین. چته سیمین چرا دوباره پرت و پلا می گی؟ این جوری آدم ناهار جلوی شوهرش می ذاره؟ عذا به شوهرت که ندادی هیچ حناق همه ام کردی. اَه اَه.
    بعد از جایش بلند شد و گفت:
    - اون وقت می گن چرا مردا پیش زناشون نیستن خب بیان پیش زناشون که چی؟ که این بشه؟
    بعد سرش را نزدیک کوکب آورد وگفت:
    - خوب واسه یه روسری همه رو به هم انداختیا.
    کوکب که دید هوا پس است خودش را جمع و جور کرد و گفت:
    - اِوا به خدا آقا من ... من واللهِ من منظوی نداشتم.
    بی بی با عصبانیت چشم غره ای به کوکب رفت و سرش را برگرداند و هیچ نگفت.
    تقی گفت:
    - پس درد مرگ داشتی زن؟
    کوکب قاشق را زمین گذاشت و زانویش را بغل کرد. سیمین هم گلی را بغل کرد و ناهارش را نیمه تمام گذاشت و به اتاق خودش رفت.
    جواد که از این کار سیمین خیلی خونش به جوش آمده بود با صورتی برافروخته دوان دوان به سمت اتاق رفت و با یک حمله موهای سیمین را دور دستش پیچاند و شروع به کتک زدن همسرش کرد. به او بد و بیراه می گفت و او را زیر مشت و لگد گرفته بود.
    - زنیکه بی شرف خیال کردی مثلاً اگه قهر کنی چطور می شه؟ همه از قهر تو می میرن یا اینکه واست قربونی می شن هان؟ خیال کردی یه سگ زبون دراز بمیره چی می شه؟ پدرسگ بی پدر و مادر باهات چند روز مدارا کردم به خیالت خبراییه، ها؟ من اون زبون درازتو خودم کوتاش می کنم. اون چشای ورقلمبیده تو از کاسه درمیارم.یالا پاشو همه ظرفها رو تو باید بشوری. فکر کردی ناهار نخوردی ظرف کثیفتو عزیز من می شوره؟
    سیمین که تمام صورتش غرق خون شده بود از زبان نیفتاد و گفت:
    - خاک بر سرت کنن با اون عزیزت. الهی دستت بشکنه آخه چرا می زنی، مگه بی کس گیر آوردی؟ خدا لعنتت کنه الهی خیر خوشی نبینی. الهی هیچ کدومتون خیر نبینید.
    - آهان گفتم زبونت خیلی درازه. مشت و لگد کمت بود حالا می دونم چه کارت کنم.
    بعد کمربندش را باز کرد و دور دستش پیچید تا با آن سیمین را بزند.
    گلی و بنفشه مدام گریه می کردند و مادرشان را صدا می زدند. بی بی طاقت نیاورد و وارد اتا آنها شد. کمربند را از جواد گرفت و با عصبانیت گفت:
    - بس کن جواد آخه کشتیش. مگه تو رحم نداری پسر ببین چه کارش کردی. آخه شماها چرا این طوری هستین؟ اومدنتون یه جوره نیومدنتونم یه جور دیگه. ولش کن ببین بچه هات چقدر ناراحتن. خدا رو خوش نمی یاد مرد.
    - آخه بی بی هر چی می گم یکی جوابمو می ده. زنیکه بی پدر و مادر سلیطه گیش گل کرده هر چی بزنمش کمه. خر اگه اینقدر کتک خورده بود الان آدم شده بود ولی اینو نیگاش کن.
    سیمین که ناتوان و زخمی شده بود گفت:
    - فقط یه آرزو دارم اونم اینه که خدا به زودی زود جوابتو بده. من که حلالت نمی کنم. هیچ کدومتونو حلال نمی کنم. تو خیالت رسیده منم یه سرراهیم یا از زیر بته عمل اومدم؟ نه منم کس و کاری دارم.
  10. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    جواد حمله کرد و لگد محکمی به پای سیمین زد و گفت:
    - آخه مرده شور اون قیافه تو و اون کس و کارتو ببرن آخه کس و کارت چه خرایی هستند؟ خودت الاغ وقت و بی وقت منی اون وقت کس و کارتو به رخ من می کشی؟
    بی بی جواد را از اتاق بیرون برد و گلی و بنفشه را هم ساکت کرد.
    بعد به سراغ سیمین آمد.
    - ببین چی به روز خودت آوردی. دختر چرا آخه این بلاها رو به جون می خری؟ نگاه کن. نگاه کن چه شکل و رویی واسه خودت ساختی. ننه جان قربونت برم فدات بشم این جوری که نمی شه چرا همیشه کاری می کنی که دستشو روت بلند کنه؟ تو که می دونی اون زود عصبانی می شه چرا آتیشیش می کنی؟ جواد اومده بود با تو و بچه هاش ناهار بخوره ولی یهو ببین چی شد.
    سیمین که گریه می کرد گفت:
    - الهیی درد مرگ بخوره به جونش. الهی خیر نبینه. دیدی بی بی. دیدی مادرش چطور قیامت به پا کرد؟ همه این کارا رو واسه خاطر یه روسری ساغر کرد. غذا رو زهر همه کرد. منو به کتک انداخت. عصر که بشه انگار نه انگار اتفاقی افتاده. نمی دونی چقدر نفرینش می کنم بی بی نمی دونی. آخه شما چطور مادرشوهری بودی؟ کاشکی مدام کتکش می زدی کاشکی ازش کارای سخت می کشیدی. کاشکی می کشتیش.
    بی بی سر تکان داد و گفت:
    - ای دختر جان این کار رو نکردم بده هستم وای به وقتی که می کردم. از قدیم گفتن دستی که نمک نداره، بهتره بشکنه. حالا هم از جات بلند شو یه آبی به صورتت بزن. نیگا کن ببین بچه هات چقدر پژمرده شدن. پاشو مادر، پاشو قربونت برم. زندگیه دیگه. همیشه زنا سوختن و ساختن. الهی بمیرم به خدا من آتیش می گیرم می بینم شماها عذاب می کشید اون از اکرم که داوود اصلاً به فکرش نیست، این از تو که وقتی کتک می خوری انگار منو می زنن، اون از ساغر که نه شوهر داره و نه بچه! دائم هم کلفتی می کنه.
    - الهیی به سر دخترش بیاد.
    - نه مادر نگو. خدا نکنه الهی عاقل بشن تو فکر می کنی حوری چطوری زندگی می کنه؟ ها؟ فکر می کنی آقا وکیل خیلی به فکر حوری و بچه هاشه؟
    - دیگه چه کار کنه بی بی؟ خونه براشون خریده زندگی براشون درست کرده دیگه می خواید چه کار کنه؟
    - خودش چی؟ بیشتر شبا معلوم نیست تو بغل کدوم هرزه شبشو به صبح می رسونه. وقتی هم که می یاد خونه، همیشه مسته و حوری بینوا رو به باد فحش و کتک می گیره.
    - کوکب خانم که هلاک آقا وکیل جونشه! یه آقا وکیل می گه و صد تا از دهنش بیرون می ریزه. وقتی آقا وکیل می یاد انگار امامزاده اومده همچین دورش می چرخه انگار چه خبره.
    - خب ببین ننه قربونت برم اون به آقا وکیل محبت می کنه در عوض اون با حوری چطور رفتار میکنه. یه وقت سرتاپای زنشو با حرفاش ستایش می کنه یه وقتم می زنه و درب و داغونش می کنه. نه به اون شوری شورش نه به اون بی نمکیش. از همه بدتر حوری می دونه که شوهرش چشمای ناپاکی داره. به خدا ننه وقتی می یاد اینجا دلم نمی خواد ساغر جلوی چششاش بیاد. تازگی ها وقتی ساغر رو نگاه می کنه نیشش تا بناگوش باز می شه.
  11. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 6

    حالا طفلی ساغر زود از جلوی نیگاش دور می شه ولی خب با دستورای کوکب مجبوره دوباره بیاد جلو. درد من که یکی دو تا نیست فقط از اون اول زندگیم حرص و جوش داشتم تا حالا. اون از شوهرم که خدا بیامرزی هم به زور واسش می گم اینم از پسر و نوه هام!
    سیمین لبخند کمرنگی زد و گفت:
    - خب دیگه آدمای خوب یه جوری بایستی بسوزن آخه این رسم روزگار شده بی بی جون. ولی ما که بدبخت شدیم و رفت.
    - نه ننه خدا نکنه بدبخت باشی خیلی هم خوشبختی، ببین خدا سه تا گنج خوشبختی توی دامنت گذاشته تصدقت بشدم، پاشو.
    بی بی آهی کشید و دست سیمین را گرفت و او را بلند کرد و گفت:
    - دنیا پستی و بلندی زیاد داره ننه جان بالاخره هر سربالایی یه سرپایینی هم داره.
    جواد از خانه بیرون رفته بود. اکرم و ساغر سفره را جمع کرده بودند و همه جا به شکل اولش درآمده بود. اکر و بچه ها و ساغر در ایوان نشسته بودند ولی کوکب وسایل استراحت آقاتقی را آماده می کرد.
    بی بی سیمین را لب حوض آورد و شیر آب را باز کرد. سیمین مشغول شستن دست و صورت مجروحش شد. ناله می کرد و می شست.
    ساغر برایش دستمال آورد و اکرم هم کنار ایستاده بود. هر دو جاری ها خیلی ناراحت بودند. اکرم به آرامی گفت:
    - خوشت می یاد کتک بخوری؟
    سیمین سری تکان داد و گفت:
    - نه خوشم می یاد مادرشوهرم آتیش بگیره.
    ساغر دستمال را به سیمین داد و گفت:
    - تو رو خدا ببخشید. به خدا اگه می دونستم بنفشه از روسری من خوشش اومده اونو بهش می دادم. به پیغمبر دلم نمی خواست آقا جواد با تو این طوری بکنه. الهی بمیر.
    - تو چه گناهی داری؟ حالا شوهرت خودشو تکونده یه روسری خریده، شاخ غولوغ که نشکونده خانوم جون داشت دق می کرد.
    در همین موقع کوکب از اتاق بیرون آمد و سیمین را دید. جلو آمد و گفت:
    - ببین با خودت چه کار کردی؟
    سیمین از لب حوض بلند شد و همین طوری که با دستمال صورتش را خشک می کرد گفت:
    - در عوض دل شما که خنک شد!
    - این چه حرفیه؟ کتک خوردن تو دل منو خنک می کنه؟ آخه یعنی اینقدر من بدجنسم؟
    - نمی دونم والله من بدجنسم که کتک خوردم شما که خوش جنسید!
    کوکب جلوی سیمین ایستاد و بعد از چند لحظه مکث با نگاهی افتاده حال گفت:
    - به خدا قسم کتک خوردن تو دل منو ریش می کنه. حالا خبر مرگم من یه یزی گفتم تو چرا زبون به دهن نگرفتی سیمین جان؟ به خدای احد و واحد من دلم نمی خواست جواد این طور بکنه اومدم بیام تو اتاقت که خب نشد.
    - چرا نشد؟ لابد آقاجون گفتن تو زندگیشون دخال نکن بذار جواد تا اونجایی که می خوره سیمین رو بزنه، نه؟
    کوکب هیچی نگفت و به زیرزمین رفت.
    ساعت 4 بعدازظهر بود. آقاتقی از خواب بیدار شد و از پله ها پایین آمد. کنار حوض چند مشت آب به صورتش زد و بعد با حوله ای که ساغر برایش آورده بود صورتش را خشک کرد.
    - آقاجون چایی حاضره بریزم براتون؟
    - بریز یه چایی بخوریم و از این قبرستون بزنیم بیرون.
  12. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    ساغر سینی چای را جلوی پدرشوهرش گذاشت. کوکب پیراهن آقا تقی را آورد و گفت:
    - بفرمایید آقا آستین و دکمه ش رو براتون دوختم.
    تقی بدون اینکه حرفی بزند نیم نگاهی به پیراهن کرد و مشغول نوشیدن چای شد. کوکب بی بی را صدا کرد و گفت:
    - بی بی ... بی بی پاشید بیاید چایی حاضره.
    چند لحظه بعد بی بی سلانه سلانه از پله ایوان بالا آمد و کنار سماور نشست. تقی به بی بی سلام کرد و بقیه چای را نوشید.
    تقی پیراهن را از کوکب گرفت و گفت:
    - بی بی جان شما هم امروز ناهار درستی نخوردیدها.
    - این چه حرفیه ننه؟ من دیگه عادت کردم. ولی تقی جان این رسمش نیست پسرات با زناشون این طور کنند. خدا رو خوش نمی یاد ننه.
    تقی سگرمه هایش را در هم کرد و گفت:
    - ای ننه این سه تا پسر بدبخت من چه کار کردند جز اینکه دور و بر زناشونن؟ والله این سه تا عروس باید مث یه پروانه دور شوهراشون بچرخند. مردای مردم رو ندیدن که چه کار می کنن. من که می گم هر چی به سر این زنا بیاد حقشونه، جز شما بی بی جان، آخه حساب شما از همه جداست. با اخلاقی که بابای خدا بیامرزم داشت شما فقط یه خانوم بودید و هستید ولی بی بی جان زنای این دوره زمونه مث یه مارن، اگه مواظب نباشی بعد از نیش زدن بلافاصله می خوان قورتت بدن. بعدم بعد از دندون زدن مث یه تفاله از دهنشون پرتت می کنن بیرون.
    - ای ننه جان تو چی خیال کردی مثلاً اون بابای خدابیامرز کارای خوبی می کرد؟ یا کتکم می زد یا زندونیم می کرد، یا فحشم می داد یا آلاخون والاخونم می کرد. اینقدر دلم رو خون کرد تا مُرد و جز یه مشت خاطرات بد و تلخ هیچی واسه خودش نذاشت. هر وقت میام از خدا واسه اش رحمت بخوام یاد اذیتاش می افتم می گم ولش کن، خب این خوبه؟
    - ای ننه اون قدرجواهر رو ندونست. ولی حالا کو جواهر؟
    بعد از جایش بلند شد که برود پی کارش. همین طور که کفش هایش را می پوشید گفت:
    - کوکب یه ساعت دیگه یادت نره بری واسه بنفشه روسری بخری ها. باباش که وقت نداره بره واسه این بچه بخره پول که داری برو ورش دار ببرش هر چی می خواد بخره.
    بعد با طعنه گفت:
    - کاری هم نکنی که به سیمین خانوم بربخوره ها. یه وقتی می بینی ترش می کنه.
    بعد از بی بی خداحافظی کرد و از در حیاط بیرون رفت.
    سیمین حرفهای گزنده پدرشوهرش را شنید و پیش خودش گفت: «برو بابا گورتو گم کن. مردک می خواد بمیره نمی دونم چرا این دست و اون دست می کنه!»
    عصر همان روز وقتی کوکب و بنفشه از خرید برمی گشتند، کوکب پسر حجت را در مغازه بزازی حاج مراد دید. خیلی تعجب کرد. کوکب دید حجت یک قواره پارچه زیبا را خرید و کادوپیچ کرد. پیش خود گفت: «به به، چه پارچه قشنگی خدایا شانس بده! ببین پسر بیچارم چه رنگ و وارنگ می خره و میاره اون وقت این دختره می میره می خواد نشون ما بده. حالا معلوم نیست چرا داره واسش پارچه می خره ... اصلاً ولش کن به من چه؟»
    بعد دست نوه اش را کشید و به سمت خانه به راه افتاد.
    از در که وارد شد بچه ها دورش را گرفتند و شروع کردن به سر و صدا.
    - عزیز، عزیز چی برامون خریدی زود باش یاالله بهمون بده عزیز.
    ساغر جلو آمد و چادر کوکب را گرفت و گفت:
    - خانوم جون هر وقت شما می رید بیرون بچه ها دلشون می خواد زودی برگردید.
  13. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 7

    کوکب نگاهی به سراپای عروسش کرد و گفت:
    - غیر بچه ها خیلی هام خوشحال می شن مخصوصاً که اگه قبای تنشون نو بشه!
    ساغر که از زخم زبان مادرشوهرش چیزی نفهمیده بود، هیچ نگفت و رد شد و رفت.
    یک ساعتی گذشت و کوکب دید که حجت خانه نیامد. تجب کرد. «پس پارچه رو برای کی خرید؟ خودم دیدم. پس چرا نیومد خونه؟ آهان شاید خواسته یه موقعی بیاره که کسی نبینه»
    با این فکر آتش حسادت دوباره به جان کوکب افتاد.
    شب شد و داوود و جواد و آقا تقی بودند ولی از حجت خبری نبود.
    اکرم یک سینی چای آورد و بعد به کمک ساغر رفت تا وسایل شام را بکشند.
    سیمین ظرفهای شام را حاضر کرد. صورتش ورم کرده بود و زیاد حال خوبی نداشت. دلش می خواست کمی می خوابید ولی میسر نبود. اصلاً دلش نمی خواست به شوهرش نگاه کند ولی جرأت این کار را نداشت.
    جواب زیرچشمی سیمین را نگاه می کرد. او زن زیبایی بود ولی با هم نمی ساختند. نگاهی به زیر چانه و بناگوش زنش انداخت. به خوبی معلوم بود که ورم کرده. دلش سوخت نباید او را می زد. ولی با خود فکر کرد، «اگه نمی زدمش، حتماً پررو می شد»
    تا سفره پهن شد، صدای در حیاط به گوش رسید. سامک در را باز کرد و صدا زد:
    - عمو جواد، دم در کارت دارن.
    جواد زود از جایش بلند شد و به طرف در رفت. طولی نکشید برگشت و در را بست و به سمت اتاقش رفت. سیمین او را می پایید. یک ربع بعد جواد فریاد کشید:
    - آهای سیمین، یالا بیا ببینم این صاب مرده رو کدوم گوری گذاشتی؟
    سیمین بدون اینکه عجله ای کند به سمت اتاقش رفت. جواد لباس پوشیده و موهایش را روغن زده بود و حالا دنبال ادوکلنش می گشت. تا سیمین را دید گفت:
    - کجاست اون ادوکلنم؟
    سیمنی از پشت قاب عکس، ادوکلن را آورد و گفت:
    - کجا به سلامتی؟
    - به تو چه؟
    - عیب نداره، کار همیشته.
    - تا چشم تو درآد!
    - کی بود؟ دوباره سیا ملق زنه بود؟
    - نه فضول باشی بود اومده بود ببینه فضول کیه! کاشکی می گفتم تویی.
    سیمنی نیشخندی زد و گفت:
    - نه بابا؟
    - تو بمیری.
    - الهی اون رفیقت بمیره که دنبال مردای توی کوچه خیابون می گرده واسه آبجیِ رو دست مونده ش!
    جواد از جلوی آینه کنار آمد و گفت:
    - دوباره زبونت داره یواش یواش واست دردسر درست می کنه. بالاخره یه روز همچین آدمت می کنم که حالت جا بیاد. یه روز زبونت رو از توی حلقت می کشم بیرون تا هیچ وقت دراز نشه.
    - بیا برو بابا، بیا برو.
    - پس چی که می رم فکر کردی از تو عجوزه اجازه می گیرم؟
  14. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    سیمین خنده تلخی کرد و گفت:
    - کدوم عجوزه؟ خودت خوب می دونی که قشنگم، ولی حروم شدم!
    - اِ نه بابا! حروم شدی؟ دیر نشده می تونی قشنگیتو برداری و بری ازش استفاده کنی!
    - که بشم بازیچه دست یه مشت آشغال مثل تو؟! نه، همون هایی که هستن و شماها رو سرگرم می کنن بسه!
    جواد دست سیمین را گرفت و او را هل داد و گفت:
    - دِ برو گمشو تا نزدم داغونت کنم.
    بعد، کفشهایش را پوشید وکلاهش را سرش گذاشت و گفت:
    - عزت زیاد!
    جواد از بی بی و تقی و کوکب خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.
    طولی نکشید که داوود هم همین کار را کرد و دوباره این سه عروس بدون همسرانشان تنها، بر سر سفره نشستند.
    سر سفره شام کیومرث همان طور که لقمه اش را می جوید با اخم گفت:
    - مامان اکرم، دیدی بازم تفنگم خراب شد. بابا اصلاً قشنگ درست نکرد همش می ذاره می ره من اصلاً از دوستای بابام خوشم نمی یاد.
    تقی نگاهی به نوه اش کرد و گفت:
    - کیومرث این چه حرفیه بابا؟ لابد دوستای بابات باهاش کار داشتن، تو نباید از بابات ایراد بگیری. تفنگ خراب شده که شده. اون که تفنگ ساز نیست می خواستی مواظب باشی تا خرابش نکنی. دیگه م نشنوم پشت سر بابات حرفی بزنی ها نه تو نه هیچ کدومتون فهمیدی پسر؟
    کیومرث که جا زده بود گفت:
    - بله بابا بزرگ.
    تقی دوباره رشته صحبت را به دست گرفت و گفت:
    - این که نمی شه توی این خونه کوچیکترا عرض اندام کنن و بزرگترا خفه خون بگیرن. باباهاتون نیستن ننه هاتون کجان که شماها رو تربیت کنن؟ مرد که مال خونه نیست. زنم مال بیرون نیست.
    خیلی خوب معلوم بود که تقی سیمین را نیش می زند و امشب همه حرفها متوجه سیمین است.
    کوکب دلش شور می زد. او خوب می دانست که سیمین تا حدی ساکت می ماند و بعد از آن حتی کتک را به جان می خرد. بی بی متوجه شد و زود حرف را عوض کرد.
    - ننه تقی امروز مش قنبر رو ندیدی؟
    - چرا ننه چطور مگه؟
    - هیچی زنش بنده خدا مریضه. می گن مریضیش لاعلاجه. کاشکی یه حال و احوالی می کردی.
    - خب ننه من که خبر نداشتم. یه چیزایی شنیده بودم ولی درست و حسابی نمی دونستم.

    * * *

    ساغر ظرفها را شست و سیمین سر جایشان گذاشت و اکرم هم بساط چای و قلیان پدرشوهر را برپا کرد.
    تقی که روی پشتی لم داده بود قلیانش را کشید و دو استکان چای هم نوشید و بعد از جایش بلند شد. شلوارش را پوشید و پیراهنش را هم عوض کرد و عزم رفتن کرد.
    بی بی گفت:
    - آغور به خیر ننه؟
    - ننه جان می رم بیرون. قراره کسی رو ببینم بابت مغازه حاج رحیم خدابیامرز. ببینم می تونم برای خریدش کاری بکنم یا نه؟
    - خدا به همراهت ننه.
    تقی هم رفت و خانه ماند برای پنج زن و بچه هایشان. ساعتی بعد بچه ها یکی یکی خوابیدند. بزرگترها هم یکی یکی به اتاقهایشان رفتند.
    ساغر وقتی وارد اتاق کوچکش می شد، قدم به قصری رویایی گذاشته و احساس راحتی و آرامش می کرد.
  15. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 8

    در اتاقش را بست و به آرامی روی زمین ولو شد. چشم به سقف اتاق دوخت و به فکر فرو رفت. «یعنی الان حجت کجاست؟ پیش کیه؟ چه کار می کنه؟ من که می دونم کجاست. ولی چرا؟ شاید من مثل اون زنها، ادا و اطوار بلد نیستم. شاید خدا فقط منو آفریده برای حمالی و خدمتکاری! اون از خونه دایی عنایت که زن دایی مثل یک دیو دوسر بود، اینم از زندگیم؛ نه شوهری، نه بچه ای، هیچی. لااقل سیمین و اکرم دلشون به بچه هاشون خوشه، ولی من چی؟»
    بعد از جایش بلند شد و روبروی آینه ایستاد. خودش را نگاه کرد و گفت: «ولی من که زشت نیستم، پیر نیستم، من پاک پاکم، فقط یه مرد منو لمس کرده، پس چرا همون مرد منو می ذاره و می ره دنبال اون جور زنا؟ نمی دونم من خوشبختم یا اونا؟!»
    حرص خوردن و فکر کردن فایده ای نداشت. رختخوابش را پهن کرد و دراز کشید. ناخواسته زد زیر گریه. این کار همیشگی ساغر بود. شبها گریه می کرد و روزها کلفتی.
    سپیده زده بود که صدای در بلند شد. حجت بود. از دیروز صبح که رفته بود، حالا آمده و تقریباً نیمه مست بود. داخل اتاقش شد. ساغر با صدای در اتاق بیدار شد و شوهرش را دید.
    - سلام حجت، کجا بودی؟
    حجت که حال خوشی نداشت گفت:
    - پیش یار!
    حجت همیشه وقتی مست بود، این حرها را می زد. ولی وقتی به هوش می آمد، حاشا می کرد و می گفت: «دروغه! من نگفتم تازه ام اگه گفتم خب مست بودم، توی حال خودم نبودم، یه چیزی گفتم، تو چرا باورت می شه؟»

    * * *

    صبح زود، حجت دست های ساغر را گرفت و گفت:
    - می خوامت خیلی می خوامت، دلم می خواد واسه ات ...
    و بعد آنقدر خسته و مست بود که نتوانست دو کلمه حرف با زنش بزند و زود خوابش برد.
    ساغر به چهره شوهرش خیره شد. حجت را دوست داشت، اما نمی دانست لبهای حجت برای کدام زن باز و بسته می شود. چشمهایش زیبایی کدام زن را برانداز می کند؟ دستهای مردانه اش کدام زن را در آغوش می کشد و سینه اش جای عشق چه کسی است که او را این طور از ساغر جدا کرده و فقط اسم شوهر روی آن داد؟
    ساغر غرق افکارش بود که دوباره صدای در بلند شد. این بار داوود بود. او هم وضع بهتری از حجت نداشت. نفر سوم آقا تقی بود ولی مست نبود، در عوض حسابی تریاک کشیده و حالا سراغ زن و زندگیش آمده بود. اما از جواد خبری نبود. حتماً قهر کرده که این موضوع طبیعی و عادی بود.
    کوکب دستهایش را کنار حوض شست و رفت که چای را دم کند. یک ربع بعد سیامک با چند قرص نان وارد حیاط شد.
    - سلام عزیز.
    - سلام به روی ماهت قربونت برم.
    - بیا عزیز نون خاشخاشی واست گرفتم.
    - الهی دامادیتو ببینم. خیر ببینی. منم می خوام واست سرشیر بیارم تا بخوری.
    - آخ جون سرشیر، عزیز چای حاضره؟ صبحونه منو بده. من می خوام زود بخورم.
    کوکب به آرامی لبش را گاز گرفت و گفت:
    - یعنی بدون بزرگترا؟ بابابزرگ که خوابه، ولی بی بی باید بیاد سر سفره.
    دقایقی بعد، بی بی لنگ لنگان از اتاق بیرون آمد. کوکب سفره را پهن کرده بود و ظرف شیر را وسط سفره گذاشت.
  16. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    - سلام بی بی صبحتون بخیر.
    - سلام ننه صبح تو هم بخیر. عاقبتت بخیر. آخیش خدا امان از این زانودرد که انگار خوب شدن توی کارش نیست.
    ساغر از پله بالا آمد و گفت:
    - سلام بی بی صبح بخیر.
    - سلام ننه جان آخرتت بخیر.
    ساغر نان ها را تکه تکه کرد و اطراف سفره گذاشت. آقا تقی از اتاق بیرون آمد. خیلی خندان و پرنشاط. ولی این نشاط جریان گرفته از تریاک خانه سلیمان بود. او وقتی تریاک می کشید همه به جز بچه ها می فهمیدند چه کار کرده است.
    سلام بلندبالایی به بی بی کرد و رو به زنش گفت:
    - سردماغ باشی خانم.
    کیومرث گفت:
    - بابابزرگ امروز عزیز می خواد به من سرشیر تازه بده.
    - اِ نه بابا پس من چی تو به من نمی دی؟
    - آخه دست من نیست پیش عزیزه.
    کوکب کاسه سرشیر را آورد و گفت:
    - چرا بابا، به همه می دم این همه سرشیر، همتون بخورید.
    تقی مرتب حرف می زد و می خندید. کوکب دلخور و آزرده بود. هر وقت تقی تریاک می کشید او ناراحت می شد. بی بی هم همین طور ولی هیچ کاری از دستشان برنمی آمد. تقی هر کاری که دلش می خواست می کرد و پسرانش هم الگویشان پدرشان بود.
    ساغر کنار بی بی نشست. سیامک گفت:
    - زن غمو برم عمو حجتو بیدار کنم؟
    ساغر گفت:
    - نه عمو خوابیده، یعنی تازه خوابیده.
    سیامک لقمه نام و سرشیر را گرفت و داخل دهانش گذاشت.
    تقی گفت:
    - اِ مگه حجت خونه ست؟
    - بله آقاجون، خوابیده.
    خنده ای کرد و گفت:
    - عجبه! آقا حجت کی اومدن؟
    کوکب نیشدار جواب داد:
    - صبح اومدن آقا. این کار همیششه، تعجب نداره.
    بی بی گفت:
    - این کار شده عادت مردای این خونه. والله من که نمی دونم تا کی می خوان این عادت بد رو ادامه بدن؟
    تقی خنده کوتاهی کرد و گفت:
    - بی بی جان این رسم زمونه ست. زمونه این طوریه دیگه.
    کوکب گفت:
    - زمونه کاری نداره آدماشن که همه چیز رو عوض می کنن.
    تقی چیزی نگفت. با اشتها نان و سرشیر را خورد و چایش را سر کشید و گفت:
    - راستی بی بی با مش غلام صحبت کردم، بابت اون مغازه.
    - اِ خب خیره ننه، چی شد؟
    - هیچی یه خرده اون گفت و یه خرده من گفتم، حالا قراره بره با دامادش حرف بزنه بعد بیاد خبرشو بهم بده.
    - چند گفته ننه؟
    - والله اون می گه پنج هزار و سیصد تومن، ما می گیم چهار هزار تومن آخرش.
    - پنج هزار و سیصد تومن؟ چه خبره ننه مگه فروشگاه بالا شهره؟ یه مغازه همچین بفهمی نفهمی یه قدری بزرگه. همین والله چهار هزار تومن هم نمی ارزه.
    تقی خنده ای کرد و گفت:
    - نه ننه چهار تومن بده خوبه. حالا ببینیم چی می شه.
    تقی رو به نادر کرد و پرسید:
    - تقی جان بابا، مامانت کو؟
    به جای نادر، بنفشه جواب داد و گفت:
  17. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 9

    - مامانم نمی یاد چای بخروه.
    - نمی یاد؟ چرا بابا جان؟
    - آخه مامانم قهره.
    - با کی قهره؟
    - با بابام قهره. تازه دیشبم گریه می کرد فکر کرد من نمی بینم. ولی من داشتم نگاش می کردم.
    نادر چشم غره ای به بنفشه رفت و گفت:
    - مگه مامان نگفت حرف خونه رو بیرون نگو، هان؟
    تقی قیافۀ حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
    - بیرون یعنی چه بابا؟ مگه اینجا بیرونه؟ اینجام خونه خودمونه دیگه. حالا مامانتون می خواد زندگی رو به همه زهرمار کنه اون حرفیه جدا.
    بی بی گفت:
    - ای بابا تقی جان از قدیم گفتن قهر نمک زندگیه. حالا اگه با هم قهر باشن یه دقیقه دیگه واسه هم می میرن. تو چرا خودتو قاطی می کنی؟
    - ای بی بی جان به خدا واسه زنا هر کاری که بکنی بازم حق نشناسن و دو قرت و نیمشون هم باقیه. انگاری وقتی سرشون داد بکشی و عین برج زهرمار باشی بیشتر می خوانت.
    کوکب گفت:
    - حالا شما چرا خودتونو ناراحت می کنین؟ اونا زن و شوهرن با هم آشتی می کنن. صبحونه رو به خودت تلخ نکن. هر چی باشه ...
    تقی حرفش را قطع کرد و گفت:
    - یاالله بابا یاالله من حوصله نصیحت کردن تو یکی رو ندارم سر به سرم نذارین. یهو می بینید خر می شم و کاری که نباید بکنم جلوی این بچه ها می کنم ها!
    کوکب و بقیه حتی بی بی هم ساکت شدند.
    بچه ها بعد از خوردن صبحانه از ایوان پایین آمدند و مشغول بازی شدند.
    ساغر و اکرم هم مشغول شست و شو و تمیز کردن و پخت و پز ناهار شدند. کوکب می خواست برای خرید بیرون برود.
    بی بی هم چادر نمازش را عوض کرد تا به جلسه قرآن برود. تقی هم یک بالش گذاشت کف اتاق و خوابید.

    * * *

    صدای در حیاط بلند شد. کوکب صدا زد:
    - بنفشه جان برو ببین کیه؟
    - چشم عزیز.
    بنفشه در را باز کرد و با صدا گفت:
    - عزیز جون بابامه ... سلام باباجون.
    - سلام به روی دختر گل و قشنگم. چطوری بابا جون؟
    - خوبم بابا. بابا جون دیشب کجا بودی؟
    - دیشب یه کاری داشتم، دیروقت شد نتونستم بیام.
    - اِ بابا جون این دیگه چیه؟ مال کیه؟
    - این مال مامانه، کجاست؟
    - توی اتاق خوابیده.
    - خوابیده؟ اونم این وقت روز، چرا؟
    بنفشه نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت:
  18. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    - آخه دیشب مامان یواش یواش گریه می کرد. نمی دونست که من بیدارم و دارم نیگاش می کنم. برای همین من همه چیزو دیدم. یه چیزایی هم می گفت ولی خیلی یواش بود من نتونستم بشنوم. راستی بابا، چرا مامان اینقدر گریه می کنه؟
    جواد هدیه ای را که برای همسرش خریده بود، برداشت و آهی کشید و گفت:
    - مامان نباید گریه کنه دخترم. شاید دلش درد می کرده شایدم سرش. من که نبودم ببینم یا بدونم.
    جواد خنده ای کرد و دوباره گفت:
    - شاید دلش برای من تنگ شده بود. روش نمی شد به کسی بگه. حالا تو دختر خوبی باش و من و مامانتو تنها بذار تا ببیم چش شده بوده.
    - نه بابا منم می خوام بیام. می خوام بفهمم.
    - خب اگه مامانت بفهمه که تو دیشب بیدار بودی و دزدکی اونو می پاییدی اون وقت می دونی که ناراحت می شه و دعوات می کنه.
    - خب شما چی؟ شما بهش نمی گید؟
    - نه که نمی گم. قربونت برم حالا برو بازیتو بکن.
    کوکب بالای ایوان بود. جواد به مادرش سلام کرد و گفت:
    - چطوری عزیز؟
    کوکب لنگه ابرویش را بالا انداخت و گفت:
    - اگه شما سه تا پسر بذارین ما هم نفسی می کشیم.
    - ای بابا عزیز ما که کاری نداریم. تازه بیشتر وقتها هم نیستیم.
    - همین دیگه! همین کله شقی ها کار دستتون می ده. همین لجبازی ها و همین ندونم کاری هاتون. خب پسر تو نمی گی ...
    جواد حرف مادرش را قطع کرد و گفت:
    - ای عزیز تو رو خدا دیگه نصیحت نکن، باشه.
    کوکب نگاهی به کادو انداخت و بعد با طعنه گفت:
    - واسه سیمین گرفتی؟
    ولی منتظر جواب جواد نشد و گفت:
    - از قدیم گفتن، نه جلوی دیگران توی سرم بزن نه توی خلوت نازم بکن. حالام حکایت تو شده.
    بعد روفروشی را تکانی داد و مشغول کارهایش شد.
    جواد به طرف اتاقش رفت و در را باز کرد.
    سیمین پشت به در دراز کشیده بود. با صدایی خشک گفت:
    - بنفشه مواظب گلی باش.
    ولی چون جوابی نشنید برگشت تا ببیند چه کسی در اتاق است که شوهرش را دید.
    جواد با رویی گشاده و با خنده کادو به دست به سمت سیمین آمد و گفت:
    - سلام به خانوم خانوما!
    سیمین جوابش را نداد و پشتش را به او کرد. جواد نزدیکش نشست و گفت:
    - منو می بخشی یا می خوای کتکم بزنی، ها؟ نمی خوای یه چیزی بگی؟ بگو دیگه سیمنی جان، بگو اقلاً جواب سلاممو بده.
    سیمین نگاهی به جواد کرد و گفت:
    - باشه جوابتو می دم. گفتی سلام منم می گم سلام و مرگ. یعنی وقتی سلام دادی خیلی زود خداحافظی کن و برو.
    - یعنی بمیرم دیگه؟!
    سیمین جوابی نداد و رویش را برگرداند.
    جواد گفت:
    - اون وقت اگه من بمیرم بچه هات بی پدر می شن، بی سرپرست می شن، غم بی پدری روی صورتشون می شینه. تازه از همه اینها مهم تر این که تو بی شوهر می شی، بی جواد!
    سیمین با طعنه گفت:
    - راست راستی این آخریه خیلی مهمه نه که حالا بچه ها پدر دارن و منم شوهر! پاشو برو بابا پی کارت. همون جایی که بودی.
    - ای بابا مگه تو شوهر نداری؟
    - دِ اگه داشتم که دلم نمی سوخت.
    - پس الان اینی که روبروت مثل یه شاخ شمساد نشسته کیه؟
    - پاشو برو نذار سر صبحیه دهنم باز بشه. اون وقت اگه باز بشه مثه بچه ننه ها قهر می کنی می ری پیش اون آشغالها. بعدشم دوباره گریه کنون میای خونه.
    - ببین سیمین جون ... اصلاً بیا آشتی کنیم. وقتی می تونیم بخندیم چرا قهر کنیم، ها؟
    سیمین با چشمهای پر از خشم و کینه، جواد را نگاه کرد و گفت:
  19. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    قسمت 10

    - اِ نه بابا؟ خوبه، خوبه! کی گفته جواد آدم بدیه؟ کی گفته می ره و صبح می یاد؟ کی گفته پیش رقاصه ها و هرزه ها می ره؟ کی گفته جواد آدم نیست؟
    جواد خنده ای کرد و گفت:
    - هیچ کس، لااقل هر کی ندونه تو که می دونی.
    - آره تو بمیری. اونم هیچ کس نه و فقط من!
    - ببین سیمین جان اگه با من آشتی کنی دو تا خبر خوب واست دارم. یکی اینکه برات کادو خریدم دیگه اینکه ...
    دستهایش را در هم کرد و با لبخندی شیطنت وار گفت:
    - آهان دومی مث اولی نیست، اون قیمتیه. قیمتشو بده تا بهت بگم.
    - برو بابا، حوصله تو ندارم.
    - اِ اگه بدونی این خبر چقدر ارزش داره حتماً ول کن معامله نمی شی ها. اصلاً می دونی چیه؟ ارزون می فروشم. یک لبخند خوش رنگ و رو و یک آشتی مردونه، چی می گی؟
    سیمین نیم خیز شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد بعد رو به جواد کرد و گفت:
    - پاشو برو روباه. تو که توبه نمی دونی چیه پس برو دهنتو آب بکش. همون آبجی رفیقت باهاتش آشتی کنه و واسته بخنده واسه چند وقتت بسه!
    - اِ خره خبرم شنیدنیه. خیلی خب حالا که نمی خوای منم از عبدالله خان داداشت بهت خبری نمی دم.
    سیمین با شنیدن نام برادرش از جا کنده شد و گفت:
    - داداش عبدالله چی شده؟ یاالله جون بکن ببینم. حالا مُرد تا بگه.
    جواد دراز کشید و گفت:
    - ولش کن بابا خیلی خسته ام حالا که وقتش نیست.
    سیمین بلند شد و ایستاد و گفت:
    - دِ بگو ببینم چی شده خبرت؟ دلم داره کنده می شه. چه بلایی سر داداشم اومده؟
    جواد خندید و گفت:
    - هر چی باشه جای غم و غصه نیست. ولی نمی گم خبر شادی چیه/
    سیمین دلش آرام گرفت و گفت:
    - شادی واسه چی؟ په خبر شده؟
    - اِ نه بابا.
    - نمی گی؟ خب نگو به جهنم. به درک! بالاخره که می فهمم.
    - آره می فهمی ولی ممکنه دیگه دیر بشه. اون وقت نمی تونی به خودت برسی. آخ آخ که چقدر بد می شه ها؟
    سیمین دل توی دلش نبود که جواد خبر را بگوید. از طرفی هم نمی خواست آشتی کند. بنابراین گفت:
    - برو بابا تو اگه صد تا چاقو بسازی یکیش دسته نداره. همون واسه خودت بذار. ما شادی نخواستیم. اصلاً شادی ای که تو به من بدی از خبر مرگ هم بدتره. پس مال خودت!
    جواد خستگی از تن به در کرد و گفت:
    - باشه پس ما هم می گیریم می خوابیم.
    سیمین خیلی دلش می خواست زودتر بداند چه شده و جواد چه چیزی می خواهد بگوید.
    عبدالله خان برادر بزرگتر سیمین بود. سیمین دو برادر و دو خواهر داشت. عبدالله خان حدود چهل و هفت، هشت سال داشت. چند سال قبل همسرش را از دست داده بود و با فرزندانش زندگی می کرد. او هم بیشتر اوقاتش را با دوستانش می گذراند. عبدالله خان در بازار، فرش فروشی داشت و مردی بسیار خوش تیپ و ثروتمند بود.
    خسرو برادر کوچکتر سیمین هم تازه از فرنگ برگشته و هنوز مجرد بود.
    به تازگی برای دختر عبدالله خان، نازنین، خواستگار آمده بود و هر دو طرف راضی بودند و حالا قرار بله برون را برای شب جمعه گذاشته بودند. ولی سیمین خبر نداشت. جواد از ترس عبدالله خان، می خواست هر طور شده سیمین را راضی کند تا با روی خوش او را به بله برون ببرد. ولی حالا سیمین عصبانی و کتک خورده بود. تازه جواد باید ورم و کبودی صورت سیمین را توجیه می کرد که این کار حتماً ملزم به کمک سیمین بود.
    سیمین لب حوض نشست و مشغول شستن استکان ها شد. ساغر از پنجره اتاق او را دید و آهسته طوری که حجت بیدار نشود از اتاق خارج شد. نزدیک سیمین آمد و سلام کرد.
  20. seiied
    آفلاین

    seiied کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    تاریخ عضویت:
    ‏Sep 24, 2011
    ارسال ها:
    35,762
    تشکر شده:
    8
    امتیاز:
    0
    شغل :
    معدن نمک،نمک ريزي
    محل سکونت:
    ☂نمکـــــــــدون☂
    سیمین نگاهی به ساغر انداخت و گفت:
    - سلام.
    - سیمین جان بذار کمکت کنم. صورتت درد می کنه.
    - نه نمی خواد. الهی دستش بشکنه و بدنش مثل صورت من ورم کنه. اون وقت ببینم آقاجون و ننه جونش چه کار می کنن. براش می میرن یا نه؟
    - خودتو ناراحت نکن اینقدرم حرص و جوش نخور.
    - حرص و جوش؟ کار من از این حرفا گذشته. از همون روز اول نمی دونی این پدرشوهر چه نیش ها و زخم زبونایی می زد. می گفت اصلاً عروس آینه و شمعدون می خواد چیکار؟ مهریه منو کرد 500 تومن اون وقت مهریه ی حوری رو کرد 75 هزار تومن. خب این عدالت بود؟ من که نمی گذرم. همون شب عروسی منو با چشم گریون فرستاد توی حجله پیش پسر عزیز و نازنازیش. ای خاک بر سرت سیمنی! اومدی گیر یه مرد نکبتی خاک تو سرتر شدی. ولی می دونی چیه؟ اگه این تقی فکر کرده می تونی روی کول من سوار بشه و هر کاری دلش خواست بکنه کور خونده. راستی تو چی شوهرت اومده یا نه؟
    ساغر آهی کشید و گفت:
    - آره اومد. سپیده صبح بود که اومده، ولی خواب و خسته.
    - همین دیگه. اینا فکر می کنن سپهسالار تحویل ما دادن. همشون لنگه همدیگه اند. سگ زرد برادر شغاله. چه فرقی می کنه آدم نصیب شغال بشه یا کفتار هر دو مث همدیگه. تا خون آدمو نخورن آروم نمی گیرن.
    اکرم هم به آنها ملحق شد و کنار حوض نشست و رو به سیمین کرد و گفت:
    - بیچاره تا کی می خوای تن و بدنتو زیر دستای جواد له کنی. ها؟ آخه یه کم به فکر بچه هات باش. اون طفلیا چه گناهی کردن که باید گریه و درد مادرشونو ببینن؟ یه خرده هم تو کوتاه بیا.
    - کوتاه بیام؟ مثلاً تو و ساغر که کوتاه اومدین چه گلی به سرتون زدن که به من ندادن؟ اینا از هر سه ما بیگاری می خوان فقط باید براشون بشوریم و بپزیم و درست کنیم.
    اکرم گفت:
    - شاید تو درست بگی ولی به خاطر بچه ها صبر می کنم.
    سیمین سری تکان داد و از کنار حوض بلند شد و روی پله ایوان نشست. بغض ضعیفی که در گلویش بود از صدایش هویدا شد. آرام گفت:
    - هر چی توی آینه خودمو نیگا می کنم که یه عیبی از خودم بگیرم، نمی تونم. دلم آتیش می گیره از این همه خفت که جواد بهم می ده مثلاً شوهر کردم که تکیه گاهم بشه، حمایتگرم باشه، ولی بلای سر و تنم شد. گاهی اوقات اینقدر توی کار خودم می مونم که حد نداره.
    ساغر دستهای سیمین را گرفت و گفت:
    - بازم تو و اکرم دلتون به بچه هاتون خوشه که مث دسته گل می مونن ولی من چی بگم؟ نه بچه ای، نه همدمی، نه مادر و پدری و خونواده ای، هیچی هیچی. دلم خوشه به این بی بی و بچه های شما دو فر. خب چه می شه کرد دنیاست دیگه.
موضوعات مشابه با: رمان ساغر
انجمن عنوان تاریخ
داستان بلند رمان جنايي مرگ به سبک پوآرو و کتاب هاي جديد ديگر ‏Dec 21, 2013
داستان بلند رمان محبوب آرزوهاي بزرگ و ديگر رمان هاي فوق العاده ‏Dec 11, 2013
داستان بلند دانلود رايگان 50 رمان فوق العاده ‏Dec 5, 2013
داستان بلند رمان هاي خون آشام ایرونی،عشق با اعمال شاقه(همراه خلاصه داستان) ‏Nov 30, 2013
داستان بلند رمان پشت یک دیوار سنگی ‏Aug 2, 2013
داستان بلند رمان حس مبهم عشق ‏Jul 15, 2013
داستان بلند رمان جاده تقدیر ‏Jul 12, 2013
داستان بلند رمان الهه شرقی ‏Jul 12, 2013
داستان بلند رمان آغوش سرد ‏Jul 11, 2013