1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

!! رمــــان مهـر و مهتاب !!

شروع موضوع توسط Sheida ‏Jan 15, 2012 در انجمن داستان بلند

  1. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF

    مهـر و مهتاب



    نویسنده:تکین حمـزه لو


    این کتاب 54 فصل و 419 صفحه دارد...


    @};-@};-

  2. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    مقدمه


    هر "مهــــــــری" خاطره ای "مهــــتاب" گونه دارد...


    فصل 1


    به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم
    ....»

    نمی دانستم خدا را برای چه قسم میدهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد،خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم. نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم،که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد،با نزدیک شدن صدا،با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت،برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد،محکم در را به بیرون هل دادم،در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت. راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن،صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش،با عجله آن را به جلو هل می دادند،با دیدن تخت که از دور می آمد،پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید. یکی از پرستاران جلوتر دوید و دکمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم این کار را تکرار کرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. یکی از پرستاران سرم پلاستیکی را با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر دیگر،تخت را هل می دادند. چشمانم انگار همه چیز را از پشت مه می دید. همه چیز تیره و تار شد،جز پیکر عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش کردم،از شدت درد صورتش بهم پیچیده شده،ماسک اکسیژن مثل یاری جدایی ناپذیر به دماغ و دهانش چسبیده بود،دستانش به دو طرف آویزان شده بودند و از شدت تزریق جا به جا کبودی می زدند. سینۀ نحیفش با زحمت بالا و پایین می رفت. اما چشــمانش،چشـمان همیشه زیــبا و خندانش،ملتمسانه به من خیره مانده بودند. وقتی نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چیز متوقف شد. لحظه ای تمام سر و صداها پایان پذیرفت و من ماندم و او... زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.
  3. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    دستانش را می دانم با زحمت،بالا آورد،حلقۀ ساده و نقره ای اش هنوز بر انگشت چهارمش مهمان بود. بعد دستانش را به نشانۀ خداحافظی برایم تکان داد. دوباره صداها بلند شدند و پرستاران با عجله تخت را داخل آسانسور هل دادند. گیج و مات همان جا ایستادم. تسبیح را محکم تر فشار دادم. او را کجا می بردند؟ تمام بدنم بی حس شده بود. به زحمت چند قدم جلو رفتم و روی نیمکت سبز تا خوردم. چادرسیاهم روی زمین می کشید. آهسته چادرم را بالا کشیدم. هنوز بلد نبودم درست روی سرم نگهش دارم. به پیرمردی که از انتهای راهرو به سمت پله ها می رفت،خیره ماندم. قامتش خم شده بود و هر قدم را با زحمت بر می داشت. بعد از هر چند قدم می ایستاد و تک سرفه ای می کرد و دوباره راه می افتاد. در دل پرسیدم: او هم به این سن می رسد؟ خودم جواب سوالم را می دانستم،اما دلم نمی خواست باور کنم. بلند شدم و به سختی ایستادم. پاهایم انگار متعلق به من نبودند،از مغزم فرمان نمی گرفتند. ولی باید به سمت پله ها می رفتم. کنار آسانسور،روی تکه کاغذی،تهدیدآمیز نوشته بودند:«ویژه حمل بیماران» من هم که بیمار نبودم،پس باید از پله ها پایین می رفتم. بوی الکل و داروهای ضدعفونی گیجم کرده بود. سرانجام به پله ها رسیدم. اما نمی دانستم باید به کدام طبقه بروم،دوباره به کندی برگشتم و به سمت میز سنگی پرستار بخش رفتم. پرستار کشیک،دختر کم سن وسالی بود با قد کوتاه و صورت گرد وتپل،همانطور که داشت چیزی می نوشت،گفت:بفرمایید
  4. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    آهسته گفتم:من همراه مریض اتاق 420 هستم،می خواستم بدونم کجا بردنشون؟

    سری تکان داد و جواب داد:طبقه دوم،مراقبتهای ویژه.

    انگار قلبم برای لحظه ای ایستاد.چرا بخش مراقبتهای ویژه؟ چه اتفاقی در غیاب من افتاده بود؟

    بدون هیچ حرفی دوباره به سمت پله ها راه افتادم. وقتی به طبقه دوم رسیدم،انگار وارد سرزمین سکوت شده بودم،همه جا ساکت و خلوت بود. روی دری شیشه ای،ضربدر قرمز و بزرگی کشیده و زیرش نوشته بودند:«ورود ممنوع!» حتماً پشت این در شیشه ای بود. در افکارم غرق شده بودم که ناگهان در باز شد و دکتر احدی خارج شد. قد بلند وهیکل لاغری داشت. روپوش سفیدش برایش کوتاه بود. صورتش اما آنقدر جدی و خشک بود که جرات نمی کردی به کوتاهی روپوشش فکر کنی. دکتر احدی پزشک معالجش بود. چرا آنقدر قیافه اش درهم است؟ دکتر احدی با دیدن من،اخم هایش را بیشتر در هم کشید و گفت:شما چرا اینجا هستید؟...مگه نگفتم برید خونه استراحت کنید؟


    بی صبرانه گفتم:دکتر،چی شده؟ چرا آوردیدش اینجا؟


    سری تکان داد و گفت:عفونت پیشرفتۀ دستگاه تنفسی،بافتهای ریه اش ازبین رفته،نمی تونه درست نفس بکشه،الان باز هم یک دز گشاد کننده ریه بهش تزریق شد،ولی جواب نمی ده. ریه اش رو هم خوابیده...

    گیج نگاهش کردم. پرسیدم:یعنی چی می شه؟...

    با بدخلقی گفت:هنوز معلوم نیست. ولی...

    واین "ولی" همانطور در فضا معلق ماند تا دکتر احدی در انتهای راهرو ناپدید شد. به اطراف نگاه کردم،کسی نبود.کجا باید می رفتم؟ دختر بچه ای در تابلو،انگشتش را به نشانه رعایت سکوت روی دماغش گذاشته بود. اما من احتیاجی به این تابلو نداشتم،خیلی وقت بود حرفی برای گفتن نداشتم. دوباره در شیشه ای باز و پرستاری سفیدپوش خارج شد. چشمانش قرمز بود. انگار گریه کرده باشد. دستانش را عصبی در هم می پیچاند،داشت به طرف انتهای راهرو می رفت. دنبالش رفتم،ملتمسانه گفتم:خانم،حال مریض من چطوره؟...
  5. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    با صدایی گرفته پرسید:شما همراهش هستید؟...
    با سر تائید کردم. ایستاد و به طرفم چرخید. با بغض آشکاری گفت:
    -حالشون زیاد خوب نیست. با درد و رنج نفس می کشن،خدا کمکشون کنه.
    نگاهش کردم. بدون اینکه سعی کند جلوی گریه اش را بگیرد،به گریه افتاد. دستم را دراز کردم و دستش را گرفتم،با آرامشی که خودم هم از داشتنش در آن لحظه متعجب بودم،آهسته گفتم:خدا کمکش می کنه،ناراحت نباش!
    پرستار که از روی پلاک نصب شده به سینه اش،فهمیدم اسمش مریم اسدی است،به هق هق افتاده بود. دستش را کشیدم و روی نیمکت نشاندمش،لحظه ای گذشت تا آرام گرفت. ملتمسانه گفتم:میشه ببینمش؟
    سرش را کج کرد و گفت:دکتر ممنوع کرده،می ترسه دچار عفونت...
    بعد انگار متوجه نگاه عاجزانه ام شد. پرسید:از نزدیکانته؟
    با سر تائید کردم. بلند شد و گفت:بیا،ازپشت شیشه ببینش.
    قبل از اینکه پشیمان شود،بلند شدم وپشت سرش راه افتادم. پشت پنجرۀ بزرگی ایستاد و گفت:فقط چند دقیقه.
  6. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    به منظرۀ پشت شیشه خیره شدم. انعکاس صورت خودم در شیشه پیدا بود. انگار دلم نمی خواست پشت شیشه را ببینم،به قیافۀ خودم زل زدم. صورت سپیدی در اواخر دهۀ بیست سالگی،در قاب چادر مشکی نگاهم می کرد. صورتم لاغر شده بود. لبهایم از نگرانی روی هم فشرده شده بودند. چشمان درشت و موربم انگار خودشان را هم باور نداشتند. ابروهایم پر شده بود و مثل زمان دختری ام به هم پیوسته بود. بعد متوجه پشت شیشه شدم. اتاق نیمه تاریک بود اما در همان تاریکی هم می توانستم دستگاه تنفس مصنوعی را ببینم که به زحمت بالا و پایین می رفت. بعد نگاهم را به صورت معصومش دوختم. دست هایش با رنج ملافه ها را می فشرد. انگار بهوش نبود،چشمان درشت و زیبایش بسته بود. چند لوله در دهان و دماغش بود. از دور خوب نمی دیدم. چشمانم بی اختیار پر از اشک شد. بقیۀ دعایی که در نمازخانه نیمه تمام مانده بود،به یاد آوردم. آهسته و زیر لب گفتم:
    -خدایا به بزرگی ات قسمت می دهم نگذار بیشتر از این رنج بکشه...
    بعد هر چه جسارت در وجودم بود را به کمک طلبیدم و ادامه دادم:
    -خدایا حسین رو ببر.
    در همان حال،خاطرات دوران دانشجویی ام به ذهنم هجوم آورد.
  7. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    فصل دوم
    اولين روز شروع كلاسهايم بود. با شوق و ذوق آماده شدم ،قراربود ليلا بيايد دنبالم. ليلا دوست صميمي دوران دبيرستانم بود . هميشه با هم در مي خوانديم و هر جا مي رفتيم با هم بوديم. حتي پدر و مادرهايمان هم به وجود هردويمان با هم عادت كرده بودند. سال قبل آنقدر درس خوانده بوديم كه فكر مي كرديم ديوانه مي شويم ، هر دو با هم انتخاب رشته كرده بوديم ،تا در يك دانشگاه و در يك رشته قبول شويم . قرار گذاشته بوديم كه اگر با هم جايي قبول نشديم ،هيچكدام دانشگاه نرويم. ولي شانس به ما رو كرده بود و هر دو رشته كامپيوتر دانشگاه آزاد قبول شديم . وقت ثبت نام و انتخاب واحد هم هر دو همراه بوديم و ساعت كلاسهايمان را با هم انتخاب كرده بوديم. حالا اولين روز دانشگاه و شروع دوره جديدي در زندگي مان بود. با هم قرار گذاشته بوديم روز هاي فرد ليلا از پدرش ماشين بگيرد و روزهاي زوج من ، تا با هم به دانشگاه برويم. در افكار خودم بودم و براي صدمين بار مقنعه ام را مرتب مي كردم كه زنگ زدند. با عجله كمي عطر به سر و رويم پاشيدم و كلاسورم را برداشتم . صداي مامان را كه داشت با ليلا حرف مي زد،مي شنيدم. از اتاقم بيرون آمدم و به طرف در ورودي رفتم . مادرم آهسته گفت داره مياد ، آره مادر! مواظب باش خدا حافظ .
    بعد رو به من برگشت و گفت : مهتاب با كفش تو خونه راه مي رن؟
  8. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    با عجله گفتم : آخ !ببخشيد عجله دارم .
    صداي برادرم سهيل بلند شد : جوجه آنقدر هول نشو . دانشگاه خبري نيست حلوا پخش نمي كنن.
    با حرص گفتم : اگه پخش مي كردن كه الان تو هم مي دويدي ...
    مامان فوري مداخله كرد و گفت : بس كنيد .
    در را باز كردم و همانطور كه بيرون مي رفتم ، داد زدم : خداحافظ!
    احساس خوبي داشتم . تا آن زمان همه چيز بر وفق مرادم بود . يك خانه ويلايي و بزرگ در بهترين نقطه تهران با حياط بزرگ و گلكاري شده ، پدر و مادر تحصيل كرده و ثروت در حد نهايت، ديگر از خدا چه مي خواستم؟ خانه ما ، خانه بزرگي بود با سه اتاق خواب بزرگ و دلباز و يك سالن پذيرايي به قول سهيل ، زمين فوتبال ، دو سرويس بهداشتي در هر طرف خانه و يك هال نقلي براي نشستن و تلويزيون ديدن اهالي خانه. تمام خانه پر بود از وسايل آنتيك و عتيقه ، قالي هاي بزرگ و ابريشمي تبريز ، چند دست مبل راحتي استيل ، ميز ناهارخوري كنده كاري شده و بوفه اي پر ازوسايل و اشياي زينتي و پر قيمت . يك طرف پذيرايي هم پيانوي بزرگي بود كه سهيل گاهي اوقات صدايش را در مي اورد. گاه ي فكر مي كردم خانه مان شبيه موزه است،به هر چيزي نزديك مي شديم،قلب مادرم مي طپيد كه مبادا ووسايل گرانقيمتش را بشكنيم. يكي از اتاق ها مال من بود و يكي مال سهيل و پر بود از وسايل تجملي و حتي اضافي ، هردو تلويزيون و ضبط جدا داشتيم . يك طرف اتاقمان هم يك دستگاه كامپيوتر بود. البته اتاق سهيل خيلي شلوغ بود و معلوم نبود چي هست و چي نيست ؟ اما در اتاق من همه چيز سر جاي مخصوص داشت و يك طرف هم تخت و
  9. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    ميز توالت بزرگي به چشم مي خورد. پدرم ، يك شركت يزرگ ساختماني را اداره مي كرد ، رشته تحصيليش مهندسي راه و ساختمان بود، هميشه دلش مي خواست بهترين و جديدترين وسايل را براي ما بخرد و البته اين موضوع باعث سوءاستفاده سهيل مي شد. سهيل حدود پنج سال از من بزرگتر بود و آخرين سالهاي دانشگاه را مي گذراند و قرار بود مثل پدرم مهندس عمران شود و پيش خودش هم كار كند. مادرم هم با اينكه ليسانس ادبيات فارسي داشت اما كار نمي كرد، البته وقت كار كردن هم نداشت. چون وقتش بين خياطي ها ، آرايشگاهها، كلاسهاي مختلف، استخر و بدنسازي و ... تقسيم شده بود و ديگر وقتي براي كار كردن نداشت. مادرم زن زيبا و شيك پوشي بود . هميشه لباسهاي گران قيمت و زيبايي مي پوشيد وب ه تناسب هر كدام ات مختلفي به دست وگردن مي كرد و پدرم با كمال ، پول تمام ولخرجيهاي مادرم را مي داد. پدرم عاشق مادرم بود و در خانه ما هميشه حرف و نظر مادرم شرط بود. پدرم يك مهناز مي گفت صدتا از دهانش بيرون مي ريخت. منهم ته دلم آرزو مي كردم مثل مادرم باشم . شيك و زيبا و باسليقه، پدرم هم مرد خوب ومهرباني
  10. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    بود كه به قول مادرم بيش از حد دل نازك بود و با ما زيادي راه مي آم دلش نمي آمد ذره اي از دستش برنجيم. با اينكه سني نداشت ، موهايش سفيد شده بود و به جذابيت چهره اش افزوده بود . او هم مرد مرتب و خوش لباسي بود كه صبحها تا چند ساعت بوي خوش ادكلنش در راهرو موج ميزد. پدرم قد بلند وهيكل دار بود. البته هر روز ساعتها با مادرم پياده روي مي كرد، تا چاق نشود، ولي با وجود اين كمي تپلي بود. سبيل مرتب و پر پشتي هم داشت. سهيل هم شبيه پدرم بود . قد بلند با موهاي مجعد و مشكي ، صورت كشيده و ابروهاي مشكي و پر پشت ، چشمانش هم مثل پدرم درشت و مشكي بود ، روي هم رفته پسر جذابي بود ولي با من خيلي سازش نداشت و اغلب به قول مامان ،مثل سگ و گربه به جان هم مي افتاديم . من اما بيشتر شبيه مادرم بودم . البته بلندي قدم به پدرم رفته بود ولي استخوان بندي ظريف و اندام لاغرم مثل مامان بود.
  11. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    فصل 2-2
    پوست صورتم مهتابي و سفيد بود. موهايي مجعد و پر پشت داشتم كه بيشتر خرمايي بود تا مشكي ، چشمان كشيده و درشتم به رنگ ميشي و مثل مادرم يك هاله خوشرنگ داشت. لبهاي نازك و كوچكي داشتم. بيني ام هم مثل مادرم كوچك و سر بالا بود و از اين بابت هميشه شاكر بودم چون پدرم و سهيل هر دو بيني هاي بزرگي داشتند. ابروهايم اما ، مثل پدرم پيوسته و پرپشت بود . رويهم رفته قيافه ا م مورد پسند بود و به عنوان يك دختر زيبا در فاميل و بين دوستانم شناخته شده بودم .
    در حياط را با پا بستم و سوار ماشين شدم . ليلا با هيجان گفت :
    مهتاب كدوم گوري بودي ؟ چقدر لفتش دادي ... اه .
    با خنده گفتم : همش پنج دقيقه است اومدي ، عجله نكن به تو هم مي رسه .
    وقتي جلوي دانشگاه پارك كرديم ، هر دو سر تاسر هيجان بوديم . ليلا با ژستي بچگانه ، دزدگير ماشين را زد و هردو وارد شديم . جلوي در اتاقكي مخصوص ورود دخترها ساخته بودند كه سر تا پاي دختران را در بدو ورود زير ذره بين مي گذاشتند . جلوي در پرده برزنتي سبزي نصب كرده بودند . پرده چنان كيپ شده بود انگار پشت آن استخر زنانه بود و همه پشت آن در ، برهنه بودند. ما هم وارد شديم خانم محجبه اي كه مشغول خواندن دعا از يك كتاب كوچك بود از زير ابروان پر پشتش نگاهي به سر تا پاي ما انداخت و با صداي خشكي گفت : موهاتونو بپوشونيد .
  12. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    بعد دوباره مشغول پچ پچ با خودش شد . دستمان را نا خود آگاه به طرف مقنعه هايمان برديم پرده را كنار زديم و وارد شديم. ساختمان دانشگاه ، مثل دانشگاههاي بزرگ و معروف نبود. يك ساختمان سه طبقه و كهنه ساز با يك حياط كوچك و معمولي كه پر از دختر و پسر بود . البته نا خود آگاه پسرها كمي از دخترها فاصله گرفته بودند . من وليلا هم وارد جمع شديم و بعد از چند دقيقه ايستادن و كنجكاوانه نگاه كردن به طرف ساختمان به راه افتاديم . ترم اول ، خود دانشگاه اجبارا چند واحد عمومي و دروس علوم پايه به ما داده بود و فقط انتخاب ساعت كلاسها به عهده خودمان بود . بيشتر درسهايمان عمومي و آسان بود . سر كلاس با بقيه بچه ها هم اشنا شديم و هفته اول دانشگاه به خوبي و خوشي به پايان رسيد.
    آخر هفته سهيل مهماني دعوت داشت و نبود. من مانده بودم با پدر و مادرم ، حسابي حوصله ام سر رفته و دلم مي خواست زودتر شنبه از راه برسد تا به دانشگاه بروم. دانشگاه برايم مثل همان دبيرستان بود و محيطش باعث نمي شد كه من و ليلا دست از شيطنت برداريم . البته آن حالت پر شر و شور را ديگر نداشتيم . چون جو دانشگاه سنگين تر بود ولي بدون شيطنت هم نمي گذشت . صبح شنبه نوبت من بود كه ماشين ببرم و دنبال ليلا بروم . صبح زود سوار ماشين مادرم شدم و صداي ضبط را هم بلند كردم . وقتي جلوي در خانه ي ليلا رسيدم ، منتظر ايستاده بود . ليلا هم تقريبا در نزديكي ما زندگي مي كرد و خانه انها هم مثل خانه ما شيك و بزرگ بود . ولي اپارتمان بود و مپل ما حياط و استخر نداشتند . ليلا به جز خودش دو خواهر داشت كه هر دو ازدواج كرده بودند و سر زندگيشان بودند. خودش هم دختر خوب و مهرباني بودبا قد وهكل متوسط و صورت با نمك سبزه و چشم و ابروي مشكي ، وقتي ايستادم سوار شد وگفت :
    سلام ، اصلا حوصله نداشتم بيايم .
  13. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    با تعجب گفتم : پس مي خواستي چكار كني ؟
    ليلا اخم كرد و گفت : هيچ كار ، از ادبيات فارسي خوشم نمي آيد .
    با خنده گفتم : خوب اين ساعت اول است ، ساعت دوم رياضي داريم .
    ليلا همانطور كه صداي ضبط را كم مي كرد و گفت : باز رياضي بهتره ، البته امروز سر خديان خودش نمي آد . قراره يك دانشجو براي حل تمرين هاي جلسه قبل بيايد.
    شانه اي بالا انداختم و گفتم : بهتر ! يارو حتما خيط ميكنه ، كلي مي خنديم .
    دوباره صداي ضيط را بلند كردم . ضربآهنگ موسيقي خارجي ، ماشين را تكان مي داد. سركوچه دانشگاه با سرعت پيچيدم و كاري كردم كه صداي جيغ لاستيكها در آيد . همه كساني كه جلوي دانشگاه ايستاده بودند برگشتند و نگاهم كردند . منهم همينرا مي خواستم ماشين را با مهارت بين دو ماشين پارك كردم و متوجه نگاههاي تحسين آميز پسرها شدم . سر كلاس ادبيات سر تا پاي استاد بخت برگشته را حلاجي كرديم و خنديديم . ساعت بعد رياضي داشتيم .بين دو كلاس به بوفه رفتيم و با چند نفر ديگر سر يك ميز نشستيم. آيدا يكي از بچه هاي همكلاسمان با خنده گفت : حل تمرين بعد يك جلسه ! مي خواد ازمون زهر چشم بگيره .
    پانته آ كه همه پاني صدايش مي كردند ، گفت : مي گن اين سرحديان قاتله! ترم قبل نصف كلاس رو انداخته ...
    ليلا با غضب گفت: نترس بابا ، بچه ها ي ترم بالايي همش براي ورودي هاي جديد قيافه مي گيرن كه يعني خودشون ختم همه چيز هستن اما بي خيال اگه خيلي محل بدي به آرزوشون كه ترسوندن ماست مي رسن .
    سر كلاس همه مشغول حرف زدن بوديم كه در كلاس باز شد و در ميان بهت و تعجب ما پسري قد بلند و ريز نقش ، لنگ لنگان وارد شد . صورتش را ريش و سبيل مرتب و كوتاه شده اي مي پوشاند . موهايش مجعد و كوتاه بود. چشمان درشت وابروهاي بهم پيوسته اي داشت زير لب سلام كرد كه هيچ كس جوابش را نداد . بزرگتر از ما بود ولي نه انقدر كه باعث ترسمان شود دوباره همه با هم شروع به صحبت كردند. پسرك اهسته گفت :
    - خانم ها و اقايان دكتر سر حديان از من خواسته براتون تمرين ها رو حل كنم . خواهش مي كنم دقت كنيد. يكي لطف بكنه به من بگه تمرين هاي كدام قسمت بايد حل بشه ...
    يكي از پسرها با لحن عصبي گفت : تو كه خودت بايد بدوني حتما از هفته پيش تا حالا همه ده بار همه رو حل كردي .. ديگه مارو رنگ نكن .
  14. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    بعد پسري از ته كلاس گفت : دكتر سرحديان ؟ ... مگه آناتومي درس مي ده كه دكتره ؟.
    هرج ومرج دوباره كلاس را فرا گرفت . يكي از دخترها از رديف جلو شماره تمرين ها را به اقاي حل تميريني داد و پسره شروع كرد به پاك كردن تخته ولي قبل از آن از جيبش يك ماسك سفيد رنگ در آورد و جلوي دهان و بيني اش را پوشاند با اين حركت سيل متلك و تيكه به طرفش هجوم آورد.
    - سرحديان چرا از مريض هاي سل گرفته واسه حل تمرين ما آدم فرستاده ..
    - اكسيژن برسونيد ...
    - اي بابا اينكه اب و روغن قاطي كرده ....
    - آقا واگير نداره؟ ....
    بعد خنده و هرو كر فضاي كلاس را پر كرد . اما پسره بدون توجه به حرفاي ما شروع به حل تمرين هاكرد. صداي ماژيك روي تخته سفيد رنگ مو بر تنمان سيخ مي كرد . بعد از حل چند تمرين كلاس تقريبا آرام گرفت و همه مشغول يادداشت كردن شدند . در موقع حل يكي از تمرين ها شيوا دختري كه روي صندلي جلوي ما نشسته بود بلند شد تا سوالي بپرسد من هم با شيطنت صندلي اش را عقب كشيدم وقتي شيوا جواب سوالش را گرفت بي خيال خودشو ول كرد تا روي صندلي اش بشيند اما چون صندلي اش را عقب كشيده بودم محكم روي زمين افتاد و دوباره كلاس از خنده و هياهو منفجر شد. پسره از پاي تخته به طرف ما نگاهي انداخت اما ما بي توجه به نگاههاي سرزنش اميزش در حال هر وكر بوديم. شيوا هم بلند شده بود و داشت فحش مي داد. پسرها سوت مي زدند وما ميخنديديم بعد وقتي سر انجام آرام گرفتيم متوجه شديم كه پسره رفته هر كس چيزي مي گفت و حدسي ميزد :
    - بچه ها الان مي ره با رييس دانشگاه مي آد .
    - نه بابا رفته به سر حديان بگه يكي دو نمره از ما كم كنه ....
  15. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    در هر حال پسره رفته بود و ما خوشحال حرف مي زديم و مي خنديديم ليلا با كمي ترس گفت :
    - بچه ها نكنه پسره عضو انجمن اسلامي باشه حال همه رو بگيره ؟..
    من هم با خنده جواب دادم : مگه ما كار غير اسلامي انجام داديم داريم مي خنديم خوشحال بودن هم كار بدي نيست .
    بعد از اتمام كلاس سوار ماشين شديم و راه افتاديم . از آيينه متوجه پشت سرم بودم كه ديدم پاترولي با حفظ فاصله دنبالمان مي آيد. مي دانستم مال يكي از پسرهاي همكلاس است . چند نفر از دوستانش هم همراهش آمده بودند مي دانستم كه مي خواهند اذيت مان كنند با ليلا قرار گذاشتيم حالشان را بگيريم . وقتي وارد اتوبان شديم ، پاترول خودش را به كنار ما كشاند پسرها از پنجره ماشين سرشان را بيرون آورده بودند و به ما مي خنديدند ناگهان به رگ غيرتم برخورد و پايم را روي پدال گاز فشردم . مدل ماشين ما بالاتر و قدرتش هم بيشتر از پاترول بود بايد ادبشان مي كردم . با فشار روي پدال گاز ، دنده ماشين راهم عوض كردم و با مهارت از بين ماشين ها ويراژ دادم. من تقريبا از 15 سالگي رانندگي مي كردم البته دور از چشم پدر ومادرم زير نظر سهيل انواع و اقسام لمهاي رانندگي را ياد گرفته بودم و خيلي هم از اين بابت مغرور بودم حتي گاهي وقتي باسهيل مسابقه مي گذاشتم نمي توانست به گرد راهم برسد به ليلا كه ترسيده بود گفتم :
    - سفت بشين و نگاه كن .
  16. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    از بين دو ماشين لايي كشيدم . ليلا جيغ كوتاهي زد و راننده ها با بوق بلند و كشداري مراتب اعتراضشان را اعلام كردند . اما من بي توجه گاز مي دادم و به پاترول كه نا اميدانه تلاش مي كرد خودش راب همن برساند مي خنديدم . ماشين آنقدر سرعت داشت كه مي دانستم اگر به مانعي بر خورد كنيم حتما دخلمان مي آيد اما غرور نمي گذاشت رعايت قانون را بكنم . سرانجام در يكي از خروجي ها پاترول ما را گم كرد و من خندان سرعت ماشين را كم كردم . ليلا با خشم نگاهم مي كرد . با خنده نگاهش كردم و گفتم :
    - ليلا وقتي مي ترسي رنگت سه درجه روشن تر مي شه هميشه بترس .
    ليلا عصبي داد زد : احمق ديوانه ! نزديك بود هر دومونو بكشي چرا اينطوري رانندگي مي كني ؟
    خونسرد گفتم : نترس حالا كه نمرديم من بايد روي اين جوجه فكلي ها رو كم مي كردم . حالا تو دانشگاه ماستها رو كيسه مي كنن اينطوري خيلي بهتره .
    ليلا سرس تكان داد و حرفي نزد. اما مي دانستم كه او هم ته دل راضي و خوشحال است كه پسرها را سر جايشان نشانديم . اين حادثه باعث شد كه كلاس رياضي وبلايي كه سر فرستاده استاد آورديم از يادمان برود . تا هفته بعد و جلسه بعد مشغول شيطنت و خنديدن به خلق الله بوديم و اصلا يادمان رفته بود كه شنبه خود استاد سرحديان سر كلاس مي آيد . صبح روز شنبه تازه ياد مان افتاد و كمي ترسيديم ولي با خودمان فكر مي كرديم حتما اسنتاد از ياد برده و كاري به ما ندارد به هر ترتيب ساعت رياضي رسيد و همه با هيجان منتظر بودند ببينند چه پيش مي آيد .وقتي استاد وارد كلاس شد همه به احترام ورودش از جا بلند شديم. سرحديان مرد ميانسال و با تجربه اي بود كه به آساني نمي شد
  17. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    دستش انداخت . از آن قيافه هايي داشت مكه بهش با جذبه مي گفتند . وقتي ما نشستيم شروع به درس دادن كرد و ما خيالمان راحت شد كه حرفي از جلسه حل تمرين نخواهد زد. تند تند يادداشت بر مي داشتيم و سعي مي كرديم پا به پاي استاد درس را بفهميم و جزوه برداريم چون جلسه اول نصف بچه ها نتوانسته بودند يادداشت بردارند و استاد بي توجه به اعتراض بچه ها تخته را پاك كرده بود . سر انجام كلاس به پايان رسيد ولي استاد هنوز اجازه ترك كلاس را به ما نداده بود. همه منتظر نگاهش مي كردند. آقاي سرحديان با حوصله شماره تمرين هايي كه بايد براي جلسه بعد حل مي كرديم را روي تخته نوشت . بعد با صداي نافذ و لحني قاطع گفت :
    - خانم ها آقايان ، من مي دونم كه بعضي از شما يك راست از پشت نيمكت هاي دبيرستان روي صندلي هاي دانشگاه پرتاب شده ايد. براي همين بچه بازي هايتن را درك مي كنم اما از الان گفته باشم كه اين تمرين ها بايد توس شما حل بشه و در كلاس حل تمرين اشكالهايتان را رفع كنيد جون در امتحان پايان ترم فقط از اين تمرين ها سوال مي دهم وهيچ عذر و بهانه اي هم قبول نيست .
  18. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    بعد به چشمهاي ما كه مثل موش سر جايمان خشك شده بوديم ، خيره شد و ادامه داد :
    - انگار شما هنوز ظرفيت دانشگاه رو نداريد .. من هم دلم نمي خواد بهتون زور بگم . از اين به بعد فقط شماره تمرينها را مي نويسم جلسه حل تمرين هم لغو مي شود ديگر خود دانيد. ..
    بعد از چند دقيقه تازه متوجه شديم معني حرفهاي استاد چيست . جواب صحيح تمرين ها براي خوب امتحان دادن لازم و ضروري بود و با تعطيل شدن كلاس حل تمرين احتمالا نود درصد كلاس نمره قبولي نمي آوردند همزمان صداي اعتراض بچه ها بلند شد. استاد كه داشت از كلاس بيرون مي رفت لظه اي ايستاد و گفت :
    - خودتان خرابش كرديد ، خودتون هم درستش كنيد اگر آقاي ايزدي قبول كنند و باز هم براي حل تمرين تشريف بياورند من حرفي ندارم .
    وقتي استاد از كلاس خارج شد احساس كردم همه نگاهها متوجه من است انگار تعطيلي كلاس حل تمرين فقط تقصير من بود و خودم بايد درستش مي كردم.بغض گلويم را گرفته بود براي اينكه از زير بار نگاههاي بچه ها فرار كنم سريع وسايلم را جمع كردم و از كلاس خارج شدم.

    پايان فصل 2
  19. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    فصل 3-1​


    صبح با صدای مادرم از جا پریدم. با سرعت در رختخوابم نشستم و به ساعت بالای سرم نگاه کردم،ساعت نزدیک ده بود. وای چقدر دیرم شده بود! با عجله بلند شدم و رختخوابم را مرتب کردم. داشتم موهایم را شانه می کردم که مادرم در را باز کرد،با دیدن من گفت:چه عجب بلند شدی! ظهر شد.
    خواب آلود گفتم:سلام،لیلا اومده؟
    مادرم با تعجب نگاهم کرد و گفت:لیلا؟ مگه قراره بیاد اینجا؟
    - خوب،می ریم دانشگاه...
    مادرم دوباره با تعجب گفت:امروز؟ مگه جمعه هم دانشگاه بازه؟
    آه از نهادم برآمد،یادم رفته بود امروز جمعه است. شانه را پرت کردم روی میز توالت و دوباره پریدم تو رختخواب،مادرم با عصبانیت جلو آمد و پتو را از رویم کنار زد و گفت
    - دوباره که مثل خرس رفتی زیر پتو... پاشو یک کمی کمک کن. هزار تا کار دارم.
    بی حوصله گفتم:چه خبره؟ یک امروز می شه خوابید،اونهم شما نمی گذارید.
    مادر با لحنی جدی گفت:برای شب نزدیک بیست نفر مهمون داریم. دست تنها نمی تونم،سهیل که از صبح جیم شده،این هم از تو!
    نخیر! امروز نمی شد خوابید. دوباره با زحمت از جایم بلند شدم. وقتی برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفتم،مادرم حسابی مشغول کار بود. یک خروار میوه و سبزی در ظرفشویی منتظر شسته شدن بودند. چند دیگ و قابلمه هم روی گاز در حال سر وصدا کردن بودند. با اینکه آشپزخانه ما خیلی بزرگ و جادار بود اما از بس مادرم میوه و گوشت ومرغ خریده وآنها را همه جا پخش کرده بود،آشپزخانه شلوغ و نا مرتب به نظر می رسید.
  20. Sheida
    آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    • [FONT=Courier New][B][COLOR=#ff0080]ﺩﻟﻢ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺻﺤﻦ ﻭ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﺳﻮﺩﺍﯾﻢ * ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺷﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﺳﺖ ﻣﻮﻻﯾﻢ *[/COLOR][/B][/FONT]
    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,389
    تشکر شده:
    216
    امتیاز:
    63
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    همانطور که برای خودم چای می ریختم،پرسیدم: حالا به چه مناسبت مهمون داریم
    مادرم همانطور که میوه ها را می شست،گفت: امروز سالگرد ازدواج من و پدرت است. امیر هم زنگ زده همۀ فامیل رو دعوت کرده،سهیل هم از صبح معلوم نیست کجا رفته،هزار تا کار دارم یکی نیست حالم رو بپرسه،آن وقت شب که می شه،یکی یکی پیداتون می شه.
    چایم را شیرین کردم و یک تکه کیک از یخچال بیرون آوردم. پرسیدم:
    - چرا زنگ نزدی به طاهره خانم بیاد کمکت...
    - از بخت بد من،یکی از فامیل هاشون مرده،همه شون رفته بودن بهشت زهرا! اگه می دونستم اینطوری می شه،اصلا ً مهمونی نمی گرفتم . قرار بود طاهره خانم بیاد. دیشب آخر وقت زنگ زد گفت نمی تونه بیاد. منهم دیگه نمی تونستم مهمونی رو بهم بزنم.
    به مادرم خیره شدم. هیکل ظریف و زیبایی داشت. موهایش را پشت سرش جمع کرده بود.و صورتش از نگرانی درهم رفته بود،اما باز هم زیبا و دوست داشتنی بود. رنگ موهایش را شرابی کرده بود و این رنگ خیلی به پوست سفیدش می آمد. چشمانش با اینکه قهوه ای بود اما هاله ای از رنگ بنفش هم داشت که خیلی جذابش کرده بود. چشمهای من هم مثل مادرم دو رنگ بود و از این جهت همیشه خدا را شکر می کردم. با صدای مادرم به خودم آمدم:
    - وا؟ مهتاب چرا زل زدی به من؟
    با خنده گفتم: از بس دوستتون دارم.
    صورت مادرم با شنیدن این حرف از هم باز شد و خندید،بعد با ملایمت گفت:
    - من هم تو رو دوست دارم،عزیزم.
    همانطور که لیوان چایم را می شستم گفتم: مامان شستن میوه ها و درست کردن سالاد با من! میز را هم خودم می چینم، خوبه؟
    مادرم با خنده گفت: اگه گرد گیری را هم اضافه کنی،عالیه!
    با اینکه کار سختی بود، چیزی نگفتم. آخه،انقدر اشیاء زینتی و عتیقه در خانه ما زیاد بود که فقط گردگیری این وسایل دو ساعت وقت می برد، چه رسد به مبلمان ومیز و صندلی ها! وقتی مادرم برای ناهار صدایم کرد باورم نمی شد به این زودی ساعت دو شده باشد. از خستگی هلاک شده بودم. اما کارها تقریبا ً تمام شده بود. وقتی وارد آشپزخانه شدم،همه جا مرتب و تمیز شده بود. به پدرم که پشت میز نشسته بود، سلام کردم و نشستم. پدرم با انرژی جواب سلامم را داد و گفت: خسته نباشید شازده خانوم! سری تکان دادم و حرفی نزدم. مادرم همانطور که بشقاب پر از غذا را جلویم می گذاشت، گفت:
موضوعات مشابه با: رمــــان مهـر
انجمن عنوان تاریخ
داستان بلند !! رمــــان بسیار زیبای امشب ... سيمين شير دل !! ‏Jan 4, 2012