1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

متن و نقد نمایش نامه ...

شروع موضوع توسط SayA ‏Oct 27, 2011 در انجمن سینما,تئاتر و تلویزیون

  1. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    در این پست متن نمایش نامه های ایرانی و خارجی قرار میگیرد@};-
  2. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    کسی می‌آید ,, نوشته یون فوسه[HR][/HR]نمایشنامه”کسی می‌آید” نوشته یون فوسه با ترجمه تینوش نظم‌جو
    نگاهی به نمایشنامه”کسی می‌آید” نوشته یون فوسه با ترجمه تینوش نظم‌جو [​IMG]
    رضا آشفته: یون فوسه نروژی نمایشنامه‌هایش را خیلی متفاوت عرضه می‌کند. او طوری نمی‌نویسد که برای ما شکل شناخته‌ شده‌ای است. فوسه در نمایشنامه"کسی می‌آید" یک وضعیت غیرمعمول را در هفت تابلو ترسیم می‌کند. برای همین آن چه ابراز می‌دارد، مترادف با آن چیزی نیست که ما در واقعیت تجربه کرده‌ایم.

    او به یک زوج می‌پردازد که از دیگران گریخته‌اند برای آن که معتقدند دیگران بین آدم‌ها جدایی می‌اندازند. آن دو به نقطه‌ای دور رفته‌اند تا در تنهایی خود با همدیگر زندگی کنند. اما از همان آغاز نیز این شک و شبه هست که کسی می‌آید. زن می‌پندارد که یک زن می‌آید تا آرامش آن‌ها را بر هم بریزد. اما مرد در این باره به جنسیت این فرد مزاحم اشاره‌ای نمی‌کند. این فکر درست از آب درمی‌آید. مردی می‌آید که این خانه قدیمی و کهنه را در ساحل دریا به این زوج فروخته است. این خانه متعلق به خانواده پدری این مرد است. زن و مرد اختلاف پیدا می‌کنند و باز هم با آمدن مرد در را به رویش باز نمی‌کنند. تا این که با سماجت مرد، زن در را به رویش باز می‌کند. مرد شماره تلفن خود را که در آن نزدیکی زندگی می‌کند به زن می‌دهد و می‌رود. شوهر برافروخته و عصبی است و با زن خود مقابله می‌کند. شوهر فکر می‌کند که همسرش آگاهانه به این جا آمده و از وجود این مرد مزاحم با‌خبر است. زن به دنبال برقراری آرامش است، هر چند خود نیز از این شرایط لطمه خورده است. مرد تنها می‌شود و می‌پندارد که همسرش او را ترک می‌کند و به سوی مرد غریبه و مزاحم می‌رود. اما زن برمی‌گردد تا ‌تنهایی خود را حفظ کنند.
    زبان
    زبان یک رکن است برای معرفی یون فوسه. او کلمات را به طور مقطع و پلکانی که در شعر نو باب است، در جملاتی کوتاه و زیر هم قرار می‌دهد. بیان شاعرانه‌ای به دیالوگ‌ها می‌دهد. کلمات ساده و گاهی پیش پا افتاده هستند. در عین حال وقعی به چیدمان کلمات، آن هم به پیروی از زبان محاوره و روزمره نمی‌گذارد. نوعی زبان که کاملاً تصنعی و به اصطلاح ابداعی یا من درآوردی و منحصر به فرد است. بنابراین خلاقیت زبانی موج اصلی را بر پیکره درامش وارد می‌کند تا در طول درام همین موج باعث برقراری ارتباط شود. ارتباطی که از فرآیند مطلوب و معمول بی‌بهره است. ارتباطی که حامل پیام یا تصویری در ناخودآگاه است. چنانچه متن فوسه نیز همانند یک خواب، رویا و فلسفه می‌نماید و اصلاً بر پایه تعقل و احساسات معمول شکل نمی‌گیرد. بنابراین پیوند ارگانیکی بین مخاطب و اثر هنری صورت نمی‌گیرد. بلکه نشانه‌هایی از متن که در ناخودآگاه هنرمند ریشه دوانده‌اند، بر ناخودآگاه مخاطب تاثیر می‌گذار‌د. تاثیری را که در همجواری مجموعه‌ای از کدها ممکن می‌شود. تنهایی دو آدم که باید با هم به پیوستگی و همجواری مسالمت‌آمیز بی‌انجامد، با حضور دیگری از هم می‌پاشد. دوباره تلاش آنان معطوف به همین نتیجه دلخواه می‌شود. به عبارت دیگر برای ایجاد پیوند عاطفی و یک خلوت عاشقانه باید هر دو طرف تلاش خود را بکنند. زبان هم در این میان به کارکردی درونی سوق می‌یابد. یعنی آن که شاید اصلاً به زبان نیاید و به درون افراد رسوخ کند؛ اما در عین حال بین آن‌ها حضور داشته باشد. در متن فوسه این واژگان درونی به بیرون‌ ریخته می‌شود تا شفافیت یک رابطه با تمام ابعاد ظاهری و باطنی‌اش برای همگان ـ حتی خودشان ـ آشکار شود.
    با این تفاسیر یک شعر ساده و بی‌تکلف بافت زبانی را در"کسی می‌آید" دربرمی‌گیرد. بی آن ‌که در آن علائم نگارش مانند نقطه، ویرگول، پرسش، تعجب و دو نقطه روی هم و... ملاک و معیار باشد. به همین دلیل زبان بدون این علائم به یک بی‌واسطگی غیرمعقولانه پا می‌گذارد. یعنی زبان جولانگاه کلمات راحت و صریح می‌شود که فقط بیانگر تناقضات روحی و ذهنی دو آدم ـ یک زن و شوهر ـ است که باری به هر جهت به تنهایی و با هم بودن بدون حضور دیگران نیاز دارند. در ادامه به نمونه‌ای از این دیالوگ‌نویسی‌ یون فوسه توجه می‌کنیم:
    زن: برویم دور بزنیم
    و ببینیم چه چیزهایی
    در اتاق نشیمن است
    شوهر:
    (کمی مایوس)
    اما او آن جاست
    جلوی در
    او آن جا منتظر است
    و به زودی دوباره در می‌زند
    زن: من فکر می‌کنم او رفته
    مرد: (ناگهان جسور می‌شود)
    ولی چه بهتر که همان جا بگذاریمش
    زیرا در قفل است
    (کسی می‌آید، ص65 و 66)
    سکوت
    در متن"کسی می‌آید" سکوت یا با همین کلمه یا به صورت خط تیره(ـ) مشخص شده و البته تعداد آن‌ها هم کاملاً چشمگیر است. بنابراین عمدی بر این تاکیدها بوده است. پیش از این هم"هارولد پینتر" در متن‌های خود که به وفور از مکث و سکوت بهره می‌برد، مثال زدنی بود، اما"یون فوسه" با تدابیری غیر از تدابیر پینتر، سکوت و مکث‌های خود را موکداً در متن‌هایش می‌آورد. پینتر با سکوت، بر ترس و وحشت ناشی از اتفاقات و روابط بیرونی آدم‌ها تاکید می‌کند. به عبارتی سکوت یا خلاء ناشی از یک اتفاق، سرمنشاء ترس درونی خواهد شد. فوسه از سکوت بهره دیگری می‌برد. او از سکوت در پی ایجاد یک رابطه است. رابطه‌ای که ناخودآگاه هنرمند را به ناخودآگاه تماشاگر وصل می‌کند. قرار است که مخاطب با سکوت‌های مکرر، ذهنش آمادگی جذب دنیای متن را پیدا کند. اتصالی که آگاه کننده است و مثل یک رویا آدم را در جریان اتفاقات عجیب خواهد گذاشت. اتفاقاتی که در دنیا مابه‌ازای بیرونی دارد، اما ذهن به دلیل پریشانی و عدم تمرکز بر آن مسلط و آگاه نشده است.
    در"کسی می‌آید" روابط آدم‌ها که از سوی دیگران تهدید می‌شود، جولانگاه ذهنی را فراهم کرده تا هر تماشاگری بر این تهدیدها آگاه شود.
    پرهیز از روان‌شناسی و شناسنامه
    فوسه جهان شمول می‌نویسد. از شوهر، زن و مرد به عنوان شخصیت‌های خود نام می‌برد بی آن که برای آن‌ها جغرافیا، فرهنگ و هویت مشخص قائل شود و یا این که برای آن‌ها روانشناسی و شخصیت‌پردازی طبق تعاریف متداول قائل باشد. او انسان را مدنظر دارد با خصوصیات کامل فردی که نسبت به دنیای پیرامون کنش‌مند شده است. گاهی این کنش‌مندی از روی آگاهی است و با یافتن راه حل از آن بحران خود را بیرون می‌آورد و گاهی نیز از روی ناآگاهی است و سقوط غیر منتظره‌ای برایش رقم خواهد خورد.
    در"کسی می‌آید" زن و مرد مدام از تنهایی خود و رابطه‌شان می‌گویند. رابطه‌ای که بدون حضور شخص ثالثی ممکن خواهد شد. آن‌ها از دیگران گریخته‌اند و به این گوشه پرت دنیا پناه آورده‌اند تا رابطه خود را ژرف و عمیق و بادوام کنند، اما صدا‌ی پایی شنیده می‌شود و بالاخره مرد غریبه‌ای می‌آید که این نظم شکل گرفته را دچار موج و لغزش ‌‌کند. حالا زن آگاهانه‌تر از مرد بر این مشکلات غلبه می‌کند. او به راحتی با مرد غریبه ارتباط می‌گیرد، اما قرار نیست که مطابق میلش عمل کند. شوهر اما نمی‌پذیرد و دچار شک و عصبانیت می‌شود. زن در پایان با ورود خود فتح باب تازه‌ای در رابطه‌اش با شوهر باز می‌کند. او با آموزش تاکید بر استمرار و استقرار رابطه گرم و عاطفی در خلوت این دریای دورافتاده و ناشناس خواهد کرد:
    [شوهر] وقیحانه می‌خندد. سکوت طولانی. زن در گوشه چپ خانه ظاهر می‌شود، شوهر را با محبت نگاه می‌کند. شوهر زن را نگاه می‌کند. سپس چشمانش را پایین می‌آورد. زن می‌رود و در کنار او روی نیمکت می‌نشیند.
    سکوت طولانی. پرده
    (کسی می‌آید. ص، 108)
    آدم‌ها در این متن از هویت و فرهنگ ملی و بومی بی‌بهره‌اند؛ چون که آن‌ها نمونه‌هایی از شرایط فعلی در سراسر جهان هستند که در رابطه زناشویی‌شان یقیناً دچار مشکل شده‌اند. مشکلی که ناخواسته روابط و معادلات موجود اجتماعی بر آن‌ها تحمیل کرده وگرنه آن‌ها به دنبال گریز از مردم و پرهیز از روابط اجتماعی برنمی‌آمدند. آن‌ها به دنبال کشف زوایای پنهان وجودی خود هستند و این مسیر را چون رویایی در ناخودآگاه خود جست‌وجو می‌کنند. حالا در تئاتر با زیبایی‌شناسی کلمات، دیالوگ‌ها، روابط سرد و منجمد، موقعیتی ناب و یکپارچه و خلاءگونه به موازات یافتن یک راه اساسی درآمیخته است. یعنی ناخودآگاه و مرور آن، تبدیل به یک اثر هنری شده است.
    فرهنگ هم دست و پا گیر خواهد بود با آن که برای افراد در محدوده‌های خاص جغرافیایی معنا و مفهوم دارند، اما در شکل گسترده و با رویکرد فرامرزی چندان سنخیتی نمی‌یابند. نویسنده به آن بوده که مسئله اصلی را مورد کنکاش دراماتیک و هنری قرار دهد. یعنی موقعیت نمایشی خلق کند تا با تاکید بر پیوندی انسانی و در عین حال در فضایی غیرمعمول و رویاگونه، بر همه چیز سر و سامان دهد.
    پس آدم‌های نمایش تهی از مختصات شناسنامه‌ای و هویتی می‌شوند تا با گوشت و پوست و خون و استخوان خود در صحنه حضور داشته باشند و این گونه مسئله انسان پیش روی مخاطبان قرار می‌گیرد. مسئله انسان که در رابطه دیگران دچار بحران و بیماری احتمالی شده است. به همین دلیل نیز زبان و بیان موجود نیز کاملاً متفاوت خواهد شد.
    زیبایی‌شناسی
    آن چه در متن"کسی می‌آید" فوسه باعث زیبایی می‌شود، نحوه نگاه و برخورد با کلمات است و از سوی دیگر تعریف دگرگونه‌ای از انسان در صحنه ارائه می‌شود. این تعریف عاری از تعاریف شکل گرفته بر پایه علوم عالیه قرن بیستم(روانشناسی، جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی، فلسفه و...) است.
    این زیبایی آمیخته با نوآوری است. چیدمان کلمات که شعرگونه می‌نماید، در متن نوعی نوآوری تلقی می‌شود. در عین حال تقطیع این جملات کوتاه نیز لحن و بیان دگرگونه‌ای را به دنبال خواهد داشت. یعنی اجرا نیز متفاوت خواهد بود. سکوت‌ها نیز نوعی نوآوری تلقی می‌شود، چون فرآیند ویژه‌ای را در برخواهد گـرفـت. فرآیندی که در آن یک هدف ارزشمند ـ هم‌سویی دو ناخودآگاه ـ در پی خواهد آمد. همین نکات بارز است که متن"کسی می‌آید" را تبدیل به یک اثر ارزشمند می‌کند که برخلاف عادات نوشتاری موجود، پیشنهاد تازه‌ای برای تئاتر به شمار خواهد آمد. اگر پیش از این ابزوردنویس‌ها تک‌تازی می‌کردند تا تصویر و تفسیر ایده‌آلی از وضعیت انسان پس از جنگ جهانی دوم در صحنه ارائه کنند و اعتراض خود را ضد تئاتر بشمارند، فوسه بدون بهره‌گیری از شعار و سیاست‌زدگی، فقط نگاهش به انسانی است که پایان قرن بیستم را دیده و بر تمام جوانب مدرنیته آگاه است و حالا یک انقلاب و کنش درونی را برای برون رفت از این افتضاح جست‌وجو می‌کند. اگر در ابزورد ارتباط وجود ندارد، در آثار فوسه همه به دنبال برقراری ارتباط هستند و این منظور را تا سر حد تنهایی و ریاضت فردی پیش می‌برند.
    یون فوسه در یک نگاه
    یون فوسه هم ولایتی هنریک ایبسن است، با این تفاوت که ایبسن ساختارمند و واقع‌گرا و ناتورالیست می‌نوشت، اما فوسه کاملاً با انگیزه‌های مدرن‌تر، دنیای پیرامون را وارد متن‌هایش می‌کند. اگر ایبسن بیانگر تاریخ و اجتماع قرن نوزدهم نروژ است، فوسه بیرون از جغرافیای نروژ انسان امروز را در سیبل تفکراتش قرار می‌دهد تا با تیزبینی انسان را در تیررس جست‌وجوهایش قرار دهد. البته به هدف هم می‌زند.
    او در سال 1959 به دنیا آمده است و در سال 1983 اولین رمان خود را منتشر می‌کند و پس از آن 15 کتاب می‌نویسد. در حوزه داستان، شعر، نظریه و کتاب کودکان. او از سال 1994 با نوشتن"هرگز ما از هم جدا نمی‌شویم" پا به عرصه نمایشنامه‌نویسی می‌گذارد و در سال 1996 جایزه ایبسن را برای نمایشنامه"اسم" دریافت می‌کند.
    "بچه"، "یک روز تابستانی"،‌"زمستان" و"واریاسیون‌هایی درباره مرگ" از دیگر نمایشنامه‌های مطرح فوسه است.
    از او به عنوان بزرگترین نمایشنامه‌نویس معاصر نروژ و یکی از نمایشنامه‌نویسان زنده دنیا یاد می‌کنند. فوسه زبان تئاتری را در پایان قرن بیستم متحول کرد و نگاهی نو به تئاتر داد.
    "کسی می‌آید" با ترجمه تینوش نظم‌جو و از مجموعه"دور تا دور دنیا" توسط نشر نی منتشر شده است.

  3. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    نجوا با خاک ,, نوشته سيد مرتضی موسوی تبار [HR][/HR]
    نمايش نامه نجوا با خاک - نوشته سيد مرتضی موسوی تبار
    تقدیم به روح تمامی شهیدان انقلاب اسلامی و هشت سال حماسه ی ایثار
    بالاخص پدر شهید خویش

    نمایش نامه
    نجوا باخاک

    صحنه:
    منطقه تفحص و زنی که مویه کنان به دنبال جسد همسرش در لابه لای خاک ها می گردد.
    (صحنه نور می گیرد. زن بر روی زمین نشسته است ، زمین را می کاود و تکه ای استخوان پیدا می کندو مشغول حرف زدن با آن می شود.)
    حتم دارم این یک پاره استخوان نیست. درسته که یه لایه خاک روی اون نشسته و وقتی تمیزش می کنم ، پاک می شه و سفید ، و اگه بخوام ذره ای فشارش بدم تو دستام از هم می پاشه ، اما می دونم که این یه پاره استخوان نیست.
    نه ! این یه تکه از دست های گرم و مهربانی که گاهی دست های یخ زده ی منو نوازش می کرد و می گفت:
    -خسته نباشی زن
    موهای خیس منو می بافت و می گفت:
    - این جوری قشنگ تر می شی.
    (زن استخوان را در دست می گیرد . بویش می کند. آن را بر می دارد و در نایلون می گذارد. باز می گردد و دوباره در خاک کندو کاو می کند . چنگالی در دست دارد که با آن خاک را می کاود . بعد از چند بار کاویدن نگاهی به چنگال می کند . از ترس اینکه چنگال به بدن همسرش آسیبی رساند آن را به دوری پرتاب می کند و با دست کند و کاو می کند.)
    دیگه از خاک بدم نمی یاد . دیگه به خاک حساسیت ندارم. دیگه دست هام در تماس با خاک خشک نمی زنه. آخه این خاک طراوت خاصی داره. خاکی که این همه مدت تو رو تو خودش نگه داشته ، تازگی عجیبی داره.
    این خاک هفت سال تو رو تو آغوش خودش پناه داده. در طول این همه مدت ، این خاک نگذاشته تا تو سرما بخوری. تو رو برای من سالم نگه داشته .کاری کرده تا تو بمونی ، تا برای من بمونی. (مکث)
    االبته دیگه از تو گوشت و پوستی به استخوان نمونده. اما نه ! نگاه کن این یه تکه استخوان رو ببین که رو اون یه شاخه گل کوچک روییده. این ، جناق سینه ات باید باشه . یادت هست ؟ یه شب تا صبح سرم رو روی اون گذاشتم و به تو التماس کردم که لا اقل شب عید رو تو خونه بمون. گفتم که سکینه می خواد تو براش قرآن بخونی و بعد اونو ببوسي. رو زانوهات بنشونی و بهش یه اسکناس تا نشده از لای قرآن بِدی و بگی « عیدت مبارک سکینه جان » گفتم می خوام بعد از چهار سال دوری از تو وقت سال تحویل ، حالا که دخترمون سه ساله شده با هم عید داشته باشیم. تو گفتی
    - خونه ی پدرت، پدرم
    و من سرم رو گذاشتم رو جناق سینه ات ، رو همین پاره استخوان ( گریه می کند) تو با دست هات داشتی مو هام رو نوازش می کردی و برای من و سکینه دعا می کردی و می گفتی
    - دلم می خواد صبور باشی
    ومن کم کم تو حرفات خوابم می گرفت .
    توی خواب من بودم و تو.من بودم و تو سکینه . سکینه توی یه دشت بزرگ داشت می دوید و من دنبالش بودم و صداش می کردم : « سکینه بیا اینجا »
    سکینه اما همین طور می دوید. گفتم : « کجا می ری بچه ؟»گفت :
    - با با رو دیدم . بابا اونجاست . می خوام برم بیارمش خونه . می خوام سر سفره ی عید با هم باشیم.
    من به دنبال سکینه دویدم . تو نبودی . سکینه می رفت و من می رفتم . وقتی بهش رسیدم ، اون سرش رو گذاشته بود روی خاک و همون جا خوابش برده بود. مثل تو که سال هاست سرت رو گذاشتی روی خاک و اینجا خوابت برده.
    دلم نمی خواد از تو گله کنم اما راستش تو هم یه خورده کم لطفی کردی حمید جون ! این همه سال اینجا موندی که چی ؟ یعنی هنوز دلت برای ما تنگ نشده ؟ این همه باد و باران بر تو بارید و وزید . این همه ماه و خورشید و ستاره برات طلوع کرد و غروب کرد و تو از جات جُم نخوردی . حوصله ی عجیبی داری مرد. در عوض منو باید می دیدی که چقدر بی تابم . می دونم که منو می دیدی . من همیشه سوار بر بال بادها به طرف تو می آمدم . مثل کرم توی خاک می لولیدم . خودم رو به تو می رسوندم و هرشب تا طلوع صبح پیش تو بودم . نفس تو با من بود . همیشه وقتی پدر و مادرم ، پدر و مادرت و خیلی ها می خواستن منو شوهر بدن ، من به اون ها می گفتم که شوهر دارم .زن شوهر دار هم که نمي تونه شوهر کنه. اون ها وقتی این حرف ها رو از من می شنیدن ، فکر می کردن من دیوونه شده ام. اما من دیوونه نبودم . من می دونستم که تو هستی و همیشه می خواستی بیام دنبالت . حالا چرا تو قهر کرده بودی ، نمی دونم . من که از تو توقع زیادی نداشتم . فقط همین قدر یادم هست که گفتم :« سه سال عید رو توی سنگر با بچه های مردم بدی اقلاً یه سال رو بمون سر سفره ی خودت ، بذار دل من و سکینه ات هم خوش باشه که آقای خودشون رو کنار خودشون ببینن .»
    تو چیزی نگفتی . فقط تبسم کردی. اما من دیدم، دیدم که یه لحظه زیر پلک چشمت پرید و روی گونه های استخوانی و رنگ پریده ات هم یه لکه ی کم رنگ سرخ پیدا شد.
    تو هیچ حرفی نزدی و من هم همون طور بین زمین و هوا بلا تکلیف موندم. بشقاب غذایی رو که به طرفت گرفته بودم ، از من گرفتی . یه لحظه انگشتهات به انگشتام خورد . داغ بودن . انگشت هات مثل کوره ی آتیش می سوختن . دلم هُری ریخت پایین . گفتم :« چی شده حمید ؟ ناخوش احوالی ! » گفتی :
    -شاید
    و باز لبخند زدی.
    سکینه بشقاب غذاش رو برداشت و اومد کنارت نشست. خودش رو به تو چسبوند و تو دست کشیدی روی موهای سرش و بعد بوسش کردی ، یادت هست ؟ .... سکینه ات حالا ده ساله هست و توی این ده سال ، روزی ده بار از من پرسیده :
    - راستی بابا کجاس ؟
    راستی تو کجا هستی ؟
    ( نور صحنه محو می شود. لحظه ای دیگر نور می گیرد . صدای عزاداری به گوش می رسد. در اطراف گل های شقایق روییده است.)
    این جا کجاس حمید جون ؟ چه عطر عجیبی داره ؟ چقدر شقایق ، چقدر ... ( ساکت می شود و به صداهایی که از اطراف شنیده می شوند توجه می کند.)
    دور و بر ما یه عده نشستن و دارن عزاداری می کنن . راستی چه عادت بدی دارن . آدم وقتی می یاد به ملاقات کسی که براش عزیز هست که نباید عزاداری کنه . باید شاد باشه ، باید شادی کنه . باید بگه و بخنده. باید بخونه و برقصه .
    آره ، من چقدر دلم می خواد که دستام رو به هم بکوبم و از شوق دیدن تو ، از شوق دیدن این پاره استخوان تو که بوی تورو می ده ، که گوشت و پوست تو داره کم کم رو اون مي رویه ، و مثل اون سال ها داره دستای منو نوازش می کنه ، هلهله کنم .
    باید از جام بلند شم و به شکرانه ی دیدار تو دونه ی اسپند دلم رو به کف سینه ام بسوزنم و به سبزی و ماندگاری تو سلام بدهم:
    سبز است سپند
    سبزه کار است سپند
    سر رشته صد هزار کار است سپند

  4. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    وستک یا سرباز کابوس ها ,, نوشته ی کارل گئورگ بوشنر
    [HR][/HR]
    نقد نمایشنامه- درباره نمايشنامه «ويتسک»: سرباز کابوس ها «کارل گئورگ بوشنر» در اکتبر 1813 در آلمان به دنيا آمد. تحصيلات خود را در رشته طب و فلسفه گذراند. از او تنها چهار اثر )سه نمايشنامه و يک داستان کوتاه( باقي مانده است. هر چند به احتمال زياد آثار ديگري نيز نوشته است. براي مثال گفته مي شود که او نمايشنامه «پيتر و آريتنو» را ساعتي پيش از فرارسيدن مرگ در بستر بيماري به نامزدش سپرد و از او خواست تا اين نمايشنامه به دست کس ديگري نيفتد. عمر او بسيار کوتاه بود و در سال 1837 هنگامي که 24 سال بيشتر نداشت در شهر زوريخ در اثر ابتلابه بيماري تيفوس درگذشت. عقايد سياسي و پيوند خوردن زندگي او با مبارزات سياسي باعث شد که در همين عمر کوتاه فراز و نشيب هاي بسياري را تحمل کند. در سال 1835 متهم به اخلالگري و حکم بازداشت او صادر شد. از همين رو نمايشنامه «مرگ دانتون» را در روزگار فرار و هنگامي که در زيرزمين خانه پدرش مخفي شده بود در مدت پنج هفته به نگارش درآورد و شاهکاري به گنجينه تاريخ ادبيات نمايشي افزود. بوشنر در نخستين شماره «پيک هسن» و در صفحه اول آن نوشت «صلح و آرامش براي کوخ ها و جنگ و مبارزه براي کاخ ها». مهم اينکه اين مطلب سيزده سال قبل از مانيفست کمونيسم کارل مارکس به نگارش درآمده است.

    معروف ترين اثر او نمايشنامه «ويتسک» )1836( است که يکي از نخستين نمايشنامه هايي است که شخصيت هاي اصلي آن را طبقات پايين اجتماع تشکيل مي دهند. «ويتسک» تراژدي عميق و دردناکي است درباره زندگي، عشق و حسادت هاي سرباز ناچيز و بي چاره يي که بازيچه اجتماع و انسان ها شده است. بوشنر اين اثر را بر مبناي زندگي واقعي مردي به همين نام نوشت که پس از يک محاکمه جنجالي اعدام شد.

    در جايي از نمايشنامه شخصيت مادربزرگ، قصه يي را تعريف مي کند به اين شکل:«يکي بود، يکي نبود، پسر کوچيک فقيري بود که پدر و مادر نداشت. اونا مرده بودن و هيچ کس تو دنيا براش نمونده بود. همه مرده بودن و پسر کوچيکه رفت و روزها و شب ها جست وجو کرد، اما هيچ کس تو دنيا نمونده بود. دلش مي خواست بره آسمون، ماه، پايين بهش نيگا کرد. خيلي دوستانه: اما آخر سر وقتي رسيد به ماه ديد يه تيکه چوب کثيف بيشتر نيس.» منتقدان اين داستان را به عنوان چکيده يي از شرايط ويتسک تفسير کرده اند: انزواي اگزيستانسياليستي فرد در جهاني بي معني.

    بنا به اين آيه از انجيل که ويتسک در نمايشنامه بيان مي کند:«کودکان، جور بکشيد تا به من تقرب پيدا کنيد.»

    کودک تنها و گريان در ادامه کابوس ها و اضطراب هاي ويتسک قرار مي گيرد و بيشتر جنبه نمادين دارد تا يک توصيف ساده.

    ويتسک به اندازه يک کودک بي گناه عاجز است. بوشنر با اين داستان جانبداري دلسوزانه خود را از سربازي مفلوک اعلام مي دارد. به همين دليل، نمايشنامه يي که اولين تراژدي واقعي مردم پست است به نگارش درمي آيد. داستان نمايشنامه برداشتي است از پرونده واقعي يک آرايشگر نظامي که زنش را به خاطر خيانتي که انجام داده به ضرب چاقو به قتل مي رساند و محکوم به مرگ مي شود. بوشنر در اين اثر با اين سوال مخاطب را درگير مي کند که آيا ويتسک گناهکار است، آيا ماري را بايد گناهکار محسوب کرد يا بي گناه؟ همچنين مي توان نمايشنامه «ويتسک» را به طور موازي با نمايشنامه «اتللو» مورد خوانش قرار داد. به هر حال مساله خيانت چه براي اتللو که از افسران برگزيده است و چه براي ويتسک که سربازي پست است به يک اندازه فاجعه ساز است. شباهت هاي بي شماري بين دو نمايشنامه مي توان يافت. در اتللو دستمال و در ويتسک گوشواره ها اشيايي هستند که معنايي رازآميز و مخوف مي يابند. اما چيزي که اين دو را از هم متمايز مي کند ديدگاه متفاوت بوشنر و شکسپير است. دستمال در اتللو ميان عشق و خيانت در نوسان است اما گوشواره ها مستقيماً نشانه يي موجه بر تفاوت طبقاتي محسوب مي شوند: چيزي که بيش از همه در اين دو اثر اشتراک مي يابد واکنش اتللو و ويتسک در مقابل خبر خيانت است. در اتللو «ياگو» حامل خبر است و در ويتسک «سروان». در اينجا هم سروان همانند ياگو سرباز بيچاره را بازي مي دهد تا او را به جنون بکشاند. اما اگر اتللو خود نظامي بلند مرتبه يي است ويتسک سربازي است مفلوک و چنين است که بوشنر با نمايشنامه ويتسک تراژدي را ميان توده مردم آورد.

    آمده است که روزي يکي از همکلاسي هاي بوشنر به او گفته بود«شبيه يکي از عکس هاي قديمي شکسپير است و حالت يک شهروند تمام عيار، قوي اما بدون جذابيت و تا حدي چموش را دارد.» خود او نيز در يکي از نامه هايش به شکسپير اشاره مي کند. او مي نويسد:«در مقابل تاريخ شرمسارم ولي بازهم به خودم دلداري مي دهم چون به غير از شکسپير، همه شاعران در مقابل تاريخ و طبيعت همچون شاگردان مدرسه ايستاده اند.»

    هر چند به گواه نمايشنامه «ويتسک» خود او همچون يک شاگرد مدرسه يي در مقابل شکسپير قرار نگرفت.

  5. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن

    دانوب ,, نوشته ی ماریا ایرنه فورنس
    [HR][/HR][FONT=Tahoma][INDENT][FONT=arial][SIZE=3] «ماریا ایرنه فورنس» متولد 1930 در «هاوانا» کوبا است. او در سن 15 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرد و هر چند در ابتدا نقاش بود، اما امروزه به یکی از نمایشنامه‌نویسان و کارگردانان سرشناس تئاتر آمریکا تبدیل شده است. او سیزده بار برنده جایزه «اوبی» شده است و علاوه بر نوشتن و کارگردانی نمایشنامه، سال‌هاست که به تدریس نمایشنامه‌نویسی نیز می‌پردازد. تعدادی از نمایشنامه‌های او عبارتند از: «بیوه زن»، «گردشگاه»، «عید بشارت»، «عروسی ویتنامی»، «لولیتا در باغ»، «عروسی خون» (اقتباسی از نمایشنامه عروسی خون اثر لورکا)، «یک ملاقات»، «دانوب»، «گل و لای»، «هوای سرد»، «هنر»، «مادران»، «اسکار و برتا»، «دایی وانیا» (اقتباسی از نمایشنامه دایی وانیا اثر چخوف) و «نامه‌هایی از کوبا».
    بسیاری از منتقدان «ماریا ایرنه فورنس» را نمایشنامه‌نویس خارق‌العاده‌ای می‌دانند که در نمایشنامه‌هایش به یک شیوه، گرایش و سبک خاص ننوشته است، بلکه در هر یک از آثارش دست به تجربه‌های متنوع و متفاوتی زده است. از همین جهت نمی‌توان او را نماینده یک سبک خاص در نمایشنامه‌نویسی محسوب کرد.
    نمایشنامه «دانوب» نیز در میان آثار «فورنس»، تجربه تازه‌ای محسوب می‌شود. این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزه «اوبی» در سال 1984 شده است، اثری است که با یک داستان کمابیش واقع‌گرایانه و البته ساده عشقی شروع می‌شود و در روند گسترش خود، فضای توهم‌انگیزی پیدا می‌کند. داستان این نمایشنامه بر پایه جنگ است، جنگی که اشاره مستقیمی در اثر به آن نمی‌شود.
    «فورنس» در این نمایشنامه نیز همانند سایر آثارش موجز عمل می‌کند. گرایش به موجزگویی هم در دیالوگ‌ها و هم در قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی به چشم می‌خورد. البته این کم‌گویی باعث ابهام و سردرگمی مخاطب نمی‌شود، بلکه نوعی زیباشناسی با خود به همراه می‌آورد که در طول اثر، آرام آرام تبدیل به خصیصه نمایشنامه می‌شود.
    شخصیت‌ها در طول نمایشنامه طوطی‌وار دیالوگ‌های نوار آموزش زبان را تکرار می‌کنند. آن‌ها چیزی جز جملات پایه‌ای بر زبان نمی‌آورند، همان جمله‌هایی که با پایان یافتن آن‌هاست که مخاطب به خلاء حسی، زبانی و عاطفی گوینده‌شان پی می‌برد. ابعاد گسترده و خشونت‌آمیز جنگ، از طریق خصومت، خشونت، بیماری، گرسنگی و تشنگی شخصیت‌ها نشان داده می‌شود.
    در نمایشنامه «دانوب» وقایع قبل، میانه و بعد از جنگ جهانی دوم به صورت نمادین و در روند شخصیت‌پردازی بیان می‌شوند. زبان اثر فاقد سرزندگی، روح و نشاط است، وقایع در تکه‌های کوتاه روایت می‌شوند، شخصیت‌ها بیشتر شبیه ماسک‌ها و عروسک‌هایی هستند که در صحنه جان می‌گیرند، هیچ یک از اطلاعات داده شده توسط آن‌ها را نمی‌توان باور کرد و همه این‌ها در روند منطقی و پیوسته طرح نمایشنامه جان می‌گیرند.
    نوع رئالیستی که او در این نمایشنامه انتخاب کرده است، دست کارگردان را برای انتخاب باز می‌گذارد. به عنوان مثال، در انتهای هر صحنه تاکید می‌کند که «دود از کف صحنه برمی‌آید»، این جمله حاوی نوعی دیدگاه و نگرش رئالیستی است که هر کارگردانی در مواجهه با آن می‌تواند دست به انتخاب‌های متعددی بزند.
    استفاده از نوار صوتی آموزش زبان نیز کوششی برای گریز از واقع‌گرایی صرف است. این گرایش همچنین در استفاده از عروسک به عنوان بازیگر در انتهای نمایشنامه نیز به چشم می‌خورد. برای دریافت استعاره «دانوب» تلاش زیادی لازم نیست. «فورنس» در این اثر می‌خواهد ثابت کند که شرنگ عصر اتم به همان اندازه که فیزیولوژیکال است، فرهنگی هم هست. استفاده او از عروسک و تکرار صحنه‌ها نیز تمهیدی در همین جهت است. انسان‌های نمایشنامه او مانند عروسک حرف می‌زنند و عمل می‌کنند، چرا که جهان مدرن همان‌طور که بدن‌های آن‌ها را نابود کرده است، روح آن‌ها را نیز خالی از انسانیت کرده و مغزهایشان را از حساسیت انداخته است.
    بسیاری از منتقدان این نمایشنامه را یک شعر ناب تئاتری می‌دانند.
    نمایشنامه «دانوب» را حمید امجد ترجمه و انتشارات نیلا به تازگی به بازار کتاب ارائه کرده است.
    خبر آنلاين
    [/SIZE][/FONT][/INDENT][FONT=arial][SIZE=3] [/SIZE][/FONT]
    [/FONT]

  6. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    گلن گري گلن راس یا توحش پنهان ,, نوشته ی امین عظیمی[HR][/HR]
    براي يک شيفته ادبيات نمايشي، نوشتن از بهترين نمايشنامه هايي که تا به امروز خوانده، وسوسه يي دلچسب و خاطره انگيز است. قرار است هر هفته در اين ستون، با اسم و مشخصاتي که آن بالاخورده ناخنکي به گنجينه نمايشنامه هاي فراموش ناشدني ايراني و غيرايراني بزنيم آن هم بدون در نظر گرفتن هيچ گونه ترتيب تاريخي. به اين اميد.

    -

    گلن گري گلن راس (ديويد ممت)


    ديويد ممت آدم کوچکي نيست. يکي از آن غول هاي آرام و کم سر و صداي تئاتر در سال هاي پاياني قرن بيستم که نگاه اجتماعي و موشکافانه «آرتور ميلر» و جادوي زباني «هارولد پينتر» را همزمان دارد و به عنوان يک منتقد اجتماعي که گهگاه فيلمنامه هم مي نويسد به يکي از مهمترين نمايشنامه نويسان معاصر امريکا بدل شده است. کسي که اين روزها در کنار «جويس کرول اوتس» و «احمد کريمي حکاک» در دانشگاه «ييل» نيويورک مشغول تدريس نمايشنامه نويسي است. درست است که او در حيطه سينما و فيلمنامه نويسي هم دستي دارد و اثر درخشاني همچون «تسخيرناپذيران» )به کارگرداني برايان دي پالما( را نوشته است، اما ممت نمايشنامه نويس که با همان نمايشنامه نخستش «انحراف در شيکاگو» )1974( توانست در سن 26 سالگي جايزه «ابي» را تصاحب کند، انسان شگفت انگيزتري است.

    ديويد ممت استاد آفرينش روابط پرتشنج در ظاهري آرام و متين است. آدم هاي نمايشنامه هاي او پيش از آنکه از طريق واژگان و کلمات با يکديگر حرف بزنند، همديگر را زخمي مي کنند، به همديگر تعدي مي کنند و بعضي وقت ها با يک جمله کلک همديگر را مي کنند. اما در اين ميان «گلن گري گلن راس» که در سال 1984 جايزه پوليتزر و جايزه منتقدين نيويورک را براي ممت به ارمغان آورد يک اثر شاخص در جريان نمايشنامه نويسي او به شمار مي رود.

    اثري از دوره نخست نمايشنامه نويسي او که به شکل معتدلي تمام ويژگي هاي نمايشنامه نويسي او را يدک مي کشد. عناصري که بعدها در نمايشنامه هايي همچون « اولئانا» و «نوشته رمزي» جنبه يي تکنيکي تر يافت و تمرکزش را هرچه بيشتر بر امکانات زبان معطوف کرد.

    «گلن گري گلن راس» تصويرگر نوعي تنازع براي بقاي مدرن آن هم به وحشيانه ترين و در عين حال رقت انگيز ترين شکل خويش است. براي ممت، جدال و توحش پنهان در لايه زيرين روابط حرفه يي چند دلال يک بنگاه فروش املاک، بهانه يي است تا علاوه بر نقب زدن به لايه هاي بي رحمانه نظام سرمايه داري و مشکلات اقتصادي در دهه 80 امريکا به تبيين اضمحلال ارزش هاي انساني در اين ساختار اشاره کند.

    اگر بخواهي دلال موفقي باشي بايد يکي کپي از ليست خريدارهاي بالقوه را داشته باشي. اسامي يي که تنها به افرادي داده مي شود که نام شان بر تخته سياه باشد و نام چه کساني بر تخته سياه نقش مي بندد؟ کساني که بالاترين ميزان فروش را داشته اند. يعني کساني که از پيش نام خريداران بالقوه را داشته اند، اين تصوير چرخه خرد کننده يي است که کوچک ترين ضعف، خطا و حرکت نادرست را به معناي قرباني شدن براي هميشه در نظر مي آورد. تمام تلاش آدم هاي نمايش براي تصاحب جايگاهي در تخته سياه يا کسب اطلاع از اسامي افرادي که در دفترچه «ويليامسون» رديف شده اند هر لحظه آنها را به فکر طرح و توطئه تازه يي مي اندازد و در اين بين همواره آن کسي بازنده است که از همه ضعيف تر و نيازمند تر است: شلي لوين،

    شلي لوين دلالي است که روزگارش به سر آمده. مردي که حالاپا به سن گذاشته و در برابر «ريچارد روما» فروشنده موفق، خوش تيپ، جوان و سر و زبان دار، اندازه يک پول سياه هم نمي ارزد. کسي که اسمش روزهاي متمادي است که از تخته سياه پايين نيامده. «شلي لوين» شباهت هايي با «ويلي لومان» نمايشنامه «مرگ فروشنده» «آرتور ميلر» دارد. مردي که ديگر دوره اش سپري شده و حالابايد با تمام نيازها و احتياجاتش به يک مرخصي اجباري برود و جالب تر اينکه تلاش او براي غرق نشدن به موازات توطئه هاي «ديويد ماس» و «جورج آرونو» )فروشنده هاي ديگر( همانقدر رقت انگيز و محکوم به شکست است که تلاش ويلي لومان براي تصاحب کار تازه يي در شهر محل سکونتش.

    و در پايان کار او قرباني چرخه بي رحم اين رقابت نابرابر است. يک خطا و يک لغزش همه ما را براي هميشه به ته چاه مي اندازد.

    گلن گري گلن راس نمونه خارق العاده يي در درک ظرفيت هاي ديالوگ نويسي ممت نيز به شمار مي رود که عنوان «Mametspeak» يا گفت وگوي ممتي را به آن داده اند. زباني فشرده، گاه کوتاه و مقطع که به زيبايي هرچه تمام تر درگيري و جدال ميان کاراکترها را به لايه هاي زيرين گفتار مي کشد و همچون سلاحي آخته در کشمکش ها به ياري شخصيت ها مي آيد. ممت در صحنه سوم پرده اول نمايشنامه علاوه بر به اوج رساندن امکانات ديالوگ نويسي اش، خلاقيت ديگري را نيز تدارک ديده است. نوعي واژگونگي نيروها و جايگاه کاراکترها آن هم تنها و تنها از طريق کلمات و کاربرد واژگان. ممت استاد بي بديلي است و گلن گري گلن راس شاهدي بر اين مدعا است. اين نمايشنامه به ترجمه اميد روشن ضمير توسط انتشارات نيلادر سال هاي 1377 و 1385 منتشر شده است.

    * نام اين ستون از اثر درخشان يونسکوي کبير قرض گرفته شده است

  7. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    نمایشنامه ایرانیان ,, نوشته ی اشیل (اسخرلوس)[HR][/HR]
    نمایشنامه ایرانیان اثر اِشیل (اسخولوس) تنها جزء باقیمانده (جزء دوم) از یک تراژدی چهار بخشی است که در سال 472 قبل از میلاد به صحنه نمایش آمده است.
    اگر بپرسند چرا سه قسمت دیگر باقی نمانده و این قسمت محفوظ مانده است نمی توان استحکام هنری و استواری تکنیکی اثر را دلیل آن دانست چنانکه بسیاری از منتقدان در طی قریب به دو هزار و پانصد سالی که از نوشته شدن ایرانیان می گذرد گفته اند نمایشنامه ایرانیان یک تراژدی حقیقی نیست. در تراژدی جنگ آدمی با تقدیر نمایش داده می شود و دل تماشاگران همواره پر از بیم و هیبت است اما در نمایشنامه ایرانیان شاعر از زبان ایرانیان (همسرایان) و ملکه ایران (آتوسا مادر خشایار شاه و همسر داریوش) و پیک بازگشته از جنگ و روح داریوش که از هادس آمده است (و هادس مکانی است که به اعتقاد یونانیان مردگان به آنجا برده می شوند و ایرانیان نمی توانستند معتقد باشند که داریوش پس از مرگ در هادس اقامت کرده­است) مصیبت و تألم شکست خشایارشاه را باز می گویند و نوحه و ناله می کنند و دریغاگوی شکوه امپراطوری برباد رفته ایرانند. تماشاگران این نمایشنامه در آتن با شادی و مفاخرت و بدون هیچ گونه احساس درد و غم به تماشای آن می رفته اند و روح آزرده از شکست در جنگ با خشایارشاه را تسلی می­داده­اند. در جریان نمایش هیچ حادثه نمایشی مهمی اتفاق نمی افتد بلکه از آغاز حادثه اتفاق افتاده است. این حادثه شکست ایران در سالامین است و بعد از آن هیچ حادثه ای نیست و اگر چیزی هست بزبان مردان صحنه گزارش می شود نه اینکه وقوع یابد. بازیگران و تماشاگران نمایشنامه ایرانیان در ظاهر غم و شادی را میان یکدیگر تقسیم کرده اند. آنان که روی صحنه اند ایرانیان اند و چون نقش شکست خوردگان را بازی می کنند باید غمگین و ماتم زده باشند. آتنیان هم طبیعی است که از دیدن نمایشنامه تسلی می یافته اند. بنظر می رسد که این نمایشنامه از آن جهت ماندگار شده است که مورد توجه مورخان قرار گرفته و یکی از منابع مهم در تاریخ نگاری غربی شده است. ایرانیان گزارش ظاهراً دقیق از جنگ ایران و آتن است که در آن حتی تعداد پیاده نظام و سواره نظام و عدد کشتیها و ابزار و وسائل با غلوّ ذکر شده است. این نمایشنامه گزارش جنگ خشایارشاه با آتن است و بنظر می­رسد که در آن حوادث دو جنگ داریوش و خشایارشاه با یونانیان بهم آمیخته باشد. این بهم آمیختگی به اثر اِشیل لطمه­ای وارد نمی کند اما چون گزارش او مأخذ هرودوت و بیشتر مورخان پس از او قرار گرفته است باعث تحریفی در تاریخ باستان شده است. امیر مهدی بدیع در کتاب خواندنی یونانیان و بربرها در مقام احترام به اِشیل کوشیده است بار این مسئولیت را از دوش شاعر بردارد و به گردن مورخان بیندازد. او ظاهراً شأن شاعر را بلندتر از این دانسته است که چندان در دام تعصّب گرفتار آید که بجای گزارش درست دروغ بگوید. حرمت شاعر محفوظ است اما برای یک مورخ بزرگ هم دروغ گفتن آسان نیست ولی قضیه این نیست که اِشیل و هرودوت دروغ گفته اند. آنها چیزی را گزارش کرده اند که از قرن هفدهم به این سو نه فقط بی چون و چرا مورد قبول قرار گرفته بلکه آغاز حادثه ای بزرگ در تاریخ جهان تلقی شده است. با این حادثه «عقل و آزادی بر ماده انگاری و استبداد شرقی» (مقدمه گیورس بر ترجمه انگلیسی مجموعه آثار توسیدید، نیویورک، 1934) پیروز شد و آندره زنگفرید در کتاب «نظر کلی درباره مدیترانه» (گالیمار، 1943، ص 14) نوشت که : « . . . برخلاف ایرانیان یونانیان باستان از همان زمان غربی بوده اند. ماراتون باید برای ما زیارتگاه باشد. گمان می کنم که هیچکس نتواند بر این نظر خرده بگیرد . . . هنگامی که یونانیان، این مردان آزاده در برابر ایرانیان پایداری می کردند در واقع مرزی را تعیین می نمودند که تاریخ از ایشان بما انتقال داده است» (امیر مهدی بدیع: یونانیان و بربرها، جلد اول، ترجمه مرتضی ثاقب فر، ص 15). این نوای پیروزی روح بر ماده را بوسوته در کتاب گفتاری درباره تاریخ جهان در تفسیر جنگ یونان و ایران ساز کرد اما اشتباه است اگر گمان کنیم که او این معنی را جعل کرده و بر اثر نفوذی که داشته است دیگران هم قول او را حجت گرفته اند بلکه همه چیز از نمایشنامه اِشیل آغاز می شود. تفاوت گفتار از زمان اِشیل تا قرن هفدهم و آنچه از قرن هفدهم تاکنون گفته اند در اینست که در گفتار متقدمان اروپامداری صراحت ندارد گرچه رگه های آن همواره پیدا بوده است ولی در گفتار جدید هرجا مطلب نقل می شود مراد اثبات اروپا محوری و مزیت و فضیلت غرب است. اکنون به تلخیص نمایشنامه ایرانیان بپردازیم. گفتیم که ایرانیان جزء دوم از یک نمایشنامه چهارتائی است که ظاهراً بقیه هم مربوط به جنگ یونانیان و بربرها بوده است. در نمایشنامه ایرانیان گزارش و اخبار حوادثی که در جنگ روی داده است در صحنه نمایش داده می­شود. همنوایان که آغاز کنندگان صحنه اند در ابتدا از امید پیروزی ایرانیان می گویند. آنها شاه و سپاه و سرداران او را که همه «نیروی آسیایی نژاد» ند و در پی شاه جوان می روند وصف می کنند اما در همان ابتدا ناله یأس سر می دهند که: «سرزمین آسیا که آنها را پرورش داد در فراق سوزان آنها می نالد». آنها نگرانند که: «بر خشایارشاه چه گذشته و آیا کمان تیرانداز پیروز شده است یا نیروی نیزه های پولاد......». می بینیم که هماوازان نگران شکست اند و صحنه را برای رسیدن خبر شکست و آثار و نتایج آن مهیا می سازند. در حالی که هماوازان گفته اند که از چه مناطقی و با چه تجهیزاتی نیروی نظامی به سمت یونان رفته و نمی دانند چرا خبری از سپاه نرسیده است، آتوسا مادر شاه یعنی همسر داریوش وارد می شود و خوابی را که دیده است باز می گوید و تعبیر را از آنان می پرسد. رؤیای آتوسا رؤیای شکست است. او خواب دیده است که پسرش دو خواهر یکی با جامه ایرانی و دیگر در لباس یونانی را به ارابه خویش بسته است. زن ایرانی رام و مطیع بوده است اما یونانی سرکشی کرده و ارابه را سرنگون ساخته است. در رؤیای آتوسا وقتی خشایارشاه بر زمین می افتد داریوش در کنار پسر ظاهر می شود و خشایارشاه که او را می بیند، جامه بر تن می درد. با روایت این رؤیا ترس و بیم و نگرانی بیشتر می شود. هماوازان خواب را تعبیر نمی کنند بلکه از او می خواهند که از روح داریوش مدد گیرد و درخواست کند که خوبیها را برای ایران بفرستد. هماوازان ملکه را تسلی می دهند اما او با حالتی آشفته می خواهد بداند آتن در کجای زمین قرار دارد و هماوازان پاسخ می دهند: «دور در سوی غرب آنجا که پادشاه آفتاب غروب می کند» و آتوسا می پرسد:
    و فرزندم آرزوی صید چنین شهری را داشت
    و پاسخ می شنود آن وقت سراسر یونان فرمانبردار می شد
    و وقتی آتوسا می پرسد چوپان این گله و فرمانده این مردم کیست هماوازان پاسخ می دهند کسی را برده یا بنده نمی دانند.
    از شنیدن این اوصاف آتوسا در می یابد که حق سپاه ایران شکست است و می گوید: «آنچه می گویند اندوهی گران برای مادران از دست رفتگان است». هماوازان گویی در این هنگام مردی را می بینند که دوان دوان می آید و از طرز دویدن او در می یابند که او از ایرانیان است. او پیکی است که از جنگ خبر آورده است. پیک خبر آورده است که: «همه سپاه بربر نابود شد». تأکید او بر اینست که نیروی عظیم ایران در برابر شمار اندک سپاه یونان شکست خورده است. او نام سرداران بزرگ ایران را یکی یکی ذکر می کند و از جامه دریدن خشایارشاه می گوید و این شکست را تقدیر یکی از خدایان می داند. آتوسا با هماوازان هم آواز می شود و ناله می کند که آیا بسنده نبود آنهمه بربر که سابقاً در ماراتون از پای درآمدند.
    پیک، حوادث را یک به یک و مرحله به مرحله شرح می دهد تا آتوسا وارد می شود و از اینکه رؤیای او را بد تعبیر کرده اند گله می کند و می رود که به خدایان نماز بگذارد و . . . سفارش می کند که اگر خشایارشاه از راه برسد (پیداست که منتظرند بی تشریفات و بدون همراهان و مانند یک شخص معمولی و نه یک شاه بیاید) دلداریش دهند و همراه او به خانه آیند. آتوسا با پیک و ملتزمان خود بیرون می رود و از این لحظه هماوازان بخش اصلی نمایشنامه را می سرایند. آنها رنج زنان ایران و ماتم آنان و خالی شدن خاک آسیا را یادآوری می کنند و دریغ می خورند که خشایارشای جوان همه را نابخردانه به دنبال خود کشید. از داریوش ستایش می کنند و دوباره از مصیبتی که بر سر ایران آمده است می گویند و دریغ می خورند که سالهای سال سراسر خاک آسیا دیگر
    از حکام ایران اطاعت نمی کنند
    خراج نخواهند داد
    . . . زیرا اقتدار پادشاه از میان رفته است
    و خلق آزاد وقتی یوغ زور برداشته شده است حرفش را می زند
    و بالاخره
    . . . آژاکس جزیره ای در آب
    گورستان قدرت ایران است
    وقتی هماوازان مراسم تدفین قدرت ایران در جزیره آژاکس را می سرایند آتوسا وارد می شود تا باز نوحه سر کند و به هماوازان بگوید داریوش را بطلبید و او می رود پیشکش ها را تقدیم خدایان جهان زیرین کند.
    هماوازان از خدایان می خواهند که روح بزرگ داریوش را نزد آنان بازگرداند و از شاه درگذشته می پرسند که آیا سخن روشن بربری آنها و این صوت لرزان حزن انگیز و آوای اندوهبار آنان را می شنود. یکبار دیگر هماوازان به ستایش از داریوش می پردازند و او را مردی که هرگز ایران مانندش را دفن نکرده است می خوانند و تمنا می کنند که سرورشان داریوش در فضای ظلمت مرگ آوری که آنان در آن بسر می برند ظاهر شود و بشنود که همه جوانان از میان رفته اند و کشتیها درهم شکسته اند و دیگر در دریا، دریانوردی نخواهند کرد.
    روح داریوش بی خبر از آنچه گذشته است ظاهر می شود و می پرسد چه مصیبتی بر ایران وارد شده است؟ هماوازان جرئت نمی کنند چیزی بگویند. داریوش از همسرش می خواهد که ناله و زاری را بس کند و آشکارا سخن بگوید.
    آتوسا پس از اظهار تأسف از اینکه دیرمانده و شاهد چنین بلایی بزرگ بوده است در یک جمله به داریوش می گوید که قدرت ایران نابود شده است. داریوش می پرسد آیا بلای طاعون و شورش بر ایران نازل شده است؟ آتوسا به او می گوید که سپاه ایران در نزدیکی آتن نابود شده است. داریوش که انتظار چنین تقدیری را داشته است غرور و بی خردی فرزند خود را باعث زودتر فرا رسیدن عذاب زئوس می داند. او خشایارشاه را که می خواسته است هلسپونت را تصرف کند و تنگه خدایی بوسفر را ببندد و بر خدایان و حتی بر پوزئیدون چیره شود، سرزنش می کند و شرحی کوتاه در تاریخ ماد از مدوس تا خشایارشاه می گوید و از خردمندی اسلاف خود یاد می کند که هرگز مسبب چنین مصیبتی نشده اند. اِشیل بصرافت این سخن را در دهان داریوش نگذاشته است که ایرانیان به یونان لشکر نکشیده­اند و چگونه می توانست چنین کند که خود داریوش با یونانیان جنگیده بود مع ذلک داریوش خردمند در پاسخ هماوازان که می پرسند از این پس چه کنند سفارش و نصیحت می کند که هرگز به یونان لشکر نکشند و سپس برای آنان توضیح می دهد که سرزمین یونانیان همرزم یونانیان است. آن گروهی هم که در آتن مانده اند بسزای جسارتی که کرده اند و به معابد و قربانگاهها آسیب رسانده اند خواهند رسید . . . و بالاخره به آتوسا می گوید جامه ای درخور برای فرزندش فراهم سازد. داریوش ناپدید می شود و آتوسا می رود تا جامه ای مناسب بیاورد. هماوازان دوباره نوحه ساز می کنند و از عظمت گذشته و ادبار و مصیبت فرا رسیده می گویند. مصیبتی که به خواست خدایان بر آنان نازل شده است. در این اثنا خشایارشاه وارد می شود. او از اینکه تقدیر با ستمگری نژاد ایرانی را نابود کرد می نالد و خطاب به زئوس می گوید کاش من هم در میان کشتگان می بودم. هماوازان دوباره مصیبت را با سرزنش خشایارشاه تکرار می کنند و به او می گویند قاره آسیا بزانو درآمده است. خشایارشاه و هماوازان برای کشتگان و سرداران و نامداران اشک می ریزند و این زاری شدت می گیرد و به اوج می رسد و بالاخره خشایارشاه عزم بیرون رفتن می کند و هماوازان هم می گویند با ناله و زاری در التزامت می آییم.
    «ایرانیان» اثر عجیبی است که با شکست ایران در رؤیای همسر داریوش آغاز می شود اما در حقیقت این رؤیا، رؤیای یک شاعر یونانی است. رؤیایی که یک تاریخ شده است و شاید هیچ نظیری در تاریخ بشر نداشته باشد پس دیگر نپرسیم که آیا ایرانیان نظم و پیوستگی یک درام یا تراژدی را دارد یا ندارد. در این رؤیا همه یونانی اند و همه چیز یونانی است. بنیانگذار دولت ماد مدوس است که نژاد یونانی دارد. داریوش و هماوازان که پیران قومند و آتوسا (که بنابر نقل بعضی تواریخ او به داریوش اصرار می کرده است که به یونان لشکر کشی کند) و حتی خشایارشاه به خدایان یونانی معتقدند و به آنان نماز می گذارند و پیشکش می کنند. حتی مردگان و از جمله داریوش پس از مرگ در هادس بسر می برند و از آنجاست که به زمین احضار می شوند. هادس باعتقاد یونانیان در زیرزمین قرار دارد و جایگاه مردگان است. همه چیز در نمایشنامه اِشیل، یونانی است. حتی ایرانیان خود را بربر می خوانند پس اگر چنین است چرا چنین معارضه و مقابله ای روی داده است. ظاهراً هیچیک از جنگهای ایران و یونان بصورتی که در «ایرانیان» وصف شده است، روی نداده است. داریوش در ماراتون از یونان شکست خورده و خشایارشاه برای انتقام به آتن رفته و آتن را تصرف کرده است. اینکه می توانسته است در آتن بماند یا نماند مسئله دیگری است. در نمایشنامه اِشیل تقابل میان ایران و یونان آن زمان نیست. در رؤیای اِشیل تقابل ایران و یونان یا بربر و هلن که می توانست یک تقابل واقعی باشد به تقابل تاریخی آسیا و اروپا و شرق و غرب مبدل شده است و سرّ ماندگاری آن را در این تبدیل باید جست.
    پس آیا «ایرانیان» یک اثر هنری که نیروی ماندگاری را در درون خود داشته باشد نبوده است؟ من به آسانی نمی توانم به این پرسش پاسخ بدهم بلکه یکبار دیگر قصه را باز می گویم تا آن را بر اوصاف و تعاریف تراژدی تطبیق کنند:
    خشایارشاه به یونان لشکر کشیده است. ایرانیان نگران کار شاه و سپاهند. ملکه ایران خوابی می بیند که تعبیرش شکست است و در حالی که هر دم نگرانی بیشتر می شود پیکی از راه می رسد و خبر شکست را می آورد. با شنیدن خبر نوحه و ناله آغاز می شود و همه به سرزنش خشایارشاه می پردازند که به جنگ با تقدیر برخاسته است. البته خشایارشاه یعنی قهرمانی که به جنگ تقدیر رفته و باید گرفتار مذلت شود، در متن قصه حضور ندارد و بکلّی بی خبر است که در برابر تقدیر ایستاده است. ایرانیان زاری می کنند و به سراغ روح داریوش می روند تا از او راه چاره را بپرسند. او هم چاره ای ندارد و به منزل مردگان باز می گردد. در پایان نمایش شخصیت شکست خورده یعنی خشایارشاه باز می گردد و در نوحه نوحه گران شرکت می کند و با آنان در حال نوحه و زاری به قصر خویش می رود. این یک گزارش جنگ است و نه نمایش آن. گزارش واقعه ای که بصورت دیگر اتفاق افتاده است. من نمی توانم درباره شعر اِشیل چیزی بگویم اما از ترجمه متن هم می توان دریافت که در نمایشنامه هیچ کشش و حرکتی نیست. بیم و هول و هراس و شفقت هم صرف گزارش و نمایش هول و هراس است. در حقیقت نمایشنامه «ایرانیان» یکسره ذکر و وصف مصیبت است نه اینکه تماشاگرانش در صحنه شاهد شکست قهرمان باشند. اصلاً این نمایش قهرمانی ندارد و معلوم نیست عناصر تراژدی را در آن چگونه باید پیدا کرد مع هذا ایرانیان شرایط صوری یک تراژدی را دارد. قهرمان آن یعنی خشایارشاه می توانسته است یک شخصیت تراژیک باشد (که البته در واقع نبوده است). او در داستان اِشیل مرتکب خطائی شده است که می بایست مکافات شود. او شکست می خورد. شکست قهرمان در تراژدی باید دل بیننده نمایش را به درد آورد و شفقت و احترام او را نسبت به قهرمان برانگیزد. تماشاگران آتنی ممکن است در دل خود نسبت به سردار سپاه شکست خورده احساس ترحم کرده باشند اما در کار او عظمتی ندیده اند و چگونه می توانستند او را قهرمان بدانند که شاعرشان او را خوار و سرافکنده وصف کرده بود. مع هذا ایرانیان اثری است که باقی مانده و به زبانهای مختلف (و حداقل پنج بار به فارسی) ترجمه شده است. بنظر من این نمایشنامه اگر در عداد تراژدیهای تاریخ قرار نگیرد و از این حیث مهم تلقی نشود مسلّماً از دو جهت دیگر اهمیت دارد:
    1- رؤیای اِشیل منبع اصلی روایات هرودوت و بیشتر مورخانی بوده است که تاریخ یونان باستان را نوشته اند. بعضی از این مورخان گویی باور کرده و خواسته اند به دیگران بباورانند که سخنان هماوازان یا آنچه در نمایشنامه به زبان داریوش و آتوسا آمده است در حقیقت حکایت و گزارش جنگ به زبان ایرانیان است. مورخان بجای اینکه تناقض گوئیهای نمایشنامه را درک کنند، بر شدت آن می افزایند و در حالی از شکست خشایارشاه حکایتها می گویند که بیم از پادگان بقول خودشان سیصد هزار نفری ایران که در آتن مانده است، در دلشان موج می زند. یونانیان تاریخ را تحریف کرده اند. آنها قصد تحریف تاریخ نداشته اند بلکه گفتار و رؤیای اِشیل بدلشان نشسته و مایه تسلی و امید آنان و رهگشای آینده اروپا و غرب شده است. تمدن اصل و نسب و سابقه و ریشه دارد. این سابقه را سازندگان تمدن جعل نمی کنند بلکه آن را در گذشته می یابند و گذشتگانی که این تمدن آینده آنان بوده است، به اجمال کشف می کنند که در صدر یک تاریخ قرار دارند. اتفاقی نیست که برای اولین بار از زبان یک شاعر بزرگ شکست ماراتن بزرگ شده و آغاز تاریخ غربی و مظهر و مثال شکست بردگی و استبداد در برابر آزادی و قانون تلقی شده است.
    2- نمایشنامه صرفنظر از اینکه قوام و نظام یک نمایشنامه دارد یا ندارد متضمن بعضی نکات غیر متعارف است چنانکه قوم و مردمی را که شناخته شده اند و آداب و دین و فرهنگ معلوم دارند متأدب و معتقد به آداب و عقاید یونانی معرفی می کند – ایرانیان خود را بربر و زبان خود را بربری می خوانند و بصراحت می گویند که قصدشان ویران کردن آتن بوده است. در نمایشنامه آمده است که آسیائیها گله وار اطاعت می کنند اما یونانیها برده و بنده نیستندو برده و بنده ندارند.
    3- رؤیای اِشیل پیش از آن که رؤیای پیروزی غرب باشد، رؤیای شکست ایران و آسیا و شرق و تبدیل قدرت فرّهی حکومت آن به سلطنت رسمی دنیوی است. در نمایشنامه، غرب از تعرّض شرق مصون مانده است اما اِشیل هیچ اشاره ای به سرگذشت و آینده آن نکرده است. شرق هم بر اثر خطای خود و جسارت به مقدسات یونانیان مجازات شده است. اِشیل از اینکه بر سر آن مقدسات چه خواهد آمد چیزی نگفته است و نمی بایست بگوید اما این معنی نباید در تعبیر رؤیای او مورد غفلت قرار گیرد. اندکی بعد افلاطون از غرق شدن آتلانتیس در دریا گفته­است.
    4- آتنیان با خوشحالی و خرسندی و بی خوف و بیم نمایشنامه ایرانیان اِشیل را تماشا کردند و شاید آن را تسلّی بخش یافتند اما این نمایش واجد اثر تهذیب و پالایش که متقدمان آن را لازمه و نتیجه تراژدی می دانسته اند، نبوده است و شاید میل به دروغ و غرور را در تماشاگران تقویت کرده باشد. وقتی گفته شد که ایرانیان رؤیای شاعر بوده است آسان تر این بود که گفته شود اِشیل دروغ گفته و تاریخ را جعل کرده است ولی می دانیم که شاعر چون به احکام خبری کاری ندارد سخنش ورای راست و دروغ است. اگر می گوئید نمایشنامه ایرانیان یکسره خبر و اخبار است در مورد صورت ظاهر سخن حق با شماست اما در حقیقت خبر نیست و با ملاک صدق و کذب در مورد آن حکم نمی شود.
    برای ما که در دوران تجدد بسر می بریم و قدرت اروپا و غرب را آزموده ایم شنیدن معانی و الفاظی مانند «اروپای آزاد» و «شرق گله پرور» یک امر عادی است یعنی ما عادت کرده ایم که اروپا و غرب را مقابل آسیا و شرق بگذارند و اولی را مرکز آزادی و دیگری را جهان استبداد بخوانند. به این قبیل اقوال اعتراض هم نمی توان کرد زیرا به اعتراض پاسخ می دهند و می پرسند مگر بزرگترین و پایدارترین دموکراسی ها در غرب نیست و مگر بیشتر حکومتهای آسیایی استبدادی نیستند ولی نمایشنامه ایرانیان دو هزار و پانصد سال پیشتر نوشته شده است. در آن زمان اروپا تازه در حال قوام یافتن بود و شاید بتوان گفت که با دید و رؤیای اِشیل اروپا ساخته شد یعنی اگر چنین رؤیایی نمی بود اروپا از کجا بوجود می آمد. اروپا در اثر اِشیل از میتولوژی یونانی بیرون آمد و تاریخی شد. نویسندگان دوره جدید و بنیانگذاران تجدد اصل و آغاز تاریخ و فرهنگ خود را در آثار یونانیان می جستند. بوسونه نویسنده کتاب «گفتاری درباره تاریخ جهان» نه فقط در نمایشنامه اِشیل بلکه در ایلیاد و اودیسه همر هم نفرت یونانی از ایرانی را می دیده است گویی «این نفرت از همان آغاز پدید آمده و جزء طبیعت یونان شده بود. یکی از چیزهایی که شعر هومر را محبوب یونانیان کرده این بود که وی آواز پیروزی ها و برتری های یونان بر آسیا را می سرود. در سوی آسیا ونوس بود یعنی لذات و عشق های جنون آمیز و زن صفتی و در سوی یونان یونون (Junon) بود یعنی وقار و متانت همراه با عشق زناشویی و مرکور بود با فصاحت بیان و ژوپیتر بود با خرد سیاسی؛ در سوی آسیا مریخ سلحشور و خشن قرار داشت یعنی نماینده جنگی که با خشم انجام می گرفت. در سوی یونان پالاس قرار داشت یعنی هنر رزم و دلاوری زیر فرمان عقل و هوشمندی» (بوسونه گفتار در تاریخ بنقل از امیر مهدی بدیع: یونانیان و بربرها، ترجمه فارسی، مترجم مرتضی ثاقب فر، جلد اول، ص 32). در این راه بوسونه تنها نیست بلکه بیشتر نویسندگان و مورخان اروپایی دوره جدید نظیر سخنان بوسونه را تکرار کرده اند و بنابراین دیگر نمی توان این اظهارنظرها را به سلیقه ها و حبّ و بغض های شخصی نویسندگان نسبت داد بلکه یک اصل اساسی، درک آنها را راه می برده و همه را در مورد آغاز تاریخ غربی همداستان کرده است گویی عینکی روی چشم همه آنها گذاشته شده بود که با آن صورت غربی و آغاز تاریخ غربی را می دیدند. بعبارت دیگر لازم بود که غربیان وجود تاریخی خود را در برابر شرق و آسیا دریابند. این بینش و نیازمندی صفت اتفاقی اروپا نبوده است. اروپا یک مفهوم تاریخی و فرهنگی است که با یونان و رؤیای یونانی آغاز شده و تعبیر این رؤیا دو هزار و پانصد سال طول کشیده است. درست است که وقتی اِشیل پیروزی اروپا و از هم پاشیدگی آسیا را دید آتن در اوج شکوه و علم و فرهنگ بود اما بسوی غلبه بر شرق نمی رفت بلکه در دوران پایانی تاریخ خود بود و زمانی چندان نگذشت که در نقشه جهان آن روز کم رنگ و بالاخره بی رنگ شد تا آنجا که اروپائیان قرون وسطی بیشتر از طریق جهان اسلام با علم و فلسفه یونانیان تماس پیدا کردند. درست است که تاریخ اروپا از یونان آغاز می شود اما این تاریخ صرف سیر و بسط یونانیت نیست. رنسانس هم در یونان واقع نشد مع هذا تاریخ اروپا هرچه بود تعبیر رؤیای یونانیان بود. رؤیاها بطورکلی و مخصوصاً رؤیاهای تاریخی عیناً متحقق نمی­شود و مثل همه رؤیاهای دیگر مجموعه علائمی است که باید تعبیر شود ولی عناصری از رؤیا که در پایان صورت تحقق پیدا می کند معمولاً از آغاز در رؤیا وجود دارد و همین عناصر است که در حقیقت مقوم ذات رؤیا و تاریخ برآمده از آنست. غرب از ابتدا خود را آیینه هنر و فلسفه از استبداد آزاد می دیده و شأن و نقش خود را دفاع از آزادی و مقابله با استبداد و خشونت می دانسته است. آیا در این تلقی دروغ نمی گفته یا فریب نخورده است؟ دروغ چیست؟ وقتی کسی از چیزی و کاری خبر دارد و در مقام گزارش خلاف آنچه می داند می گوید او را دروغگو می خوانند ولی غرب که خود را آزاد و شرق را برده می خواند، هر دو را با همین اوصاف می شناسد. این گفتارها درک و دریافت غرب از خود و از دیگران است و نه فقط آنها را باور دارد بلکه گفتارش عنصر مهمی در قوام جهان جدید و متجدد شده است ولی آیا اِشیل هم نمی دانسته است که آنچه او می نویسد تاریخ نیست یا تاریخ دروغین است. اِشیل اگر قصد تاریخ نویسی داشت می توانستیم او را دروغگو بخوانیم (در مورد هرودوت مشکل است که دروغگویش ندانیم) ولی اِشیل شاعری کرده و در شعر او خودآگاهی غربی آغاز شده است. من گاهی فکر می کنم که اگر ایرانیان یک نمایشنامه حقیقی و در عداد تراژدیهای بزرگ نباشد یک اثر عادی و معمولی هم نیست بلکه اِشیل هم مثل آرش کمانگیر که جان خود را در تیر گذاشت و بسوی مرز توران پرتاب کرد شعر جان خود را سرود. او در زمره یونانیان بزرگی بود که می بایست ره آموز مرزگذاری شرق و غرب باشند. آیا بنظرتان عجیب نمی رسد که یک شاعر بزرگ حتی در پایان عمر خود را یک سرباز و جنگاور بشناسد و در شعری که روی سنگ قبرش حکّ شده است بجای اینکه بگوید اینجا گور شاعر «اورستیا» و «پرومته دربند» است چنین بسراید:
    در زیر این سنگ اِشیل خفته است
    مردی که دلاوریهای او را دشت ماراتون
    یا
    ایرانیان بلندگیسو که آنجا را نیک می شناسند
    باز توانند گفت
    ولی این درست نیست. سرباز دلاور جنگهای ماراتون و سالامیس با شعر خود کاری کرد که هرگز در صحنه نبرد از عهده انجام دادنش بر نمی آمد. او شعر آغاز تاریخ غربی را سرود.اکنون بهتر است بگوییم اِشیل کسی بوده است که در رؤیا شاعرانه خود یونان را عین آزادی و شایسته پیروزی می­دیده و ایران را مظهر بردگی و مستحق شکست می دانسته است. این یک بینش و اعتقاد است. بینش و اعتقادی که دو هزار سال پوشیده و مسکوت مانده است تا عصر جدید فرا رسد و آن را بازیابد و به آن تمسّک جوید و بینش جدید خود را با آن موجّه سازد.


  8. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    به خورشید بگو ,, نوشته ی سعید تشکری(1)[HR][/HR]

    ?يعقوب رو به شط، سكوت، ناله‏ي يك كاكايي هيئت حليمه سر بر مي‏دارد، كل مي‏كشد.?
    يعقوب: آمدي حليمه جان!
    حليمه: ناخدا يعقوب، شما كجايه؟
    يعقوب شط؟
    حليمه: مو مردمو گم كردم برار… ناخدا بود…
    بعقوب: حليمه... مونم يعقوب
    حليمه: مو ناخدا يعقوب رو مي‏گم... سوار لنج(2) كه مي‏شد... مي‏گفتي شده سوار رخش... تو ناخدا يعقوبو كجا چال كردي پيرمرد؟
    يعقوب: تو زن موني! مرده‏اي يا زنده؟ چند وقته ردت گمه… چي‏ شد؟ خورشيد هم كه زبون باز نمي‏كنه… بگو.
    حليمه: مي‏گم يعقوب همه ناخداها كه پير مي‏شن فقط اسمشون مي‏مونه؟
    يعقوب: حليمه مو هنوز ناخدايم… حرمت كن.
    حليمه: ?مي‏خندد? كو لنجت... كو بلمت... كو جاشوهات... كو پسر سالارت؟
    يعقوب:همه رفتن؟
    حليمه:تو جرا نرفتي ناخدا… ترسيدي؟
    يعقوب: يعقوب و ترس؟
    حليمه: چند وقته خودتوتو تو آب شط نگاه نكردي؟
    يعقوب: تو حليمه موني؟
    حليمه: حليمه زن ناخدا يعقوبه،‌ نه يعقوب...
    يعقوب: صدا تو ببر زن...
    حليمه: ? دور مي‏شود? قفل مي‏زنم... قفل مي‏زنم... قفل مي‏زنم...
    ?هاي هاي جاشوه‏هاي شط، نفس موج‏هاي ويرانگر، هيئت ايوب بر مي‏خيزد.?
    ايوب: ئي آفتاب چشماتو نزد؟
    يعقوب:اومدي ناخدا؟
    ايوب: اومدم كه برم.
    يعقوب: خورشيدت خوبه، يونسم چطوره؟! حليمه اومده بود.
    ايوب: چند وقته چشم به ئي آفتات دوختي؟… بست نيست؟
    يعقوب: چي بسم نيست؟
    ايوب: خب حرف.
    يعقوب: بزار حرف بزنن... حرف بزنن... هي حرف بزنن.
    ايوب: چرا اومدي؟ همونجا مي‏موندي.
    يعقوب: به پام قفل مي‏زنم؟ خوبه؟
    ايوب: نه، جاي تو اينجا نيست.
    يعقوب: كپرمه... اومدم سر بزنم.
    ايوب: سربزني؟ همي سر زدن تو… نمي‏خوام دخترم و بچه‏ش زبونم لال مثل حليمه.. مو عروس بهت دادم.
    يعقوب: از خودش بپرس.
    ايوب: اجازه‏ش دست توئه.
    يعقوب: دست شوهرشه.
    ايوب: هنوز باور نكردي؟
    يعقوب: ها
    ايوب: چكار مي‏كني؟ مو مي‏خوام برم… ئي جاز باز خبرائيه.
    ?صداي موج، توفنده جاشوها نفس مي‏زنند.?
    ايوب: نگفتم... مثل نقل و نبات...
    ?موج بر موج‌هاي جاشوها، جاشويي درهيئت يونس فرياد مي‏كشد.?
    يونس: يه جايي خوبي طلبيده شدم!
    ايوب: خواب ديدي خيره عامو(1).
    يونس: اگه خوابمو بگم همه جارو آب بر مي‏داره، تادل همي آسمون خدا.
    ايوب: مي‏گي دل ايوب مي‏تركه؟
    يونس: به بابام بگو جاشو نهنگ مي‏زنه، تو چي مي‏زني؟
    ايوب: به خورشيدت چي بگم؟
    يونس: به بابام بگو مرد بلم توكپر نمي‏خوابه!
    ?موج بر موج، ايوب در هيئت جاشوها نفس مي‏زند دمي از عزا مي‏پيچد. حليمه و خورشيد در كنار كپر سوخته منتظرند.?
    حليمه: خوابشو ديدم!
    خورشيد: خوابتو ديدن يونس.
    حليمه: بگو خيره عروس.
    خورشيد: خيره!
    ?موج بر موج.?
    حليمه: هي مي‏كوبن... هي مي‏كوبن...
    خورشيد: هي مي‏كوبه به ئي دل... مي‏گي سالم مياد؟
    حليمه:…
    خورشيد: مو نا محرمم.
    حليمه: خوش مي‏اومد. عينهو يك برناص(1). گفتم بابات... يونس طلبم مي‏كرد... گفت دستتو بده.
    خورشيد: از مونم حرفي زدي؟
    حليمه: گفتم مونم حليمه… مادرت.
    خورشيد: از مو چيزي نگفتي؟
    حليمه: خودش گفت: خورشيد چطوره؟
    خورشيد: بهش نگفتي بچه‏مون مي‏خواد بياد؟
    حليمه: گفتم چي بگم ننه؟ ندوني بهتره… بهش گفتم بابات مثل گنجيشك دور شط پر مي‏زنه، همه مي‏گن زده به سرش. بهم گفت تو چي مي‏گي…
    خورشيد: تو كه اصلاً نمي‏داري خودش حرف بزنه، از مونم كه چيزي نمي‏گي.
    حليمه: خواستم بگم... خودش گفت.
    خورشيد: چي؟
    ?دمي از عزا مي‏پيچد. يعقوب هراسان رو در روي حليمه و خورشيد.?
    يعقوب: واويلا!
    حليمه: چي شده ناخدا؟
    يعقوب: حليمه خودتو از ني‏كپر بلند كن!
    حليمه: تو به ئي خرابه يه وقتي كپر بود.
    يعقوب: ?تلخ? ئي خرابه يه وقتي كپر بود.
    حليمه: خوش خبر باشي. باز خبريه؟
    يعقوب: هي بخت نامراد! نمي‏بيني؟
    حليمه: همو كه تو مي‏بيني مونم مي‏بينم.
    يعقوب: گفتم دنبال مو نيا.
    حليمه: هيچي اينجا سهم مو نيست؟
    يعقوب: چرا پرت و پلا مي‏گي؟ شيله(1) و النگو كه پخش نمي‏كنن!
    حليمه: دلم اينجا يه. نمي‏تونم ولش كنم.
    يعقوب: ايوب خبر آورده!
    حليمه: ?رو به خورشيد? تو دلشو خالي كردن... راه دلتو زدن ناخدا!
    يعقوب: مو براي تو مي‏گم. براي خورشيد. خودم كه آب از سرم گذشته... يعقوب توئي گرداب وطوفان زياد افتاده! هول برت نداره. اسم ناخدا يعقوب بي‏خودي تو دهن نمي‏چرخه.
    حليمه: تو؟
    يعقوب: حرف نهنگ و كوسه و گرداب نيست. شب و روزمان شده ميگ و طياره و قناسه؟!
    حليمه: مي‏خواي آواره‏ي چادرامون كني؟ ماهشهر؟‌ اهواز؟ شيراز؟ كجا؟
    يعقوب: تو فكر مي‏كني مو نمي‏فهمم؟
    حليمه: تو كه گفتي گرگ بارون ديده‏اي.
    يعقوب: مي‏گن...
    حليمه: مي‏گن... مي‏گن... تو چي مي‏گي؟
    ?ناله‏اي يك كاكايي. خورشيد عروس وار شيله را بر سر مي‏اندازد?
    خورشيد: كنار او نخل كه حالا نيست ئي شيله رو سرم انداخت.
    حليمه: توي ئي شب و روز، دلواپس مسافر بودن چه خوبه خورشيد!
    خورشيد: كدوم مسافر؟ يونس يائي؟
    حليمه: هر كدوم زودتر رسيدن!
    يعقوب: نگام مي‏كني كه چي؟ شماها چه مي‏دونين تو ئي سينه چه خبره؟
    حليمه: نگات مي‏كنم كه بدوني چي مي‏گم.
    خورشيد: هي گوش مي‏كنم كه صداي پاش بياد... بياد كه چادر از گرماي تنم مي‏سوزه. عين شرجي خرماپزون.
    ?صداي گپ دهل(1) از دورها صداي موجي از پي موج ديگر، صداي گپ دهل از نزديك، جاشوئي در هيئت يونس سر بر مي‏دارد?
    يونس: خورشيد.
    خورشيد: چه خوب گفتي خورشيد!
    يونس, فردا خوب‏تر مي‏شنوي.
    خورشيد: حالا هم خوش مي‏شنوم.
    يونس: حال مسافرم چطوره؟
    خورشيد: تو كه بر گردي او هم مياد.
    يونس: اگه برگشتم.
    خورشيد: وقتي خواستي به آب بزني كپر نگاه كن!
    يونس: خورشيد!
    خورشيد: ئي كپر خيلي از تو خالي مي‏مونه يونس!
    يونس: بس كن خورشيد... حرف تير و تفنگ و ميگه! نقل و نبات آهن، مخ مي‏تركونه، دست مي‏پرونه... حاليت نيست؟
    خورشيد: ?فرياد مي‏كشد? يا سيد عباس(1) يونسمو از تو مي‏خوام.
    ?خورشيد كل مي‏كشد. يونس رو در روي يعقوب.?
    يعقوب: ميري بابا؟!
    يونس: جواب تو رو هم بايد بدم؟
    حليمه: دختر ايوب منتظره!
    خورشيد: بگو زنش منتظره!
    يعقوب: دهل مي‏زنم، سر كنگه(2) برات مي‏لرزونم. قلم جفتي(3) ? فرياد مي‏كشد? شوهرت داره مي‏‏ره خورشيد... ايوب دو مادت داره ميره... كل بكشين… كل بكشين...
    ?سكوت! خورشيد عروس وار بر مي‏گرد يونس مي‏چرخد، صداي دمام(1) و جفتي فضا را مي‏شكند. يونس دور مي‏شود، خورشيد شيله را بو مي‏كند.?
    يعقوب: گفتم مثل چمري(2) بار مي‏بندي! كدوم لنج ترو پاكن كرد از ئي كپر... مثل گنجشك شدم...
    ?ناله‏ي يك كاكايي از دور.?
    حليمه: يونس سعف(3) مي‏زنه.
    يعقوب: بوي دل كندنه... حاليش كن.
    حليمه: مو هر چي مي‏سازم، تو خرابش كن.
    يعقوب: فردا نگي نگفتي.
    حليمه: مونم خوابشو ديدم... نگي نديدي!
    ?صداي شروه(4) و دمام. موج بر موج?
    خورشيد: بگو حليمه... بگو خواب ديدي... خيره! بگو.
    يعقوب: اسم رومون مي‏ذارن... كه گذاشتن.
    خورشيد: خوابتو بگو.
    يعقوب: دختر تو مسافر داري.
    خورشيد: خوابتو بگو.
    يعقوب: نذار خونم بجوش بياد... هر چيه بخاطر توئه.
    خورشيد: يادت رفته مو زن يونسم.
    يعقوب: يونس رفت... حالا دختر موني.
    خورشيد: ئي صبح چقدر شرجيه!
    يعقوب: خورشيد... ?به حليمه? زبونت بايد مي‏جنبيد.
    حليمه: نمي‏تونم دل بكنم، خوابشو ديدم.
    يعقوب: تو هم يكي مثل همه كه دارن مي‏رن.
    حليمه: چرا تو مثل همه نمي‏شي؟
    يعقوب:…
    حليمه: خوابشو ديدم، جرم كردم.
    خورشيد: مونم مهمون كن به خوابت.
    حليمه: گفت...
    ?جاشوئي در هيئت يونس دمام مي‏زند!?
    يونس: به جاي خوبي طلبيده شدم!
    حليمه: بي‏ئي؟
    يونس: ئي؟
    حليمه: ها. گوشتو بيار خبر خوش بدم.
    يونس: تو هم خواب ديدي ننه؟
    حليمه: خواب بد.
    يونس: حسوديت نشه... مو خواب خوب ديدم.
    ?هاي هاي جاشوها.?
    حليمه:?فرياد مي‏كشد? خوابشو ديدم. گناهه؟
    يعقوب: همه شديم مجنون… اگه باز كوبيدن چي؟
    خورشيد: بگو چه ديدي؟
    حليمه: گفت…
    ?ناله‏اي يك كاكايي.?
    يونس: نمي‏تونم بگم، سريه!
    حليمه: خواب هم سر داره؟
    يونس: پس چي!
    حليمه: تو اونجا چه كاره‏اي؟
    يونس:…
    حليمه: مي‏گم يعني چه كار مي‏كني؟
    يونس: گفتم كه سر‎‏ّيه.
    حليمه: خوابت يا كارت؟!
  9. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    به خورشید بگو ,, نوشته ی سعید تشکری(2)[HR][/HR]
    يونس:…
    حليمه: به خورشيد خبر بدم؟
    يونس: ننه، خورشيد كه ديگه مال مو نيست… مال شمايه
    ?صداي موج.?
    خورشيد: مو مال او نيستم؟
    حليمه: هولم نكن… بذار پيغومشو بدم گفت…
    ?ناله‏ي يك كاكايي.?
    يونس: تو تا دلت بخواد سفينه و جهاز... عينهو كوسه... به بابام بگو... شايد...
    حليمه: شايد چي؟
    يونس: بگو يونس وقتي مياد كه جفتي بزنن. دهل بزنن كه مسجد جامع شط آدم شده باشه…
    حليمه: يونس...
    يونس: وقتي ماه روي گلدسته‏هاي سيدعباس بشه عين قاچ خربزه ميون سيني!
    حليمه: خب براي عروست چي بگم؟
    يونس:…
    حليمه: نگفتي چي بگم؟
    يونس: هي غوص مي‏كنم و دهل مي‏زنم… دهل مي‏زنم.
    حليمه: براي چي؟
    يونس: به جاي خوبي طلبيده شدي!
    حليمه:مو؟ به همه بگم.
    يونس: خواب خوبو مي‏گن.
    ?دهل زنان مي‏رقصد، هاي هاي جاشوها.?
    يعقوب: مي‏گي مياد؟
    حليمه: صدام كرد و گفت دستتو بده.
    ?صداي موج، موج بر موج.?
    خورشيد: زدن!
    يعقوب: شد جهنم! واويلا.
    ?يعقوب هراسان مي‏رود.?
    خورشيد: يونس!
    يعقوب: چه شد.
    خورشيد: هي مي‏كوبن. هي مي‏كوبن!
    حليمه: كجا ببرمت!
    خورشيد: خدا... جگرم داره كنده مي‏شه.
    حليمه: ياد خدا.
    خورشيد: مي‏گي يكي فشارم ميده... يكي دستامو مي‏كنه. آخ اومدنت اينقدر سخته!
    حليمه: رفتنت چقدر سخته!
    خورشيد: ها؟
    حليمه: هيچي… هيچي…
    خورشيد: واويلا.
    حليمه: بازم زدن...
    خورشيد: كپرمان خاكشير شده حليمه!
    حليمه: زبون به دهن بگير.
    خورشيد:...
    حليمه: سرتو بخوابون.
    خورشيد: نمي‏تونم.
    حليمه: بايد بتوني... دارن مي‏زنن.
    خورشيد: بخدا نمي‏تونم.
    حليمه: خوب گوشتو بده به مو.
    خورشيد:‌بگو ننه!
    حليمه: فداي ننه گفتنت عروسم! مو مادر نيستم؟
    خورشيد: هستي
    حليمه: نمي‏خواد بترسي.
    خورشيد: فقط بگو چكار كنم.
    حليمه: بيا رو دستام.
    خورشيد: خجالت مي‏كشم.
    حليمه: اونا بايد خجالت بكشن. يا سيدعباس... شفيع يونسم تو بودي! بايد جوابمو بدي.
    خورشيد: قربون جدت، كمك كن... ياري‏ام ده برار... ياري‏ام ده برار.
    ?موج بر موج. شروه‏اي از دورها، حليمه و خورشيد دور مي‏شوند. ايوب و يعقوب رو در روي هم.?
    ايوب: كجايي عامو؟
    يعقوب:سكه يه پول شدم… براي خودمم قيمتي ندارم.
    ايوب: تو مي‏گي مو حراجت كردم.
    يعقوب: تو ئي شب شيرم كردي.
    ايوب:حكمتي داشته!
    يعقوب: هر چي طرف توئه حكمته، هر چي طرف مو كرباس.
    ايوب: مردم فياضيه زياد ديدن.
    يعقوب: چي زياد ديدن؟
    ايوب: ئي كوبيدنو مي‏گم! دارخوين… حفّار(1)… شدن خاكشير…
    يعقوب: همه رفتن، بي‏دين يك دانه مو كف دست هست؟ نه والله… هي مي‏كوبي كه چي؟
    ايوب: دشمن شادمون نكن!
    يعقوب: ئو از دشمن، ئي از تو... يك دانه مو كف دست هست، نه... تو هي سر كچل مو بتراش.
    ايوب: مو هي كوتاه مي‏كنم... تو هي كل كل مي‏كني.
    يعقوب: تو چي تو كله‏ات مي‏جنبه! باغ داري... نخل داري... بلم داري... زن داري... لنج داري... تو خط كويتي... قاچاق مي‏بري كه ئي طور له له مي‏زني؟
    ايوب: هيچي ندارم…
    يعقوب: پس براي چي اينجائي؟
    ايوب: تازه شدي ديروز مو.
    يعقوب: حالا تو هي بازم كن! ئي دل ديگه اونجا نيست. مي‏شنوي؟
    ايوب: خودت بشنو.
    يعقوب: خودت بشنو.
    يعقوب: مي‏خوام برم لب شط!
    ايوب: توئي وقتي كه هي مي‏كوبن؟
    يعقوب: مي‏خوام صداشون بزنم يا ئونا صدام بزنن.
    ايوب: كم صدات كردم... عامو چرا صداي ئي دلو نمي‏شوي
    ?ناله يك كاكايي!?
    يعقوب: مثل اينكه ديروز بود... يونس بود... حليمه بود...
    ايوب: ئي ديروز بود، ئي پريروز بود كه تو خرمشهر ميگ و توپولوف كوبيدن! ئي ديروز بود كه خرمشهر و دارخوين وشلمچه رو صحراي محشر كردن. مسجد جامعو كردن جگر زليخا! ئي پريروز بود كه مخ بچه‏هاي ايستگاه دوازده (1) موند روي ديفال! پيكاب پيكاب(2) آدم.. عامو مارو بار مي‏كردن كه ببرنمون ئو ور... صبح مي‏روفتن، شب عينهوبره سرگردون،‌ پخش و پلاي كپرها مي‏شديم. ئي ديروز بود كه جاشوي تو... داماد مو غواص سپاه شد... كدوم ديروز عامو... لب شط مي‏خواي طبل بزني... ئو ور شط دارن برامون موشك مي‏زنن خب برقص... برقص...
    يعقوب: ها مي‏خوام دمام بزنم و برقصم... زر كه نمي‏زنم.
    ايوب: عامو حرمت نگه مي‏دارم.
    يعقوب: حليمه شنيد... يونس شنيد... مو چرا نمي‏شنوم؟
    ايوب: لج نكن… چيزي كه تو بايد بشنوي، نمي‏شنوي.
    يعقوب: مي‏گي يونس هزار ساله رفته. چقدر برات كهنه شده!
    ايوب: تو پير شدي ناخدا يعقوب.
    يعقوب: تو كه جووني... مي‏خواي برات زن بگيرم؟
    ايوب: نمي‏ري شط؟!
    يعقوب: مي‏گي چند ساله نرفتم.
    ايوب: شب و شط و يعقوب... كو او ناخدا يعقوب؟
    ?ناله يك كاكايي، صداي ني‏اَنْبان(1) از دورها!?
    يعقوب: شب و شط و يعقوب... شط توي شب چه دلي مي‏زد! پا كه مي‏ذاشتم تو كپر دو زانو مي‏شستم سر سفره غذاي حليمه. بعد هم يه چاي لبدوز(2) و سياه! عين رطب و يك سيگار لف(3) بعد هم خواب ميومد يادت هست؟
    ايوب: قصه مي‏بافي.
    يعقوب: مي‏خوام فكر كنم هنوز كپرم هست، ئي شط هست، ئو نخلستون هست، يونسم هست،‌ حليمه هست،‌ مي‏شنوي؟
    ايوب: مي‏شنوم!
    يعقوب: ا صلاً مي‏گي مو جاشو نبودم. همه شديم سرگردون... همه رفتن !كجا؟
    ايوب: اگه نجنبيم فياضيه رو هم مثل خرمشهر مي‏گيرن. حاليت نيست! اونجا پي چي؟ بي‏يونس و حليمه چي ازت مونده يعقوب؟
    يعقوب: هيچي..
    ايوب: مي‏خوام برم.. حريف تو كه نشدم!
    ?دمي از دمام از دورها كه نزديك مي‏شود.?
    ايوب: يونس دلم مي‏زنه بدجور هوايي شدم. مي‏خوام سير خودمو خالي كنم. مثل يه ماهي كه تو تور له له مي‏زنه، نفس بزنم.
    ?صداي موج، هاي هاي نفس‏هاي جاشوها، يعقوب پريشان به شوق مي‏آيد. هيئت يونس قد مي‏كشد.
    يعقوب: ببين چي شديم يونس! خودمو مي‏گم، يعني چيزي نبودم كه چيزي نبودم كه چيزي بُشُم. از نخل كه سرپاتر نبودم... اندختنش... يكي به نخلستون، يكي به فياضيه... يكي به چادرا... يكي به پيكاب سواره... يكي زير تانك ئو اجنبي... يكي به لنج... يكي به واويلا... نفس مي‏زني يونس! حرف بزن.
    يونس: يه جاي خوبي طلبيده شدم!
    يعقوب: هي مي‏كوبن... تو رفتي، حليمه رفت...
    يونس: چي پريشوني بابا؟
    يعقوب: خب بد مي‏گم؟ تازه پا گرفته بوديم، نخل داشتيم.
    يونس: زبونم لال بابا، مگر فياضيه چند تا ناخدا مي‏خواد؟
    يعقوب: نمي‏فهمم؟
    يونس: مونم نمي‏فهميدم.
    يعقوب: خب بگو مونم بفهمم.
    يونس: هي مي‏كوبن... ئي كپرها مي‏سوزن! ئي نخل‏هاي اربابي كه ديروز به ما دادن. كارون پرخون شده. ئي ماه كه تو شط هي پاره مي‏شه،‌هي كامل مي‏شه... فياضيه چند تا خدا مي‏خواد؟!
    يعقوب: گفتم خورشيد پيكاب آوردم برات. براي بچه‏ت.. مثل سمنت(1) چسبيدي به ئي كپر كه چي؟ خورشيد يونس ترو دست مو سپرد.. مونم نمي‏تونم پيكاب سوار شم! نمي‏تونم شب تو چادر بخوابم، تو كه مي‏دوني، وقتي تو فياضيه هستم له له نمي‏زنم! له له نمي‏زنم... اما وقتي آژير مي‏زنن... ئي دلم مي‏تركه. آخه مو كه از زير بته سر نكشيدم به دنيا! ئي كپر بوده، ئي بلم بوده، ئي سعف،‌ تو حليمه، ئو تو...
    يونس: دلتو بده به دريا بابا!
    يعقوب: بگو بفهمم... حاليم كن
    يونس: دلت چقدر جا داره؟!
    ]هاي هاي جاشوها،‌ موج بر موج.[
    يعقوب: آمدي!
    ايوب: رفتي؟
    يعقوب: مثل يه ماهي تو تور افتادم!
    ايوب: گفتم نرو. رفتي... گفتم جات تو چادر نيست!
    يعقوب: داشت حاليم مي‏كرد...
    ]هيئت يونس چون جاشويي سوار بر بلم كه بر موج مي‏تازد![
    يونس: اونا رو كي جمع و جور مي‏كرد؟ خورشيدت... چه جوري حاليت كنم؟
    يونس: مثل ناخدا يعقوب
    يعقوب: ايوب مي‏گفت: تو يه جاي خوب رفتي. حليمه خوابتو ديد و رفت. صداش كردي ]فرياد مي‏كشد[ عروسي بود؟
    يونس: مثل ئي كه به آب راه ميرم. مثل برناص. مثل اين كه ماه شط زلفشو شونه مي‏كنه،‌مثل اينكه سيد عباس تو آب چِنو كاكايي راه ميره. وقتشه كه پَنگ پَنگ(1) خرما بار بياد.
    يعقوب: مو حاليم نمي‏شه، مثل يونسم حرف بزن!
    يونس: هي خواب مي‏ديدم مردم،‌ تو صداي آژير خواب مي‏ديدم خورشيدم ئي ستاره به پيشونيش در اومده! شده بود عين ماه شب چارده.
    يعقوب: مو چي يونس؟ خواب مونم ديدي؟
    يونس: تو نفس مي‏كشي؟
    يعقوب: ها! ئي دستام،‌ ئي پاهام، ئي سرم، ئي كله‏ام... پس زنده‏ام!
    يونس: دلت چي؟
    يعقوب: مي‏زنه! براي تو... براي حليمه.. براي خورشيد... براي اينجا..
    يونس: براي خودت!
    يعقوب: براي خودم؟
    يونس: ها براي خودت.
    يعقوب: براي خودم؟ چي مي‏گي يونس؟
    يونس: قسم بخور!
    يعقوب: به چي؟
    يونس: به ئو طاقچه كه فانوسش خورشيد مو به مو نشون مي‏داد،‌ به ئي اسم كه روم گذاشتي قسم بخور، به سيدعباس...
    يعقوب: همي جور مي‏گي و ميري.. كجا ميري؟
    يونس: ]از دور[ يه جاي خوب طلبيده شدم.
    يعقوب:]فرياد مي‏كشد[ حلوا پخش مي‏كنن؟
    يونس:]از دورها[ يه جاي خوب طلبيده شدم.
    يعقوب: مو باباتم!
    يونس: دارم چراغ ميدم. بلم رو بنداز تو مده(1) كه ماه دراومد ناخدا.
    يعقوب: يونس..
    يونس:ها...
    يعقوب: بگو يونس... تكونم بده از ئي خواب!
    يونس: مرد بلم كه تو چادر نمي‏خوابه!
    يعقوب: كدوم چادر؟ وقتي رفتي كپر داشتيم. ئي دشت اسمش فياضيه بود! دارخوين... حفار... شلمچه.. ايستگاه دوازده بود، حليمه بود. حالاچي؟
    يونس: وقتي مي‏رفتم تو ناخدا يعقوب بودي، ئي سيد عباس مراد مي‏داد، يه جاي خوب طلبيده شدم! ناخدا فياضيه چند تا خدا مي‏خواد؟
    ] دمي از دمام و جفتي، ايوب و يعقوب را به خود مي‏آورد، هلهله‏اي جاشوها.[
    يعقوب: مي‏گي يونسم داس ورداشت و ئي نخل پيرو زد. ايوب مي‏گي عروسيه... سيد عباس مي‏خواد پاگشاي عروس كنه.
    ايوب: مو بايد برم
    يعقوب: مونم ببر.
    ايوب: كجا؟
    يعقوب: مونم ببر.
    ايوب: ]شاد[ همه بياين و ببينين... يعقوب مي‏خواد به شط بزنه...
    يعقوب: گدايي كنم. ئي جاشوي پيرو رو راه مي‏دن؟ ]بلند[حليمه ناخدا مي‏خواد بزنه به آب...
    ايوب: يه جاي خوب طلبيده شدي.
    ]هاي هاي جاشوها، يعقوب و ايوب در هيئت جاشوها! حالا در متن دمام و جفتي،‌ خورشيد با طفلي بر دست منتظرانه شط را نگاه مي‏كند.[
    خورشيد: يونس، يه جايي وايستا تا ببينيمون، يه جايي كه ببيني بچه‏ات اومده.. خورشيدت اومده.. حالا كه مي‏بيني بگو چه كنم؟ حليمه نيست... بابام نيست... بابات نيست... چه دور وايستادي يونس... صدام بهت مي‏رسه؟ديگه هيچگي تو فياضيه نيست... همه تو چادرن... يه جايي وايستا كه ببينيمونن... ما كه دستمون كوتاهه و. تو دستتو دراز كن.. دستمونو بگير... مي‏گن مرد اگه به چادر بمونه گناهه! مي‏گن فياضيه مال مردهاست! زنا بايد برن... گناه مو چيه؟ نگام كن... نگام كن... ئي هم عباس مو، عباس تو، عباس ماه ]به طفل[ عباس، مادر، يه جايي خوبي طلبيده مي‏شي. ديگه اينجا نيستم كه برات فانوس روشن بذارم. به همه سلام برسون.‌بگوئي فانوس دلم هميشه روشنه. به يونس بگو به خورشيدت چي بگم؟
    ]دمام و هاي هاي جاشوان يكي مي‏شود. يونس دهل مي‏زند و كودك را از خورشيد مي‏گيرد. جاشوها رقص رقصان در لرزش شانه‏ها و اندام كه برهنه مي‏كنند. جنبش عظيم در جاشوها كه كودك را به هم مي‏دهند و مي‏چرخند. نوائي كه در سوگ و سور مي‏زنند![
    1-كل: لب زدن و فرياد كشيدن زنان در عروسي و عزا.
    2- لنج: كشتي كوچك
    1-عامو: عمو، بزرگ
    1-برناص: نوعي پرنده كه شكار مي‏شود.
    1-شيله: روسري زنان عرب
    1-گپ‏ دهل: طبل بزرگ
    1-سيد عباس آبااني: مردي كه اهل كرامات بود، كراماني خاص از مردان اهل خدا، روايت است، او مي‏توانست به جاشوان كمك كرده و بر آب راه رود! و آنان را كه از ته دل او را صدا مي‏كرده‏اندو مي‏كنند نجات دهد. و زمان انگليسي‏ها مي‏خواسته‏اند مقبره‏اش را ويران سازند اما هر چه با بولدوز و جرثقال بر آن آرامگاه مطهر كوبيده‏اند «خود را» كوبيده‏اند و پس نشسته‏اند! روانش شاد باد.
    2-سركنگه: حركتي در رقص جنوبي كه شانه‏ها را مي‏لرزانند.
    3-جفتي: نوعي ساز جنوبي، دوني چسبيده به هم.
    1-دمام: نوعي ساز جنوبي، طبلهايي كه دو سر آن را با پوست كشيده و پوشانده‏اند.
    2-چمري: دانه‏هاي سبز خرما كه در بهار شكوفه مي‏زند.
    3-سعف: شاخه‌ي نخل
    4-شروه: آواي غم آلود، نوواي عزا
    1-دارخوين و حفار: از روستاهاي نزديك آبادان
    1-ايستگاه دوازده: منطقه‏اي در آبادان
    2-پيكاب: ماشين سواري، وانت
    1-ني‏انبان: نوعي ساز جنوبي
    2-لبدوز: دهان سوز
    3-سيگار لف: سيگاري كه با دست مي‏پيچند.
    1-سمنت: سيمان
    1-پنگ پنگ: شاخه شاخه
    1-مده: بالا آمدن آب

  10. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    غزلواژه قصد ,, عزت الله مهر آوران(1)[HR][/HR]
    نمایش نامه مقاومت - غزلواژه قصد - عزت الله مهر آوران منتخب مسابقه نمایشنامه نویسی و دومین جشنواره تئاتر دفاع مقدس- سال 1374
    ناشر: بنیاد حفظ آثار ـ مدیریت ادبیات و انتشارات
    تاریخ و نوبت چاپ اول: خرداد ماه 1375
    تیتراژ 3000 جلد

    بسمه تعالی
    مقدمه ناشر:
    آدمی بر شانه تجربیات تاریخی خود قد می افرازد و تمدن را می سازد. نگاه هر جامعه ای به پیشینة خود و نحوة عبور او از تجربیات تاریخی اش چه تلخ و چه شیرین ـ افق نگاه او را به آینده اش، سازمان می دهد. جنگ هشت ساله در بحرانی ترین مقطع تاریخ کشور در روز سی و یکم شهریور 1359 به شکلی علنی و آشکار با تجاوز نابهنگام نیروهای متخاصم از زمین و هوا، آغازگر دفاع مؤمنانه و مخلصانة ملتی بود که این بار برای شرکت در آزمونی خطیر و سرنوشت ساز،‌ مورد هجوم قرار می گرفت.
    مفهوم پلید تجاوز دشمن در کارزار ملت غیور ایران اسطوره های ایمان، دفاع، استقامت، بسیج و همبستگی ایران و ایرانی را به منصة ظهور رساند. گرچه اهریمنان قرن بیستم با نیت شوم ویرانی و تصرف و تباهی، جهاز جنگ را فراهم آوردند؛ لیکن به تبع جهل و تاریکی ذاتی خود نمی توانستند دریابند که در جهان ایزدی و منظومة دینی، تمامت نکبت آنان به هیچ نمی ارزد و معادلات آنان در موازنة قواعد و سنن خدایی، نه تنها خدشه ای به عظمت مؤمنانش نمی رساند، که هر آنچه پلیدی و اهریمنی است به خود آنان باز برمی تاباند «وَ مَکَروُا وَ مَکَرَالله وَ اللهُ خَیرُ الماکرین». و این چنین شد که در برابر قساوت و خشونت و دنائت که همزادان متجاوز بوده اند، ملت ما طلایه داران عرفان و عشق و ایستادگی شدند. تصویرهای سراسر استقامت، صبوری، از خودگذشتگی و مهر، پرشورترین دستاوردهای مردان و زنانی بودند که در طول هشت سال دفاع مقدّس، در سنگرهای جهاد بی پیرایه و در راه خدا،‌ با قطره قطره خون خود، جهان نگرة ایمان را برای جهانیان بنا کردند.
    تئاتر دفاع مقدس، نمایش مقاومت پرچمداران و پیشاهنگان روشنی در مقابله با سیاهی و اهریمن است که گامهای نخستین را گر چه آرام، اما عمیق و جستجو گرانه برمی دارد و در پی آنست که در تار و پود لحظات شاد و غمان، خالق و یادآور تمامت خاطرات و خطرات ایام وشورانگیز دفاع مقدّس باشد.
    دفتر دوم تئاتر مقاومت که حاصل «نخستین مسابقة بین المللی دفاع مقدّس» و دومین جشنوارة تئاتر دفاع مقدّس در سال 74 می باشد نوید آن دارد که مدخلی هر چند کوتاه و مختصر بر آستانه پرشکوه قهرمانان و ملت قهرمان ایران اسلامی باشد. ان شاءالله.

    اشخاص نمایشنامه:
    جمیل ـ اهل جنوب / 35 ساله
    جمال ـ اهل تهران / 27 ساله
    حسین ـ اهل مشهد / 20 ساله
    ابراهیم ـ اهل کاشان / 35 ساله
    سقا ـ اهل شیراز / 70 ساله
    مکان: دشتی بی آب و علف در جنوب ایران، مخروبه ای از یک بنای آباد.




    شأن یکم
    می شنویم: [ صدای هلیکوپتر که فرود می آید، افرادی از آن پیاده می شوند، سپس پرواز می کند. صدای پای عده ای که در حال دویدن هستند.]
    می بینیم: [پنج نفر با لباس نظامی در حالی که وسایلی از قبیل صندوق چوبی، بی سیم؛ چراغ قوه و کوله پشتی را حمل می کنند، وارد می شوند. بخشی از صحنه، مخروبه ای است که بر تنها دریچه و دروازه آن، عنکبوت، تار تنیده است. در دور دست تک درختی لخت و بی برگ و دورتر در کنار سنگ باریکه ای آب. "ابراهیم" فرمانده گروه با اشاره به بقیه، می فهماند وسایل و تجهیزات را دور از هم بچینند. سپس با دوربین چشمی، اطراف را می پاید. ـ سکوت ـ "عمو سقا" با مشک به طرف باریکه آب می رود. "ابراهیم" بعد از اطمینان از امنیت به طرف بقیه می آید. "جمیل" به طرف "حسین" که با بی سیم مشغول است می رود.]
    جمیل: چقدر وقت داریم؟
    [حسین که سخت مشغول بی سیم است متوّجه سؤال جمیل نمی شود.]
    جمال: دلت شور می زنه ها؟ هنوز وقت داریم،‌ اگر حوصله ات سر رفته بیا گُل بازی.
    [سنگ کوچکی را برمی دارد و دمی با او بازی می کند؛ امّا جمیل را فکری ربوده است و کمتر حوصله دارد.]
    جمیل: نه کاکا حوصلُم سر نرفته می خوام ببینُم بی سیم جواب داد یا نه؟ همین!‌
    جمال: حسین!‌ بی سیم جواب داد؟ کاکا جمیل، جواب می خواد بابا.
    حسین: نه! اگر دندون رو جیگر بذاری جواب می ده، وقتی نمونده.. [با دلخوشی] تا چند دقیقه دیگه حتماً صداشو می شنفی.
    [جمال آرام در پشت سر جمیل قرار می گیرد و بازی هواپیما و ریختن ------ را در می آورد.]
    جمال: ------ [بال در می آورد و هواپیما می شود.] وی... ژ... ------ [ادای ابراهیم را در می آورد.] عملیات شروع شد. گروه، سِرپا؛ پاهاتون تو دستاتون؛ دستاتون تو پاهاتون؛ حالا پشتک. [پشتک می زند و با مهارت روی پا می ایستد.] حالا آزاد.
    ابراهیم: [با شوخی] جمال؟ جون من، جمیل چی می گفت؟
    جمال: [ادای جمیل را در می آورد.] دیدُمِش، سِیلِش کِردُم، دیدُم... اِ... اِ‌ داره رو دست و پا راه می ره... اول خیال کِردُم گُ... را.. ز.. ه.. هوم.. گفتُم... های... گرازی یا خصم... گفت: لا... لاقُراز... قُراز [روی دست و پا راه می رود.] لا خصم...
    حسین: جمال؟!‌ جمال؟!
    جمال: چیه.
    حسین: پشت سرت چیه؟
    جمال: دیگه گول نمی خورم، یه دشت که انتهاش مرکز مخابرات دشمنه...
    [از خود اداهایی در می آورد.]
    [حسین صدایی را می شنود، متوجه بی سیم می شود.]
    حسین: داوود... داوود... سلیمان... سلیمان.
    [همگی جمع می شوند. منتظر می مانند تا شاید جوابی را بشنوند، بجز جمال که مشغول تهیه چای می شود.]
    ابراهیم: جواب نمی ده. نه؟ [حسین با سر جواب منفی می دهد] بیار رو موج کبوتر، آهو [حسین موج را عوض می کند.]
    حسین: کبوتر.. کبوتر.. آهو.. آهو
    [ابراهیم به ساعتش نگاه می کند؛ همه به هم نگاه می کنند؛ از دور دست عمو سقا آرام می خواند و می آید.]
    جمیل: ابرام! میگُم چقدر وقت داریم؟
    ابراهیم: وقتی نداریم. [به ساعتش نگاه می کند.] باید بی سیم جواب بده.
    جمیل: طبق نقشه چقدر وقت داریم؟
    جمال: ای بابا چقدر می پرسی. نقشه رو در بیار.
    ابراهیم: وقتِ چندانی نداریم. باید صدای بی سیم رو داشته باشیم. الآن [به نقشه نگاه می کند] باید از بالای سر ما گذشته باشه. نکنه بی سیم خراب شده.
    جمیل: خب اون یکی بی سیم رو بیاریم [قبل از این که بلند شود، جمال بی سیم را می آورد و به حسین می دهد. حسین بی سیم را آماده ارتباط می کند، صدای آواز عمو سقا که ابیاتی نامفهوم می خواند، به گوش می رسد.]
    حسین: داوود.. داوود.. سلیمان.. سلیمان..
    [از بی سیم سر و صداهایی شنیده می شود. صداها ربطی به مخاطب آنها ندارد،‌ امواج نامفهوم از خط موج می گذرد. پیر سقا رسیده است، مشک را آب کرده است و به برو بچه ها آب می دهد.]
    عمو سقا: جواب داد بابا! خب دیگه وقتشه انشاءالله.
    جمال: [از سر شوخی] آره پیر عمو جواب داد...
    عمو سقا: توروخدا... خب الحمدالله...
    جمال: خب بذار بهت بگم چی گفت.
    عمو سقا: چی گفت؟ جونِ‌ خودت راست بگی.
    جمال: گفتش سلام منو به عمو سقا برسون و بگو وی ژ... ------... نترس پیرمرد.
    عمو سقا: [می خندد] کی رو می ترسونی جَوون. ما رو از سر بریده می ترسانی؟ گر ما ز سر بریده می ترسیدیم ـ در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم.
    [همه متوجه بی سیم، گوش ایستاده اند،‌ الاّ‌ عمو سقا و جمال. عمو سقا در پایان حرفش، متوجه جدیّت بقیه می شود و خنده خود را فرو می خورد. جمال به کار خودش مشغول است و کمتر قاطی آنها می شود. بیشتر سعی دارد وسایل شوخی و شادی آنها را فراهم نماید. سکوت سنگینی در هُرم گرمای جنوب، بر آنها حکم فرما می شود.]
    حسین: حتماً باید اتفاقی افتاده باشه.
    عمو سقا: ان شاءالله که هیچ اتفاقی نیفتاده، حتماً خیری تو کار بوده... تأخیر داره نه؟
    جمال: بابا دست خوش، مگه هواپیمای مسافربریه که تأخیر داشته باشه؟! دیدی عمو!؟ بابا جته؛ سر ساعت می آد، خاک می کنه و می ره. ------... وی ژ.
    حسین: چی کار کنیم؛ [به ابراهیم] بی سیم باید عیب داشته باشه.
    ابراهیم: [بی سیم را وارسی می کند] ظاهراً عیبی نداره. نمی دونم شاید یه اتفاقی افتاده!‌ عملیات نمی تونه عوض شده باشه... [در فکر فرو می رود.] اتفاق؟!‌ حداقل باید ما رو خبر می کردن. [کمی دلهره] توی این بیابون... وقتی که با هلیکوپتر، ما رو این جا گذاشتند، خلبان گفتش، فردا خودم می آم سراغتون... اگه اینطور پیش بره، نمی دونم... [رو به حسین] خبری نشد نه؟
    [حسین از بی سیم صداهایی را می شنود. بعد از چندی به طرف ابراهیم می آید.]
    حسین: امواج باید خیلی دور باشن. حتی فکر می کنم تا کیلومترها جُنبنده ای نباشه.
    ابراهیم: تو فکری، به نظرت نمی آد. نه؟
    [حسین با سر به علامت منفی جواب می دهد. هر دو را فکری می رباید.]
    جمیل: خدا کنه اتفاقی نیفتاده باشه... ممکنه ما رو گم کرده باشن. یا این که از خطِ بی سیمِ‌ قرارگاه، دور افتاده باشیم.
    [همگی به نوعی به این مسئله فکر می کنند. جمال در کار خودش سرگرم است.]
    حسین: ابراهیم! فکر می کنم باید علامتی بذاریم، شاید از طریق علامت ما رو پیدا کنند.
    ابراهیم: نه. هیچ علامتی نباید بذاریم. ممکنه هواپیمای دشمن از این جا رد بشه،‌ ------ بارون کنه. تازه ما نباید در خط دید دشمن باشیم. هر علامتی خطرناکه.
    عمو سقا: ابراهیم بابام! شاید هواپیما پریده باشه. گفتن چی؟ یعنی ممکنه که نقشه به هم بخوره؟!‌
    ابراهیم: وقتی عملیات تنظیم شد،‌ گفتن شروع عملیات رو از طریق بی سیم به ما اطلاع می دن. من چیز دیگه ای به نظرم نمی یاد. قرار گذاشتیم هر اتفاقی رو به هم اطلاع بدیم [بعد از سکوتی کوتاه] نباس اینقدر طول می کشید. اگه اشکالی توی بی سیم ها نباشه هنوز باید منتظر بمونیم.
    جمیل: تو این بیابون؟!‌
    [ابراهیم دفترش را از صندوق چوبی بیرون می آورد. حسین به طرف ابراهیم می آید،‌ جمیل نیز.]
    حسین: ابراهیم!‌ ساعت دقیق عملیات رو ممکنه بگی؟
    ابراهیم: 30/9 پرواز هواپیماست که باید از قرارگاه به ما اطلاع بدن. ما هم وقتی صدای انفجار رو شنیدیم به اونا اطلاع می دیم؛ بعد از انفجار طبق نقشه، عملیات ما شروع می شه. دقیقاً‌ هشت ساعت بعد، هلیکوپتر می آد که ما رو ببره. [به ساعتش نگاه می کند.] دقیقاً‌ یک ساعت و ده دقیقه است که تأخیر عملیات داریم و این در محاسبه نظامی،‌ وقت کمی نیست. نمی دونم... باید به خدا پناه ببریم.
    عمو سقا: بهتره که دعا کنیم. این طور خودتون رو خسته نکنین. حتماً چیزی شده که ان شاءالله خیره.
    جمال: عمو سقا! تو چی فکر می کنی؟
    عمو سقا: والله چی بگم. خب کاره دیگه. همین طوری که نمی شه، حساب و کتاب داره.
    جمال: اِ... اکابره نه؟ عمو جون جِتّه.
    عمو سقا: اَه... می دونم جِتّه، تو هم. دو ساله تو جبهه ام.
    ابراهیم: جمال! تو هم وقت گیر آوردی. [به همه] وسایل رو جمع و جور کنین.
    [سکوت سنگینی حکمفرما می شود. بعضی ها به هم نگاه می کنند. جمال بی خیال با خودش گُل بازی می کند.]
    ابراهیم: بچه ها! من فکر می کنم اگه برای هواپیما سانحه ای پیش اومده باشه، از طریق بی سیم باید به ما اطلاع می دادن. یا شاید ما از خط بی سیم خارج شده باشیم. دیگه این که ممکنه عملیات به تعویق افتاده باشه. هر اتفاقی که افتاده باشه باید به طریق ما رو در جریان می ذاشتن. در هر صورت مانع دشمن وجود داره. این طور بلاتکلیف هم نمی شه موند. باید فکری کرد.
    [نقشه را روی زمین می گذارد، همگی گِرد نقشه جمع می شوند. جمال گاهی سرک می کشد.]
    جمیل: شاید این تأخیر عمدی باشه. شایدم بی سیم بزنن. اونا از تجهیزات زیادتری برخوردارند. ما باید احتیاط کنیم . همین طوری نمی شه. عملیات ما باید بعد از انهدام مانع شروع بشه این چیزیه که هماهنگی شده. یک طرفه نمی شه تصمیم گرفت. ممکنه کاری که ما می خوایم بکنیم،‌ درست برخلاف آن چیزی باشه که اونا پیش بینی کردن؛ باید تحمل کنیم. فرماندهی کل،‌ اون جاست.
    ابراهیم: جمیل! حرفهات درسته، امّا ما که نمی خوایم کاری بکنیم. من پیشنهاد کردم که فکری بکنیم. باید دید چه کاری رو می تونیم انجام بدیم. برای این که ما بتونیم عملیات رو شروع کنیم؛‌ مانع باید از میون برداشته بشه. یا از طریق هواپیما یا توسط خود ما پنج نفر.
    حسین: اگه بناست که ما مانع رو برداریم،‌ عملیات بعدی به نقشه و اطلاعات دیگه ای احتیاج داره. کی می خواد عملیات رو ادامه بده. قرارگاه از کجا اطلاع پیدا کنه که مانع برداشته شده،‌ تا عملیات بعدی رو هماهنگ کنه؟
    جمیل: درسته. همین طوری نمی شه عمل کرد. فرض کنیم که ما مانع رو برداشتیم؛ فرضاً راه هم باز شد؛‌ خب گردان پاکسازی رو کی خبر می کنه؟ ممکنه تو این عملیات تخریبِ مانع، همگی شهید بشیم. کسی نمی مونه که به قرارگاه اطلاع بده!
    حسین: جمیل درست می گه. تو این عملیات ما تنها نیستیم. یک گردان، بعد از این که ما راه رو باز کردیم، باید اعزام بشن. اونوقت کی می خواد عملیات رو ادامه بده؟ اون گردان هم مث ما طبق نقشه ی خودشون عمل می کنن حتماً اونام منتظرن... در هر صورت هر چی که فکر می کنی درسته، ما انجام می دیم؛ باکی نیست. هر چی باشه تو فرماندهی و تو جلسات نظامی بودی.
    عمو سقا: ببین عمو! [به ابراهیم] ما نیومدیم که برگردیم. اگه لایق شهادت بودیم فبه المراد... اما خب، بنا نیست طوری عمل کنیم که ثمری نداشته باشد. توکل کن به خدا، هر چی فکر میکنی درسته، دستورش رو بده؛ ما هم پشتت هستیم... دیگه تو این دو سال شدیم یک روح تو چند قالب.
    ابراهیم: می دونم عمو. مشکله! [نقشه را بررسی می کند]
    جمال: کجاست این هواپیما که همین طوری دارین پشت سرش غیبت می کنین. یعنی می شه صداش بیاد و همگی خیط شین؟ آی کیف داره.
    ابراهیم: [به جمال نگاه می کند،‌ صابرانه می خندد.] خدا کنه جمال؛ اما فعلاً نیومده، باید یه کاری انجام بدیم. [از روی نقشه] مانع این جاست. هواپیما از این جا می آد و مانع رو منهدم می کنه. خب، علامت هواپیما؛ صدای انفجاره. بعد از یک ساعت ما از این قسمت حرکت می کنیم. بعد از عملیات ما، گردان پاکسازی عملیاتش رو ادامه می ده.
    جمال: جون تو، ابراهیم یه طوری حرف می زنه که انگار کار رو تموم کرده،‌ داره بر می گرده. خب کو هواپیما؟ من با این عقل ناقصم که از همه تون کاملتره، می گم باید تحمل کرد. دیگه بعد از دو سال تو جبهه این رو بلدیم.
    ابراهیم: آره جمال درست می گه، ما نه هواپیما رو دیدیم، نه صداش رو شنفتیم. داریم راجع به خودمون حرف می زنیم.
    [ابراهیم بلند شده،‌ قدم می زند. نقشه روی زمین می ماند. جمیل و حسین نقشه را نگاه می کنند.]
    خب هواپیما که نیومده. ما هم نمی دونیم چه حادثه ای پیش اومده. بی سیم هم جواب نمی ده. یا خرابه یا از خط خارج شده. از مقامات بالا هم دستوری برای تخریبِ‌ مانع نداریم... من می رم!!
    عمو سقا: کجا عمو؟! [همه به ابراهیم نگاه می کنند.]
    ابراهیم: برای انهدام مانع. چون نمی دونم این کار چقدر درسته، دلم نمی خواد به یکی از شما گفته باشم. نمی دونم برمی گردم یا نه. برای همین نمی خوام حتی خراشی به یکی از شماها برسه. طبق قرار و رَسمی که تو گروه داشتیم، جانشین من، جمیلِ. از همه تون می خوام که بعد از من جمیل رو به فرماندهی گروه قبول کنین.
    جمیل: چی داری می گی ابراهیم، مو؟!
    حسین: کجا می خوای بری؟!‌
    جمال: [شوخ طبع] می خواد بره، ما رو تو این بیابون بسپاره دست جمیل.
    جمیل: اصلاً فکرش رو نکن. نه. نمی تونُم. تو فرمانده خوبی هستی، همه دوستت داریم. نه... اصلاً فکر نمی کُنم که کسی از بچه ها قبول داشته باشه تو بری... ببین ابراهیم! اگه فکر می کنی این راه درسته و مانع باید منهدم بشه؛ تو نقشه رو بده، من این کار رو می کنم. ما تا حالا چندین عملیات مهم رو با فرماندهی تو به انجام رسوندیم. تو باید بمونی؛ بچه ها حتماً قبول می کنن که من برم. نه؟
    جمال: [به طنز و طعنه] آره، کاملاً‌ درسته.
    جمیل: چی درسته؟
    جمال: که هواپیما نیومده.
    جمیل: خب که چی؟ می دونیم نیومده.
    جمال: خب نیومده دیگه؛ برم واسه تون چای دم کنم؟
    [جمال منتظر عکس العمل نمی ماند، به طرف وسایل چای می زند.]
    عمو سقا: نه، این طور نمی شه،‌ اگه کسی بناست بره، اون منم. من رو ببخشین. عمو سقاتون می ره. هر چی باشه شما جوونین و من دیگه عمر خودم رو کردم.
    جمال: اولندش ما تازه اول زندگی مونه. دومندش، عمو تو شهادت می خواد پیشی بگیره و ما هم حالیمونه. سومندش عمو سقا همه جا می خواد فداکاری کنه، ما چاکرتیم. تازه اگه کسی بناست بره. یکم، من نیستم. دویم، عمو سقا با سن و سالی که داره باید بمونه و قوت قلب گروه باشه. بعدش که سیُّم باشه، اونی که می خواد بره باید جوون باشه و تیز و فرز. عمو!‌ قبول کن که جوون نیستی،‌ اما... اما... خیلی سالاری. یه ریزه یادت بیاد تو جبهه چی بهت می گفتن.
    عمو سقا: آره. بهم می گفتن پیر سقا، هوم... پیر سقا. بعضی وقتا تو خلوت به خودم می گفتم، هی پیرمرد، هفتاد سال از عمرت گذشت. خیلی وقته دیگه کسی به اسم خودت صدات نمی کنه. میون این همه آتش و آهن گداخته، چه مبارک اسم هایی واسه ام گذاشتن. پیر سقا؛ عمو سقا؛ دایی سقا؛... راستی که جنگ آدم رو به کلی عوض می کنه.
    جمال: خب واسه ما هم اسم گذاشتن، جمال دو کلّه؛‌ جمال آرتیست؛... اوه تا دلت بخواد. به اندازه ای که باطلم کردن. دیگه وقتی بهم می گفتن جمالی و چیزی قاطیش نمی کردن، واسه ی خودم غریبه بودم. [ادا درمی آورد.] جمال دو کله؛ افتاد تو سله... جمال، جمال آرتیسه...
    ابراهیم: جمال خواهش می کنم.
    جمیل: جمال چرا موقعیت مون رو درک نمی کنی؟
    جمال: اوخ، گوشم.
    جمیل: مسئله مهمّه، شوخی هم جا داره کاکا!
    [پیر سقا بی آنکه کسی متوجه شود، مشک را برمی دارد و به طرف دشت می رود. جمال به سراغ چای می رود، کسی متوجه رفتن عمو سقا نمی شود. فکر رفتن ابراهیم، همگی را ربوده است.]
    حسین: جمال! تو دوست داری تو هر موقعیتی شوخی کنی. هیچ وقت نخواستی جدی باشی؛ چرا نمی خوای موقعیتمون رو درک کنی؟ یک کمی فکر کن.
    ابراهیم: اشکالی نداره.
    حسین: تا حالا باید مانع برداشته می شد، ما هم عملیاتمون رو شروع می کردیم. نه از سرنوشت هواپیما اطلاع داریم؛ نه از قرارگاه؛ نه از بی سیم. نه هیچ چیز دیگه. توی بیابون موندیم. باید یه تصمیم بگیریم و به قول ابراهیم، مسئله رو خودمون حل کنیم. این مسئله به هم فکریِ همه مون احتیاج داره، می فهمی؟!‌
    جمال: جون تو هواش جون می ده؛ بی خیالی طی کنی.
    جمیل: یه عمر بی خیالی طی کردی بس ات نیس!؟
    ابراهیم: بچه ها ما مسایلی مهمتر از اینها داریم. درسته که جمال شوخی می کنه، ولی تو همه عملیاتا جدی عمل کرده؛ خدا عوضش بده. حالا برگردیم به تصمیمی که باید بگیریم.
    جمیل: شاید داریم عجله می کنیم کاکا، بهتر نیست منتظر بمونیم؟
    حسین: چقدر؟ داره دیر می شه، هر چی می خواد پیش بیاد، بیاد. باکی نیس.
    ابراهیم: باید به همة جوانب خوب فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
    جمیل: تو فرماندهی، بهتر از ما می دونی؛ تو جلسه ی هماهنگی عملیات هم بودی، تو چی فکر می کنی؟
    ابراهیم: اگه عملیات به تعویق افتاده باشه، باید ما رو خبر می کردن... ولی... نمی دونم...
    [متفکرانه]
    تو این بیابون ثانیه هاش هم خطرناکه... بچه ها هر اتفاقی بیفته، نباید از اسلحه گرم استفاده کنید.
    جمیل: مثلاً چه اتفاقی؟ حتی دشمن...!
    ابراهیم: نه... چه جوری بگم... مثلاً ماری، چیزی...
    جمیل: مو مارو با دستام می گیرُم... دیگه برای مارُم تفنگ بکشم؟!
    ابراهیم: حتماً یه اتفاقی باید...
    [حِسّ کلافگی او را بی طاقت کرده است.]
    حسین: خیلی بی قراری!؟ اگه چیزی شده بگو. تو هیچ وقت بیخودی حرف نمی زنی...
    ابراهیم: نه... ولی این جا حیوونای وحشی زیاده، بخصوص که دشمن حیوونا رو هدایت کرده این طرف... شاید مجبور بشیم با سرنیزه با حیوون بجنگیم تا صدای فشنگ به گوش دشمن نرسه.
    جمال: خیال کردی تارزان آوردی.. ما رو از چه چیزا می ترسونه، هر چند که غیرت حیوون وحشی، خیلی بیشتر از این دشمنه. حالا چرا اینقدر رفتی تو فکر؟ حضرت عباسی راستش رو بگو.
    ابراهیم: کاش می دونستم... اما نمی دونم چی شده.
    [بی سیم در دست حسین می ماند، هر کدام را فکری فرو می برد،‌ سکوت حکمفرما می شود]
    جمیل: خدا کنه سانحه ای برای هواپیما پیش نیومده باشه.
    جمال: آیه یأس. پیش اومده باشه، یکی دیگه.
    ابراهیم: اگر پریده باشه حتماً‌ به ما بی سیم می زدن.
    جمال: اولاً. بعدش؟
    ابراهیم: آخر شب که عملیات طرح ریزی شده بود، گفتن شما که مستقر شدین، به موقع خبرتون می کنیم. بعد هم هلیکوپتر می فرستیم، بعد از اتمام عملیات، برتون گردونه.
    جمال: دویّماً. دیگه؟
    حسین: شاید اشکال فنی پیش اومده. یا خبر تازه ای بِهِشون رسیده... چه می دونم...
    جمال: سیُّماً شاید دشمن از خر شیطون پیاده شده. یا اربابش بهش گفته کمک بی کمک. شایدم تو جلسه چیزهایی گفتن که، ابراهیم صلاح نمی بینه بگه. داداش ما در بست در اختیارتیم.
    ابراهیم: همه چی در جلسه فرماندها تموم شده بود، حتی ثانیه های عملیات چک شده بود. [به حسین] خبر تازه! گفتی شاید خبر تازه ای به دستشون رسیده باشه؟!
    [حسین با سر تأیید می کند. همگی در فکر فرو می روند، سکوت سنگین، کلافگی و گرما. جمال به هر یک چای می دهد. همگی با بی میلی چای می نوشند.]
    جمال: من یکی نمی تونم فکر کنم. هر چی گفتین سمعاً و طاعتاً. وقتی اومدم تو این گروه فکرام رو کردم. دیگه توکل به خدا... خب شما چهار نفرین با نقشه ای که بهتون دادن. نقشه عملی نشده. نمی تونم عزا بگیرم. می خوام تا دم مرگ بگم و بخندم. دوست ندارم عبوس وتلخ بمیرم.
    حسین: کی از مرگ حرف زده، کی گفته عبوس و تلخ بمیر؟... ما داریم فکر می کنیم. تو هم می تونی فکر کنی.
    جمال: من قبول کردم که بیام توی این بیابون؛ اونم واسه عملیاتی که می دونم حتماً شهادت توشه. البته اگه لیاقتش رو داشته باشم. تا حالاش که نداشتم؛ بنابراین دوست ندارم به زنده موندن فکر کنم که واسه ام غصه بشه. می خوام تا آخرین لحظه بگم و بخندم... یعنی این راهیه که با تموم اعتقادم انتخاب کردم. تازه اش،‌ اگر تصمیم تون رو گرفتین، شوخی های من چیزی رو عوض نمی کنه. از بابت عمو سقا هم، ما چهار ساله که داریم تو جبهه می جنگیم و با هم شوخی داریم، دلخوری هم نداریم. این جا واسه من زندگیه... راستی عموسقا کوشش، چاییش سرد شد!
    جمیل: [اطراف را نگاه می کند] اِ... کجا رفت؟ نکنه رفته باشه؟ الان این جا بود. مَشکِش این جاست یا برده؟
    جمیل: برده... تو بمیری رفت که هدف رو منهدم کنه.
    جمال: وسایلش این جاست، رفته باریکه آب.
    [به طرف بیابان نگاه می کنند،‌ حرکت می کنند و می روند]
    پایان شأن یکم
    شأن دوم

    [عمو سقا نشسته در حالتی روحانی؛ با خودش حرف می زند؛‌ به گونه ای که تمام وجودش را آسمان آبی یکدست ربوده باشد.]
    عمو سقا: مشک به دست مث پروانه می گشتم و آب می دادم به رزمنده ها. گاهی وقتا آخرین جرعه را به رزمنده ای زخمی می دادم. [می خندد] آره، آب که بِهِشون می دادم، می بردنشون... [دورها را نگاه می کند.] می بردنشون تو ملکوت اعلا... فرشته ها می بردنشون کنار اسم اعظم که به وقت رزم از زبونشون می شنفتم. آره اسم اعظم. تو اون حال هر چه صدا می کردن همون اسم بود. خوشا به سعادت کسی که در راه ایمان بره. بره... تا برسه به اون، به معبود... به معشوق همیشگی.
    [ابراهیم، حسین و جمیل دور پیرمرد جمع شده اند، جمال در گوشه ای نشسته با حرف های پیرمرد به همان عالم کشانده شده است.]
    ابراهیم: عمو... عمو
    پیر سقا: [صداها را دریافت نمی کند.] نقطه ی پرگار زمین همین جاست.
    [با انگشت به زمین می کوبد، بعد مقداری از خاک را برمی دارد و بی اعتنا دوباره بر خاکش می ریزد. همه مبهوت کردار پیرمردند، عمو سقا یک لحظه حضور دیگران را حس می کند.]
    عمو سقا: من این طور می بینم. شمام اون طور، یکی دیگه ام طور دیگه...
    [پیرمرد مشک را می گیرد و بی توجه به دیگران، محو خیالات خود می شود. گویی در این عالم نیست. با نیرو و نشاط جوانی در بین گروه به چرخش در می آید.]
    عمو سقا: دنیا خیلی فراخه، اوه... تا دلت بخواد... هی... سقا...
    [سکوت]
    عمو سقا: آه، دیگه دنیا واسه من همین قده، به اندازه ای که قصد کردم، قبول کردم از نقطه ی پرگار زمین راه بیفتم... برم... با هر چه که تو این سال ها داشتم... اما نه...
    [تصور دیگری در ذهنش نقش می بندد، دستپاچه و نگران، مشک را بغل می کند.]
    عمو سقا: تشنه ها چی؟ این مَشک نباید به زمین بیفته. بعد از آقام ابوالفضل، باید،‌ دست ها مشک را ببرند. از این دست به آن دست، ببرند تا نکبت و ذلتِ زمین رو بشورند. تا حلقوم فتنه ی عالم رو بفشارند. [لبخند شوق] تا هر چه ستم و ظلمِ‌؛ نیست و نابود بشه. تا برقراری بیرق حق. آره، می رم. همیشه یکی هست که از ته دلش آدم رو صدا کنه. آدم هایی که کیلومترها راه اومدن. تو گلوله و توپ، سینه به رگبار داده، جون بکف.
    [جمال، آرام آرام روی بغض گلویش، روی غم لب هایش؛ خط نازک خنده ای، نقش می بندد. پیرمرد پشت سر جمال می نشیند. حسین و ابراهیم در کناری دو بی سیم را در دست دارند. جمیل گاهی پیر سقا و جمال را نگاه می کند، گاهی حسین و ابراهیم را.]
    عمو سقا: کیلومترها راه اومده، می رم جلو، آب بش بدم،‌ می گه پشت سری را آب بده. به اون یکی می رسم، می رم طرفش که آب رو بدم، می گه به اون یکی، تا به آخری می رسم که یه زخمی رو قلم دوش کرده، ظرف آب را بش می دم آخرین جرعه، تو گُل لباش؛ از توی نی حنجره اش، آهسته می گه، به یاد آقام حسین (ع). [می خندد، جمال نیز] همین قدر حنجره اش باز بود، به اندازه ای که تشنه ی اول رو یاد کنه.
    جمال: مثِ قصه می مونه.
    حسین: آره مثِ قصه.
    جمال: باورت می شه، مثِ یه قصه، کنار کرسی، توی بخار سماور، تو یه زمستون سرد، یاد یه شب مهتابی، تو باد خنک.
    پیر سقا: خوشا به سعادتشون.
    حسین: خوش به سعادت اونایی که مثِ یه قصه موندن تو سینه ها...
    جمال: ... ابدیت آدم و زمین.
    پیر سقا: آره،‌ خوشا به سعادتشون.. کمتر اتفاق می افته که قصد کنی، بری، اونقدر بری تا بشی یک قصه.
    [حسین و ابراهیم،‌ بی سیم ها را رها می کنند و در جمع پیر سقا، جمیل و جمال می آیند]
    پیر سقا: یه غزل، تو سینه ها، تو زبونا، تو کتابا... تا...
    جمال: نسل به نسل... تا...
    حسین: ظالم و مظلوم... تا...
    عمو سقا: دار و ندار... تا... می شه؟!... کاش می شد!
    ابراهیم: ان شاءالله که می شه عمو... اونی که قصد می کنه،‌ اونی که می ره تا خودش رو از این دنیای حریصِ خاکی بکنه، هیچ فرقی نداره با اونی که رفته و پیوسته. تو قصد کردی. اومدی. اما خب، چه جوری بگم عمو، راهی که در پیش داریم، خیلی سخته. من رو ببخش. مجبورم بگم. تخریب و انهدام مانع؛ احتیاج به نیروی جوون داره. دیگه این که هر کسی توی این دنیای کثیف،‌ کمتر زندگی کرده، خاطره هاش هم کمتره، قبول کن عمو که من کمتر از شما خاطره دارم. وابستگی هامم کمتره. تازه من پیشنهاد کردم که مانع رو باید منهدم کنیم، مسئولیتشم با منه، شاید راهی که من پیشنهاد کردم درست نباشه، پس من می رم، نه تو، نه یکی دیگه... من.
    [پیر سقا سرش را تکان می دهد.]
    حسین: پس بذارین من که از همتون جوونترم برم.
    [جمال چای می آورد و به دست هر یک می دهد. خودش گوشه ای دور از آنها می نشیند.]
    حسین: من که هیچ کس رو ندارم. هر چه داشتم، خدا قبلاً ازم گرفت. خالی ام کرد. سبک، مث پرنده ای که داره به طرف آشیونه اش می ره، منم دارم می رم ، به طرف آشیونه ام. از وقتی که خودم رو شناختم هیچ کس رو نداشتم. تا چشم باز کردم پدرم مُرد. بعدش هم، ماشین مادرم رو زیر گرفت و کُشت... خدا رحمتشون کنه. دیگه همین طوری بزرگ شدم، تک وتنها. خودم بودم و خودم. خُب خیلی ها می خواستن... محبت.. کنن.. نگه ام دارن. خدا عوضشون بده؛ امّا قبول نکردم. تو نگو سرنوشت این جور می خواست. اتفاقاً درست می خواست. حالا دیگه تو این بیابون، با اون همه آدم که دستاشون رو بلند کردن و دعا می کنن ـ مردم... زن و مرد... ـ دیگه احساس نمی کنم کسی رو ندارم. خب درسته که مادرم نیستش؛ خواهرم؛ پدرم... ولی اینقدر هستن که می تونم برم، با این دستام مانع رو بردارم، بعد [با شوق] اون همه آدم برسند و فتح کنن. [احساساتی می شود] فکر نکنید که از بی کسی، دلم می خواد برم بنوشم نوری رو که همیشه جلوم می بینمش... نه. نمی دونم اگه مث همه ی آدم ها، پدر و مادر و خواهر داشتم، یه زندگی عادی، باز همین حرف ها رو می زدم؟ اما همین قدر می دونم که نمی شه به جای یکی دیگه بود و سینه به گلوله و آهن سرخ داد. با تمام وجودم می دونم که دیگه باید خودت باشی با همون گلِی که هستی، با همون نفسی که از تو سینه ات می یاد بیرون... باور کن من خودم هستم. با همون چیزهایی که گفتم.
    پیر سقا: عمو، تو همه رو داری. جوونی؛ کی می گه تو کسی رو نداری. تو چیزی رو داری که خیلی ها حسرت داشتنش رو دارن.
    ابراهیم: نه... اصلاً این جور چیزا نیس حسین. ببین، تو این بیابون همه مون یک هدف داریم؛ موندیم تا به هدفمون برسیم؛ نمی تونیم از هم جدا باشیم. ولی اگه من می گم باید برم، فقط به این خاطره که خودم پیشنهاد کردم.
    چون نمی دونم این کار چقدر درسته، اگه دستور از مقامات بالا داشتیم حتماً همه مون این کار رو می کردیم... مث یک دستور نظامی. ولی این یک پیشنهاد شخصیه...
    حسین: آخه ابراهیم ما تو رو به فرماندهی قبول کردیم، تا حالا هر چی گفتی کردیم، حالا هیچ فرقی نداره. حرف تو واسه ما حجته.
    ابراهیم: درسته،‌ اما در مأموریت های قبلی، صورت جلسه و نقشه داشتیم. همه فرماندهان نظراتشون رو پیاده کرده بودن؛ اما این پیشنهاد من ربطی به فرماندهی نداره؛ چون دخالتی ندارن. اگه اتفاقی باید بیفته؛ بهتره که شما نباشین.
    جمیل: این چه حرفیه، وقتی ما قبول کردیم که تو فرماندهی، تو هر تصمیم و تو هر موقعیت قبولت داریم.
    حسین: آره، قبولت کردیم.
    جمیل: مگر این که فکر بهتری تو گروه باشه. فعلاً تصمیم تو برای ما یک دستور نظامیه. باید قبول کنیم. تو باید فرمانده بمونی، من می دونم که نمی تونم فرمانده باشم. اما می تونم برای تصمیمی که گرفتی، خودم رو به مانع برسونم و منفجرش کنم.
    [بی سیم صدا می کنه، امواج مختلفی را منتشر می کند و همگی به جز جمال به طرف بی سیم می روند.]
    ابراهیم: داود... داود... سلیمان... [بی سیم دیگر]
    حسین: اصغر... اصغر... شیراز... شیراز...
    [بعد از مدتی کوتاه، امواج از بی سیم ها دور می شوند و همگی مأیوس می شوند. جمال در کناری خودش را برای رزمی در پی، آماده می کند.]
    ابراهیم: فکر می کنم دارن، موج ما را پیدا می کنن.
    حسین: اگه این طور بود قطع نمی شد، امّا خوب، بالاخره فهمیدیم، بی سیم ها سالمن.
    جمیل: هیچ علامتی نداشت که نشون بده اونا ما رو دارن پیدا می کنن.
    حسین: آره... ما بی سیم رو باز گذاشته بودیم... خب امواج رو می گیره.
    ابراهیم: پس هیچ؟!
    حسین: [به ابراهیم] چی کار باید بکنیم؟ تصمیم قبلی یا منتظر می مونیم؟
    ابراهیم: [قاطع] باید مانع منفجر بشه.
    [سکوت، هر کسی در فکری فرو می رود، ابراهیم به دفترش دوباره نگاه می کند.]
    جمیل: من خودم رو برای این کار آماده کرده بودم. می دونی ابراهیم، من هیچ وقت، تو زندگی نتونستم کار بزرگی بکنم. همیشه چیزهایی بود که نمی ذاشت کار بزرگی رو که آرزوش رو داشتم انجام بدم. بذار راحت بهت بگم، تنها جایی که نمی تونی دروغ بگی میدونِ‌ جنگِ. اونایی که تو میدون موندن، حتماً یک چیزی؛ از کوچک تا بزرگِ شون، باهاشون اومده تا این جا. منم همین طور. آرزویی که داشتم... وقتی اومدم، به زنم گفتم: کاش به اون چیزی که آرزوش رو داشتم برسم.
    پیرسقا: هوم... کمتر پیش می آد که آدم برای مرگ، اونم تو گلوله های سرخ و آتشین، این همه دعا کنه! [سرش را تکان می دهد.]
    ابراهیم: شما وقتی حرف می زنین، مثل این که دارین حرفهای من رو می گین. این جا تنها جاییه که همه یک چیز دارن، مرگی به مبارکیِ فتحی بزرگ.
    حسین: فتحی که آدم خودش رو فتح می کنه. تو مبارزه است که آدما خودشون رو پیدا می کنن.
    جمیل: واسه همینه که بعد از این که ابراهیم گفت، باید منفجر بشه، من تصمیم ام را گرفتم... درکم کنین، من هیچ وقت تو مدرسه نتونستم انشاء بنویسم؛ تو اداره هم، هیچ وقت نتونستم حرفم رو بزنم، ولی حالا احساس می کنم دارم شعر می گم.
    [جمیل،‌ غرق در رؤیاهایی که از آرزوهایش ناشی می شوند.]
    جمیل: دارم خودم رو می بینم، تو اطلسی و نور، با دو بال سفید که کشیده می شم. چرا؟! آخه چرا من نباشم. من که هدفم رو می شناسم، قصد کردم، [سکوت] می دونی که من کمتر حرف می زنم؛ امّا تو دلم بود که روزی کاری رو که آرزوش رو داشتم انجام بدم. می خوام باورم بشه هستم؛ وجود دارم؛ به درد می خورم، چه چیزی قشنگتر از بیرقی که به دستم بگیرم؛ بیرقی که می شناسمش؛ از کوچیکی باهاش اُخت شدم. تا حالا که خودم بیرقی شدم که باید تو دل خورشید کوبیده بشم؛ تو دل خورشید... می دونین؟!
    [جمال در گوشه ای نشسته، نگاه جمیل روی او می افتد که در خلوتش با خود گل بازی می کند.]
    خوش به حالت جمال جمال، همیشه شنگولی و تو دلت، هیچ آرزویی نداری! شلوغی و پر سرو صدا...
    [حسین و ابراهیم به طرف جمال می روند. بعدی از چندی، پیر سقا و جمیل...]
    حسین: هی جمال... دوست نداری بیای تو ضیافت ما...
    جمال: ما چاکرتیم، [به ابراهیم] تصمیم گرفتین یا علی...
    ابراهیم: بچه ها با رفتن من موافقت نمی کنن.
  11. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    غزلواژه قصد ,, عزت الله مهر آوران(2)[HR][/HR]جمال: خلاصه اش اگه من باید برم؛ حی و حاضر؛ چاکر همه تونم هستم. ما از روز اول که یا علی مدد کردیم هنوزم یا علی یه ...
    ابراهیم: آره بابا،‌ قبول داریم. اما حرف اینه؛ ما که دستور از بالا نداریم که باید مانع رو خودمون برداریم. من تصمیم گرفتم که برم مانع رو بردارم و شما هم پاکسازی رو طبق نقشه ادامه بدین.
    پیرسقا: آخه قربونتم، تو فرماندهی؛ تا حالام خوب کار کردی. تو بمون، می گم من دیگه عمرم تمام شده، خب می گی باید جوون باشه، چیزی که دستم بهش نمی رسه. چه کنم؟
    جمال: خب می خواستی وقتی هیجده سالت بود بیایی این جا، گذاشتی تو هفتاد سالگی اومدی و کار ما رو می خوای بکنی. بابا دست مریزاد.
    [همه از شوخی جمال می خندند]
    جمیل: ببین جمال! تو می دونی که من واسه چی اومدم.
    جمال: واسه گلوله؛ اما تا من هستم تو گلوله نمی خوری.
    جمیل: جون من شوخی نکن! گوش کن، من چقدره که تو جبهه ام؟ هنوز کاری که دلم می خواست انجامش ندادم، تو دلم مونده.
    جمال: بذار بمونه،‌ هر چه ریشه ش سفت تر بشه، کندنش مشکلتره... خیلی آقایی.
    [رو به همه و بیشتر به ابراهیم.]
    خب بذارین این بره، بره، برای یک بار که شده تو عمرش کار یک فانتوم رو بکنه.
    [جمال می پرد، زیر پایش و صدای ------ در می آورد. جمیل سفت و محکم ایستاده.]
    جمال: نه بابا سفته، جون تو، ضد هوایی هم، کاریش نیست.
    برو آقا جون، برو... برو یه تیکه نون وردار بیار بخوریم.
    [جمیل از حرف های جمال خنده اش می گیرد.]
    حسین: جمال یک بار هم تو زندگیت جدی باش! چهار تا آدم، آمدن، ازت مشورت بگیرن.
    جمال: واسه مشورت قبلاً‌ باید وقت بگیری، یکی یکی.. سر نوبت اول پیرعمو... سنی ازش گذشته؛ در ضمن قدش هم از همه بلندتره [رو به پیر سقا] خب بگو ببینم پدر، چی کار داری؟
    پیرسقا: هیچی، کاری ندارم.
    جمال: خب این جا چه کار می کنی، چرا مزاحم وقت من می شی؟!‌ یه چیکه آب بده بخوریم، آب، دست تو مراده... یه چیکه هم جمیل بخوره و بره... [سقا آبش می دهد]
    باشین بیرون تا کاری واسه تون دست و پا کنم. [رو به حسین] شما چی کار دارین جوون؟
    [ابراهیم تو فکر است و با خودش کلنجار می رود. جمیل به ابراهیم نگاه می کند. پیرمرد می خندد.]
    حسین: دست شما درد نکنه، با مام آره.
    جمال: اتفاقاً‌ با شما آره،‌ ای والله! خیلی سالاری...
    [جمال می خندد،‌ به طرف هر یک می آید و ادا در می آورد بعد...]
    جمال: چی شد؟ کسی رفتنی شد؟ بریم آقا ابراهیم؟
    جمیل: تو بمیری... شوخی شوخی، شایدم تو رفتی...
    حسین: [اعتراض] اصلاً مسئله هواپیما؛ مانع؛ همه چیز از یادمون رفت. بهتره آقا جمال بگه، ما هم بخندیم...
    ابراهیم: نه حسین!‌ چیزی فراموش نشده. دارم فکر می کنم. نمی تونم قبول کنم که کسی دیگه بره. این عذاب آوره که من نقشه بدم، یکی دیگه عمل کنه.
    جمال: آخه می دونی چیه، بعضی وقتا، حرف ها خیلی قشنگتر از کاریه که می خوای بکنی. خب یکی نقشه اش رو می کشه، یکی هم می باس عمل کنه.
    ابراهیم: منم همین رو دارم می گم؛ نمی تونم قبول کنم که من نقشه بدم یکی دیگه عمل کنه.
    جمال: از اولشم همین طور بود. تو نقشه می دادی و ما عمل می کردیم. نکنه حالا می خوای تلافی کنی؟ خب، چاکرتیم، من نقشه می دم تو عمل کن.
    ابراهیم: جدّی نمی گی.
    جمال: جدّی. [محکم می ایستد] اما شرط داره. [همه گوش می ایستند.] شما همه حرفهاتون رو زدین. مام این گوشه داشتیم تو خودمون دور می زدیم.
    [جمال با همه حرف می زند؛ خودش را آماده کرده؛‌ به خودش نارنجک و تجهیزات انهدام مانع را بسته.]
    جمال: ما تو زندگی با کسی شرط بندی نکردیم، اما تو عالم رفاقت شرط بندی همچی زرنگی نیست و حضرت عباسی، همه تون می دونین، آدم شوخی هستیم. تو جمع بی اختیار می گیم و می خندیم. تو کار هم کسی ازمون ایراد نگرفته؛ هر چی گفتین تا آخرش بودیم. خب دیگه هر کس یه طوری با خودش درگیره. مام این طوری، از کوچیکی تا حالا هیچ کس باورش نمی شه که می تونیم واسه خودمون جدّی هم باشیم،...
    [می خندد و سرش را تکان می دهد.]
    یادش به خیر، حیف بود! یه رفیقی داشتیم، اسمش مرتضی بود. بچه آب منگول بود. باباشم طوّاف بود. گاهی هم خودش جور باباهه رو می کشید. یه روز اومد وگفت: جمالی! یه نمایشنامه دارم، اگه می تونی تو مدرسه بازیش کن. گفتم: ای والله، کی از ما بهتر. داد و خوندیم. دیدم اُخ اُخ خیلی تند و تیزه. هر چه فکر کردیم این رو چرا به ما داد؛ عقلمون به جایی قد نداد. آخه ما کمدی کار بودیم؛ کاری به این جور معامله ها نداشتیم. خلاصه اش اومدیم بهش بگیم؛ مرتضی قربونتم، خیلی بو داره... شنفتیم از تو کلاس بردنش و بعد هم دیگه ازش خبری نشد. ای... این رو داد به ما و رفت. چی کار کنیم، تو حیاط زیر لونه مرغی، چالش کردیم. بگیر بگیر، افتاد تو محله. ما هم باهاش خیلی رفیق بودیم. گفتیم اول سراغ ما می آن. هیچ کس نیومد؛ اگه ---------- هم بودیم، باورشون نمی شد. خلاصه اش این رو می خواستم بگم، یه جمله داشت تو اون نمایش، جمله ی روزنامه فروش بود. هیچ وقت یادم نمی ره، می گفت: دلم می خواد وقتی می خوان اعدامم بکنن، بهم بگن، های اعدامی حرفهات رو بگو؛ اون وقت بِهِشون بگم، حرفی ندارم، گلوله هاتون رو تو سینه ام خالی کنین، می خوام وضو بگیرم و نماز بخونم... تازه، فهمیدیم این جوری ام می شه نماز خوند. از اون موقع، تو خودمون خیلی چیزها رو پیدا کردیم، گاهی که تنها می شدم، این جلمه رو با خودم می گفتم، تو خودم غور می کردم و می گفتم: هی جمالی... این جورش هم هست.
    جمیل: حالا یه چیزی می گم ها!!
    جمال: ای بابا... تو این یه کیسه عمر ناقابل، خیلی ها حالم رو گرفتن، کاش هر کی می خواد بگیره، تو باشی و این جا باشه!
    ابراهیم: بذار حرفش رو بزنه جمیل. جمال، حال هیچ کس رو نمی گیره... خب جمال، شرطت رو بگو.
    جمال: به جون تو جمیل، اگه جز این جا بود، تو این بیابون و بغل مرگ، هیچ وقت این تیکه حرف دلم رو هم نمی زدم. آخه. این جا یه طور دیگه است. خاکش عینه آینه است. آدم هاش، مث چشمه صاف و زلال...
    [صدای بی سیم می آید. همه به طرف بی سیم می روند، حسین یک بی سیم را برمی دارد، جمیل هم، بی سیم دیگر را به ابراهیم می دهد، پیر سقا هم متوجه آنها. بی سیم روی موج آمده، امّا هیچ صدایی نیست. حسین می رود گوشه ای، جمال سر جای خودش حرف می زند و آنها پراکنده می شوند و با بی سیم ور می روند، و جمال گویی برابر جهانی حرف می زند.]
    خلاصه اش، از کوچیکی بدجوری مارو بار آوردن. شوخی شوخی، ما رو هُل دادن تو تیارت بازی. تو مدرسه وقتی نمایش می دادم، واسه ام هورا می کشیدن ودست می زدند؛ معلما کیف می کردن و می خندیدن؛ اما تو کلاس، همیشه سرمون پایین بود و دست هامون زیر بغل و چشمام پراشک. اول صبح کتک می خوردم وآخرش بیرونم می کردن. اما موقع جشن و این جور حرف ها که می شد می فرستادن پی ام. تو خونه هم، کسی رومون حساب نمی کرد، پسرِ بزرگ هم بودیم، امّا تا می خواستیم چهار تا حرف حسابی بزنیم، پدره می گفت: دروغ می گه. یا می گفت: از خودش گنده تر حرف می زنه. مادره هم بیچاره، تو خودش بود و گاهی که مریض می شدیم، قربون صدقمون می رفت. هیچ کس باورش نمی شد که ما هم... ای... می تونیم تکون بدیم. همش این نیست که تکون بخوریم. ---------- هم بودیم ها... یه روز، شوخی شوخی تو مدرسه، تو یه نمایش، یه تیکه پروندیم؛‌ مدیره خشکش زد. همه میخ شدن، مأموره خندید و بعد همه خندیدن. [چهره ای غمگین دارد، با باریکه ی خنده ای روی لبش.]
    جمال: تا این که انقلاب اوج گرفت. تو محله، خیلی ها رو گرفتن. با بچه ها دسته درست کردیم؛ اما هیچ کس سراغ ما نیومد... دو روز هم تو کلانتری نبودیم. یه روز، مادر یکی از بچه ها گفت: هر چی هست زیر سر جمالیه. [می خندد] تا این که تو حکومت نظامی بُرُس و رنگ رو ور داشتم و رفتم رو به روی مسجد دایی حیدر؛ تو تاریکی شعار بنویسم. شروع کردم که مأمور ما رو گرفت و یه اردنگی بهمون زد وگفت: انتری چه کار می کردی؟ گفتم: تمرین خط می کردم بُرُس رنگ رو ازم گرفت و یه اردنگی بهم زد... در رفتم...
    خیلی خنده داره. شعار بنویسی، تو حکومت نظامی؛ مأموره باورت نکنه! هیچ کس باورت نکنه. گفتیم بریم تبریز، اون جا غریبیم و باورمون می کنن که می تونیم کاری بکنیم. صبح بلیط گرفتم و راهی تبریز شدم، اونجا رفتم قاطی بچه ها. اما اینقدر آدم تو هم ریخته بودن، که نتونستم خودم رو پیدا کنم.
    [ابراهیم ـ حسین‌ ـ جمیل ـ سقا از بی سیم ناامید شده، به طرف جمال می آیند، بی آنکه از حالی که دارد او را جدا کنند.]
    جمال: سی سال همه اش جای یکی دیگه بودم و هر وقت می خواستم خودم باشم،‌ چهار تا آدم دیگه می ریختن توم و خودم رو از یاد می بردم... تو تبریزم دلقک شدیم. تو غربت هم نشد. بیشتر غریب تر شدیم. اونجام یک عده آدم ریختن تو ما. دیدیم نه، همون جا بهتره... برگشتیم تو محله. رفتیم مسجد، اسم بنویسیم که کاری بهمون بدن؛ حاجیه که تو محله بود، گفت: جمالی تو که تو جشن ها دلقک بازی می کردی. گفتم؛‌ حاجی، تو نذار دلقک بشیم؛ بذار کار خودمون رو بکنیم. نمی دونم چه جوری بود، که تو هر کاری که دلم می خواست بخندونم؛ اما بیشتر از همه هم کار می کردم و درست هم کار می کردم. دست خودم نیست. تا این که جنگ شد. رفتم مسجد و گفتم،‌ حاجی آقا می خوام برم جبهه. اسمم رو نوشت و مام راهی شدیم ولی بعد شنفتم که می گفتن، برمی گرده. اونا شوخی شوخی نوشتن ولی ما این یکی رو جدی گرفتیم و اومدیم تا حالا.
    [متوجه آمدن بچه ها می شود. رو به آنها می کند و می خندد.]
    جمال: می دونی آقا ابرام! هر کاری گفتی کردم، اما چی کار کنم. اگر رگبارم بهم ببندن، آخرش گلوله ها رو مسخره می کنم. جون تو، فکر نکنی قهرمان بازی و از این جور چیزا. دیگه از هر چه قهرمانه خسته شدم. جای خیلی قهرمان ها بودم. نه. دیگه می خوام جای خودم باشم. هر کس هم بخواد بگه، جمالی نرو، من می رم. تا بیاد بگه رفتم، اون وقت دیگه فرقی نداره، ختم حرف هام، نقل عمو سقا که می گفت: این جا که ایستادی همه به تو نظر دارن. حتی خدا و رسول خدا تو رو نگاه می کنن. شما داشتین حرف می زدین که کسی بره، من خودم رو آماده کردم، نارنجک ها رو بستم و دیگه... شدم یه گلوله توپ. خدائیش رو بخواین، همه تو این پرتاب نقش دارین. فرقش اینه که من پرتاب می شم و مانع رو ور می دارم؛ بعدش هم دیگه...
    حسین: کاش می شد گلوله توپ می شدم، تو من رو پرتاب می کردی.
    [همگی در یک فضای عاطفی روحانی قرار گرفته اند.]
    حسین: من هیچ وقت باورم نمی شد که تو می تونی تو زندگیت این همه جدی باشی امّا هستی و حالام حقّته.
    جمیل: آره... نه واسه این که باورت کنن نه... اونی که باید باورت کنه،‌ کرده. اگه نه، حالا این جا نبودی... امّا بذار من نارنجک ها رو ببندم کاکا!
    جمال: بستم داداش جمیل.
    ابراهیم: دیگه بَستِه، بد طوری مارو غافلگیر کردی. [فکر می کند] من از همون روز اول که اومدی تو گروه، می دونستم چقدر پاکی و صادق، به قول خودت این جا من و تو نداره، همه هستیم و همه به یک اندازه درگیرِ‌ بیرون از خودمونیم. هر کس گِلِی داره و سرشتی... تو جمال!‌ گِلِت شیرینه و باید بمونی به بچه ها روحیه بدی... شادی.
    پیرسقا: اما شرط رو نگفت... بذارین شرط رو بگه.
    جمال: چاکرتیم عمو... شماها همه تون توی جیباتون یه نامه دارین، یا براتون فرستادن یا جوابش دادین. شرطم اینه... اونی که تو جیبش نامه نیس باید بره...
    [همه دست تو جیبشان می کنند و نامه ای درمی آورند.]
    پیرسقا: جمال جون، به جون تو، نوه ام نمره یک شده تو درس واسه ام نوشته...
    جمال: نوشته عمو.
    حسین: باور کن جمال، به جون بچه ام که بهشون گفتم، اصلاً نمی خوام نامه بدین...
    جمال: دادن داش حسین.
    [ابراهیم و جمیل با پاکت نامه در دستشان به گوشه ای می روند.]
    جمال: عمو سقا... بیا جیبای من رو بگرد... ببین حتی یه کاغذ پاره پیدا می کنی...
    سقا: ... نه عمو... درست می گی، حقّته... با همه ی آرزویی که داشتم... اما نه... مال تو. قسمت من نبود... هر کی یه جوری خونده می شه، منم مشک به دست می آم دنبال تون... قسمت منم اینه...
    حسین: جمال... فکر نکنی این نامه ها من رو از هدفم می گیره.
    جمال: نه جون حسین... اصلاً این نیست... می خواستم بگم... خیلی خالیم. سبک، مث حرف خودت که می گفتی، مث یه پرنده که داره به لونه اش برمی گرده...
    [بطرف ابراهیم می رود. سقا و حسین نامه در دستشان مچاله می شود.]
    جمال: خُب، آقا ابراهیم،‌ نقشه چیه.
    [ابراهیم سرش را بالا می کند.]
    ابراهیم: مواظب خودت باش... از... علامتِ... زرد تا... [نقشه را روی زمین می گذارد] خط قرمز در شمال غربی... نقشه... مین گذاری شده... مرگ... مین... قسمت... این جا...
    [جمال نقشه را برمی دارد و آن را در پیراهنش می گذارد.]
    جمال: ساعت چنده جمیل...
    جمیل: یازده...
    جمال: ساعت چهار صبح، صداش رو می شنفین... بعد از نماز...
    [می رود. همه مبهوت می مانند. همان چند قدم که می رود، می دود. ابراهیم هم می دود. حسین و جمیل و بعد پیر سقا با مشک...]
    ابراهیم: جمال... جمال...
    حسین: جمال... جمال...
    [صدای هواپیما... بعد از چندی صدای مهیب انفجار،‌ جمال می ماند. ابراهیم و حسین و جمیل و سقا... که تازه می خواست آب پشت آنها بپاشد...]
    صدای بی سیم: سلیمان... سلیمان... داود... داود...
    [جمال نقشه را از جیبش بیرون می آورد، با شادی، به ابراهیم می دهد. و همگی در پنج هاله ی نور و اطلسی، سرود خوانان حرکت می کنند.]

  12. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    محرم زنده است ,, نوشته ی یعقوب صدیق جمالی [HR][/HR]
    بسمه تعالي

    مقدمه ناشر :
    مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم . حضرت امام خميني (ره)
    هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
    نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
    انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .

    آدم ها:
    مادر
    محبوبه
    محرم
    خانم كرمي




    [تاريكي مطلق، صداي آب كه گويي در ظرفي ريخته مي شود. صداي زنانه اي، ترانه اي (حق شما) زمزمه مي كند. نور مي آيد. ًمحرم ً بر ويلچر نشسته است. ًمادر ًبا حوله سر و صورت او را خشك مي كند. ًمحبوبه ً كتري بزرگي را كه در دست دارد، بيرون مي برد. مادر لباسهاي محرم را مرتب مي كند و به تركي قربان صدقه اش مي رود . ً‌محبوبه ً برگشته و طشت آب، نيز از روي پاهاي محرم برداشته، بيرون مي برد. محبوبه برمي گردد و طشت آب را از روي پاهاي محرم برمي دارد و بيرون مي رود .]
    مادر: [به نجوايي عاشقانه] قاپي دالين كسرم ـ دربند باشين گذرم
    گورسم ًمحرم گلير ـ اوزومو قوربان كسرم
    [محرّم ً مات و مبهوت بر ويلچر نشسته است، خيره به جايي كه نمي دانيم كجاست. ًفين ً هاي غواصي از دو طرف ويلچر آويخته است. مادر سمت تاقچه مي رود. شانه را برمي دارد از پشت سر به ًمحرم ً نزديك مي شود. چشمش كه به ًمحرم ً و موهاي كم پشت و ناهموار او مي افتد، مي ماند. برمي گردد، شانه را سر جايش مي گذارد. به محرم نزديك مي شود و لباس او را مرتب مي كند. ًمحبوبه ً بي تاب و طاقت نمي داند چه كند.]
    مادر: بيا بشين دخترم... تو زحمت نكش. خودم الان جمع مي كنم. [ويلچر محرم را به زحمت جابجا مي كند.]
    محبوبه: [مشغول جمع و جور كردن خانه] نه، چه زحمتي؟... كاري نمي كنم!
    مادر: بشين دخترم... مي بخشي خونه يه خورده به هم ريخته است. بشين يه چايي بهت بدم، خستگي ات در بره. از راه رسيدي گلوت خشكه.
    محبوبه: نه تو رو خدا، شما زحمت نكشين... من اگه چايي بخوام خودم ميارم. جاشو بلدم اگه عوض نشده باشه!
    مادر: نه عزيزم... عوض نشده... همه چي سر جاشه، هيچي دست نخورده. همونطوري كه بود. [مي ماندكه چه بگويد.] نمي دونم اين چاي صاف كن را كجا گذاشتم. [به اين بهانه بيرون مي رود، محرم خيره روبه رو را مي نگرد. ًمحبوبه ً آرام نزديك محرم مي رود و يقه پيراهنش را مرتب مي كند.]
    محبوبه: شما خوبين؟! ماشاالله حالتون بهتر شده؟! [محرم ساكت است.]
    مادر: [صدا از بيرون] گفت: «قبلش زنگ زدم كه سرزده مزاحمتون نشم. شايد برنامه خاصي داشتين، من به همش نزنم» ... طفلك فكر مي كنه ما اينجا...
    محبوبه: [چايي بر مي دارد] دستتون درد نكنه خانم جون... نگفت چيكار داره؟
    مادر: نه مادر... فقط گفت مي خواييم بياييم خونه تون... باهاتون صحبت كنيم... چه مي دونم گزارش بگيريم... يه همچين چيزي، مثل اينكه مي خوان از اين چيزا هست [ناشيانه دستش را مثل دوربين مي گيرد] آدمو نشون مي ده.
    محبوبه: [به لبخند قانع] دوربين فيلمبرداري؟!
    مادر: آره... از همونا... انگار مي خوان فيلم بردارن! آخه دختره يه جوري بهم فهموند كه خونه مرتب باشه... محرم هم همين طور!
    محبوبه: آقا محرم كه ماشاا... هميشه مرتبّن!
    مادر: قربونش برم، آره. مگه شاخ شمشاد مي شه مرتب نباشه؟ پسرم مثل دستة گله! يه دسته گل محمدي كه هيچ وقت از بوش سير نشي! [مي ماند]
    محبوبه: انگار حالشون بهتر شده؟! خدا را شكر... ديگه كسالتي ندارن!
    مادر: خوبه... [تلخ] خوبه [تلخ تر] مي بخشي! تو را هم به زحمت انداختم.
    محبوبه: اختيار دارين! چه فرمايشيه!... زحمت چيه؟
    مادر: نه به خدا! ديگه... نمي خواستم مزاحمت بشم... مي دونم گرفتاري... دلم نمي خواست...
    محبوبه: [حرفش را قطع مي كند] اين چه حرفيه خانم جون! من هر قدرم گرفتار باشم، وقتم مال شماست
    مادر: دختره اصرار كرد، گفت: عروستون هم باشن! حتماً باشن!... اومدم بگم... [مكث] چايي ات يخ كرد.
    محبوبه: مي خورم،... مادر كه گفت زنگ زدين، ماتم برد، دلم ريخت، به خودم گفتم چي شده كه خانم جون يادي از ما كردن!... اونم بعد اين همه وقت...
    مادر: اختيار داري دخترم؟... ما هميشه به ياد توييم... منتهاش نمي خواييم ديگه مزاحم زندگيت بشيم.
    محبوبه: مي دونين! من ديگه اون محبوبه سابق نيستم، خسته ام... فرسوده ام... همه زندگي ام شده جنگ اعصاب!... فكر مي كردم اگه برم دانشگاه خيلي چيزا واسم حل مي شه، نشد! شهر خيلي شلوغه خانم جون! دروغ و كثافت همه جاشو پر كرده!... حسرت يه تيكه آسمون آبي به دلمون مونده. باز شما اينجا حداقل آب و هواي تر و تميز و پاكي دارين!
    مادر: [با قاشق چايي، در حلق محرم مي ريزد] اينجا همه چيزش پاكه!... ساده و پاك! مثل همين چشمه كه تو ميدونگاهيه! اين چايي ام با آب چشمه دم كردم. يادته كه؟!
    محبوبه: بله... يادمه... از آبش هم خوردم ولي چرا چشمه، مگه شما آب لوله كشي ندارين؟!...
    مادر: چرا... هست... ولي من هميشه از چشمه آب ميارم، مي دوني آبش يه جوريه!... سبكه. پاكه... بي منّته، محرم هم خيلي دوست داره. باباي محرم كه زنده بود و هنوز تابي به بازو داشت، واسمون از چشمه آب مي آورد. هر چند غر مي زد و آب لوله كشي رو به رخم مي كشيد... ولي خدا بيامرز خودشم مي دونست كه آب با آب چقدر فرق داره . حالا ديگه خودم ميارم... هر دو روز يه بار!
    محبوبه: ولي اين طوري كه خيلي سخته، با اين همه كار كه رو سرتون ريخته، ديگه آب آوردن قوز بالاقوزه.
    مادر: آب مهرية خانومه، احسان پسرش... [مي خندد] سطل آب كه تو دستم سنگيني مي كنه، يادشون مي كنم... سلامشون مي دم... قسمشون مي دم! خب هر چي باشه اونهام مادر و پسرن... حرف من رو بهتر مي فهمن... دردمو بهتر مي دونن!... خدا خودش شاهده كه شكايتي ندارم... راضيم به رضا! خستگي ام اگه بوده، ديگه از من سير شده! سراغم نمياد... مثل همه كه از من خسته شدن [تلخ مي خندد] سيرشدن!
    محبوبه: نگيد خانم جون! مگه كسي ام هست كه از شما سير شده باشه!
    مادر: ميدوني محبوبه!... خيلي وقته كسي در اين خونه رو نزده، شايد ديگه يادشون نيست كه اينجام كسي هست! زندگي مي كنه! اگر چه سخته! [محرم به زحمت فراوان تكاني به خود مي دهد و صدايي از گلويش بيرون مي دهد. مادر و فرزند به رمز سخن مي گويند. مادر با عجله گوشه اي مي رود و ضبط كوچك و هدفوني را مي آورد. هدفون را بر گوشهاي محرم مي گذارد. و كليد ضبط را مي زند.] مدتهاست كارم شده اين، هر موقع من ناخواسته از كسي گله كردم، همين كار رو مي كنه! انگار خوشش نمي آد. يا شايد چون نمي تونه جواب بده، نمي خواد بشنوه!
    محبوبه: چي گوش مي دن؟!
    مادر: چه مي دونم ننه! من كه ازش سر در نميارم... يكي دوبار وقتي خوابيده، گوش دادم... چيزي نفهميدم. صداهاي عجيب و غريبي توشه... يكي داره حرف مي زنه... يكي مي خونه چه مي دونم!
    محبوبه: از كجا آوردينش؟
    مادر: قضيه اش مفصله! ولش كن.
    محبوبه: نه، برام جالبه... مي خوام بدونم!
    مادر: ببين محبوبه! من نمي خوام دوباره برگردم عقب! هر چي بوده و نبوده تموم شده براي همه مون، هم تو! هم من! هم محرم! حالام به خدا اگه اصرار اين دختره نبود، بهت زنگ نمي زدم. بذار همه چي همون طور كه بود، بمونه!
    محبوبه: من حرفي ندارم خانم جون! امروزم چون شما زنگ زدين اومدم. مي دونم شما از من دلگيرين، ولي ديگه فكر نمي كردم اينطور غريبه باشم كه بهم نگين اين نوار چه جوري رسيده دست شما! [به كنايه اي]
    مادر: حرف دلگيري و غريبي نيست دخترم... خوب اين هم پيشوني نوشت ما بوده... تو هم حق داشتي... بايد مي رفتي دنبال بخت خودت.
    محبوبه: كدوم بخت خانم جون؟... خدا منو بكشه اگه همچين نيتي داشته باشم . هركي ندونه ... خود شما بهتر مي دونين كه من چقدر سعي كردم بمونم.
    مادر: مي دونم... مي دونم... من كه چيزي نگفتم... گله اي نكردم!
    محبوبه: نمي دونين خانوم جون! تمام اين مدتي كه نبودم... همش به يه چيز فكر كردم... به اين كه من چيكار بايد مي كردم... يا چيكار مي تونستم بكنم... هيچ وقت هم به نتيجه نرسيدم... هر وقت تنها شدم... هر وقت خواستم چيزي بخونم يا چيزي بنويسم، چهرة شاد آقا محرم پيش روم نقش بسته... فكر نكنين منم خيلي راحت بودم. اگه شما اينجا آقا محرم رو تر و خشك كردين... اگه شب و روزتون رو پاش گذاشتين، اگه به همه بي اعتنا شدين كه محرم راحت باشه! من هم كم نكشيدم ... كم نشنيدم.
    مادر: من هر كاري كردم به خاطر خودم بوده... منتي هم براي محرم ندارم!
    محبوبه: منظورم اين نبود [مكث] مي بخشيد.
    مادر: ببين محبوبه! ديگه جايي براي اين حرفها نمونده! وقتي كه محرم داشت مي رفت، گفت: ًننه، رفتن من با خودمه... برگشتنم با خدا ً تو با محبوبه حرف بزن. بگو پاسوز من نشه... منم بهت گفتم، يادته... حلقة نامزديتون رو هم آوردم كه بهت بدم... اما تو نخواستي... گفتي ايشاا... آقا محرم مي رن و بر مي گردن، من هم ميام سر خونه زندگيم! محرم رفت و برگشت، تو ديگه برنگشتي... به همين سادگي...
    محبوبه: خانم جون! اينقدرام كه شما مي گين ساده نبود! شما خودتون را بذارين جاي من! چيكار مي تونستم بكنم كه نكردم... من كه همه جا پا به پاتون اومدم، هر بيمارستاني كه رفتين، هر دكتري كه سر زدين، هر بنياد و نهادي كه تو پله هاش بالا، پايين شدين، من هم كنار شما بودم، باهاتون بودم، يادتونه! هركي يادش نباشه، شما خوب يادتونه كه تو صف داروخونة بنياد نوبتي مي نشستيم، دو ساعت شما، دو ساعت من! من همون محبوبه ام، اما خسته تر، فرسوده تر، خب تحمل منم حدي داشت.
    مادر: بودن با محرم ًتوكل ً مي خواد، نه تحمل! [ويلچر محرم را برمي گرداند، محبوبه گوشه اي كز مي كند.] يه مدت حالش خيلي بد بود، خيلي بد! تو نبودي! چند شبانه روز نمي خوابيد. هر چي سعي كردم، قربون صدقه اش رفتم، قرص و دوا تو حلقش ريختم، توفيري نمي كرد، انگار يه چيزي رفته بود توي جونش و راحتش نمي گذاشت. طفلكم حرفم نمي تونست بزنه كه بفهمم دردش چيه؟ هر چي دوا دكتر كرديم اثري نداشت. اون موقع دَدَه ش زنده بود، با هم برديمش تبريز، بيمارستان، يكي دو روز خوابوندنش، باز هم بهتر نشد. برش گردونديم ده. بردمش سيد محمد آقا! دخيل بستم، محبوبه شايد تو ندوني ولي خيلي سخته، سخته كه بخواي گريه كني، دردت رو بگي، اما نتوني، نتوني چون نگاه در و همسايه رو ته، شماتتشون، حرفاي بدتر از زهرشون، رفتم جلو گفتم آقا اين محرمه. مي شناسيش، همون محرم كه ظهر عاشورا توي حياط همين امامزاده به ياد جدّت، به عشق اون، اونقدر حسين حسين مي گفت كه از حال مي رفت. آقا اين همون محرمه، همون محرم كه هر دهه، عَلَم عموت ابوالفضل (ع) رو تو ده دوره مي گردوند و به ياد رقيه پابرهنه كوچه هاي ده رو مي گشت. آقا، يادت اومد. تو رو به جدت، تو رو به مادر پهلو شكسته ات، تو رو به رقيه. كمكش كن! نمي گم رو پاش بلند بشه و مثل سابق علم گردوني كنه! نه! همين كه آروم بگيره، بي قراري نكنه سمبّه. سمبّه برگشتم خونه، سرشب بود، داشتم سفره رو مي چيدم، در زدن، باباش رفت دم در، اين نوار رو آورد. گفت: يكي از دوستاي محرم ـ دوستاي جبهه اش ـ شهيد شده، تو وصيت نامه اش نوشته اين نوار رو برسونن به محرم، با اين ضبط و گوشي، از همون شب محرم آروم شد. آروم و راحت، مثل آب چشمه [نگاهي به محبوبه مي اندازد كه در خود پيچيده است.] من اين چيزا رو چرا به تو مي گم؟ مي بخشي پيريه ديگه! چونه ام كه گرم ميشه ديگه اختيارش دست خودم نيست. بلند شو... بلند شو يه آبي به صورتت بزن، الان دختره پيداش مي شه!‌
    محبوبه: خب بياد . اتفاقاً اونا هم دنبال همچين چيزايي مي گردن. همچين سوژه هايي كه يكي دو تا برنامه در موردش بسازن و اينجا و اونجا پزش را بدن. يه جور كاسبيه جديده!
    مادر: نه بابا، مي گفت تحقيق... ميدونه... ميدونيه... براي فيلم! چه مي دونم الان خودش مياد ته و توشو درمياري! بذار من اين بساط رو هم جمع كنم.
    محبوبه: خانم جون بذار باشه! اگه تحقيقه، كه واقعيت همينه، تو، من، محرم، اين چرخ نخ ريسي، وگرنه كه ميشه [صداي در بگوش مي رسد.]
    مادر: محبوبه! [صداي در بلندتر مي شود.]
    محبوبه: بله خانوم جون!
    مادر: ميخواستم يه چيزي بهت بگم، اما روم نميشه.
    محبوبه: بفرمايين خانوم جون، اين حرفا چيه؟!
    مادر: ميدوني محبوبه [مكث] من به هيشكي نگفتم كه ديگه تو با ما زندگي نمي كني! حتي به دختره، آبروم را بخر! [مي رود كه در را باز كند، محبوبه سمت قفسه محرم مي رود.]
    مادر: بويورون... بويورون... بفرما تو دخترم.
    كرمي: [با چادر سياه و دوربيني بر دوش وارد مي شود.] نه، اول شما بفرماييد. منم خدمت مي رسم.
    مادر: بيا تو دخترم، كسي نيست، تعارف نكن.
    كرمي: با اجازه... ياالله... سلام عليكم!
    مادر: سلام مادر!
    كرمي: [شروع به فيلمبرداري مي كند.] سلام برادر! من كرمي هستم! التماس دعا، گويا دارن نماز مي خونن؟!
    مادر: بعله... يعني نه، شما بفرما اينجا!‌
    محبوبه: [متوجه حضور كرمي مي شود.] هنوز وقت نماز نشده، شما كه بايد بهتر بدونين!
    كرمي: اِ، سلام، تويي محبوبه، تو اينجا چيكار مي كني دختر؟
    محبوبه: راه گم كردم، يا فكر كن اومدم تحقيق ميدوني! تهيه فيش در محل تحقيق! مثل خودت!
    كرمي: [آرام جوري كه محرم و مادر نشنوند.] تو رو خدا شروع نكن! حداقل اينجا نه، اينجا كه ديگه كلاس جامعه شناسي نيست، بخواي بحث راه بندازي!
    محبوبه: چيه؟! به قبات برخورد! توقع نداشتي منو اينجا ببيني نه؟!
    كرمي: نه به خدا، اگه حتّي ًاوريانا فالاچي ً‌رو اينجا مي ديدم، اينقدر تعجب نمي كردم!
    محبوبه: يعني من از اون بدترم!
    كرمي: خيلي بدتر!
    محبوبه: اين چه تيپيه، خودت رو درست كردي؟ مد روزه؟!
    كرمي: تو كه ميدوني محبوبه، من گاه گداري چادر مي ذارم، بخصوص كه اگه...
    محبوبه: بخصوص اگه پول و پلة خوبي دور كاسه باشه، نه؟
    كرمي: بس كن محبوبه! اصلاً تو اينجا چيكار مي كني؟
    مادر: محبوبه جان...!
    محبوبه: [حرفش را قطع مي كند.] اومده بودم به خاله سر بزنم، خيلي وقت بود ازشون بي خبر بودم، حالام داشتم كم كم رفع زحمت مي كردم كه شما رسيدين.
    مادر: [مانده است كه چه بگويد.] چه زحمتي مادر! [به وضوح درگير بازي شده است.]
    كرمي: اتفاقاً خيلي خوب شد. من اگه مي دونستم جانباز سرافراز، آقا محرم حسيني، پسر خالة توئه كه ولت نمي كردم. حالام كه از شانس من خودت به پاي خودت اومدي اينجا! خيلي ميتوني كمكم كني! خيلي!
    محبوبه: متأسفم، من كار نيمه تمامي دارم كه بايد زود بهش برسم، با يك دنيا كتاب نخونده! خيلي دلم مي خواست بمونم و ببينم چيكار مي كني! ولي حيف!‌
    مادر: محبوبه... عزيزم... بمون! والله من كه اصلاً نمي دونم اين خانوم ـ دوستت ـ چي مي گه و چي مي خواد بپرسه؟ حداقل تو كه زبونش را بهتر مي فهمي بمون و باهاش حرف بزن!
    محبوبه: نه خاله خانوم جون! اتفاقاً ما چندان زبون همو نمي فهميم! خانم كرمي از هم دوره اي هاي دانشگاهن، فقط همين! ماشاالله خودشون همه فن حريفن
    كرمي: باز طبق معمول بازار گوشه و كنايه پررونقه! محبوبه، ازت خواهش مي كنم به من گير نده، مسائل دانشگاه اينجا دخالتي ندارن. من تسليم، باشه، تو ًجان استوارت ميل ً اصلاً خود ًجان لاك ً، خوبه،؟!
    مادر: والله من يكي كه از حرفاي شما سر در نمي يارم [به سوي محرم مي رود.] مي رم چاي بيارم.
    كرمي: حاج خانوم، زحمت نكشين من زياد مزاحمتون نمي شم. به خصوص كه خلوت قشنگتون رو با خواهر زاده تون به هم زدم. [دوربين را آماده مي كند.] همونطور كه عرض كردم، اسم من مينا كرميه. مشاور اجتماعي يه پروژه سينمايي ام. پروژه اي كه اگه خدا بخواد تحت عنوان ً محرم، زنده است ً، توليد و پخش مي شه. يه فيلم سرياله! سريالش براي پخش از تلويزيون، فيلم سينماييش براي اكران عمومي [مادر بهت زده او را مي نگرد.] نظر كارگردان مجموعه اين بود كه فيلم، رنگ و بوي مستند داشته باشه. چه جوري بگم، يعني اينكه سعي كنيم منطبق بر واقعيت ها ساخته بشه. به خاطر همين هم من مزاحمتون شدم كه از نزديك با زواياي مختلف زندگي شما آشنا بشم. با مشكلاتتون، كمبودهاتون، داشته ها و نداشته هاتون!... راستي همسر جانباز كجان؟... خواهش كرده بودم ايشون هم باشن .
    مادر: والله... همسرش...
    محبوبه: الان مياد. رفته يه سر خونة مادرش بزنه. تا شما بند و بساطتون رو بچينين، ايشون هم بر مي گردن.
    كرمي: بسيار خب!... پس اگه موافقين، شروع مي كنيم. ببين حاج خانوم اين يه گفتگوي دوستانه اس. ساده و بي تكلّف! اصلاً‌ فرض كنين كه اين دوربين اينجا نيست يا خاموشه! من و شما مثل دو تا دوست، دو تا آشنا با هم درددل مي كنيم. شما از خودتون مي گين، از آقا محرم، دوستاش، خونواده تون. راستي خيلي ببخشيد، فرمودين آقا محرم اصلاً‌ قادر به تكلم نيستن.
    مادر: قادر... [گويا متوجه منظورش نشده است. ناشيانه محبوبه را مي نگرد، محبوبه عصبي و تند بلند شده، دست كرمي را به سوي خود مي كشد.]
    محبوبه: براي اينكه خيالتو راحت كنم، نه! نه تكلم، نه حركت، از همه حواس پنجگانه، فقط ديدن و شنيدن، همين! خواهش مي كنم ديگه هم در اين مورد سؤال نكن، باشه!
    كرمي: چشم... چشم! محبوبه! تو از چي دلخوري؟ چرا با من اينطوري برخورد مي كني، خب من بهت حق مي دم. هركي ام جاي شما بود همين حس رو داشت، ولي به خدا من هم قصد بدي ندارم، پاي تلفن به خاله اتم گفتم، به اعتقاد ما اين كار لازمه يه جور...
    محبوبه: اين مايي كه مي گي كيان؟ كجان؟ تا حالا كجا بودن؟ مگه جنگ ديروز تموم شده؟ يا محرم امروز جانباز؟ ميدوني مينا، اگه بدت نياد به نظر من اينم يه موجه، يه موج مثل بقيه كه گاه گداري تو بستر رودخونة جامعه، تلاطم ايجاد مي كنه! نمي خوام بگم سوء استفاده، شايد مصادره به مطلوب بهتر باشه [مينا به هم مي ريزد و بي پاسخ مي ماند.]
    مادر: [به محبوبه] محبوبه... محبوبه... اين خانم ميهمونه، مهمونم كه حبيب خداست! بنده خدا هنوز گلوش رو تر نكرده، بستيش به رگبار! بفرما دخترم بفرما.
    كرمي: خيلي ممنونم حاج خانوم [دلخور] راضي به زحمت نيستم. حقيقتش رو بخوايين فكر مي كنم سوء تفاهمي شده. گويا محبوبه خانم زياد علاقمند نيستن من با شما مصاحبه كنم.
    محبوبه: نه خانوم كرمي، به محبوبه چه ربطي داره! خود خانوم جون و آقا محرم، ماشاالله هزار تا مثل من و شما رو حريفن. من اگه چيزي پرسيدم به خاطر اين بود كه بفهمم اين كارا براي...
    مادر: [باور كرده است.] ببين خانومِ...
    كرمي: كرمي!
    مادر: ببين خانوم كرمي! اون اوايل كه محرم رو آورديمش خونه، هر روز چند نفر مثل شما بهمون سر مي زدن! يكي شون عكس مي گرفت! يكي شون با ضبط مي اومد، يكي فيلمبرداري مي كرد، خلاصه اينكه خونه ما شده بود، راديو تلويزيون! باباي خدا بيامرز محرم مي گفت:
    كرمي: خدا رحمتشون كنه!
    مادر: خدا رفتگان همه را ببخشه! مي گفت: توي ده همه حسودي ما رو مي كنن. حسوديه محرمو كه اينقدر خواهون پيدا كرده... البته پسرم هميشه خواهون داشت. قبل از جنگم ظهراي عاشورا كه عَلَم ابوالفضل (ع) رو تو ميدونگاهي، پر مي داد، همه دلشون مي لرزيد. خودم به چشم خودم ديده بودم كه دختراي ده، يه چشمشون اشكه و چشم ديگه شون به قد و بالاي محرم كه حسين حسين مي گه و علم مي گردونه. اگه تو دلشون بودي مي فهميدي كه حاجت همه شون از علم محرم خود محرمه. يكي النگوش را نذر مي كرد، يكي گردنبندشو، يكي گيس شو! اما هديه اولسون! [كرمي در اثناي ديالوگهاي مادر خواسته ناخواسته دوربين را روشن كرده است.] حالام اگه محبوبه دلخوره، اگه من دلتنگم! به خاطر سالاييه كه هيشكي در اين خونه رو نزده... مث اينكه همه با هم رفتن! همه!
    محبوبه: [ناخواسته به حرف آمده است.] ما از هيچ كس توقعي نداشتيم و نداريم. چه وقتي كه محرم رو پاي خودش رفت جبهه و مادر و همسرش را تنها گذاشت و چه وقتي كه رو ويلچر برگشت! ما چيزي نمي خواستيم و هيچ وقت هم نمي خواييم. ولي بعضي وقت ها يه ذره انصافم بد نيست!
    كرمي: فرموديد، آقا محرم. توي كدوم عمليات...
    مادر: عملياتش يادم نيست، هر موقع مي اومد خونه، مي گفت ننه، يه منزل ديگه رفتيم جلو، يه قدم ديگه تا كربلا... به من قول داده بود، اوّلش راضي نبودم بره. يكي يه دونه ام بود، من بودم و همين يه پسر. رفت، اومد گفت : ننه اجازه شما نباشه من نمي رم. گفتم ننه من و آقات دس تنهاييم، پسر بزرگ كرديم كه تو پيري عصاي دستمون باشه، اين همه جوون دارن ميرن، تو يكي اينجام كه باشي انگار جبهه اي، خنديد! گريه كرد، گفت : ننه! تو كه اين همه سال حسرت به دل كربلا بودي! تو كه بعد هر نماز دستت رو سينه گذاشتي و آقا رو سلام دادي... شما رضايت بده من برم، انشاا... خودم مي برمت كربلا! چي داشتم بگم! گفتم، اوغول، بابات كه ديگه پير شده؟ منم كه آفتاب لب بومم... مي ترسم تا تو بيايي، بميرم! يا زمينگير بشم و نتونم پا به پات بيام... گفت: ننه، خدا نكنه... خدا نكنه... شده حتي شما و آقامو كول بگيرم و پياده ببرمتون... مي برم. قول مي دم. ديگه چيزي نگفت: زل زد تو چشام... گرفتم پيشونيشو ماچ كردم... گفتم برو پسرم، سرت قربون علي اكبر(ع)، دلت قربون قاسم! سپردمت به پنج تن... برو كه خانوم خودش پشت و پناهت باشه. خوشحال شد، نشست پامو ببوسه، نذاشتم، حلقة نامزدي محبوبه رو از انگشتش درآورد، گفت ننه، رفتن من با خودمه برگشتنم با خدا! [ حالات مادر دگرگون و آشفته است. گويا چيزي سيّال وار از ذهنش مي گذرد. محبوبه متوجه وضعيت بحراني وي مي شود و به شتاب ليواني آب به دستش مي دهد. كرمي كه تا اين لحظه در حال فيلمبرداري بود، ناگهان دوربين را از چشم برمي دارد و مات و مبهوت محبوبه و مادر را مي نگرد.]
    محبوبه: آروم باشين خانوم جون! آروم باشين! [مي رود كه چيزي براي مادر بياورد.]
    كرمي: ببخشيد، حاج خانوم،... فرمودين حلقة نامزدي محبوبه! مگه محبوبه...
    محبوبه: [در حاليكه مادر را تر و خشك مي كند، به طور ناگهاني به طرف دوربين بر مي گردد.] من، محبوبه فاطمي هستم، همسر جانباز محرم حسيني، دانشجوي سال آخر جامعه شناسي از دانشگاه تبريز، همدوره اي و همكلاسي شما!
    كرمي: محبوبه، چرا از اوّل نگفتي!
    محبوبه: اول و آخر نداره، گفتن نمي خواست، مگه چيزي ام عوض ميشه!
    مادر: دخترم محبوبه!
    كرمي: حاج خانوم، شما هم كه بعله! شما هم نفرمودين كه عروس خوشبختتون كسي نيست جز محبوبه خانم.
    مادر: بعله... خوشبخت... عروسه!
    كرمي: خب، انگار كارها داره درست ميشه! چون بخشِ عمده اي از سؤالات من با همسر جانباز و در مورد زندگي مشتركشونه. بنابراين محبوبه جون... راستي تو به من نگفته بودي متأهلي!
    محبوبه: ببينيد خانوم كرمي، اين كه من همسر جانباز هستم يا نه، تو صورت مسئله هيچ تغييري ايجاد نمي كنه. توي دانشگاه هم خيليا فكر مي كنن كه من مجردم.
    كرمي: بعله، مخصوصاً آقاي اسپرتين كه مدام پيگير اين قضيه است.
    محبوبه: بسه ديگه... خانوم كرمي، تحقيق ميداني تموم شد. بهتره ديگه مزاحم خانوم جون و محرم نشيم. من تا پاي ماشين بدرقه اتون مي كنم.
    مادر: [به شتاب سعي مي كند گوشي را بر گوشهاي محرم قرار دهد.] محبوبه، منظورش چيه؟
    محبوبه: هيچي خانوم جون! [مي رود و گوشي را از گوشهاي محرم برمي دارد و كنار ويلچر مي ماند.] دانشگاه كه رفتم نگفتم عقد كردم، نمي دونم چرا! يه حسّي، يه چيزي مانعم شد. مدت زيادي نبود كه از شما دور بودم. هنوز كوهي از خاطرات، رو دوشم سنگيني مي كرد. مدام با خودم درگير بودم. كز مي كردم، زل مي زدم به يه نقطه نامعلوم كه هيشكي نمي دونست كجاست! پيش خودم گفتم اگه برم دانشگاه مشكلاتم حل مي شه. نشد. دانشگاه جايي نبود كه مي خواستم. بعد از اون روزهاي پرآشوب من دنبال يه جاي امن و ساكت مي گشتم. يه جايي كه بتوني پناه بگيري، سرت را تكيه بدي به يه ستون و توش يه دل سير گريه كني، يه جايي مثل ًوادي رحمت ً. مي دوني خانوم جون. بعضي روزا كه سنگيني بچه ها و حرفاشون اذيتم مي كرد... مي رفتم اونجا... جاي عجيبيه... تو مسيري كه نيگاه كني... مسيري كه ببيني... مسيري كه بشنوي... اما يه دفعه مي بيني صدها جفت چشم نگاهشونو را دوختن به تو... و دارن باهات حرف مي زنن... انگار همه شون ازت يه چيزي مي پرسن... يه سؤال كه بدبختت مي كنه، ويرونت مي كنه... هر چي تو شهر رشته كردي پنبه مي شه. از پريشوني نمي دوني چيكار كني يا كجا بري؟ خانوم جون... تو اين مدتي كه من نبودم خيلي به شما بد گذشت نه؟!‌
    مادر: من كه گله اي ندارم عزيز، به هر حال هر بچّه اي، پاره جيگر مادرشه، محرمم مثل همه. ميدوني محبوبه جون، روزا و شبايي كه پاي اين چرخ نخ ريسي مي شينم و با پشما ور مي رم، به همه چيز فكر مي كنم، به محرم، به تو، به خودم، به روزگار. اينم سرنوشته! [به كرمي كه با دوربين در حال ضبط كردن است.] شماها هنوز جوونين، سرزنده اين، دلتون مالِ خودتونه! ولي من گيسام هم مثل اين پشما سفيد شده، گاهي وقتا كه از خستگي رو چرخ خم مي شم و دسته اش را مي گردونم، همش فكر مي كنم الانه كه موهام قاطي پشما، نخ بشه... ولي بعد به خودم مي گم، اينا موقّته، ايشاالله محرم كه خوب شد، همه چي درست ميشه!
    كرمي: محبوبه ديگه با شما زندگي نمي كنه؟ البته ما هيچ وقت فكر نمي كرديم كه محبوبه متأهل باشه. توي دانشگاه تقريباً همه فكر مي كنن اون مجرده چون نه حلقه اي دستشه و نه كسي تا حالا اونو با همسرش ديده، البته من منكر مشكلات احتمالي اين نوع زندگي نيستم. ولي خب بعضي وقتا يه ذره انصافم بد نيست!
    محبوبه: خانوم كرمي، حلقه نامزدي بايد رو شاهرگ دلت باشه، نه تو انگشت خنزرت، كه بود و نبودش شبيه نقل مجالسه.
    كرمي: ولي اين يه قرارداده خانوم. من فكر مي كنم يكي از دلايل اصرار آقاي اسپرتين براي ازدواج با شما همين مطلبه. تا اون جايي كه يادم مي آد شما از اوّلشم حلقه تو دستتون نبود.
    محبوبه: درسته نبوده... ولي براي اينكه خيالت راحت باشه، من به اون آقا گفتم كه متأهلم و همسر دارم. ازشم خواهش كردم دست از سر من برداره، تو مي توني هر طوري كه دلت مي خواد از اين مسئله استفاده كني. رابطه تونم هم خيلي خوب شده؟!
    كرمي: خب تو يه مدت شوهرت و خونواده اش رو ترك مي كني و ديگه ام بهشون سر نمي زني و بعد سر و كله خواستگاراي رنگارنگ، پيدا مي شه، من ديگه نمي دونم چه نتيجه اي مي شه گرفت.
    محبوبه: تو كه خودت بريدي و دوختي، هم تفهيم اتهام و هم صدور حكم، خب حالا من چند سال محكوم مي شم. تا كي بايد جواب بدم.
    كرمي: تو مجبور نيستي به چيزي جواب بدي. من از لحظه اي كه اومدم مدام دارم جواب سؤالهامو از حرفهاي تو و خانوم جون بيرون مي كشم، خب نگفتي چرا خونه رو ترك كردي؟
    محبوبه: خب... من...
    مادر: محبوبه جون دانشگاه كه قبول شد، يه روز اومد پيش من و گفت: خانوم جون، فاصله ده تا تبريز خيلي زياده، من اگه بخوام درس بخونم، بايد برم تبريز، خوابگاه بمونم. شما چي مي گي؟! گفتم دخترم، اين كه پرسيدن نمي خواد. تو اون كاري را بكن كه دلت مي گه!
    كرمي: اونم رفت؟! خب خانوم جون، شما كه خيلي سخت تون بوده... با اين همه مشكلات، دست تنها، آقا محرمم كه قادر به حركت نيست ، كارهاي خونه... كارهاي بيرون...
    مادر: ببخشيد! ايناش ديگه به شما نيومده! كه سختِ يا نيست.
    كرمي: من معذرت مي خوام. قصدم مداخله تو كار شما نبود. من در مورد چيزي صحبت كردم كه فعلاً دارم... [موبايلش زنگ مي خورد به عجله آن را از كيفش در مي آورد.] بعله... بعله... سلام... سلام عزيزم... قطع و وصل ميشه... صدات را نمي شنوم... مي گم صدات قطع و وصل ميشه... آره هنوز تو دهم... گوشي را داشته باش برم تو حياط، شايد بهتر بشه... گوشي... گوشي... ببخشيد... [بيرون مي رود.]
    محبوبه: خانوم جون، به خدا دروغ ميگه، من نه با كسي صحبت كردم و نه اجازه دادم خواستگاراي رنگارنگ دور و برم باشن... اون آقايي هم كه مي گه، يه بار، فقط يه بار با من در مورد ازدواج صحبت كرد، منم يه كلام خلاصش كردم كه قصدش رو ندارم... خب شايد شما ندونين، جو دانشگاه چه جوريه... اين خانوم به اون آقا علاقمنده... همه دانشگاه مي دونن، ولي خب پسره متقابلاً هيچ علاقه اي از خودش نشون نداده، اينم از چشم من مي بينه... ولي به خدا خانوم جون من ديگه هيچ صحبتي باهاش نكردم، نه با اون نه با هيچ كس ديگه.
    مادر: مي دونم دخترم... مي دونم. من كه تو را مي شناسم. تو رو خود من بزرگ كردم. اصل و نسبت را مي دونم، پدر و مادرت را مي شناسم. من كه حرفاي اين دختره رو باور نمي كنم. اما اگه راستم بگه، باز تو كار بدي نكردي. خب حق داري كه در مورد زندگي ات هر طوري دلت مي خواد تصميم بگيري، ما كه اصراري نداريم.
    محبوبه: دِ همين منو ديوونه كرده... همين زندگي منو ريخته به هم. خانوم جون روزي كه من اومدم و گفتم مي خوام برم، شما يه كلمه گفتين برو. من هم رو حساب جووني رفتم و بعد افتادم تو رودربايستي. هي منتظر شدم.. هي منتظر شدم شما پيغامي، پسقامي بفرستين. زنگ بزنين، بيايين دنبالم. خب تو هر زندگي ممكنه اين اتفاق بيفته كه يه دختري قهر كنه بره خونه باباش . اصلاً اين نمك زندگيه.
    مادر: ولي تو كه با ما قهر نكردي... تو گفتي ديگه نمي توني و مي خواي بري دانشگاه حلقه تو هم گذاشتي تو يه پاكت و با يه نامه داديش دست من كه بدم محرم بخونه.
    محبوبه: ولي بعد منتظر بودم شما بيايين دنبالم و برم گردونين خونه، خب اون روزها من كلافه بودم. رفت و آمد دانشگاه، حجم درسا، مشكلات خودم همه قوزبالاقوز شد، من هم كم آوردم و بريدم. بعدم كه به خودم اومدم، ديگه روم نشد برگردم. از شما هم كه خبري نشد، نه تماسي نه پيغامي، نه اومدين كه برم گردونين.
    مادر: ببين دخترم. منم مي دونم كه قهر نمك زندگيه، آشتي شكرش. اما اينجا قضيه فرق مي كرد. اگه محرم چهار ستونش سالم بود. اگه سر پا بود و اون محرم سابق بود، مي اومدم دنبالت، برت مي گردوندم خونه... اما من كه خودم مي دونستم اين زندگي چقدر سخته، گفتم حالا كه مي ري، لابد ديگه نمي خواي برگردي، منم اگه بيام دنبالت اصرار بيخوديه... از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون، چند دفعه خواستم زنگ بزنم، گوشي را برداشتم، شماره را گرفتم، اما چشمم كه به محرم افتاد بي اختيار گوشي را گذاشتم. انگار با چشماش مي گفت: نه، مي گفت: اذيتش نكن... حالا كه رفته بذار بره دنبال كار و زندگيش.
    محبوبه: بس كنين خانوم جون! ديگه بيشتر از اين شرمنده ام نكنين. من خودم مي دونم كه چقدر در حق شما و آقا محرم كوتاهي كردم. ديگه شما نمك رو... [كرمي وارد مي شود.]
    كرمي: خيلي بايد ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم. مدام قطع و وصل مي شد، اصلاً نفهميدم چي مي گن. متأسفانه كار مهمي پيش اومده و من بايد برم. البته خيلي دلم مي خواست بمونم و از اين فضا لذت ببرم ولي خب مثل اينكه توفيق ندارم . انشاا... يه فرصت ديگه باز مزاحمتون مي شم و ادامه مي ديم.
    مادر: انشاا... دخترم... انشاا... كه تو هم خوشبخت بشي.
    [كرمي، منظور مادر را نفهميده است، ولي گيج و مات وسايلش را جمع مي كند.]
    كرمي: خب به هر حال. من ازتون ممنونم. هر چند كه تمام اطلاعاتي كه لازم داشتيم رو به دست نياوردم ولي خب باز از هيچي بهتره.
    محبوبه: خانوم كرمي، به كارگردان محترمتون سلام برسونين و بگين، محرم غواص بوده، تو عمليات كربلاي پنج، توي اروند رود با خورشيدي ها و برق سه فاز و تير مستقيم طرف بوده، اگه ايشون خيلي مايلن كه پروژه شون مستند باشه، يه تك پا تشريف ببرن اروند. شما هم علاقمند بودين،! كلاه شنا و كرم ضدآفتاب يادتون نره!
    كرمي: [با عجله] خب خداحافظ... خداحافظ خانوم جون. من بهتون زنگ مي زنم
    مادر: خداحافظ خانوم... ميوه تم كه نخوردي... بيا بذار تو كيفت تو راه مي خوري. [به دنبال كرمي خارج مي شود.]
    [محبوبه به طرف ويلچر محرم مي رود و او را بر مي گرداند.]
    محبوبه: [به محرم] هنوز با من قهري! فكر مي كني من كم كشيدم! كم خرد شدم. تازه اين يه نمونه اش بود، يه نمونه خيلي معمولي... اون روز رفتم وادي رحمت، سر خاك حبيب، حالت رو پرسيد، گفتم بي خبرم. گفت: چرا؟، گفتم، قهريم ! مگه يه زن و شوهر نمي تونن تو زندگيشون قهر كنن! گفت: چرا اتفاقاً بعضي وقتا بد نيست از هم قهر كنين تا قدر همو بيشتر بدونين. گفتم آقا حبيب خسته شدم. مي خوام برگردم خونه... ولي نه اونا سراغي مي گيرن، نه من روم ميشه برگردم. گفت: اين كه چيزي نيست، مي خواهي من پادرميوني كنم. هر چي باشه محرم مثل برادر منه، خانوم جون مثل مادرم! روم نشد بگم آره سرم رو انداختم پايين و زل زدم به سنگ مزارش! گفت تو برو خيالت راحت باشه، من با محرم صحبت مي كنم... خودشون ميان دنبالت. گفتم آقا حبيب... اگه اين دفعه برگردم، كنيزيشو را مي كنم... فقط شما يه كاري بكنين من برگردم خونه! [متوجه نوار و كاست مي شود.] اين نوارمال حبيبه... مگه نه... [مادر وارد مي شود در حاليكه ظرفهاي غذايي را با خود مي آورد.]
    مادر: مي بخشي دخترم... فرصت نكردم چيز قابلي براي ناهار آماده كنم. يه كاسه آش نذريه، اين كبه حمزه رفته بود پابوس سيدالشهدا(ع)، اينم قسمت تو بوده، بيا بخور عزيزم.
    محبوبه: [سيني را از دست مادر مي گيرد.] خانوم جون... اين برا آقا محرمه، ايشون بايد بخورن.
    مادر: نه... تو بخور... براي محرم يه چيزي درست مي كنم [چشمهايش هم مي خندد.]
    محبوبه: خانوم جون اگه... اگه شما اجازه بدين، اينو با هم مي خوريم. [سيني را بر زانوان محرم مي گذارد و در حين ديالوگ دست مادر را گرفته مي بوسد.]
    مادر: [غرق در بوسه اش مي كند.] بالا بويوا قوربان اولوم بالا... خوش گلميسن بالا... اوز اويره خوش گلميسن بالا... [محبوبه ويلچر محرم را به طرف بيرون مي برد.]
    محبوبه: فكر مي كنم هواي بيرون خيلي خوب باشه، با اجازه تون ميريم تو حياط.
    [مادر چون فرشتگان به پرواز درآمده است، نمي داند چه كند، چفيه اي پاك بر گردن محرم مي بندد. شانه هاي محبوبه را مي بوسد، و بدرقه شان مي كند. محرم و محبوبه بيرون مي روند ... مادر ضبط و گوشي را برمي دارد؛ روي تخت مي نشيند و نوار را روشن مي كند.]

    اي قلم سوزلرينده اثر يوخ
    آشينادن منه بير خبر يوخ
    بالاخره تمام شد
    يا علي مدد
    يعقوب

  13. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    برگ ريزان ,, نوشته ی سيروس همتي (1)[HR][/HR]
    نمایش نامه مقاومت ، برگ ريزان - سيروس همتي برگ اول

    آدمها:
    زن
    امانوئل يك
    امانوئل دو
    مرد



    صحنه تاريك است. موسيقي كليسايي. با آمدن نور، صحنه كم كم روشن مي شود. مي بينيم صحنه را كه به سه قسمت تقسيم شده است.
    قسمت اول: كليسا. قسمت دوم: گورستان. قسمت سوم: منزل مرد و زني كنار هم ايستاده اند، مرد لباس رزم بر تن دارد، با صداي ناقوس كليسا هر دو صليبي بر روي سينة خود مي كشند؛ زن تور عروسي روي صورت دارد و مرد دسته گلي در دست. مرد دسته گل را به زن مي دهد و در گوش او چيزي مي گويد. به انتهاي صحنه رفته روي تاب مي نشيند. زن لبخندزنان تور روي صورت را بالا زده، مي بيند كه مرد نيست. به طرف مرد مي رود و بر مي گردد، تور را از روي سر برداشته و روي نيمكت مي گذارد. كيف دستي خود را برداشته، وارد صحنة گورستان مي شود. مقابل قبري صليب مي كشد و دستة گل را در گلدان بالاي قبر قرار مي دهد. قاب عكس روي قبر، همان مرد اول ـ امانوئل يك ـ را نشان مي دهد.
    زن: [به قبر] بارِو امانوئل، ايچ پِسزِ ؟ لاوِس ؟ ديگه اخم نكن، همه اش دو دقيقه دير كردم... [نگاهي به ساعت] خيله خوب، چون تويي پنج دقيقه. مي دوني يه عالمه برگه داشتم، همه رو بايد تصحيح مي كردم.
    [نگاهي به آسمان] عجب هوايي شده... [نگاهي به اطراف] اينجام چقدر زود پر مي شه، اقلاً تو يكي ديگه تنها نيستي اما من چي؟ من چي! [چشمان خود را مي بندد و مشغول نيايش مي شود . مردي وارد صحنه مي شود. كنار زن مي نشيند، زن متوجه حضور او شده مي خواهد برود]
    امانوئل: سلام... بالاخره فكراتو كردي؟ [زن با سر جواب مثبت مي دهد]... خب؟
    [زن با سر جواب منفي مي دهد و صحنه را ترك مي كند.]
    [مرد به دنبال زن مي رود... زن در انتهاي صحنه رو به تماشاچي فيكس است. امانوئل دو او را نيافته و بر مي گردد از گلخانه اي كه در گوشه صحنه است چند شاخه گل بر مي دارد پول آنها را روي جايگاه مي گذارد و بين قبرها تقسيم مي كند. آن گاه كاغذي را از جيب شلوار خود در آورده، آن را زير گلدان قبر امانوئل يك مي گذارد. سپس به انتهاي صحنه رفته و فيكس مي شود. زن بلافاصله به صحنه آمده و كاغذ امانوئل دو را برداشته، مي خواند. عصباني شده آن را مچاله مي كند و به گوشه صحنه پرت مي كند. امانوئل دو مي آيد كاغذ را بر مي دارد. زن مي خواهد برود كه مرد جلوي راه او قرار مي گيرد.]
    زن: از سر راهم برو كنار.
    امانوئل دو: مي خواهم باهات حرف بزنم.
    زن: من حرفي ندارم. برو كنار.
    امانوئل دو: مگه من چمه؟
    زن: نمي دونم.
    امانوئل دو: اين قدر اين كلمة لعنتي رو تكرار نكن. [روبروي زن] به من نگاه كن. [زن رويش را بر مي گرداند.] ميگم به من نگاه كن. [زن برمي گردد] آخه چرا؟
    زن: به خاطر خانواده ات. به خاطر حرف هايي كه مردم مي زنن... [با تأكيد]، به خاطر خودت.
    امانوئل دو: اگه به خاطر منه، نه. با جواب مثبت تو راضي ترم.
    زن: نه، خودت اذيت مي شي. فردا مي گن، يه پسر جَوون ...
    امانوئل دو: [حرف او را قطع مي كند] من فكرامو كردم. بشكن اين تنهايي رو.
    زن: [با سر جواب منفي مي دهد]...
    امانوئل دو: آخه چرا؟
    زن: امانوئلي هامار ! [به طرف قبر شوهرش امانوئل يك مي رود]
    امانوئل دو: امانوئلي هامار، امانوئلي هامار [بلند] امانوئل [بلندتر] امانوئل؟ كجايي؟ صدامو مي شنوي؟
    زن: [با ترس و ناراحتي] داد نزن!‌
    امانوئل دو: مي خوام داد بزنم، مي خوام داد بزنم، هفت ساله كه اين صدا بي جواب مونده. نه نامه اي، نه نشوني. هيچ اثري ازش نيست. اون ديگه نيست. همة هم رزماش ديدن كه تهيه شده اون ديگه نيست... تو چرا نمي خواهي واقعيت رو قبول كني؟
    زن: واقعيت؟... واقعيت چيه؟
    امانوئل دو: واقعيت اينه كه روحِ اين [اشاره به قبر امانوئل يك] داره عذاب مي كشه. امانوئل راضيه. من مطمئنم... مادرش هم همين طور.
    زن: مادرش؟!
    امانوئل دو: چند روز پيش اومده بود اينجا، حال تو رو ازش پرسيدم؛ [زن عزم رفتن مي كند امانوئل دو كيف او را مي گيرد.]
    زن: [امانوئل دو كيف او را رها مي كند زن حركت مي كند. در انتهاي صحنه چند برگه از كيفش در مي آورد. به كنار امانوئل يك كه از ابتداي نمايش روي آن نشسته مي رود و او را تاب مي دهد.] چقدر برگه! بايد همه را تصحيح كنم... [بدون مقدمه] من و تو هيچ وقت به هم دروغ نگفتيم... تو بايد همه چيز رو بدوني... شبيه تو نيست. امّا نگاهاش. خنده هاش. حتي اسمش امانوئله... اگه رفتم خواستم بدوني براي چي بود. [نور تغيير مي كند. زن به جلو صحنه آمده، تور را روي صورتش قرار مي دهد. در كنارش امانوئل دو، دسته گل در دست دارد. موسيقي كليسايي. امانوئل دو تور را از روي صورت او كنار مي زند. گل ها را به او مي دهد و مي رود. زن با گل ها سرگرم است كه صداي ضربة در او را به خود مي آورد. حالا زن تنهاست. به طرف در مي آيد.]
    زن: دستم بنده، بيا تو. [صداي در] چه زود اومد؟! مگه كليد نداري؟ [همچنان صداي در، زن با خوشحالي در را باز مي كند.] بارِو
    [زن بهت زده مي ماند. مردي از پشت در نمايان مي شود.]
    مرد: سلام... ببخشيد اين جا منزل امانوئله؟
    زن: بله
    مرد: مي تونم بيام تو؟
    زن: شما؟
    مرد: فراموش كردم خودم رو معرفي كنم. من يكي از دوستان امانوئل هستم.
    زن: خواهش مي كنم بفرمائيد تو...
    [مرد داخل مي شود. فضاي خانه كمي او را مي گيرد. ناگهان، نگاهش به زن برخورد مي كند. يادش مي افتد كه براي چه كاري آمده بود.]
    مرد: راستش يه نامه هست كه بايد بدم خودتون.
    زن: نامه؟!... از كي؟
    مرد: از امانوئل.
    زن: امانوئل؟ [مي خندد] عجب كارايي مي كنه اين امانوئل! خودش كه الان مي آد، ديگه براي چي نامه داده؟
    مرد: عجيبه... من فكر مي كردم اولين كسي هستم كه اين خبر رو بهتون مي دم.
    زن: [نگران] خبر؟!... چيزي شده؟ نكنه اتفاقي افتاده.
    مرد: نه خيالتون راحت باشه. چون گروه ما زودتر اعزام مي شد از من خواست كه اين نامه رو به شما برسونم.
    [نامه را به زن مي دهد.]‌
    زن: اعزام؟!...
    مرد: خب، با اجازتون... خداحافظ.
    [مرد خارج مي شود.]
    زن: [او را با نگاه دنبال مي كند] آقا؟ [زن پاكت نامه را باز مي كند. همزمان از انتهاي صحنه در آستانة در، امانوئل يك با لباس خونين وارد مي شود، بر زمين بوسه مي زند. پاكت نامه از دست زن مي افتد،آن گاه تور عروسي و همچنين دسته گل را به زمين انداخته و به انتهاي صحنه مي رود. نور مي رود. با آمدن دوباره نور، ما شاهد نشستن هر دو امانوئل، بر سر قبر ابتداي نمايش هستيم. زن بروي تاب نشسته و در حال تاب خوردن است]
    زن: ديروز مردي آمد به تمامي، تا سر فصل زندگيم باشد. روزها ماندم در انتظار... خبر آمد كه سر فصل زندگي تو پايان يافت.
    امروز نيز مردي آمد به تمامي، تا سر فصل تازه اي براي زندگيم باشد. بيا، بيا، چرا دور ايستاده اي، بيا، بيا و ببين چگونه مي شود با مردي كه سر فصل تمام زندگي من گشت بي وفا بود و نبود و با مردي كه سر فصل تمام آرزوهاي من گشت بي وفا بود و نبود [زن برمي خيزد مي ايستد صليبي بر روي سينة خود مي كشد] شكر و سپاس بر نام تو تا ابد. آمين [امانوئل يك و دو هر كدام به سوئي مي روند و زن بر روي تاب صداي ناقوس كليساي اول نمايش دوباره تكرار مي شود و پس از مدتي نور و صحنه كم كم محو مي شود].
    [تاريكي مطلق]
    پايان

    برگ دوم

    آدمها:
    زن
    مرد




    [دري در عمق چپ صحنه، يك صندلي نزديك در و يك ميز و صندلي در سمت راست. زن و مردي پشت به هم درمركز صحنه ايستاده اند].
    صداي مرد: الو... الو... سلام...
    صداي زن: با سلام. لطفاً پس از شنيدن صداي بوق پيغام و شماره تلفن خود را بفرماييد.
    صداي مرد: سلام... خانم غياثي امر مهمي پيش اومده، اگه منزل هستيد گوشي را بردارين [جوابي نمي شنود] وقتي اومدين با من تماس بگيريد.
    [هر دو بر مي گردند]‌
    زن: تماس گرفته بودين؟
    مرد: [در حالي كه كت را در دستش جابه جا مي كند] چه روزي تشريف آوردين؟!
    زن: چيزي شده؟ [سكوت] چه اتفاقي افتاده؟!‌
    مرد: چرا نمي نشينيد؟!
    [زن مي نشيند]
    مرد: مسأله اي پيش اومده بود كه بايد حضوراً خدمتتون مي گفتم.
    زن: [سكوت]...
    مرد: راستش قضيه مربوط به احمده...
    زن: احمد؟! [مبهوت] موضوع احمد...
    مرد: بله... قضية احمد...
    زن: [سريع حرف او را قطع مي كند.] اما چي؟! لطفاً‌ بريد سر اصل مطلب...
    مرد: [مرد بدون مقدمه انگشتري را از جيب كت درآورده و به زن نشان مي دهد.]
    زن: [متعجب] انگشتر احمد!... [آن را مي گيرد] چرا اينو چند سال پيش بهم نداديد؟
    مرد: چون تازه پيداش كرديم... [زن به سمت در] البته فقط اين مورد نبود... من خواستم به تون توضيح بدم كه...
    [متوجه خروج زن] كجا؟ هنوز عرضم تموم نشده؟!
    [زن كنار در مي ايستد. منتظر.]
    مرد: [بلند] خانم غياثي، شما كاري رو سراغ دارين كه درصد خطاش صفر باشه؟
    زن: [متعجب] نمي فهمم... [به سمت مرد مي رود] منظورتون چيه؟! [مرد آلبومي را كه روي ميز قرار دارد باز مي كند. زن به طرف او رفته آلبوم را مي گيرد. خيره به آلبوم.]
    مرد: انگشتر تو انگشت جنازه اي بود كه تازه پيداش كرديم.
    زن: [ناباورانه] اصلاً شوخي خوبي نيست؟!‌
    مرد: من جدي گفتم!‌
    زن: امكان نداره... شايد اين انگشتر از دستش افتاده يا شايد براي چند لحظه داده باشه به دوستش يا شايد...
    مرد: [حرف او را قطع مي كند.] خانم غياثي...
    زن: [عصباني] هيچ معلوم هست شما چي مي گيد؟ هيچ معلوم هست اين جا چه خبره؟! احمدِ من همونيه كه الان چند ساله سينة اون قبرستون خوابيده...
    [زن از صحنه خارج مي شود.]
    مرد: [محكم] خانم غياثي... روي اون انگشتر اسم شما حك شده...
    زن: [با تسبيحي در دست كه به يك پلاك مزين است بر مي گردد.] پس اين چيه...؟... قبلي كيه؟...
    مرد: نمي دونيم...
    زن: نمي دونيد؟! يعني مي خوايد بگيد اشتباه شده.
    مرد: تقريباً...
    زن: پس من تو اين مدت براي كي گريه مي كردم؟...
    مرد: براي يه شهيد...
    زن: شما حالتون خوش نيست آقا... شما اصلاً مي فهميد چي مي گيد؟... مگه مي شه؟... من به اون عادت كردم...
    اون وقت شما مي گيد يه احمدِ‌ ديگه برام پيدا كرديد... [گريه مي كند]
    مرد: اينكه الان شما اين جا هستيد، خواست من بوده، مي دونيد من تو چه شرايط سختي هستم؟...
    زن: [بلند] من چي؟ كي مي خواد به فكر... دفعه اول گفتيد اين تسبيح، اينم جنازه شوهرتون، درسته... [مرد با حركت سر تأييد مي كند.] منم قبول كردم... حالا بعد از چند سال مي گيد اون جنازه شوهرتون نيست...
    [مرد مي خواهد حرف بزند، زن مانع مي شود.] خواهش مي كنم آقا، اجازه بدين... آقا اجازه بدين حرفمو بزنم... يه انگشتر گرفتيد تو دستتون با يه جنازة تازه، مي گيه اين شوهرتونه... چه تضميني وجود داره كه اين اشتباه دوباره تكرار نشه...
    مرد: شما هم اشتباه كرديد...
    زن: من تو اون شرايط به يه پوتين هم راضي بودم...
    مرد: [به سمت در مي رود.]‌ من ديني داشتم كه بايد ادا مي شد... اونم نه به شما، به احمد... بارها و بارها از من خواستند تا اين موضوع رو به شما مطرح نكنم. گفتند همه عواقبش به عهدة خودته... گفتم باشه... خانم غياثي چرا نمي خوايد قبول كنيد. همه مدارك مي گن اين پيكر، پيكر احمده.
    زن: مدارك... كدوم مدارك؟ شما به اينها مي گيد مدرك. [زن انگشتر را روي صندلي گذاشته به سرعت خارج مي شود.]
    مرد: پس تكليف اين انگشتر چي مي شه؟
    زن: نمي دونم...
    مرد: پيكر چي؟!
    [چند ضربه موسيقي]
    [زن بر مي گردد، مرّدد به طرف صندلي مي رود. تسبيح خود را درآورده كنار انگشتر قرار مي دهد. مدتي به انگشتر و تسبيح خيره مي شود تا اين كه در اوج موسيقي، هر دوي آنها را برداشته، مي بوسد و به سينة خود مي فشارد. نور و موسيقي رفته رفته محو مي شود.]
    [تاريكي مطلق]
    پايان
  14. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    برگ ريزان ,, نوشته ی سيروس همتي (2)[HR][/HR]برگ سوم

    آدمها:
    پير زن
    زن
    دختر









    [با آمدن نور نيمكتي در مركز صحنه نمايان مي شود. پير زن با بادبزني در دست وكيفي در كنارش روي نيمكت نشسته است. گويا به دنبال كسي است. پس از مدتي، زن كه چوب تنيس در دست دارد از ميان تماشاگران وارد صحنه مي شود.]
    زن: [نفس زنان] سلام مادر.
    پيرزن: عليك سلام.
    زن: [اشاره به گوشة خالي نيمكت] جاي كسيه؟
    پيرزن: نه مادرجون، بفرما بشين.
    [زن مي نشيند، نفس راحتي مي كشد، چوب تنيس را روي نيمكت مي گذارد.]
    زن: از دست اين بچه... اَمون منو بريده، نيم وجب قد داره، تو خونه كه هست از در و ديوار بالا مي ره... تو پارك هم كه ميارمش بچه هاي مردمو مي زنه... [اشاره به سمت تماشاگران] نگاش كنين،... اون تپله است [خوشحال] الهي كه مادر به قربونت بره.
    پيرزن: خدا نگهش داره.
    زن: سلامت باشي.
    پيرزن: [نامه اي از كيف درمي آورد] مي بخشيد دخترم، عينكم همرام نيست. ميشه اين نامه رو برام بخوني.
    زن: [نامه را مي گيرد] چرا كه نه
    [زن شروع مي كند به خواندن نامه]
    هزار جهد بكردم كه سّر عشق بپوشم
    نبود بر سر آتش ميسّرم كه بجوشم
    [پيرزن بي اختيار به نقطه اي خيره مي شود.]
    به هوش بودم از اول كه دل به كس مسپارم
    شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم
    [متوجه زيبايي نوشته مي شود.]
    به به!... عجب خطي داره... به نام خدا...
    مدينه جان، مادر، سلام [متوجه خيره شدن پيرزن مي شود.]
    مدينه جان؟! مدينه جان؟!
    پيرزن: [به خود مي آيد.] آخ ببخشيد.
    زن: مادره ديگه دلش هزار راه ميره، [ادامه نامه را مي خواند.]
    مدينه جان مادر سلام...
    پيرزن: عليك سلام.
    زن: اميدوارم كه حالت خوب بوده باشد. اگر از احوالات تنها پسرت خواسته باشي. سلامتي حاصل است...
    پيرزن: [با تأكيد] بحمدا... سلامتي حاصل است.
    زن: [متوجه جا افتادن كلمة بحمدا... مي شود.] بله... [در ادامه] ملالي نيست جز دوري شما. در نامة قبلي نوشته بودي كه مي خواهي برايم دستي بالا بزني،... [به پيرزن] به به... مباركه ان اشاءا... [ادامه نامه را مي خواند] من كه باشم كه روي حرف تو اي مادر حرفي بزنم...
    پيرزن: [حرف او را قطع مي كند] زنده باشي پسرم.
    زن: ماشاءا...، همچين پسري، طلاست. پسرهاي اين دوره زمونه، ميان تو كوچه و خيابون و پارك، چه مي دونم دستِ يه دختر رو مي گيرن ميارن تو خونه و ميگن الا و بلا، ما اينو مي خوايم... معلوم نيست اصل و نسبش كيه؟... چي كاره هست؟ خوبه؟ بده؟... خدا مي دونه؟
    [زن ادامه نامه را مي خواند.]
    زن: وقتي برگردم مي خواهم عروست را كنارت ببينم. از طرف من به خواهرانم و كليّه فاميل سلام گرمي برسان. اي نامه كه مي روي به سويش...
    پيرزن: [در ادامه] از جانب من ببوس رويش.
    [زن با خوشحالي پيرزن را مي بوسد.]
    پيرزن: قربون دهنت.
    زن: [ادامه نامه را مي خواند.] اين نامه كه خيلي قديميه. به تاريخ پنجم مرداد ماه يك هزار و سيصد و... سالش كه خط خورده؟... پسرت«علي». همين؟!
    پيرزن: خب مادر جون وقت نداره... خلاصه، مفيد، مختصر... گاهي هم برام تلگراف مي فرسته.
    زن: پسرتون كجا هست؟
    پيرزن: ...
    زن: حدس مي زدم... چي كاره هست؟
    پيرزن: [اِفه نظامي مي گيرد]...
    پيرزن: ده سال... [فكر مي كند] دو، دو هفته ديگه ميشه ده سال...
    [زن متوجه شيطوني پسرش مي شود.]
    زن: خب ديگه من بايد بروم.
    پيرزن: [مانع مي شود] كجا؟!... نامه خوندي، زحمت كشيدي [از كيف خود يك مشت نخود كشمش بيرون آورده به زن مي دهد.] بفرما يه ذره نخود كشمش.
    زن: [نخود كشمش را مي گيرد.] دستِ‌ شما درد نكنه.
    پيرزن: [دست او را گرفته، ملتمسانه] ميشه براي پسرم يه دختر دست و پا كني؟
    زن: [خوشحال] چرا نميشه... چيزي كه فراونه دختره... من خودم يه عالمه دختر آمادة ازدواج سراغ دارم [فكر مي كند] كي رو بگم كه لياقت پسرت رو داشته باشه.
    [زن دو طرف صحنه را قدم زنان طي مي كند. پس از مدتي]
    زن: [خوشحال] منيره.
    پيرزن: منيره؟!... منيره خوبه.
    زن: نه اصلاً هم خوب نيس.
    پيرزن: چطور؟
    زن: يه خورده حسوده، وقتي براي من خواستگار اومد. يه جوري حسودي كرد، وقتي ازدواج كردم يه جوره ديگه...
    پيرزن: [حرف را قطع مي كند.] عروس حسود نمي خوام.
    زن: [بدون مقدمه] سوگل.
    پيرزن: سوگل؟... سوگل خوبه.
    زن: نه... اونم خوب نيست، آنقدر فيس و افاده داره كه نگو، ده تا كلفت نوكر مي خواد كه افاده هاشو جمع كنه.
    پيرزن: مادر پسر مهربون، عروس مهربون مي خواد...
    زن: آرزو... آرزو خوبه...
    پيرزن: اين ديگه خوبه؟
    زن: معلومه كه خوبه... ماهه. دختر معقول، با اصل ونسب، يه فوج مهمونو يه تنه حريفه... نه افاده داره، نه چيزي... خودشه [به پيرزن] شماره تلفن تون رو بدين تا خبرشو به شما بدم.
    پيرزن: دستت درد نكنه... آرزوم برآورده ميشه. [پيرزن مي ماند.]
    زن: [زن متوجه او] چي شد؟!
    پيرزن: [مأيوس] من كه تلفن ندارم.
    زن: اين كه ناراحتي نداره، من شماره ام رو به شما ميدم. كاغذ دارين؟ [پيرزن تكه كاغذ سفيدي را به همراه يك خودكار از كيف خود در مي آورد.]
    پيرزن: بفرما
    زن: [كاغذ و قلم را گرفته شماره و اسم خود را بر روي آن مي نويسد.] اسمم مريمه، اينم شماره ام.
    پيرزن: [كاغذ و قلم را مي گيرد.] به به مريم خانوم... [ خيره به چشمان او] شما لنز انداختين؟
    زن: من و لنز؟... شوهرم چي ميگه؟... نه مادر چشم هاي خودمه، چطور مگه؟
    پيرزن: رنگ چشم هاي پسرم عينهو رنگ چشم هاي شماست.
    زن: آخي [متوجه پسرش مي شود.] خب ديگه من برم... الان اين پسره همه رو تو پارك كتك زده [زن به راه مي افتد.]
    زن: يادتون نره مادرجون شب حتماً‌ به من زنگ بزنين... منتظرم ها.
    پيرزن: حتماً.
    [زن از صحنه خارج مي شود. پيرزن متوجه جاماندن چوب تنيس مي شود. آن را برمي دارد.]
    پيرزن: خانوم... [بلندتر] خانوم.
    [پيرزن چوب تنيس به دست در مسير حركت زن از صحنه خارج مي شود. تاريكي.]
    [نور مي آيد. صحنه خالي است. دختري از ميان تماشاگران وارد صحنه مي شود. به سمت نيمكت رفته، به اين طرف و آن طرف صحنه نگاه مي كند. در گوشه اي از صحنه مي ايستد، به ساعت خود نگاه مي كند. زير لب چيزي مي گويد كه ما نمي شنويم. منتظر است. در اين ميان از فرصت استفاده كرده آئينه كوچكي از كيفش در مي آورد و آرايش خود را كنترل مي كند. پيرزن قبلي خوشحال از اينكه چوب تنيس را به صاحبش رسانده وارد صحنه مي شود، متوجه دختر مي شود، آرام به طرف نيمكت رفته، روي آن مي نشيند. دختر همچنان منتظر است.]
    پيرزن: ديگه شورش در اومده...
    دختر: [متوجه پيرزن مي شود. آينه را داخل كيف دستي اش مي گذارد.] شور چي؟!...
    پيرزن: همين قرارهاي مزخرف... پسراي اين دوره زمونه كاري ندارن جز اين كه دخترارو سركار بگذارن... اين قدر بايست تا علف زير پات سبز بشه.
    [پس از آن كه دختر را حسابي وراندازه كرده، به سمت او مي رود.] حيف... حيفِ دختر مثل تو نيست كه وقت شو تو خيابونا تلف كنه... [دختر كلافه مي شود، چند قدمي از او دور مي شود. زن به دنبال او]
    دختر: خانم شما چي مي خواين بگين؟
    پيرزن: چي كاره است؟!...
    دختر: كي؟!...
    پيرزن: وا... مارو گرفتي... هموني كه منتظرشي...
    دختر: [با خود] عجب گيري كرديما...
    پيرزن: چيزي گفتي؟
    [دختر به طرف نيمكت مي رود و در گوشه نيمكت مي نشيند. پيرزن به دنبال او]
    پيرزن: همديگرو ديدين؟
    دختر: [كلافه] واي كلافم كردي خانم... نه... اصلاً به شما چه مربوطه؟!‌
    [نگاه دختر به چشمان پيرزن گره مي خورد. هر دو چشم در چشم يكديگر.]
    پيرزن: [مبهوت چشمان دختر] واي... چه چشمان قشنگي داري... [دختر از پيرزن خوشش آمده لبخند مي زند.]
    دختر: اگه زحمتي نيست دست از سرم برداريد... بذارين تو حال خودم باشم [ملتمسانه] خواهش مي كنم.
    پيرزن: باشه.
    [پيرزن مي رود. دختر نفس راحتي مي كشد با خيال راحت دوباره آينه را از كيف دستي خود درآورده و خود را نگاه مي كند. پيرزن بر مي گردد. آرام آرام پشت سر دختر قرار مي گيرد. دختر از آينة متوجه حضور پيرزن مي شود.]
    پيرزن: فقط يه سؤال...
    دختر: [به آينه] ديگه چيه؟
    پيرزن: [زيركانه] عروسم مي شي؟
    دختر: خانم من ازدواج كردم. يه بچه ام دارم.
    پيرزن: اي كلك... [به دست چپ دختر و ابروهاي او خيره مي شود.]
    دختر: [مبهوت حركات او]...
    پيرزن: حلقه كه تو دستت نيست، ابروهاتم كه برنداشتي...
    دختر: [خود را جمع و جور مي كند.] اينم شد دليل؟... [به دنبال بهانه] حلقم به دستم تنگ شده بود، درش آوردم... حال و حوصله هم نداشتم ابروها رو بردارم...
    پيرزن: منم باورم شد... [مكث] ببين، ازت خوشم اومده... دختري مثل شما خواستگار زياد داره...، مي دونيد شما...
    دختر: [سريع حرف پيرزن را قطع مي كند.] ببخشيد شما؟!‌
    پيرزن: من؟! منم يكي مثل شما.
    دختر: [مي خندد] منظورتون اينه كه شما هم خواستگار زياد دارين.
    پيرزن: [مي خندد] من كه نه... پسرم رو مي گم...
    دختر: پسرت... خدا براتون نگهش داره.
    پيرزن: سلامت باشي.
    [دختر از داخل كيف دستي اش يك اسكناس هزار توماني در آورده، آن را در كف دست پيرزن مي گذارد.]
    دختر: برو... برو ديگه.
    پيرزن: [اسكناس را مي گيرد...] باشه... قرصمو بخورم، ميرم. [از توي كيفش بسته قرصي و به دنبال آن ليواني را در مي آورد آن را به سمت دختر مي گيرد. دختر متوجه منظور پيرزن شده، ليوان را گرفته و به منظور آوردن آب از صحنه خارج مي شود.]
    پيرزن: [بلافاصله] دختر خانم... [دختر مي ايستد] كيفتون، رو بدين براتون نگه دارم.
    [دختر كلافه كيف دستي اش را تحويل پيرزن داده از صحنه خارج مي شود. بعد از خروج او پيرزن عكسي را از كيف خود درآورده روي نيمكت مي گذارد. و سپس در گوشه اي از صحنه پنهان مي شود. پس از مدتي دختر با ليواني پر از آب وارد صحنه مي شود. متوجه عدم حضور پيرزن شده، ليوان آب را روي نيمكت مي گذارد. كيف دستي خود را برمي دارد در حالي كه مي خواهد خارج شود متوجه عكس روي نيمكت مي شود. آن را برمي دارد. با ديدن عكس، مات و مبهوت روي نيمكت مي نشيند و محو عكس مي شود... پيرزن خوشحال از گوشة صحنه نمايان شده، به طرف دختر مي آيد... و با دستانش چشمان دختر را مي گيرد...]
    پيرزن: [با افتخار] خب؟!‌
    دختر: چرا تا حالا براش زن نگرفتين...؟!‌
    پيرزن: بالاخره نگفتي عروس من مي شي؟!... [دختر مي خندد] قربون خنده هات برم،... [پيرزن آب را مي خورد بدون آن كه قرصي در ميان باشد.]
    دختر: ما آبمون تو يه جوب نمي ره...
    پيرزن: [متعجب] چرا نمي ره؟! كافيه لب تر كني و بگي [كشيده] ًبله ً
    [دختر به عكس نگاه مي كند.]
    پيرزن: [سعي در متقاعد كردن او] اهل هيچ برنامه اي نيست، ولخرجي نمي كند، يه خونه نقلي داره،... الحمدا... چيزي هم كم نداره [اسكناس گرفته را پس مي دهد. منتظر جواب است. جوابي نمي شنود.]
    پيرزن: [در ادامه] مثل بعضي از اين پسرام نيست كه... استغفرا... خب چي شد؟
    دختر: آخه من...
    پيرزن: [حرف او را قطع مي كند.] خيلي دلش بخواد، دختر به اين خوبي، با حيا نجيب. [دختر با شنيدن اين كلمات روسري خود را به جلو مي كشد.]
    دختر: مي تونم ببينمش؟
    پيرزن: چه خبره؟
    دختر: خب... پسرتون رو از نزديك ببينم. چند كلمه اي با هم صحبت كنيم، مي دونيد بايد...
    پيرزن: [حرف دختر را قطع مي كند.] اصلاً...
    دختر: [در ادامه] بايد يه جوري به تفاهم برسيم...
    پيرزن: اصلاً از اين قرارا خوشم نمي آد. خرجش يه جعبه شيرينه و يه دسته گل. قرار تو خونه... نه تو پارك و خيابون و چه مي دونم كافه تِري... مِري ياها... از اون گذشته الان اينجا نيست.
    دختر: كجاست؟
    پيرزن: ...
    دختر: كجا؟
    پيرزن: ...
    دختر: ... كي مي آد؟...
    پيرزن: به زودي... اين آخرين مأموريتشه. مي خوام تا اومد دستشو بند كنم. [از كيفش خودكار و تكه كاغذي سفيد در مي آورد.] شماره تلفنتو بده تا وقتي پسرم اومد بيايم خواستگاريت... پسر خوبيه ها...
    [دختر به اين طرف و آن طرف نگاه مي كند.]
    پيرزن: [متوجه حركات دختر مي شود.] دخترجون استخاره نداره...
    [دختر كاغذ و خودكار را مي گيرد.]‌ دستت درد نكند. [دختر شماره تلفن و اسمش را روي كاغذ مي نويسد.]
    به به... چه اسمي... سحر خانم...
    [دختر نگاهي به اين طرف و آن طرف مي اندازد و كاغذ را به پيرزن داده به راه مي افتد.]
    دختر: [قبل از خروج] منتظرم.
    [دختر به راه مي افتد]
    پيرزن: [بلند] سحر خانم... [دختر مي ايستد] عكس داري؟
    دختر: [متوجه منظور پيرزن مي شود]...
    پيرزن: مي خوام بفرستم براي پسرم.
    دختر: [عكسي از كيف درآورده به پيرزن مي دهد.] قسمت شما شد... خداحافظ.
    [دختر از صحنه خارج مي شود.]
    پيرزن: [عكس را مي بوسد] قسمت من...؟!
    [موسيقي حزن انگيز.]
    [پيرزن آلبوم كوچكي را از داخل كيفش درمي آورد تا عكس ًسحر ً را در آن قرار دهد. به ناگاه عكس هاي دختران ديگري از آلبوم به روي زمين پاشيده مي شود. پيرزن آنهارا جمع مي كند. مي بينيم چندين دختر مزين به لباس عروس را كه قاب عكس به دست در انتهاي صحنه نمايان مي شوند . پيرزن به سمت قاب ها رفته و عروسان خيالي خود را مي بوسد.
    انتهاي اين قاب عكس ها، قاب عكسي است نامعلوم. پيرزن به سمت آن قاب رفته، پارچه مقابل آن را كنار مي زند. چهرة رزمنده اي نمايان مي شود. در گوشة قاب عكس روبان سياهي ديده مي شود. پيرزن با عشق و علاقه عكس را مي بوسد. گريه مي كند.
    موسيقي به اوج مي رسد. نور صحنه رفته رفته همزمان با موسيقي محو مي شود.]
    [تاريكي]

  15. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    ابو غُريب تا غربت ,, نوشته ی عليرضا حنيفي (1)
    [HR][/HR]
    ابو غُريب تا غربت - عليرضا حنيفي - نمایش نامه مقاومت دكور
    [داخل يك اتاق در يك بيمارستان مخصوص مجروحين جنگي ـ با يك كپسول اكسيژن براي مهدي ـ در كنار تخت پنجره اي است كه از پشت آن سيمهاي برق در كنار هم ريل راه آهن را تداعي مي كنند. در كنار تخت يك كمد كوچك و در سمت ديگر يك كمد لباس و در ورودي در سمت ديگر با پرتقالي كه روي آن آويزان است و سرنخ آن در دست مهدي است ديده مي شود.]
    مهدي: [منتظر صداي در زدن ـ مهدي جواب نمي دهد. صداي مجدد در زدن اما اين بار با رمز مورس. مهدي با همين رمز روي لبه تخت مي زند.]
    مهدي: پشت خط كيه؟
    صداي محسن: غريبه نيست.
    مهدي: تو حواست نيست.
    صداي محسن: كسي رو خط نباشه؟!
    مهدي: خط آزاده.
    صداي محسن: يا زينب، يا زينب، يا زينب، اين فرمان از قرارگاه صادر شد. منم نوكر همه.
    مهدي: اي بابا بازم كه زديم به پايه سيبل، آقا دوباره نوكراشو فرستاد. برو بگو ما خودمون يه عمره كه نوكريم، خير پيش.
    صداي محسن: ما را ببين كه خودمونو بستيم به دم كي؟
    مهدي: مگه قرار بري جهنم كه خودت را وصل كردي به ما؟ زود استغفار كن، شايد بخشيده بشي. در ضمن دم ما خيلي وقته بريده شده.
    صداي محسن: تكليف؟
    مهدي: دو مرتبه از روي دهقان فداكار.
    صداي محسن: پس با اجازه...
    [محسن در را باز مي كند. لباس رسمي با جليقه و پيراهن سفيد. دسته گلي در دست. مهدي صداي سوت خمپاره را تداعي كرده و هم زمان پرتقال را رها مي كند. محسن شيرجه مي رود مهدي مي خندد ولي سرفه امان نمي دهد.]
    محسن: [انگار انتظار نداشته] اون گروهبان عراقيه نزديك شهر جاسم كه يادته؟ اونم دلش خوش بود كه داره مين مي كاره و كسي نمي بينه، فرداش ديدي كه چي شد؟ بخند، دنيا اين جور نمي مونه.
    مهدي: حمومك مورچه داره، بشين و پاشو خنده داره، حمومك مورچه داره، بشين و پاشو خنده داره.
    [محسن دسته گل را به حالت تسليم در دست گرفته و كلاغ پر جلو مي رود.]
    مهدي: بسه، بسه، خودت را لوس نكن... بيا جلو...
    [محسن، مهدي را مي بوسد، زمان در سكوت]
    محسن: قربون نوكر آقا برم.
    مهدي: انشاءالله عيد قربان سال ديگه.
    محسن: بي معرفتها كه نمي آن احوالپرسي، ناراحت نمي شي؟
    مهدي: بي معرفت؟!. نه، سايه پرور. ولي اين يكي را مطمئنم كه فراموشم نكردن.
    محسن: [گلها را جابجا مي كند.] مثل هميشه، قبراق و شنگول، آقا مهدي چه خبر؟ [خودش جواب مي دهد.] والله همسايه ها اونور خاك ريز حالشون خوبه فقط چون مي خوان عروسي بگيرن نقل و نبات كم دارن. آقا مهدي مگه ما مرديم كه
    شما شرمنده همسايه بشي! آدرس بده آژانسي برات حواله مي كنم.
    مهدي: [سكوت]...
    محسن: محسن، محسن، مهدي؟ مهدي جان، قنادي داره كار مي كنه آدرس ندادي؟
    مهدي: [صداي بي سيم] كيش... كيش... كله قندي محور پاسگاه سنگي.
    محسن: مفهوم نيست.
    مهدي: ميمك، كله قندي، دو كوچه پايين تر، در خانه سوم مفهومه؟
    [محسن آخرين شاخه گل را به طرف مهدي پرتاب مي كند.]
    مهدي: محسن جان رسيد. دستت درد نكنه همسايه راضي، همسايه همسايه راضي، راضيم به رضاش. حالا خودش را مي خوام.
    محسن: [دست در پشت گردن به تسليم] الدخيل يا سيدي، الدخيل يا حبيب الله، ال عفو، العفو و يكصد و بيست هزار ال ديگه... سراپا تقصيريم سيدي!
    مهدي: خوش آمدي دلاور، افتادي زحمت.
    محسن: نقطه زحمتهاي تو خيلي وقت پيش، شد هدف تير و پاك شدن. تو بي خبري.امروز چطوري؟
    مهدي: نمي دونم: شايد اي... بچرخ ببينم؟!
    محسن: [فقط نگاه مي كند.]...
    مهدي: گفتم بچرخ ببينم، اها خوب شد. نه بابا حسابي به خودت رسيدي. شيك و پيك عين شبهاي عمليات، آقا واكس بيار آقا عطر بيار، آقا چي بيار و چي ببر، چه خبره؟ هيچ، امشب عملياته آقا محسن نيت كرده كه از كربلاي يك تا هزار شركت كنه. [مي خندد] ببينمن حاجي جايي مي رفتي كه مزاحم شدم؟
    محسن: گفتم كه نقطه...
    مهدي: جان آقا!
    محسن: حالا نه، يكي دو ساعت ديگه، پيغامت كه رسيد هري دلم ريخت و دوام نياوردم، يه چيزي مي گم ولي نخندي! پيغامت بوي منطقه مي داد، بگذريم، كارها را راست و ريس كردم و تخته گاز... خوب خبريه؟
    مهدي: نترس اينجا كه كمين دشمن نيست كه هر لحظه اش يه خبر باشه. بگو چرا شيك كردي؟ آخه اين اولين باريه كه فرمانده گردان علي اكبر اين جوري به خودش رسيده.
    محسن: چيز مهمي نيست. كارت چي بود؟
    مهدي: مگه تا حالا معامله نكردي؟ براي گرفتن يه جنس بايد يه جنس ديگه بدي! قبول؟
    محسن: هيچي، قراره امروز بعدازظهر توي يه كنفرانس شركت كنم. همين.
    مهدي: يا علي بايد جلسه مهمي باشه كه حاج محسن فرمانده اين جوري رخت و لباس عوض كرده. سرّيه؟
    محسن: سرّيه!!!؟ اي بابا باز يافت مواده، بازيافت مواد خودش چيه؟ كه سرّي بودنش چي باشه!!!
    مهدي: اين صيغه از كي مد شده؟
    [سرفه مي كند. ماسك اكسيژن را به صورت مي زند و با حركت از محسن مي خواهد كه ادامه دهد.]
    محسن: بازيافت؟ يعني اينكه بعضي از مواد كه يك بار مصرف شدن دوباره جمع و جورشون كنن كه چه جوري بگم؟ آها؟ دوباره قابليت مصرف پيدا كنن.
    مهدي: مثل چي؟
    محسن: انگاري محل كنفرانس اينجاست.
    مهدي: يه تمريني داشته باشي بد نيست. يادته خودتم هميشه قبل از هر عملياتي پدر ما را در مي آوردي كه، بايد تمرين كرد تا اشتباه كمتر باشه. خوب مي فرمودين.
    محسن: باشه، بعضي از مواد مثل شيشه نوشابه و ظرف يه بار مصرف را دوباره جمع مي كنن، بعد از تفكيك، آسياب شده و دوباره به شكل تازه اي مورد مصرف قرار مي دن. اَه تو كه خودت اينها را بهتر از من مي دوني، خوبيش اينكه هر دومون دانشكده، شيمي خوانديم.
    مهدي: البته من فقط تا سال دوم و شما؟ آها يادم نبود، بله ادامه تحصيل، نه بابا؟! يعني تو... حاج محسن فرمانده عملياتي براي آشغال جمع كردن اين قدر به خودت رسيدي؟ جلل الخالق اين از كي رسم شده؟
    محسن: [با دلخوري] چي شيك و پيك كردن؟
    مهدي: نه. واسه آشغال جماعت خرج كردن. اين كارها خرج داره، مگه نه؟
    محسن: باشه. هر طوري كه شما بگيد. خيلي وقته.
    مهدي: [با طعنه] خوب الحمدالله...
    محسن: چي الحمدالله؟
    مهدي: اينكه جنگ تمام شد و آشغالها هم سر و ساموني گرفتن. مي گم حاج محسن، كوشك و طلايه و شلمچه و اين چي بهش مي گن؟ كوي طالقاني توي خرمشهر يادته؟ يادته بعد هر عمليات چقدر آشغال مي ريخت. تو كه اونجاها را خوب بلدي يه سري هم به اونجاها بزنيد شايد چيز بهتري گيرتون آمد.
    محسن: چشم
    مهدي: مي گم، راستشو بگو، با سوادشون تويي؟
    محسن: قرار نبود كه اذيت كني.
    مهدي: نترس بابا كسي صداي ما رو نمي شنوه. خواستيم يه كمي اختلاط كرده باشيم. نمي خواي تا لالموني بگيريم؟
    محسن: باشه. من بي سوادشون هستم. پروفسورها توي اين رشته كار مي كنن.
    [مهدي خنده بلند و بعد سرفه بي امان. محسن مي خواهد كمك كند ولي مهدي مانع شده و او را وادار به صبر مي كند.]
    محسن: چي شد؟
    مهدي: هيچي آشغال شيميايي بود. دلتون بسوزه كه اين يكي قابل بازيافت نيست.
    محسن: مهدي بايد چيزي بگم؟
    مهدي: آره... كي قراره توي اين كنفرانس آشغالي ها شركت كني؟
    محسن: بازيافت مواد... يكي دو ساعت ديگه. امر ديگه اي باشه؟
    مهدي: اگه يه آشغال، خيلي آشغال شده باشه و به درد بازيافت هم نخوره، اون وقت تكليف شما چيه؟
    محسن: شرمنده مي شيم و سرمون را مي اندازيم پايين.
    مهدي: حق داشتي، تو از همه بي سوادتري. ولي من سوادش را دارم بعضي از مواد يه بار مصرفي دوباره خودشون خودشون را بازيافت مي كنن. البته به يه شرط، اگه تا موقع بازيافت از چرخه بيرون نيافتاده باشه.
    محسن: نمي فهمم.
    مهدي: مثل تك تيرانداز خودت، قادر. پاش كه رفت رو مين با يه پا برگشت. تركش ها كه نشستن تو دست راستش، با دست چپ فقط نارنجك پرت مي كرد. فقط مي خواست ثابت كنه كه بسيجي يه بار مصرف نيست، و قادره كه خودش را بسازه. حالا هم نمي خواد اين قده به خودت بپيچي، گفتي كه يكي دو ساعت وقت داري؟ اون كليد روي در را مي بيني؟ در را قفل كن و كليد را براي من بيار.
    محسن: كه چي بشه؟
    مهدي: شايد به درد بازيافت مواد خورد.
    محسن: نكنه تله گذاشته باشي؟
    مهدي: فرمانده سابق را عشق است. آشغال جمع كردن چي به سرت آورده؟ تو كه از كمين دشمن جماعت نمي ترسيدي حالا از كمين يه مجروح زمين گير مي ترسي؟
    محسن: كمين خودي خطرناكتره، تو بدل كار را بلدي.
    مهدي: وقت تنگه، كليد را بيار.
    [محسن در را قفل مي كند و كليد را مي آورد. مهدي كليد را گرفته و از پنجره به بيرون مي اندازد. محسن مي خواهد به بيرون نگاه كند، پشيمان مي شود.]
    مهدي: كجا افتاد؟
    محسن: ديده بان گردان تو بودي؟
    مهدي: فكر كن ما اسير شديم، يه بارم شما زحمت ديده باني را بكش.
    [محسن با ترديد به بيرون پنجره نگاه مي كند و انگار گزارش مي دهد.]
    محسن: افتاده ته يه كانال كه يه توري روي كاناله و از زير توري يه جوي آب رد مي شه.
    مهدي: مختصات ديگه؟
    محسن: چيز خاصي ديده نمي شه!
    مهدي: الحق كه براي اين كار ساخته نشدي، ياد بگير، خوب نگاه كن. اون يه توري نيست و دريچه فاضلاب بيمارستانه. [سكوت محسن] چيزي نمي خواهي بگي؟
    [محسن سعي مي كند آرام باشد. كتش را در آورده و به گوشه اي پرت مي كند.]
    محسن: اين ناراحتت مي كرد. گور پدر هر چي آشغاله. الدخيل...
    مهدي: شنيدم امروزه روز پيدا كردن شغل يه كمي مشكله. به خاطر من اخراج نشي؟
    محسن: ما يكي چهار تكبيرش كرديم.
    مهدي: خلاصه گفتيم كه بي خودي مديون نشيم، چون با اين حال و روز فرداي قيامت حال و حوصله كول گرفتن آقايان را سر پل صراط نداريم.
    محسن: اگه پشت قرآن را امضاءكنم كه من از سهم سواري خودم گذشتم، رضايت مي دي؟
    مهدي: كسي نخواسته مزاحم شما بشه، در ضمن اون كليد پنج هزار تومان براي اين حاجيت آب خورده. بيچاره پير مرده، مستخدم بيمارستان، به گمان اينكه من شبها مي خوام دعا در خلوت بخوانم و كسي مزاحم من نشه برايم آورد. نمي خواهي چيزي بگي؟
    [سرفه مي كند. محسن نزديك نمي شود و فقط نگاه مي كند.]
    مهدي: ها ديگه نزديك نمي شي؟ اي بابا تازه يادم افتاد شما از شغل شريفتان استعفا داديد. ولي به خاطر ثواب آخرت اون قرصهاي زرد را بده به من. [مهدي قرص را مي خورد.] مي گم جناب حاج آقا محسن زمان جنگ من از كي دستور مي گرفتم؟
    محسن: [پرتقال را پوست مي گيرد.] جنگ تمام شد.
    مهدي: غيب گفتي. ولي اين جواب من نبود.
    محسن: من به تكليف عمل كردم.
    مهدي: منم ايراد نگرفتم.
    محسن: سيد مهدي، رو كن.
    مهدي: تا حالا ورق بازي نكردم.
    محسن: فكر نمي كنم دوست داشته باشي كه به زور وادار بشم؟!
    مهدي: [عصبي] انگاري بوي آشغال حسابي بوي باروت را از كله ات بيرون كرده. زمان جنگ من از كي دستور مي گرفتم؟
    محسن: من تابع ستاد بودم.
    مهدي: و من عمل مي كردم.
    محسن: اولاً با پاي خودت آمده بودي، ثانياً تو تنها نبودي.خيلي هاي ديگه اي هم بودن، من براي محاكمه آماده ام، من اعتراف مي كنم شما به دستور من، هميشه در خط مقدم بودي.
    مهدي: نافرماني كردم؟
    محسن: آرزوش به دلم ماند.
    مهدي: حمال خوبي بودم يا نه؟
    محسن: من به حق و حساب ديگران كاري ندارم، مي خوان پرداخت كنن، يا پرداخت نكنن. مديونيش پاي خودشون، اما من؛ اين جانب؛ دو تا حمالي به شما بدهكارم، كه هر دو دفعه سنگيني بار يه اندازه بوده. برگرداندن تن آش و لاش حاج محسن به عقبه. چرا دست برام نمي زني ببين هنوز اندازه يه خردل برام غيرت اعتراف باقي مانده.
    مهدي: [تشويق مي كند] خوشم آمد. نه، هنوز از دست نرفتي، قابل بازيافتي، فقط يه تست ديگه مانده، حاضري؟
    محسن: براي مردن نه، ولي شما امر كني شايد.
    مهدي: سئوال اينه، ببينم يه خردل غيرت شب عمليات هم برات باقي مانده؟
    [محسن نزديك مي شود و چشم در چشم مهدي، لحظاتي مي گذرد.]
    محسن: شك دارم.
    مهدي: پس كمك كن اينها را بپوشم.
    [از زير بالشت تخت، يك كوله پشتي بيرون مي آورد. محتويات آن را بيرون مي ريزد. يك بلويز نظامي، فانوسقه، چفيه كهنه، چهار بند و يك جفت پوتين خاك خورده؛ محسن متحير]
    مهدي: اژدها ديدي كه زبون بستي.
    محسن: يا زهراي مرضيه! يا مهدي! سيد مهدي داري با من چيكار مي كني؟
    [به طرف در مي رود. در قفل است. مهدي پتو را كنار مي زند. شلوار نظامي به تن دارد.]
    مهدي: گفتم شايد هنوز از گردان آقا اخراج نشدي. [سرفه مي كند. محسن اكسيژن مي رساند.]
    محسن: بذار بگم دكتر بياد.
    مهدي: كي مي خواهي آدم بشي؟ دكتر ما يكي ديگه است ما بايد بريم پهلوش، حالا كمك كن، وقت كمه...
    محسن: كجا؟
    مهدي: حاج محسن بايد برگردم. همه دارن جمع مي شن يكي، از مريوان، يكي از مهران يكي از ميمك، همين جوري دارن جمع مي شن.
    محسن: مهدي جان،
    مهدي: عجب آدميه ها؟! مطمئنم كه من يكي فقط تركشي و شيمياييم. ولي ديگه مطمئن شدم تو يكي موجي هستي. مگه نمي شنوي؟ گردان علي اكبر...
    محسن: از اون گردان و تيپ فقط من و تو باقي مونديم.
    مهدي: ما جا مانديم.
    محسن: مگه دست ما بود؟
    مهدي: مي پوشاني يا؟
    محسن: ديگه نمي شه برگشت. گوش كن ما اينجا مانديم. همين.
    مهدي: الحمدالله ما يكي از اين بلا به موقع نجات پيدا كرديم. ديگه وقتشه... تكان بخور حاجي. از وقتي كه جنگ تمام شده، مطمئنم كه يه كار ثواب انجام ندادي، اين يه فرصته! ديگه از اين فرصتها گيرت نمي افته؟!
    محسن: باشه...
    [كمك مي كند. مهدي لباس مي پوشد و كوله را به خود آويزان مي كند.]
    مهدي: نه بابا، كت شلواري هنوز چيزي بارته! فكر كردم همه چيز، علي، علي!

  16. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    ابو غُريب تا غربت ,, نوشته ی عليرضا حنيفي (2)[HR][/HR]محسن: چكار مي خواهي بكني؟
    مهدي: صبر كن به اونم مي رسيم. و اما اول: حاجي يادته يه افسر عراقي بدجوري پيله كرده بود به جوخه ما، قسم خوردي كه زنده دستگيرش كني و آخرشم توي منطقه چمان مصطفي شبانه از توي چادرش اونو دزديدي و انداختي رو كولت و آورديش؟ بعد هم با بي سيم عراقيا تماس گرفتي و گفتي كه بله، ما اين جوري هستيم؟
    محسن: خوب چه ربطي به قضيه تو داره؟
    مهدي: ها اين اول قصه كور اغلوه، ببينمن هنوز هم مي تواني آدم بدزدي؟
    محسن: مهدي وقت شوخي نيست!
    مهدي: من و شوخي؟ قضيه جديه. حالا هستي يا نه؟
    محسن: قبول كنم كار تمامه؟
    مهدي: انگار قضيه را جدي نگرفتي؟
    محسن: شما بفرماييد، بعد جدي بودن يا نبودن قضيه معلوم مي شه.
    مهدي: نه نشد. هستي يا نه؟
    محسن: آخه با معرفت كدام ديوانه را ديدي كه نديده معامله كنه. تو اول يه خلاصه نقشه بده، بعد ادعاي ارث كن.
    مهدي: ارث؟! مبارك خودتون، حقوقه را هم كه مي گرفتم، فقط به اين خاطر بود كه مبادا يه وقت از گرسنگي پام به دزدي وا بشه.
    محسن: باشه. به دست بريده ابوالفضل قبول.
    مهدي: حالا ديگه مطمئن شدم. امروز شما يه ايراني را از اين شهر بايد بدزدي و اونجا كه من مي گم ببري.
    محسن: بابا اي والله شغل برامون دست و پا كردي؟! لااقل قاچاق فروشي! آدم دزدي كه بايد تا پاي اعدام بريم.
    مهدي: به خدا از آشغال جمع كردن بهتره، تازه فقط يه دفعه است. خوب چي مي گي؟
    محسن: [با تمسخر] طرف تا گردن كلفت نباشه قبول نمي كنم. بالاخره اگه گرفتنمون بذار ارزشش را داشته باشه.
    مهدي: در ضمن گفته باشم. چيزي بهت نمي ماسه.
    محسن: آدم دزدي به خاطر خدا. انشاءالله كه قبول افتد. انشاءالله خدا يكي در اين دنيا و هزار تا در اون دنيا عوضت بدهد!!!؟ اينه اون كار ثوابي كه گفتي؟!!
    مهدي: پدر صلواتي به خداي محمد كه ثواب داره. حالا فهميدي كه.
    محسن: كي؟ كجا؟
    مهدي: جاي دوري نيست همين نزديكيها، هويزه!
    محسن: [با تمسخر] خوب اين از راه نزديكت. چيزي نيست حدود يه هزار كيلومتري، قبول. خوب آدمش كيه؟
    مهدي: شازده مهدي. جمعي گردان علي اكبر به فرماندهي جناب حاج محسن... ببينمن تو كجايي هستي؟
    محسن: تو حالت خوب نيست.
    مهدي: اگه خوب بود كه محتاج تو نمي شدم.
    محسن: مهدي مي فهمي چي داري مي گي؟ تو اجازه خروج از بيمارستان را نداري.
    مهدي: به زيبايي شهرتون لطمه مي زنم؟ ببين، يادم نمي آد براي رفتن به سنگرهاي عراقي از اينها اجازه گرفته باشم، در ضمن من خودم با پاي خودم اينجا نيامدم، اينها آوردنم. حالا هم مي خواهم برگردم. والسلام.
    محسن: به همين سادگي؟ مرد پس گوش كن. منم اينجا عراقي جماعت نمي بينم كه بخواهم تن آش و لاش هم رزمم را از بينشون بيرون ببرم. يه بهانه ديگه باركن، كه توي كت ما بره!
    مهدي: تو كارت رو بكن، من بعداً...
    محسن: بد كردن اين مدت نگهبانت بودن. تر و خشكت كردن؟
    مهدي: ها آفرين بوي باروت از كله ات پريد. مثل آدم حسابي ها حرف مي زني. خوب مرد حسابي منم نمي خواهم بيشتر از اين مزاحم بشم. بد كاري كه نمي كنم؟ دارم زحمت كم مي كنم؟!
    محسن: خوب پا كه داري خودت زحمت را كم كن.
    مهدي: اينجا مثل آكواريومه. آب هست ولي دريا نيست. آخه مسلمون چه جوري بگم... من از دست كسي ناراضي نيستم. فقط اينجا كسي ابو غريب را نمي شناسه.
    [سرفه مهدي، تلاش محسن، و اكسيژن]
    محسن: شاهكار كردي و شعر سرودي! درد زيادي نيست.
    مهدي: شايد تو زده باشي به بي خيالي. ولي ما يكي هنوز كله شقيم، مي خواهي كله شقيمون به كسي آسيب نرسونه؟ خوب ما را بنداز رو كولت و از اينجا ببر. ها چيه ديوانه شدم؟ ببين دو، دوتا، چهارتا، ژ ـ سه، بيست تا فشنگ مي خوره و با گاز باروت مسلح مي شه، دو حالت داره تك تيرو رگبار، علامت اختصاري بمباران شيميايي ـ ش ـ ميم ـ ر ـ آژيرش هم سبزه. ديگه چي بگم. من فقط اينها را بلدم. اگه لازم باشه از روي پوتين هم مسلح مي كشم. ديدي؟ حتي با احكام هم واردم.
    محسن: و تو مي خواهي من تو را بندازم رو كولم و از اين پنجره ببرمت بيرون؟ الحق كه هنوز يه بار مصرفي هستي.
    مهدي: حاجي تو را به خدا نذار من اينجا غريب بميرم. فقط تا اون ور نرده ها، بقيه اش با خودم.
    محسن: تو اوليش نيستي؟
    مهدي: كه از اين پنجره بيرون مي ره؟
    محسن: نه اينكه غريب مي ميره. از اولين گلوله اي كه شليك شد. غريب مردن شروع شد. اينجا كسي هست كه جنازه ات را برداره اونجا ديگه كسي باقي نمانده.
    مهدي: حاجي خدا از تو نگذره، لج بازي تو باعث شد كه تن زخمي من از بازي دراز برگرده و حالا منت كش بشه. نترس اگه گفتن اين چيه؟ بگو دارم مي برم براي بازيافت. [سرفه]
    محسن: [تسليم شده] مهدي، تو حالت خوب نيست، تو دم به ساعت بايد دارو بخوري، اونجا بيابونه.
    مهدي: [خوشحال] مي دونستم، هنوز يه جو غيرت برات باقي مانده. نترس فرمانده، تداركات حمله قبلاً مهيا شده. مي خواهي ببيني؟ كمد را باز كن.
    [محسن در كمد كوچك كنار تخت را باز مي كند و يك كيسه بزرگ پلاستيكي را بيرون مي كشد. روي تخت خالي مي كند. پر از دارو و سرم است.]
    محسن: اينها چيه؟
    مهدي: تداركات لشگر.
    محسن: كه چي بشه؟
    مهدي: حاج محسن ديدي تو اون عمليات، تداركات به موقع نرسيد بچه ها همه عين گنجشك هاي سرما زده ريختن رو زمين. دو بار شهيد داديم تا عقب نشيني كرديم. پس كي مي خوايم اين تجربه ها را به كار ببنديم. كه بدون تداركات نمي شه كاري كرد؟ وقتي كه به خط رسيديم و دست به دست شديم ديگه احتياجي به اينها هم نيست.
    محسن: با كي قراره اونجا دست به دست بشي؟!
    مهدي: يكي كه راه را خوب بلده، منو مي بره تا اون ور خط...
    محسن: مهدي تو را به جدت كوتاه بيا، اونجا كسي باقي نمانده كه بخواد تو را ببره اون ور خط، تازه از اينها گذشته، فكر كردي كه زمان گذشته اس كه هر جور باب دلته جولان بدي؟
    مهدي: ها ماشاءالله! پس ما اون مدت توي جبهه ها جولان مي داديم، و خودمون بي خبر بوديم؟ چرا زودتر رمز نزدي با معرفت كه لااقل دست زن و بچه، خواهرمون، مادرمون، فك و فاميلمون را بگيريم و ببريم جولان و سياحت. [نقل مي كند.] اينكه اينجا مي بينيد بازي درازه، بهترين محل براي بازي بچه هاتون. امن و امان، اينجا كرخه كوره، بي آزار و اذيته، اينكه اينجا مي بينيد، كوه هاي مريوانه. آي كيف مي ده براي سرسره بازي.
    محسن: تمامش كن.
    مهدي: شوخيت گرفته فرمانده؟ اين مردم نبايد بفهمند كجاي اين مملكت براي تفريح خوبه؟ بله داشتم مي گفتم اينجا دجله و فراته. اگه بي خيال جنازه هاي ته رودخانه باشي محل خوبيه براي برنزه شدن، به، به از اين هورالهويزه! آخ كه ني زار داخلش جون مي ده براي قايم باشك بازي.
    محسن: تو را به غربت زينب ساكت.
    مهدي: تو چرا اونها را به زحمت مي ندازي؟ بگو تو را به غربت، ابو غريبيها ساكت.
    محسن: تسليم.
    مهدي: خوب كت و شلواري، بيا و عين يه بچه خوب حرف شنو اين پوتين ها يه كاري بكن.
    [محسن در حال پوشاندن پوتين به پاهاي مهدي، انگار فقط محسن مي شنود. صداي نوحه اي در دور دست و حيران.]
    مهدي: چيزي شده؟
    محسن: شايد!‌
    مهدي: صداي بي سيم هاست. نترس، خوب، تمومه برادر؟
    محسن: يا علي، قدم رنجه فرما!‌
    مهدي: روي اين زمين؟
    محسن: زمين چه قابلي داره رو تخم چشم ما.
    مهدي: نه.
    محسن: يعني اين چشمها قابل نيستن؟
    مهدي: ما غلط مي كنيم به چشمي كه به خاطر آقا گريه كرده حتي سير نگاه كنيم. تا چه رسد...
    محسن: مهدي گوشهام سنگين شدن.
    مهدي: خيلي وقته كه بانگه الرحيل را زدن. وقتي كه گفتن، شايد هم به شوخي گفتن: خوب اين چند ساله اينجا را! و اين تخت را اشغال كردي فهميدم كه بايد عقب نشيني كنم.
    محسن: بايد يه چيزي مي گفتي؟
    مهدي: گفتم. گفتم: كه آقا كجاي كاري، دشت هويزه را آزاد كرديم، قصر شيرين و مرز خسروي را آزاد كرديم، بستان و حميديه و جفير... [به سرفه مي افتد و بعد] راستش منم ترسيدم فرمانده.
    محسن: از چي؟
    مهدي: كه اينها را با صداي بلند بگم، گفتم نكنه اي، بيان جريمه مان بكنن، آخه ورود به ملك شخصي مردم جرم داره!
    محسن: گفتم كه حالت خوب نيست.
    مهدي: انگار بايد قسم و آيه از آسمان برات بيارم. مسلمون عجله من به اين خاطره كه تا به خاطر اشغال يك عدد تخت بيمارستاني دستگير و محاكمه نشديم فلنگ را ببنديم.
    محسن: خوابي كه ديدي خير باشه. تو كه دروغ گو نبودي!
    مهدي: اين همه دروغ مي گن، ما هم قاطي بازي. [سرفه]
    محسن: حتي اين يكي را هم دروغ گفتي. بگو قضيه چيه؟
    مهدي: من كه گفتم.
    محسن: به حساب گوش موجي ما بذار.
    مهدي: دنبال شر مي گردي.
    محسن: هر جور كه مي خواهي فكر كن. بگو.
    مهدي: هري فرمانده، من دست تو يكي را زودتر خواندم. آدمي كه قاطي سياست بازي مي شه، آخرش مثل تو مي شه، مطمئن باش من هيچ قيمتي ندارم و از فروش منم چيزي گيرت نمي آد. بگو عرضه اين كار را ندارم. فوقش گفتم، غيرت مانده؟!‌
    [محسن سكوت مي كند صداي بي سيم ها و صداي نوحه ها از دور]
    مهدي: چيه؟ به ضرر و زيانش فكر مي كني؟ نترس سودش بيشتره. باور نمي كني؟ امتحان كن. برو بيرون و داد بزن. اينجا يك رزمنده مورد اهانت قرار گرفته.
    [شروع به كف زدن مي كند و بعد ادا در مي آورد و بعد سرفه]
    محسن: بازم نگفتي!
    مهدي: الحق كه معاشرت با آشغال حسابي مخت را از كار انداخته. حاج محسن، منم مهدي دوست قديمي و نوكر گردان. شناختي؟ اين نوكر، نمي خواد اينجا بميره. دوست داره بره توي همون رمل و شن و ماسه كپه مرگش را بذاره. درخواست زياديه؟ به دكتر مي گم، مي گه برا ي من مسئوليت داره. مي گم مسئوليتش پاي خودم. مي گه حالا كه يه تخت اختيار كردي، خيلي ها حاضراً براي خوابيدن روي اين تخت كلي خرج كنن.
    محسن: كه چي بشه.
    مهدي: ببينم، تو كه بيروني عراق بمباران ضد بيني كرده، آقا محسن من با اشغال اين تخت مزاحم برداشتن آشغال بيني ديگران شدم. منو از اينجا ببر.
    محسن: بذار اول تسويه حساب كنم بعد.
    مهدي: من اينجا دشمن نمي بينم كه بخواهي تسويه حساب كني.
    محسن: باشه. پس من اينجا كاري ندارم با اجازه.
    مهدي: اون دسته جارو را بده به من [محسن چوب جارو را به او مي دهد.] اسلحه خوبيه نه؟
    محسن: مي خواهي حمله كني؟
    مهدي: انتظار ديگه اي داشتي؟ توي اين كمد هم يه چيزي هست اونم بده ديگه كاري با تو ندارم .
    [محسن از توي كمد كوچك كنار تخت چفيه اي را كه پرچم داخل آن است به مهدي مي دهد. مهدي در سكوت پرچمي سبز رنگ را در آورده به چوب جارو وصل مي كند.]
    محسن: [متحير] كجا؟
    مهدي: از اينجا تا ابو غريب. كمك كن تا وصلش كنم به كوله. [محسن كمك مي كند.]
    مهدي: خوب ديگه كاري ندارم. فقط منو به لبه پنجره برسون.
    محسن: مهدي، بذار در را باز كنم. از در برو بيرون.
    مهدي: تا داد آقايان بلند شه كه: بفرماييد رزمندگان زحمات ما را ناديده مي گيرن؟ قربان اون شكلت منو طوري ببر كنار پنجره كه كف پوتينم زمين نخوره.
    محسن: نجسه؟
    مهدي: نه، زيادي صافه، اين پوتينها به اينجا عادت ندارن. ليز مي خورن.
    محسن: رزمنده اوني كه توي هر زميني راه بره. خودت را نگه داري زمين نمي خوري.
    مهدي: تو خودت را نگاه نكن. كفشهاي تو فرق كرده. ديرتر زمين مي خوري.
    محسن: تو را توي قبر من نمي زارن.
    [مهدي به شدت سرفه مي كند.]
    محسن: تو را به خدا بذار بيرون برم و اين دكتر را بيارم.
    مهدي: اينجا من دستور مي دم. منو بازيافت كنيد. به خدا كه دست خالي بر نمي گرديد. اين سينه پره،پر. سالها تو دستور دادي... حركت كن! حركت كردم. مين بكار! مين كاشتم. مين خنثي كن! خنثي كردم. خط بشكن! شكستم. حمالي كن. حمالي كردم. منم آدمم. آدم، منم دلم مي خواد يه بارم كه شده من دستور بدم.
    محسن: حالا موقعش نيست.
    مهدي: موقعش را بايد بازم تو تعيين كني؟
    محسن: تو مريضي.
    مهدي: من مريض نيستم. من فقط حاليمه! نوبت ما تمام شده. هويزه، بستان، جفيرو برو مترشون كن. از اون همه زمين يه متر هم به من نمي رسه؟ به خدا نمي خوام توش ساختمان بزنم. مي خوام بميرم.
    محسن: لااقل جلو چشم خودم بمير.
    مهدي: [آرام شده]‌ بيا جلو تا به چشمانت نگاه كنم. نه ديگه زلال نيست. ديگه نور بالا نمي زنه. چشمات به ديدن آشغال عادت كرده.
    محسن: دست خوش. اين قده بي لياقت شديم. تو اينجا بمير من نگاهت نمي كنم.
    مهدي: فكر كردي دوباره كلاه سرم مي ره؟ آقا مهدي: يه چند تايي خرچنگ اومدن تو منطقه. بيرونشون كن. چشم حاج محسن! الان مي فرستم بغل دست ننه اشون تا شير بخورن . آقا مهدي قربانت يه ماه ديگه ام نرو مرخصي؟ چرا آقا محسن؟ والله تكليفه...
    محسن: پشيموني؟
    مهدي: از چي؟
    محسن: از اينكه به تكليف عمل كردي؟
    مهدي: برو بابا خدا پدرت را بيامرزه.
    محسن: اين جواب من نبود.
    مهدي: تو چي فكر مي كني استاد؟ تكليف؟
    محسن: من دارم فراموش مي كنم.
    مهدي: تكليف را؟ پدر دروغ گو، تو بهشت آب بريزن روش.
    [خنده هر دو، صداي يك نوحه در دوردست . مهدي مي شنود. صداي انفجار]
    مهدي: محسن زدن... محسن زدن... زدن... [تشنج]
    محسن: مهدي آرام باش.آرام ...
    مهدي: دو تا حمالي به من بدهكاري. دوبار از توي آتيش نجاتت دادم. يكي را پس دادي ولي دومي را حلالت نمي كنم.
    محسن: [پاي پنجره] خوش غيرت اينجا بلنده. پرت مي شيم.
    مهدي: خيلي وقته كه پرتت كردن... نه، نه پرتمون كردن. [سرفه]
    محسن: تو چته؟
    مهدي: [سكوت] دارم مي ميرم. مفهومه؟
    محسن: دكترها گفتن؟
    مهدي: دكترها؟!‌ بي سيم ها. بي سيم ها هيچ وقت دروغ نمي گن.
    محسن: تو مي خواي منو تنها بذاري؟
    مهدي: لال مي شدي اگه مي گفتي خدا نكنه؟
    محسن: من سگ كي باشم كه بخوام به خدا دستور بدم.
    مهدي: لااقل برام دعا كن.
    محسن: يادم رفته. [مهدي مي خندد] چيز خنده داري گفتم؟
    مهدي: نه. خدا را ديدي سلام برسان و بگو وقت كرد يه سري هم به اينجا بزنه، نه. كاريت نباشه. خدا را ول كن، تو را به خدا چكار؟ نه؟
    محسن: مأمور شناسايي تو بودي.
    مهدي: آخه خانه خراب كي ديده از توي يه گودي بشه بلند را شناسايي كرد؟ حالا اگه غيرت برات مونده منو ببر رو يه بلندي تا خدا را برات شناسايي كنم.
    محسن: خوب گيرم كه شناسايي كردي؟ بعدش؟
    مهدي: معلومه! دوباره اولين نفر منم كه بايد تا پاي كار برم. غير اينه؟ حالا كمك كن، بذار اين مأموريت را... ببينم، محور خدا كه شناسايي شد، كي حمله مي كنيد؟
    محسن: [بغض كرده] ستاد مي دونه.
    مهدي: [عصبي] ستاد؟ ستاد؟ احمق يه بار هم خودت باش. خودت دستور حمله را بده. آدم باش. آدم! حاليته؟! دستور حمله بده. دستور بده. چرا داري مثل مادر مرده ها به من نگاه مي كني؟ مگه كر شدي؟ صداي بي سيم ها را نمي شنوي؟ گردانهاي ديگه عمل كردن. ما جا مونديم. من بايد برم رو يه بلندي.
    [محسن بغض كرده نگاه مي كند. نزديك مي شود. پرچم را به كوله مهدي وصل مي كند. او را به كول مي گيرد.]
    محسن: خوب، مختصات بده؟ بريم پشت بام؟
    مهدي: نه از كنار پنجره شروع مي كنيم. سنگين كه نيستم؟
    محسن: سبك شدي.
    مهدي: گفتم بذار به پل صراط آسيبي نرسه، يه وقت ديدي اونم جزو بيت المال شد. بعد صاحب پيدا مي كنه.[سرفه]
    محسن: اينم از پنجره...
    مهدي: [ترسيده] منو زمين نذاري! محسن، از هويزه و نهر جاسم چه خبر؟ مي گم محسن، تا حالا ابو غريب بودي؟
    محسن: وقتي كه من رسيدم تصرف شده بود.
    مهدي: ولي وقتي كه من ازش جدا مي شدم ابو غريب براي غربت من گريه مي كرد. خسته كه نيستي؟
    محسن: نه.
    مهدي: مي گن وقتي رستم سهراب را زخمي كرد يه پيرزن رسيد و گفت اگه چهل شب اونو، يعني سهراب را روي كول خودت بچرخوني و نذاري پاش به زمين برسه زنده مي مونه. [سرفه]
    محسن: بقيه قصه...؟
    مهدي: رستم سي و نه روز و شب سهراب را مي چرخونه. بعد يكي مي آد و مي گه شده چهل روز. رستم هم باور مي كنه . زمينش مي زاره و بعد سهراب مي ميره.
    محسن: باشه به حرف كسي گوش نمي دم. حساب روزها را داشته باش. [او را دور اتاق مي چرخاند.]
    مهدي: اگه خسته بشي؟
    محسن: سينه خيز رفتن را هنوز فراموش نكردم.
    مهدي: اگه گرسنه بشي؟
    محسن: روزه مي گيرم.
    مهدي: محسن داريم به ابوغريب نزديك مي شيم برام قصه بگو... [به سرفه مي افتد.]
    محسن: يكي بود يكي نبود. يه نصرت خاني بودكه از بدبختي روزگار، جنگ كه شروع شد، شد فرمانده يه عده آدم غريب مثل خودش. همش مي گفت ما صاحب داريم. همه صاحب خودشون را ديدن الا...
    مهدي: [سرش را بلند مي كند. صدايش عوض شده] سلام آقا. زحمت افتادي.
    محسن: [متوجه نيست] يه روز كنار سيم خاردار، نزديك ميدان مين گير مي افته.
    مهدي: بله چشم آقا، محسن خسته شده. زخميه؟! باشه. السلام يا... [مي ميرد]
    محسن: [متوجه نيست] بعد يه تنه مي زنه به ميدان مين به اين اميد كه صاحب داره... مهدي گوش ت با منه؟ گوش مي دي؟ چيزي ديدي كه ساكت شدي؟
    [در را مي زنن. با عجله مهدي را روي تخت مي گذارد. مي خندد]
    محسن: اي با معرفت. الرحيل؟ باشه... ما هم بي صاحب نيستيم! مي شنوي؟ يا داد بزنم؟ [سرفه مي كند. به سينه خود مشت مي زند و با سينه خود حرف مي زند.] تو چته؟ وقت گير آوردي؟ اين همه دارو ريختم به حلقومت كه يه امروز را ساكت باشي. مهدي باشه بقيه شناسايي را خودم انجام مي دم.
    [در را با شدت مي زنن.]
    محسن: مهدي كمين خورديم. راست گفتي. نبايد تو را از اون كانال نجات مي دادم، مهدي منم اسيرم. ببين همه بچه هاي گردان رفتن، اميدم به تو بود. ولي خوب شد كه تو رفتي، منطقه را خوب شناسايي كن [سرفه] وقتشه، مختصات را كه بدي منم ميام.
    [در را به شدت مي زنن. محسن از پنجره خارج مي شود.]
    پايان

  17. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    فصل هایی در برزخ ,, نوشته ی امید کائیدی شادگان[HR][/HR]
    نمایشنامه فصل هایی در برزخ - نمایش نامه مقاومت برداشتی آزاد از رمان فصل هایی در برزخ نوشته کرم الله سلیمانی نشرآهنگی دیگر تهران
    نویسنده: امید کائیدی شادگان
    منبع : وبلاگ شهر بیک - نمایشگران و نویسندگان شهر گچساران

    افراد بازی:
    حمید فرمانده
    مصطفی بیسیم چی
    سینا پزشک قرارگاه
    مجاهد مسئول سنگر تبلیغات
    موسی پسری خجالتی نامه رسان گردان
    پاشا دوست و پسر خاله علی
    علی خواب گرد
    نادر قراول گردان
    عبد القادر که وجود ندارد اما کاملا ملموس است. 2یا3 بسیجی دیگر
    سن روشن می شود حمید گوشه ای نشسته است صید رحیم وارد می شودو کتابی در دست دارد.
    صید رحیم:سلام آقاحمید
    حمید: سلام صید رحیم چه خبر؟
    صید رحیم : رفتی بودی عقب یکی اومد ای کتابو اورده بود گفت بدم بهت.
    حمید : ها ، مال کرمه ...کتاب اولش شعر بود ای رمانه.
    صید رحیم بیرون می رود و حمید کتاب را باز می کند و می خواند.
    حمید: مه غلیظی خوابیده بود، نگاه کرد سنگر بهداری در مه ناپیدا بود. حس کرد می تواند با دست حجمی از مه را تکان دهد.دستش را پرت کردو کشید . گفت : مصطفا نگا! سنگر بهداری ... دوباره پرت کردو کشید گفت: مصطفا نگا! خاکریز ها ... پرت کردو کشید گفت: مصطفا نگا! بچه های پدافند...پرت کرد و کشید گفت: مصطفا نگا!... پرت کرد و کشید گفت: مصطفا نگا!... نادر مانند شبحی از میان مه آمد از کنارش رد شد خواست بگوید نادر چگونه راه را پیدا کردی پیش خودش فکر کرد شاید بگوید بو کشیدم....
    خاموش می شود سن روشن می شود همه افراد هستند چه آنهایی که گذار می آیند و چه انهایی که فیکس بازی هستند یازده مرد با لباس های خاکی و لباس هایی بسیجیان در جنگ هستند رو به تماشاگران صدای یک قایق بزرگ موتوری( لندرگراف)می آید کسی با کت وشلوار بالا می اید یک سامسونت در دست دارد جلوی فرد اول به نام حمید می ایستد مصطفا پشت سر حمید ایستاده است.
    فردی که بالا آمده: (دست دراز می کند) بینش هستم از امور مالی جنگ.
    حمید : خوش اومدید ،بفرمایید.
    بینش:منطقه خیلی آرومه ، خبریه!؟
    حمید:نه!نه! فقط چن وقتی هس آتیش جنگ خوابیده.
    بینش: راس می گن اینقدر به دشمن نزدیک هستید که حرف زدن شما رو هم می شنون!؟
    حمید:اره ...راس می گن.(سکوت) نگفتین برای چه کاری اومدین.
    بینش:گفتم ، از امور مالی جنگ اومدم.
    حمید: کارتون؟
    بینش: این سامسونت تحویل شما،فقط این جا رو امضا کنید.( کاغذی به دست حمید می دهد حمید کاغذ را امضا می کند و بر می گردد به طرف مصطفا)
    حمید:این یعنی چی مصطفا؟
    مصطفا: تنخواه گردان...
    حمید بر می گردد درب سامسونت را باز می کند صدای لندر گراف که حالا دارد می رود.کاغذ هایی را از سامسونت بیرون می آورد و پخش می کند در هوا.
    مصطفا: فصل داره عوض می شه.
    حمید :آره داره عوض می شه.
    حمید از میان همه می گذرد و بیرون می رود

    خاموش می شود باز نور می آید.
    پاشا رو به جلوی صحنه ایستاده است. همه طرف دریاست و هر جایی هم می تواند خاکریز باشد.
    پاشا: یا شازاده ممد
    حمید:(دست روی شانه پاشا می گذارد) نترس پاشا نترس، اتفاقی نمی افته.
    پاشا: خدا کنه آقا حمید! فقط خدا کنه اونا هم مث ما فکر نکن والا... یادته که؟اون روز که گفتن سایه یه شبحی پشت خاکریزا معلومه، آرپی جی برداشتی رفتی ، بعد که نادر آومد گفت پشت خاکریزا تکه پاره های اسبی رو دیده.
    حمید: مصطفا علی نیومده؟
    مصطفا: نه آقا حمید
    حمید: برو به صید رحیم بگو علی رفته.
    مصطفا: بازم پری ها رو دیده.
    پاشا: من و علی روی پشت بوم خوابیده بودیم. بهت گفته بودم که پسر عموییم . تو خواب راه می رفت . از رو دیوار افتاد . صب تو بیمارستان گفت پریا اومده بودن دنبالم. پری... تا حالا دیدی؟
    خاموش روشن
    حمید وارد سنگری می شود علی خوابیده دست و پایش بسته است صید رحیم در حال خواندن قران است. بالای سر علی می رود و پتویی را روی او می کشد. علی بیدار می شود.
    علی: سلام پری! می بینی که نمی تونم باهات بیام.
    نور می رود نور می آید حمید در صحنه است کنار پایش سامسونت است آن را بر می دارد و به طرف دریا پرت می کند
    تالاپ

    نور می رود صدای خمپاره و ------ و آتش.
    -از سنگرا بیرون نیایید
    -مث اینکه براشون مهم نیست کجا رو میزنن.
    - فقط می زنن
    -پناه بگیرید ...پناه بگیرید...

    نور می آید هیچ کس نیست کسی علی را می اورد دست و پایش بسته است حمید می اید بالای سرش
    علی:( دست دراز می کند) پریا...........................
    حمید دستش را میگیرد. کسی صید رحیم را می آورد.حمید بلند می شود بالا سر او میرود چشمان اورا می بندد.
    حمید: خداحافظ رفیق لرم.
    بلند می شود تا جلوی سن می رود سامسونت آنجاست آن را بر می دارد و پرت می کند
    تالاپ
    نور می رود.

    صدای بیرون از سن:
    رد این عطر رابگیرو بیا...
    بیا تا کنار سکوت جنازه های جزغاله شده.

    نور می آید.
    حمید پشت به تماشا چی میان سنگر است کسانی از بیرون بلند می گویند.
    نادر بر گشته... نادر برگشته... نادر برکشته...
    حمید بر می گردد رو به تماشا چی ها یا درب ورودی سنگر.نادر وارد می شود.
    نادر: سلام آقا حمید.
    حمید : سلام نادر ... چه خبر؟
    نادر: خسته ، داغون، گرمازده.
    حمید : تو یا اونا...(سکوت نادر لباسش بسیار مرتب است)بازم حموم کردی؟
    نادر: اره ... چه کار کنم ، وقتی حمومای اونا می بینم هوایی می شم.
    حمید: ما هم خسته و داغون و گرمازده ایم.
    نادر : این اونا هم می دونن.
    حمید: یعنی عبد القادر؟
    نادر : برگشتن دیدمش داشت می رفت، گفت بگو شام خوبی داشتین.
    حمید پشت به او می کند نادر می رود گوشه ای می خوابد.بر می گردد.
    حمید:نادر !
    حمید بیرون می رود. تاریک. توی تاریکی.
    حمید: مصطفا.
    مصطفا : بله آقا حمید.
    حمید :ساعت دوازده شد، بگو بچه ها روی خاکریزا چند تا تیر هوایی در کنن.
    صدای دو تیر هوایی باز به آرامی صدای دو تیر دیگر. روشن چند پتو هست.نادر نیست.حمید وارد می شودو مصطفا پشت سرش.
    حمید: عجب جونوریه نادر... به نظر تو نادر الان کجاست؟
    مصطفا:نمی دونم آقا حمید...نادر به جز شما با کسی حرف نمی زنه.
    حمید: راس می گی.... حالا که نادر نیست، عبدالقادر که هس.


    تاریک.نور می آید .سنگر تبلیغات تعدادی عکس زن محجه بر دیوار آویزان است.تصویر نقاشی شده.
    مجاهد که بچه جنوب است در حال طراحی سینا هم کنارش ایستاده است.دست از طراحی می کشد و تصویر را نشانش می دهد.
    مجاهد: ای چطوره کا؟
    سینا:فقط چشاش قشنگه.
    مجاهد:(دوباره می کشد و نشان میدهد) ای چی؟
    سینا:ببین، اون این شکلی نیست.
    مجاهد: تو بگو ای چطوره!؟
    سینا : خوب فقط لباش قشنگه.
    مجاهد: ای که تو می گی باید یه فرشته باشه نه!؟.... زودتر می گفتی ، مو فرشته ها رو خوب می کشم.
    شروع به طراحی می کند.
    مجاهد:ای چشاش ... گفتی عینکی بود؟
    سینا:نه.
    مجاهد: اینم لباش .... ای چونش.. ای بینی ...گفتی رو سر ی داشت!
    سینا:نه.
    مجاهد : اینم موهاش..(به سینا می دهد. آنرا نگاه می کندو جلوی مجاهد می گذارد) بگو چطره کا؟
    سینا می خندد. و در حال بیرون رفتن است که موسی وارد می شود.
    سینا:موسی تو! تو سنگر تبلیغات!
    موسی: اومدم وت بگم نامه داری وخارج سی ت اومده.
    مجاهد: پ بگو کا ،فرشتت خارجی بود نه!؟
    سینا نامه را می گیرد بیرون می رود.
    مجاهد: تو نمی خی برات بکشم کا؟
    موسی: سی مو بکشی!؟
    مجاهد: ها ، پ خیالت با کی یم؟
    موسی : مو که کسی یه نیارم.
    مجاهد: برات می کشم برو پیداش کو... ( دستش را می گیرد و می آرو کنار خودش) بیو بشین تو چقد کم رویی.
    سرش را پایین انداخته عکس ها را دیده است. چشمانش را بسته است.
    مجاهد: چیه کا؟ چشاتو چرا بستی ، اینا همه امونتن ، مال بچه هان... ای مال آقا حمیده.. ای مال مصطفا... ای مال خدا بیامرز صید رحیمه ... حالا می خی برات بکشم یا نه؟
    موسا: و مال کی یه؟
    مجاهدک مال خودمه، تو حمله ی هوایی کشته شد، دوسش داشتم، حاضر بودم براش بمیرم...تو نمی خی کسی رو دوس داشته باشی.
    موسی: ای بخشی که ناراحتت کردم برار، مو که گفتم کسی یه نارم.
    مجاهد: حالا بذار برات بکشم تو اگه نخواستی بگو نه، ها کا! قبول...( سکوت) ها بکشم؟ ( سکوت ) رو چشام کا؛می کشم.
    شروع به کشیدن می کندو نشان می دهد.
    مجاهد:حالا چشاتو واکن.
    نشانش می دهد.
    موسی:نچ..
    باز میکشد نشان می دهد .
    موسی:نچ... خش نی...
    می کشد و می گوید: خسته شدم موسی...
    حلوی موسی می گیرد . موسی نگاه می کند.
    موسی خشه.... خشه ...خشه...
    مات و مبهوت به نقاشی نگاه می کند.

    تاریک.. روشن می شود.سینا در حال خواندن نامه اش است صدای رعد و برق آسمان می آید نامهاش را جمع می کند و بیرون می رود.
    موسی به طرف تماشا چی ها میرود مصطفی پشت سرش و مجاهد پشت سر آنها .
    مصطفی: نکو موسی ...دیوونه شدی ... نکو موسی
    مجاهد: موسی کا، به خدا نمی خواستم ایطوری شه.
    مصطفی : تو رو جون صید رحیم ... اورا می گیرد و پس می اورد.باز موسی می رود.
    تاریک روشن چند بسیجی در حال کشیدن طنابی هستن که یک لندر گراف به آن وصل است.
    صدا: باید نزارید رها شه...
    صدا: به جز اینا لندر گرافی نیست یا علی بگو و بکش.
    صدا: باید نزاریم رها شه.
    صدا:عینهو اسبیه که نمی خواد رام شه.
    صدای شیهه اسب.
    صدا: اروباش حیوون...اروم باش حیوون....
    نور می رود
    صدا در تاریکی: تو جون صید رحیم موسی...
    صدادر تاریکی:موسی کا به خدا مو نمی خواستم ایطوری شه.
    صدا در تاریکی: باید نزاریم رها شه
    صدادر تاریکی:عینهو اسبیه که نمی خواد رام شه.
    صدای شیهه اسب.
    صدا در تاریکی: اروم باش حیوون ... اروم باش حیوون...

    نور می آید
    سینا:اروم باش پسر... اروم باش پسر
    او بالای سر موسی است و مجاهد هم ایستاده است.
    سینا: اروم باش پسر ... اروم باش پسر
    مجاهد: موسی کا ، به خدامو نمی خواستم ایطوری شه.
    حمید وارد می شود.
    حمید : چی شده سینا؟
    سینا: حالش خیلی بده، تب کرده ، هذ یون می گه.
    مجاهد: موسی کا، به خدا مو نمی خواستم ایطوری شه.
    سینا: مجاهد برو بیرون.
    مجاهد نگاهش می کند.
    سینا : ها ... برو بیرون...
    حمید:بابا چکارش داری ، بنده خدا ناراحته.
    مجاهد بیرون می رود.
    سینا: آخه آقا حمید نمی زاره کارمو انجام بدم، (سکوت، مصطفا وارد می شود کاسه ابی در دست دارد.) مصطفا ، چی شد؟( کاسه را می گیرد) بده معطل کردی.
    حمید: تبش خیلی بالان؟
    سینا: اره خیلی... باید دعا کرد.
    ناگهان کسی وارد می شود.
    بسیجی: آقا حمید...آقاحمید...
    حمید : باز چی شده؟
    بسیجی : مجاهد آقا حمید حالش بد شده ، داره می ره سمت دریا.
    همه به بیرون می روند جز موسی که خوابیده است.
    تاریک روشن همه وارد می شوند به سمت دریا که سمت تماشا گران است نگاه می کنند.
    حمید:مجاهد تو رو خدا صب کن، صب کن مجاهد.
    صدای انفجار همه دراز کش می شوند و بلند می شوند که به طرفش بدوند .
    حمیدک اروم باشید بچه ها ...اروم باشید...باید احتیاط کرد... مین ها باتوفان به ساحل اومدن. نور می رود کاملا تاریک می شود.


    نور می آید.
    سینا در حال خواندن نامه اش است یک بسیجی کنار نشسته و رادیو در دست دارد.
    بسیجی: تا الان چند بار نامه رو خوندی؟
    سینا: نمی دونم.
    بسیجی:بچه ها می گن یه بیس باری خوندی.
    سینا: نه شوخی می کنن.
    بسیجی: البته چیزای دیگه ای می گن.
    سینا: چی می گن؟
    بسیجی: خارج ، دانشجوی پزشکی،راس می گن خیلی عجیبه... اونجا رو ول کردی اومدی اینجا... اونم تو این جزیره...
    سینا : من که تنها نبودم خیلی هابودن.
    بسیجی: حالا تو نامه چی نوشته که ایقد می خونیش.
    سینا: هیچی.
    بسیجی:پس بیس بار کمه ، هزار بار بخونش.
    بسیجی رادیو را روشن می کند.
    ( قطعه به فارسی- صدای موج رادیو- بریده از سخنرانی به زبان عربی- صدای موج ممتد رادیو)
    قطعه فارسی:

    ما می خواستیم از یک جایی شروع بکنیم ؛اما مانده بودیم تا اینکه آنها خود این گره کور را برای ما

    باز کردند. می خواستیم از آخر شوع بکنیم تا به اول برسیماما آنها نا خواسته به ما فهماندند که باید از

    اول شروع بکنیم تا به آخر برسیم و ما بی نهایت از آنها متشکریم.

    قطعه عربی:

    سَمِعتُ صَوتاً. قالَ اِثنین علی وَجهِ الارض مضراً. اَلاضایی الحَشرات والاالثانی انت. اخرجت ورقه

    ولینظرها. فقال لی خرقها.خرقتها. الان نحن نقول خرقتنا ها انت خرقتهما. واماکذالک لصقن الحشرات
    والثانی لصقن بنا ...

    صدای موج ممتد.
    بسیجی : ( روی رادیو می زند) اینم از شانس ما. بلند می شود بیرون می رود.
    تاریک روشن
    بسیجی رادیو در دست وارد می شود مصطفا ازطرف دیگر وارد می شود.
    مصطفا: کجا داری می ری.
    بسیجی:( رادیو را بالا میگیرد) میرم چالش کنم، آدم چیزی رو که ازش هیچی نمی فهمه باید چال کنه.
    مصطفا میرود و او می نشیند و گوشه ای در حال چال کردن رادیو.بسیجی وارد می شود.
    بسیجی دوم: خسته نباشی تو ساحل داری دنبال تخم لاک پشت می گردی،.... زیاد جمع کنی .
    بسیجی اول: ( که حالا کاملا رادیو را چال کرده) بخند...هه هه هه ... تخم لاک پشت... الان دوشبه که لاک پشتا به جزیره نیومدن.
    صدای چند تیر هوایی به گوش می رسد. تاریک می شود
    سینا فانوس به دست می اید می نشیند نامه اش را باز می کند و می خواند.
    حمید فانوس به دست: خواستم بگم برای کسی و پولی نه جنگیدیم.
    نادر فانوس به دست: دانبال عبد القادر می گردم . اینجا که می یام شام خورده رفته اونجام که میرم حموم می کنم نیست.
    مجاهد فانوس به دست: خواستم بگم تو جنگ هم می شه عاشق شد. حتی با خیال...
    سینا فانوس به دست: خیلی ها بود.
    بسیجی فانوس به دست: صدای جنگو خفه کردم ، خنده داره نه؟
    علی فانوس به دست: سلام پریا..................


    ( همه پشت سر هم میایند با تمام شدن جمله قبلی فانوس را از هم می گیرند)
    نور می رود.


    پایان
    کرم الله سلیمانی و امید کائیدی
    آذرماه هزار و سیصدو هشتادو هفت


  18. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    همسرایی مختار ,, نوشته ی دكتر محمود عزيزي(1)[HR][/HR]
    به مناسبت برگزاری سومین همایش آیین‌های عاشورایی


    قیام مختار بر همگان روشن است. به ویژه برای ما که در کودکی تماشاگران گروه تعزیه‌خوانان بوده‌ایم. در دوره‌های ما که نه چندان دور است یکی از سرگرمی‌های آموزشی، همین گروه‌های تعزیه بودند که ما را بر این می‌داشتند تا در دل وقایع تاریخ شیعه، با اسلام آشنا شویم. در این نمایش، قصد ما بازسازی تعزیه نیست. از طرف دیگر چون نمایش است پس داستان هم دارد. ولی وقتی صحبت از داستان نمایشی به میان می‌آید، خواننده بلافاصله انتظار دارد تا با تحلیل اشخاص نمایشی، تاریخ زندگی، نوع اندیشه و روابط زیستی او با دیگر اشخاص نمایشی، مناسباتی را به دست آورد که از میان آنها بتواند به گونه‌ای خوب و بد خود را تمیز دهد. ولی داستان نمایشی ما از این گونه پرداخت نمایشی پرهیز دارد. داستان همسرایی مختار همچون مشاهیر جهان و شخصیت‌های اسطوره‌ای است. خاطرة شیرین تماشاگر ایرانی نیازی به شناخت کم و کیف رسیدن شخصیت نمایشی به انتخاب ندارد. او مختار را در دل و ذهن خود پنهان دارد. شاید که در کودکی شنیده باشد و اگر هم چون این نباشد یاعشق دارد و یا عاشق خواهد شد.
    و عاشق سوال نمی‌کند، می‌پذیرد.
    مختار ما برای عاشقان از چنین نشانه‌هایی برخوردار است. تحلیل رفتاری در جای دیگری معنا می‌شود. این مختار، خود نیز عاشقی است که بدون سوال به وحدت و حصول به معبود می‌اندیشد و در این راه به خونخواهی برخاسته است.
    داستان ما از فرازهایی از مطالب ذهن و عین تاریخ قیام او شکل گرفته و مرز خیال و واقعیت صحنة نمایش او را عهده‌دار شده‌اند.
    در واقع شخصیت اصلی نمایش ما از لحظه‌ای با ما است که تصمیم گرفته تا در راهی که انتخاب کرده با عشق به جنگ پلیدی برود. در مقابل او تمام افرادی قرار گرفته‌اند که موتورهای اصلی و تاریخ‌ساز واقعة کربلا هستند.
    مختار و یارانش جملگی عاشق، و سیاست‌بازان و حکام، جملگی غدار در دو سوی این مرز قرار دارند. کشمکش‌های سلطه‌جویان و مبارزان به تعبیر ارسطویی پرداخته نشده‌اند و همان طور که اشاره شد، تاریخ شخصیت‌های نمایش کمتر از ذهن، خاطرات شیرین تماشاگر را می‌طلبد. در این نمایش، تماشاگر بیشتر شاهد لحظات جنگ است. چرا که مختار را با قیام او می‌شناسیم و لحظة قیام، پایان اندیشه است و شخصیت ما همچنان در حال شدن و عمل به نمایش گرفته می‌شود.
    اطرافیان او نیز از چنین شیوة تصویر شخصیت برخوردار هستند. در هر دو جناح یا جبهه، ما رزمندگان را داریم. نوع آرایش لشگر، جنگیدن، نمایش لحظات شروع و تفریح پس از پیروزی، مسایل و مناسبات افراد نمایش را نشان خواهد داد.
    در تعزیه نیز چنین است و شاید ویژگی متن تعزیه در مقایسه با سایر متون نمایشی نیز از همین خصوصیات توصیف موقعیت شخصیت نمایشی، قابل تمییز باشد.
    مختار «همسرایی مختار» ابر مرد قبیله است. او سرد و گرم روزگار را چشیده و در انتخاب راه مصمم است. در کنار مختار، بازوی جوانی نیز وجود دارد. این جوان همچون مختار، عاشق است. پای‌بند به قول رهرو راه عدالت. تمام نیروی خود را با دل گرمی و اعتقاد به اصول در راه رسیدن به مقصد به همراه مختار صرف می‌کند و در این راه تا پایان عهد، به قول همکاری خود با او پای‌بند می‌ماند.
    در مقابل آنان، حکومت سیری‌ناپذیر از قدرت قرار دارد. به تحلیل این قدرت نیاز نیست. همچون هر قدرت دیگر ترس دارد چرا که خطا کرده است و چون می‌ترسد دندان‌های تیز خود را حتا در خواب بیرون نگه می‌دارد تا شاید ترسی تا شاید فرجی.
    دو جبهه با این دو دست از انگیزة متقابل در سرنگونی بر می‌خیزند. و چون واقعه تاریخی است تماشاگر از قبل می‌داند که کدام عَلم پیروزی را بر دوش خواهند کشید. آنچه از تکرار این تاریخ، انگیزة این نمایش را مشخص می‌کند نه تکرار تاریخ بلکه زندگی دوبارة آن حس است، آن لحظه‌ها و تجدید بیعت با اصل، با جوهر، با آنچه سرنوشت یک اعتقاد را برای تاریخ رقم می‌زند و ثبت تاریخی می‌کند. این حس و انتخاب، انگیزة اصلی نمایش است و این حس دور از منطق امروزین، جولانگاهی را نمی‌تواند در پرسة عقل پیدا کند و ربط تاریخی حس به روز شاید آن مورد طلب این نمایش برای تماشاگر باشد با امید بر ایجاد این آن در او.
    توضیح در شکل کار نیز شاید بتواند نوع ارتباط ما را با خوانندگان و سپس تماشاگران تسهیل بخشد.
    اصولاً در اشکال مختلف همسرایی یا بر روی قطعه‌ای از موسیقی قسمتی را می‌نویسند و سپس این متن در دل خود از طریق اشخاص نمایش به مناسبات قابل رویت بر روی صحنه تبدیل می‌شوند یا بر روی متنی از قبل آماده، موسیقی می‌نویسند و تقسیم‌بندی‌های مورد طلب این شکل از کار نمایش را مشخص می‌نمایند.
    در این کار تا اندازه‌ای از شکل دوم پیروی شده است. متن آغازین مهیا گردیده و موسیقی بر حسب نیازهای صحنه نوشته شده است.

    صحنة یک
    ]اورتور: در انتهای صحنه بر روی صحنة گردان، در مقابل تماشاگران گروه پروازجنوبی و در پشت و طرفین، زنجیر زنی و سینه‌زنی را داریم. در بالاترین ارتفاع صحنه، زنی که فقط چشم‌هایش پیدا است نظاره‌گر وقایع است. جملگی در این صحنه از زمانی مقابل تماشاگران ظاهر می‌شوند که مسلم عروج کرده است. در انتهای زمان این صحنه و همزمان با عروج مسلم، گروه کر از طرفین، صحنة فضای نمایش را اشغال می‌کند.[
    نجوای گروه کر: زخمه بزن به زخم من
    که تک سوار مرده است
    زخمه بزن به پیکرم
    دگر بهار مرده است
    بگذرم از سر این خون
    می‌شنوم نوای خون
    ضجه و وای وای خون
    که آن نگار مرده است
    بگو به آن تشنگان
    فاقلة شکستگان
    به آن گروه خستگان
    آینه‌دار مرده است
    بگو به تک‌سوار عشق،
    غربتی دیار عشق
    زخمه بزن به تار عشق
    عاشق یار مرده است
    ]همچنان که گروه کر به سوی انتهای صحنه کشیده می‌شود، نور تغییر می‌کند و با به عمق صحنه کشیده شدن گروه کر، مختار دیده می‌شود که در جایی از صحنه نشسته است. نور بر روی مختار تقویت می‌شود. موسیقی متن، حرکات صحنه را دنبال می‌کند. مرز بین نور مختار و نور کم صحنه نامحسوس است. این صحنه باید به گونه‌ای باشد که رویای مختار جلوه کند.[
    مختار: ]در حالت خواب و بیداری[ حالت غریبی است. در مقابل چشمانم تصویری پرغوغاست. چیزی مشخص دیده نمی‌شود. احساس غریبی تمام وجودم را احاطه کرده است. گویی همچون درد غریب از ورای منزلگاه غریبان تنوره می‌کشد و اندامم را می‌سوزاند. بر سرمسلم چه آمده است؟ کوفه چگونه است؟ از سرانجام بیعت کوفیان می‌ترسم. ابن‌زیاد ---------- باز است، مسلم عاشق.
    مرد عرب: ]می‌ایستد تا مختار متوجه حضور او گردد.[ سرورم، خبر بد از کوفه دارم.
    مختار: بگو چه شده است؟
    مردعرب: هانی و مسلم ... آنها را ... ]مختار در خود می‌پیچد. گویی شیون می‌کند. صدای او شنیده نمی‌شود. گروه کر، رفته رفته از اطراف و عمق صحنه وارد می‌شوند. به سان مردمان شهر که با شنیدن شیون مختار به منزلگاه او آمده‌اند تا جویای حالش شوند. مختار، شعری را می‌خواند. گروه کر با نجوایی همین شعر را می‌خواند.[
    مختار: صدای چاوشان مرده آید
    به گوش آوازه وصل تو آید
    رفیقون می‌روند نوبت به نوبت
    وای آن روزی که نوبت بر تو آید
    ]گروه کر، همین شعر را می‌خواند.[
    مختار: یاران من همسو شوید. ] حرکت عمومی افراد بر روی صحنه. ارکستر این حرکت را هدایت و همراهی می‌کند. موسیقی در تاریکی ادامه دارد. صدای همهمه و شلوغی گروه کر به همراه موسیقی شنیده می‌شود.[

    صحنة 2
    ]فضای صحنه خالی است. از انتها، سواری دیده می‌شود. بعد از زمانی مردمانی از دور، رفته رفته پدیدار می‌شوند. ارکستر صحنه را همراهی می‌کند. گروه کر، صدای اسبان و لشگریان را تقویت می‌کند. صحنه شلوغ می‌شود.[

    صحنة 3
    ]در گوشه‌ای از صحنه با چند نشانه، در بارگاه ابن‌زیاد مجلسی آراسته‌اند. ابن‌زیاد مشغول می‌گساری و نوازندگان مشغول نواختن موسیقی مجلسی هستند. کسی می‌آید و خبری می‌دهد. مجلس به دستور ابن‌زیاد شادی خود را از دست می‌دهد.[
    ابن‌زیاد: دوستان! هم‌اکنون خبر رسیده است که مختار با لشگریان خود به طرف کوفه عازم است. تدبیر بر این است تا از دروازه‌ها خوب نگهداری شود. این دستور را به دروازه‌بان برسانید. ]شخصی خارج می‌شود. صحنه، رفته رفته تاریک می‌شود.[

    صحنة 4
    ]در سمت چپ بازیگر بر روی صحنه، در دروازه‌ای پدیدار می‌شود. در انتهای صحنه، سوار صحنة قبل و یارانش دیده می‌شوند. صدای گروه کر و موسیقی همچون صحنة قبل حضور دارد. ما همچنان سوار و گروه لشگریان او را در عمق صحنه داریم. در سمت چپ بازیگر، دورازه‌بان و یارانش را مشاهده می‌کنیم.[
    دروازه‌بان: هنگامة خطر است، دروازه‌ها را ببندید. مختار قصد حمله به کوفه را دارد. ]رجزخوانی سربازان فضا را پر می‌کند. هنگام اجرای دستورات ابن‌زیاد، موسیقی شنیده می‌شود. این حجم از صداها و موسیقی به طور زیرمجموعه عمل می‌کنند.[
    کر: ]رجزخوانی سربازان[ مختار! دروازه‌های کوفه دژ استوار ماست. درهای این مدینه بر روی تو بسته باد! پیوند دست‌های شمایان گسسته باد! ]در لحظه‌های آخر ورود مختار به شهر کوفه، موسیقی و گروه کر زمزمة آغاز صحنه را به طور مشخص‌تر تقویت می‌کنند.[
    گروه کر: آنک
    غبار لشگر مختار
    مردان و اسب‌ها،
    آواز خون و خاک
    ما را چه واهمه،
    ما را چه بیم و باک؟
    مختار!
    دروازه‌های کوفه پناه هجوم توست!
    اینک صدای هلهلة تیر و تیغ تیز
    در انتظار لحظة مرگ قدوم توست! ]مختار به در دروازه‌می‌رسد.[
    دروازه‌بان: ایست. با این عجله به کجا می‌روی؟ به دیدن ابن‌زیاد آمده‌ای یا قصد دیگری داری؟ اگر چنین است، یارانت را رها کن و خود به تنهایی وارد شهر شو. ]مختار او را پس می‌زند و می‌خواهد وارد شهر شود. جنگ میان آنها در می‌گیرد. دروازه‌بان کشته می‌شود. مختار و یاران او وارد شهر می‌شوند.[

    صحنة 5
    ]داخل شهر. موسیقی، زمان ورود افراد مختار به شهر را پر می‌کند و همچون فیلم عمل می‌شود. نور صحنه از سمت راست بازیگر کم می‌شود. این نور از میان می‌رود و ما دروازه‌‌ای را در راست بازیگرداریم و مختار را که وارد شهر می‌شود.[
    کر: ای مرد سرنوشت
    پوشیده‌ای زره، زِرَهِ انتقام دوست
    همپالگی عشق
    نوشیده جام دوست
    آنجا که می‌روی
    هنگامة حضور ددان سیه‌دل است
    زندان و بندغل
    زنجیر و زجر و زخم
    آنجا حکایت جدل حق و باطل است.
    مختار: یاران من اوضاع کوفه دگرگون شده است از شما می‌خواهم تا به قبایل خود باز گردید. تا در فرصت مناسب شما را خبر کنم.

    صحنة 6
    ]دربار ابن‌زیاد. مختار وارد می‌شود. ابن‌زیاد در صدر مجلس نشسته است. مختار بدون اجازة ابن‌زیاد می‌نشیند. ابن‌زیاد از این جسارت ناخشنود شده، قلمدان را به سوی مختار پرتاب می‌کند. مختار بر روی چهره، زخمی بر می‌دارد. مختار بر روی ابن‌زیاد شمشیر می‌کشد. ابن‌زیاد ترسیده، از همراهان و غلامان مدد می‌جوید. غلامان ابن‌زیاد، مختار را در بر می‌گیرند و او را به بند می‌کشند. ابن‌زیاد، سرمست از این پیروزی، دستور می‌دهد تا مجلس می‌گساری برپا شود. چنان مست می‌شود که در همان مکان به خواب فرو می‌رود. اطرافیان با دیدن حال او، مجلس را در سکوت ترک می‌کنند. ابن‌زیاد خواب می‌بیند.[
    کر: ]کابوس ابن‌زیاد[
    برخیز بدسگال!
    بیدارشو پلید!
    گیرم که روزها ز حقیقت گریختی
    دستان کردگار
    در خواب نیم شب که رهایت نمی‌کند!
    کابوس توهمین
    در خواب‌های ظلمت ظلمانی پریش
    بانگی جز اهرمن که صدایت نمی‌کند!
    ]ابن‌زیاد هراسناک از خواب بر می‌خیزد. دستور می‌دهد تا زندانبان مختار را به حضور آورد. مختار را می‌آورند.[
    ابن‌زیاد: هنوز شب به پایان نرسیده، ولی گویا چنان سرمست و از خود بی‌خود شدم که مجلس بزم به خاطر ما متوقف گردید. دستور می‌دهم به خاطر حضورت، بزم ما شکوهمندتر از هر زمان گردد. ]ابن‌زیاد دستور می‌دهد و نوازندگان و سران وارد می‌شوند. مختار با دیدن این حال و احوال زیاد خشنود به نظر نمی‌رسد. ابن‌زیاد سعی دارد تا دوستی مختار را به دست آورد.[
    ابن‌زیاد: مختار عزیز، از اینکه ناگهان خشم بر من غالب گشت و با تو به تندی رفتار کردم، پوزش می‌خواهم. در مجالس خصوصی، عمل تو می‌توانست طبیعی به نظر برسد. ولی رفتار تو در مقابل دیگران اقتدار ما رابه خطر می‌انداخت. مصلحت ایجاب نمود تا بر تو خشم گیرم. اینک حال را دریابیم. زمانه بر تو خوش باد. ما منتظر شنیدن اخبار مسرت بخشی هستیم. خوشحال خواهیم گشت، چنانچه تو نیز در این شادی با ما همراه باشی. ]غلامی وارد می‌شود و خبر شهادت امام و یارانش را به ابن‌زیاد می‌دهد.[
    ابن‌زیاد: دوستان قوت دل زیاد کنید و بزم را شاهانه‌تر نمایید. قایلة کربلا به پایان رسید و ما از شر حسین ابن علی و یارانش خلاص شدیم. مختار! چه شبی در کنار مایی، با شادی ما شاد باش.
    مختار: این شادی از آن من نیست. مرا با دشمنان آل علی رابطه‌ای نیست.
    ابن‌زیاد: تو را وادار خواهم کرد تا در این بزم دل‌انگیز حضور یابی.
    او را غل و زنجیر کنید. می‌خواهم چنان بزمی برپا شود که تا فرسنگ‌ها به گوش اطرافیان برسد. ]ابن‌زیاد اشاره می‌کند تا سر امام را بیاورند.[ آیا این سر را می‌شناسی؟ ]مختار فریادی از دل می‌کشد، می‌خروشد. کت بسته، غلامان را از اطراف خود دور می‌کند و به طرف ابن‌زیاد حمله‌ور می‌شود. او را می‌گیرند. نوایی سوزناک می‌خواند. نوازندگان رفته رفته به سکوت دعوت می‌شوند. گروه کر، صدای مختار را همراهی می‌کند. ارکستر از نوای بزم به نوای غم‌انگیز کشیده می‌شود. [
    مختار: آن حالت غریب
    تصویر پرغوغا
    آن درد غریب
    اندامم می‌سوزد. ]گروه کر تکرار می‌کند.[
    ابن زیاد: صدای این خبیث را ببرید و او را به زندان باز گردانید. نوازندگان بنوازید. ]ابن‌زیاد سعی دارد تا مجلس را از این حال خارج کرده، مجدداً شادی را به مجلس بازگرداند.[

    صحنة 7
    ]در انتهای ابدیت، نوایی که نشانه‌ای از دستگاه افشار دارد به گوش می‌رسد. مفهوم و مضمون شعر، غم و اندوه واقعة کربلا را به گوش می‌رساند.[
    آواز سقا: آب اندام بلند عشق ماست
    آب در دام کمند عشق ماست
    آب سرباز اسیر دجله است
    آب داماد بدون حجله است
    آب سودای لبان تشنه بود
    پاسخ این تشنگی‌ها دشنه بود
    آب، سوغات حسین و اکبر است
    آب، کابین گل پیغمبر است
    آب تنها شهر و اقیانوس نیست
    آب، جر با عاشقان مانوس نیست
    ]از دل تاریکی افرادی ظاهر می‌شوند. سقا به لب تشنگان آب می‌دهد. کثیر معلم وارد می‌شود. از سقا آب می‌گیرد و می‌نوشد. پسر سنان که به صدای آوازین سقا گوش می‌داد، متوجه گفتار و کردار کثیر پس از نوشیدن آب می‌شود. به سرعت به دارالعماره رفته و واقعه را برای پدر خود باز می‌گوید. دستور صادر می‌شود تا کثیر معلم را دستگیر کرده و به دارالعماره بیاورند. ما فقط شاهد رفتن پسر سنان و بازگشت او با سربازان خواهیم بود. کثیر معلم دستگیر می‌شود.[

    صحنة 8
    ]دارالعمارة ابن زیاد. گوشه‌ای از صحنه همچون مجالس بزم ابن‌زیاد.[
    ابن‌زیاد: ای کثیر شنیده‌ام که آب سرزمین ما را می‌نوشی و لعنتش را به خداوندگار آن می‌فرستی؟
    کثیر معلم: پسر سنان دروغ گفته است.
    ابن‌زیاد: تا روشن شدن حقیقت او را به زندان ببرید.

    صحنة 9
    ]زندان[
    مختار: برتو چه گذشته است؟
    کثیر: شب هنگام آواز می‌خواندم. دلم هوای حسین کرده بود. فراموشم شد که در کجایم، از درون، چیزی مرا به خود خواند، پاسخش گفتم، همین. من نبودم که می‌خواندم، او در من می‌خواند. مرا، نه، زمزمه‌ای بود. جوششی غریب بود، هر چه بود، من نبود. حالی بود عجیب، در میان هشیاری و بیداری. من بیدار بودم، می‌دانم که بودم و می‌دانستم که چه می‌خوانم ... در این هنگام افراد ابن‌زیاد بر من فرود آمدند و مرا به زندان کردند.
    مختار: در ورای نوای تو عشق به علی و آل علی خوش می‌درخشد. باید تدبیری اندیشید.
    کثیر: من خواهری دارم که شوهرش از دوستان ابن‌زیاد است.
    مختار: نامه‌ای بنویس تا وساطت کند. حال که از محبان آل علی هستی از تو خواهشی دارم.
    کثیر: از جان و دل عمل خواهم نمود.
    مختار: چنانچه از زندان رها گشتی نامة مرا به خواهرم برسان.

    صحنة 10
    ]گروه کر در صحنه است. جمله‌ها نیمی آوازین و نیمی به صورت دیالوگ گفته می‌شود.[
    راوی: سال‌ها گذشت. گویند که مختار مدت هفت سال در بند ماند. آنگاه با وساطت عبدالله عمر آزاد شد. به نزد عبدالله بن زبیر رفت. در این زمان ابن زبیر مردمان را دعوت به خونخواهی امام حسین (ع) می‌کرد. پس از مرگ یزید، ابن زبیر ---------- باز تغییر عقیده داد. حاکم کوفه عبدالله مطیع بود، مختار به سوی کوفه بازگشت و مردمان با او بیعت کردند.

    صحنة 11
    ]مختار تنها است و کثیر معلم بر او وارد می‌شود. مختار آوازی می‌خواند که برگرفته از دستگاه بیات ترک است و مضمون آن تنهایی است. کثیر معلم وارد می‌شود و به نوای سوزناک مختار گوش می‌دهد. افراد رفته رفته بر جایگاه مختار وارد می‌شوند. مجلس عزاداری و سپس بیعت گرفتن. مردمان می‌روند. مختار و کثیر معلم تنها می‌مانند.[
    مختار: از شما می‌خواهم تا به نزد ابراهیم مالک اشتر بروید و از او بیعت بگیرید.
    کثیر معلم: هم اکنون به نزد او خواهم رفت.

    صحنة 12
    ]دارالعمارة ابن‌زیاد. ابن‌زیاد مجلسی برپا کرده است. ساز و آواز برقر ار است. پیش از رویت این مکان، موسیقی به گوش می‌رسد. مردی از سمتی وارد صحنه می‌شود. پرده‌ای به کنار می‌رود و ما شاهد مجلس ابن‌زیاد خواهیم بود. مرد قاصد در گوش ابن‌زیاد چیزی می‌گوید. ابن‌زیاد دستور می‌دهد تا موسیقی قطع شود و حاضران جایگاه را ترک کنند. به چند نفر اشاره می‌کند که بمانند.[
    ابن‌زیاد: ما فکر کردیم که با ختم قایلة کربلا فتنة حسینی به پایان رسیده است. اما گویی هواداران حسین دست بردار نیستند. خبردار شدیم که ابراهیم مالک نیز با مختار بیعت نموده است.
    ابن سعد: ایاز شب‌گرد، رییس نظامیان را فرستاده‌اند تا از ورود ابراهیم جلوگیری کند.
    خولی: بیعت ابراهیم با مختار را نباید سرسری گرفت.
    ابن سعد: باید خبردار شد که آیا ابراهیم به کوفه رسیده است یا نه.
    ابن زیاد: فکر خوبی است. باید جملگی هشیار عمل نماییم تا این قایله نیز ختم شود.

    صحنة 13
    ]بیابان. صحنه همچون ورود مختار است. سواری از دور دیده می‌شود و سپس لشگریان به طرف دروازه می‌روند. از سمت راست بازیگر شروع می‌شود و به سمت چپ بازیگر که کنار دروازه قرار گرفته است. افراد بعد از ابراهیم وارد شهر می‌شوند. هنوز از سمت چپ بازیگر، افراد، کاملاً وارد دروازه نشده‌اند که از سمت راست بازیگر. بر روی صحنه، ابراهیم وارد شهر شده است و افراد در پی او وارد می‌شوند. ایاز شب‌گرد تمام شهر را در اختیار دارد. چهار راه‌ها و بازار یا شمع با مشعل روشن هستند و افراد ایاز مشغول شب‌گردی. در کور سوی روشنایی، ایاز با ابراهیم مواجه می‌شود.[
    ایاز: ایست، کیستی؟ از کجا می‌آیی، به کجا می‌روی؟ معلوم می‌شود که به قوانین شهر وارد نیستی و گرنه در این وقت شب قصد سفر نمی‌کردی. مگر نمی‌دانی که آمد و شد در شهر به هنگام شب ممنوع اعلام شده است؟
    ایراهیم: به دیدن مختار می‌روم. از سر راهم دور شور.
    ایاز: سرور و امیر من، ابن مطیع، دستور داده است تا کسی در این وقت شب در شهر آمد و شد نکند.
    ابراهیم: من نمی‌دانم که مختار همزمان باید در چند جبهه بجنگد! از یک سو با ابن زیاد، از سویی دیگر با ابن زبیر.
    ایاز: خداوندا چه می‌شنوم! خوشا به سعادت من. در آسمان‌ها به دنبالت می‌گشتم و حالا در مـقابلم می‌بیـنمت. او را بـگیرید. ]افراد به طرف ابراهیم و یاران او حمله‌ور می‌شوند. جنگ در می‌گیرد. ایاز شبگرد کشته می‌شود و افراد او پراکنده می‌شوند. ابراهیم مالک به سوی خانة مختار می‌رود. مختار در گوشة دیگر صحنه ظاهر می‌شود. گویی در مقابل در منزل خود منتظر است. ابراهیم را می‌بیند و هر دو یار، یکدیگر را در آغوش می‌کشند.[
    مختار: خوش آمدی ابراهیم. خبر رسیدن تو را شنیدیم. دیر کردی!
    ابراهیم: گروهی راه را بر من بستند. ایاز سرکردة آنان بود که به هلاکت رسید.
    مختار: دلم را شاد کردی. ما یاران زیادی در کوفه داریم. چنانچه موافق باشی مقدمات قیام را مهیا نماییم.
    ابراهیم: آن طور خواهم نمود که دستور دهی.
    مختار: قرار ما آدینه شب. به تمام یاران خواهیم گفت که آغاز قیام، برپا کردن آتش بربام خانه است.
    ابراهیم: پس نشان ما، آتش برفراز بام منزل شما.
    مختار: می‌دانم که خسته‌اید. در محلی که برای شما در نظر گرفته شده، استراحت کنید تا لحظة قیام فرا رسد. باشد تا انتقام خون پاک حسین ابن علی را از این نابکاران بازستانیم.
    ابراهیم: خدانگه‌دار.

    صحنة 14
    ابن‌زیاد: ]بارگاه ابن زیاد[ متوجه هستید که حضور دو شیر مرد در یک جبهه برابر مرگ و نیستی ماست. باید چاره‌ای اندیشید. مهم این است که بتوانیم از این هنگامه به سود خود بهره گیریم. قایلة کربلا بلایی بود که نازل گشت. از یک سو سلیمان ابن خزایی، از سوی دیگر مختار، در طرف دیگر، ابن‌زبیر و ما نمی‌توانیم از این فرصت مناسب به سود خود بهره نگیریم.
    با قیام مختار، کوفة ابن زبیر در خطر است. برای ما این بهانة خوبی خواهد شد و در اینجا ما حکمرانی می‌کنیم. اما باید دانست که مختار در این مرحله از قیام خود، ما را نشانه گرفته است.
    ابن سعد: به نظر می‌رسد که بهترین راه، ترک این مکان باشد، تا در فرصت مناسبت باز گردیم و مختار و مختاریون را از میان برداریم.
    خولی: بهترین چاره این است تا جملگی به همراه لشگر، برمختار بشوریم و آنان را از میان برداریم.
    شمر: چنانچه ما خود در پیشاپیش لشگر پای در رکاب بگذاریم، لشگریان بیم از دل می‌رانند و ما همچنان نیروی حاکم خواهیم بود.
    ابن‌زیاد: باید میان ابن زبیر و مختار، جنگی بیافکنیم تا ما را از یاد ببرند. جاسوسانی را روانه کن تا ابن زبیر از از نیت مختار، آن طور که ما می‌خواهیم آگاه سازند.
    شمر: در این صورت بهتر است برویم و در جای دیگر سنگر بگیریم.
    ابن زیاد: کجا؟
    شمر: بیشة همیشه بهار.
  19. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    همسرایی مختار ,, نوشته ی دكتر محمود عزيزي (2)[HR][/HR]
    صحنة 15
    ]شهر در غوغای سر و صدای طبل و دهل و رفت و آمد لشگریان است. مختار در گوشه‌ای با یارانش ایستاده است. مختار دستور می‌دهد تا آتش بربام روشن کنند. ابراهیم با دیدن شعلة آتش بر بام خانة مختار همین کار را انجام می‌دهد. شهر به گونة شهری در آتش و صدا درآمده است. این غوغا مختار را به این فکر برده است که گویا حمله شروع شده است. نشانة قیام توسط مختار داده شده است. ولی کسی به کوچه و بازار نمی‌آید.[
    مختار: کسی به نشانه پاسخ نمی‌دهد ...
    ابراهیم: قرار بود مختار روز دیگر آتش روشن کند.
    گروه کر: درست است. هنگام قرار، شب دیگراست. مردمان بر این باورند که حیله‌ای در کار است. اما ضرورت چیز دیگر است. ]ابراهیم به طرف دیگر صحنه‌نگاه می‌کند. مختار علامت می‌دهد. هر دو گروه یک جبهه می‌شوند. در گروه مختار و ابراهیم هر یک از سمتی وارد میدان کارزار می‌شوند. مجدداً صدای غوغا و شلوغی و هیاهوی شهر، صحنه را فرا می‌گیرد. ابراهیم و مختار بر قلب سپاه دشمن حمله می‌کنند. تعدادی از سران لشگر کشته می‌شوند. ابن مطیع فرار می‌کند. کشته شدگان بر صحنه باقی می‌مانند. مردمان به جستجوی مردگان خود، صحنه را پر می‌کنند. مختار و ابراهیم وارد دارالعمارة شهر کوفه می‌شوند.[

    صحنة 16
    ]تک خوانی زن خولی، برگرفته از دشتی که با صدایی موزون، شیون می‌کند.[
    ابراهیم: ]به زن خولی می‌رسد و بانوایی برگرفته از دشتی.[
    ای زن محزونة بی اقربا
    از چه داری نالة شور و نوا
    بازگو این آه و افغانت زچیست؟
    زن خولی: ای جوان بردار دست از دامنم
    کاش بیرون می‌شدی جان از تنم
    گیر دستم ای جوان بهر خدا
    نزد مختارم ببر ای بی‌وفا
    ابراهیم: می‌روم اکنون سوی مختار من
    می‌دهم از حال تو اخبار من
    زن خولی: از زبانم بگو به آن سرور
    داغ‌دیده زن پریشانی
    عرض دارد ولی به پنهانی
    ابراهیم: امیر! فتاده است بانویی بر در
    زند دو دست تاسف زجور چرخ به سر
    مختار: گمان من که به او ظلم بی‌حساب شده
    بگو به نزد من آید
    ببینم آن مضطر چه می‌دهد به من
    از ماجرای خویش خبر
    ابراهیم: روانه باش به نزد امیر ای مضطر
    شود ز حال تو اندر حضور مستحضر
    زن خولی: اسلام ای پایة قدر تو برتر از شهان
    گر اجازه می‌دهی دردم را بسازم من عیان
    ظلم بی‌پایان به من گردیده است از ناکسان
    از ره مهر و وفا فریاد بر دردم رسان
    مختار: دفع ظلمت می‌شوم ای زن به دوران غم مخور
    کار مشکل را نمایم بر تو آسان غم مخور
    زن خولی: منم فدایی یاران آل پیغمبر
    اسیر به دست خولی کافر
    به غیر من زن دیگر بود به خانة او
    که هم شقاوت کفر است، هم بهانة او
    رسیده است به من ظلم از دو بی‌ایمان
    مختار: ای زن نیکو، چه باشد شور و شر
    شرح احوالت بیان کن سر به سر
    زن خولی: رفته بودم روزی از خانه برون
    غافل از تاثیر چرخ واژگون
    دیدم آن زن می‌کند بر من نگاه
    گفتم ای زن قصه را واضح‌نما
    گفت ای زن هم‌رهم با من بیا
    رفتم القصه به همراهش به در
    برد تا در مطبخم آن بد سیر
    سوی مطبخ چون قدم بگذاشتم
    دست از جان، جان از دست برداشتم
    رأس پرخون حسین شاه جهان
    بود واویلا به خاکستر نهان
    من به چشم خویش دیدم در تنور
    کاش گشتی دیده‌هایم هر دو کور
    آمدم زین راز آگاهت کنم
    بر فلک من خرمن آهت کنم
    مختار: وای، وای از داغ شاه کربلا
    سوخت جان من از این شور و نوا
    کاش من نشنیدمی این داستان
    خون فشانم جای اشک از دیدگان
    زن خولی: تو مکمل بر سرت تاج کیان
    رأس آقایت، به خاکستر نهان
    صبر تا کی ای دلاور؟ دست گیر
    انتقام خون مظلومان بگیر
    ]موسیقی کر زیر آوازهای مختار و زن خولی. شیون جمع با گروه کر شنیده می‌شود. مختار با فریاد ابراهیم را صدا می‌زند. این فریاد جمع را به سکوت دعوت می‌کند. ابراهیم وارد می‌شود.[
    مختار: ابراهیم! من خولی را دست بسته می‌خواهم. ]صحنه، تاریک می‌شود.[

    صحنة 17
    ]خانة خولی[
    زن کوچک خولی: چند روز از کوفه خارج شو، شاید این فتنه بخوابد.
    خولی: چگونه می‌توانم از شهر خارج شوم در حالی که مختار بر تمام دروازه‌ها مامور گذاشته است.
    زن کوچک خولی: نترس. ]در خانه به صدا در می‌آید. هر دو ترسیده‌اند. خولی در مکانی مخفی می‌شود.زن کوچک خولی در را باز می‌کند. ابراهیم واردمی‌شود.[
    ابراهیم: خولی کجاست؟
    زن کوچک خولی: نمی‌دانم.
    ابراهیم: راست بگو. ]موسیقی متن. بعد از لحظاتی که می‌گذرد، زن خولی‌ ترسیده و مخفی‌گاه خولی را نشان می‌دهد. ابراهیم و یارانش او را دستگیر می‌کنند.[

    صحنة 18
    ]اقامتگاه مختار. خولی را نزد مختار می‌آورند.[
    مختار: میل ندارم با او سخنی بگویم، اما دوست ندارم راحت بمیرد. ]یاران ابراهیم خولی را خارج می‌کنند.[ تعداد قاتلین واقعه روز به روز کم می‌شوند و این به همت و یاری شما امکان‌پذیر شد. حالا از شما می‌خواهم تا به گونه‌ای عمل کنید که کسی از دشمنان آل علی (ع) نتواند از چنگال ما به در شود. دستور دهید تا ماموران در رفت و آمد شهر دقت کنند.
    ابراهیم: امیدوارم تا جملگی آنان را بتوانیم به یاری پروردگار از میان برداریم.
    مختار: ابراهیم، دیگر کسی نمانده جز شمر و ابن زیاد پس از کشتن شمر، که تمام فساد از جانب اوست.

    صحنة 19
    ]موسیقی. کوچه و بازار یا میدان شهر، با وسایل و نشانه‌های این مکان شکل می‌گیرد. مردی با لباس مندرس، حرکات و رفتاری نامتعارف دارد. از سویی به سویی می‌رود. با خود حرف می‌زند. می‌ایستد و به چیزی خیره می‌ماند. احساس می‌شود مردی است که تردید او را رها نمی‌کند. یاران ابراهیم سر می‌رسند. متوجه آن مرد می‌شوند. راه باز می‌کنند تا ابراهیم نزدیک شود.[
    ابراهیم: کمکی از ما بر می‌آید؟
    ابوخلیق: رفتار پرندگان با موریانه‌ها تغییر کرده است. آفتاب در کنار ستارگان، درخشش خود را از دست داده است. فردا چگونه روزی خواهد بود؟
    ابراهیم: این لباس با این گفتار و رفتار، بیگانه‌ای را جلوه‌گر می‌سازد. چگونه است که در این هنگام شب و در این مکان الهام بر تو روی آورده و شاعری می‌کنی؟
    ابوخلیق: من در روز به وعده‌ها می‌اندیشم و در شب به اندوه. گمان من براین است که هر دو در منزلگاه تردید در صدر مجلسند.
    ابراهیم: تردید تو از چیست؟
    ابوخلیق: عقل، عین تردید است و من تردیدم از خود تردید است.
    ابراهیم: تردید تو را به یقین تبدیل می‌کنم. تو تردید داری که ابوخلیق هستی یا نیستی؟ و من تردید ندارم که تو خود او نباشی.
    ابوخلیق: ابوخلیق کیست؟ چگونه است؟ و مرا با او کاری نیست و عین تردید همین است که تو می‌گویی.
    ابراهیم: یعنی عقل.
    ابوخلیق: نه.
    ابراهیم: او را نزد مختار ببرید.

    صحنة 20
    ]از جایی که حرکت می‌کنند به سویی از صحنه می‌روند و همان سو مکان حضور مختار خواهد بود. همچون صحنه‌های قبل.[
    ابراهیم: پروردگار با من یار بود که او را در این لباس و به سان دیوانگان یافتم.
    مختار: زبان گویای ابوخلیق نمی‌خواهد تا مجلس ما را با واژگان وزین خود طراواتی تازه بخشد؟
    ابوخلیق: من بر این پندارم که گویی کسی با این نام در ذهن شما منزل کرده باشد و بر من این موضوع مطرح می‌شود که گویی یکی از ما در تردید به سر می‌برد و یکی دیگر در مرز دیوانگی.
    ابراهیم: دیوانگی را به تو نشان خواهم داد. او را به فلک کشید تا معلوم گردد چه کسی دیوانه و چه کسی در تردید به سر می‌برد؟ برای روشن شدن مطلب باید بگویم که من روش دیوانگان را می‌پسندم تا با تردید از اعتقاد فاصله نگیرم.
    ابوخلیق: من به سان ماهی‌ای هستم که از آب بیرون افتاده باشد. تو بر گناهم ببخش. مرا ببخش تا خدای تعالی در فردای قیامت بر تو ببخشد. دیگر آنکه تو با من آن کن که از کرم تو بر می‌آید و نه آن کن که سزاوارم. اگر گناهکاران نبودی، کرم کریمان معلوم نمی‌شد.
    مختار: در دنیا چیزی بدتر از ذلت نیست. او را از اینجا ببرید. ترتیبی دهید تا آسوده زندگی کند. ]مختار و ابراهیم تنهاهستند.[

    صحنة 21
    ابن‌زیاد: ]ابن زیاد و شمر، نزد شمعون مخفی شده‌اند.[ هرگز گمان نمی‌کردم که در این مکان کثیف و نزد چنین شخصی پناهنده شوم. ما کاملاً در حال از دست دادن اقتدار خود هستیم. هنوز نفهمیدم که این موج توفنده از کجا شکل گرفت! تو فکر می‌کنی چنانچه واقعة کربلا رخ نمی‌داد عظمت و شوکت ما به چنین بلایا و مصایبی مبتلا می‌شد؟ اندیشیده‌ام، باید نامه‌ای نوشت و به شام فرستاد. شاید از این طریق بتوانیم مقابله کنیم. فوراً کسی را خبر کن تا دست‌خط را به شام ببرد و از آنجا طلب کمک کنیم.
    شمر: باید شمعون را به این ماموریت فرستاد. شمعون؟
    شمعون: بله سرورم.
    شمر: این نامه را بی‌هیچ درنگی به شام ببر و جواب آن را زود بیاور.
    شمعون: اطاعت، سروران من. ولی برای رساندن نامه نیاز به خرج راه دارم.
    موسیقی متن: بردن نامه تا شام نزد مصعب کار ساده‌ای نیست. به علاوه مگر می‌شود که انسان کاری کند و در برابر آن کار، دستمزد دریافت نکند؟
    شمر: من تو را بدون دستمزد نخواهم گذاشت. ]گوش او را می‌گیرد و با خنجر، گوشش را بریده بر کف دست شمعون می‌گذارد.[ این هم مزد راه تو. امیدوارم کم نیاوری ... همین. حالا حرکت می‌کنی و گرنه دستمزدت بیشتر خواهد شد.
    شمعون: بله قربان.

    صحنة 22
    ]در بیابان، شمعون با لشکریان ابراهیم مواجه می‌شود.[
    ابراهیم: کیستی؟ چرا ناله می‌کنی؟
    شمعون: ]گوش‌های خود را نشان می‌دهد.[
    ابراهیم: چه کسی این کار را با تو کرده؟
    شمعون: شمر.
    ابراهیم: برای چه؟
    شمعون: نامه‌ای نوشته بودند تا به شام ببرم. خرج راه خواستم، این دریافت کردم. ]گوش‌هایش را نشان می‌دهد.[
    ابراهیم: این راه که تو می‌روی راه کوفه است.
    شمعون: می‌دانم. نزد مختار می‌روم.
    ابراهیم: چرا نزد مختار؟
    شمعون: در حال حاضر کسی جز او قدرت ندارد تا داد مرا بستاند.
    ابراهیم: او را به خود می‌پذیریم. اقامتگاه آنان کجاست؟
    شمعون: در منزل من هستند. شما را به آنجا هدایت می‌کنم.
    صحنة 23
    ]مخفیگاه شمر و ابن‌زیاد[
    تک‌خوانی: شوم فدای شما خواجگان نیک سیر
    شمعون: برای یاری شما آمده است یک لشگر
    بیا تو سان سپه را دمی تماشا کن
    برای رفتن کوفه خودت مهیا کن
    ]شمر خارج می‌شود و با رویت لشگریان ابراهیم به خود می‌آید.[
    شمر: فغان گشت روزم سیه ناگهان
    فتادم به چنگال شیر ژیان
    ایا پور مالک تو ای نامدار
    تو برگرد ما را به خود واگذار
    و گرنه زنم خویشتن بر سپاه
    شود روز روشن به چشمت سیاه
    ابن‌زیاد: تو ای پور اشتر ایا نامدار
    نزن لاف مردی برم آشکار
    ز تیغ جفا من ببرم سرت
    زنم آتش قهر بر پیکرت
    نزن لاف مردی تو در روزگار
    بکش تیغ با من نماکارزار
    ابراهیم: ایا لعین تبه روزگار، ابن زیاد!
    رسیده وقت زهم خانمان تو بر باد
    به خود مناز تو ای ابن زیاد بدکردار
    که وقت مرگ رسیده تو را یقین غدار
    شمر: در این دشت از کینه جولان کنم
    کشم از کمر این زمان تیغ تیر
    کنم پیکرت را زکین ریز ریز
    ابراهیم: ایا مرتد کافر بدنژاد
    دهم خرمن عمر زارت به باد
    تو حرف دلیری به نزدم نزن
    که نامرد هستی نه مرد
    پراکنده گردید دورش سپاه
    بگیرید زنده همین روسیاه
    ]جنگ در می‌گیرد. ابن زیاد فرار کرده است، شمر گرفتار می‌شود. افراد ابراهیم مخفیگاه آن دو نفر را جستجو می‌کنند ولی اثری از ابن زیاد نمی‌یابند. شمر را نزد مختار می‌آورند.[

    صحنة 24
    راوی: مختار از ابراهیم خواست تا هر یک به سویی روند و پس از باخبر شدن از مخفیگاه ابن زیاد یکدیگر را مطلع نمایند تا سزای خیانت ایشان را داده و صبحشان را به شب تار مبدل گردانند.

    صحنة 25
    ]ابراهیم با لشگریان خود حرکت می‌کند. به کنار رودخانه‌ای می‌رسد که در آن سوی رودخانه،‌ لشگریان ابن زیاد اردو زده‌اند. ابراهیم جاسوسی می‌فرستد تا از جریان محل لشگریان ابن زیاد خبر آورد. جاسوس، مردی است شامی. از آب عبور می‌کند و به تجسس می‌پردازد. یکی از لشگریان ابن زیاد متوجه او می‌شود.[

    صحنة 26
    ]صحنه همان صحنة قبل است. دو اردوگاه روشن دیده می‌شوند. ابراهیم، سلاح بر کمر در بالای بلندی ایستاده است.[
    قاصد یک: من رسول امیر جلیل به خدمت تو آمده‌ام.
    ابراهیم: امیر جلیل کیست که من نمی‌شناسم؟
    قاصد یک: ابن زیاد.
    ابراهیم: اگر کسی دشمن آل پیغمبر باشد، جلیل است؟
    قاصد یک: ای امیر، من به مناظره نیامده‌ام. نامه‌ای آورده‌ام. اگر اجازه دهید تقدیم می‌کنم، والا باز می‌گردم.
    ابراهیم: نامه را بده. ]بلند می‌خواند.[ از سید سالار لشگر عبدالملک مروان عبیدالله ابن زیاد به ابراهیم مالک اشتر. اما بعد، بدان که مسموع شد که لشگر عراق بدین جا آمده‌اند، من بسی شاد گشتم. چون شیر گرسنه از آمدن رمة گوسفندان اکنون تو را نصیحت می‌کنم، از دوستی ابوتراب، برگرد و نزد من آی که هر بلدی از بلاد عراق یا رم یا شام را که خواهی از امیر عبدالملک برای تو بستانم و تو را بر مسند عرب بنشانم و این از محتبی است که به تو دارم. اگر نه هشتاد و سه هزار مبارز با من است که هر یک در فنون حرب، نظیر ندارند و با تو مردمانی می‌باشند. اکنون برخود رحم کن و فرزندان خود را یتیم مساز و با بخت خود ستیز مکن و به مکان خود بازگرد. لعنت بر تو. ابن زیاد از همة کافران بدتر است و از همة نادانان نادان‌تر که به من این‌گونه می‌نویسند. ]برای او قلم و کاغذی می‌آورند.[
    بسم الله الرحمن الرحیم
    از ابراهیم مالک اشتر به عبیدالله ابن زیاد اما بعد. ای ملعون بر مضمون نامة تو مطلع شدم. از اینکه نوشته بودی، از دوستی حضرت شاه ولایت برگرد که من از عبدالملک برای تو ولایت و مملکت بستانم. تو را تصور بر آن است که این کار را به سبب حصول اسباب دنیوی می‌کنم و دوستی حضرت شاه ولایت علیه السلام را وسیلة آن کردم. به خدا قسم که اگر شرق تا غرب عالم را به من بدهند، قدم از دایرة محبت آن بزرگوار بیرون ننهم. من فرزندانت را کشته‌ام و تو اینک بر آنی که مرا فریب دهی؟
    دیگر آنکه نوشته بودی هشتاد و سه هزار لشگر دارم. این را ندانسته‌ای که شیر از هجوم روباه نمی‌هراسد. سه قاصد، نامة ابراهیم را گرفته بر می‌گردند.
    گروه کر: جنگ تن به تن در گرفت. از دو لشگر افراد زیادی کشته و یا شهید شدند. ابن زیاد دستور حملة سراسری داده بود. جنگ مغلوبه شد. شب فرا رسید. ]موسیقی[ جنگ چند روزی به طول انجامید. ابن زیاد دستور داد تا شبانه لشگریانش، میدان جنگ را ترک کنند.
    فردای آن روز ابراهیم متوجه فرار ابن‌زیاد شد. با لشگریان خود به تعقیب او رفت. ابن زیاد در موصل پناه می‌گیرد.
    لشگریان ابراهیم فرا می‌رسند و موصل را محاصره می‌کنند. چندین روز و شب این محاصره به طول می‌کشد.
    در این هنگام باد شدیدی می‌وزد و سپس به دنبال آن باران می‌بارد. از طرفین، کشته‌ها پشته می‌شوند. لشگریان ابن زیاد فرار می‌کنند.

    صحنة 27
    ]صحنه‌ها تصویر می‌شوند و گروه کر همچنان در صحنه است و جای خود را عوض می‌کند.[
    گروه کر: مختار مشغول قدم زدن بود که خبر رسیدن سر ابن زیاد را به او می‌دهند. مختار در مقابل خود، سر ابن زیاد را دارد و با سر او صحبت می‌کند.
    مختار: ابن زیاد پنداشت که با کشتن امام حسین (ع) جان سالم به در خواهد برد و امارت عراق را تا ابد در دست خواهد داشت.
    تمام بلاد که در تصرف من است در اختیار ابراهیم است. به آن کس که مایل است ولایت را به او ده که آنچه من دارم از آن اوست.
    یاران، به خدا سوگند من مقصودی جز انتقام از کشته‌گان آل علی (ع) نداشتم و شکر، خدا را که به مقصود رسیدم. می‌دانم که می‌دانید، در میان ما مردمانی بودند که هر یک به سهم خود عاشقانه جنگیدند و شهید شدند و بعض دیگر هنوز در میان ما هستند. بعض دیگر در لباس یاوری بر سود خود اندیشیدند و اسلام و رای آنان جز در جهت سود دنیایی نیست. فراموش نشود که ابن زبیر، آن پلید سیاست‌باز هنوز بر اریکة قدرت است. مروان ابن حکم، آن پلیدی که نیروی برافرازی بیرق‌های خصم، از جانب او برافراشته می‌شود، هنوز زنده است. اکنون حکومت کوفه از ناپاکان و پلیدان پاک گشته و من اینک به جنگ ابن زبیر می‌روم. در آن صورت است که می‌توانم آسوده خاطر با شما وداع کنم. برای هر چیز زمانی است. وقتی برای ماندن و وقتی برای رفتن. ]شیون اهل بیت و حاضران تبدیل به نوعی موسیقی و عزاداری می‌شود.[

    صحنة 28
    ]در ادامه با نورپردازی.[
    گروه کر: لشگریان مصعب منتظر رسیدن مختار بودند. مختار با یارانش رسید. جنگ سر گرفت. مختار زخم‌ها خورد.
    دو برادر طارق و طریق ضربه‌های آخر را زدند. مختار، زخم‌ها خورد و در گوشه‌ای ناتوان قرار گرفت. خدایا قطرات آسمان را از آنان فروبند و در بر آنان سالیانی بگذران، همچون سال‌های قحطی یوسف. آنها به ما دروغ گفتند و ما را خوار کردند و تویی خدای ما و به سوی توست بازگشت ما.
    مختار: بر تو توکل دارم.
    در کدام مقتل افتاده‌ام؟ این باد شوم از کدامین سو می‌وزد؟ چون منی باید بمیرد تا انبوه گرگ‌سان، بر گرد لاشه‌ام، شبچرانی ابدی خود را آغاز کنند ... در کدام مقتل ایستاده‌ام؟ من می‌میرم به عقوبت جرمی که ازعشق چشمه‌های عدالت می‌جوشد. گناه من قلبی است که در سینه دارم. اشکی است که در چشم به خاطر او حلقه بسته. خداوندا مرا در زلالی ابرها رهایم کن.
    ابراهیم: به یاد آرید که غرض مختار نه برای ایالت و امارت و پادشاهی بود. بلکه، نظرش پالایش پلشتی‌ها و رسیدن به ناب‌ترین زندگی بود، پس به آن رسید. و او را به یاد آریم همانگونه که دوست می‌داشتی.
    صدای مختار: در این شب پرستاره
    کلام مرا آوازین کن
    و کلامم را بشنوانید برهمه.
    ]و سپس ابراهیم دستور داد تا برای مردمان طعام آوردند و از مختار آنگونه نام بردند که او خواست و تعزیت برپا نمودند. تعزیه ـ عزاداری. همچون صحنة آغازین نمایش، اما نه برابر.[
    سورد کوفیان: ]سرودی برای یک مراسم آیینی، دعای باران.[
    بـاران ببار بـاز، بـاران، سخـاوتی!
    باران ظهور کن ما تشنه لب شدیم
    شـرم حیات مـا زنـدانـی فـلـــق
    برگیر و دور کن دربند شـب شدیم

    مـا پشت کرده‌ایم مـا قاعدین روز
    بـرآن سـوار پـاک مـا تائبین شب
    اینک جزای ماست تا بوسه‌ای زنیم
    لب‌های چاک چاک بـرانگبین شب،

    کوفی صفت شدیم مـحتاج بـاشیم
    کـوفـی‌ نـژاده‌ایـم بـاران، بـیا، بیا!
    بـی‌اسـب و بی‌سوار با مهر عاشـقان،
    بـی‌سـور و بـاده‌ایم با عـطـر انـبـیا

    لب‌های ما خموش، بـعد از حضور تـو
    دسـتـان مـا جــدا، در آسمان عـشـق
    از ما چه مانده است فـردا، سپـیـده‌دم
    یک دست بی‌صـدا! رنگین کمان عشق!
    همسرایی مختار - دكتر محمود عزيزي

  20. SayA
    آفلاین

    SayA داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 14, 2010
    ارسال ها:
    1,119
    تشکر شده:
    16
    امتیاز:
    38
    جنسیت:
    زن
    هنگامه ای که آسمان شکافت ,, نوشته ی نصرالله قادری [HR][/HR]
    نمایش نامه ی مذهبی - هنگامه ای که آسمان شکافت نوشته ی نصرالله قادری
    هنگامه ای که آسمان شکافت
    نصرالله قادری


    اشاره:

    مقدمه:

    بسم‌الله الرحمن الرحيم ـ‌ ا‌ِذَا السماء‌ُ ان‍ْف‍َط‍َرت‌ْ ـ و اذا ال‍ْكواكب‌َ انت‍َش‍َرت‌ْ ـ و ا‌ِذا الب‍‍ِحار‌ُ ف‍ُج‍ِّر‌َت‌ْ.
    به نام خداوند بخشنده مهربان. (اي رسول ما ياد كن روز قيامت را) هنگامي كه آسمان شكافته شود و هنگامي كه ستارگان آسمان فرو ريزند و هنگامي كه آب درياها روان گردد.
    «هنگامه‌اي كه آسمان شكافت!» روزي خلق شد كه اوج غربت و تنهايي‌ام بود و از هر سو بر من مي‌تاختند، دوست و دشمن! اين برگ سبز حاصل يك «آن» است كه در صبحي صادق حالي دست داد و به مقامي رسيدم. بيهوده در پي سنديت تاريخي آن خود را به رنج نيفكنيد! اين واقعه است و تخيل، همين! همة توان من است در عشقي كه به اولاد مولاي عدالتم دارم، نه در شأن او. واقعه‌اي را باز مي‌گويد كه همه مي‌دانيم اما از منظر من.
    يقين دارم كه او كريم‌تر از آن است كه نپذيرد و تو با چشم دل در او بنگر، نه عقل!
    وقتي خواستي به صحنه‌اش بكشاني، روح و جسم را تبرك كن و تنها از او مدد بگير و هرگز متن را روايت نكن كه من كرده‌ام و تو مي‌داني كه نمايش عمل است. عمل كن.
    «رزاس» مي‌گويد:
    «اي دل من! نمي‌داني كه چه لذتي است در ناليدن! چه روشنايي و سبكي خوب و آسوده‌اي در پي دارد! حتي خدايان مي‌نالند. حتي گرگ صحرا مي‌نالد!»
    ناله ضعف و عجز مرد نيست. آن ‌چنان كه شير در شبهاي عظيم كوهستان مي‌نالد. آن ‌چنان كه علي در شبهاي پهناور نخلستان مي‌ناليد. اين ناله غربت است، گريستن در زير آوار زندگي كردن! «هنگامه‌اي كه آسمان شكافت!» نالة من است.
    اما از ساحت تكنيك هر ايراد تو، سكوي پرش من است، پس بزرگي كن و از منش دريغ مدار. فقط به ياد داشته باش كه اثر را به ذات اثر و از منظر كم‍ّي و كيفي بنگري، نه از دريچه خالق آن! اثر را نقد كن، نه خالقش را.
    از نيك و بد مردم ايام نناليم
    ايشان همه نيك‌اند و بدي از طرف ماست!
    ن.ق
    راوي:
    پيروزان.
    پيشكش به:
    دامادم محمد و دخترم سپيده.
    با اميد به اينكه
    هميشة عمرشان
    حسيني بمانند!

    تذكر:
    اجراي اين متن به هر شكلي بدون اجازه كتبي نويسنده ممنوع است و پيگرد قانوني دارد.

     رخدادگاه:

    كويري تشنه، سوخته، لخت و برهنه! بر دلش گ‍ُله‌گ‍ُله آتش كه مرده و فسرده است. شطي از خون تا ميانه جايگاه تماشاگران. دو بركه آب، كه كف دست آبي دارد و ديگر هيچ. تا بي‌نهايت ظلمت و سياهي!
    / باد هوهو مي‌كشد. بوف شوم مي‌خواند. د‌ُهل و كرناها مي‌غرند.
    آسمان به خشم نعره مي‌كشد، برق مي‌جهد. صداي شيهه اسبي مي‌آيد.
    مردي خميده، لهيده از دل جمعيت زاده مي‌شود. بر پشتش سه ع‍َل‍ْم روييده؛ سبز ـ سفيد ـ سرخ.
    جاي‌جاي تنش شمعهايي مي‌گريند، حتي بر سرش! دو شمشير حمايل دارد. يك پارچه سياه پوشيده با سربندي سياه! مشك آبي همراه دارد، پلاسيده.
    ميانه ميدان مي‌ايستد. باد زوزه مي‌كشد. مرد به خشم شمشيرها را در دل زمين مي‌كارد. شمعها را گرداگردش حول دايره‌اي در زمين مي‌نشاند. ميانه ميدان مي‌ايستد. به سجده مي‌رود. زمين را مي‌بوسد. استوار مي‌شود. ناگهان نعره مي‌زند. پشت به ما مي‌نشيند، مي‌گريد زارازار!
    جست‌وجوگر چيزي يا كسي است كه نمي‌يابد. سر به سوي ‌آسمان فراز مي‌كند كه چيزي بگويد، مي‌ماند. دردمند در خود مچاله مي‌شود. م‍َشك آب را به لبهاي ترك‌خورده‌اش مي‌چسباند، آبي نيست. م‍‍َشك را از خشم به سويي مي‌اندازد. به يكي از بركه‌ها نزديك مي‌شود. كف دست آبي مي‌نوشد. سر به آسمان فراز مي‌كند. انگار شكر مي‌كند. باز‌مي‌گردد در دل ميدان، مي‌ايستد به ترديد. به دوردستها چشم مي‌دوزد./
    پيروزان: اول كلام را متبرك مي‌كنم به نام ايزد دادار، كه پاك است و مهربان و بخشنده و رحيم.
    من پيروزانم، از خطه ايران! اينجا ميانه ميدان بلا ايستاده‌ام! اينجا ط‍ف‌ّ، نينوا يا كرب و بلا! اينجا قيامت است!
    اينك سلام مي‌كنم بر مردي كه زينت آسمانها و زمين است.
    نجوايي با او دارم از سر ارادت، رخصت مي‌خواهم. در اين بدايت اجازتم دهيد پاس بدارم كرامتش را.
    ـ لبهايت را در حلقوم من ن‍ِه، خود را در من ب‍ِد‌َم تا حياتم بخشي و جاودان بمانم. ما كالبد يكديگريم، ما همديگريم، ما تمام جمعيت مظلومان جهانيم، ما جايگاهمان زمين نيست. ما در اين م‍ِلك غريبيم، بي‌كسيم، تنهاييم، بيگانه‌ايم!
    منم دلي كه در رويش اميدوار تو دل بسته است، كه به جست‌وجوي تو سر برداشته است. تويي، تويي كه اكسير مني، نبض رگهاي من، تپش دل من، گرماي تن من، وزن بودن من، مخاطب هر خطاب من، مناداي هر نداي من، قامت آرزوي من، پرتو هر شعله من، خر‌ّمي بهار من، سبزي سبزه‌هاي من، آبي آسمان من، اميد من، سرور من، شبير من!
    / ناگهان به خشم برمي‌خيزد. شمشيرها از دل زمين مي‌گيرد و به هر سو يورش مي‌برد. سپس آرام مي‌گيرد./
    اي مزدا اهورا، اينك منم پيروزان از خطّه ايران كه نامش جاودان باد و قلبش سبز!
    منم اينجا ميانه ميدان بلا‌! جانم آتش گرفته و آرام و قرار ندارم.
    اينجا كجاست؟ گناهكار كيست؟ و گناه اين همه كشتگان به عهده كيست؟
    اين شبير كيست كه هنوزش نشناخته‌ام؟ كيست اين مرد كه زينت زمين و آسمان است؟ اين سرها كيستند بر فراز نيزه‌ها كه شهر به شهر گردانده مي‌شوند؟ و آن س‍َر كه بر س‍َر دار، خون‌چكان همچنان نام تو مي‌خواند و قبيله‌اش به عداوت با چوب خيزران مي‌كوبندش به قهر!
    اورمزدا، اين اولاد ايليا (علي) كيست كه به شهادت بزرگش داشتي؟
    تو كيستي و من كي‌ام اين صحبت ما چيست؟
    من از فلك افتاده تو از خاك دميدي.
    / يكي از شمشيرها را رها مي‌كند. با شمشير ديگر رو به آسمان مي‌خروشد./
    ـ اين چه مكر است كه با من مي‌كني؟ هزار بار م‍ُرده‌ام و هر بار از خاكسترم ققنوسي زاده‌اي ب‍ُرنا! اين كركسان جگرخوار هر روز جگرم مي‌خورند و فردايش باز مي‌روياني سبز! اينك، اينجا، ديگر به تنگ آمده‌ام. طاقتم طاق شده، بميرانم تا آرام گيرم!
    / انگار صدايي مي‌شنود. پي‌جوي صدا به هر سو گوش مي‌دهد، خبري نيست! شمشير دوم را هم رها مي‌كند./
    ـ‌ مي‌شنوي؟ اين شيون ‌زادة شيرين است كه اين قبيله پلشت «غزاله»اش مي‌خوانند يا «سلامه‌»اش مي‌نامند، بعد آنكه به آيين ايليا راست شد و دل در گرو عشق شبير (حسين) نهاد‌. همو كه «شهربانو»ي ما بود و بختش را سياه سرشتند وقتي كه زاده شد! او اينجا تنهاست، مانندة مردش! او كه از تخمه يزدگرد افسانه‌وش بود و من كه دلم هنوز بندي‌ِ اوست!
    /حيران مي‌ماند به سكوت! مي‌نشيند./
    = هر كه با ما نشست مؤمن شد!
    ـ‌ اين راست نباشد، من نفاق كردم از بهر آنكه زنده بمانم تا انتقام قبيله و دلم را باز ستانم!
    = تو كيستي؟
    ـ‌ من كيستم؟ شهربانو كيست؟ آيا وهمي است كه بازش يافتم؟ آيا او ترديد من است؟ كجاي اين زمين نامش را يافتيم؟ كدام زمان زاده شد؟ چرا ايران سايه‌اش را همواره كنار پسر ايليا مي‌بيند؟ آيا اين جادوي توست براي جاوداني ما؟ آيا او زاده شيرين بلندبالاي خوش‌اندام و زيبا نيست؟ آيا اين او نيست كه دو برادر داشت به نام «وهرام» و «پيروز» كه در هجوم تازيان ترسان به چين گريختند و تنهايش گذاشتند؟ اين نابرادران اولاد يزدگرد افسانه‌وش كه بددل‌ترين مردمان ايران بود در يورش تازيان! آيا اين او نيست كه خواهرانش «ادرگه» و «مردآوند» نيز به اسارت تازيان درآمدند؟ آيا او وهم ماست يا جادوي جاوداني ما؟
    / صداي پاي اسبي كه وحشت‌زده مي‌گريزد و شيهه مي‌كشد. صداي هوهوي باد. مرد برمي‌خيزد./
    ـ اين صداي پاي اسب شبير است كه سوارش را به قتلگاه ديدم هنگامه‌اي كه آسمان شكافت و ستارگان فرو ريختند!
    هنگامه‌اي كه جشن عشق بود و خون، جشن خودسازي، قربان كردن عزيز، جشن فدا كردن همه چيز، جشن شور و شوربختي! باشد. اين همه را با من چه كار؟
    ـ تو در اين ديار غريبي.
    ـ باشم!
    ـ و عاشق.
    ـ باشم!
    ـ رنج غربت تو از غريبان پرس
    دردمندي ز دردمندان پرس
    عاشقان حال عاشقان دانند
    حالت عاشقي از ايشان پرس!
    / ناگهان به خشم شمشيري را برمي‌دارد و به همه سو يورش مي‌برد و چنان شير مي‌غر‌ّد./
    ـ گم شويد پلشت‌ترين مردمان خاك! دور شويد اي دورترين مردمان به كار نيك و خير! گرسنه‌ترين آدميان زمين كه به هر سو براي طعمه و خوراك خود مانند سوسماران دونده مي‌دويد. شما شقي‌ترين و پرقساوت‌ترين مردماني هستيد كه مي‌توان يافت. كثيف‌ترين و آلوده‌ترين افرادي كه مي‌توان سراغ گرفت. دست از او برداريد. او فرزند پيامبر شماست. هم‌قبيله و آيين شماست!
    / شمشير از دستش فرو مي‌افتد. سرسام مي‌گيرد./
    ـ من ده جنازه ديدم. من بيست ستاره ديدم. من تابوت ديدم. پشت سر هم تابوت ديدم كه مي‌گذشت. من آسمان را ديدم كه شكافت. من هفتاد و دو ستاره ديدم كه از زمين روييد و تا دل آسمان پر كشيد. من نامردمان ديدم صف در صف، بسيار! من آتش ديدم، خيمه‌ها كه مي‌سوخت. من زنان و كودكان را ديدم كه ميانه آتش خيمه‌ها به هر سو مي‌دويدند. من كودكي ديدم غنچه، كه سرگردان خرابه‌ها بود. من سري ديدم بر نيزه كه خدا مي‌خواند. من مردماني ديدم پست، كه با خيزران بر لب و دندان آن سر مي‌كوفتند به خشم! من فرشتگان ديدم بال در بال. من قتلگاه را ديدم. من مردي ديدم نشسته بر سينه شبير به هيبت سگ! من يك بيابان سگ ديدم. من زني ديدم استوار مانندة اسپهبدان كه چنان شير مي‌غريد و در خلوت بر غربت شبير مي‌گريست! من دريا‌دريا خون ديدم. من مزدا اهورا ديدم كه چشمش چشمه خون بود. من زميني ديدم كه مويه مي‌كرد و آسماني كه باراني بود. من دشتي ديدم سرشار بلا، نينوا! من خدا را ديدم.
    / فرو مي‌افتد به درد. مويه مي‌كند./
    ـ اورمزدا، من اينجا چه مي‌كنم؟ با اين همه نيرنگ، با اين جنگل افعي و مار و روبه و صدها هزار نيرنگ، كه به نام تو خدا را مي‌كشند و خونش مي‌آشامند. من اينجا چه مي‌كنم كه به نام آيين، آيين را قربان مي‌كنند و به فتواي دين اولاد پيامبرشان را به مسلخ مي‌برند. من اينجا چه مي‌كنم كه هيچ اميدواري نيست كه او آخرين مظلوم جنايت اشقيا باشد! من كيستم؟ اينجا كجاست؟
    / به گذشته باز مي‌گردد تا خود را بيابد. سخت در رنج است./
    ـ من اسپهبد پيروزان، ايران! كه به فرمان يزدگرد افسانه‌وش در كوه «دنيابند» زنجير ديوان شدم به تاوان دلي كه در گرو شهربانو نهاده بودم. آن نيمه ديگرم، روحم نيز در «اميدوار كوه» به بند بود، در پي پيشگويي كه منجمان كرده بودند! نيمه ديگرم وقتي زاده شد ستاره‌شناسان گفتند:
    ـ اين كودك شوم است. نشانه شومي‌اش لكه سياهي كه بر زانويش هست. شهربانو وقتي زاده شد لكه سياهي بر زانويش بود و اين نشانه شومي بود، ويراني ايران! چ‍ُنان كه منجمان گفته بودند.
    شاهنشاه براي رهايي از اين شومي حكم كرد:
    ـ اين جغد شوم را همين جا زير پاي من سر ببريد تا نحوست از ما دور شود.
    من كودكي بودم خ‍ُرد! و پدرم اسپهبد بن‍ُدار دلش به رحم آمد و به وساطت نشست. پادشاه نپذيرفت. و من مي‌گريستم زار!
    شيرين بلندبالاي خوش‌اندام و زيبا به ميدان آمد. او شاهنشاه را گفت:
    ـ روا نباشد كه تو كودكي را بكشي. اين ستمكاري زيبنده آدمي نيست. اگر عشق من نتواند اين خشم تو را فرو نشاند بهتر آن است كه مرا به جاي اين كودك بكشي!
    و شاه شاهان نرم شد، آرام گرفت و گفت:
    ـ‌ آنچه تو خواهي همان خواهد شد. او را بخشيدم. اما بگو از پيش چشم من دورش كنند. فرمان من اين است: به «اميدوار كوه» گسيلش داريد كه هرگزش نبينم!
    و چنين كردند. همان جا بود كه بند دلم پاره شد. بندي‌اش شدم به خردي و اين عشق هرگز از دلم دور نشد. باليدم، آن‌‌قدر تناور شدم كه به اسپهبدي رسيدم. اما چ‍ُنان سايه در پي او بودم كه آوازه عشقم به پادشاه رسيد. خشمش شعله گرفت و حرمت ما را فرو گذاشت. در «دنيابند» بندي‌ام كرد و من به عشق او زنده بودم. كودكي مظلوم، زيبا، جادوي جاوداني ما!
    / ناگهان رعشه مي‌گيرد. مي‌لرزد. بغض مي‌كند./
    ـ من شبير را ديدم، كودكي در آغوشش بود شش ماهه، تشنه! او پي آب آمده بود. اي مزدا اهورا آيا نه اين مكر توست كه كودك شش ماهه باشد؟ از پي آنكه شبير شش ماهه بود كه زاده شد.
    من سگي ديدم پست، كه تير در چله‌ كمان نهاد و حلقوم كودك را نشانه رفت و كودك شش ماهه پرپر شد و شبير خون حلقومش به چشم آسمان مي‌پاشيد كه زمين نشكافد. پادشاه ما كه سخت‌ترين مردمان بود به روزگار خود، دلش بر آن كودك نرم شد و اين سگ نه! اين سگان هار ستارگان را تشنه مي‌كشتند كه آسمان شكافت! من به چشم سر اهريمن را ديدم كه قهقهه مي‌زند به نينوا! من دشتي ديدم سرشار بلا، طف!
    / به عهد ماضي رجعت مي‌كند./
    ـ من اسپهبد پيروزان، ايران! كه به فرمان يزدگرد افسانه‌وش در كوه «دنيابند» زنجير بودم به تاوان عشق! به روزگار حمله تازيان رها شدم. بي‌درنگ به ميدان رزم شتافتم كه جز اين انتظاري از من نبود، كه من فرزند اسپهبد بندار بودم كه اينك پيري بود قدكمان شده و سپيدموي!
    لشكري ساختم از مردان جنگي كارآزموده و پيلان كوه‌پيكر سپيد و سياه بسيار! كه در لشكر عرب نبود. من تيراندازان ماهر گرد كردم بسيار، همپاي «شاذين آزاد» هم‌رزم هميشه‌ام. ما به مصاف تازيان رفتيم! حيلتي در كار بستم. فرمان دادم خارخسكهاي آهنين و تيز سه شقه‌اي سراسر زمين مصاف بگسترانند؛ كه اسبان تازي به رنج شوند و شدند.
    پيلان را مقدم سپاه داشتم كه اسبان تازي از هيبت آنها بگريزند كه گريختند و با اين همه ما شكست خورديم! در پي آنكه س‍َر ما سرور ما نبود، همدل و همپا و همراه ما نبود. كه سپاه تازيان ناديدني بود، چنان كه خودشان مي‌گفتند: سپاه خدا! سپاهي از فرشتگان آسمانها! و ما شكست خورديم. اين سرنوشت هميشه ما بود. هميشه كار مردم ايران‌زمين اين بوده: ساختن و به هم پيوستن!
    و كار‌فرمانروايانش: از هم گسستن و پاره‌پاره كردن!
    ما در نهاوند شكست خورديم هنگامه‌اي كه س‍َر ما، پادشاه ما، يزدگرد افسانه‌وش به اصفهان بود!
    زمين ميدان رزم پر بود از جسد و جز لاشخوران پرنده و رونده و جنازه هيچ نمي‌ديدي. لاشخوران گوركن و مرده‌خوار، موجودات تازه‌اي بودند كه پاي به اين ميدان مردگان نهاده بودند. پرندگان لاشخور به سراغ ديدگان باز و نيمه‌باز بي‌جانها برخاسته بودند تا چشم آنها را با گستاخي از كاسه بيرون كشند. روندگان مردارخوار به جست‌وجوي اسلحه شكسته و خ‍ُرد‌شده و جيب مردگان آمده بودند و با بيم و هراس نامعلومي در ميان كشتگان به كاوش و جست‌وجو بودند.
    اين راز زندگي و راز هستي و نيستي است و زندگي با چنين رازهايش از ميان مي‌رود و من از اين مناظر چشمم چشمه خون بود و حلقومم بغض. من «شاذين آزاد» را گفتم:
    ـ باز نگرديم. ما بايد بگرديم و فرسوده نشويم تا او را بيابيم! شاذين همراه هميشه صبورم، آنها كه م‍ُرده‌اند ناچار طعمه درندگان مي‌شوند. ما كه زنده‌ايم چرا چنين شويم؟
    / انگار حادثه‌اي را پيش چشم مي‌بيند كه ديگرگونه مي‌شود./
    ـ من تابوت ديدم. پشت سر هم تابوت ديدم كه مي‌گذشت. من آسمان را ديدم كه شكافت. من هفتاد و دو ستاره ديدم كه آسمان گريست و زمين روييد. من در نينوا جنازه ديدم. لاشخواران رونده ديدم، اما لاشخواران پرنده نبودند و م‍ُردگان طعمه درندگان نشدند. هيچ حصاري نبود. اما وحوش آرام بودند. انگار آنها هم مي‌گريستند. اما اين گوركنان و مرده‌خواران رونده بودند كه آرام نداشتند. من تنها ديدم بر زمين بي سر. پرندگان بال در بال در آسمان سايه‌بان گسترده بودند كه آفتاب طف‌ّ تنها را نيازارد. من پلشت‌مردماني ديدم كه با اسبان بر تن مردگان مي‌تاختند. من شبير را ديدم از اسب به زير شده، تن گلگون، ميانه اين ميدان بلا ايستاده بود هنگامه‌اي كه قامتش كمان بود از مرگ علمدار و دلش سرخ از پرواز پسر و نامردمان را مي‌خواند كه گوش بدو سپارند:
    ـ با شمايم اي پيروان اهريمن! اگر شما به خدا عقيده نداريد و از مجازات رستاخيز بيم نمي‌كنيد، لااقل در دنياي خودتان از آزاد‌مردان باشيد. اگر شما عرب هستيد بايد به حسب و شرافت شخصي خود پايبند باشيد و به خيمه‌گاه بانوان بي‌ مرد و پناه حمله نبريد!
    و آنان را گوشي نبود كه سرمست پيروزي بودند. تازيان با ما كه عجم بوديم چ‍ُنين نكردند كه با او كردند. گروهي از آنان از پشت‌ سر به خيمه‌هاي شبير حمله كردند و آنها را آتش زدند. شبير تنها بود و آنها هزاران تن. زخمهايي كه شبير در اين نبرد نابرابر برداشت بيش از هفتاد بود و او خسته بود كه ناگهان سنگي به پيشاني‌اش خورد كه خون از آن جاري گشت. با دست خود آن را پاك كرد. تير زهرآلود سه پري به سينه‌اش خورد و بسيار فرو رفت چندان كه چند استخوان دندة او را شكست. ناگهان سگي فرياد كرد:
    ـ انتظار چه را مي‌كشيد؟ اين مرد فرزند آن كس است كه پدرانتان را كشت. همگي و دسته‌جمعي به او حمله كنيد. اگر اين كار را بكنيد او يك لقمه شما خواهد شد. اگر درنگ كنيد او يكايك شما را خواهد كشت. آن وقت هم دنيا و هم آخرت را از دست داده‌ايد.
    شبير در محاصره نامردماني بود كه هيئت مردمي داشتند و از حيا بي‌بهره بودند و كسي نعره مي‌زد:
    ـ به خيمه‌ها حمله كنيد. بكشيد. خيمه‌ها را بسوزانيد. آتش بزنيد. كار را تمام كنيد. غروب آفتاب امروز ديگر نبايد نشاني از آنها بماند!
    و شبير تنها بود و پي‌اش كرده بودند و او همچنان استوار از حرمش دفاع مي‌كرد. ناجوانمردانه پي‌اش كردند چنان كه با شتران مي‌كنند و من صداي ناله‌اي شنيدم. مانندة آواي شهربانو. كاش اين صدا را نمي‌شنيدم. من تنها به يك انگيزه زنده بودم. من مانده بودم كه شبير را بكشم!
    / دردمند فرو مي‌افتد و مي‌گريد زار./
    ـ‌ شاذين آزاد همرزم هميشه‌ام در نبردي نابرابر از پاي درآمد و من به اسارت افتادم. من، اسپهبد پيروزان را همراه زنان خاندان يزدگرد افسانه‌وش كه اسير بوديم به مدينه بردند. زمان حكومت خليفه دوم بود يا سوم نمي‌دانم! تازيان در كوچه‌هاي مدينه ايستاده بودند و ما را نگاه مي‌كردند. مردانشان به يكديگر مي‌گفتند:
    ـ سبحان‌الله. سبحان‌الله! چقدر دختران آنها زيبايند!
    و من از غيرت و خشم زيبا شدم! تا آنكه به نزد خليفه رسيديم. مسجدي بود. كاروان‌سالار اسرا خليفه را گفت:
    ـ اي اميرالمؤمنين! اينان زنان خاندان يزدگردند كه به دست سپاهيان ما اسير شده‌اند و اين مرد اسپهبد اوست. فاتح خراسان فرمان داد كه آنها را به مدينه آوريم تا سرنوشتشان از جانب خليفه معلوم شود.
    شهربانو به خشم غريد:
    ـ‌ روز هرمز سياه باد كه نامه پيامبر پاره كرد و مرا به اسيري بدينجا كشاند!
    خليفه مسلمين روي ترش كرد و درشت گفت:
    ـ اين گبرزاده به زبان خودش به ما بد مي‌گويد.
    ـ نه! به خاندان خود و به نياي خويش نفرين مي‌كند!
    اين دومي صداي ايليا بود، پدر شبير، جانشين پيامبر كه به ترفند شورا خانه‌نشينش كرده بودند و او زبان ما از سلمان پارسي آموخته بود.
    خليفه لحظه‌اي خاموش شد. آرام گرفت و سپس فرمان داد:
    ـ اين زن و همراهانش را بسان ساير اسيران به فروش برسانيد!
    ـ اين كار نيز نشايد. چرا كه پيامبر اسلام فرموده است با عزيزان و بزرگان هر قوم رفتار نيك داشته باشيد!
    و باز اين ايليا بود كه سخن مي‌گفت، كه به وصيت پيامبر بايد خليفه مسلمين مي‌بود و نبود!
    خليفه مستأصل شد. رو به ايليا كرد و پرسيد:
    ـ اي سيد مؤمنان! پس بگو چه كنيم، با اين دختر و همراهان او چه رفتاري در پيش گيريم؟
    و ايليا كه آيت مهرباني خدا روي زمين بود و اين را بعدها بهتر دانستم گفت:
    ـ سرنوشت آنها را به خودشان واگذاريد. بگذاريد هر كس را كه او ـ مرادش شهربانو بود ـ و آنها خواهان‌اند براي همسري برگزينند و در جامعه مسلمانان به دلخواه خود و به رضايت خاطر خود زيست كنند!
    و اين رأي را خليفه پسنديد و من بيشتر از او! چهره‌ام گلگون شد. آرام و قرار نداشتم و باورم بود كه او مرا برمي‌گزيند. اما ترديد رهايم نمي‌كرد. شهربانو چه خواهد كرد؟ و در دل آرزو مي‌كردم كاش مرا برگزيند، كه نيك مي‌داند چه مرارتها كشيده‌ام از بهر او.
    شهربانو نگاهي به اطراف شبستان مسجد كرد و ميان تمام كساني كه حاضر بودند، شبير؛ جوان هيجده ساله را كه شرافت و شهامت از ديدگانش پرتوافكن بود و به دقت به اين منظره مي‌نگريست در نظر گرفت. به سوي او رفت. دست سپيد و ظريف خود را روي سر او نهاد.
    ـ بارك‌الله. بارك‌الله! اين دختر بي‌همتا، جوان بي‌همتايي را براي خود و همسري خود برگزيد كه نور چشم و عشق واقعي پيامبر(ص) بود.
    اين صداي جمعيت بود كه مي‌‌گفت و من در شعله خشم مي‌سوختم. تب به جانم افتاد. كينه شبير در دلم لانه كرد. ديگر تنها به اين اميد زنده بودم كه از او انتقام بگيرم. او اميد مرا گرفت.
    / انگار صدايي مي‌شنود، فرو مي‌ريزد./
    ـ اين صداي كيست كه مي‌گريد؟ من اين همه سال زنده نبوده‌ام كه اينك دلم بلرزد، كه در چنبره ترديد گرفتار شوم. آنك اوست شبير، كه ديگر هيجده ساله نيست. امروز او پنجاه و هفتمين سال زندگي‌اش را پشت سر مي‌گذارد. و اين منم كه از هميشه به آرزويم نزديك‌ترم و هنوز كينه‌اش در دلم سبز است.
    و به چشم سر مي‌بينم كه اين قوم با عزيزان و بزرگانشان رفتار نيك ندارند، چرا من داشته باشم؟ آن روز كه او هيجده ساله بود و من اسير، وقتي كه دلم زخمي شد به خشم آمدم و درشت گفتم. اميرالمؤمنين مسلمين حكم مرگ مرا فتوا داد و من به چشم سر ديدم كه شغالي دو مويه از روبه‌روي مسجد به سوي چپ جاده دويد و آن شغال امروز ويلان خيمه‌هاست! من آن روز براي رهايي‌ام حيلتي در كار بستم. طلب آب كردم. خليفه گفت كه آبم دهند. آب آوردند. نخوردم! خليفه علتش پرسيد. گفتم:
    ـ بيم آن دارم كه هنگام نوشيدن آب مرا بكشيد. دو ديگر آنكه من از اين كاسه نياشامم. من هميشه در جامهاي گوهرنشان آب نوشيده‌ام!
    و ايليا خنديد. هراسيدم. نكند به نيت‍ّم پي برده باشد؟
    خليفه گفت:
    ـ آبي در جام نيكو به او دهيد.
    و سپس مرا خطاب كرد:
    ـ با خداي خود پيمان نهادم كه تا اين آب نخوري دستور كشتن تو ندهم!
    و من خرسند شدم و باز ايليا خنديد و باز دلم لرزيد و آنها جام را به دستم دادند. من جام را گرفتم و به زمين افكندم. جام خ‍ُرد شد و آب آن بهرة شنهاي تشنه صحن مسجد گشت. خليفه متغير شد:
    ـ ديديد حيله اين گبر را‌؟ حال با او چه كنم؟
    و ايليا خنديد و خليفه را گفت:
    ـ سوگند خود از ياد مبر! از او بگذر.
    و من به اين حيلت زنده ماندم! ايليا به من نزديك شد آرام در گوشم گفت:
    ـ تو زنده مي‌ماني تا قيامت! و قيامت كه فرا رسد قرباني شبيرم خواهي شد!
    / ناگهان به وحشت مي‌افتد./
    اينجا قيامت است! اين مويه كيست كه جانم را مي‌آزارد؟ من دستم به شمشير، عزمم استوار براي كشتن و او تنها ميانه ميدان بلاست! آنك شبير و اين من! اما ترديد به جان دارم. ايليا هرگز دروغ نگفته است. من هزاران بار در بوي نان تازه‌اي كه در دستهاي گرسنه‌ام مي‌نهاد به همان گونه مزدا اهورا را ديدم كه او در محراب خدا را! چرا كبوتران شوق پرواز در جانشان پژمرده و بالهاي معصوم و زيبايشان شكسته؟ من شهادت مي‌دهم كه اينها همان كبوتراني هستند كه ايليا آب و دانه مي‌داد و پروازشان مي‌آموخت و اينك ايليا نيست و عطش به جان شبيرش چنگ انداخته و من از هميشه به آرزويم نزديك‌ترم. چرا دستانم مي‌لرزد؟ چه دشوار است زيستن در برزخ! آيا ارواح برزخي بيشتر از دوزخيان عذاب نمي‌بينند؟
    /سرمست و شاد رجز مي‌خواند./
    ـ اينك بنگر شبير، اين منم! اي شبير شادان‌ِ شاداب‌ِ شاد‌ِ شادخوار شهادت. اي شهريار‌ِ شكوفنده‌ِ شاهوار ‌ِشلاله شمس. شعشعه‌ِ شربت شرافتت شهد شاعيان توست. شبير شيرپيكر شافع شهيدان، بنگر شحنگان بي‌شرم را شاخ در شاخ، شبگون، شقي، شبست، شراره‌ِ شر، شقايقهايت را شاخ‌شاخ كرده شاهرگ مي‌زنند. اين نفير شيپور شيادان شور‌‌شگر است. شهلا‌ي‌ِ شوخ‌چشم شمشاد شهر من شمع محفل توست كه دشمنت بي‌شرم نه شأن تو، نه او را پاس مي‌دارد. من شوق شوريدن دارم. سرشار شور و شرم! شاهين شبخيز شبروام! شاه بانگ آخرت را بركش تا شاخ شاخت كنند. شرمگينم از اين همه بي‌شرمي‌ِ شبگون كه شراب‌ِ شور‌ِ شوربختي من است. شوكت و شهد شيرين عظمت‌ِ ماندن من است.
    اينك من، آنك تو! اينك اين رگ، رگ آب شيرين و آب شور كه هميشه هست و هميشه در دل و انديشة ما بسان مهر و كين روان است تا كدامين افضل شود. تا كدام بر من غالب شوند. اهورا يا اهريمن! اينك من همة جان در خدمت اهريمنم! كه همة بودنم دشمن توست، كه به آيينت راست نيستم: و از تو كينه به دل دارم. اما دلم مي‌لرزد، تنم به رعشه است، ديدگانم تيره! اين چه حالت است كه بر من مي‌رود؟ اين ناله كيست كه زار مي‌گريد بر غربتت؟
    / سرگردان پي‌جوي صدا مي‌شود. چيزي نمي‌يابد. برمي‌گردد، مستأصل مي‌ماند./
    ـ من هم‌قبيله تو نيستم و به آيينت راست نه! اگر اهورا با توست، پس چرا ياري‌ات نمي‌كند؟ اين سگان كه من مي‌بينم هم‌قبيله ‌تواند؛ هم‌زبان و راست به آيينت! پس چرا در برابرت صف كشيده‌اند به رزم؟ پس فرشتگان خدا كجايند؟ مگر نه اينكه پيامبر شما گفته است:
    ـ هر كس شبير را دوست داشته باشد، خدا دوستش دارد. شبير از من است و من از او!
    پس چرا اينان دوستت نمي‌دارند، اين تازيان بي‌شرم؟ من عجمم از قبيله سلمان پارسي و از تو بغض به دل دارم به قاعده آسمان، اما دلم مي‌لرزد. چه بي‌شرم مردمان‌اند اينان كه من مي‌بينم! او كه سرور آنهاست چرا با تو دشمن است. اويي كه شاعر است. شاعران دلي رحيم دارند و مهربان‌اند. مگر نه اين است كه پدرش گفته بود:
    ـ يزيد قطعه‌اي از كبد من است! خود من است و افزون‌تر از من است. او چيزهايي دارد كه من ندارم. او شاعر است و من نيستم!
    اين شاعر كه من مي‌بينم مهربان نيست، چهره‌دژم و شرور است. چرا پاسخم نمي‌دهي؟ اين كيست كه به نجوا مي‌خواند:
    ـ حاصل عمر يزيد سه چيز بود: زن بود و شراب بود و شعر بود!
    ـ حاصل عمر شبير: شور بود و شعور بود و شهادت بود!
    ـ تو كيستي و من كي‌ام. اين صحبت ما چيست؟ تو كيستي كه همنام هارون برادر موساي پيامبري؟
    تو كيستي و من كي‌ام و اينجا كجاست؟ آيا ايليا با من ناراستي كرد؟ اي اهورا مزدا ياري‌ام كن.
    / به نيايش مي‌نشيند/
    ـ اي مزدا اهورا، آن‌گاه تو را مقدس شناختم كه نخستين بار در كار خلقت ازلي‌ات ديدم. هنگامي كه براي كردار و گفتار زشت سزاي زشت و از براي كردار و گفتار نيك پاداش نيك، براي روز واپسين، مقرر داشتي.
    اي مزدا اهورا، روانم را آرام، دلم را بي‌نگراني و جانم را بي‌دلهره بگردان! اي مزدا اهورا، گناهكار كيست؟ و گناه اين همه كشتگان به عهدة كيست؟
    / ناگهان مي‌خروشد./
    ـ اينجا قيامت است. اين صداي سم ستوران است كه بر بدن چاك‌چاك ياران شبير مي‌تازند و چشمم را چشمه كرده‌اند، اين آتش خيمه‌ها ب‍‍ُن دلم را آتش زده است. اينك منم پيروزان. آنك اوست شبير در محاصره قبيله‌اش كه به سوي قتلگاهش مي‌برند.
    / مي‌هراسد. انگار اتفاقي افتاده است./
    ـ اين ذوالجناح است كه شيهه‌كشان راه خيمه‌گاه را پيش گرفته است. اين صداي ناله زنان و دختران و حرم شبير است كه شديدتر مي‌شود. اين زمين و زمان است كه تيره مي‌شود. اينجا قيامت است. امروز روز عيد قربان من است. تيرگي هوا و گرد و غبار دم‌به‌دم شديدتر مي‌شود. از گودال قتلگاه گردابي از ستون متحرك باد بالا مي‌رود. فضا را غباري زرد رنگ، سرخ‌فام فرا گرفته است. فضا، هوا، زمين و آسمان اينجا هر دم تيره‌تر مي‌شود. تاريكي همه جا و همه‌ كس را فرا گرفته است.
    رعب و ترس دهشتناكي بر جان همه چنگ انداخته، اينجا قيامت است!
    اين انقلاب هوا كه مي‌گويند متعاقب هر جنايت بزرگ در جهان ما دست مي‌دهد، رخ داده است. اين رنگين‌كمان كه گوشه آسمان نقش شده پرچم شبير است. من دلم مي‌لرزد، جانم به رعشه افتاده است. در اين ظلمات تمام خيمه‌هاي شبير را آتش زدند. شعله‌هاي آتش‌ِ آن گرد و غبار فضا را رنگين‌تر و انبوه‌تر پاره‌پاره مي‌كند. اين صداي شيون دختر شيرين است.
    اين شور اشك زنان حرم است كه روان تا دل آسمان مي‌رود. اين زمين است كه مي‌گريد. اين جادوي جاوداني ماست!
    / ناگهان رعشه به جانش مي‌افتد. به احترام گوشه‌اي مي‌ايستد./
    ـ اي اهورا مرا درياب! چه مي‌بينم؟ اين چه مكر است كه با من مي‌كني؟ اينجا طف‌‌ّ است، نينوا، كربلا، اينجا مدينه نيست! پس اين بارگاه و بقعه پيامبر اينجا چه مي‌كند؟ قبر پيامبر در نينوا، واحيرتا! و اين شبير است كه پيش مي‌آيد. او پايين پاي قبر پيامبر زانو زد. آرام باشيد. گوش بداريد. اين شبير است كه با جدش سخن مي‌گويد:
    ـ منم فرزند فاطمة تو. فرزند كسي كه تو درباره‌اش گفتي: فاطمه براي من همه چيز بود. دختر بود، مادر بود، غمخوار و پرستار بود و ما همه شنيديم كه فرمودي:
    من از ميان شما مي‌روم و عترت خود را ميان شما مي‌گذارم كه به آنها احترام بگذاريد.
    ولي با ما چنين نكردند و اكنون نيز مرا بر آن مي‌دارند كه بر خلاف دستور تو به شرابخواره‌اي بي‌ايمان دست بيعت بدهم. كاري كه هرگز نخواهم كرد. خدايا تو بر ضمير هر كس آگاهي. تو مي‌داني كه كار نيك را دوست دارم و از كار ناروا و پليد گريزانم. خدايا، اين تربت پيامبر تو محمد است و من پسر دختر اويم كه در مقابل اين پيشامد بد بدين‌جا پناه آورده‌ام تا خودت آنچه را روا و مصلحت داني و آنچه رضاي تو و پيامبر تو است برايم فراهم سازي.
    اي اهورا اين شبير كيست؟ او چه پندار نيكي دارد، گفتارش نيك‌تر و كردارش احسن است و اين منم غرقه گرداب ترديد! من اين همه سال صبر نكرده‌ام كه اينك دلم بلرزد. آيا من، از فيروز ابولؤلؤ كمترم؟ او كه خليفه را به خنجر زهرآلود دريد و خليفه از زخم خنجر او از پا درآمد. فيروز آن ايراني ستم‌ديده كه انتقام ملت ما از خليفه گرفت. آيا نه اين است كه اينك گاه من است؟
    / انگار در يورش چيزي قرار مي‌گيرد از ترس پس مي‌كشد./
    ـ اي اهورا آيا آنچه من مي‌بينم تو نيز شاهدي؟ اين كعبه است در نينوا، و آن هفتاد و دو ستاره كه هفت هفت بار طواف كردند و لبيك گفتند. اينجا محشر است! با اين همه من پيش مي‌روم. من عزم راست كرده‌ام كه انتقام گيرم. هر چه خواهد بشود!

    ـ بي‌شرمي مكن مرد، حيا را پاس‌دار! اين شبير است، فرزند ايليا كه حرمت شما پاس داشت. اين شبير است كه سلمان فخر ايرانيان به غلامي‌اش فخر مي‌كرد.
    ـ مي‌دانم!
    ـ آرام باش. پندار نيك، كردار نيك، گفتار نيك آيين توست، پلشتي مكن!
    ـ مي‌دانم!
    ـ اين اوست فخر زمين و زمان. جادوي جاوداني ما! اين شبير است. داماد ماست، عزيز ماست. خود ماست. جان ما، روح و روان ماست. اكسير ماست، سرور ماست، خون خداست. شبير ماست!
    ـ مي‌دانم!
    ـ اين شبير است كه تنهاست و تو را به ياري مي‌خواند. اوست مظهر مهر، آيه مهرباني، شور و شعور مسلماني!
    ـ مي‌دانم! من كه به آيين او راست نيستم! اين همه سال نفاق مي‌كردم تا بمانم و انتقام دلم را بستانم.
    ـ كژ مي‌روي، درشت مي‌گويي، پلشت شده‌اي! اسير دام اهريمني! تو پيروزان نيستي، اسپهبد نيستي، تو هيچ نيستي!
    ـ پس من كي‌ام؟
    ـ تو ايراني! كاري كن كه شأن ماست، شعور ماست. تو گواه مايي بر مظلوميت جاوداني ما!
    ـ مي‌دانم!
    ـ تو يك تن نيستي، تو يك ملتي! گواه باش بر شقاوت نامرد بي‌شرمان روزگار!
    ـ هستم!
    ـ پس گام پيش بنه! برو، ببين، روايت كن آنچه كه تو مي‌بيني و ما نمي‌بينيم. بگو تا بماند به دوران! اين فخر از ايران دريغ مدار!
    ـ با دلم چه كنم؟
    ـ دل؟ من جان‌ِ توام! شهربانو جادوي جاوداني ماست!
    ـ پس اين ترديد؟
    ـ اين ترفند اهريمن است. اهورا به آيين او ما را راست كرد.
    ـ و مرا؟!
    ـ ايران را!
    ـ تو كيستي و من كي‌ام اين صحبت ما چيست؟ اينجا كجاست؟
    ـ قيامت است. كربلاست! ترديد روا مدار. مكث مكن. پيش رو. تو تنها گواه مايي! شاهد ما بر شهادت او. تو سلمان مايي. فخر ما. عزت ما. شور و شعور و شرف ما!
    من پيش رفتم با پايي لرزان. دلي پ‍ُرترديد. من رسيدم به قتلگاه!
    اينجا كه مي‌بينيد نينواست. آنجا كه مي‌بينيد خيمه‌هاست. اينجا كه مي‌بينيد قيامت است. آنجا كه مي‌بينيد شقاوت است. اينجا كه مي‌بينيد كربلاست. آنجا كه مي‌بينيد شط فرات است. اينجا كه مي‌بينيد علقمه است. اينكه مي‌بينيد عباس است علمدار كربلاست. او عون است، آن ديگري جعفر، او علي‌اكبر است، اين تن صد پاره ح‍ُر‌ّ است. اينجا قتلگاه است و اين شبير است.
    / سكوت. مي‌ماند. هراسيده و تنها./
    ـ اين انقلاب هوا كه مي‌گويند متعاقب هر جنايت بزرگ در جهان ما دست مي‌دهد، رخ داده است! اينجا همه مي‌ترسند جز دو تن! دو بي‌شرم در هيبت سگان. دو سگ كه در تاريكي بر شبير حمله برده‌اند، شمر و سنان!
    اين منم كه مي‌خروشم:
    با شمايم اي پلشتان بدنهاد! دست بداريد. شمايان به بچه‌پلنگي مي‌مانيد كه به هر كس حمله مي‌كنيد و دستتان به هر كس كه رسيد پاره‌اش مي‌كنيد. ولي اين كار شأن شما نيست. او حص‍ّه من از هستي است!
    ـ تو كيستي؟ شمر!
    ـ‌ من؟ من پيروزانم؟
    ـ نه، تو ايراني!
    ـ من، من!؟
    ـ چرا مي‌لرزي؟
    ـ بيهوده درشت مگوييد. من از شمايان هيچ بيم ندارم. من دست در دهانتان كرده، دهانتان را پاره مي‌كنم!
    ـ ياوه‌ مي‌گويي مجنون! اين منم نشسته بر سينه شير عرب، كه نمي‌هراسم. و اين خنجر آب‌ديده بر حلقوم اوست كه هر چه مي‌كنم كاري از پيش نمي‌برد.
    او سلام مي‌كند. اينجا كيست كه شبير به احترامش سر خم كرده؟ گوش بداريد اين شبير است كه سخن مي‌گويد:
    ـ مرا ببخش كه نمي‌توانم بايستم. ستونهاي استوار بدنم را پي كرده‌اند آن‌گاه كه به خيمه‌ها حمله كردند.
    ـ او راست مي‌گويد. من گواهي مي‌دهم. او بر زانوان خونينش بر شنهاي تف‌ديده طف ايستاده و نعره زد: اي بي‌شرمان اگر مسلمان نيستيد، آزاده باشيد. شما با من بجنگيد ، نه با حرم من!
    اين من بودم كه شهادت دادم. و آن دو تن لرزيدند. خنجر بر‌ّان كاري از پيش نمي‌برد. انگار واقعه‌اي رخ داده است. آنها چه مي‌بينند كه من نمي‌بينم؟
    اورمزدا اين او كيست؟ اين حور كيست؟ اين نور مهربان كيست؟ اين خداي مسلمانان كيست؟ و من زني ديدم كه سبز بود، به سبزي سبزينه! من مردي ديدم كه آبي بود، به مهرباني آسمان!
    ـ او مادر من است، فاطمه است!
    / به خاك فرو مي‌افتد./
    ـ سلام اي بانوي بزرگوار، عذر تقصيرم بپذير، من نمي‌شناختمت!
    اورمزدا اين مادر است. من به چشم سر مي‌بينم. اين زني است كه دختر و مادر پدر خويش بود. او اينجا چه مي‌كند؟
    و آن دو تن مي‌لرزيدند و خنجر كاري از پيش نمي‌برد.
    ـ اين خنجر آب‌ديده سنگ را دو شقه مي‌كند، چرا حلقومت سر ناسازگاري دارد؟
    ـ‌كاري از پيش نخواهي برد. اين بوسه‌گاه پيامبر خداست.
    و اين شبير بود كه سخن مي‌گفت:
    ـ مادر به ياد داري كه روزي پيامبر صورت برادرم حسن را بوسيد؟ به ياد داري كه او هميشه صورت و لبانم را مي‌بوسيد و آن روز هيچ كدام را نبوسيد ولي گلوگاهم را بوسيد. به ياد داري تو را چه گفت. او فرمود:
    ـ فاطمة من، امروز را تو مي‌بيني و فردا را من! و تو اي فاطمه آن روز را نمي‌تواني ببيني كه خنجر زهرآلود مردي شرير سرتاسر گلوگاه طفل محبوبت را مي‌برد و رگ و پوست آن را چنان پاره مي‌كند كه سر از بدنش با آن نگاه بي‌گناه و بي‌آلايشش جدا مي‌شود. آري تو آن روز را نمي‌بيني و من آن را از هم‌اكنون مي‌بينم. براي همين بود كه بوسه‌هاي گرم عشق خود را بر گلوگاه او نهادم.
    و امروز همان روز است كه جد‌ّم مژده‌اش را داده بود!
    و اين شبير بود كه سخن مي‌گفت:
    ـ مرا برگردان! ز پشت سر، سرم را جدا كن!
    و آن بانوي بزرگ، فرزند تشنه‌اش را سيراب كرد.
    اين حكايت چيست؟ چرا خدا كاري نمي‌كند؟
    ـ حيات دنيا همين است. حيات چيزي جز عقيده و جهاد نيست! آنها كه اين هدف را نداشته باشند براي هميشه خواهند م‍ُرد! اين روح رادمردان عقيده و مجاهدان است كه جاودان مي‌ماند تا ابد!
    و آن پلشت بي‌صفت صورت شبير را بگردانيد و ‌آن بانوي سبز آبي‌مهر از هوش برفت و من صداي گريه خدا را شنيدم!
    اينجا قيامت است! من آدم را ديدم، هابيل را، من يحيي را ديدم، عيسي مسيح را، من نوح را ديدم، ابراهيم را، من موسي را ديدم، يوسف را، من يك صد و بيست و چهار هزار پيامبر را ديدم. من سياوش را ديدم. آرش را. من فرشتگان را ديدم، كائنات را! من صداي سوختن ديرك چادرها را شنيدم، صداي گريه‌هاي جانكاه را، من صداي نعره‌هاي مستانه كركسها را شنيدم، صداي شيهه اسبان را. من صداي قيه‌هاي شوم نامرئي را شنيدم، صداي باد و طوفان را.
    من گردباد سريع و تندي ديدم كه همه در هم آميختند. من دنيا را ديدم كه از آن لطافت و خر‌‌ّمي خود افتاده و به دهانة تاريكي فرو رفته بود. من همه چيز و همه كس را ديدم كه در ظلمت ابهام و دغدغة شورانگيزي غرق شده بودند. من قيامت را ديدم. شبير را كه تشنه بود. اورمزدا ديگر آب بر من حرام است كه شبير تشنه بود و يارانش. تشنه مي‌مانم تا از‌ آب كوثر بنوشم!
    / به تندي به سوي بركه‌هاي آب مي‌رود، يكي را از جا مي‌كند آبش را بر زمين مي‌پاشد و ديگري را برمي‌دارد./
    ـ آب مهريه مادر او بود و او تشنه بود، اينك نثار شما!
    / بركه را به روي تماشاگران مي‌پاشد. آبي نيست، يك بغل گل محمدي است./
    اينك منم پيروزان، ايران عاشق جادوي جاوداني ما!
    اينك منم پيروزان، ايران كه به چشم سر اشك خونين خدا ديدم!
    اينك منم پيروزان، ايران كه ط‍ّف را ديدم، نينوا، كرب و بلا!
    اينك منم پيروزان، ايران كه سوختن خيمه‌ها ديدم، نامردي نامردمان!
    اينك منم پيروزان، ايران كه آن بانوي سبز مهربان ديدم، هنگامه‌اي كه از هوش بشد و در آغوش مردي آبي، به مهرباني آسمان عروج كرد وقتي كه چهار زن، مادر چهار پيامبر در ركابش بودند.
    اينك منم پيروزان، ايران كه اين واقعه ديدم و به آيين مظلومان راست شدم!
    اينك منم پيروزان، ايران كه شهادت شبير، فرزند ايليا ديدم.
    اينك منم پيروزان، ايران كه روح خدا را ديدم مهربان!
    اينك منم پيروزان، ايران كه به عمرم دو كربلا ديدم!
    اينك منم پيروزان، ايران كه ديديم شبير حج تمام بگذارد با هفتاد و دو ستاره!
    اينك منم پيروزان، ايران كه حسين را ديدم فرزند علي!
    اينك منم ايران، كه علي فرمود: قرباني حسين مي‌شوي، شدم و همة حج‍ّتم بر راستي‌ام به آيين حسين اين...
    / ناگهان آسمان مي‌غرد به خشم، برق مي‌زند و پيروزان در رقصي عاشقانه جامه از تن برهنه مي‌كند. تني سپيد دارد به سپيدي برف. كف‌پوش است، بي‌دست! و بر سپيد كفنش لاله روييده هفتاد و دو تن، همه سرخ! ناگهان نور مي‌آيد و برق مي‌ميرد و پيروزان مانندة سروي استوار مي‌شود و از دلش كبوتري پر مي‌كشد خونين‌بال، و سازها مي‌نوازند به شور پيروزي.


موضوعات مشابه با: متن نقد
انجمن عنوان تاریخ
سینما,تئاتر و تلویزیون آنچه در «کلاه قرمزی 93» گذشت/ خاله ازت متنفرم! ‏Apr 7, 2014
سینما,تئاتر و تلویزیون الناز شاکردوست ازت متنفرم ... ‏Sep 29, 2013
سینما,تئاتر و تلویزیون اخبار متناقض درباره درگذشت ابوالفضل پورعرب ‏Oct 8, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون بازیگری که از هیچکاک متنفر بود + عکس ‏Aug 17, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون متن راي ديوان عدالت اداري درباره خانه سينما ‏May 28, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون متن بسیار زیبای فیلم پسران فراتر از گل ‏May 14, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون آنجلینا جولی از حلقه ازدواجش متنفر است ‏May 9, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون هال بری از پاپارازی ها متنفر است ‏May 4, 2012
سینما,تئاتر و تلویزیون هال بری از پاپارازی ها متنفر است! ‏Apr 30, 2012