1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی

شروع موضوع توسط ! Mani ! ‏Sep 14, 2011 در انجمن داستان کوتاه

  1. آفلاین

    ! Mani ! داره خودمونی میشه!

    • منو دیدی بگو عمو فدا~O)
    تاریخ عضویت:
    ‏Nov 27, 2010
    ارسال ها:
    3,936
    تشکر شده:
    451
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    دانشجوی_مهندسی شیمی
    محل سکونت:
    Top of TeHrAn
    The Loan
    Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
    The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said

    قرض
    دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
    سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.
  2. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love


    به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.

  3. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    General Pershing was a famous American officer. He was in the American army, and fought in Europe in the First World War

    After he died, some people in his home town wanted to remember him, so they' put up a big statue of him on a horse

    There was a school near the statue, and some of the boys passed it every day on their way to school and again on their way home. After a few months some of them began to say, 'Good morning, Pershing', whenever they passed the statue, and soon all the boys at the school were doing this

    One Saturday one of the smallest of these boys was walking to the shops with his mother when he passed the statue. He said, 'Good morning, Pershing' to it, but then he stopped and said to his mother, 'I like Pershing very much, Ma, but who's that funny man on his back


    ژنرال پرشينگ يكي از يكي از افسرهاي مشهور آمريكا بود. او در ارتش آمريكا بود، و در جنگ جهاني اول در اروپا جنگيد.

    بعد از مرگ او، بعضي از مردم زادگاهش مي‌خواستند ياد او را گرامي بدارند، بنابراين آن‌ها مجسمه‌ي بزرگي از او كه بر روي اسبي قرار داشت ساختند.

    يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچه‌ها هر روز در مسير مدرسه و برگشت به خانه از كنار آن مي‌گذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آن‌ها هر وقت كه از كنار مجسمه مي‌گذشتند شروع به گفتن «صبح‌ به خير پرشينگ» كردند، و به زودي همه‌ي پسرهاي مدرسه اين كار (سلام كردن به مجسمه) را انجام مي‌داند.

    در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه مي‌رفت. وقتي كه از كنار مجسمه گذشت گفت: صبح به خير پرشينگ، اما ايستاد و به مادرش گفت: مامان، من پرشينگ را خيلي دوست دارم، اما آن مرد خنده‌دار كه بر پشتش سواره كيه؟


  4. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    The Cat and the Cock

    A Cat caught a Cock, and pondered how he might find a reasonable excuse for eating him. He accused him of being a nuisance to men by crowing in the nighttime and not permitting them to sleep. The Cock defended himself by saying that he did this for the benefit of men, that they might rise in time for their labors. The Cat replied, "Although you abound in specious apologies, I shall not remain supperless"; and he made a meal of him


    گربه و خروس

    گربه ای خروسی را دزدید و با خود فکر کرد چگونه بهانه قابل قبولی برای خوردن خروس بیابد. گربه خروس را به خاطر آزار دادن مردم به وسیله بانگش در سحرگاه متهم کرد و گفت که تو نمی گذاری که مردم درست بخوابند. خروس با اظهار این موضوع که این کار او به نفع مردم است و باعث میشود آنها برای رسیدن به لقمه نانی از خواب بیدار شون از خود دفاع کرد. گربه در جواب گفت:"اگر چه تو با بهانه های در ظاهر صحیح از خود رفع اتهام میکنی اما من نمی توانم از غذای خود صرف نظر کنم" و خروس را خورد.

  5. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Success - Socrates

    A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water

    The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air

    Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret



    موفقیت و سقراط

    مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

    مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

    سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

    سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.


  6. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail.

    Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read:
    To: My Loving Wife
    Subject: I’ve Reached
    Date: 2 May 2006

    I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
    Your loving hubby.



    مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

    با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:

    به: همسر دوست داشتنی ام
    موضوع: من رسیدم
    تاریخ: دوم می 2006

    میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

    شوهر دوستدارت
  7. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    There were a lot of men's clubs in London a few years ago. Men went there and read their newspapers quietly, or drank or had meals with their friends.

    All of these men's clubs had a lot of very good servants. At every club one of the servants was a doorman. Mr Grace was the doorman of one of these clubs. He was fifty-five years old, and he had grey hair and a big grey moustache. The telephone rang in his office at six o'clock in the evening, and a woman spoke to him. She said, 'Are you the doorman of the George Club?'

    'Yes, I am,' Mr Grace answered.

    'Please give my husband a message,' the woman said.

    'Your husband isn't at the club this evening,' Mr Grace answered.

    'But I haven't told you his name!' the woman said angrily.

    'That isn't necessary,' Mr Grace answered. 'No husband is ever at the club.




    چندين سال قبل تعداد زيادي كلوپ مردانه در لندن وجود داشت. آقايان براي مطالعه‌ي روزنامه در آرامش، و نوشيدن و خوردن به همراه دوستانشان به آنجا مي‌رفتند.

    همه‌ي اين كلوپ‌هاي مردانه خدمت‌كاران خيلي خوبي داشتند. يكي از خدمت‌كاران هر كلوپ دربان آن كلوپ بود. آقاي گريس يكي از دربان‌هاي اين كلوپ‌ها بود. او پنجاه‌وپنج سال داشت، و داراي مو و سبيل كلفت و سفيدي بود. در ساعت شش عصر تلفنش زنگ خورد، و يك زن با او صحبت كرد. او (آن زن) گفت: آيا شما دربان كلوپ جرج هستيد؟

    آقاي گريس پاسخ داد: بله، من هستم.

    آن زن گفت: لطفا يك پيغام به شوهر من بدهيد.

    آقاي گريس پاسخ داد: شوهر شما امروز عصر در اين كلوپ نيست.

    زن با عصبانيت گفت: اما من اسم شوهرم را به شما نگفتم.

    آقاي گريس پاسخ داد: ضروري نيست، هميشه هيچ مرد زن‌داري در كلوپ نيست.

  8. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    A lot of boys and girls in Western countries are wearing the same kinds of clothes, and many
    of them have long hair, so it is often difficult to tell whether the are boys or girls.

    One day, an old gentleman went for a walk in a park in Washington, and when he was tired he sat down on a bench. A young person was standing on the other side of the pond.

    "My goodness!" the old man said to the person who was sitting next to him on the bench. 'Do you see that person with the loose pants and long hair? Is it a boy or a girl?"
    "A girl," said his neighbor. "She's my daughter."

    "oh!" the old gentleman said quickly. "please forgive me, I didn't know that you were her mother. "
    "I'm not," said the other person, "I'm her father."


    ترجمه:

    در کشورهای غربی بسیاری از دختران و پسران لباسهای مشابه میپوشند و بسیاری از آنها موهای بلند دارند بنابراین غالبا تشخیص اینکه شخصی پسر یا دختر است سخت می باشد.

    روزی، پیرمرد محترمی برای پیاده روی به پارک واشنگتن رفت و هنگامی که خسته شد بر روی نیمکتی نشست. جوانی در آنطرف دریاچه ایستاده بود.

    پیرمرد به شخصی که بر روی نیمکت در کنار او نشسته بود گفت : "خدای من، آن شخص را که شلوار گشاد پوشیده و موهای بلند دارد را میبنی؟ او دختر است یا پسر؟"
    همسایه جواب داد: " دختر، او دختر من است"

    مرد محترم سریع گفت: " اوه، لطفا من را ببخشید، من نمی دانستم که شما مادرش هستید"
    آن شخص گفت: " نه، من پدرش هستم."

  9. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Sea otters off the coast of California have an unusual method of getting food. They dive to the floor of the sea to find the shellfish they like.

    When an otter brings a shellfish to the surface of the water, he floats on his back and tuts the shellfish on his chest. Then the otter digs the meat out of the shell with his teeth.

    Sea otters are especially fond of shellfish with a very hard shell. when the otter brings up one of these, he also brings a stone. He puts the stone on his chest, holding the shellfish in his front paws. He takes a wide swing and smashes the hard shell on the stone. Then he has no trouble getting at the meat in the shell
    .

    سمورهای آبی سواحل کالیفرنیا برای بدست آوردن غذا شیوه غیر عادی دارند. آنها برای پیدا کردن صدف مورد دلخواه خود به کف دریا می روند (شیرجه می زنند).

    سپس صدف را به سطح آب آورده، سمور از پشت بر روی آب شناور می شود و صدف را بر روی سینه اش می گذارد. سپس با دندان خود گوشت را از میان پوسته خارج می کند.

    سمورهای آبی علاقه زیادی به صدفهایی که پوستشان سخت است دارند و به همراه یکی از این صدفها یک سنگ نیز با خود به بالا می آورند. سمور سنگ را بر روی قفسه سینه اش می گذارد، صدف را با پنجه های جلویی می گیرد و با ضربه ای محکم آن را بر روی سنگ می زند. پوسته سخت صدف شکسته می شود. بنابراین سمور مشکلی برای بدست آوردن گوشت داخل پوسته ندارد.
  10. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.

  11. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    THE APPLE TREE


    Peter climbed the wall to reach the apples that were growing on the apple tree on the other side of the wall. He picked half-a-dozen and hid them in his pockets

    As he was jumping down again he slipped and fell. The fruit in his pockets was squashed. He did not hurt himself, but he could not eat the apples either

    He ran home and quickly washed his trousers before his mother would find out what had happened


    درخت سیب

    پيتر از ديوار براي دسترسي به سيب هايي كه روي درخت آن طرف ديوار روييده بودند بالا رفت. او نيم جين چيد و در جيبش مخفي كرد.

    هنگامي كه مي‌خواست دوباره پايين بيايد پايش سر خورد و افتاد. ميوه در جيبش له شد. او به خودش صدمه نزد، اما هرگز نتوانست سيب‌ها را بخورد.

    او دويد خانه و قبل از اينكه مادرش بفهمد چه اتفاقي افتاده است به سرعت شلوارش را شست.
  12. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

    On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

    "Destiny will now reveal itself."

    He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

    After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

    "Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.


    سرنوشت

    در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

    در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

    "سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

    سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

    بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

    ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".
  13. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    THE STORY OF JEANS

    The year is 1853, and the palace is California. People are coming to California from many countries. They are looking for gold. They think that they are going to get
    rich. Levi Strauss is one of these people .He’s twenty-four years old, and he too want to get rich .He is from Germany. He has cloth from Germany to make tents for the gold miners

    A man asks him: What are you going to do with that cloth

    Strauss answers: I’m going to make tents

    The man says: I don’t need a tent, but I want a strong pair of pants. Look at my pants they’re full of holes

    Levi makes a pair of pants from the strong cloth. The man is happy with the pants. They’re a big success. Soon everyone wants a pair of pants just like the man’s pair. Levi makes one more, ten more hundreds more thousands more. That’s the history of your jeans


    داستان شلوار لی

    سال 1853 مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا...

    او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود.

    مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟

    او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم.

    مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم!

    شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است!

    لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما!
  14. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    A guy was seated next to a little girl on the airplane when the
    stranger turned to her and said, "Let's talk. I've heard that Flights
    go
    quicker if you strike up a conversation with your fellow passenger."

    پسری که در فرودگاه در نزدیکی صندلی دختر کوچکی نشسته بود یک لحظه غریبانه به طرفش برگشت و گفت :اجازه بدهید با هم صحبت کنیم .
    من شنیده ام پروازها سریعتر پیش می رود اگر تو شروع به مکالمه با هم قطاریت بکنی.

    The little girl, who had just opened her book, closed it slowly and
    said to the guy, "What would you like to talk about?"

    دخترک که کتابش را باز کرده بود سریعا آنرا بست و از پسره پرسید در بارهء چی دوست داری صحبت کنیم؟

    hmmmm... "How about nuclear power?" said the guy.
    پسره گفت :هومممممم در بارهء انرزی هسته ای چطوره؟

    "OK". she said. "That could be an interesting topic.
    "خوب ,دختره گفت "این یک موضوع جالبی می تونه باشه"

    But let me ask you
    a question first.
    اما اول اجازه بده ازت یک سوالی بپرسم .

    A Horse, a Cow, and a Deer all eat grass, the same

    stuff. Yet a deer excretes little pellets, while a cow turns out a
    flatpatty, and a horse produces clumps of dried grass. Why do you
    suppose
    that is?"
    چرا شکل م د ف و ع گاو-گوزن و اسب متفاوته در حالیکه هر سه از یه نوع علف استفاده می کنند؟

    The guy thinks about it and says, "Hmmm, I have no idea."

    پسر در موردش فکر کرد و گفت همممم من نظز خاصی ندارم.

    The girl replied... "Do you feel qualified to discuss nuclear power
    when you don't know shit?"
    دختر جواب داد:پس تو که در مورد "گ ه"نمی دونی واجد شرایط برای بحث قدرت هسته ای نیستی .!!!!

  15. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
    We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
    my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
    The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
    The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
    The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
    He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
    You'll love the answer...
    The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."


    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
    جواب زن خیلی جالب بود...
    زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
  16. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

    یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

    وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.

    چنانچه وکیل از خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

    سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.

    سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
    سپس از او پرسید که جواب چی بوده و خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!



    The lawyer asks her to play a game. If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars. So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars. The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars

  17. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Three Rooms in Hell
    A man dies and goes to Hell. The Devil meets him at the gates and says "There are three rooms here. You can choose which one you want to spend eternity in The Devil takes him to the first room where there are people hanging from the walls by their wrists and obviously in agony The Devil takes him to the second room where the people are being whipped with metal chains The Devil then opens the third door, and the man looks inside and sees many people sitting around, up to their waists in garbage, drinking cups of tea The man decides instantly which room he is going to spend eternity in and chooses the last room He goes into the third room, picks up his cup of tea and the Devil walks back in saying "Ok, guys, tea break’s over, back on your heads


    سه اتاق در جهنم

    مردی مُرد و به جهنم رفت. دیو جهنم او در محل ورود دید و گفت: اینجا سه اتاق وجود دارد. شما می‌توانید هر كدام را كه می‌خواهید انتخاب كنید و تا ابد در آن زندگی كنید.دیو او را به اتاق اول برد جایی كه مردم در آن جا از مچ دست آویزان بودند و آشكار در عذاب بودند. دیو او را به اتاق دوم برد جایی كه مردم در حال كتك خوردن با زنجیرهای آهنی بودند دیو در سوم را باز كرد، و مرد به داخل نگاه كرد و دید مردم زیادی دور هم نشسته‌اند و از كمر به بالا در زباله ، در حال خوردن چای.مرد بی درنگ تصمیم گرفت كه در كدام اتاق می خواهد مادام العمر بماند و آخرین اتاق را انتخاب كرد او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چایش را برداشت و دیو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونید تو آشغالا.
  18. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Mr and Mrs Yates had one daughter. Her name was Carol, and she was nineteen years old. Carol lived with her parents and worked in an office. She had same friends, but she did not like any of the boys very much
    Then she met a very nice young man. His name was George Watts, and he worked in a bank near her office. They went out together quite a lot, and he came to Carol's parents' house twice, and then last week Carol went to her father and said, 'I'm going to Marry George Watts, Daddy. He was here yesterday.'

    'Oh, yes,' her father said. 'He's a nice boy-but has he got any money?'
    'Oh, men! All of you are the same,' the daughter answered angrily. 'I met George an the first of June and on the second he said to me, "Has your father got any money?".




    همه ی مردها مثل هم هستند
    آقا و خانم یاتس یك دختر داشتند. اسم او كارول بود، و 19 سالش بود. كارول با والدینش زندگی و در یك اداره كار می‌كرد. او چندین دوست داشت، اما او هیچكدام از پسرها را خیلی دوست نداشت.
    در آن زمان او یك مرد جوان مؤدب را ملاقات كرد. نام او جرج وات بود، و او در یك بانك نزدیك اداره او كار می‌كرد. آن‌ها اكثرا با هم بیرون می‌رفتند، و او دو بار به خانه‌ی والدین كارول رفت، و هفته‌ی گذشته كارول پیش پدرش رفت و گفت، "پدر، من قصد دارم با جرج وات ازدواج كنم. او دیروز اینجا بود"
    پدرش گفت "آه، بله، او پسر خوبی است، اما آیا پولی دارد"

    دختر با عصبانیت پاسخ داد "آه، از دست شما مردها! شما همه مثل هم هستید، من جرج را در اول ماه جون ملاقات كردم و در دومین روز ملاقات او به من گفت، آیا پدر شما پولدار است؟
  19. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    Mafia
    Mafia is a type of secret criminal organization that developed in southern Italy and has gained great power in the United States. The term Mafia may have coma an Arabic word that means place of refuge.
    مافیا یک سازمان مخفی جنایی است که در جنوب ایتالیا به وجود آمد و در امریکا قدرت زیادی کسب کرد.کلمه مافیا احتمالا از یک کلمه عربی گرفته شده و به معنی محل اختفا می باشد.

    As an adjective, it describes a confident style of behavior that identifies a Mafioso. A Mafioso is a man who has great influence within his community. As a noun, Mafia refers to network of loosely connected groups called Mafia, which hold power through violence, oppression, and various criminal activities.
    که به عنوان یک شیوه، رفتار مطمئن مافیایی را روشن می کند، یک مافیایی کسی است که در جامعه خود نفوذ بسیاری دارد. مافیا به عنوان یک اسم، یک شبکه مرتبط با هم اطلاق می شود که مافیا نامیده می شوند و این شبکه قدرت خود را از طریق خشونت، ظلم و ستم و فعالیت های جنایی گوناگونی که انجام می دهد حفظ می کند.



    The estimated 6,000 Italian Americans involved in organized crime are arranged in loose network of regional gangs called families.
    حدود شش هزار امریکایی ایتالیایی تبار در این شبکه سازمان یافته با باندهای منطقه ای با نام خانواده های مافیایی سازمان دهی شده اند.

    These families are involved in many illegal activities such as gambling, prostitution, selling narcotics and loan sharking.
    این خانواده ها (ی مافیایی) در بسیاری از فعالیت های غیر قانونی از قبیل قمار ، فحشاء ، فروش مواد مخدر و ربا خواری دست دارند.

    Low enforcement officials estimate that the families take in about 50$ billion a year from criminal activities. Officials believe that the families have moved to variety of legitimate businesses as well.
    مقامات تخمین می زنند که این گروه در حدود پنجاه میلیارد دلار از اعمال جنایی خود به دست آورده اند و همچنین معتقدند که این خانواده ها به تجارت های قانونی نیز وارد شده اند.
  20. آفلاین

    Sheida مدیر بازنشسته چت

    تاریخ عضویت:
    ‏Mar 17, 2011
    ارسال ها:
    22,390
    تشکر شده:
    250
    امتیاز:
    83
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    حسابدار
    محل سکونت:
    ESF
    The Loan

    Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
    The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said



    قرض
    دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
    سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.

موضوعات مشابه با: داستان های
انجمن عنوان تاریخ
داستان کوتاه داستان های جالب و کوتاه ‏Mar 9, 2014
داستان کوتاه داستانک های آموزنده ‏Nov 26, 2013
داستان کوتاه داستان هایه بسیار زیبا حتما بخونید ‏Sep 30, 2013
داستان کوتاه :::فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده ::: ‏Sep 27, 2013
داستان کوتاه داستان های شیوانا: بهتـرین بافنـده! ‏Sep 10, 2013
داستان کوتاه داستان عاشقتم تا بی نهایت ‏Sep 7, 2013
داستان کوتاه داستانهای کوتاهی از آنتوان چخوف ‏Aug 13, 2013
داستان کوتاه داستان های مینیمالیستی ‏Aug 13, 2013
داستان کوتاه داستانهای کوتاه و زیبا ‏Jul 13, 2013