1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

رمان پر پرواز

شروع موضوع توسط TxTuR ‏Aug 27, 2011 در انجمن شعر

  1. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    كمتر از يك ساعت ديگر كار پرده تمام مي شد شش ماه پيش كه كار كشيدن اونو آغاز كرده بودم به حاج مهدي قول دادم كه تا شب عاشورا تمومش كنم وامشب شب سوم محرم بود . مي دونستم خيلي ها بي صبرانه منتظر بودن تا من بالاخره پرده رو كنار بزنم و به قول نادين اين شاهكار هنري قرن رو نظاره كنن . همه عطش ديدن پرده رو داشتن چون ازهمون روز اولي كه من كار كشيدن اون رو شروع كرده بودم حاج مهدي قدغن كرده بود كه كسي نگاهش به پرده بيفته براي همين يه پرده بزرگ وسط اتاقي كه توي خونه اش برام در نظر گرفته بود نصب كرد و ورود به داخل محوطه ي پشت اون پرده روممنوع اعلام نمود . روزهاي اول دليل اين همه حساسيت حاج مهدي رو نمي دونستم اما هر چه بيشتر پيش مي رفتم و با مرور زمان هر چه پرده كامل تر مي شد درك مي كردم چرا حاج مهدي علي رغم اشتياق بيش از حدش به ديدن پرده اين همه حساسيت داشت و به آن نگاه نمي كرد و اما ... امشب شب آخر بود...


    باران شروع به باريدن كرده بود و از حياط صداي حاج مرتضي مداح كه با ناله و شيون مردم قاطي شده بود به گوش مي رسيد براي لحظه اي صداي حاج مرتضي كه با صداي رعد و برق آسمان يكي شده بود دلم را لرزاند حس و حال عجيبي داشتم توي صداش يه چيزي بود . دست از كار كشيدم و از پله ها پايين رفتم و از پرده ي نصب شده ي وسط اتاق گذشتم و كنار پنجره ايستادم از ديدن صحنه اي كه در مقابلم بود بي اراده اشك از چشمانم سرازير شد مردم توي اين باران شديد عاجزانه به سرو صورت خودشون مي زدند و گريه مي كردند . با ديدن اين صحنه ايده ي تازه اي مثل برق به مغزم خطور كرد در حالي كه اشكهايم رو پاك مي كردم خواستم به سمت پرده برگردم كه تلفن همراهم زنگ زدى! از ترس اينكه مبادا ايده از مغزم بپره ردِ تماس دادم ازپله ها بالا رفتم و مقابل پرده رسيدم و تا قلمو را به دست گرفتم دوباره گوشيم زنگ زد كه اهميتي ندادم و با خودم گفتم:بي خيال به قول سپيده ايده رو درياب .


    دوباره مشغول كار شدم اما صداي زنگ گوشيم پشت سر هم بلند مي شد و رشته ي افكارم را پاره مي كرد عاقبت كلافه شدم و به طرف ميزي كه گوشيم روش بود رفتم و به شماره اي كه روي صفحه بود نگاه كردم و نام بهنام رو ديدم و تعجب كردم خيلي خنده دار بود خودم اين نام و شماره رو توي گوشيم ذخيره كردم و خودم هم نمي دونم كيه! هر چي فكر كردم يادم نيومد اون كيه با اين حال گوشي رو جواب دادم :
    - بله بفرماييد !


    - سلام دختر چرا گوشيت رو جواب نمي دي؟


    متعجب از اين همه صميميتي كه در صداي مرد جواني كه ظاهرا آشنا بود اما نمي شناختمش پرسيدم :


    - ببخشيد شما؟


    - منم بهنام.


    - بله اسمتون روي صفحه تلفنم بود !ولي متاسفانه به خاطرنمي آرمتون.


    نمي دونم چرا احساس خاصي نسبت به اين اسم داشتم.


    - مهم نيست!... ببين مي خوام ببينمت همين الان!


    در صداي مرد جوان نوعي بي قراري بود كه باعث شد بپرسم:
  2. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    ببخشيد من نمي فهمم شما چي مي گين!اصلا شما كي هستين ؟


    جوان كه حال بي قرارتر از قبل بود گفت :


    - من جلوي درتكيه ي حاج مهدي ايستادم بياي بيرون به خاطرمي آري من كيم! ببين در مورد وثوق, من پيك هستم .


    - وثوق چي شده ؟


    مرد جوان بدون اينكه پاسخ سوالم رو بدهد گوشي رو قطع كرد هاج و واج مونده بودم ! اين بهنام كيه كه من اسمش روتوي گوشيم دارم اما يادم نيست كي و كجا ديدمش ؟ اين كيه كه وثوق رو مي شناسه؟ اصلا مگه مهم كه اون كيه اون يه پيك و از طرف وثوق اومده. نفهميدم چطور لباسم روعوض كردم و چادر به سر كشيدم فقط مي دونم كه پله هارو دوتا يكي كردم و يكي دوبار هم به چند تا خانم بر خوردم و فقط تنها چيزي كه يادم مي آد صداي عزيز خانم بود كه گفت :


    - پروانه جون كجا با اين عجله؟


    ---------------------------------------------------------------------------------------------------


    نيازي نبود جلوي در تكيه ي حاج مهدي كه در واقع در خونش بود دنبال مرد جوان بگردم چون زير اون بارون كه همه توي خونه ي حاج مهدي مشغول عزاداري بودند فقط يك مرد جوان در حالي كه چتري بالاي سرش گرفته بود به چشم مي خورد. خداي من پس حسم اشتباه نكرده بود اين چهره برام آشنا بود تا وقتي بهم نزديك شد بي حركت بهش زل زده بودم بهم كه رسيد ديگه مطمئن شدم كه مي شناسمش و با ذوق خاصي گفتم :


    - پس حسم بهم دروغ نگفته بود نه؟


    - سرش را تكان داد به من كه خيس بارون شده بودم نگاه كرد و چترش رو بالاي سرم گرفت و گفت :


    - بايد زودتر بريم!


    بي هيچ اختياري نپرسيدم چرا و كجا؟ فقط به دنبالش راه افتادم و به سمت همان ماشين بنزي كه باعث آشنايي من اون شده بود رفتم در عقب رو برام باز كرد و سوار شدم خودش هم صندلي جلو نشست . وقتي سوار ماشين شدم به راننده كه مردي حدودا36,35ساله بود و آرام نشسته بود سلام كردم او هم به همان آرامي پاسخم را داد . وقتي اتومبيل به حركت درآمد گفت:


    - پروانه ! ايشون برادر بزرگم بهرام...


    نگاهي به بهرام انداختم و گفتم :


    - خوشبختم.


    بهرام هم فقط سري تكون داد و چيزي نگفت چقدر اين مرد به نظرم عجيب اومد . اصلا چقدراين اتفاقات كه مي افتاد ويا در شرف وقوع بود عجيب به نظر مي رسيد , پيدا شدن بهنام بعد از يك ماه, وقوع اون تصادف ,ارتباطش با وثوق و حالا اين مرد كه بهنام برادرمعرفيش كرد .اصلا بهنام چرا يهو غيبش زد كاملا منگ بودم به خودم اومدم اصلا من با اين دوتا كجا دارم مي رم .به بهنام نگاهي كردم و پرسيدم :


    - ما كجا داريم ميريم؟
  3. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    بهنام نگاهش رو از رو به رو دزديد و به سمت من برگشت و مستقيم بهم نگاه كرد و گفت:


    - به زودي مي فهمي .


    - من همين الان مي خوام بفهمم!!
    - گفتم كه عزيزم مي فهمي عجول نباش باشه؟


    نوع حرف زدنش برام عجيب نبود اعتراف مي كنم همان يكبار كه ديدمش مجذوب نوع رفتار و صميميت حرف زدنش شدم نوعي صداقت در كلامش موج مي زد كه ناخود آگاه نمي تونستي بهش شك كني . از همون بار اول كه ديدمش در دل باورش كردم اما امشب بهش مشكوك شده بودم و يه حسي بهم مي گفت كه اين آدم نمي تونه با وثوق بي ربط باشه چرا كه از فرداي روزي كه ديدمش ديگه غيبش زد و حالا بعد از يك ماه با خبري از وثوق بر گشته بود و با همون صميميتي كه از روز اول داشت منو دعوت به صبوري مي كرد . با ترديد بهش نگاه كردم و گفتم :


    - مي گم!چرا يهو شما غيبتون زد ؟


    - اونم مي فهمي صبر كن ...


    - كي؟


    - چي رو كي؟


    معلوم بود براي طفره رفتن از جواب سؤالم خودش رو به نفهميدن زده اما من به روي خودم نياوردم و گفتم :


    - همين ماجراها رو كي مي فهمم ؟


    بهنام اين بار نگاهي به بهرام انداخت و دوباره با خونسردي گفت:


    - به زودي عزيز من!


    - ولي من آدم صبوري نيستم لطف كن همين الان بهم بگو,شما دارين منو كجا مي برين ؟ شما واقعا از وثوق خبر دارين ؟ اصلا شما كي هستين من چرا بايد بهتون اعتماد كنم ؟ چرا بايد...


    هنوز حرفم تموم نشده بود كه بهرام ماشين رو كناري نگه داشت فكر كردم شايد رسيديم ولي فقط به بيرون توجه كردم ديدم كه وسط اتوبان نگه داشته . بهنام نگاهي به بهرام انداخت و گفت :

  4. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    - چرا ايستادي بهرام !؟


    - بهرام بي آنكه به او نگاه كنه از داخل آيينه به من زل زد و گفت:


    ما گفتيم بيا تو هم بي هيچ حرفي سوار شدي و اومدي حالا هم اگه ناراحتي و نمي توني به ما اعتماد كني پياده شو!


    بهنام با تعجب و معترضانه گفت :


    - بهرام...!


    - همين كه گفتم پياده مي شي يا به راهمون ادامه بدم ؟


    چقدر لحن حرف زدن اين مرد سرد و بي روح بود انگار از زمان تولد تا الان فاقد هر نوع قوه ي درك و احساس بود . مطمئنم هر كس ديگه اي جاي من بودبهش بر مي خورد و همون لحظه از ماشين پياده مي شد اما من به خاطر غروري كه در 23سال عمرم جمع كرده بودم سر جايم نشستمو گفتم :


    - باشه اعتماد مي كنم لطفا حركت كنيد .


    ماشين دوباره به حركت درآمدوبهنام گفت :


    - پروانه !من معذرت مي خوام اما باور كن تا موقعش نشه ما نبايد چيزي بگيم .


    - مهم نيست من اونقدر هام كه مي گفتم عجول نيستم 15سال صبر كرد و دارم انتظار مي كشم اكه قراره تا يكي دو ساعت ديگه اين انتظار به پايان برسه عيبي نداره بازم صبر مي كنم .


    جمله ي آخرمرو در حالي كه از آيينه به بهرام نگاه مي كردم ادا كردم او هم با شنيدن اين جمله از آيينه نگاهم كرد ولي تا نگاهش به نگاهم تلاقي كرد زود آن را دزديد . به ساعتم نگاهي انداختم يكربع به نه شب را نشان ميداد تازه يادم افتاد كه به هيچ كس نگفتم كجا مي رم لابد الان همه نگرانم شده اند . موقع حركت آن قدر هول بودم كه به كسي چيزي نگفتم بيچاره بقيه الان بي صبرانه منتظر ديدن پرده هستن پرده اي كه با اين اوصاف امشب قادر به تمام كردنش نيستم . اصلا الان تنها چيزي كه برام مهمه تنها يك نفره اونم وثوق ,وثوقي كه از8سالگي جزء لاينفك وجود من شده بود .دوباره به بيرون نگاه مي كنم بارون شديدتر شده اين بارون شديد منو به اون شب برمي گردونه اون شب بارون از اين هم شديدتربود . فكر مي كنم همه چيز از اون شب شروع شد آره همون شب بود كه وثوق وارد زندگي من كه دختر بچه اي بيش نبودم شد. در خيالم دوباره سفر به گذشته رو كه تنها يادگاري من بود شروع كردم...

    10-1
    انگارهرچي جلو ترمي رفتم وجود وثوق وكاراش بيشتر برام تبديل به معما مي شد.تا اون روز3تا كار بود كه به ميل خودم و بدون هل دادن وثوق انجام داده بودم و عاشقانه دوستشون داشتم يكي نقاشي يكي نوشتن و ديگري رانندگي با سرعت بالا بود واولي و دومي بهم آرامش ميداد اما سومي برام سرشار از هيجان بود .يادمه12سالگي پشت فرمون ماشين ثريا نشستم تا قبل از 15سالگي به سرعت 50تا قناعت مي كردم اما بعد ازاون نه ،دوست داشتم توي خيابون ها ويراژ بدم و تا مي تونم سرعت برم اما نه ثريا چنين اجازه اي بهم داد و نه ماشينش چنين ناپرهيزي مي كرد و بيشتر از 80تا مي رفت.چقدر به ثريا غرمي زدم كه اين ماشين رو عوض كن بالاخره هم يه روز بهم زنگ زد كه بيا بريم نمايشگاه اتومبيل مي خوام ماشينم رو عوض كنم من هم از شادي و ذوق اينكه از حالا به بعد مي تونم سرعت120تا رو هم تجربه كنم همراهش رفتم وحالا با ناباوري مي ديدم كه توي پاركينگ خونه ام يه پژو206كه متعلق به خودم بود پارك شده كه دست برقضا با اون ماشيني كه اون روزتوي نمايشگاه چشمم رو گرفته بود مونمي زد.البته خنده دار بود كه با خودم فكر كنم كه اين موضوع اتفاقي بوده !!!...
    در مسيري كه با ناهيد خانم مي رفتيم بيشتراز80تا نرفتم دليلش نداشتن گواهينامه و يا آشنا نبودن با كارماشين جديد نبودچون اولي به قول وثوق با پول حل مي شد و دومي هم اون قدر مجله ي اتومبيل خونده بودم كه به همه نوع ماشيني وارد باشم راستش فكرم جمع نمي شد ودايم فكرچرايي كارهاي وثوق بودم بنابراين درسكوت رانندگي كردم و ترجيح دادم براي خلاص شدن از سوالهاي بي جواب ذهنم رو متوجه ي جاي نا معلومي كه قراربود بريم و حرفهاي پشت سر هم ناهيد خانم بكنم .ماشاالله ناهيد خانم چونه و دهن گرمي داشت و در طول راه مدام از خودش برام گفت،از اينكه56سالشه و بچه كه بوده پدر و مادرش فوت مي كنن و تنها برادرش اونو بزرگ مي كنه و توي15سالگي با عباس آقا كه دانشجوي مهندسي شركت نفت بوده ازدواج مي كنه يك سال بعد هم ناصراولين پسرش به دنيا مياد و ناهيد خانم همون سال به تشويق شوهرش ادامه تحصيل مي ده و ديپلم مي گيره و در حين بزرگ كردن ناصر دانشگاه هم مي ره ليسانس علوم اجتماعي رو كه مي گيره توي يه دبيرستان دخترونه به عنوان دبير اجتماعي استخدام مي شه و دو سال بعد دخترش نگار به دنيا مياد و يك سال بعد از تولد نگار خدا نادين رو بهش مي ده .الان هم پسر بزرگش ناصراستاد دانشگاه و بعد از فوت خانمش با تنها دخترش سپيده زندگي مي كنه .نگار هم كارشناس محيط زيست و با دختر3ساله و شوهرش كه مهندس شيلاته توي رامسر به سر مي بره .پسر آخرش نادين هم كه عاشق كارگاه بازيه و آنقدردركارش حرفه اي شده كه در سن 25سالگي قراره بهش درجه ي سرواني بدن كمابيش از نوه ي داييش خوشش مياد .خود ناهيد خانم هم الان مدير و در آستانه ي باز نشسته شدن در كل از زندگيش خيلي راضيه و معلوم كه عاشق شوهرو بچه ها و نوه هاش.البته تنها ناراحتيش يكي از تنهايي پسر بزرگش و يكي هم عباس آقا شوهرش كه با اينكه بايد5سال پيش باز نشسته مي شد دل از كارش نمي كنه و هر روز باز نشستگي اش رو عقب مي ندازه و الان هم براي مأموريت راهي آبادان شده .
  5. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    در تمام مسير برام حرف زد و چيزي كه برام خيلي جالب بود اين بود كه او در حين حرف زدن تمام حواسش به من بود كه از هر خيابون و كوچه اي كه مي گذريم من خوب ياد بگيرم و از ذهنم پاك نشه و مدام در بين صحبت هايش تأكيد مي كرد كه راه رو ياد گرفتي انگار مي دونست كه من بايد چطور چيزي رو ياد بگيرم طوريكه وقتي كه به مقصد رسيديم و گفت كه نگه دارم تمام مسيري رو كه آمده بوديم مثل آب خوردن ياد گرفته بودم .
    كنار يك در كوچك نگه داشتم و ناهيد خانم در حين اينكه خودش پياده مي شد به من هم گفت :
    - پياده شو رسيديم .
    اما من همانطورسرجايم نشسته بودم راستش دچاره ترديد شده بودم فكر كردم كار درست اينه كه بدونم اينجا كجاست بنابراين پرسيدم:
    - ناهيد خانم !اينجا كجاست؟
    ناهيد خانم در حالي كه به سمت منزلي كه جلوش پارك كرده بودم مي رفت گفت :
    - خونه ي برادرمه پياده شو ديگه.
    باز هم ترديد داشتم اما پياده شدم و در ماشين رو قفل كردم و باز پرسيدم :
    - همون كه بزرگتون كرده ؟
    - آره جونم همون!
    - خب چرا ما اومديم اينجا ؟
    - آخرشب كه برگشتيم خونه خودت همه چيزرو فهميدي !
    - چرا آخر شب؟
    - واي دخترم،تو چقدر عجولي،صبرداشته باش .وقتي مي گم مي فهمي يعني مي فهمي ديگه!
    سپس زنگ دررافشرد و خيلي زود صداي مردانه اي از پشت آيفون شنيده شد كه گفت:
    - جانم؟كيه؟
    - ماييم حاجي باز كنين .
    - بياين تو!
    در كه باز شد متعجب ازجمله ي بيايين توي حاجي پرسيدم :
    - مي دونست من با شمام ؟
    ناهيد خانم هيچ جوابي نداد و فقط دستم رو گرفت ومنوبا خودش به داخل خونه برد.خانه،حياط كوچك و با مزه اي داشت ،اما به محض اينكه وارد فضاي داخلي خانه شديم با سالن بسيار بزرگ و شيكي روبه رو شدم . يك خانم مسن حدود54ساله و يك دختر خانم جوان همسن و سال خودم به استقبال ما آمدن
    با ديدن اونها ناخودآگاه دچار اضطراب شدم و دستم رو به چادر ناهيد خانم كه با ديدن اونها از خود بي خود شده بود گرفتم .ناهيد خانم اول زن مسن رو سپس دختر جوان رو بوسيد و خطاب به آنها گفت:
    - باور كنين دلم خيلي براتون تنگ شده بود .
    زن مسن- اما ما بيشتر.
    ناهيد- قربونتون برم عزيز جون !حاجي كو؟
    - سر برگردوني ما رو هم مي بيني !
  6. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    همزمان با ناهيد خانم من هم سر برگرداندم و مردي مسن حدودا60ساله با موهايي كاملا سفيد و چهره اي كه اعتراف مي كنم در همان نگاه اول منو جذب كرد با لبخندي بر لب را پشت سرم ديدم .به جاي ناهيد خانم به من نگاهي كرد و گفت :
    - خوش اومدي دخترم .
    نمي دونم چه چيزي در كلام و صداي مرد بود كه تمام دلهره و آشوب من يكجا ازبين رفت و چادر ناهيد رو كه دردستم بود و حالا از سرش افتاده بود رها كردم ،با همين جمله ي كوتاه آرامش عجيبي در من به وجود آمده بود . ناهيد خانم كه با ديدن مرد از خود بي خود شده بود به طرف او رفت و اونودر آغوش كشيد بعدازچند لحظه كه انگار تازه يادش افتاده بود كه منم همراهش هستم از آغوش مرد جدا شد و در حالي كه به سمت من مي آمد گفت:
    - مي بيني تو رو خدا !اينقدر از ديدنشون خوشحال شدم كه پاك تو رو يادم رفت.
    سپس دست منوگرفت و گفت :
    - اين پروانه است،نويسنده،نقاش و قهرمان شناي كشورو ازهمه مهمترهمسايه روبه رويي بنده.
    قبل ازاينكه ديگران عكس العملي نشون بدن ، ناهيد خانم ابتدا به خانم مسن اشاره كرد و گفت:
    - ايشون عزيز خانمه ،زن داداش گل من !همه عزيزجون صداش مي كنن ، تو هم بهش بگو عزيز جون.
    عزيزجون لبخندي نثارم كرد و گفت :
    - خوش اومدي دخترم .
    با لبخندي پاسخش رو دادم ناهيد خانم به دختر جوان اشاره كرد و گفت :
    - اينم زهره نوي پسري برادرمه .
    سپس سر در گوشم برد و گفت:
    - همون كه گفتم دل نادين رو برده!
    بي اختيار خنديدم و دستم رودردست زهره كه به طرفم دراز شده بود قرار دادم پس به سمت مرد مسن برگشتم و بي صبرانه منتظر معرفي كردن او شدم كه خود مرد با همان آرامش قبلي كه در صدايش بود گفت:
    - منم حاج مهدي برادر ناهيد خانم هستم.
    چقدراين مرد مهربان حرف مي زد لبخندي زدم و گفتم:
    - ازآشناييتون خوشبختم .
    اين جمله رو از ناهيد خانم يادگرفته بودم .
    - منم همينطور پروانه جان!
    پروانه جان رو طوري گفت كه انگار خيلي وقته منومي شناسه همين امر باعث شد ياد حرفش در موقع باز كردن در بيفتم و بپرسم :
    - شما منتظر من هم بودين ؟
    - ناهيد زنگ زد گفت كه يه مهمون عزيز با خودش مي آره.
    - يعني من عزيزم.؟
    - همه ي مهمونا عزيزن و حبيب خدا.چرا ايستادين ؟بفرمايين بشينين !كنار ناهيد خانم روي مبلي جا گرفتم حاج مهدي وعزيزجون هم روبه روي ما نشستن و زهره هم اتاق رو ترك كرد . ناهيد خانم پرسيد :
    - پس اين آتيش پاره كو داداش !نمي بينمش...
    هنوزحرف ناهيد خانم تموم نشده بود كه صداي زنگ در بلند شد حاج مهدي لبخندي زد و گفت:
    - حلال زاده بود رسيد .
    بعد آيفون رو برداشت و گفت :
    - جانم ؟كيه؟
    سپس در را باز كردو گفت :
    - باز كليدت رو جا گذاشتي دختر !؟
    نمي دونم كسي كه پشت در بود چي گفت كه حاج مهدي خنديد و گوشي آيفون رو سر جاش گذاشت و خطاب به ناهيد خانم گفت:
    - اين نوه ي توهميشه يه جوابي توي آستينش داره .!
    سپيده، دختر ناصر ،پسر ناهيد خانم ،دخترپرجنب و جوش و شادي بود و از رفتاري كه با من در همان لحظه ي ورود داشت فهميدم كه بايد دختر اجتماعي باشه!مي تونم بگم فقط10دقيقه از ورودش گذشته بود كه از تمام جيك و پيك زندگي من كمابيش مطلع شد فهميد كي هستم و چيكاره ام !چيكار مي كنم !و چيكار خواهم كرد !تمام اين چيزها رو ازم مي پرسيد و ناهيد خانم هم جاي من جواب مي داد. رفتارش برام عجيب بود طوري باهام حرف مي زد و تو خطابم مي كرد كه اگه بار اولم نبودمي ديدمش فكر مي كردم سالهاست دوست هستيم نگاهش اينقدر مهربون و صميمي بود كه انگار نه انگار دو تا غريبه هستيم . انگار داشت به آشنا ترين آشناي زندگيش نگاه مي كرد و من چقدر از اين نگاه و برخورد خوشم اومده بود.

  7. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    چند ساعتي از اومدن من و ناهيد خانم به خانه ي حاج مهدي مي گذشت ولي جالب اين بود كه رفتار اين خانواده و مخصوصا سپيده با من طوري بود كه اصلا احساس غريبي نمي كردم .از در كنارآنها بودن احساس خوبي داشتم همان احساسي كه بودن با ثريا به من مي داد و جالب تر اينكه توي اين ساعاتي كه كنار آنها بودم از فكر اينكه ثريا كنارم نيست وتنها هستم كاملا فارغ شده بودم .با پيوستن نادين به جمع اين فراغت فكر من بيشترهم شد.
    موقع شام بود كه سرو كله ي نادين هم پيدا شد البته تنها نبود و پسر جواني هم همراهش بود كه وقتي سپيده به من معرفي اش كرد فهميدم نوه ي پسري حاج مهدي و برادر زهره است. تقريبا همسن و سال نادين بود و درست مثل خواهرش آرام و سربه زير يا به قول نادين كه در تكميل معرفي سپيده از او گفت :
    - البته اين حسين جان عزيز دل من كه الهي تمام خلافكاراي اين مملكت كفن پوشش بشن ار اون بچه مثبت هاست.
    - البته بلانسبت شما عمو جون!...
    با اين حرف سپيده همه زدند زير خنده و به سمت شام حركت كردند سپيده دست مرا گرفت و با خود به طرف ميز شام مي برد كه نادين دستش رو گرفت وبا چشم غره ي تهديد آميزي گفت:
    - بلانسبت چي؟
    - هيچي،يلانسبت...
    كمي مكث كرد معلوم بود دنبال جمله ي مناسبي مي گشت چند لحظه بعدبادي به گلووانداخت وگفت :
    - منظورم اين بود كه شما آخرمرام،معرفت و مردانگي و لوطي گري ...
    - بسه ديگه عمو جون خجالتم نده ،ببين،ببين پيشونيم ازعرق خيس شده !
    - نه به خدا عمو بذار بقيه اش رو هم بگم...
    نادين در حالي كه با دست پيشانيش را كه برعكس گفته اش هيچ عرقي روش نبود پاك مي كرد گفت:
    - باشه حالا كه هوس كردي عموت رو جلوي اين پروانه خانم خجالت زده كني هر چه مي خواهد دل تنگت بگو...
    - منظورم اين بود كه شما آخر مرام ،معرفت ،مردونگي و لوطي گري...
    - اِ عمو جون ،اينا رو كه يه دفعه گفتي بقيه اش رو بگو.
    - لوطي گري نيستي ،نيستي ديگه...
    از شنيدن اين كلمه خندم گرفت اما نادين كه انگار آب سردي روي سرش ريخته باشن رو به سپيده گفت:
    - داشتيم ،تو كه پاك آبروي عموت رو جلوي اين دختر خانم بردي !ببين چطوري نيشش رو باز كردي !
    سپيده شانه اي بالا انداخت و خنديد و خنده ي من هم بيشتر شد به خصوص كه ياد ديروز و اذيت كردن هاي نادين افتادم از اين كار سپيده خيلي خوشم اومد.
    - هِه هِه !...خنديدم ،دختره ي پررو،تو داري به مأمور دولت مي خندي ؟
    - عمو!باز كم آوردي شغلت رو به رخ اين و اون كشيدي ؟
    - منظورت چيه ؟تو داري به مأمور دولت تهمت استفاده ازعناوين شغلي مي زني ؟
    - آي قربون عموي گلم برم كه مفهوم روخوب مي گيره.
    - نه انگار امروز روز بدبياري منه.تو كه انگار كمر همت بستي پاك ما رو جلوي اين دخترخانم جوان ضايع كني ...
    سپس نگاهي به من كه همچنان مي خنديدم انداخت و گفت:
    - مي شه لطف كنيد بگيد به چي مي خنديد ؟
    در حاليكه سعي مي كردم جلوي خنده ام رو بگيرم گفتم:
    - خوب خوشحالم.
    - از چي ،بگو شايد ماهم خوشحال بشيم.
    - از ضايع شدن تو!شما ديشب خيلي منو اذيت كردي!
    سپيده شروع به خنديدن كرد و گفت:
    - طفلك عمونادين انگارامشب قراره از همه طرف بخوره !!
    نادين طلبكارانه نگاهم كرد وگفت:
    - بشكنه اين دست كه نمك نداره من شما رو اذيت كردم؟اگه من نبودم كي كمكت مي كرد آژانس بگيري ؟چطوري مي خواستي بري قبرستون ؟ببينم خدا وكيلي اگه من نبودم آژانس گيرت مي اومد ؟اونم آژانس صلواتي؟حالا طلبكار هم شدي ؟اين جاي تشكرتِ؟يا شايدم ناراحت اون يه ظرف سيب زميني هستي كه من خوردم.سپيده عمواون تلفن رو بيارزنگ بزنم پيتزا فروشي سر كوجه جاي يه ظرف،دو تا ظرف سيب زميني براي اين خانم بياره ...
    هاج و واج به نادين زل زده بودم ازاين همه بي انصافي و بي منطقي دهانم باز بود وزبانم بند آمده بود و مانده بودم چي بهش بگم .از لبخند پيروز مندانه اي كه بر لب داشت حرصم گرفت و گفتم:
    - اولا شما آژانس نگرفتي دوستتون كه راننده ي آژانس بود لطف كردو من تا بهشت زهرا برد و آورد .دوما تقصير من چيه ؟دوستتون پنجشنبه ها براي شادي روح پدر بزرگش مجاني كار مي كنه .سوما من از اون كسي كه بايد تشكر كنم كردم .چهارما شما آدم خيلي بي منطقي هستي و مشكل بينايي هم داري و شغلت رو هم مدام به رخ آدمها مي كشي ،بنابراين پليس خوبي نيستي . تازه اگر قراربه منت گذاشتن باشه من بايد منت بذارم ،هيچ فكر كردي اگه من ديروز به موقع از بهشت زهرا بر نمي گشتم تو چطوري مي خواستي بري سر كارت ؟با رسيدن من هم شكمت سير شد وهم صلواتي رفتي سر كار.
    حالا نوبت نادين بود كه هاج و واج به من نگاه كنه ،زبانش بند آمده بود.اصلا باور نمي كرد من اين حرف ها رو زده باشم احساس خوبي داشتم توي اين خونه وبين اين آدما تبديل شده بودم به آدمي كه قبلا نبودم . ذوق زده و لبخند به لب رو به نادين گفتم :
    - ديشب من اشتها نداشتم و كلي افسوس خوردم كه چرا فقط سيب زميني رو بردي ، كاش پيتزا روهم برده بودي...
    با صداي حاج مهدي از آن طرف ميزكه همه رو دعوت به سكوت در سر ميز شام مي كرد حرف ما نيمه تمام ماند .نادين هم كه كم آورده بود از خدا خواسته شروع به خوردن غذاش كرد .در همين حين سپيده آروم در گوشم زمزمه كرد :
    - خوشم اومد بالاخره يكي تونست با زبان منطق روي نادين رو كم كنه ...
    لبخندي زدم و گفتم :
  8. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    - اما فكر مي كنم تند رفتم ،بيچاره زبونش بند اومده بود .ولي خدايي حرفش منطقي نبود!بود؟
    - اشتباه نكن عزيزم !نادين زيادي شوخه .ببين اين حرف رو از من بشنو وقتي توي جمع هستي هيچ وقت حرفهاي نادين رو جدي نگيرباشه؟رفتار با نادين روش داره سعي كن ياد بگيري چطوري بايد باهاش رفتار كني .
    جمله اش توي ذهنم زنگ زد«ياد بگير»و دوباره منو ياد ثريا انداخت ،يعني الان كجاست؟ياد نامه اش افتادم و با خودم گفتم حتما اونم به ياد من هست.

    شام غذاي مورد علاقه ي من يعني زرشك پلو با مرغ بود من كه نزديك به دو روز بود كه درست و حسابي غذا نخورده بودم با اشتهاي زياد و بودن رودروايستي در حاليكه بقيه از شوخي هاي نادين و شطنتهاي سپيده از خنده روده برشده بودند دلي ازعزا درآوردم.اعتراف مي كنم كه دست پخت عزيز خانم حرف نداشت اون خوشمزه ترين زرشك پلو با مرغي بود كه تا اون روز خورده بودم.سر همين موضوع هم نادين كه درصدد فرصتي بودتا تلافي حرف هاي منو بكنه هر چند دقيقه يك بار تيكه اي به من مي پراند اما تا مي خواستم جدي بگيرم ياد حرف سپيده مي افتادم كه گفته بود«حرفهاي نادين رو جدي نگير»بنابراين با لبخندي جوابش رودادم وبا همان اشتهاي اوليه تا آخر غذايم را خوردم.درسته كه من خنگم اما به همان اندازه هم باهوش طوريكه با همان تذكر سپيده اخلاق نادين دستم اومد .بعد از شام وقتي سپيده و زهره ميز شام رو جمع كردند و براي شستن ظرف ها به آشپزخانه رفتنند برخلاف تصورم كه فكر مي كردم ديگه وقت رفتنه ناهيد خانم كنار عزيز خانم نشست و شروع به صحبت كردن نمود .نادين هم فيلم ترسناك ازآلفردهيچكاك گذاشت و با حسين مشغول تماشا شدند.وقتي زهره با ظرف ميوه و آجيل و بعد ازاون با سيني چاي مشغول پذيرايي شد فهميدم حالا حالاها اين جا هستيم.
    حقيقتش آنقدر از اون خونه و خونواده خوشم اومده بود كه بدم نمي اومد باز هم بمونم .بنابراين روي مبلي جلوي تلويزيون نشستم ومشغول ديدن فيلم شدم زهره و سپيده هم كه كارشون تموم شده بود به ما پيوستند.فيلم در مورد قاتلي رواني بود كه دخترا و زن ها رو مي كشت احساس كردم از ديدن فيلم وحشتي وجودم رو گرفته بنابراين ترجيح دادم ادامه اش رو نگاه نكنم و از جايم بلند شدم .بچه ها گرم ديدن فيلم بودند و ناهيد خانم و عزيز خانم هم گرم صحبت اما از حاج مهدي خبري نبود از بعد شام ديگه نديده بودمش علاقه مند شده بودم كه بدونم كجا رفته خواستم از عزيز خانم بپرسم ولي ترسيدم فكر كنه دختر فضولي هستم .كنار پنجره رفتم و با ديدن حياط جلويي خانه كه برعكس حياط پشت بزرگ و دلباز بود به سمت آن كشيده شدم از عزيز خانم راه ورود به حياط رو پرسيدم و وارد آن شدم .وقتي در سكوت حياط كنار حوض نشستم و به ماهي هاي قرمزي كه در آب آرام گرفته بودند خيره شدم صداي زمزمه اي به گوشم رسيد به دنبال صدا چشم به اطراف گرداندم اما كسي آنجا نبود .در حياط چرخي زدم تا منبع صدا را پيدا كنم،بله ،صدا از اتاقي در انتهاي حياط به گوش مي رسيد.ناخودآگاه به طرف صدا رفتم و وارداتاق شدم و اولين چيزي كه توجهم را جلب كرد ديوارهاي اتاق بود پراز قاب عكس هاي قديمي ،با ديدن حاج مهدي كه عباي قهوه اي رنگي پوشيده و پشت به من روي سجاده اي نشسته بود بي اختيار كنارش رفتم مشغول دعا خواندن و اشك ريختن بود طوريكه اصلا متوجه ي حضور من نشد .نمي دونم چرا حس مي كردم اين صحنه را قبلا جايي ديده ام .چشمانم را بستم بايد به ياد مي آوردم اين صحنه را كجا ديده ام .بي فايده بود،همين طور كه به مغزم فشار مي آوردم تا صحنه برايم ياد آوري شود صداي حاج مهدي را شنيدم كه گفت :
    - پروانه جان شمايي؟كي اومدي؟
    لبخندي زدم اما وقتي چشم باز كردم به جاي حاج مهدي زني را ديدم كه با چادر سفيد بر سر سجاده نشسته در حالي كه قادر نبودم از پس اشك ها صورتش را تشخيص دهم !آغوشش را به سمت من باز كرد و گفت :
    - تو كي اومدي پروانه جان؟
    با خوردن قطرات آب به صورتم چشمانم را باز كردم و در يك طرفم ناهيد خانم را ديدم كه نگران به من نگاه مي كرد و در سمت ديگرم عزيز خانم كه سعي داشت محتويات ليواني را كه در دست داشت به خوردم بدهد .با ديدن چشمان باز من لبخندي زد و گفت:
    - خدا رو شكر چشماش رو باز كرد .
    تا اين حرف را زد سپيده و زهره و نادين و حسين دورم را احاطه كردند از چهره ي همه ي آنها مشخص بود كه چقدر نگران هستند .ترس تمام وجودم را گرفته بود به سختي پرسيدم:
    - اتفاقي افتاده؟
    - تو بگو عزيزم!اتفاقي افتاده؟
    در حاليكه احساس گيجي مي كردم گفتم:
    - چه اتفاقي؟
    سپيده – تو چرا يهوغش كردي پري جون؟
    - من غش كردم ؟كي؟!!
    عزيز خانم در حاليكه ليوان را به دهانم نزديك مي كرد گفت:
    - انگار حسابي گيج شدي ؟بيا اين ليوان شربت قند رو بخوري حالت جا مياد.
    حاج مهدي – اي بابا اينطور كه شما اين طفل معصوم رو احاطه كردين معلومه هول مي كنه .ناهيد خانم ، سپيده ، زهره بياين كنار،نادين و حسين شما دوتا بالاي سر دخترمردم چيكار مي كنين.
    با اين حرف حاج مهدي كه نمي دونم كجاست همه از دورم پراكنده شدن ، ناهيد خانم كه حسابي نگران شده بود گفت :
    - اي بابا حاجي،تو خودت انگار بدتر هول كردي ؟ سپيده ، مادربدوبرو يه ليوان آب قند براي بابابزرگت بيار .
    سپيده چشمي گفت و از اتاق خارج شد با خوردن چند قطره از شربت قند احساس بهتري پيدا كردم و به دنبال حاج مهدي چشمم را گرداندم و خودم را نشسته و تكيه داده به پشتي در اتاقي كه پر از قاب عكس بود يافتم . يكدفعه ياد اون زمزمه و حاج مهدي و اون اتاق و اشك هاي حاج مهدي و تبديل شدنش به اون زن ،افتادم و وحشت زده روبه رويم را نگاه كردم حاج مهدي نگران پاي همان سجاده نشسته و با تسبيح ذكر مي گفت.از جا بلند شدم عزيز خانم پرسد :
    - چي شده؟ چرا بلند شدي ،بشين حالت خوب نيست مي خوري زمين !
    بي توجه به حرفش در طول اتاق به دنبال زن چادر به سر مي گشتم ،اما خبري از او نبود . به حياط رفتم آنجا هم نبود . ناهيد خانم كه دنبالم بود دستم را گرفت و گفت :
    - چرا مثل برق گرفته ها شدي ؟ مگه جن ديدي دختر؟
    نادين - مادر اين حرفا چيه ؟ اين خونه جنش كجا بود.
    - بس كن نادين ، تواين هيرووير باز تو شوخيت
    گرفته؟
  9. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    - شوخي كدومه مادر من؟ همه مي دونن اين خونه جن نداره ! نه حسين ، نه زهره هيچكس تا حالا جن نديده ، اصلا بريم از حاج مهدي بپرسيم اون بهتر مي دونه .
    با خودم فكر مي كنم يعني من خيالاتي شدم ؟ چرا خبري از اون زن مهربون نيست؟ ولي اون ، همون جا ، جاي حاج مهدي نشسته بود ، اصلا بايد حاجي اون رو ديده باشه . دستم را از دست ناهيد خانم بيرون كشيدم و به طرف اتاق رفتم و كنار حاج مهدي كه همچنان در سجاده اش نشسته و ذكر مي گفت چمپاته زدم ، لبخند بر لب به من نگاه كرد و پرسيد :
    - دنبال كي مي گردي دختر جون؟
    - شما مي دوني؟
    - من از كجا بدونم عزيزم؟
    به جايي كه نشسته بود اشاره كردم و گفتم :
    - اون اينجا بود پاي سجاده ي شما ، خودش صدام كرد.
    - خب من صدات كردم !
    - ولي اون صداي يه زن بود.
    نادين - دايي جون!دست شما درد نكنه ، از شما انتظار نداشتم.
    ناهيد - نادين ،مگه امشب نريم خونه، با اين شوخي هاي مسخره ات ، به خدمتت مي رسم.
    - واي مامان!چرا امشب منو جدي نمي گيري؟خب اين دو حالت داره ، يا امشب واقعا زني تو اتاق دايي مهدي بوده يا...
    خنده ي حاج مهدي و عزيز خانم كه كنارش ايستاده بودند با فرياد ناهيد خانم توأم شد.
    - نادين من امشب پوست تو رو مي كنم ، مي كشمت.
    نادين كه عصبانيت مادرش رو ديد ، دستش رو به علامت سكوت جلوي دهانش گرفت و در همين حين سرو كله ي سپيده در حاليكه ليوان شربت قند به دست داشت پيدا شد و ليوان رو به سمت ناهيد خانم گرفت و با شيطنت گفت :
    - اي بابا ،مادر بزرگ! چرا خودتون رو حرص مي دين؟ نادين رو كه مي شناسين ،پليسه حق داره به همه چيز مشكوك باشه . البته همچنين استدلالش هم بد نيست ، يا اينكه يه زن پيش بابا بزرگ بوده ،يا اينكه...
    كمي فكر كرد و سپس ادامه داد :
    - عمو نادين گفتي حالت دومش چيه؟!!
    - اي قربون تو برادرزاده ي خوشگلم برم ، فقط تو عموت رو درك مي كني !بله داشتم مي گفتم:دو حالت داره ، يا اينكه زني پيش دايي بوده كه از دايي خيلي بعيده و يا اينكه آبجي ما پروانه خانم خيالاتي شده...
    نگذاشتم حرفش تموم بشه با لحن معترضي گفتم:
    - ولي من خيالاتي نشدم ، يه زن اينجا ، توي سجاده ي حاج مهدي نشسته بود .
    - ولي خيالاتي شدي خواهر من ، همش هم تقصير اين آلفرد هيچكاك كه خدا، خودش پدر و مادرش رو نيامرزه .
    حاج مهدي كه با شنيدن اين جمله ي نادين به سختي سعي مي كرد كه خودش رو كنترل كنه تا نخنده ،گفت :
    - آخه چه ربطي به آلفرد هيچكاك داره دايي جون؟
    - ربطش اينه كه امشب پروانه خانم فيلم ترسناكي از آلفرد هيچكاك ديده .
    ناهيد خانم كه حسابي تحت تأثير حرف نادين قرار گرفته بود با خشم گفت:
    - تو باز از اين آلفرد بي پدر و مادر فيلم آوردي ؟
    - خواهر از شما بعيده!!
    - خوب راست مي گه دايي ، بي پدر و مادر فيل سازه ، يعني چي آخه ؟ يه قاتل رواني كه زن ها و دخترهاي مردم رو يكي يكي مي كشه بعد يكي ديگرو به جاش مي گيرن كه محاكمه كنن!اخر سر كه پوست آدم بي گناهه كنده مي شه و حسابي عذاب مي كشه دوزاريشون مي افته كه اشتباه كردن و قاتل صاحب مرده يكي ديگه بوده ! اخه دايي جون من نمي دونم اين مرد گوربه گرو شده خجالت نمي كشه توي فيلم شخصيت هرچي پليس و كارآگاه بود برده زير سؤال ؟مردك براي اينكه فيلمش يه دقيقه بيشتر طول بكشه ، جون چند تا زن و دختر بي گناه و گرفت و تمام پليس ها رو بي عقل و منگل نشون داد . دايي جون به جان همين كاراگاه علوي خودمون ، شانس آورد گوربه گور شده و گرنه همين آگاتاكريستي رو مي آوردم جلوي چشماش.
    توي اون حال نمي فهميدم حرفهاي نادين شوخيه ، ياجدي.ولي وقتي همه به حرفاش خنديدند فهميدم داره شوخي مي كنه .
    وقتي مهموني تموم شد با نادين و ناهيد خانم ،راهي آپارتمان شديم . وارد خونه كه شدم ، اول به سراغ لپ تاپم رفتم تا ببينم وثوق پيغامي برام نذاشته كه ديدم يه پيغام روي صفحه چشمك مي زنه :
    «فردا شنبه است ،ثبت نام يادت نره . راستي براي پيدا كردن مدارك به خودت زحمت نده ،داخل كيف مشكي توي كمد لباسات مي توني راحت پيدا كني .»
    ساعت رو ،روي6صبح كوك كردم و روي تخت دراز كشيدم ،نمي دونستم كه آيا ديدن اون زن واقعي بود يا خيالاتي شده بودم .توي اوج گيجي بودم و فقط دوست داشتم كه بخوابم ، چون از هر چي فكر كردن بود تنفر داشتم...
  10. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    صبح فردا با صداي زنگ ساعت چشمام رو باز كردم هوا روشن شده بود و باد خنكي كه از بيرون مي آمد صورتم را نوازش مي داد . پرده ي اتاق به خاطر باز بودن پنجره كه از دو شب پيش بسته نشده بود تكان مي خورد . از روي تخت بلند شدم و رفتم كنار پنجره پارك خلوت بود و جز تعدادي كه ورزش صبحگاهي مي كردند كسي آنجا ديده نمي شد . وقت زيادي نداشتم و ساعت8بايد به دانشگاه مي رسيدم . آبي به دست و صورتم زدم و در حاليكه با حوله خشك مي كردم به طبقه پايين رفته و در يخچال رو باز كردم خوشبختانه يخچال پر بود از انواع خوراكي ، بعد از خوردن چند لقمه نان و كره و عسل و يه ليوان آب پرتقال به اتاقم برگشتم و از توي كمد يه مانتوي آبي تيره با شلوار و مقنعه اي مشكي برداشتم و پوشيدم آماده شدنم زياد طول نكشيد .مدارك رو همان جايي كه وثوق گفته بود يافتم ، در حاليكه سعي مي كردم به اينكه وثوق از كجا جاي تمام وسايل رو مي دونست و آيا قبلا به اين اتاق آمده يا نه فكر نكنم ، سوئيچ و موبايل رو برداشته و از در آپارتمان خارج شدم . دم در آسانسور منتظر ايستاده بودم كه در منزل ناهيد خانم بازشد و نادين در حاليكه خميازه مي كشيد خارج شد،با ديدنش گفتم:
    - سلام،نادين.
    - سلام پروانه خانم،صبح عالي بخير.
    دوباره خميازه اي كشيد و گفت:
    - مي بينم كه سحرخيز هم هستي !
    - سحرخيز كه نه ،فقط وقتي كار دارم زود بيدار مي شم .
    - آخ نگو ،گفتي كار داغ دلم تازه شد.
    - چطور مگه ؟
    - از دست اين خلافكاراي بي پدر و مادر كه خواب و خوراك براي آدم نمي ذارن تا ميايي كپه ي مرگت رو بذاري تلفن زنگ مي زنه : آي داد،آي بيداد،آي هوار، چرا خوابيدي پاشو بيا اداره كه كارمون لنگ تو شده !آخه يكي نيست بگه توي اين مملكت پليس خوب مثل من ديگه ندارين ؟
    دوباره خميازه اي كشيد و ادامه داد:
    - به خدا آرزوي يه خواب خوش به دلم مونده ...اه ساعت 7شد،داره ديرم مي شه كجاست اين آسانسور خراب شده ؟كي مياد پس؟
    در همين لحظه آسانسور به طبقه ي ما رسيد وقتي سوار شديم نادين پرسيد :
    - راستي گفتي كجا داري مي ري ؟
    - من كه چيزي نگفتم.
    نگاه مشكوكي بهم كرد و گفت :
    - نگفتي؟
    - نه،نگفتم.
    - چرا گفتي يادت نيست.
    آنقدر محكم و مطمئن اين جمله را گفت كه براي لحظه اي باورم شد كه شايد گفته ام ولي نه مطمئن بودم چيزي نگفتم براي همين پرسيدم:
    - كي گفتم.
    - قبل از اينكه آسانسور برسه .
    - خب چي گفتم؟
    - خب دختر خوب اگه يادم بود كه ازت نمي پرسيدم .
    خنده ي ناگهانيش كه با رسيدن آسانسور به پاركينگ توأم شد بهم فهماند كه داشته سركارم مي ذاشته ،ازآسانسور كه بيرون اومدم ،نادين كه مشخص بود عجله داره سريع خداحافظي كرد و خواست بره . اما من كه از دست انداختنش دلگير بودم هوس تلافي به سرم زد و به جاي خداحافظي بهش گفتم :
    - راستي نادين چطور يادت نيست ؟
    - چي رو يادم نيست ؟
    - اينكه من بهت گفتم كجا مي رم !
    - تو كي به من گفتي كجا مي ري ؟
    - دم آسانسور !
    او كه معلوم بود دستم و خونده پوزخندي زد و پرسيد :
    - تو كي به من گفتي ؟من پرسيدم كجا مي ري !
    - توي آسانسور يادت نيست ؟!
    نادين زد زير خنده معلوم بود كه كم آورده و ادامه داد :
    - تو ديگه كي هستي دختر ؟!!
    - پروانه احمدي . درست مثل بقيه ي آدما ، مثل تو ،ناهيدخانم،سپيده ، حاج مهدي و خانواده اش اجتماعي نيستم و آدمها رو هم درست نمي شناسم ،ولي خنگ هم نيستم و اخلاق آدمها زود دستم مياد.اينقدر هم باهوش هستم كه بدونم وقتي يه نفر سركارم مي ذاره چطوري بايدباهاش رفتار كنم . گوش كن نادين ! من فكر مي كنم كه تو آدم خيلي خوبي هستي ،از روحيه ات خوشم مياد و از اينكه سركارم ميزاري ناداحت نمي شم ،ولي دوست ندارم صداقت منو پاي خنگيم بذاري. اميدوارم بازم ببينمت خدانگهدار.
    سپس لبخندي زدم و بدون اينكه منتظر عكس العمل اوباشم به پاركينگ رفتم وقتي سوار ماشين شدم با خودم فكركردم چه چيزي باعث شد اين حرف ها رو به نادين بزنم ؟ ولي هر چي بود احساس رضايت جالبي به من داده بود.
    از پاركينگ زدم بيرون و موقع رد شدن از دم در مجتمع ،نادين رو در حاليكه با كلافگي ايستاده و به ساعتش نگاه مي كرد ديدم، بوقي زدم و خواستم پايم را روي پدال گاز فشار بدم چون هم ساعت نزديك8بودو هم تصميم داشتم با سرعت بالا رانندگي كنم اما ناگهان فكري در مغزم جرقه زد سريع ترمز كرده و دنده عقب گرفتم و جلوي پاي نادين نگه داشتم. نادين كه حواسش به ساعتش بود تا منو ديد با همان لحن هميشگي گفت :
  11. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    نه تو رو خدا، اصرار نكن ! محاله،نه راضي نمي شم تو منو برسوني ،الان راننده ام مياد.
    - من كي به تو اصرار كردم كه برسونمت ؟ اصلا بهت تعارف هم كردم ؟ شلوغش مي كني !
    - مي گم ، تو خوشت مياد بزني تو ذوق من؟
    در حاليكه مي خنديدم گفتم :
    - آخه من به تو چيكار دارم ؟
    - پس مي شه لطف كني و بگي چرا جلوي پاي من ترمز كردي ؟
    - براي اينكه ازت بپرسم از اينجا چطوري مي تونم برم دانشگاه تهران .
    - شرمنده ،من ديرم شده بايد برم مأموريت كاري .
    - ولي هنوز كه راننده ات نيومده ،! بگو ديگه ،نادين! به خدا ديرم شده ،ساعت8بايد دانشگاه باشم.خواهش مي كنم .
    قيافه ي مظلومانه اي به خودم گرفتم و نگاهش كردم ،طوريكه انگار دلش سوخته باشه چون گفت :
    - باشه ، ولي يه شرطي داره !
    - قبول،چه شرطي؟
    - ظاهرا باز اين ماشين بي صاحب اداره خراب شده ،شايد اگه اصرار كني تا منو برسوني قبول كنم آدرس رو بهت بدم .
    - نه، بي خيال آدرس نمي خوام ، چون اگه بخوام تو رو برسونم خودم ديرم مي شه .
    - نه ديرت نمي شه ، جون پروانه مسير من سرراسته ، لطف كن يه كم اصرار كن شايد راضي بشم منو برسوني ...
    با گفتن اين حرف بدون اينكه منتظر جواب يا عكس العملي از جانب من بمونه ،سوار اتومبيل شد و در حاليكه در را مي بست و روي صندلي جا مي گرفت گفت:
    - چه كنم كه دل رحمم و نمي تونم روت رو زمين بندازم ، حالا علي الحساب مستقيم برو تا من كروكي اينجا تا دانشگاه رو برات بكشم .
    در حاليكه از خنده روده بر شده بودم حركت كردم . بين راه تا محل كار نادين آنقدر چرت و پرت گفت كه از شدت خنده فكر تند رفتن از سرم پريد .
    از همه ي اينها گذشته ، اين موضوع برام جالب بود كه وقتي در كنار اين خانواده بودم ، چه يك نفر و چه همشون بازاز غم نبودن ثريا در كنارم غافل مي شدم.
    كروكي كه نادين از مسير خونه تا دانشگاه برام كشيده بود حرف نداشت و بدون هيچ مشكلي به دانشگاه رسيدم . دانشگاه فوق العاده شلوغ بود ،اما من راحت تر از اوني كه فكر مي كردم تونستم كاراي ثبت نامم رو انجام بدم . وقتي ساعت 1بعداز ظهر خسته و كوفته به آپارتمانم برگشتم بي توجه به اينكه ضعف دارم روي تخت دراز كشيدم و از اينكه براي بار دوم كاري رو بدون كمك ثريا به انجام رسونده بودم فوق العاده خوشحال و سرمست شدم. دوست داشتم فقط بخوابم و از وضع موجود زندگيم لذت ببرم ، حس اعتماد به نفس زيبايي داشتم كه هيچ وقت در مدت اين18سال حتي بهش هم فكر نكرده بودم چه برسه به اينكه دركش كرده باشم ، اما شديدا دلتنگ ثريا بودم و دوري و نديدن سه روزه ي او عذابم مي داد.


    نزديك عصر از زور گرسنگي از خواب بيدار شدم و به آشپزخانه رفتم توي يخچال همه چيز بود از عسل و كره گرفته تا انواع شربت و تخم مرغ و پنير و غيره ،ولي من هيچ اشتهايي به خوردن اين چيزها نداشتم و دلم يه غذاي گرم و خوشمزه مي خواست ، يه چيزي توي مايه هاي زرشك پلو با مرغ ديشب . ازيادآوري غذاي شب گذشته ،دلم به سر و صدا افتاد و از اين همه بي عرضگي و دست و پا چلفتي بودن خودم حرصم گرفت . آخه چرا من يه دختر18ساله نبايد درست كردن يه نيمرو و يا يه چاي ساده رو بلد باشم البته حق داشتم چون هميشه ،همه چيز آماده و مهيا جلوم گذاشته شده ، ولي الان چي ؟ الان تكليفم با اين دل ضعفه چي مي شه ؟ با اين عادت بد كه وقتي ميلم به خوردن چيزي نمي كشه محاله اون رو بخورم چه كنم؟ كنار يخچال ايستاده بودم تا شايد بتونم براي يكبار هم كه شده با اين عادت بد كنار بيام كه ناگهان ياد چيزي افتادم و خوشحال به طرف اتاقم رفتم و كيفي كه روز رفتن به بهشت زهرا دستم بود رو برداشتم و محتوياتش رو ، روي زمين خالي كردم و چشمم به كارت پيتزا فروشي افتاد ، حريصانه به سمت تلفن يورش بردم و بعد از گرفتن شماره ي روي كارت سفارش يك پيتزا همراه يه چيز برگر و يك ظرف سيب زميني و سالاد با نوشابه دادم . وقتي تماس رو قطع كردم براي اينكه تا زمان رسيدن غذا سرگرم كاري باشم ،به حمام رفته و يه دوش ده دقيقه اي گرفتم ،موهام رو سشوار كشيدم و دقيقا بيست دقيقه بعد از تماس من زنگ در زده شد ،آيفون رو برداشته و خواهش كردم تا غذا رو به در آپارتمان بياورد . به اتاقم رفتم و مانتو و روسري پوشيدم و كيف پولم رو برداشتم ،وقتي در آپارتمان رو باز كردم پيك پيتزايي با پلاستيكي به دست پشت در ايستاده بود . غذا رو ازش گرفتم وپولش رو حساب كردم و با گفتن متشكرم داخل شده و تا خواستم در رو ببندم باز شدن در خانه ي ناهيد خانم توجهم را جلب كرد . به خيال اينكه باز نادين كه داره به مأموريت مي ره كمي تأمل كردم اما سپيده از در خارج شد با ديدن او كه خندان به من نگاه مي كرد گفتم :
    - اِ...سلام !تويي؟
    - عليك سلام ! چيه، منتظر كس ديگه اي بودي ؟
    - فكر كردم نادين ! اخه هر وقت در خونه رو باز مي كنم يا جايي مي خوام برم با نادين روبرو مي شوم .
    - نادين روكه نگو...نادين اينجا،...نادين اونجا،نادين همه جا...
    هنوز حرف سپيده تموم نشده بود كه سر و كله ي نادين جلوي در پيدا شد ،لباس پليس به تن و آماده رفتن به مأموريت ،گفت:
    - فقط كافيه دستش رو دراز كنه تا اين خلافكاراي بي پدر و مادر رو شكار كنه .
    در حاليكه مي خنديدم گفتم:
    - چه بامزه،مثل كارتون زبل خان،سلام...
    - سلام پروانه،چي فكر كردي ؟ ايده ي كارتون زبل خان رو از من گرفتن ديگه !!
    - كارآگاه گجت يادت نره ،عمو!
  12. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    در حاليكه ما مي خنديديم ،نادين از آپارتمان خارج شد و گفت:
    - حيف كه ديرم شده و حوصله ي دهن به دهن گذاشتن با شما دو تا دختر رو ندارم .
    دكمه ي آسانسور رو فشار داد كه سپيده گفت :
    - بله ، بله وقت شما خيلي با ارزشه .
    - پس چي فكر كردي ؟ گفتي لابد توام كه از زور علافي از صبح اومدي تلپ شدي اينجا ،اون از مادر بدبخت من كه از زور وراجي هاي تو دستمال به سرش بسته ، اينم از اين دختر بي چاره كه با شكم گرسنه دم در نگهش داشتي .
    سپس به طرف من آمد و مثل دو روز پيش ظرف سيب زميني رو برداشت و در حاليكه وارد آسانسور مي شد گفت:
    - چه خبره اين همه مي خوري ؟ زيادت مي كنه دختر جون . به اميد ديدار دخترهاي جوان در آينده اي نزديك...
    من و سپيده هر دو با لبخند معنا داري جواب خداحافظي او را داديم در آسانسور كه بسته شد سپيده گفت:
    - قربونش برم خستگي كار اصلا حاليش نمي شه . طفلي عموم سيب زميني سرخ شده خيلي دوست داره راستي ببينم مگه تو هنوز نهار نخوردي ؟
    با شنيدن اين حرف ياد گرسنگي ام افتادم و دوباره سر و صداي شكمم بلند شد و جواب دادم :
    - از صبح رفتم ثبت نام دانشگاه وقتي اومدم از خستگي خوابم برد .
    - اِ... راستي امروز، روز ثبت نام بود ؟ چي كار كردي ؟
    - هيچي ديگه...
    حرفم رو قطع كرد و گفت :
    - صبركن!من مانتو بپوشم بيام پيشت ، غذات يخ مي كنه ، هم غذابخور هم برام تعريف كن چه كردي ؟
    سپس به داخل رفت و مانتو پوشيده و به آپارتمان من اومد ، اعتراف مي كنم از اينكه سپيده پيشم بود و ديگه مجبور به تحمل تنهايي نبودم ، از خوشحالي درپوست خودم نمي گنجيدم.
    بساط ناهار رو روي ميز جلوي تلويزيون چيدم ساعت پنج بود و موقع برنامه كودك و پخش كارتون تا من ناهار رو بخورم سپيده هم در آشپزخانه بساط چايي روبه راه كرد و در همين حين من هم در مورد ثبت نام دانشگاه و اينكه چه واحدهايي رو انتخاب كردم و كلاسهام از هفته ي آينده شروع مي شود برايش تعريف كردم . وقتي غذا خوردن من تمام شد چايي هم آماده شده و آخ كه چقدر بعد از غذا مي چسبيد. موقع خوردن چايي از سپيده خواستم در مورد خودش بگويد و او هم برايم گفت كه نوزده سالشه و دانشجوي سال دوم كارگرداني تئاتر و بعد از فوت مادرش با ، باباش كه نويسنده و استاد دانشگاه زندگي مي كنه و فقط موقع هايي مثل الان پدرش براي شركت در سيمينار يا سخنراني به خارج از كشور بره ، سپيده هم چند روزي منزل حاج مهدي و چند روزي هم منزل ناهيد خانم مي مونه . از چيزهايي كه برام تعريف كرد و از لحن صحبتش در مورد خانواده ي پدريش فهميدم كه خيلي اونا رو دوست داره از ناهيد خانم و شوهرش و نادين و حاج مهدي و خانواده اش طوري صحبت مي كرد كه هنگام حرف زدن در چشمانش برقي از محبت ديده مي شد. طوري بابا ، بابا مي كرد كه براي لحظه اي حسرت خوردم كه كاش من هم خانواده اي داشتم اما افسوس...آنقدر شيرين از خاطراتش حرف مي زد ، از پدر‌، مادر بزرگ ، پدر بزرگ، عمو، از زهره و عباس كه در بچگي پدر و مادرشون فوت كرده و به سرپرستي حاج مهدي بزرگ شده بودند و خاطراتي كه با اون ها و بازي هاي بچگانشون توي حياط منزل حاج مهدي داشتند كه دوست داشتم خودم رو جاي اون بذارم و لحظه اي چشمانم رو بستم و تصور اون روزگار و خاطرات رو براي خورم كردم اما بي فايده بود چون من قادر به درك اون حرفا نبودم ،اون چيزهايي داشت و داره كه من قادر به داشتنشون نبودم . وقتي احساسم رو به سپيده گفتم، خنديد و گفت :
    - پس خوش حال به من !
    سرم رو به علامت تصديق حرفاش تكان دادم ، لبخندي زد و براي لحظه اي به چشمانم زل زد . خيلي برام عجيب بود كه از ديشب تا حالا با اين دختر اين همه گرم گرفته ام و بهش عادت كردم ، نه تنها او بلكه با تمام خانواده اش جورشده ام . شايد هم اين حسي بود كه خود اونا در من بوجود آوردن ، انگار منو جرئي از خانواده شون مي دونستن و اين بود كه منو به سمتشون مي كشيد .
    در همين افكار بودم كه صداي سپيده غافلگيرم كرد :
    - تو چقدر ناز شدي ، پري !
    متعجب نگاهش كردم و گفتم :
    - منظورت چيه ؟ چرا مي گي شدي ؟
    - يعني نشدي ؟ خوب ناز شدي ديگه.
    - نه منظورم اين نيست ، مي گم چرا مي گي شدي ؟
    - حالت خوبه ؟ خوب ناز شدي ، بايد مي گفتم ناز نشدي ، پري !
    - نه ، بايد بگي تو چقدر نازي پري !
  13. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    ببخشيد يادم نبود شما دانشجوي رشته ي ادبيات هستي اشتباه دستوريم رو تصحيح مي كنم تو چقدر نازي پري !
    هر دو خنديدم اما من نمي دونستم چرا باور نكردم اشتباه نگارشي داشته باشه به خصوص اينكه نگاهش با حرفش نمي خواند مطمئن بودم از گفتن اين جمله منظوري داشته بنابراين مشكوك نگاهش كردم و پرسيدم :
    - سپيده ! مگه تو قبلا منو ديده بودي ؟
    - آره ، خونه ي بابابزرگم ، ديشب .
    از شوخي اش خنده ام نگرفت چون طوري اين جمله رو ادا كرد كه معلوم بود داره چيزي رو از من پنهان مي كنه . بنابراين جدي تر از قبل پرسيدم:
    - منظورم اين بود كه تو قبل از ديشب هم منو ديده بودي ؟
    - گفتم كه اون جمله اشتباه نگارشي داشت.
    كاملا مشخص بود كه دروغ مي گه‌، خودش هم متوجه شد كه باور نكردم بنابراين ادامه داد :
    - خودت كه ديدي تازه ديشب مامان بزرگ ما دو تا رو با هم آشنا كرد ، اصلا مگه تو خودت قبلا منو جايي ديدي ؟
    ديگه شكم به يقين تبديل شده بود ، چون اگه چيزي نبود چه دليلي داشت اينقدر خودش رو توجيه كنه ، به همين خاطر گفتم:
    - نمي دونم چون من قيافه ها توي ذهنم نمي مونه اما خواهش مي كنم سپيده، بگو منو كي ديدي ؟
    با حواسي جمع به او زل زدم تا تأثير حرفم رو توي چهره اش ببينم انگار ترديد داشت ، نمي دونست حرف بزنه يا نه‌،‌مدتي در سكوت به من نگاه كرد و عاقبت لبخند تلخي زد و گفت :
    - تقصير خودته ، آدم اگه خودش بخواد هر تصويري رو مي تونه توي ذهنش حفظ كنه ، ثريا حق داره ، تو خودت نمي خواي . دو ماه كنارت بودم ، باهات بيدار شدم ، خوابيدم، غذا خوردم ، بازي كردم ، اونم ده سال پيش توي همون پرورشگاهي كه تو اسمش رو « خونه ي زندگي » گذاشتي.مي دوني پروانه ! بهترين لحظات زندگي من توي اون دو ماه موقعي بود كه تو مي رفتي يه گوشه و باصداي بلند قصه مي نوشتي و براشون نقاشي مي كشيدي توي اون مكان به جز تو دختراي زيادي بودن اما تو با همشون فرق داشتي ، رفتار ديگران هم با تو متفاوت بود مي دوني كي فهميدم فرق تو با بقيه چيه ؟ زماني كه يه خانواده اومدن و تصميم داشتن منو و تو رو با هم به فرزندي ببرن ، يادمه با همون سن كم پشت در گوش ايستادم و شنيدم كه ثريا به اونا گفت : منو مي تونن ببرن اما تو يه سرپرست داري و بايد قيد بردن تو رو بزنن . منم همون روز بود كه احساس كردم چقدر از سرپرست تو بدم مياد . هيچوقت روياي همون چند ساعت كوتاه رو فراموش نمي كنم با خودم مي گفتم ، خواهرم مي شي و ديگه لازم نيست يواشكي قصه هات رو بشنوم ، وقتي قراره با هم باشيم برام نقاشي مي كشي و قصه مي گي اما نشد...اون روز با حرف ثريا ، روياي من و معادلات ليلا ، دختر حاج مهدي و ناصر،پسر ناهيد خانم بهم ريخت .
    حالا كه تا اينجا بهت گفتم ، بقيه اش هم مي گم . ببين پري تمام اتفاقاتي كه توي اين دو ، سه روز برات اتفاق افتاده تمام آدمهايي كه توي اين چند روز ديدي و باهاشون برخورد داشتي اتفاقي سر راهت قرار نگرفتن ، ظاهرا اون سرپرستي كه اون روز اجازه نداد ما با هم باشيم حالا وجدانش بيدار شده و فهميده تو هم آدمي و احتياج به ارتباط با ديگران داري اون به ثريا گفته كه در مورد تو آزادي عمل داره و مي تونه براي كمك به اجتماعي شدن تو هر اقدامي رو انجام بده ، ثريا هم خانواده ي ما رو بهترين گزينه دونسته و ترجيح داده براي آشتي دادن تو با تمام چيزهايي كه توي اين سالها ازش محروم بودي و ترسيدي با هاشون مواجه بشي و از ما كمك بخواد.تو از من هيچ خاطره اي نداري چون خودت نخواستي خاطره اي در ذهنت بماند تصوير آدمها توي ذهنت نمي مونه چون فكر مي كني مثل من و بقيه بچه هاي پرورشگاه كه يكي يكي مي اومدن و مي رفتن ، موندگار نيستي . به نظر من اگه موقع برخورد با آدما ، به اين فكر كني كه باز اون آدم رو خواهي ديد محاله يه هفته بعد با اون فرد مواجه بشي و نشناسيش ،براي يه بار هم كه شده امتحان كن ، خواهش مي كنم پري به خودت يه فرصت ديگه بده به خاطر ثريا كه خيلي دلواپسه تو.
  14. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    يك بار ديگه در مدت اين سه روز غافلگير شده بودم به سپيده كه دستم رو گرفته بود و معلوم بود داره عكس العمل منو مي سنجه نگاه كردم هيچي نگفتم باور اينكه اونم مثل من يه دختر پرورشگاهيه خيلي برام سخت بود و با خودم گفتم ، عمر اين غافلگير شدنها كي به سر مياد؟


    عقربه هاي ساعت ديواري اتاقم25دقيقه ي بامداد رو نشون مي داد و ساعت ها از رفتن سپيده گذشته بود ، پشت ميز مطالعه ام نشسته بودم و اتفاقات اين مدت رو با احساسي كه نسبت به اون اتفاقات داشتم روي لپ تاپ ياد داشت مي كردم . ناگهان فكري به سرم زد كه تا انجامش نمي دادم نمي خوابيدم ، كار تايپم كه تموم شد يك كپي از آن را براي وثوق فرستادم و منتظر جواب ماندم . در اين فاصله كه منتظر جواب وثوق بودم به تنها چيزي كه فكر مي كردم اين بود كه قرار بوده من و سپيده خواهر بشيم ، قرار بوده من نوه ي حاج مهدي و ناهيد خانم بشم ، قراربوده نادين عموي من هم باشه . از وقتي اعترافات سپيده رو شنيده بودم همش به اين فكر مي كردم كه قرار بوده منم خانواده اي داشته باشم و مي تونستم دنيايي غير از آنچه تجربه كردم رو تجربه كنم . مي تونستم دنيايي خاطره داشته باشم ، مي تونستم كودكي زيبايي رو سپري كرده باشم اما... افسوس ... فردي كه وثوق نام داشت باعث شده بود از تمام چيزهاي خوب محروم بمونم . حس مي كردم با تمام محبتي كه بهم كرده ، با تمام معلوماتي كه از كمك او دارم ، اما ازش متنفرم . دوست داشتم اذيتش كنم ، احساس مي كردم زدم به سيم آخر . منتظر جواب بودم ، بايد هر طوري بود محكومش مي كردم و بهش مي فهموندم كه با پول و رفاه مالي كمبودهاي من جبران نميشه و بايد دست از سرم برداره . حدود نيم ساعت از فرستادن يادداشت براي وثوق گذشته بود كه جوابي نيومد ، ديگه داشتم نااميد مي شدم ، حتما دستم رو خونده بود و ترجيح داده بود وارد اين بازي نشه . از پشت ميز بلند شدم كه ناگهان پيامي برايم رسيد ، دوباره سرجايم ميخكوب شدم و ديدم نوشته:
    « خوشحالم كه كار ثبت نامت راحت انجام شده ، موفق باشي »
    از جوابي كه داده بود خيلي حرصم گرفت ، فهميدم كه با آدم باهوشي طرف شدم . آدمي كه بلده چه جوري خورش رو از مخمصه نجات بده ، آدم فوق العاده سنگدل و خون سردي كه راحت از كنار مسائل مي گذره . در هر صورت هر آدمي كه باشه من دوست نداشتم اون شب كوتاه بيام ، بنابراين براش نوشتم :
    « نظرت در مورد نوشته هام چيه ؟موافقي از اين به بعد تمام اتفاقات روزمره ام رو برات بفرستم ؟»
    بي صبرانه منتظر جوابش موندم ،طولي نكشيد كه جواب داد :
    «صد در صد ،اينطوري خيالم راحت تر ميشه در ضمن نوع نوشتنت حرف نداره به نظر من تو يه روز نويسنده ي بزرگي خواهي شد.»
    معلوم بود كه حسابي دستم رو خونده از رو نمي رفت منم از رو نرفتم و براش نوشتم :
    «چطوري ميتونم يه نويسنده ي بزرگ بشم ؟»
    «با گذشت زمان و سعي و كوشش و تمرين »
    پوزخند رضايتي زدم از نوع جوابش معلوم بود كه تمايلي به ادامه اين چت كردن نداره اما كور خونده بود چون من تازه داشتم به هدفم نزديك ميشدم براش نوشتم :
    «نه حوصله دارم ونه دوست دارم صبر كنم ميشه شما يه جوري شرايطش رو برام جور كني ؟مگه خودت نگفتي هر مشكلي رو ميشه با پول حل كرد؟»
    باز هم دستم رو خونده بود چون اين بار هم جوابش خيلي طولاني شد اما نوشت:
    «به وقتش اگه لازم باشه برات پول هم خرج مي كنم .»
    جواب دادم:
    « ممنونم، با اين حساب شما خيلي پولدارهستين؟»
    «چطور مگه؟ براي پولام نقشه كشيدي؟»
    «لازم نيست نقشه بكشم چون خودتون دارين برام خرج مي كنين ،فقط نگرانم ، اگه گفتي از چي ؟»
    از عمد براش سوال طرح مي كردم تا مجبور باشه به چت كردن ادامه بده ! پاسخ داد:
    « نترس ! پولام تموم نمي شن !»
    دقيقا جوابي رو كه مي خواستم داد بنابراين نوشتم :
    « خدارو شكر ! ترسيدم اين همه برام خرج مي كنين چيزي براي بچه هاتون نمونه ...»
    « يادم نمياد گفته باشم بچه دارم !»
    در حاليكه پوزخند مي زدم براش نوشتم :
    «نداري؟»
    «چرا فكر كردي دارم ؟»
  15. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    « طي ده سالي كه توي پرورشگاه بودم ، يه چيز رو خوب فهميدم ،‌آدمهاي كه ميان سراغ بچه هاي اونجا ،‌ دو دسته هستن ، دسته ي اول اونايي كه پولدار نيستن اما تنها هستن ، بچه دار نمي شن و بچه مي برن تا تنهاييشون رو پر كنه ، اما دسته ي دوم ، يه سري آدم پولدار هستن اما تنها نيستن ،‌هم زن دارن و هم بچه ، ولي آنقدر پولدارن كه سرپرستي يه بچه ي يتيم رو قبول مي كنن تا صوابي هم كرده باشن . من فكر مي كنم شما جزء دسته ي دوم هستي !! چون اگه جزء گروه اول بودي بي شك الان منم تنها نبودم و با شما زندگي مي كردم.»
    هر چي صبر مي كردم ، جوابي نيومد ،معلوم بود حسابي توي تله افتاده و گرنه حتما جواب مي داد . بنابراين نوشتم :
    « وثوق ! شما پدري ؟»
    باز هم جواب نداد منم كوتاه نيومدم و دوباره نوشتم :
    « شما پدر داشتي؟»
    باز هم جواب نداد معلوم بود حسابي توي منگنه گير كرده احساس لذت مي كردم. باز نوشتم :
    « شما يه چيزي رو مي دوني ؟ تا همين چند روز قبل كه منو از ثريا جدا نكرده بودي ، مادر داشتم ، بنابراين مفهوم كلمه ي مادر رو درك مي كنم . اما نمي دونم پدر يعني چي ؟ مي شه شما كه پدر داشتي و يا به احتمال قوي پدر هستي ، بهم بگي پدر يعني چي و چطور آدميه؟»
    با نوشتن اين جمله بي اختيار بغض گلويم را فشرد . نمي دونم چرا براي يك لحظه احساس عذاب وجدان عجيبي بهم دست داد از خودم و اينكه تمام كارهاي خوبي رو كه وثوق توي اين سالها برام انجام داده فراموش كرده بودم متنفر شدم . از اينكه اينطور ناسپاسانه ، دلش رو مي شكستم خيلي ناراحت بودم ، اما وقتي ياد اينكه او حق داشتن خاطرات خوب و در كنار خانواده بودن رو ازم سلب كرده بود افتادم عذاب وجدان كم رنگ تر شد . يادم نيست چقدر به صفحه ي مونيتور چشم دوخته و منتظر جواب نشسته بودم وقتي انتظارم دوباره طولاني شد با خودم گفتم : اصلا شايد پاي كامپيوتر نباشه ، شايدم رفته خوابيده . ساعت دو نيمه شب بود كه با جوابش غافلگيرم كرد :
    « مهربونيشون به خاطر سنگدليشون و سنگدليشون به خاطر مهربونيشون...»
    با اينكه منظورش رو نفهميده بودم اما تحت تاثير قرار گرفته و بي اختيار و بي هيچ دليلي دلم براش سوخت . اما جواب دادم :
    « كاش يكيشون رو داشتم تا معني حرفت رو درك مي كردم . كاش اين فرصت رو ازم نگرفته بودي ، كاش يه خانواده داشتم تا الان و توي اين لحظه حس تنهايي و نداشتن كسي بغض رو به گلوم نمي آورد . ببين آقاي وثوق ! من يه خانواده مي خوام ، برام جورش كن ، مثل تمام چيز هايي كه احتياج دارم و زود برام جور مي كني اينم جور كن . اگه خريدنيه ، برام بخر ، خودت گفتي پولات تموم نمي شه .!!»
    مي دونستم حرفهاي مسخره اي بهش زدم ، از پشت ميز بلند شدم و روي تختم دراز كشيدم دوست نداشتم به چيزهاي فكر كنم كه ديگه درست شدني نيست . حالا ديگه دوست داشتم به چيزهاي خوبي كه ثريا در زندگيم قرار داده بود فكر كنم ،به آدمها ، به اجتماع ، به ياد گرفتن برقراري ارتباط ، بايد زندگي جديدم روتوي اين دنياي جديد ساخته شده شروع مي كردم .
    از فرداي اون شب تصميم جدي گرفتم كه در اين محيط جديد من هم آدم جديدي باشم ، مي خواستم جريان زندگيم رو تغيير بدم و عجيب اينكه اين واژه ي خواستن چه كارها كه نمي كنه!! به قول سپيده طي ده سال گذشته اين من بودم كه نخواستم و مانع ثبت خاطرات در ذهنم شدم . من بودم كه نخواستم چهره ها رو به مغزم بسپارم و حالا هم اين من بودم كه مي خواستم تمام اين كارها را انجام دهم . بعد از اين بايد خاطرات را به ذهنم بسپارم مي خواستم يادم بمونه چه كسي رو كي و كجا ديده ام حتي براي چند لحظه ي كوتاه ...اينبار خودم پيش قدم شده و سعي كردم به طرف آدمهايي كه ثريا در زندگيم قرار داده بروم . توي ذهنم يه داستان ترسيم كردم و خودم شدم قهرمان اون داستان و طبق جريانات داستانم پيش رفتم ، با كلام ساده تر بگم ، تعارف و خجالت رو كنار گذاشتم و به خودم تلقين كردم كه من آدم فوق العاده اجتماعي هستم و مي تونم با ديگران به راحتي ارتباط برقرار كنم . من مي خواستم اين روابط رو ياد بگيرم ، پس بايد ياد مي گرفتم.
    تا يك هفته كارم اين بود كه يا با سپيده برم بيرون و مكانها و آدرسها رو ياد بگيرم و يا پيش ناهيد خانم باشم و طبق آموزشهاي او به كارهاي خانه داري و آشپزي وارد بشم . يكي دوبار هم با سپيده به منزل حاج مهدي رفتيم و روز خوبي رو با زهره سپري كرديم حتي يكبار كه سپيده با حاج مهدي كار داشت و اون خونه نبود با هم رفتيم بازار ، حجره ي فرش فروشها ، حجره ي حاج مهدي رو كه حسين نوه اش اداره مي كرد رو هم ديديم . از حاج مهدي خيلي خوشم مي اومد ، چيزي توي نگاهش بود كه منو جذب مي كرد ، در نظر من اون يه آدم مقدس و خيلي ، خيلي قابل احترامي بود . وقتي دخترم خطابم مي كرد لحنش طوري بود كه واقعا احساس مي كردم منو دختر خودش مي دونه ، از نظر او من جزئي از خانواده اش محسوب مي شدم . اين زماني بهم ثابت شد كه خودش ازم خواست در شب نشيني هاي جمعه شب هاي اونا شركت كنم ، من از خدا خواسته قبول كردم . نمي دونم چه سري بود كه در عرض همين مدت با خانواده ي ناهيد خانم و شوهرش كه حالا از مأموريت برگشته بود و خانواده ي حاج مهدي عجيب احساس راحتي و آرامش داشتم ، به قول نادين حسابي باهاشون قاطي شده بودم . دايم با خودم مي گفتم ، ثريا بهترين انتخاب ممكن رو براي من كرده . وقتي ياد ثريا مي افتادم ، احساس مي كردم كه چقدر دلم براش تنگ شده . توي اين مدت نه سراغم اومده ، نه بهم زنگي زده بود . با اينكه سرگرم بودم اما يه لحظه هم از فكرش بيرون نمي اومدم . كافي بود زنگ خونه ، يا تلفن و موبايلم به صدا دربياد ، با اميد اينكه خودشه مي دويدم ، اما هميشه با كس ديگه اي مواجه مي شدم . گاهي اينقدر دلتنگش مي شدم كه گريه ام مي گرفت و تصميم مي گرفتم برم دم « خونه ي زندگي » و ببينمش ، اما وقتي يادم مي افتاد كه اون به خاطر استقلال من رنج دوري رو تحمل مي كنه ، با خودم مي گفتم بي انصافي كه من توي اين راه هم پاش نباشم . ديگه كم كم داشتم نااميد مي شدم ، حالا ديگه وقتي تلفن زنگ مي زد يا كسي پشت در آپارتمان بود ، خيلي چشم انتظار ثريا نبودم چون حالا آدمهاي ديگه اي هم توي زندگيم بودند . كساي كه با تمام قدرت سعي مي كردم چهره ها و خاطراتشون رو در ذهنم ثبت كنم .
    ناهيد خانم ، عباس آقا ، نادين ، سپيده ‌، حاج مهدي ، عزيزخانم، زهره و حسين ، آدمهاي بودن كه مي شناختمشون و از همه مهمتر اينكه حسي رو نسبت بهشون پيدا كرده بودم كه تا به امروز فقط نسبت به ثريا داشتم . وقتي روز پنجشنبه طبق عادت گذشته سر مزار پدر و مادرم رفتم ، درست مثل هفته ي قبل با گلهاي پرپر شده ي رز مواجه شدم و فهميدم كه ثريا قبل از من اونجا بوده و تازه مي فهميدم كه چرا اينقدر ثريا رو دوست دارم ، حتي وقتي كنارش نبودم بازم تنهام نمي گذاشت .
  16. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    عباس آقا شوهر ناهيد خانم ، لنگه ي نادين بود . البته از نظر شكل و قيافه كوچكترين شباهتي بهم نداشتند اما از نظر اخلاق و رفتار و شوخي كردن ، مي شه گفت دست نادين رو هم از پشت بسته بود . به قول سپيده « نادين جلوي باباش لنگ مي انداخت . » اين موضوع رو دومين جمعه شبي كه خونه ي حاج مهدي بودم درك كردم . از همان لحظه ي ورود عباس آقا چنان بساط خنده و شوخي به پا كرده بود كه هيچ كس نمي تونست جلوي خنده اش رو بگيره . وقتي سروكله ي نادين پيدا شد ديگه اوضاع قابل كنترل نبود و انگار اين پدر و پسر تازه همديگه رو ديده بودن از لحظه ي ورود كل كلشون شروع شده بود . سر ميز شام كه انگار مسابقه ي جواب و سؤال بود ، يكي نادين مي گفت ، دوتا آقا عباس ،‌در اين ميان گاهي هم سپيده خودش رو قاطي مي كرد .
    خدايا چقدر از بودن در كنار آنها لذت مي بردم . انگار نه انگار كه تازه يك هفته است باهاشون آشنا شدم در نظرم آنها دوست داشتني ترين موجودات دنيا بودند . نادين و عباس آقا با شوخي هاي محترمانه شون ، ناهيد خانم ، با سختگيري و صبر و حوصله و محبتهايش در ياد دادن مسايل زندگي به من و سپيده ، با حس خواهرانه اش كه بعد از ده سال دوباره سرباز كرده بود و خانواده ي حاج مهدي كه در سكوت و نگاه بي رياشون مي شد حسشون رو خوند براي من بهترين هداياي دنيا بودند . فقط مونده بود ، آقا ناصر كه هنوز از مأموريت نيامده و آشنا نشده بوديم . اما با تعريف هاي سپيده ، آدمي كه استاد دانشگاه بود و دستي هم در نوشتن داشت و سالي چند بار براي براي شركت در سخنراني و سمينارهاي علمي به خارج از كشور مي رفت ، نمي تونست آدم بد و عنقي باشه . تازه سپيده دايم مي گفت « تو با ذوق و خلاقيتي كه در نوشتن داري خيلي زود توجه پدرم رو جلب خواهي كرد » هر چند منظور سپيده رو خوب درك نمي كردم اما خيلي مشتاق ديدن پدرش بودم ، البته نه براي خصوصياتي كه داشت بلكه به خاطر اينكه دوست داشتم بدونم مردي كه قرار بوده روزي پدرم بشه چه جور آدميه!
    نمي دونم چرا وقتي سپيده آن شب بهم گفت كه باباش از دهلي برگشته ولي چون خسته بوده مونده خونه تا استراحت كنه ، آرزو كردم كه آقا ناصر به اون خوبي كه سپيده مي گه نباشه . دلم نمي خواست اون رو يك پدر ايده ال ببينم ، نمي دونم چرا ، ولي شايد دلم براي وثوق و محبتهايش مي سوخت . دليل اين دل سوختن و ترحم رو نمي دونستم. شايد علتش سكوت طولاني وثوق در مقابل فرستادن اتفاقات روزمره ام بود ، حس مي كردم فهميده كه با زندگي من چه معامله اي كرده و دچار عذاب وجدان شده . من دنبال يه روزنه ي اميد بودم ، خودم هم دوست داشتم جلوي اين نفرت همراه با خشم از وثوق رو بگيرم . به خصوص شبي كه از مهماني حاج مهدي برگشتم و روي لپ تاپم بعد از يك هفته پيامي ازش دريافت كرده بودم به اين مضمون :
    « فردا ، اولين روز دانشگاهه ، سعي كن هميشه موفق باشي ! باشه ؟!!»
    چند بار پيامش رو خوندم . توي اوج سادگي هزارتا معنا داشت ، وثوق داشت به من التماس مي كرد كه موفق بشم . اونم مثل من دنبال يه روزنه ي اميد مي گشت ، مي خواست با موفقيتم اميدوارش كنم كه قدر محبتهاش رو مي دونم و ازش دلگير نيستم . من اون شب علي رغم همه خشم و ناراحتي كه نسبت بهش داشتم براش گريه كردم ، حس مي كردم احساسي قوي تر از نفرت در من وجود داره كه فقط اشك ريختن التيام بخش اون احساس در من بود . دوست نداشتم نااميدش كنم و مي خواستم موفق باشم...
    صبح ، بعد رد شدن اززيرقرآن ، با همراهي ناهيد خانم كه عازم مدرسه بود به طرف دانشگاه حركت كردم و چون مدرسه ي ناهيد خانم سر راهم بود او را رساندم و به دانشگاه رفتم . دچار هيجان جالبي شده بودم روز اول دانشگاه بود و من صبح و بعدازظهر كلاس داشتم و تنها وقت آزاد و استراحتم بين ساعت12تا2بود . تا شروع شدن كلاس به نصيحت هاي ناهيد خانم فكرمي كردم راست مي گفت اين محيط خيلي برام تازگي داشت . دانشگاه با محيط كوچك مدرسه و دبيرستان فرق مي كرد و همه چيز در يك سطح بالايي قرار داشت ، ديد همه نسبت به هم با ديدي كه نسبت به يه دانش آموز دبيرستاني بود فرق داشت ، علاوه براينها من براي اولين بار بود كه وارد محيطي مي شدم و تصميم گرفته بودم ، اين محيط با محيط هاي قبلي برايم فرق داشته باشد ، مي خواستم همه را بشناسم و برعكس گذشته با كسي غريبگي نكنم . بايد سعي مي كردم كه چهره ها را در ذهنم حك كنم و با همه ارتباطي درست و منطقي برقرار كنم ، براي همين از همان لحظه ي اول كه پا توي كلاس گذاشتم به حرف ناهيد خانم كه گفته بود « چشم و گوشت رو باز كن » توجه كامل نشان دادم .
    كلاس اول من بين ساعت 8تا10 برگزار مي شد ، درس عربي داشتم و استادم ،‌ آقاي ايوبي ، مردي فوق العاده رسمي ، منضبط ، سخت گير و جدي و به قول يكي دو تا از همكلاسيام از اون آدمهاي كنسي به نظر مي رسيد كه به زور نمره ي قبولي مي دن .
    اما برعكس او استادي كه ساعت بعد ادبيات رو تدريس كرد ، يه آدم فوق العاده راحت و نرم و صميمي بود كه باز به قول بچه هاي كلاس جزء آدمهاي باحال و دست و دلباز، گروه بندي شد . در ضمن اصلا به نظر نمي رسيد كه براي گرفتن نمره مجبور باشيم ، صبح تا شب و شب تا صبح درس بخونيم . راستش از اين استاد خيلي خوشم اومد البته نه ، به خاطر حرف ها اون بچه ها ، بلكه به خاطر رابطه ي راحت و نگاه مهربوني كه داشت . نگاهش ، نگاه يه دوست بود به جمعي از دوستانش ...
    اين استاد برعكس استاد ساعت قبل كه با سردي و جديت همه را با نام فاميل صدا مي زد ، با كلي صميميت ، همه را با اسم كوچك صدا مي كرد . استاد ادبيات در كمال ادب و احترام در حالي كه در مورد خودش و روش تدريسش صحبت مي كرد بالاي سر هر دانشجو كه مي رسيد ، ازش مي خواست كه خودش رو معرفي كنه و بعد از آشنايي دوباره به صحبتش ادامه مي داد تا نوبت نفر بعدي مي شد . تمام اون ساعت به همين منوال گذشت و يكربع مانده به آخر كلاس نوبت من شد ، به جز من و دوتا پسري كه پشت سر من نشسته بودند و مدام وراجي مي كردند و گاهي هم تيكه مي پراندند ديگه كسي نمانده بود كه خودش رو معرفي نكرده باشد . وقتي نوبت به من رسيد استاد بالاي سرم قرار گرفت و از پشت عينكش كه قيافه اي جنتلمن بهش بخشيده بود نگاهي به من كرد و گفت :
    - شما ؟
    سرم را بلند كردم و با لبخندي نگاهش را پاسخ داده و به عادت هميشگي كه فقط اسم كوچكم را مي گفتم ، گفتم :
    - پروانه !
    تا اسمم را گفتم ، يكي از دو تا پسر پشت سرم با كنايه گفت :
    - منم حامدم استاد (نيومده ، رفت)، مي گم استاد ! بعضي خانم ها چقدر زود پسر خاله مي شن .!
    با اين حرف فضاي كلاس پر شد از صداي خنده ي دانشجوهاي ديگه ، من كه دليل اين خنده رو نفهميده بودم با خونسردي رو به او كرده و گفتم :
    - ببخشيد من كه هنوز نشسته ام ، شما مي گي رفت ، بعدش هم با كي پسر خاله شدم ، من پسر نيستم كه ؟!!
    موقع ادا كردن اين كلمات لحنم به قدري محكم و جدي بود كه سكوتي سنگين بر كلاس حاكم شد ، دوباره همان پسر در حالي كه پوزخند مي زد ادامه داد :
    - دانشجوي ادبيات اين مملكت رو باش ، پروانه خانم! اين يه ضرب المثله ، ببينم تو مطمئني كنكور ادبيات قبول شدي ؟
    جمله ي آخرش رو با تمسخر ادا كرد ، با اينكه عصبي شده بودم اما خونسرديم رو حفظ كرده و با لبخندي گفتم :
    - اين رو كه مي دونم ضرب المثله ، ولي وقتي مي شه براي گفتن اين حرفهاي بيهوده از زبان فارسي به راحتي استفاده كرد ، چرا ادبيات عاميانه و قديمي رو درگير مي كنيد ؟
    - بله حق با شماست ، به فارسي ساده مي گم دختر خانم !عرف اينكه موقع معرفي كردن خودت ، اسم و فاميل رو با هم بگي . حالا لطف كن و خودت رو كامل برامون معرفي كن .
    از لحن صداش كه پر از حرص و كينه بود فهميدم كه كم آورده ، بنابراين لبخندي زدم و گفتم :
    - چشم!!
    روبه استاد كه مثل بقيه مشتاقانه به گفت و گوي ما نگاه مي كرد گفتم :
  17. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    من پروانه احمدي هستم ، در ضمن ...
    خواستم دليل اينكه خودم رو كامل معرفي نكردم بگويم كه با شندين صداي زنگ موبايلم ، زبان در دهنم خشكيد . به خصوص كه توجه تمام كلاس به صداي آن جلب شده بود . فوري از كيفم درآورده و تماس رو قطع كردم كه دوباره همان شاگرد گفت :
    - در ادامه ي حرف خانم احمدي بايد عرض كنم كه گويا ايشون خيلي هم اهل نظم و انضباط و احترام به كلاس نيستند ، پروانه خانم احمدي ! قباحت داره ، لطف كن و احترام اين محيط رو نگهدار و گوشيت رو توي كلاس خاموش كن . بابا ما همه فهميديم كه تو بچه پول داري ... خاموشش كن ...!!
    بي توجه به حرفش كه باعث خنده ي بقيه شده بود ، با خجالت به استاد نگاه كردم و پوزش خواستم ، اما استاد گفت :
    - چرا جواب ندادي ؟
    - خيلي ببخشيد استاد يادم رفته بود خاموشش كنم .
    استاد در حاليكه بالاي سر همون همكلاسي وراج رسيده بود گفت :
    - ببينيد بچه ها ، توي كلاس من راحت باشيد خوابتون گرفت ، بخوابين . گرسنه شدين ، غذا بخورين. تشنتون بود ، آب ميل كنين . هوس تنقلات كردين ، برنامه مي ذاريم بساط چيپس و پفك راه مي ندازيم فوقش نيم ساعت كلاس رو تعطيل مي كنيم تا خستگي از تنمون بره .
    همه با شنيدن اين حرف زدن زير خنده ، سپس رو به من كرد و ادامه داد :
    - احتياجي هم نيست كسي گوشيش رو خاموش كنه ،‌ بي صدا باشه كه حواس ديگران پرت نشه ، مي تونه با صداي آروم جواب بده .
    بعد در حاليكه رو به همان شاگرد كرده بود ، با لحن نيش داري گفت :
    - اما ... اما من از سوءاستفاده متنفرم . اين آزادي رو حق طبيعي خودتون بدونين ، ولي ... ولي به نفعتونه كه اون رو با جلف بازي و شوخي هاي بيجا قاطي نكنين .
    - به افتخار استاد با حال و با مرام خودمون ...
    در همين حين دوباره صداي زنگ موبايل من به هوا بلند شد كه اينبار با صداي كف زدن بچه ها براي استاد قاطي شده بود . در حاليكه قصد داشتم آن را جواب ندهم ، استاد گفت :
    - جواب بده ، اشكالي نداره .
    در حاليكه حدس مي زدم ناهيد خانم يا سپيده باشن ، گوشي رو با خجالت از استاد جواب دادم و گفتم :
    - بله !
    - سلام ، چطوري عزيزم !؟
    با شنيدن صداي ثريا اينقدر از خودم بي خود شده بودم كه براي لحظه اي فراموش كردم كجا هستم ، از جايم بلند شده و با هيجان گفتم :
    - سلام ، ثريا جون ! نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده . اصلا ...
    ثريا اجازه نداد حرفم رو تموم كنم و گفت :
    - چيه انتظار نداشتي من باشم ؟
    - نه ، اما خيلي دلم برات تنگ شده .
    - منم همينطور ، مي خوام ببينمت .
    يك آن احساس كردم اشتباه شنيدم براي همين با ترديد پرسيدم :
    - مي خواي منو ببيني ؟ كي ؟
    - ساعت 30/12براي نهار ، ببين يه رستوران ايتاليايي نزديك دانشگاست ، بيا اونجا مي بينمت خداحافظ .
    و بدون هيچ حرف ديگه اي تماس رو قطع كرد . در حاليكه با ناباوري به گوشيم نگاه مي كردم گفتم :
    - آخ جون !
    نگاهي به ساعت انداختم 12 بود ، فقط نيم ساعت وقت داشتم و بايد زودتر مي رفتم ، پيش خودم فكر كردم تا رستوران مورد نظر رو پيدا كنم ساعت 30/12 مي شه . در همين افكار بودم ، وسايلم رو برداشته و خواستم از در كلاس خارج بشم كه صداي استاد منو به خودم آورد و گفت :
    - در ضمن توي كلاس من همه آزادن هر وقت دوست دارن بيان و هر وقت دوست دارن برن .
    همه شروع به خنديدن كردند ، سر جام ميخكوب شدم و لبخندي به استاد زدم و گفتم :
    - ببخشيد استاد ...من باز ...
    استاد به همان همكلاسيم كه هنوز بالاي سرش ايستاده بود نگاه كرد و با لبخند گفت :
    - متاسفانه ،‌فكر مي كنم حق با ايشون باشه ، تو بي نظم ترين دانشجوي من در اين ترم هستي ! برو ، اون ثريا خانمي كه داشتي باهاش حرف مي زدي منتظرت برو ...
    با خنده گفتم :
    - ممنونم استاد .
    فوري از كلاس خارج شدم ، در اون لحظه به هيچ چيز جز اينكه بعد از نه روز ثريا بهم زنگ زده و حالا هم دارم مي رم ببينمش فكر نمي كردم ، اونم در شرايطي كه اصلا انتظارش رو نداشتم . خدايا چقدر خوشحال بودم ...
  18. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    رستوران ايتاليايي رو خيلي زود پيدا كردم ، آخه مسيرش سر راست بود در واقع هنوز ساعت15/12 نشده وارد رستوران شدم .
    به محض ورود چشم به اطراف انداختم تا اگه ثريا اومده ببينمش ، طبقه ي پايين كه نبود بنابراين به طبقه ي بالا رفتم و تا وارد شدم ، ديدم كه روي صندلي كنار پنجره نشسته و به بيرون نگاه مي كرد، برعكس من كه سر از پا نمي شناختم ، او آروم نشسته بود و عميقا در فكر بود . وقتي ديدمش دلم مي خواست از شادي فرياد بزنم اما جز من و اون كساي ديگه اي هم اونجا بودن ، بنابراين چون مي دونم توي اماكن عمومي از اين كارها خوشش نمياد و به قول خودش اين سبك سري ها معني نداره ، خودم رو كنترل كردم .
    با خوشحالي فوق العاده اي به سمتش رفتم ، هنوز متوجه اومدن من نشده بود براي اينكه غافلگيرش كنم وقتي سرميزش رسيدم دستم رو روي شونه اش گذاشتم و گفتم :
    - سلام مامان ثريا ، كجايي؟
    با صورت خندان روبه روي او كه تازه به خودش آمده بود ايستادم و نگاهش كردم ، با لبخند نگاهم كرد و بي انكه از جايش بلند شود دستم را در دست گرفت .
    با شناختي كه از روحيه اش داشتم مي دانستم ، درآغوش گرفتن و ماچ مالي كردن دراين مكان از نظر او ممنوع است ، بنابراين صندلي روبه روي او را بيرون كشيده و روي آن نشستم .
    همچنان با صورتي كه از شادي شکفته بود نگاهش مي كردم ، ثريا دستم را محكم فشرد و گفت :
    - چقدر صورتت گل انداخته ؟
    - از خوشحالي ديدن توئه .
    - مي بينم كه چاق هم شدي !
    - تقصير دست پخت ناهيد جون .
    - ناهيد جون ؟!!
    - مادربزرگ سپيده .
    باز متعجب پرسيد:
    - سپيده ؟!!
    از پوزخندي كه زد ، فهميدم مي خواد اذيتم كنه ، به همين خاطر با شيطنت گفتم :
    - آخ ثريا جون ! ببخشيد يادم نبود نمي شناسيشون ، ناراحت نباش به زودي باهم آشناتون مي كنم.
    - باريكلا ، مگه بلدي ؟
    - چي رو ؟
    در حاليكه مي خنديد انگشت اشاره اش و به سمتم گرفت و گفت :
    - ديدي همچين هم تغيير نكردي ، تو كه هنوز خنگي دختر !
    با دلخوري تصنعي گفتم :
    - اِ...ثريا جون تازه نه روزه گذشته ، وقت لازم دارم .
    - الهي قربونت برم نمي دوني چقدر دلم براي اين لب برچيدنت تنگ شده بود .
    - من كه لب برنچيدم ، فقط خودم رو لوس كردم .
    - خوبه ! حاضرجوابم كه شدي ؟
    - از نادين ياد گرفتم ...
    - چه جالب دارن زياد مي شن . سپيده ، ناهيد ، نادين ، لابد بعدش هم مي شه ، عباس آقا ، ناصر ، حاج مهدي ، عزيز خانم ، زهره و حسين .
    در حاليكه مي خنديدم با شيطنت گفتم :
    - نه ، ناصر رو حذفش كن چون هنوز نديدمش ، بعدشم تو اينا رو از كجا مي شناسي ثريا جون ؟
    - دختر پررو، ببين چطوري زير زيركي داره منو سين جيم مي كنه ...!
    با آمدن پيشخدمت حرفش رو نيمه تمام گذاشت ، هردو سفارش ماكاروني مخصوص داديم .
    با رفتن پيشخدمت فضاي رستوران را از نظرم گذراندم و خواستم به ثريا چيزي بگم كه متوجه شدم مثل لحظه ي ورودم در فكر فرورفته ، از حرفم منصرف شدم و به بيرون نگاه كردم تا ببينم چه چيزي اونجا هست كه ثريا رو از خود بي خود كرده و حواسش اونجاست .
    چيزي نديدم ، جز ورودي دانشگاه تهران كه از آنجا كاملا معلوم بود و آدمهايي كه در رفت و آمد بودن به راحتي ديده مي شدن . براي اينكه ثريا رو از اون حال و هوا خارج كنم ، دستم رو جلوي صورتش گرفتم و گفتم :
    - كجايي ثريا ؟
    موفق شدم ، چون لبخندي زد و جواب داد:
    - هيچ جا!
    - هيچ جا؟
    - آره همين جام !
    - باوركنم ؟
    سكوت كرد نمي دونستم چرا كنجكاو شده بودم بدونم اون چش شده ، شايد چون تا به حال اون رو در آن حال نديده بودم . با سماجت گفتم :
    - بگو ديگه ثريا جون ، تا نگي ولت نمي كنم .
    فهميده بود كه راه فراري نداره ، لبخند تلخي زد و گفت :
    - راستش يه زماني اينجا زياد مي اومدم ، از اين ميز و اين پنجره كلي خاطره دارم .
    جريان برام جالب شده بود ، براي همين پرسدم :
    - كي مي اومدي ؟
    اينبار تبسمي كرد و گويي كه به گذشته رفته باشه گفت :
    - زمان دانشجويي ، وقت نهار پاتوقمون اينجا بود .
    با تعجب پرسيدم :
    - پاتوقتون !؟مگه با كي مي اومدي ؟
    انگار فهميده بود كه حرفي زده كه نبايد مي زده ، براي همين فوري گفت :
    - با يكي از دوستام .
    - فكر مي كردم تو دوست صميمي نداشته باشي !
    - من كي گفتم با اين دوستم صميمي ام .
    - طرز جمله بنديت اين طور بود
  19. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    - اين ادبياتي بودن تو هم براي ما شده دردسر ، راستي روز اول دانشگات چطور بود .
    - اصلا از طفره رفتن خوشم نمي ياد ، جان پري بگو اين دوستت كي بود ؟
    - تو چرا اينقدر فضول شدي پري خانم ؟ قبلا اينجوري نبودي !!
    - اولا فضول نه و كنجكاو ، ثانيا توي اين نه روز فهميدم ، اين سالها چه دختربدي برات بودم . ثريا ! چرا من هيچي در مورد تو نمي دونم ؟
    - دونستن چيزهاي كه فقط بايد به حالشون افسوس خورد چه فايده اي داره ؟
    - افسوس چي ؟
    - يه عشق از دست رفته .
    آنقدر اين جمله رو سريع ادا كرد كه فكر كردم اشتباه شنيده ام و يا شايد باهام شوخي كرده ، با خنده گفتم :
    - ببينم شوخي مي كني ؟ تو و عشق و عاشقي !!؟
    خشمناك نگاهم كرد و گفت :
    - ببين دختر خوب ، يه چيزي رو هميشه يادت باشه . آدم اگه بي كس باشه ، تنها باشه ، بلد نباشه با كسي ارتباط برقرار كنه ، حتي اگه يخ و بي احساس و سنگدل هم باشه ، اما از عشق نمي تونه فرار كنه ! حتي اگه اون آدم يكي مثل من باشه ! فهميدي ؟
    - معذرت مي خوام ! فكر كردم داري شوخي مي كني !!
    براي لحظه اي سكوت سنگيني بين ما حكمفرما شد ، از چهره ي ثريا مشخص بود كه حسابي بهم ريخته شده خيلي دوست داشتم دركش كنم ولي نمي تونستم .
    در عوض كنجكاو شده بودم بدونم سر عشقش چي اومده براي همين بدون اينكه ملاحظه ي حالش رو بكنم پرسيدم :
    - آخرش چي شد.
    منتظر بودم فريادي شديد سرم بكشه اما لبخندش غافلگيرم كرد .
    - گفتم كه ، از دست رفت . فهميدم به درد هم نمي خوريم راهمون رو جدا كرديم ، به همين سادگي .
    - مگه مي شه ؟ من توي كتابا خوندم عشق مقدسه ، ساده به دست نمياد كه ساده از دست بره .
    پوزخندي زد و گفت :
    - خوبه خودت مي گي توي كتابا ! ولي عزيزم ، بين نوشته هاي خيالي و حقيقت فرق بسياري وجود داره ، نمونه اش خود من .
    يك سال عاشق مردي بودم كه هر روز همين جا روي همين صندلي كه تو نشستي ، مي نشست و برام از عشق و محبت حرف مي زد . من عزيز دلش بودم ، بانوي خانه ي آينده اش ، ولي آخر سر معلوم شد كه خودش رو بيشتر از من دوست داره . اما پري ! تو ياد بگير به كسي دل ببندي كه عاقل باشه ، نه عاشق...
    با مهرباني دستش رو در دست گرفتم و گفتم :
    - ثرياي عزيز من ، اصلا فكرش رو هم نمي كردم تو يه روزي ... ثريا‌! هنوزم دوستش داري ؟
    لبخند تلخي زد و گفت :
    - ازدواج كرده و يه پسر هم داره ، دارن غذامون رو ميارن من برم دستم رو بشورم
    وقتي به سمت دستشويي رفت شك نداشتم رفته تا بغضش رو خالي كنه از خودم بدم اومده بود كه با فضولي بي جام اشكش رو درآوردم . از همون لحظه با خودم عهد بستم ديگه چيزي در اين باره نگم و نپرسم ، نبايد اجازه مي دادم فكر كنه از ايني كه هست تنها تره !
    وقتي برگشت و مشغول خوردن غذا شديم سعي مي كردم با تعريف اتفاقاتي كه توي اين چند روزه برام اتفاق افتاده بود سرش رو گرم كنم و ذهنش رو از فكر كردن به عشق نافرجامش دور نگه دارم ، حتي از عمد چنان با آب و تاب از شوخي هاي نادين و عباس آقا براش تعريف مي كردم كه خنده روي لباش نقش مي بست .
    بعد هم جريان كلاس ادبيات و اينكه چطور سرم رو انداخته بودم پايين و مي خواستم از كلاس خارج بشم كه با گفتن اين نكته ، از شدت خنده اشك در چشمانش پر شده بود . وقتي دوباره مشغول خوردن غذا شديم و در سكوت فرو رفتيم ، با خودم فكر كردم كه يعني واقعا يه روزي ، يه نفري اينجا ، ثرياي عزيز و مهربون منو از خودش رونده ؟
    باورش برام سخت بود ، يعني كي تونسته اين فرشته ي دوست داشتني رو اذيت كنه و عشقش رو به بازي بگيره ؟ در حاليكه تمام فكرم حول محور ثريا و عشقش مي گشت ، اما سعي مي كردم طوري وانمود كنم كه ثريا شك نكنه دارم به او و حرفاش فكر مي كنم براي همين مدام سعي مي كردم با سؤالات و حرفام ذهنش رو از شك كردن به اين موضوع منحرف كنم و ازش پرسيدم :
    - ثريا ! چي شد كه تو خانواده ي حاج مهدي و ناهيد خانم رو براي من در نظر گرفتي ؟
    - چون قابل اعتمادترين آدمهايي كه مي شناسم اينها هستند . چه از نظر ايمان ، چه از نظر فرهنگ و سطح خانواده ، بعدشم اونا هميشه چشمشون دنبال بردن تو بود و خودشون داوطلب اين كاربودن .
    - پس معلومه خيلي وقته مي شناسيشون ؟
    - آره ، حدودا از ده سال پيش .
    - يعني همون موقع كه مي خواستن من و سپيده رو به فرزند خوندگي قبول كنن ؟
    با سر حرفم رو تائيد كرد و گفت :
    - مي دوني پروانه ! باباي سپيده ، استادم بود ، البته نه از اون استادايي كه وظيفه ي خودشون رو فقط تدريس كردن بدونن ، در واقع بيشتر نقش به دوست رو براي دانشجوها داشت تا يه استاد رو . يه چيزي تو مايه هاي همين استاد ادبيات خودت . مي دونست من مدير پرورشگاه هستم و يه روز براي نهار دعوتم كرد تا مهمون اون و خانمش باشم . كنجكاو بودم بدونم دليل اين دعوت چيه ؟ براي همين قبول كردم و رفتم مي دوني اون روز اونجا چي ديدم ؟
    من كه حسابي كنجكاو شده بودم با اشتياق پرسيدم :
    - چي ديدي ؟
    - يه عشق پاك و مقدس ، هنوز كه هنوز ، لنگش رو نتونستم هيچ جا ببينم ، استاد و همسرش عاشق هم بودن .
    خنديدم و گفتم :
    - خوب توي اين دنيا خيلي ها عاشق هم هستن !
    - بله ، خيلي ها عاشق هم هستن !
    سپس پوزخندي زد و ادامه داد :
  20. TxTuR

    TxTuR دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Jun 16, 2011
    ارسال ها:
    8,450
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    محل سکونت:
    تبريز--شهر اولين ها
    مثل پدرو مادر من كه براي خودشون ليلي و مجنوني بودن ، ولي عاقبتش چي شد ؟ سينا بي پدر ، من بي مادر ، مي دوني چرا ؟ اونا فكر مي كردن عاشقن و ادعاي عاشق بودن داشتن ، ولي مفهوم عشق رو درك نمي كردن .
    همديگه رو مي خواستن اما فقط براي لحظه هاي خوب و شاد زندگي ، اما استاد و ليلا فرق داشتن .مي دوني چرا پسري رو كه دوست داشتم رها كردم ؟ چون مثل پدرم فكر مي كرد ، خودخواه بود و فقط ادعا داشت اما پاي عمل كه رسيد جا زد و پا پس كشيد . اما همين استاد مي دونست ليلا يه مجروح جنگيه ، آخه توي جنگ شيميايي شده بود ، استاد مي دونست اون قادربه بچه دار شدن نيست و هر لحظه ممكنه كه شهيد بشه ولي با اين وجود باهاش ازدواج كرده بود و تا آخر هم باهاش موند ، البته هنوز هم باهاشه .
    اما پدر و مادر من اول عاشق هم شدن بعد هم ازدواج كردن ، تازه يادشون افتاد همديگه رو دوست ندارن . برعكس استاد ، ليلا سالم بود كه فهميد استاد دوستش داره ، اما وقتي سلامتيش رو از دست داد فهميد استاد حالا عاشقشه . اين باور رو داشت كه راضي شد با استاد ازدواج كنه ، و گرنه اون رو پاسوز خودش نمي كرد ، باوري كه اين عاشق هاي خيابوني و الكي و مدعي ندارن و بهش هم نمي رسن . همونطور كه پدر و مادر من هم بهش نرسيدن و عاقبت از هم جدا شدن .

    دوباره سكوت كرد ، آنقدر تحت تاثير حرفاش قرار گرفته بودم كه دست از خوردن كشيده و فقط به حرفاش گوش مي دادم احساس كردم چقدر جنس حرفهاي ثريا نسبت به اون سالهايي كه كنارش بودم فرق كرده .
    انگار زده بود به سيم آخر ، شايد اين مكان و يادآوري عشق گذشته اش باعث چنين حالتي شده بود و يا شايد هم حالا احساس مي كرد من بزرگتر شده ام . همانطور چشم در دهانش داشتم تا ادامه ي صحبتش رو بشنوم كه گفت :
    - خلاصه ، استاد و همسرش ازم خواستن تا كمكشون كنم كه يه بچه به فرزندخوندگي بگيرن ، رو دختر به توافق رسيده بودن . پروانه! ايني كه مي گم خواهش مي كنم بين خودمون بمونه ، اونا اول تو رو انتخاب كرده بودن ولي من سپيده رو بهشون پيشنهاد دادم ، اما اين موضوع رو به سپيده نگو ...
    - باشه !‌خيالت راحت نمي گم ، اما سپيده مي گفت كه اونا هر دوي ما رو مي خواستن ، يعني قرار بوده من و سپيده خواهر بشيم ؟
    - خب آره ، چون من هميشه از تو و استعداد فوق العاده ات براي استاد مي گفتم ، اونا تو رو نديده انتخاب كرده بودن اما وقتي اومدن و سپيده رو هم ديدن هر دو تون رو خواستن . بقيه اش رو هم سپيده برات گفته ديگه ؟
    - بله ، من قيمي داشتم به اسم وثوق كه چون فكر مي كرد پولاي تموم نشدنيش برام خانواده مي شه ، برام پدر مي شه ، اجازه نداده منو ببرن.
    - در مورد وثوق اينقدر بي انصاف نباش ، اون مرد خوبيه ، حالا هم كه يه گام بهش نزديك تر شدي و دير يا زود مي بينيش ، من هم كه ديگه واسطه بينتون نيستم .
    در حاليكه با دستمال دهانم را پاك مي كردم گفتم :
    - اون كه محاله ، غلط نكنم دچار عذاب وجدان شده و روش نمي شه خودش رو به من نشون بده .
    ثريا با ترديد نگاهم كرد و گفت :
    - پري ! يه سؤال ازت بپرسم راستش رو مي گي ؟
    - خب معلومه كه راستش رو مي گم .
    - تو به جز يه حس قدرشناسي ، هيچ احساس ديگه اي نسبت به وثوق نداري ؟
    در همين حين پيشخدمت براي دادن صورت حساب به ما نزديك شد ، از اين سؤال به فكر فرو رفتم و ياد شب قبل افتادم كه در اوج خشم ونفرت براش اشك ريختم ، بغض راه گلوم رو سد كرد و گفتم :
    - ثريا دلم براش مي سوزه ، ديشب كلي براش اشك ريختم ، نمي فهمم اين چه حسي كه بهش دارم . تو چي ثريا تو نمي دوني چرا اينطوريم ؟
    دستم رو گرفت و گفت :
    - نمي دونم ، اما هنوز خيلي زوده در موردش قضاوت كني پروانه !اگه به من اعتماد داري اين حرفم رو باور كن ، من توي زندگيم سه تا مرد خوب ديدم و بهشون ايمان داشتم و دارم ، استاد ، حاج مهدي و وثوق ...
    وثوق در مورد تو تمام هدفش خير بود ، اما فكر كنم راه بدي رو انتخاب كرده بود . صبر كن ، گذشت زمان همه چيز رو بهت ثابت مي كنه .
    با گفتن اين جمله فوري دستش رو به علامت سكوت كردن بلند كرد و گفت :
    - اما تو رو ارواح مادرت نپرس چي ثابت مي شه !
    اين جمله رو طوري ملتمسانه ادا كرد كه جفتمان زديم زير خنده و گفت :
    - مگه دروغ مي گم ، خيلي سؤال مي پرسي ؟ هر حرفي مي زنم بعدش بايد شش تا سؤال جواب بدم ، پاشو ، پاشو دير شده فكر نكنم به كلاس بعديت برسي .
    - بي خيال كلاس ، تازه داره بهم خوش مي گذره .
    - پرو نشو، بلند شو ديرت مي شه . كاري نكن پشيمون بشم اومدم پيشت .
    دستم رو گرفت و از صندلي بلندم كرد ، در حال بلند شدن ياد يه چيزي افتادم و پرسيدم:
    - راستي ثريا ! نگفتي چرا التيماتوم رو لغو كردي و به ديدنم اومدي ؟
    - مگه قرار بود ديگه همديگه رو نبينيم ؟
    - نه ، منظورم اينكه چرا حالا ، چرا بعد از نه روز كه نديدمت اومدي ؟
    - به دو دليل يكي اينكه مي خواستم باوركني جز من كساي ديگه اي هم توي زندگيت وجود دارن ، بنابراين غم دوري تو عزيزم رو به جان خريدم كه وقتي امروز موبايلت زنگ مي زنه فكر كني هر كس مي تونه باشه و فقط من نيستم كه بهت زنگ مي زنم ، گرفتي عزيزم ؟
    - بله و دليل دوم ؟
    - عزيزم من كه بيكار نبودم توي اين نه روز دقيقه به دقيقه بهت زنگ بزنم و بيام ديدنت ، من دل مشغولي هاي ديگه اي هم دارم .
    - ببخشيد ، مي شه لطف كنيد بگيد چه دل مشغولي ديگه اي ؟
    - تواز برادرم سينا كه بعد از 21 سال داره برمي گرده ايران عزيزتر نيستي كه قربونت بشم .
    از شنيدن اين خبر با اينكه سينا رو تا حالا نديدم خيلي خوشحال شدم و بدون هيچ ملاحظه اي جيغي كوتاه كشيده و خودم رو در آغوش ثريا انداختم ، خيلي خوشحال بودم كه ثريا از تنهايي درمياد .
    ثريا در حاليكه مي خنديد منو از خودش جدا كرد و گفت :
    - منو باش فكر كردم توي اين نه روز كمي بزرگ شده باشي . دختر ، اين سبك سري ها رو بس كن مردم دارن نگامون مي كنن.
    حق با ثريا بود ، افرادي كه اطراف ما در رستوران نشسته بودند داشتند به ما نگاه مي كردند .
    با خجالت سرم رو پايين انداختم و از ثريا خواستم زودتر بريم بيرون ، پول ميز رو حساب كرد و از رستوران خارج شديم . دم در كه رسيديم با دست به ماشينم اشاره كردم و گفتم :
    - ماشين رو حال مي كني ؟ مي ارزه به هزار تا از اون فولكس هاي قراضه ي شما ولي خودمونيم ثريا ! خوب اون روز من و سركار گذاشتي ، بيا بريم ! مي خوام ماشينم رو عوض كنم . من مي دونستم تو از اون قراضه دل نمي كني ...
    - چه خبرته ، پياده شو با هم بريم ، اولا قراضه نيست و يه زموني همون فولكس قراضه براي خودش ماشيني بوده . ثانيا اشتباه نكن ، همين روزا مي دمش موزه و يه بنز مي گيرم .
    - مباركه ، ولي با كدوم پول ؟ نكنه بانك زدي ؟
    - نه عزيز دلم ! بابام اينقدر برام گذاشته كه صدتا پولدار مثل آقا وثوق شما رو بخرم و آزاد كنم . اصلا با خودت فكر كردي اين سينا برادر عزيز من چرا يهو يادش افتاده خواهري داره ؟ به خيالت دلش تنگ شده ؟ نه قربونت ، بابام وصيت كرده تا آقازاده اش نياد ايران و سر قبرش فاتحه نفرسته حق تقسيم ارث نداريم ، اونم تا حالا گير مشكل سربازيش بوده حالا كه مشكلش حل شده داره مياد تا فاتحه رو بخونه و ارث رو بزنه به جيب .
    بيچاره بابام اونقدر فاتحه خوندن پسرش براش مهم بوده كه فكر سختي دخترش رو نكرده و همچين شرطي براي تقسيم ارث گذاشته .
    - حالا كي قراره بياد ؟
    - پنجشنبه ي همين هفته .
    سپس نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :