1. اطلاعات ما نشان میدهد که شما عضو انجمن نیستید، لطفا برای استفاده کامل از انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.
  2. 1- لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید !
    2-بعد از ثبت نام,ایمیلی برای شما ارسال خواهد شد, که باید بر روی لینک داده شده کلیک نمایید تا اکانت شما فعال شود.

زندگينامه و سرگذشت شخصيتهاي تاريخي و سياسي

شروع موضوع توسط Potter ‏Aug 23, 2011 در انجمن تاریخ و باستان شناسی

  1. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    لرد جورج ناتانيل کرزن

    [​IMG]

    لرد جورج ناتانيل کرزن


    لرد جورج ناتانيل کرزن (Curzon. G.N.)، از سیاستمداران و رجال معروف بیست و پنج سال اول قرن بیستم در بریتانیا، ایران‌شناس انگلیسی در سال 1859در «بی شایر» انگلستان متولد شد. پدرش از اسقفهای نامدار بود. وی دوران کودکی­اش را زیر نظر دایه­ای سخت­گیر و آموزگاری بسیار منضبط طی کرد و به همين علت از آغاز زندگی به رعایت انضباط و انجام تکالیف و قیود اخلاقی خو گرفت در مدرسه ابتدایی، نبوغ ذاتی خود را نشان داد و به جوایز لیاقت بسیاری دست یافت و در نامه‌نگاری و مقاله‌نویسی متبحر گردید. در 19 سالگی عازم آکسفورد شد. دوران پنج سال تحصیل در آکسفورد، جورج را با بسیاری از مسائل مهم روز و سیاستمداران زمانش آشنا کرد. نطقهایی که در « انجمن ادبی آکسفورد» ایراد می‌کرد و همچنین مقالاتی که برای روزنامه­های لندن می­نوشت به شناساندن او در محافل ذی نفوذ، کمک شایانی کرد و همین شهرت موجب شد تا در سال 1886 برای اولین بار نماینده مجلس گردد و یک سال بعد سفر به دور دنیا را آغاز کرد و شیفته آسیا شد.

    آنچه کرزن با دیدی محققانه و ژرف در اثناء این جهانگردی به رشته تحریر در آورد به شکل مقالاتی در روزنامه تایمز لندن به چاپ رسید و همین مقاله­ها بود که استخوان‌بندی سه کتاب معروف وی، روسیه در آسیای مرکزی (1889)، ایران و قضیه ایران (1892) که نام‌آورترین اثر او بود و مشکلات خاور دور (1894) را تشکیل داد. در سال 1891 با قبول مقام معاونت وزارت امور هندوستان اولین گام خود را در نردبان سیاست برداشت و سال 1899 نایب­السلطنه هندوستان گردید و مدت هفت سال فرمانفرمایی و نیابت سلطنت در هندوستان را عهده‌دار بود. و در خلال این مدت به کامیابیهای بزرگ دست یافت ولی به علت اختلاف نظر با وزارت جنگ انگلیس مجبور به استعفا گردید و در سال 1905 به انگلستان بازگشت و به ریاست دانشگاه آکسفورد برگزیده شد و تا مدتی به مطالعه و تحقیق و تألیف و اصلاح اوضاع دانشگاه پرداخت. [SUP]1[/SUP]

    در سال 1915 مجدداً وارد سیاست شد و به دولت ائتلافی « اچ اچ اسکیث» پیوست و هنگامی که «لوید جرج» بر سر کار آمد، او به عنوان لرد به ریاست مجلس اعیان رسید. و از آن پس یکی از اعضای هیئت دولت بود که به سیاست و امور جنگ جهانی اول پرداخت و در دولت پس از جنگ به عنوان وزیر خارجه انتخاب شد. [SUP]2[/SUP] لرد کرزن یک سال پس از پایان جنگ جهانی اول (1919) در زمان وزارتش در امور خارجه سیاستی را اجرا کرد که بر اثر آن نزد ایرانیان منفور شد. در آن تاریخ به اشاره او میان «وثوق‌الدوله» نخست‌وزير ایران و «سر پرسی کاکس» نماینده دولت بریتانیا پیمانی به امضا رسید که مقامات انگلیسی را ناظر بر سازمانهای ارتشی و دارایی ایران می­کرد. مسلماً انگیزه عقد چنین پیمانی ترس کرزن از ناحیه روسها و تدبیرش برای ایجاد موانعی بر سر راه توسعه‌طلبی رژیم جدید شوروی و تحکیم سلطه انگلستان بر ایران بود. [SUP]3[/SUP] او طی یادداشتی در خصوص قرارداد مذکور چنین نوشت: «غرض ... آن نیست که ما اختیار ایران را به دست گرفته یا خواهیم گرفت، بلکه مقصود آن است که حکومت ایران دریابد که ما تنها قدرت بزرگ در همسایگی آن هستیم که به سرنوشت ایران سخت علاقه مندیم، می­توانیم و مایلیم... ایران را در احیای ثروتهایش یاری کنیم.» «وی با رضامندی آن را شاهکاری دیپلماتیک به شمار می­آورد و اینگونه مي‌نویسد: «پیروزی بزرگی است و من به تنهایی آن را به انجام رسانده­ام». [SUP]4[/SUP]

    جورج کرزن پس از پنج سال خدمت در پست وزارت امور خارجه سرانجام در بیستم مارس 1925 بر اثر بیماری در 66 سالگی درگذشت. وی در طول خدمت خود در امور خارجه نقش بزرگی در سیاستگذاری بریتانیا ایفا کرد و در محافل سیاسی به عنوان یک صاحب نظر در امور ایران و هندوستان شناخته می­شد. هرچند خاطره تلخ پافشاری او در عقد قرارداد 1919 با ایران، طبعاً داوری هر دانش‌پژوه ایرانی را درباره او متأثر می­سازد.

    ________________________________

    1. نصرالله نیک‌بین، فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور و مسافران به مشرق زمین، ج 2، تهران: آرون، 1379، ص 800-804 .
    2. هرولد جورج نیکلسون، آخرین سالهای زندگی سیاسی لرد کرزن، برگردان اصغر قراگوزلو، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1380، ص ی.
    3. نصرالله نیک‌بین ، ص 804 .
    4. هرولد جورج نیکلسون ، ص 119.

    [​IMG]
  2. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    عبدالحسين تيمورتاش

    [​IMG]

    عبدالحسين تيمورتاش ملقب به معززالملک و سردار معظم خراساني فرزند کريمداد خان امير منظم در حدود سال 1260 شمسي در بجنورد چشم به جهان گشود. بعد از گذراندن دوره مقدماتي تحصيلات و يادگيري سوارکاري و تيراندازي، جهت فراگيري زبان روسي عازم عشق‌آباد شد و سپس به همراه پدرش رهسپار پترزبورگ گرديد و با ورود به مدرسه نظام سن پترزبورگ که خاص نجيب زادگان و درباريان بود در رشته امور نظامي به تحصيل پرداخت. پس از اتمام تحصيل و بازگشت به ايران به عنوان مترجم وزارت امور خارجه مشغول به کار شد و پس از اعلام سلطنت محمدعلي ميرزا، تيمورتاش عضو هيئتي بود که مي‌بايست پادشاهي محمدعلي شاه را به چند کشور اروپايي اعلام نمايند. پس از بازگشت از اروپا از وزارت خارجه کناره گيري کرد و از سوي پدرش نايب‌الحکومه بلوک جوين شد.

    تيمورتاش به دنبال فتح تهران در انتخابات دوره دوم مجلس شوراي ملي به عنوان جوان ترين وکيل از خراسان به مجلس راه يافت و بعد از تعطيلي مجلس دوم به رياست قشون خراسان انتخاب شد و در انتخابات دوره سوم از قوچان به مجلس راه پيدا کرد. در سال 1298 از سوي وثوق الدوله به حکمراني گيلان برگزيده شد. دوران حکمراني تيمورتاش در گيلان مقارن با نهضت جنگل به رهبري ميرزا کوچک خان جنگلي بود و دولت مرکزي براي مقابله با نيروهاي انقلابي نهضت، سردار معظم خراساني را راهي منطقه کرد. تاريخ نگاران حکومت سردار معظم را در گيلان حکومت ترور، آدم کشي، عياشي و مشروب خواري خوانده‌اند.[SUP]1[/SUP]

    بنا به مستندات تيمورتاش در جريان اعدام دکتر حشمت جنگلي ــ ياور و همراه ميرزا کوچک خان ــ نقش داشته و بعد از اعدام دکتر حشمت و گسترش مجدد دامنه نهضت جنگل تيمورتاش با صدور اعلاميه‌اي مردم گيلان را تهديد کرد که هر گونه کمک و مساعدتي به نيروهاي نهضت جنگل، اعدام و ضبط دارايي آنان را در پي خواهد داشت.[SUP]2[/SUP]

    تيمورتاش در دوره حکومت تقريباً يکساله خود در گيلان بيعدالتيهاي فراواني نسبت به مردم منطقه روا داشت و در سايه ايجاد امنيت براي مردم گيلان از آنان اخاذي مي‌نمود.[SUP]3 [/SUP]

    مدت کوتاهي پيش از کودتاي 1299 به تهران فرا خوانده شد و به دستور سيد ضياالدين بازداشت شد و چندي در زندان به سر برد. سال 1300 در کابينه مشيرالدوله تصدي وزارت عدليه به او محول شد و سال بعد والي کرمان و بلوچستان گرديد و در سال 1302 در انتخابات دوره پنجم مجلس شوراي ملي مجدداً از نيشابور به وکالت مجلس انتخاب شد. هنگام طرح اعتبارنامه‌اش به دليل اقداماتي که در دوران حکومتش در گيلان انجام داده بود با مخالفت نماينده رشت رو به رو گشت. در سال 1303 سردار معظم در کابينه سردار سپه به وزارت فوائد عامه و تجارت منصوب شد و در همان زمان تلاش خود را براي تغيير سلطنت آغاز کرد. سال بعد با آغاز سلطنت پهلوي، مراسم تاجگذاري رضا خان با کمکهاي بي دريغ تيمورتاش برگزار گرديد و به پاس خدماتي که انجام داده بود از طرف رضا شاه به عنوان وزير دربار برگزيده شد.

    او در سالهاي نخست دوره سلطنت رضا شاه در اوج اقتدار سياسي بود و مرد شماره دو کشور محسوب مي‌گشت. اما اين ميدان داري و يکه تازي تا سال 1311 بيشتر دوام نداشت و وي مورد بي مهري رضا شاه قرار گرفت. از شهريور 1310 که تيمورتاش براي انجام پاره‌اي از مذاکرات درباره نفت به اروپا سفر کرد به تدريج در سراشيبي سقوط قرار گرفت. سال 1311 رسماً از وزارت دربار برکنار شد و به اتهام سوءاستفاده مالي و ارتشاء به جريمه مالي، محروميت از حقوق اجتماعي و حبس محکوم گرديد و در نهم مهر سال 1312 در زندان قصر به قتل رسيد. وي مردي قدرت طلب، خستگي‌ناپذير، پرکار، باهوش، زيرک و فاقد هرگونه اصول گرايي اخلاقي و مذهبي بود.[SUP]4[/SUP] او به زبانهاي روسي، فرانسه و انگليسي تسلط داشت. تيمورتاش دو بار ازدواج کرد که حاصل آنها شش فرزند ــ سه دختر و سه پسر ــ بود.
    ________________________

    1. باقر عاقلي، تيمورتاش در صحنه سياست ايران، تهران: جاويدان، 1371، ص 109.
    2. محمود پاينده، دکتر حشمت جنگلي، تهران: شعله انديشه،، 1368، ص 156 ـ 157.
    3. محمدعلي گيلک، تاريخ انقلاب جنگل، رشت: نشر گيلکان، 1371، ص 223.
    4. شهريار زرشناس، نگاهي کوتاه به تاريخچه روشنفکري در ايران، ج 2، تهران: کتاب صبح، 1384، ص75 ـ 77.

    [​IMG]
  3. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    محمدولي اسدي

    محمدولي اسدي [​IMG]


    محمدولي خان اسدي فرزند ميرزا علي اكبر بيرجندي (اسدي) در سال [SUP]1[/SUP]1257 شمسي در بيرجند به دنيا آمد. وي پس از تحصيل در مدرسه معصوميه بيرجند و بهره مندي از محضر حاج شيخ محمدباقر مجتهد، در سال 1321قمري به همراه محمدابراهيم علم و محمداسماعيل شوكت الملك راهي تهران شد. پس از فوت محمداسماعيل خان در سال 1322قمري، لقب وي به برادرش محمدابراهيم خان رسيد و با فرمان حكومت به قاين بازگشت. در همين اوان محمدولي خان نيز مدير ديوان حكومتي، مستوفي ولايت قاينات و ملقب به مصباح ديوان گرديد.

    محمدابراهيم خان شوكت الملك، اسدي را به پيشكاري و اداره املاك خود منصوب نمود و در دوره چهارم مجلس شوراي ملي وي را به عنوان نماينده مردم بيرجند به تهران فرستاد. در تهران داراي لقب مصباح السلطنه گرديد و به همراهي تيمورتاش به فعاليت در برابر سلسله قاجاريه پرداخت. در دوره هاي پنجم و ششم مجلس شورا در سال 1305شمسي با مساعدت تيمورتاش از طرف رضاشاه به سمت نيابت توليت آستان قدس رضوي منصوب گرديد و تا سال 1314 در اين سمت باقي ماند. محمدولي اسدي در طي مدت خدمت خود خدمات ارزنده اي از قبيل توسعه شهر مشهد و ايجاد خيابان كوهسنگي ارائه نمود.

    در سال 1314 فرمان تغيير كلاه پهلوي به كلاه شاپو و كشف حجاب بانوان توسط رضاشاه صادر شد. مردم خراسان در برابر اين فرمان مقاومت نشان دادند و در مسجد گوهرشاد اجتماع نمودند. با سخنراني هاي شيخ بهلول غوغايي درمسجد درگرفت كه منجر به گلوله باران و كشته شدن عده بسياري گرديد. گزارش واقعه به تهران فرستاده شد و اسدي مقصر شناخته شد. هيئتي از تهران جهت رسيدگي به وضعيت و محاكمه و مجازات اسدي به مشهد رفت. رئيس هيئت، سرتيپ عباس البرز و بازجو سرهنگ آقاخان خلعتبري بود. پس از تشكيل دادگاه، اسدي به اعدام محكوم گرديد و نتيجه دادرسي به تهران فرستاده شد. دادگاه تجديد نظري هم به رياست فضل الله زاهدي تشكيل و حكم اعدام تأييد شد.

    سرانجام در روز 29 آذر 1314 حكم اعدام (علي رغم ارسال تلگرافي از سوي رضاشاه دائر بر خودداري از انجام حكم، به بهانه دير رسيدن تلگراف) اجرا و اسدي در مشهد تيرباران شد و پيكر وي در گورستان عمومي به خاك سپرده شد. پس از اعدام اسدي خانواده وي تبعيد و اموالشان تصاحب گرديد.

    پس از شهريور 1320 و روي كار آمدن محمدرضا پهلوي، فرزندان اسدي بي گناهي پدر خود را با تشكيل دادگاه مجدد ثابت كردند و جسد پدر خود را از گورستان عمومي به مقبره اختصاصي واقع در جوار حرم امام رضا (ع) انتقال دادند. پس از آن فرزندان اسدي مورد التفات محمدرضا شاه قرار گرفتند و به مقامات عاليه رسيدند.

    -------------------------------------
    1- دكتر سيف الله وحيدنيا در كتاب زير تيغ سال تولد اسدي را سال 1257 قمري ذكر كرده است.


    فهرست منابع:
    1- ذكاء الملك فروغي و شهريور 1320. عاقلي، باقر.
    2- بهارستان در تاريخ و تراجم رجال قاينات و قهستان. آيتي، محمدحسين.
    3- شرح حال رجال ايران، ج 4. بامداد، مهدي.
    4- بيرجند، نگين كوير. بهنيا، محمدرضا.
    5- زير تيغ. وحيدنيا، سيف الله.
    [​IMG]
  4. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    آيت‌الله سيد محمود طالقاني

    آيت‌الله سيد محمود طالقاني

    سيد محمود طالقاني از علما، مفسران و فعالان سياسي ايران، فرزند عالم وارسته آيت‌الله سيد ابوالحسن طالقاني از علماي نامدار تهران در روز شنبه چهارم ربيع‌الاول 1329 قمري برابر با 1290 شمسي در روستاي گليرد طالقان به دنيا آمد. سيد محمود خواندن و نوشتن را در زادگاهش آموخت و مقدمات علوم را نزد پدرش فرا گرفت و سپس مقارن با دوران ديکتاتوري رضاخان و اقدامات ضد اسلامي او همراه خانواده‌اش عازم تهران شد و از آنجا براي ادامه تحصيل وارد حوزه علميه قم شد و از محضر اساتيد بزرگي چون آيت‌الله حجت و آيت‌الله خوانساري بهره‌هاي فراوان برد. پس از آن راهي نجف اشرف شد و مدتي بعد به قم بازگشت. [SUP]1[/SUP]

    در سال 1318 پس ازسالها تحصيل در قم با کسب اجازه اجتهاد از آيت‌الله حائري يزدي راهي تهران گرديد و در مدرسه سپهسالار به آموزش علوم اسلامي و تفسير قران پرداخت. در همان دوران در دفاع از يک خانم با حجاب در تهران با مأموران رضاخان درگير و به جرم اهانت به مقامات بلندپايه کشوري بازداشت و به شش ماه زندان محکوم گرديد. [SUP]2[/SUP]

    سال 1320 به منظور جلب جوانان و دانشگاهيان و آشنايي با معارف اسلامي ضمن تأسيس کانون اسلام در تهران، به انتشار مجله دانش آموز ارگان کانون اسلام همت گماشت و همزمان در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و انجمن اسلامي مهندسين که در همين سالها تشکيل شده بود فعالانه شرکت مي‌نمود. آيت‌الله طالقاني بعد از واقعه آذربايجان در سال 1325 جهت تهيه گزارشي از اوضاع منطقه عازم آن ديار شد. [SUP]3[/SUP]

    ايشان در نهضت ملي شدن صنعت نفت تلاشهاي فراوان نمود و با آيت‌الله کاشاني روابط صميمانه‌اي برقرار ساخت. در انتخابات دوره هفدهم مجلس شوراي ملي از سوي مردم مازندران به عنوان نماينده انتخاب شد ولي به دليل ابطال انتخابات در برخي از حوزه‌ها توسط دولت، به مجلس راه نيافت.

    پس از کودتاي 28 مرداد 1332 جمعي از فعالان ملي و مذهبي به طور مخفي نهضت مقاومت ملي را تشکيل دادند که آيت‌الله طالقاني از جمله آنان بود. [SUP]4[/SUP] سال 1334 بعد از ترور حسين علا، نخست‌وزير توسط فدائيان اسلام به اتهام پناه دادن به نواب صفوي و دوستانش دستگير و مدتي بازداشت شد. دو سال بعد ساواک با يورش به مراکز نهضت ملي در شهرهاي مختلف ايران بسياري از اعضاي فعال آن منجمله آيت‌الله طالقاني را دستگير کرد که بيش از يک سال در زندان به سر برد.

    در خلال انتخابات مجلس شوراي ملي در سال 1339، رژيم شاه مجبور به تعطيلي جلسات و فعاليتهاي ايشان در مسجد هدايت گرديد زيرا جلسات مسجد ياد شده با حضور متفکران و منتقدان رژيم تبديل به پايگاهي قدرتمند براي مبارزه با رژيم و فعاليتهاي استبدادي و خفقان‌آور شده بود. پس از تعطيلي مسجد اين جلسات به صورت سياردر تهران، کرج و گهگاهي طالقان برگزار مي‌شد. سال 1340 آيت‌الله طالقاني به همراه گروهي از فعالان مذهبي جمعيت نهضت آزادي ايران را تشکيل داد. سال بعد در پي اعتراض به رفراندوم شاه دستگير و زنداني شد. بعد از واقعه پانزده خرداد 1342 نهضت آزادي ايران اعلاميه شديداللحني با عنوان «ديکتاتور خون مي‌ريزد» منتشر ساخت و رژيم شاه که آيت‌الله طالقاني را مسبب اصلي اين اعلاميه مي‌دانست، وي را دستگير و در دادگاه نظامي به ده سال زندان محکوم کرد. ايشان زندان قصر را به دانشگاه زندانيان سياسي تبديل نمود و کلاسهاي تفسير قرآن، نهج‌البلاغه و تاريخ اسلام داير نمود و تدوين چند جلد تفسير پرتوي از قرآن و تکميل کتاب اسلام و مالکيت حاصل همان سالهاست. سرانجام رژيم شاه بر اثر فشار افکار عمومي در ايران و جهان ايشان را در سال 1346 آزاد نمود. [SUP]5[/SUP]

    سال 1349 در خطبه نماز عيد فطر به مسئله فلسطين پرداخت و از مردم ايران خواهان جمع‌آوري فطريه براي مردم فلسطين شد. در مهر ماه همان سال برگزاري مجلس يادبودي به مناسبت درگذشت جمال عبدالناصر رهبر مصر و مبارز بزرگ عليه صهيونيسم در مسجد هدايت، رژيم را غافلگير نمود. در روز عيد فطر سال 1350 از برگزاري نماز عيد توسط ايشان جلوگيري به عمل آمد و منزلش به مدت يک ماه در محاصره مأموران حکومت درآمد و سپس در دادگاه نظامي محاکمه و به سه سال تبعيد در زابل محکوم گرديد که اين حکم به يک سال و نيم تبعيد در بافق کرمان تبديل شد و سرانجام پس از سپري شدن اين مدت در خرداد 1352 به تهران بازگشت. از آن پس، از اقامه نماز جماعت و ايراد سخنراني منع شد و در پاييز سال 1354 مجدداً بازداشت و به ده سال حبس محکوم گرديد. [SUP]6[/SUP]

    با اوج‌گيري انقلاب اسلامي، رژيم شاه به منظور فريب افکار عمومي زندانيان سياسي را به تدريج آزاد مي‌کرد و آيت‌الله طالقاني در روز هشتم آبان 1357 با استقبال مردم انقلابي از زندان قصر آزاد شد. منزل ايشان از بدو آزادي تا ورود امام خميني (ره) به تهران مهمترين کانون انقلاب بود و بسياري از برنامه‌ها و سازماندهيهاي سياسي ضد رژيم در آنجا شکل مي‌گرفت. آيت‌الله طالقاني براي درهم شکستن حکومت نظامي و اعلان قدرت مردم به جهانيان در روزهاي تاسوعا و عاشوراي سال 1357 ملت مسلمان ايران را به راهپيمايي همگاني فراخواند. روز دهم بهمن همان سال طي پيامي به پرسنل ارتش از آنان درخواست نمود تا به صفوف انقلابي مردم بپيوندند. نخستين نماز جمعه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در پنجم مرداد سال 1358 در دانشگاه تهران توسط آن بزرگوار برپا شد. [SUP]7[/SUP] در اولين انتخابات کشور که به منظور بررسي پيش‌نويس قانون اساس جمهوري اسلامي برگزار شد، نماينده اول مردم تهران در مجلس خبرگان گرديد.

    وي بسيار مورد اعتماد امام خميني (ره) بود و از سوي ايشان به عنوان يکي از اعضاي اصلي شوراي انقلاب اسلامي در آخرين ماههاي پيروزي انقلاب انتخاب شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي تا آخرين روز زندگي راه خدمت به اسلام، انقلاب و ملت ايران لحظه‌اي از پا ننشست و سرانجام پس از يک عمر مبارزه و مجاهدت در نخستين ساعات بامداد روز دوشنبه 19 شهريور 1358 در تهران دارفاني را وداع گفت و بعد از يک عزاداري و تشيع جنازه کم نظير توسط ملت مسلمان در بهشت زهراي تهران به خاک سپرده شد. ايشان داراي آثار متعددي از جمله: پرتوي از نهج‌البلاغه، آزادي و استبداد، مرجعيت و فتوا، درسي از قرآن و به سوي خدا مي‌رويم، مي‌باشد.

    _______________________________

    1. محمدحسن رجبي، علماي مجاهد، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1382، ص 299ـ 300.
    2. گلشن ابرار: خلاصه‌اي از زندگي اسوه‌هاي علم و عمل، تهيه و تدوين جمعي از پژوهشگران حوزه علميه قم، ج.2، قم: نشر معروف، 1382، ص 806-807 .
    3. محمد اسفندياري، پيک آفتاب: پژوهشي در کارنامه زندگي و فکري آيت‌الله محمود طالقاني، قم: صحيفه خرد، 1383، ص 69ـ 72.
    4. محمدحسين مير ابوالقاسمي، طالقاني فريادي در سکوت: سيري کوتاه در زندگي و انديشه‌هاي آيت‌الله طالقاني، ج.1، تهران: انتشار، 1382، ص 403-407 .
    5. يادنامه ابوذر زمان، تهران: بنياد فرهنگي آيت‌الله طالقاني: انتشار، 1360، ص شانزده ـ هيجده.
    6. زندگي‌نامه، انديشه‌ها و مبارزات آيت‌الله سيد محمود طالقاني، تهيه‌کننده گروه پژوهشهاي تاريخي شرکت انتشارات قلم، تهران: قلم، 1382، ص 35 .
    7. ابوالفضل شکوري، سيره صالحان: بررسي زندگي، انديشه‌ها و مواضع شماري از نخبگان رجال ديني در تاريخ معاصر ايران، قم: شکوري، 1374، ص 531-532 .

    [​IMG]
  5. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    سپهبد ناصر مقدم (آخرين رئيس ساواک)

    سپهبد ناصر مقدم (آخرين رئيس ساواک)

    ناصر مقدم فرزند يعقوب در سال 1297 متولد شد، تحصيلات نظامي خود را در دانشکده افسري و دانشگاه جنگ و فرماندهي عالي و ستاد مشترک به پايان رسانيد و علاوه بر تحصيلات نظامي در رشته حقوق از دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. وي از افسران برجسته «دفتر ويژه اطلاعات» بود که زير نظر حسين فردوست کار مي‌کرد. همزمان با آغاز کار فردوست در ساواک، به عنوان قائم مقام وارد ساواک شد و کار خود را در اداره کل سوم (که مسئول تأمين امنيت داخلي کشور بود) شروع کرد. پس از قيام 15 خرداد به رياست اداره سوم ساواک منصوب شد و تا پايان سال 1349 در سمت خود باقي ماند. مقدم بر خلاف مديرکل قبلي (امجدي) تلاش مي‌کرد تا اطلاعات و آگاهيهاي رژيم درباره روحانيت و جريانهاي انقلابي درون حوزه‌هاي علميه را گردآوري و در بولتنهاي ويژه‌اي به محمدرضا پهلوي ارائه کند.[SUP]1[/SUP] او پس از نصيري زمام امور ساواک را به عهده گرفت و يکي از مأموران درجه يک سيا در خاورميانه و جهان به حساب مي‌آمد. اکثر دستگيريهاي مبارزان در خيابانها (شکارهاي خياباني به اصطلاح ساواک) به دستور مستقيم او صورت مي‌گرفت و شکنجه‌هاي مدرن و پيشرفته اسرائيلي و آمريکايي توسط وي در ايران به اجرا گذاشته شد.[SUP]2 [/SUP]

    در سال 1350 از ساواک به ارتش بازگشت و به عنوان رئيس اداره دوم ستاد مشترک ارتش، مسئوليت امور «اطلاعات و ضد اطلاعات» ارتش را به عهده گرفت و تا درجه سپهبدي پيش رفت. وي روابط خاصي با آمريکاييها داشت به ويژه پس از سفر سه ماهه به آمريکا تحکيم و گسترش بيشتري يافت. مشارٌاليه توانست همانطور که اداره کل سوم ساواک را بازسازي مي‌کرد در وضع اداره دوم ارتش نيز تحول ايجاد نمايد. مقدم تا قبل از رياست اداره دوم ارتش، فردي درويش مسلک بود ولي به تدريج روحيات او تغيير کرد و به فردي تجمل پرست تبديل شد.[SUP]3[/SUP]

    با اوج‌گيري امواج انقلاب اسلامي، محمدرضا پهلوي در صدد برآمد با انجام برخي تغييرات صوري و نمايشي در ارکان رژيم خود افکار عمومي را به انحراف بکشاند، لذا در اواسط خرداد ماه 1357 مقدم به جاي نعمت‌الله نصيري به رياست ساواک منصوب شد.

    با گسترش تظاهرات و راهپيماييها در پايتخت بنا به پيشنهاد مقدم جهت برقراري امنيت و آرامش در کشور، دولت، حکومت نظامي در تهران و 10 شهر را صادر کرد، اما اجراي حکومت نظامي بالعکس سبب ازدياد تظاهرات و انسجام تمام مخالفين عليه رژيم و دولت گرديد.[SUP]4[/SUP]

    دوره رياست مقدم بر ساواک با گسترش انقلاب و سقوط پي در پي دولت همراه بود و او به مهره‌اي براي يافتن نخست وزيري که بتواند زمام امور را به دست گيرد بدل شد، وي ملاقات کريم سنجابي با شاه را فراهم کرد و همچنين جهت ملاقات مهدي بازرگان و شاه نيز تلاشهايي به عمل آورد که از سوي بازرگان مورد قبول واقع نشد.[SUP]5[/SUP] مشارٌاليه وقتي از سوي آنها جهت پست نخست وزيري مأيوس شد رو به شاپور بختيار آورد و با او وارد مذاکره شد و خواستار حمايت «سيا» از نخست وزيري وي شد.[SUP]6[/SUP]

    مقدم در تمام جلساتي که براي رفع بحران کشور برپا مي‌شد رويه خشونت گرايي داشت و مي‌کوشيد تا شاه و فرماندهان ارتش را به کودتا و برخورد خونين با مردم ترغيب کند. از دلايل مهم عدم توفيق او درک نادرست وي از کارنامه رژيم پهلوي و نيز ماهيت انقلاب اسلامي بود و در مقاطع مختلف بر اعتقادات نادرست خود پافشاري مي‌کرد. با اين حال، وقتي تمام ترفندهايش براي متوقف کردن انقلاب بي ثمر ماند و سازمان و تشکيلات ساواک از هم پاشيد، رياکارانه کوشيد خود را به جناح ميانه‌رو انقلاب نزديک نمايد و از نخستين کساني بود که بيانيۀ بي طرفي ارتش شاهنشاهي را امضا کرد.

    پس از پيروزي انقلاب مقدم زندگي مخفيانه را پيش گرفت ولي خيلي زود توسط مأموران دادستاني انقلاب دستگير و تحويل دادگاه انقلاب اسلامي شد و علي رغم کوششهايي که براي جلوگيري از محاکمه وي به عمل آمد دادگاه وي را مفسد في الارض شناخت و به اتفاق آراء او را به اعدام محکوم کرد. حکم اعدام بامداد 22 فروردين 1358 به اجرا درآمد.[SUP]7 [/SUP]

    ________________________

    1. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج1، تهران: اطلاعات، 1370، ص 517.
    2. صادق خلخالي، خاطرات آيت‌الله خلخالي، ج1، تهران: نشر سايه، 1379، ص 389.
    3. حسين فردوست، ص 428.
    4. عباس قره باقي، اعترافات ژنرال، تهران: نشر ني، 1368، ص 20 و 21.
    5. محمدتقي تقي پور، استراتژي پيرامون اسرائيل، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1382، ص 78.
    6. منصور رفيع زاده، خاطرات منصور رفيع زاده، مترجم اصغر گرشاسبي، تهران: اهل قلم، 1376، ص 372.
    7. محمد ابراهيم حسن بيگي، چشمها و گوشهاي شاه، تهران: سازمان پژوهش و برنامه‌ريزي آموزش، انتشارات مدرسه، 1384، ص 105.
    [​IMG]
  6. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    عبدالرضا قطبي

    عبدالرضا قطبي

    [​IMG]


    عبدالرضا قطبي فرزند محمدعلي و لوئيز قطبي در 1318 در تهران متولد شد. مادر وي از نوادگان نجفقلي خان صمصام‏السلطنه بختياري بود، رضا قطبي تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ايتالياييها به پايان برد و از مدرسه فرانسويها ديپلم گرفت. دوران کودکي او مصادف با مرگ شوهرعمه‏اش سهراب ديبا شد و فريده ديبا به همراه تنها فرزند خود فرح که تنها يک سال از رضا قطبي بزرگتر بود در خانه برادرش مقيم شد.

    رضا و فرح در کنار يکديگر بزرگ شدند و سعي بر آن بود تا سطوح مدارس تحصيلي آنها با هم يکي باشد. رضا قطبي پس از دريافت مدرک ديپلم براي ادامه تحصيل راهي فرانسه شد و در دانشکده پلي تکنيک پاريس ثبت‏نام کرد. او به تبع شرايط زمان خود و جو دانشجويي به سياست روي آورد و به دانشجويان ناسيوناليست که شاخه‏اي از گروه پان ايرانيستها بودند پيوست. او در رشته مهندسي برق فارغ‏التحصيل شد و زماني به ايران بازگشت که دخترعمه‏اش فرح ديبا به عقد شاه درآمده و درباري کوچک براي خود ترتيب داده بود. رضا قطبي نيز خيلي زود به حلقه اين ياران دربار فرح که همگي از دوستان دوران تحصيل‏اش در پاريس بودند پيوست. فرح موفق شد وضعيت شغلي دايي خود محمدعلي قطبي را ارتقاء بخشد و براي پسردايي خود نيز همين اقدام را کرد. رضا قطبي مدتي در دانشگاه آريامهر (صنعتي شريف فعلي) به تدريس رياضيات مشغول شد و آنگاه به وزارت اطلاعات راه يافت و طرحي براي تأسيس يک تلويزيون ملي ارائه داد. او از مشاوران فرهنگي فرح بود و پس از تأسيس تلويزيون ملي رضا قطبي به مديرکلي اين نهاد منصوب شد. دست او براي اجراي سياست فرهنگي فرح کاملاً باز بود.

    در اواخر سال 1345 فرح پهلوي که زمام فرهنگ دوستي را در دوره پهلوي دوم برعهده داشت، تصميم به تأسيس سازمان و جشن هنر شيراز گرفت، پس از تصويب طرح وي در سال 1346، رضا قطبي را به مديرعاملي اين سازمان منصوب کرد. هدف از تأسيس اين سازمان « گسترش هنر و بزرگداشت هنرهاي اصيل ملي و به منظور بالا بردن سطح هنر در ايران و بزرگداشت هنر هنرمندان ايران و شناساندن هنر و هنرمندان خارجي در ايران» [SUP]1[/SUP] بود.

    برنامه‏ريزي براي جشن هنر شيراز که به مدت 10 سال در شهريور ماه در شهر شيراز برگزار مي‏شد به عهده رضا قطبي بود، و بخشهايي از اين جشن در تلويزيون نيز به نمايش گذاشته مي‏شد. در 1349 نيز مجله تماشا را منتشر کرد. اما رضا قطبي فقط در بخش فرهنگي حکومت نقش نداشت. او آرام آرام به ميدان سياست پاي گذاشت و در تصميم‏گيريهاي مهم حضور داشت. اگرچه محمدرضا پهلوي اصولاً از اطرافيان فرنگ‏زده فرح چندان رضايت نداشت و آنان را به کار نمي‏گرفت، اما فرح پهلوي توجهي به اين بي اعتناييها نداشت.

    اين رضا قطبي بود که به همراه شجاع‏الدين شفا مشاور فرهنگي شاه طرح تغيير تقويم کشور را به تقويم شاهنشاهي ارائه کرد و در ماههاي آخر رژيم پهلوي او نقش مهمي داشت و نبايد فراموش کرد که خطابه آخرين ِ شاه که از تلويزيون ملي پخش شد و در آن شاه اعلام کرد « من صداي انقلاب شما را شنيدم» نوشته کسي نبود جز رضا قطبي. شاه که تا لحظه آخر از اين خطابه آگاهي نداشت وقتي آن را مطالعه کرد عدم رضايت خود را اعلام کرد ولي قطبي و دکتر سيدحسين نصر او را چنين توجيه کردند که «حرفهاي اعليحضرت بايد شبيه حرفهاي مردم باشد» و اين چنين شاه راضي شد. گرچه هيچ گاه قطبي را به خاطر اين موضوع نبخشيد و هميشه از اين نطق به عنوان « نطق کذايي» ياد مي‏کرد.

    قطبي از موافقان دستگيري سران پهلوي و از جمله هويدا بود و اين اقدام را راه خروج از بحران مي‏دانست. [SUP]2[/SUP]

    پس از پيروزي انقلاب اسلامي، قطبي مدتي در تهران مخفيانه زندگي مي‏کرد تا اينکه فرح پهلوي با پرداخت هزينه‏اي کلان راه خروج وي را فراهم کرد و پس از مرگ شاه بار ديگر قطبي به حلقه ياران فرح پيوست و در اروپا همراه با وي با اپوزيسيون جمهوري اسلامي ايران فعاليت مي‏کند.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    1. جشن هنر شيراز به روايت اسناد ساواک، تهران، مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1381. ص 4 .
    2. عباس ميلاني. معماي هويدا. تهران، اختران، 1380. ص 313 .

    [​IMG]
  7. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    ارتشبد غلامرضا ازهاري

    ارتشبد غلامرضا ازهاري

    غلامرضا ازهاري در سال 1288ش. در شيراز متولد شد. پس از طي تحصيلات ابتدايي و متوسطه در سال 1312 به دانشكده افسري راه يافت. يك سال بعد با درجه ستوان دومي وارد ارتش شاهنشاهي شد و در1316 با ارتقا به درجه سرهنگي به معاونت فرماندهي دژبان مركز منصوب شد. ازهاري در 1328 براي گذراندن يك دوره آموزش عالي به آمريكا اعزام شد پس از بازگشت در سال 1330 دوره يك ساله فرماندهي ستاد را در دانشگاه جنگ طي كرد و به درجه سرتيپي ارتقا يافت.

    دو سال بعد مجدداً براي طي دوره كوتاه مدت عالي ستاد به امريكا رفت او در سال 1336 به فرماندهي گردان 11 پياده نظام و در 1338 به فرماندهي دانشكده جنگ منصوب شد. پس از چندي در 1341 به ستاد فرماندهي نيروي زميني منتقل شد و سال بعد به فرماندهي ارتش يكم ارتقا يافت. ازهاري در سال 1345 نماينده نظامي ايران در گروه نمايندگان پيمان نظامي سنتو بود، به مدت دو سال از 1348 تا 1350 جانشين رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران شد و از 1350 به مدت شش سال با درجه ارتشبدي به رياست اين ستاد منصوب شد.

    [TABLE="align: center"]
    [TR]
    [TD] [​IMG]
    [/TD]
    [TD] [​IMG]

    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]
    [/TD]
    [TD]

    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]
    با شكست دولتهاي متعدد در مقابله با انقلاب، محمدرضا شاه تصميم گرفت با انتصاب يك نظامي به رياست دولت جريان انقلاب را متوقف كند به همين منظور ارتشبد غلامرضا ازهاري را برگزيد نخست وزير جديد در 15 آبان 1357 منصوب شد و همان روز كابينه نظامي خود را معرفي كرد. در اين دولت غلامعلي اويسي به سرپرستي وزارت كار و امور اجتماعي، سپهبد اميرحسين ربيعي به سرپرستي وزارت مسكن و شهرسازي و ارتشبد قره باغي به وزارت كشور منصوب شدند از اقدامات دولت نظامي ازهاري دستيگري نويسندگان جرائد و مطبوعات، بازداشت دولتمرداني چون ارتشبد نعمتالله نصيري منوچهر آزمون، عبدالعظيم وليان، داريوش همايون غلامرضا نيك پي، اميرعباس هويدا بود.

    ازهاري از سرگرد انصاري وابسته نظامي ايران در پاكستان دعوت كرد تا براي بازجويي از افراد فوق به ايران بازگردد. او همچنين براي سركوب انقلاب در شهرستانها چند نظامي را به استانداري خراسان، كرمانشاه و آذربايجان غربي منصوب كرد ولي اين تلاش ها مثمر ثمر نبود.

    [TABLE="align: center"]
    [TR]
    [TD] [​IMG]
    [/TD]
    [TD][​IMG]

    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ملاقات محمدرضا پهلوی و امرای ارتش
    [/TD]
    [TD]ارتشبد ازهاری به هنگام اعطای نشان همکاری ارتش به عبدالعظیم ولیان
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]

    ازهاري چون ديگر رجال پهلوي انقلاب را باور نداشت چنانچه در 15 آذر 1357 در مجلس سنا اظهار داشت كه سر و صداي شبهاي تهران واقعي نيست بلكه صداي نوار است اين اظهار او را مردم در تظاهرات بعدي با اين شعار پاسخ دادند: « ازهاري بيچاره بازم بگو نواره، نوار كه پا نداره ». بي ثمر ماندن تلاشهاي دولت نظامي منجر به تمايل ازهاري براي بركناري از اين پست حساس شد و سرانجام با اين عنوان كه سكته كرده و بيمار است از نخست وزيري كناره گرفت و بلافاصله كشور را ترك و به امريكا رفت. او در واشنگتن اقامت كرد و با هژبر يزداني در تاسيس بانكي در كاستاريكا همكاري نمود ، ولي فعاليت سياسي نداشت. غلامرضا ازهاري در آبان 1380 در ايالات متحده امريكا درگذشت.

    [TABLE="align: center"]
    [TR]
    [TD][​IMG]
    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ارتشبد ازهاری به اتفاق دو تن از مقامات ارتش امریکا
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]

    او در طول خدمت نظامي مدالهاي متعددي مانند نشان درجه يك و دو همايون، نشان لياقت، افتخار، خدمت، كوشش، ورزش، سپاس، پاس و بيست و هشت مرداد و يك نشان از سنتو دريافت كرد.


    [​IMG]
  8. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    ارتشبد بهرام آريانا

    ارتشبد بهرام آريانا [​IMG]
    [h=3][/h]

    بهرام آریانا فرزند صدرالدین در سال 1285ش در تهران متولد شد. نام اصلی او حسین منوچهری بود که براساس گرایشات شدید باستانگرایی در سال 1328 آن را به بهرام آریانا تغییر داد. او تحصیلات نظامی خود را در مدرسه نظام در تهران به پایان برد و سپس در سال 1301ش برای طی یک دوره عالی نظامی به پاریس رفت. در بازگشت به ادامه تحصیل در دانشکده نظامی ایران پرداخت و مدتی بعد به اخذ دکترای حقوق بين‌الملل از فرانسه موفق شد.

    پس از به پايان بردن دورة عالي نظامي در فرانسه او به خدمت ارتش درآمد و به فرماندهي گردان دانشكدة افسري برگزيده شد. او به آموزش رستة پياده دانشكده افسري و تدريس تاكتيك عمومي دانشگاه جنگ نيز اشتغال داشت. آريانا در دورة جنگ جهاني دوم مانند بسياري ديگر از افسران ارتش شاهنشاهي ايران به آلمان هيتلري تمايل داشت و به همين مناسبت به حزب كبود به رهبري حبيب‌الله نوبخت پيوست. اين حزب تمايلات نازيسمي داشت. اين رويكرد وي باعث شد تا پس از شهريور 1320 براي مدتي كوتاه به علت گرايشات ژرمنوفيلي دستگير شد.

    از ديگر مناصب نظامي او بايد به فرماندهي لشكر يك گارد شاهنشاهي، معاون دانشكده افسري، فرماندهي آمادگاه لشكر خراسان، فرماندهي تيپ مهاباد، فرماندهي لشكر گارد شاهنشاهي نام برد. در دوران حكومت دكتر مصدق به عنوان رئيس هيئت اعزامي و وابستة درجه يك ايران در پاريس اعزام شد.

    [TABLE="align: center"]
    [TR]
    [TD] [​IMG]
    [/TD]
    [TD] [​IMG]
    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]مراسم افتتاحیه مجلس شورای ملی دوره 20 توسط محمدرضا پهلوی
    [/TD]
    [TD]بهرام آریانا به هنگام ادای احترام به محمدرضا پهلوی
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]

    سقوط دولت دكتر مصدق به ايران بازگشت و به درجة سرتيپي ارتقا يافت، در سال 1334 به رياست ستاد نيروي زميني منصوب شد. سرلشگر بهرام آريانا در سال 1341 از سوي محمدرضا پهلوي با اختيارات تام ماًمور فرماندهي عمليات سركوب شورش عشاير در جنوب شد، اين شورش بر عليه اصلاحات ارضي انجام گرفت و سركوب آن با موفقيت صورت گرفت. آريانا در سال 1344 از سوي محمدرضا پهلوي به رياست ستاد بزرگ ارتشتاران منصوب شد و به مدت چهار سال در اين سمت فعاليت كرد. در همين دوران با تمايلات باستانگرايانه أي كه داشت به تقويت حزب آريا به رهبري هادي سپهر پرداخت. جاه طلبيهاي ارتشبد آريانا باعث شد تا ديگر امراي ارتش كه چندان علاقه اي به وي نداشتند شايعه كودتا عليه شاه را توسط وي راه بياندازند. اين شايعه موجبات بركناري وي را از رياست ستاد بزرگ ارتشتاران در ارديبهشت 1348 فراهم آورد و پس از مدتي كوتاه بازنشسته شد. مدتی نيز به رياست انجمن فرهنگ ارتش منصوب شد.

    از ديگر مناصب نظامي او بايد به فرماندهي لشكر يك گارد شاهنشاهي، معاون دانشكده افسري، فرماندهي آمادگاه لشكر خراسان، فرماندهي تيپ مهاباد، فرماندهي لشكر گارد شاهنشاهي نام برد. در دوران حكومت دكتر مصدق به عنوان رئيس هيئت اعزامي و وابسته درجه يك ايران در پاريس اعزام شد.

    اين تفكرات باعث شد تا ساواك رفتار وي را ناشايست بخواند و به همين منظور به دستور غيرمستقيم محمدرضا پهلوي در سال 1350 او به همراه آريانوش آريانا كشور را به مقصد پاريس ترك كرد. با آغاز انقلاب اسلامي بار ديگر مورد توجه قرار گرفت و در راًس يكي از نخستين گروههاي سلطنت طلب معارض با انقلاب « ارتش آزاديبخش» قرار گرفت و بودجه يك ميليون دلاري سرويسهاي اطلاعاتي بيگانه در اختيار وي نهاده شد.

    ارتش آزاديبخش در سال 1362 بر اثر اختلاف بين او و ديگر امراي اين ارتش مانند تيمسار اويسي از هم پاشيده شد، از آن پس او ديگر به فعاليت سياسي روي نياورد. بهرام آريانا در سال 1365 در سن هشتاد سالگي در پاريس فوت كرد.

    [TABLE="align: center"]
    [TR]
    [TD] [​IMG]
    [/TD]
    [TD][​IMG]
    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD]ارتشبد بهرام آریانا به هنگام اعطای نشان یکی از نیروهای مخصوص
    [/TD]
    [TD]طوفانیان به اتفاق بهرام آریانا در حال روشن کردن شمع در یکی از کنیسه های اسرائیل
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]



    [​IMG]
  9. fabi
    آفلاین

    fabi داره خودمونی میشه!

    • در همین اطراف ، کسی هست که برای بودنت ، به هیچ چیز دیگری نمی اندیشد ، بانوی دریا . . .
    تاریخ عضویت:
    ‏Jul 27, 2011
    ارسال ها:
    458
    تشکر شده:
    139
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    نت گردی تا نتایج بیاد
    محل سکونت:
    بروجرد
    خوب اینم که اعدام شد.
  10. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    غلامعلي اويسي

    غلامعلي اويسي

    غلامعلي اويسي فرزند غلامرضا در سال 1279 در شهر قم به دنيا آمد. پدرش زارع و خرده مالک بود. پس از طي تحصيلات مقدماتي در سال 1309 وارد دبيرستان نظام تهران شد و در سال 1315 پس از اخذ ديپلم به دانشکده افسري رفت و دو سال بعد با درجه ستوان دومي وارد ارتش شد. او در دوران دانشکده افسري با محمدرضا پهلوي وليعهد وقت دوست و همدوره بود و همين دوستي و آشنايي موجبات ترقي اکثر دانشجويان آن دوره از جمله قره‌باغي، فردوست، اويسي، جم و مين‌باشيان را فراهم نمود. اويسي طي سالهاي 1317-1331 فرماندهي گروهان، گردان و آموزشگاه گروهباني لشکر 2، رياست شعبه بازرسي دژبان مرکز و فرماندهي هنگ 52 دژبان را عهده‌دار بود و در سال 1332 فرمانده هنگ 16 تيپ کازرون گرديد. وي پس از اخذ درجه سرهنگي، دوره دانشگاه جنگ تهران و دوره ستاد فرماندهي را در آمريکا با درجه ممتاز سپري نمود و در تهران فرمانده تيپ شد. [SUP]1[/SUP]

    سال 1336 با چهار سال توقف در درجه سرهنگي، سرتيپ شد اين در حالي بود که حداقل زمان ارتقا از درجه سرهنگي به سرتيپي هفت سال بود. سال بعد به رياست ستاد لشکر گارد منصوب شد و پس از يک سال فرمانده لشکر گارد گرديد. درجات سرلشکري و سپهبدي را در همين سمت دريافت کرد. اويسي در شهريور 1344 به فرماندهي ژاندارمري کل کشور منصوب شد و طي هفت سال تصدي، باعث توسعه و تغييرات بسيار زيادي در آن سازمان گرديد که از جمله مي‌توان به انفکاک اداره نظام وظيفه و اداره مرزباني از ارتش و ايجاد سازماني به نام پليس راه تحت نظر ژاندارمري اشاره نمود. دوران فرماندهي وي بر ژاندارمري، مصادف با برخوردهاي مرزي بين مرزباني و نظاميان عراقي و همچنين واقعه سياهکل بود. [SUP]2[/SUP]

    سال 1348 به درجه ارتشبدي نائل شد و در زمره متنفذين ارتش قرار گرفت و 3 سال بعد به فرماندهي نيروي‌ زميني منصوب شد و تا دي ماه 1357 اين سمت را در اختيار داشت. سال 1357 با اوج‌گيري انقلاب‌ اسلامي و تظاهرات مردم و بحراني شدن اوضاع کشور، دولت شريف‌ امامي در تهران و يازده شهر ديگر حکومت نظامي اعلام کرد و فرماندهي نظامي پايتخت را به اويسي واگذار نمود. [SUP]3[/SUP]

    ارتشبد اويسي در مقام فرماندهي نظامي تهران موجب شهادت بسياري از مردم در روز 17 شهريور يا جمعه سياه گرديد. پس از برکناري شريف ‌امامي از رياست دولت، اويسي در صدد تشکيل دولت نظامي برآمد ولي قرعه به نام ارتشبد ازهاري افتاد و اويسي علاوه بر مشاغل نظامي خود سرپرست وزارت کار شد ولي آن هم دوامي نداشت و دي ماه 1357 پس از سقوط کابينه ازهاري به بهانه معالجه از ايران خارج شد و تقاضاي بازنشستگي کرد.

    بعد از پيروزي انقلاب ‌اسلامي ايران، آمريکا که منافع خود را در منطقه در خطر مي‌ديد با طرح تجاوز نظامي عراق به ايران و همچنين کودتاي نوژه با تجهيز و تقويت مخالفان نظام اسلامي در صدد براندازي اين نظام نوپا برآمد. غلامعلي اويسي از زمره نخستين افسران عاليرتبه متواري رژيم پهلوي بود که با سرمايه سرويسهاي اطلاعاتي غرب فعاليتهاي تروريستي عليه حکومت اسلامي را از خاک عراق و ترکيه آغاز نمود. رهبر شاخه نظامي کودتاي نوژه سرهنگ دوم بازنشسته ژاندارمري محمدباقر بني‌عامري از همکاران فعال و نزديک اويسي بود. [SUP]4[/SUP]

    اويسي در آستانه کودتاي نوژه ارتباطات خود را با کشورهاي ذينفع تغيير نظام در ايران افزايش داد. او با انور سادات رئيس‌جمهور مصر و صدام حسين رئيس‌جمهور عراق و مقامات آمريکايي از جمله الکساندر هيگ، وزير امور خارجه آمريکا، ملاقات و در زمينه آخرين هماهنگيهاي لازم مذاکره نمود. [SUP]5[/SUP]

    ريچارد برت تحليل‌گر غربي در نيويورک تايمز مورخ 18 ژوئن 1980 به نقل از ارتشبد فراري اويسي مي‌نويسد: «انفجاري در شرف تکوين است، شکي نيست که رژيم تهران روزهاي آخر خود را سپري مي‌کند». همچنين راديو صداي آزاد ايران، به عنوان بلندگوي ارتشبد اويسي در خاک عراق براي تهاجم تبليغي ـ رواني عليه مردم ايران و براي تشجيع مخالفان به ويژه تحريک عوامل کودتا و تأمين ارتباط سريع با آنان از طريق پيام رمز فعاليت مي‌کرد. همکاري در کودتاي نافرجام نوژه در سال 1358 از جمله آخرين فعاليتهاي نظامي وي بود. اويسي در هيجدهم بهمن 1362 در پاريس به قتل رسيد.

    _________________________

    1. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، تهران: اطلاعات، 1369، ص 445-446 .
    2. باقر عاقلي، شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران،ج 1، تهران: نشر گفتار، نشر علم، 1380، ص244-245 .
    3. برات دهمرده، دولت بختيار و تحولات انقلاب‌ اسلامي، تهران: مرکز اسناد انقلاب ‌اسلامي، 1383، ص 28-32 .
    4. محمدرضا سرابندي، کودتاي شب: نگاهي به کودتاي نظامي پايگاه نوژه همدان، تهران: مرکز اسناد انقلاب ‌اسلامي، 1383، ص 15 .
    5. کودتاي نوژه، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1368، ص 171.

    [​IMG]
  11. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    پرويز ثابتي

    پرويز ثابتي



    پرويز ثابتي فرزند حسين در سال 1315 در سنگسر از توابع سمنان در محله اي به نام تپه سر در يک خانواده بهائي به دنيا آمد. دوران ابتدايي را در دبستان حسينيه و شاه پسند سنگسر از سال 1322 تا 1328 و دوران دبيرستان را در فيروز بهرام تهران از 1328 تا 1334 گذراند، همچنين در دانشکده حقوق دانشگاه تهران از 1334 تا 1337 تحصيل کرد. در خرداد ماه 1337 موفق به اخذ ليسانس در رشته قضايي از دانشکده حقوق شد. در بهمن ماه 1337 با معرفي ضرابي (مديرکل نهم ساواک) به استخدام ساواک درآمد. وي با جاه طلبي و سرسپردگي متظاهرانه خيلي زود در تشکيلات ساواک ترقي کرد. ابتدا با حمايت فردوست، قائم مقام ساواک؛ و ناصر مقدم، مديرکل اداره سوم در سال 1345 رئيس اداره يکم اداره کل سوم شد.[SUP]1[/SUP] در همين سال ناگهان به اعتبار يک برنامه تلويزيوني به شخصيتي سرشناس بدل شد و به تدريج ابعاد قدرتش فزوني گرفت. به راحتي مي توان ادعا کرد تا سال 1349 که وي معاون اداره کل سوم ساواک شد، سايه اقتدارش بر همه عرصه هاي زندگي ايرانيان سنگيني مي کرد. مخالفان رژيم او را خصم اصلي خود مي دانستند. در عين حال، احراز همه مشاغل مهم از پست وزارت گرفته تا استادي دانشگاه و معلمي و حتي کارمندي دولت، در گرو دريافت اجازه اداره اي بود که رياستش را او برعهده داشت. [SUP]2[/SUP]

    ثابتي از جمله کساني بود که در رأس يک گروه از مأموران ساواک به اسرائيل اعزام شد و به احتمال قوي در همان مأموريت به استخدام موساد درآمد. او که در اوايل دهه 1350 به عنوان « سخنگوي ساواک» و « مقام امنيتي» شهرت يافت، گرداننده اصلي سازمان ساواک به شمار مي آمد و با ارتباطاتي که با «موساد» و عوامل اين سازمان در ايران داشت حتي در امور مربوط به نمايندگيهاي ساواک در خارج از کشور نيز، که خارج از حدود اختيارات او بود مداخله مي کرد. اطلاعات وي به ويژه در مورد فعاليت گروههاي مبارز خارج از کشور، ساواک را در مبارزه با کنفدراسيون و ساير گروههاي مخالف رژيم ياري داد.

    وي که دوره جنگها و عمليات ضد پارتيزاني و ضد چريکي ديده بود، با تجهيزات و امکانات گسترده، گروهي را که در اسرائيل و ديکتاتوريهاي نظامي آمريکاي لاتين دوره ديده بودند براي مبارزه با سياهکل به محاصره جنگل فرستاد.[SUP]3[/SUP]

    در سال 1352 توسط ارتشبد نصيري، رئيس ساواک، به سمت مديرکل اداره سوم تعيين و عملاً همه کاره ساواک شد.

    پرويز ثابتي (با نام رمز بامداد) در تمام عمليات پر سر و صداي ساواک در سالهاي 1352 تا 1356 نقش اصلي را برعهده داشت و شبکه ساواک در وزارتخانه ها و سازمانهاي دولتي و حتي بخش خصوصي زير نظر مستقيم او عمل مي کردند و کار امنيت داخلي يکسره در دست وي بود که رياست اداره سوم ساواک را برعهده داشت.

    گزارشهايي که از طريق نصيري به شاه داده مي شد، عمدتاً از طرف ثابتي و دارودسته او تنظيم مي گرديد. ثابتي در انتصاب مقامات دولتي و انتخاب نمايندگان مجلس نقش اساسي داشت و گزارش منفي ساواک درباره هر کس که نامزد احراز يک مقام دولتي يا نمايندگي مجلس مي شد براي جلوگيري از انتصاب يا انتخاب وي کافي بود. حتي فعاليتهاي اعضاي خاندان سلطنت هم از اين گونه نظارت و گزارشها مصون نبودند، گاه حتي گزارشهاي ثابتي در مورد فعاليتهاي غيرقاوني اعضاي خاندان سلطنت خشم شاه را برمي انگيخت. منابع اطلاعاتي او علاوه بر مأمورين ساواک و هزاران « منبع خبري» که در تمام سازمانهاي دولتي و بخش خصوص داشت، عوامل جاسوسي اسرائيل (موساد) در ايران و افرادي از قبيل منوچهر آزمون، داريوش و هدايت الله اسلامي نيا بودند که مستقيماً با او تماس داشتند و اخبار و اطلاعات دست اولي را از دستگاههاي دولتي و بخش خصوصي و بازار و محافل روحاني در اختيار او مي گذاشتند. [SUP]4[/SUP]

    ثابتي از زمره دوستان نزديک هويدا بود و در ملاقاتهايي که هر چهارشنبه شب با وي داشت اطلاعاتي را در اختيار وي قرار مي داد که بي گمان يکي از ابزار تثبيت و تداوم قدرت هويدا بود. در هر ارزيابي از موقعيت هويدا نام وي به ميان مي آيد زيرا در تمام دوران زندگي روابط نزديک با همکيش خود داشته است.

    او طرفدار سياست سرکوب تظاهرات بود و همواره تأکيد داشت که دولت بايد با قاطعيت تمام تظاهرات را سرکوب کند. و از طرفي مايل بود دست مخالفان وفادار به رژيم را باز بگذارد که از نظام حاکم، و حتي از اعضاي خاندان سلطنت انتقاد کنند. در اواسط بهار 1357 از طريق هويدا پيامي مبني بر اينکه چنانچه عنان کار را دست کم براي مدتي کوتاه به ساواک بسپارد و بگذارد آنها تدابير لازم را براي سرکوب قيام مردم و آرام کردن کشور اتخاذ کنند، براي شاه فرستاد و شاه از وي خواست که طرح عمليات مورد نظرش را مشخص مي کند، وي هم به سرعت سياهه اي از 1500 تن از مخالفان عمده رژيم را فراهم آورد و معتقد بود بازداشت آنها آرامش را به شهرها بازخواهد گرداند، که در نهايت شاه با بازداشت سيصد نفر از آنها موافقت کرد. [SUP]5[/SUP]

    پرويز ثابتي، رئيس امنيت داخلي ساواک، بنا به خصوصيات شغلي اش صاحب چندين پاسپورت به اسامي مختلف بود. در اواخر حکومت ازهاري، ده روز قبل از انقلاب اسلامي به ژنو گريخت و از آنجا به اتفاق همسرش به اسرائيل رفت. او که به " شکنجه گر مخوف ساواک " شهرت داشت در شهر سانفرانسيسکو در خانه اي مجلل مسکن گزيد و تنها وابسته رژيم سابق بود که يک ماه پيش از فرار خود، خانه اش را به سفير يکي از کشورهاي عربي فروخت.[SUP]6[/SUP]

    --------------------------------------------------------------
    1. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 450-451، بهرام افراسيابي، وقتي پرده ها بالا مي روند، ص 341-342 .
    2. عباس ميلاني، معماي هويدا، ص208 .
    3. مسعود بهنود، از سيد ضياء تا بختيار، ص 555 .
    4. محمود طلوعي، بازيگران عصر پهلوي: از فروغي تا فردوست، ج 2، ص992- 997 ، 1001 .
    5. عباس ميلاني ، ص390 .
    6. چپ در ايران به روايت اسناد ساواک: چريکهاي فدايي خلق، ج 8، ص 309 .

    [​IMG]
  12. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    جيمي کارتر

    جيمي کارتر


    سي و نهمين رئيس‌جمهور آمريکا جيمز اِرل کارتر (James Earl Carter)، معروف به جيمي کارتر در اول اکتبر 1924 در شهر پلينز (Plains) ايالت جورجيا به دنيا آمد. پدرش جميز اِرل کارتر و مادرش ليليان گوردي بودند. دغدغه اصلي سالهاي رشد او در خانواده کشت بادام زميني، گفتگوهاي سياسي و اعتقاد به کليساي پروتستان باب تيست بود. کارتر در 1946 از آکادمي علوم دريايي آناپوليس مريلند فارغ‌التحصيل شد و همان سال با رزالين اسميت ازدواج کرد و داراي سه پسر به نامهاي جان ويليام (جک)، جيمز اِرل سوم (چيپ)، دانل جفري (جف) و يک دختر به نام اِمي‌لين شد. وي پس از هفت سال خدمت (53 –1946) به عنوان افسر نيروي دريايي به پلينز برگشت. در سالهاي 66 –1963 سناتور ايالت جورجيا و در سالهاي 74 –1971 فرماندار ايالت جورجيا بود. در ميان فرمانداران جوان جنوب، او با تأکيد بر محيط زيست، کارآمدي دولت و رفع موانع نژادي توجه بسياري را به خود جلب کرد.

    جيمي کارتر در سالهاي 81 –1977 رئيس‌جمهور امريکا بود. او در مسائل داخلي دستاوردهايي داشت. ايجاد هشت ميليون شغل، کاهش کسري بودجه، اتخاذ سياست ملي انرژي و انجام اصلاحات در ادارات دولتي مي‌توان نام برد. کارتر در امور خارجي به دنباله روي از سياست پيشينيان، مناسبات سياسي کامل با جمهوري چين برقرار کرد و مذاکرات مربوط به پيمان محدوديت سلاحهاي هسته‌اي سالت‌دو را با اتحاد جماهير شوروي به پايان رساند. در خاورميانه با قرارداد کمپ ديويد در سال 1987 بين مصر و اسرائيل ارتباط برقرار کرد و توافقنامه‌هاي مربوط به کانال پاناما را به تصويب رساند.[SUP]1[/SUP]

    دکترين کارتر همانند رؤساي جمهور دموکرات قبلي مانند کندي، براي بالا بردن حيثيت جهاني امريکا، واکسينه کردن حکومتهاي ديکتاتوري از بروز انقلاب و حفظ آنان در برابر فروپاشي و ايجاد تزلزل در کشورهاي اقمار شوروي و تلاش براي فروپاشي آنها با مدعاي حقوق بشر، دموکراسي، مردم‌سالاري و ايجاد فضاي باز سياسي استوار بود. اما با آغاز حرکت انقلابي مردم ايران، کارتر در 10 دي ماه 1356 با فراموشي حقوق بشر و دموکراسي براي تحکيم يکي از بزرگترين ديکتاتورهاي تاريخ به تهران سفر کرد تا حمايت کامل واشنگتن را به محمدرضا پهلوي ابلاغ کند. کارتر در ضيافتي که از طرف شاه به مناسبت ورودش ترتيب داده شده بود خطاب به شاه چنين گفت: «به دليل رهبري بزرگ شاه، ايران جزيره ثبات در يکي از آشوب‌زده‌ترين نقاط جهان شده است. اعليحضرت، اين به دليل تکريم بسيار نسبت به شما، رهبري شما و احترام و ستايش و عشقي است که ملت ايران به شما دارد. هيچ کشور ديگري در جهان براي برنامه‌ريزي مشترک از ايران به امريکا نزديکتر نيست. هيچ کشور ديگري براي بررسي مشکلات منطقه‌اي که مورد علاقه هر دو طرف ما نيز هست ارتباط نزديکتري از ايران با ما ندارد و هيچ رهبر ديگري نزد من احترامي عميق‌تر و رابطه‌اي دوستانه‌تر ندارد».

    از 17 ديماه 1356 با چاپ مقاله موهن «ايران و استعمار سرخ و سياه» حرکت انقلابي مردم ايران ابعاد تازه‌اي يافت و با تظاهرات و اعتصابات گسترده در طول سال 1357 ادامه يافت. کارتر براي حفظ حکومت پهلوي به طور مرتب از طريق سوليوان سفير آمريکا در ايران و اردشير زاهدي مسائل مربوط به ايران را پيگيري مي‌کرد. برژينسکي مشاور امنيت ملي کارتر در خاطراتش مي‌نويسد در روز سوم نوامبر 1978 (12 آبان ماه 1357) به دستور رئيس جمهور از ساعت نه و پنچ دقيقه تا نه و يازده دقيقه مستقيماً با شاه گفت و گو کردم. به شاه گفتم: آمريکا بدون هيچ ملاحظه‌اي در بحران کنوني کاملاً از شما پشتيباني مي‌کند. برژينسکي در ادامه مي‌نويسد هدف من از تماس با شاه روشن کردن اين مطلب بود که رئيس جمهور امريکا از او پشتيباني کرده و در صدد بودم او را تشويق با انجام اقدام قاطع کنم، پيش از آنکه اوضاع از کنترل خارج شود. اما ماهها بود که اوضاع از کنترل شاه خارج شده بود دو روز بعد از اين تماس 14 آبان ماه 1357 جعفر شريف‌امامي نخست‌وزير سرانجام در مقابل مشکلات فراوان تاب نياورد و پس از 70 روز صدارت استعفا داد تا ارتشبد غلامرضا ازهاري کابينه نظامي خود را به شاه معرفي کند. در 21 نوامبر 1978 (30 آبان ماه 1357) کارتر در ديدار با زاهدي از او خواست تا پشتيباني شديد ايالات متحده امريکا از شاه و نياز به نشان دادن قاطعيت از سوي او را به شاه اعلام کند. کارتر که مي‌ديد ايران در حال خروج از اردوگاه غرب است روز پنجشنبه 14 ژانويه 1979 (14 ديماه 1357) ژنرال رابرت هايزر معاون فرماندهي نيروهاي مسلح امريکا را در اروپا به تهران فرستاد تا از فروپاشي ارتش شاهنشاهي در پي خروج شاه از کشور جلوگيري کند و همزمان نظاميان را از دست زدن به اقدامي نسنجيده يا خشونت‌آميز بر ضد حکومت بختيار باز دارد. و در صورت سقوط دولت بختيار و ناتواني امريکا در سازش با رهبران انقلاب يک کودتاي نظامي براي حفاظت از منابع غرب سازماندهي کند تا حکومت دلخواه امريکا در ايران به جاي اسلام‌گرايان برپا گردد. اما کاري از دست هايزر نيز ساخته نبود. سرانجام هايزر در 14 بهمن ماه 1357 تهران را ترک کرد.[SUP]2[/SUP]

    کارتر طي 14 ماه آخر دوره رياست جمهوريش، درگير موضوع گروگانگيري کارمندان سفارت امريکا در ايران بود. ادامه گروگانگيري و تورم مستمر در داخل امريکا منجر به شکست کارتر در انتخابات رياست جمهوري سال 1980شد.

    ____________________________________

    1. The International who's who 1994 – 95 (London: EUROPA PUBLICATIONS LIMITED), PAGE 265 – 6
    WHITE HOUSE سایت
    2. باقر عاقلي، روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي، ج2 (تهران: نشر گفتار، 1372)، ص 335، 373.
    حسن واعظي، ايران و امريکا: بررسي سياسي امريکا در ايران (تهران: سروش، 1379)، ص 76 ـ 78.
    رابرت هايزر، مأموريت در تهران: خاطرات ژنرال هايزر، ترجمه ع. رشيدي (تهران: اطلاعات، 1365)، ص 17، 288.
    زبيگنيو برژينسکي، قدرت و اصول: خاطرات برژينسکي مشاور امنيت ملي، 1981 ـ 1977، ترجمه مرضيه ساقيان (تهران: وزارت امور خارجه، مرکز چاپ و انتشارات، 1379)، ص 483 ـ 484، 490.
    عليرضا ملائي، «تحليلي از مأموريت ژنرال هايزر در ايران»، تاريخ معاصر ايران، سال سوم، شماره دوازدهم، (زمستان 1378)، ص 10.

    [​IMG]
  13. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    غلامرضا باهر (و قيام 19 دي 1356 مردم قم)

    غلامرضا باهر (و قيام 19 دي 1356 مردم قم)

    غلامرضا باهر، فرزند عبدالحسين، اول تير 1320 [SUP]1[/SUP]، در محله «بدوخانه» معروف به «چهار مردان» شهر مذهبي قم متولد شد. از سه سالگي همراه خانواده به محله «ميدان مير» نقل مکان يافت. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را تا کلاس هفتم (اول يا دوم دبيرستان آن ايام) در مدرسۀ «ملي محمديه»، گذراند. ادامه دوره متوسطه را تا دهم در دبيرستان «دين و دانش» طي کرد. و در اين مقطع از درس شهيدان دکتر بهشتي و مفتح و آقايان مکارم و مصباح زاده منجم بهره جست. در همين مدرسه روحيه شاعري يافت و نزد استاد مصباح زاده که در حقيقت اولين معلم ايشان در اين زمينه بوده، شروع به ذوق آزمايي کرد. دکتر در همان ايام که زبان فرانسه مي‌خواند بنا به توصيه شهيد بهشتي، شروع به آموختن زبان انگليسي کرد. و يک ساعت را به فرانسه و ساعت بعد را با استادي ايشان به انگليسي اختصاص داد. دوره متوسطه را تا سال 1341 در دبيرستان «حکمت» واقع در خيابان صفاييه، ساختمان کنوني آموزش و پرورش قم، به پايان برد.[SUP]2[/SUP] در همين سال، وارد دانشکده پزشکي دانشگاه تهران شد و در 1347، دوره طب عمومي را به انجام رساند. در 1347 مشمول نظام وظيفه شد و در حين انجام خدمت سربازي از 1347 ـ 1349 در پادگان منظريه قم، به طور نيمه وقت در بيمارستان آيت الله العظمي گلپايگاني (ره) که درمانگاهي بيش نبود و در مکاني به نام قلعه مبارک‌آباد واقع شده بود، انجام وظيفه مي‌نمود. پس از اتمام سربازي به دستور آيت الله گلپايگاني، بنيان نوين بيمارستان گلپايگاني را پايه‌ريزي مي‌کنند. و تا 1349 به عنوان مسئول فني بيمارستان مذکور آغاز به کار کرد. پس از تقريباً سي سال، بيمارستان از يک درمانگاه به يک واحد درمان عمومي تبديل گرديد و آموزش پزشکي دانشگاه آزاد نيز بر عهده آن قرار گرفت، به طوري که شمار قابل توجهي از پزشکان امروزي ايران، دوراني از تحصيل خود را در آن سپري کرده‌اند.[SUP]3[/SUP] دکتر باهر علت انتخاب خود به عنوان رياست بيماستان آيت الله گلپايگاني را اين گونه نقل مي‌کند:

    در ايامي که حقير در همان محله مير قم به سر مي‌بردم و نوجواني بيش نبودم، مسئوليت گروهي از جوانان محله را به عهده داشتم و هيئتي را تشکيل داده بوديم و چون خود به مداحي علاقه‌مند بودم، به اين امر هم اشتغال داشتم. بعد در ايام محرم، جلسات دهگانه‌اي در همان ميدان مير داشتيم و از برخي خطبا و وعاظ دعوت به عمل مي‌آورديم تا براي ما سخنراني کنند و در جلساتشان در محله حضور يابند. در آن جلسات، آقازاده‌هاي آيت الله گلپايگاني هم که با روحيه من از دبيرستان آشنا بودند، شرکت مي‌کردند. گاهي اوقات دستجاتي را هم راه مي‌انداختيم. گهگاه خدمت آقاي توليت مي‌رسيدم و وجهي مي‌گرفتم تا براي کمک به خانواده‌هاي بي بضاعت و تحصيل بچه‌هايشان مصرف کنيم. طوري شده بود که اين برنامه‌ها زبانزد خاص و عام شده بود و خود به خود به اطلاع مرحوم آيت‌الله گلپايگاني هم رسانده بودند. ضمن اينکه خود ما هم از فرصتهايي که دست مي‌داد، با دستجات محله خدمت ايشان مي‌رسيديم و ايشان هم از من در مورد کارم و خانواده‌ام سؤالاتي مي‌کردند. تا اينکه بعد از فراغت از تحصيل، ايشان فردي را به دنبال من ‌فرستادند و وقتي به محضرشان رفتم، فرمودند که مدتهاست در اين انديشه هستم که بيمارستاني را براي طلاب احداث کنم. بعد ماجراي پانزده خرداد 1342 را به عنوان شروع اين تصميم بيان کردند و گفتند: دکتر! در آن واقعه، بيمارستانها از پذيرش طلابي که مجروح شده بودند، خودداري مي‌کردند. آيا درست است که ما حوزه علميه داشته باشيم؛ ولي بيمارستان مختص طلاب نداشته باشيم؟ صحبت ايشان باعث شد که من علاقه مند شوم که مسئوليت اين بيمارستان را به عهده بگيرم. بيمارستاني که در حال حاضر به نام آيت‌الله گلپايگاني ناميده مي‌شود، قبلاً توسط مرحوم آقاي قمي، تاسيس شده بود؛ منتها در بلاتکليفي به سر مي‌برد و چون زمين آن، جزء املاک آستانه بود، آقاي توليت از مرحوم آقاي گلپايگاني خواسته بود که به اين مکان سر و صورتي بدهند. در واقع اين بيمارستان از سال 1342 به صورت درمانگاه راه اندازي شده بود و از سال 1342، ما اين مکان را به عنوان يک مرکز پزشکي نوين، احياکرديم. در اين بيمارستان، هشت هزار نفر از بيست و دو هزار مجروح جنگ تحميلي را که به قم آورده شد، پذيرا بوده‌ايم و بدون اينکه يک مورد هم مرگ و مير داشته باشيم، سالم به خانواده‌هايشان تحويل داده‌ايم.[SUP]4 [/SUP]

    دکتر باهر دوره تخصصي خود را در رشته کودکان از 1353 تا 1355 در مرکز طبي کودکان تهران گذراند. به دستور مرحوم استاد دکتر قريب و آقاي دکتر رضا معظّمي مدّتي را در بيمارستان رازي و قلب شهيد رجايي به تحصيل در رشته پوست و قلب اطفال سپري کرده است[SUP]5[/SUP] و چند بار هم براي طي دوره‌هاي کوتاه مدت تخصصي – از جمله مطالعه روي پوست و قلب کودکان و نيز نواقص ايمونولوژيک و ژنتيک اطفال – به خارج از کشور سفر کرد.[SUP]6[/SUP] در 1356، دکتر باهر يکي از شخصيتهاي دست اندر کار و از شاهدان عيني و منحصر به فرد قيام 19 دي ماه بوده و در طي مصاحبه حضوري که با مرکز اسناد انقلاب اسلامي قم انجام داده، درباره علت وقوع حادثه نوزده دي، اظهار مي‌دارد:

    همه ساله در روز هفدهم دي ماه که در زمان ستم شاهي به نام «روز بانوان» نام گذاري شده بود، روزنامه‌ها به درج مقالاتي در اين خصوص مي‌پرداختند و حتي در تعريف و تمجيد از کشف حجاب و از چادر به عنوان کيسه سياهي ياد مي‌کردند که زنان را در خود اسير و محبوس کرده بود، اشعاري را درج مي‌کردند. نکته‌اي که براي حقير تأسف آور بود، شعري بود که يکي از شعراي خوب کشور ما در اين باب سروده بود و من دوست داشتم اين شاعره نامي (پروين اعتصامي) زنده بود و من به او ياد آور مي‌شدم که شعر شما مورد سوء استفاده خيليها قرار گرفته است. لذا اي کاش به سرودن آن اقدام نمي‌کرديد؛ تا همواره نام نيکتان بر سر زبانها باقي مي‌ماند... . به هر تقدير روز هفدهم دي ماه 56، رژيم به بهانه روز بانوان و از آنجا که حرف و منطق قابل ارائه‌اي نداشته، مقاله مستهجن و موهني را در روزنامه اطلاعات به چاپ رساند؛ که اگر قدري آگاهي مي‌داشتند، دست به اين اهانت بزرگ که ملت را عليه آنان شوراند، نمي‌زدند. به يک معنا اين مقاله، مصداق آيه شريفه (216 سوره بقره): «عَسيٰ اَن تَکرَهُوا شيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَّکُم» بود. يعني به ظاهر براي ملت و روحانيت ما تلخ بود، اما در بطن آن شيرينيهايي وجود داشت که بعداً خودش را نشان داد. وقتي روزنامه مزبور، به دست ما افتاد، از آن اهانت شخصيت شکن و آن نوشته بي سر و ته و عاري از انديشه و تدبير، ناراحت و آشفته شديم. چون ما نسبت به امام خميني که در آن ايام با عنوان حاج آقا روح الله از ايشان ياد مي‌شد، علاقه مند و حساس بوديم و همچنانکه پيشتر هم عرض کردم، طي جلساتي که با جوانان محل داشتيم، ذکر خير ايشان به ميان آمد. واعظي داشتيم به نام آقاي نحوي که در همان سالهاي41 و42 و قبل از آن، صراحتاً شاه را مورد تاخت و تاز لفظي قرار مي‌داد و ظلم و ستمهاي او را بر ملا مي‌کرد. وقتي روزنامه اطلاعات حاوي مقاله توهين آميز توزيع شد، ولوله عجيبي در شهر افتاد و ما شاهد بوديم که مردم از هم مي‌پرسيدند که چه بايد کرد؟ روز نوزدهم دي ماه مردم براي کسب تکليف به منزل آيت‌الله نوري واقع در کوچه بيگدلي رفتند چون منزل ما هم در همان کوچه و با کمي فاصله نسبت به منزل ايشان واقع شده بود، لذا شاهد سر و صداي مردم بوديم. بين ساعت پنج تا پنج و نيم که براي رفتن به مطب از منزل خارج شدم، يک نفر جلو آمد و گفت: دکتر! خيابان تيراندازي است و راه براي رفتن نيست. گفتم: براي چه؟ گفت: تظاهرات مردم در چهار راه بيمارستان به خشونت کشيده شده است. من بلافاصله به منزل برگشتم و به مدرسه صدر که در چهار راه بيمارستان واقع بود زنگ زدم. پسرم سعيد که در حال حاضر، يکي از پزشکان خدمتگزار مملکت است، در آن مدرسه تحصيل مي‌کرد. رئيس مدرسه گوشي را برداشت و من خواهش کردم که اجازه ندهند «سعيد باهر» از مدرسه خارج شود. رئيس گفت: من گوشي را مي‌گذارم دم پنجره، شما گوش کن ببين در خيابان چه خبر است. اينجا بود که من از طريق گوشي تلفن، سر و صداي عجيبي را شنيدم. صداي گلوله، صداي حرکت ماشينهاي متعدد که من احساس مي‌کردم به صداي حرکت عرّاده شبيه است. به مدير مدرسه گفتم: آقا من از شما خواهش مي‌کنم، شما را به خدا، يک وقت بچه‌ها را بيرون مدرسه نفرستيد. گفت: نه. ما در مدرسه را بسته‌ايم. شما مطمئن باش تا اين سر و صداها هست، ما بچه‌ها را به منزلشان نمي‌فرستيم. چون احتمال برخورد گلوله به خود مدرسه زياد است. چند دقيقه بعد از اتمام اين مکالمه، اين بار تلفن ما به صدا در آمد. از آن سوي تلفن، صداي ناشناسي به گوش رسيد:
    ـ آقاي دکتر باهر را مي‌خواستم.
    ـ خودم هستم. بفرماييد.
    ـ شما مسئول بيمارستان گلپايگاني هستيد؟
    ـ بله.
    ـ من از سازمان امنيت قم مزاحم مي‌شوم. چون سه چهار نفر در زد و خورد خياباني با ضربۀ آجر (روي اين قسمت تاکيد کرد) مصدوم شده‌اند و به بيمارستان منتقل شده‌اند، لازم است هر چه زودتر به بيمارستان برويد؛ تا ترتيب واگذاري اين چند نفر را به ما و مقامات دولتي بدهيد. گفتم: من ماشين ندارم (با آنکه داشتم) و خيابان هم آنطور که شنيدم امن نيست.
    ـ از کجا شنيدي؟ ماجراي تلفن به مدرسه صدر را گفتم. گفت: اشتباه به عرضتان رسانده‌اند!
    ـ به هر حال من در اين شرايط جرئت خروج از خانه را ندارم.
    ـ ما براي شما ماشين مي‌فرستيم.
    اين جمله را گفت، ترس و وحشت عجيبي، بر جانم مستولي شد. انديشيدم: اگر ماشين بفرستند، مرا به کجا خواهند برد؟ به هر حال از منزل خارج شدم و براي خداحافظي به منزل مادرم که در همان نزديکي قرار داشت، رفتم. ظاهراً در اين فاصله يک ماشين لندرور با چند نفر مسلح به کلت کمري و داراي کلاه کاسکت به منزل ما مراجعه کرده بودند و همسرم آنان را به منزل مادرم هدايت کرده بود. مادرم بسيار وحشت زده بود و مي‌گفت: اينها تو را کجا مي‌خواهند ببرند؟ گفتم: مادر! هر چه خدا خواست همان مي‌شود! سوار لندرور شدم و چند دقيقه بعد به مقابل بيمارستان رسيديم. بيمارستان داراي دو در بود. يکي در جلو و ديگري در عقب واقع در کوچه رهبر که به انتهاي بيمارستان باز مي‌شد. لندرور وارد کوچه رهبر شد و من بعداً دانستم که ساواک قبلاً به آنجا مراجعه کرده و موقعيت را ارزيابي کرده بود و مي‌دانست که اجساد شهدا در آنجا قرار دارد. لذا مستقيماً مرا به آنجا بردند؛ ضمن اينکه به دروغ صحبت مجروحين و مصدومين را پيش کشيده بودند و مي‌خواستند من در زمينه شهدا با آنها همکاري کنم. وقتي وارد محوطه بيمارستان شدم، ديدم کارکنان در حالت وحشت عجيبي به سر مي‌برند. در اين حال يکي از بچه‌ها خودش را سراسيمه به من رساند و گفت: آقاي دکتر! اينها شهيد شده‌اند؛ يک وقت مطرح نشه که در دعواي شخصي کشته شده‌اند! معلوم شد که ساواک به کارمندهاي ما گفته بود که اينها در نزاع دسته جمعي کشته شده‌اند و رئيس شما هم بايد به همين عنوان صورت جلسه کند. من وقتي مطلب دستم آمد، گفتم بايد بروم مقتولين را ببينم. اتاقي که آنان را گذاشته بودند، درش قفل بود و کليد در اختيار مرحوم محمدحسين صفايي بود. صفايي آمد و در را باز کرد و خوشبختانه ساواکيها با آنکه افراد گستاخي بودند و از ورود به هيچ جا ابايي نداشتند، با من همراه نشدند. من داخل شدم و شهدا را برانداز کردم. سه نفر بودند و يکي از آنان اخوي آقاي انصاري بود که خون از دهان و بدنش جاري بود و زير بدن، به صورت لخته جمع شده بود. وقتي از اتاق خارج شدم، به مأمورين ساواک گفتم: من آثار ضربه آجر در اينها نديدم. به نظرم گلوله خورده‌اند. شروع کرديم به جر و بحث کردن. در آخر گفتند: ما از شما مي‌خواهيم که ترتيبي بدهيد که اين اجساد به ما تحويل داده شود. مأموران در غياب من به بيمارستان آمده بودند و کارمندان ما گفته بودند که تا مسؤل ما نيايد، اجازه خروج نمي‌دهيم. خوشبختانه از همان ايام تا کنون رابطه تنگاتنگي بين من و کارمندانم در بيمارستان وجود دارد و اين امر چيزي جز عمل به آيه شريفه (103 سوره آل عمران): «وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَقُوا» نيست. اين وحدت و يکپارچگي باعث شده که واحد ما بسيار مستقل و قاطع، مشغول کار باشد و خوب عمل کند. حتي بعد از واقعۀ نوزده دي، يک نفر پليس هم، امکان نفوذ به اين بيمارستان را نيافت و يک مجروح هم به عنوان شورشگر و مانند آن از اين واحد بيرون برده نشد. به هر حال در آن روز، وقتي قاطعيت ما را ديدند، گفتند: تکليف ما چيست؟ ما بايد اجساد را ببريم. گفتم: من چنين اجازه‌اي ندارم. چون مدير و سرپرست اصلي بيمارستان، حضرت آيت‌الله گلپايگاني است. ساواکيها داخل ماشين رفتند و با هم شور کردند و دوباره آمدند و گفتند: برو به آقا تلفن کن! گفتم: الآن بعيد است تلفن را بردارند. چون نزديک غروب است و احتمالاً مشغول تجديد وضو هستند تا براي نماز جماعت تشريف ببرند. واقع امر هم اين بود که آقا جز در مواردي خاص، با تلفن صحبت نمي‌کردند. تنها يک بار با مرحوم امام خميني و يک بار هم با آيت‌الله خويي صحبت کردند. ساواکيها فشار آوردند و من پذيرفتم که به مرحوم آيت‌الله گلپايگاني زنگ بزنم. وقتي شماره را گرفتم، فردي که تلفن را برداشت، از حالت صداي من پي برد که متوحشم. قضيه راجويا شد. گفتم: بايد هر طور شده با آقا، صحبت کنم. قضيه حساسي پيش آمده. چند لحظه بعد آقا با صداي ضعيفي گوشي را گرفتند. فرمودند: چه خبر شده؟ سه نفراز مردم در حمله امروز شهيد شده‌اند و در بيمارستان ما هستند. منتها نيروهاي امنيتي مي‌خواهند به زور آنها را ببرند. آقا فرمود: «مطلقاً اين کار را نکنيد و به هيچ وجه تحويل آينها ندهيد. گفتم: پس چه کار کنم؟ گفتند: هيچي با قدرت در مقابلشان بايست و بگو آقا اجازه نداد ما اجساد را از اينجا تکان بدهيم. ما اينها را نگه مي‌داريم و به بستگانشان تحويل مي‌دهيم يا اينکه مردم خودشان در اين رابطه تصميمي بگيرند. ظاهراً در ذهن مرحوم آقاي گلپايگاني اين نکته بود که اين اجساد بايد روي دست مردم تشييع شود تا انقلاب، روند تکاملي‌اش را بپيمايد. من بيرون آمدم و موضوع را به ساواکيها گفتم. خيلي ناراحت شدند و گفتند: با زور ببريم چطور؟ گفتم: ديگر خودتان مي‌دانيد. گفتند: براي شما بد مي‌شود. گفتم: براي من خوبي و بدي معنا ندارد. من يک بار به دنيا آمده‌ام يک بار هم از دنيا مي‌روم. براي من هيچ مسئله‌اي نيست. ساواکيها که دستشان به جايي بند نشد، رفتند. شب هنگام مردم نشستند تا در مورد اجساد تصميم بگيرند. چون ما در بيمارستان خودمان سردخانه نداشتيم و حفظ اجساد در اتاق عقب بيمارستان، گرچه فصل زمستان بود، به صلاح نبود. لذا تني چند از بچه‌هاي بازار، با من تماس گرفتند و گفتند: اگر اجازه بدهيد، ما اجساد را به بيمارستان کامکار که مجهز به سردخانه است، منتقل کنيم. گفتم: براي اينکه من مورد گلۀ احتمالي آقا قرار نگيرم، خودتان بياييد ما اجساد را به اتفاق شما با آمبولانس، منتقل کنيم. بازاريها پذيرفتند و ما هم با بيمارستان کامکار هماهنگ کرديم و خلاصه هر طور بود، نگذاشتيم اجساد مطهر شهدا به دست ساواک بيفتد و بحمدالله تشييع جنازه خوبي به عمل آمد و استفاده لازم از شهدا براي استمرار حرکت انقلاب اسلامي، انجام شد. در واقع نوزده دي 56، دومين حرکت انقلابي مردم، بعد از واقعه پانزده خرداد 42 محسوب مي‌شد... .


    دکتر تعداد شهداي انتقالي به بيمارستان آيت الله گلپايگاني را سه نفر و مابقي از جمله پسر بچه 13 ساله‌اي که به شهادت رسيده بود در شمار شنيده‌هاي خود مي‌داند و تعداد مجروحين حادثه را شانزده نفر ذکر مي‌کند که اغلب آنان به غير از يکي دو نفرشان که احتياج به تزريق خون داشتند به صورت سرپايي معالجه و مرخص شدند. در خصوص مراجعه مجروحان و شهداي حادثه به ساير بيمارستانها اظهار بي‌اطلاعي مي‌کند و تعداد آنان را بيش از تعداد گزارش شده مي‌داند که بنا به دلايل گوناگون از قبيل وحشت بستگانشان از رژيم ستم‌شاهي و خودداري از مراجعه به بيمارستانها و قرار گرفتن تعدادي از شهدا در شمار شهداي گمنام يا دفن مخفيانه عده‌اي از شهدا، شتاب در انجام امور به گونه‌اي که افراد درگير قادر به ارائه گزارش صحيح نمي‌باشند. آن چنان که «در جريان جنگ شهرها، يک بار که رژيم صدام، قم را مورد اصابت قرار داد، علاوه بر افرادي که شهيد و مجروح شدند، يک آمبولانس حاوي پانزده ـ شانزده دست و پاي قطع شده، به بيمارستان ما آوردند، که اصلاً معلوم نبود متعلق به چه کساني است. به ناچار از مرحوم آقاي گلپايگاني کسب تکليف کرديم و ايشان هم دستور دفن آنها را صادر کردند». دکتر ضمن ارتباط با رؤساي بيمارستانها آنان را راهنمايي بر توصيه عدم همکاري با ساواک و شگرد استفاده از نام مستعار مي‌کرد. و در پاسخ آنان که مي‌گفتند حريف قواي امنيتي نمي‌شوند، زيرا مأموران ساواک، مجروحين را با زنجير به تخت بسته‌اند تا بعد به ساواک منتقل کنند؛ مي‌گفت:

    ما اين کار را در بيمارستان خودمان قدغن کرده‌ايم و از اول در اين خصوص با قاطعيت وارد شده‌ايم، حتي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين روند در بيمارستان آيت الله گلپايگاني ادامه يافت و از ورود مأموران يا سربازان براي مراقبت از بيمار ممانعت مي‌کرديم و مي‌گفتيم: شما بيمارستان را تحويل ما بدهيد و بعد از بهبودي از ما تحويل بگيريد. ما قدرت حفظ او را داريم. فراموش ‌نمي‌کنم که يکي از افراد ضد انقلاب از يکي از شهرها گريخته و به قم آمده بود و به خاطر جراحتي گذرش به بيمارستان ما افتاد. آيت الله يزدي به من زنگ زدند و گفتند: فردي با اين مشخصات که در ناحيه گردنش، آثار بريدگي هست، به بيمارستان شما مراجعه کرده (يا مي‌کند). يادت باشد که اين فرد ضد انقلاب است. مبادا موقع مرخصي فرار کند. ما هم چند نفر از بچه‌هاي بازار را مأمور کرديم که در راهرو کشيک بدهند و پيوسته مراقب اين فرد باشند. موقع مرخصي هم با مراقبت کامل او را تحويل مقامات قضايي داديم. ظاهراً در دادگاه به اعدام محکوم و حکم صادره در مورد او اجرا شد. بعدها گروهي را زير نظر آيت الله يزدي تشکيل داديم. اين گروه مأموريت داشت که وضع بيمار را بررسي و او را شناسايي کند که آيا انقلابي است يا ضد انقلاب؛ و گلوله‌اي که مثلاً به او اصابت کرده، توسط دشمن شليک شده، يا خود او به خودش گلوله زده تا خود را انقلابي جلوه دهد![SUP]8 [/SUP]

    دکتر، نيز در مورد وجه انتخاب منزل برخي از علما بيان مي‌دارد:

    مردم در جريان نوزده دي و قبل از وقوع درگيري، به منزل تعدادي از علماء قم رفته بودند. منتها نيروهاي طلبه و غير طلبه که گردانندگان تظاهرات بودند سعي مي‌کردند بيوتي را براي تجمع انتخاب کنند که قابليت بهتري براي ورود و صحبت و اعتراض داشته باشند. در اصل همه يا قريب به اتفاق علماي وقت، براي پذيرش مردم، ابراز آمادگي مي‌کردند؛ منتها گويي به طور طبيعي مسير مردم به سمت منازلي از قبيل منزل آيت الله نوري، جهت داده شد. پاره‌اي از علما به لحاظ داشتن اهداف خاصي همراهي با نظام را تا به انتها ادامه ندادند و از يک جهت که بنگريم، اين افتراق، در شمار برکات اين نظام بود تا انقلاب خط کلي و اصيل خود را به تدريج به نمايش گذارد. آقاي نوري بر خلاف آناني که از پذيرش مردم سر باز زده بودند يا با خونسردي و بي تفاوتي و احياناً توصيه به صبر مردم برخورد کرده بودند، با قاطعيت تمام گفته بود که «بله! وظيفه شماست که برويد و عليه اين نامه توهين آميز، فرياد بزنيد».

    همچنين دکتر در مورد کيفيت وقوع درگيري بيان مي‌دارد: «ظاهراً وقتي مردم از کوچه بيگدلي به سمت خيابان صفاييه سرازير مي‌شوند، در ابتدا هيچگونه درگيري به وجود نمي‌آيد؛ ولي وقتي جلوتر مي‌روند و عليه دولت شعار مي‌دهند، نيروهاي ‌دولتي حمله را شروع مي‌کنند؛ منتها گويا در ابتدا با ماشينهاي آب‌پاش و گاز اشک آور، مي‌خواهند مردم را متفرق کنند؛ و چون حريف مردم نمي‌شوند، نزديک چهار راه بيمارستان به سوي مردم تيراندازي مي‌کنند و حتي در يک مرحله شنيده شد که با عرّاده و تانک مردم را زير مي‌گيرند؛ گويا وقتي جسد شهيد انصاري را که يکي از مقتولين اين حادثه بود در بيمارستان ديدم، مشاهده کردم قفسه سينه‌اش فشرده شده است».[SUP]9[/SUP] و اما اظهارات دکتر غلامرضا باهر در مورد انعکاس واقعه نوزده دي در مطبوعات و رسانه‌هاي گروهي اينگونه مي‌باشد: «البته همچنانکه خودتان مي‌دانيد، در آن ايام دست‌اندرکاران روزنامه‌ها از درج بي پرده وقايع کشور بيمناک بودند؛ لذا به ناچار جز به اجازه رژيم ستم شاهي کاري نمي‌کردند. لذا واقعه نوزده دي هم در جرايد انعکاس بدي يافت و آنچه چاپ شد، بي‌شباهت به تعبيري که پشت تلفن به من گفتند و عرض کردم، نبود که : [SUP],[/SUP] دو سه نفر با هم دعوا کرده‌اند و پاره آجر به سر هم زده‌اند![SUP]،[/SUP] يا نهايتاً نوشتند: [SUP],[/SUP]غائله‌اي در قم سرکوب شد[SUP]،[/SUP]. يعني پرهيز مي‌کردند که نام و رنگ انقلاب به اين حرکت بدهند. جرايد تا وقتي شاه از ايران فرار کرد و تيتر بزرگ [SUP],[/SUP] شاه رفت[SUP]،[/SUP]، آذين بخش صفحه اول روزنامه‌ها شد، وقايع را چنانکه بايد و شايد، بازگو نمي‌کردند».[SUP]10[/SUP]

    از 1357، سرپرستي گروه پزشکي امام خميني (ره) در قم و نيز در تهران (پس از انتقال امام (ره) به تهران در پي عارضه قلبي، بنا به اصرار حاج سيد احمد خميني) به عهده دکتر باهر بود. همچنين سرپرستي گروه پزشکي حضرات آيات عظام گلپايگاني، مرعشي نجفي، حائري يزدي، سيد محمد روحاني، صفائي خوانساري، مولائي (توليت آستانه قم) و بسياري ديگر از علما نيز با ايشان بوده است.[SUP]11[/SUP] در 19/9/1364 به عنوان نماينده دانشگاه آزاد اسلامي قم انتخاب شد و به تأسيس دانشگاه آزاد اسلامي در بيمارستان آيت‌الله العظمي گلپايگاني (ره) همت گماشت. در مورخه 20/2/1366 سرپرستي گروه پزشکي دانشگاه آزاد اسلامي مذکور را عهده‌دار شد. و از سال 1370 به عنوان عضو هيئت علمي تمام وقت با دانشگاه آزاد اسلامي همکاري دارند. از 1367 به مدت دو سال در سمت معاونت آموزشي واحد پزشکي دانشگاه تهران مشغول به خدمت بوده و از 1378 با سمت سرپرست گروه پزشکي مرکز تحقيقات طب اسلامي امام صادق (ع) در قم به خدمت مشغول مي‌باشند و ضمناً به عنوان مشاور آموزشي و فرهنگي واحد پزشکي دانشگاه تهران نيز انتخاب شدند. در طي اين سالها تدريس دروس اخلاق پزشکي،اطفال و پوست در واحد پزشکي دانشگاه آزاد اسلامي قم و تدريس (دروس مربوط به) اطفال در دانشگاه پرستاري و مامايي تهران نيز به عهده ايشان بوده. تأسيس دانشگاه علوم پزشکي قم که بعداً به دانشگاه فاطميه تغيير نام يافت نيز از اقدامات ايشان و آيت الله ناظم زاده مي‌باشد. در حال حاضر نيز مسئوليت پزشکي اکثر مراجع عظام قم بر عهده دکتر غلامرضا باهر مي‌باشد.[SUP]12[/SUP] کتاب شعري به نام طليعه باهر مشتمل بر هشت دفتر در: توحيد، مدايح و مراثي اهل بيت عصمت و طهارت (ع)؛ سروده‌هاي من براي ديگران و سروده‌هاي ديگران براي من؛ عاشقانه‌ها، عارفانه‌ها، بهاريه‌ها؛ اندر مرثيت عزيزان، نصايح، اندرزها و عبرتها؛ نثرگونه‌ها؛ و مطايبات از ايشان به چاپ رسيده و کتابي با عنوان گنجينه‌ خاطرات نيز در دست تدوين دارند. هم اکنون نيز ايشان در درمانگاه امام صادق (ع) واقع در خيابان بلوار امين قم به امر طبابت کودکان و نوزادان اشتغال دارند.


    صفحه 1
    _________________________________

    1. دست نوشته‌هاي ارسالي دکتر غلامرضا باهر به مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، ص1.
    2. علي شيرخاني، حماسه 19 دي قم (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1377)، صص 51 ـ 52.
    3. دست نوشته‌هاي ارسالي...، صص 1 ـ 2.
    4. علي شيرخاني، صص 54 ـ 55.
    5. دست نوشته‌هاي ارسالي...، صص 1 ـ 2.
    6. علي شيرخاني، ص53.
    7. همان، صص 55 ـ 61.
    8. همان، صص 61 ـ 62، 65 ـ 67.
    9. همان، صص 62ـ 63.
    10. همان، صص 69 ـ 70.
    11. دست نوشته‌هاي ارسالي...، ص 3.
    12. همان، صص 2 ـ 3.

    [​IMG]
  14. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    ويليام سوليوان

    ويليام سوليوان

    ويليام هيلي سوليوان ((william hely sulivan آخرين سفير آمريکا در ايران در سال 1922 در رودآيلند متولد شد. او پس از کسب تحصيلات دانشگاهي راهي دانشکده ديپلماتيک شد. در جنگ جهاني دوم به استخدام نيروي دريايي آمريکا درآمد و با درجه افسري در جنگهاي خاور دور شرکت کرد. پس از پايان جنگ جهاني دوم وارد وزارت خارجه آمريکا شد و در جريان جنگ کره به عنوان مشاور سياسي ژنرال مک‌آرتور در دفتر او خدمت مي‌کرد. وي پس از انجام مأموريتهاي مختلف در خاور دور به سمت سفير آمريکا در لائوس و فيليپين منصوب شد و در جريان اين مأموريتها از مشاوران نزديک کيسينجر وزير خارجه پيشين آمريکا در مذاکرات صلح ويتنام بود.

    سوليوان پيش از اينکه به عنوان سفير آمريکا در تهران انتخاب شود، هيچگاه تجربه کار با ايران و حتي يک کشور اسلامي را نداشت. نزديکترين مأموريت او به تهران، کلکته، آن هم حدود سي سال قبل بود. سوليوان ديپلماتي بود که به قول خودش نه اطلاعات دقيقي نسبت به ايران داشت و نه مايل به پذيرفتن اين مأموريت بود ولي از آنجا که تجربه کار در کشورهايي با حکومتهاي متمرکز و استبدادي را داشت به اين سمت انتخاب شد.

    هنگام ورود سوليوان به تهران سفارت آمريکا در تهران فعاليت وسيع و پردامنه‌اي داشت. تعداد کارکنان سفارت به اضافه مأموريني که در قسمت نظامي کار مي‌کردند بالغ بر دو هزار نفر بود که با اعضاي خانواده‌هايشان به پنج هزار نفر مي‌رسيدند. سوليوان قبل از عزيمت به ايران با کارتر ديدار کرد و خواستار راهنمايي کارتر در مورد برخي از مسائل موجود بين دو کشور شد. رئيس جمهور آمريکا نيز به طور مفصل در اين رابطه سخن گفت و در ماه ژوئن 1977 که به عنوان سفير وارد تهران شد در اولين فرصت مطالب کارتر را که بازگوکننده سياستهاي کارتر در قبال ايران بود عيناً به اطلاع شاه رساند.

    سوليوان يکي از با سابقه‌ترين و پرکارترين کارمندان دستگاه سياست خارجي به حساب مي‌آمد. او فردي زيرک و کارکشته بود و با کوله‌باري از تجارب راهي ايران شده بود و طبق دستوراتي که به وي داده شده بود بايستي تمام وقايع و جزئيات اتفاقات سياسي ايران را از نزديک زير نظر داشته به واشنگتن گزارش مي‌داد. با شدت گرفتن حرکت انقلاب ايران و براي پايان بخشيدن به آن سوليوان طرحي پيشنهاد نمود مبني بر کنار گذاشتن شاه و روي کار آوردن ميانه‌روها، ولي با مخالفت واشنگتن روبه‌رو شد. او در اين رابطه مي‌گويد: «اگر به پيشنهاد من توجه مي‌شد و امکان انتقال آرام و بدون خونريزي قدرت فراهم مي‌گرديد به منافع آمريکا در ايران لطمه زيادي وارد نمي‌آمد... ما بايد براي حفظ منافع خود با انقلاب همراه شويم و خود را با شرايط تازه تطبيق دهيم».

    طرح سوليوان شکي براي دولتمردان کاخ سفيد باقي نگذاشت که او ديگر نمي‌تواند سخنگوي واقعي دولت آمريکا در تهران باشد چرا که اقدامات وي در خلاف جهت سياستهاي کلي ايالات متحده قرار گرفته بود.

    بهمن 1357/ فوريه 1979 سفارت آمريکا براي مدت کوتاهي اشغال شد و پس از مذاکره با ابراهيم يزدي (وزير امور خارجه دولت موقت) قضيه منتفي گرديد. با اوج‌گيري انقلاب و پيش‌بيني خطرات احتمالي، سوليوان 33 ديپلمات اسرائيلي را با کليه اتباع آمريکايي از ايران خارج نمود و همچنين بسياري از اسناد طبقه‌بندي شده سفارت را بسته‌بندي کرده به واشنگتن ارسال کرد.

    اندکي بعد از پيروزي انقلاب و پيش از تسخير لانه جاسوسي آمريکا (آوريل 1979) سوليوان به آمريکا فراخوانده شد. وي پس از بازگشت به آمريکا به علت اختلاف نظر با کارتر و مشاور امنيت ملي او برژينسکي بازنشسته شد و پيشنهاد رياست مجمع آمريکايي‌ (يک سازمان مطالعاتي وابسته به دانشگاه کلمبيا) را پذيرفت. سوليوان پس از پايان مأموريت خود در کتابي به نام مأموريت در ايران به حقايقي از اوضاع سياسي ايران در عصر پهلوي، دخالتهاي آمريکا در ايران، وابستگي و چاپلوسي بسياري از مقامات دولتي شاه و اختناق سياسي و اجتماعي ايران در دوران حکومت محمدرضا پهلوي اشاره مي‌کند.

    _______________________

    منابع:
    1. هيلي ‌سوليوان، ويليام. مأموريت در ايران. ترجمه محمود مشرقي. [تهران]: هفته، 1361 .
    2. سيک، گري. همه چيز فرو مي‌ريزد. ترجمه علي بختياري‌زاده. تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1384 .
    [​IMG]
  15. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    دکتر محمد معتضد باهري

    دکتر محمد معتضد باهري

    محمد معتضد باهري در سال 1295 شمسي در شيراز به دنيا آمد. از آنجا که پدر بهائي‌اش معتضدالشريعه به جعل سند مي‌پرداخت، مفتضح‌الشريعه لقب يافته بود. [SUP]1[/SUP] او پس از اخذ ديپلم متوسطه در شيراز به دانشگاه تهران راه يافت و در رشته حقوق قضايي فارغ‌التحصيل شد. باهري فعاليت سياسي خود را بعد از شهريور 1320 با عضويت در جمعيت آزادگان و سپس در سال 1324 در حزب توده آغاز نمود. در سال 1325 مسئوليت امور مالي کميته حزب توده را در شيراز عهده‌دار شد و سال بعد با دستبرد به صندوق حزب به تهران فرار کرد. [SUP]2 [/SUP]و با اين اقدام جدايي خود را از حزب توده رقم زد او با همين پشتوانه مالي جهت ادامه تحصيل راهي فرانسه شد و چند سال بعد با دريافت مدرک دکترا در رشته حقوق جزا از دانشگاه دولتي پاريس به تهران بازگشت و در سال 1337 با سمت دانشياري، در دانشکده حقوق دانشگاه تهران مشغول به کار شد.

    باهري بازگشت خود به ايران را مديون برخي دوستان صميمي‌اش منجمله رسول پرويزي و جعفر ابطحي بود که با اسدالله علم ارتباط نزديکي داشتند و به همين علت موفقيتهاي فراوان باهري در حکومت پهلوي مرهون حمايتهاي بي‌دريغ علم از وي بود. شايان ذکر است که باهري به همراه بسياري از يارانش مانند پرويزي، صمد نامور، رضا سجادي، تقي افراخان و کورش لاشايي به حزب مردم که توسط علم در سال 1336 اعلام موجوديت نمود، پيوستند و جناح چپ حزب را تشکيل دادند و عملاً اداره آن را در دست گرفتند و با جناح راست آن به رهبري جمشيد اعلم و اميرمتقي رقابت شديدي داشتند.

    باهري مسئوليت سازمان جوانان، تبليغات و نيز روزنامه حزب ياد شده را عهده‌دار بود و فعاليتهاي چشمگير وي براي جذب دانشجويان، کارگران و افتتاح شعب حزب در شهرستانها موجبات احساس خطر ساواک در انتخابات دوره بيستم مجلس شوراي ‌ملي را فراهم نمود، انتخاباتي که ظاهراً اعلام انحلال آن باعث کناره‌گيري باهري از حزب مردم شد چرا که تلاشهاي وي و دوستانش براي راهيابي به مجلس با شکست مواجه شده بود. از سوي ديگر او با مخالفان سياسي حکومت که عليه حاکميت فعاليت مي‌نمودند مقابله مي‌کرد.

    با روي کار آمدن دولت علم در سال 1341، باهري که در بنياد پهلوي مشغول به کار بود به پيشنهاد علم به معاونت اداري نخست‌وزيري منصوب گشت و در بهمن ماه همان سال شاه فرمان وزارت وي را براي وزارت دادگستري امضا کرد. [SUP]3[/SUP] اين انتصاب نارضايتي قضات دادگستري را در پي داشت. باهري در وزارت دادگستري دست به اقداماتي براي اصلاح آن وزارتخانه زد و لوايحي را بدين منظور تهيه و ارائه کرد. تعدادي از لوايح وي که در مجلس شوراي ‌ملي تصويب شدند عبارتند از: قانون خانه‌هاي اصناف، لايحه مجازات پزشکان متخلف و تشکيل کميسيونهاي مشورتي حقوقي. اين طرحها در سالهاي 1341 و 42 ارائه و تصويب شدند.

    باهري تا پاييز سال 1342 در منصب وزارت دادگستري بود و پس از انتصاب علم به وزارت دربار به همراه وي به آن وزارتخانه رفت و سالها در سمتهاي معاونت اداري و سپس معاونت کل آن وزارتخانه خدمت نمود. با وجود تلاش ساواک براي رد صلاحيت او به سبب سوابق سياسي‌اش، به واسطه پشتيباني علم از وي مورد عنايت سران آن سازمان بود او همچنين مورد توجه خاص شاه و فرح بود و به همين دليل از جانب آن دو مصدر مناصب مهمي در کشور گرديد که برخي از آنها عبارتند از: عضو شوراي مرکزي دانشگاهها و موسسات، عضو شوراي عالي سازمان سپاهيان انقلاب، مشاور اجتماعي و فرهنگي بنياد پهلوي، مسئول سازمان شاهنشاهي بازرسي آموزش و پژوهش کشور و عضو هئيت مديره انجمن ملي حمايت کودکان.

    سال 1354 که حزب رستاخيز به جاي احزاب ديگر بنيان گرفت يکي از اعضاي فعال حزب بود. او در مرداد 1356 به دبيرکلي حزب رسيد و پس از اين انتصاب در جلسه فوق‌العاده هئيت اجرايي سمت جديد را بسيار خطير و پر مسئوليت خواند و وعده داد تمام توانش را براي بهبود موقعيت حزب به کار گيرد. يک ماه پس از آغاز دبير کلي باهري جابه‌جايي و انتصابات جديد در مديريتها و معاونتهاي حزب به وقوع پيوست. او معتقد بود که تمام نيازهاي اساسي کشور توسط حزب برآورده خواهد شد و در سايه همکاري دولت با حزب مشکلي در عرصه سياسي کشور به وجود نخواهد آمد. اواخر همان سال علائم ناکارآمدي دستگاه جديد رهبري حزب نمود آشکارتري پيدا کرد و بار ديگر رهبري حزب به شخص نخست‌وزير سپرده شد و در نتيجه دکتر باهري از رهبري حزب برکنار گرديد و جمشيد آموزگار منصب دبيرکلي را عهده‌دار شد. [SUP]4[/SUP] باهري در شهريور 1357 در کابينه شريف‌ امامي به وزارت دادگستري منصوب شد ولي قبل از سقوط آن دولت استعفا داد و راهي اروپا شد. در سالهاي پس از انقلاب ‌اسلامي خبري از وي نبود تا اينکه در سال 1386 خبر فوتش منتشر شد.

    _____________________________

    1. دکتر محمد معتضد باهري به روايت اسناد ساواک، تهران: وزارت اطلاعات، مرکز بررسي اسناد تاريخي، 1388 ، ص هفت.
    2. همان، ص نه.
    3. باقر عاقلي، شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران، ج 1 تهران: نشر گفتار، نشر علم، 1380، ص 270-271 .
    4. مظفر شاهدي، حزب رستاخيز؛ اشتباه بزرگ، ج2، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1382، ص 238-271.


    [​IMG]
  16. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    کمال‌الملک

    کمال‌الملک

    محمد غفاري (ميرزا محمدخان غفاري) معروف به كمال‌الملك از بزرگترين و نام آورترين نقاشان ايران فرزند ميرزا رضاخان غفاري در حدود سال 1264ق/1226ش در شهر كاشان متولد شد. ميرزا ابوالحسن غفاري (صنيع‌الملك) عموي كمال‌الملك و برادرش ميرزا رضاخان از برجسته ترين نقاشان عصر قاجار محسوب مي شدند. محمد غفاري پس از پايان دوران مقدماتي تحصيلي در شهر كاشان، جهت ادامه تحصيل (عمدتاً در رشته نقاشي) در مدرسه دارالفنون به تهران رفت. در آن هنگام او فقط 13 سال سن داشت. معلم نقاشي دارالفنون مزين‌الدوله نقاش دربار ناصرالدين شاه بود و لقب « نقاشباشي » دربار را داشت. محمد غفاري به خاطر ذوق و استعداد كم نظيرش به سرعت در عرصه نقاشي پيشرفت قابل توجهي كرد و خيلي زود آوازه او در نقاشي در شهر پيچيده و رجالي از دربار قاجار براي نقش تصاوير خود به او مراجعه مي كردند. در اين ميان ناصرالدين شاه در سال 1298ق كه تحت تأثير هنر نقاشي محمد غفاري قرار گرفته بود او را به عنوان پيشخدمت مخصوص و نقاشباشي به دربار برد و اين واقعه فرصت و امكان مناسب و مطلوبي براي اين هنرمند جوان به وجود آورد تا دهها تابلو نقاشي نفيس و زيبا از خود به يادگار گذارد.

    محمد غفاري نقاش باشي دربار در سال 1310ق از سوي ناصرالدين شاه به لقب مهم « كمال‌الملك » مفتخر شد. در همين زمان بود كه تابلو مشهور و معروف به « تالار آيينه » را كه حدود هفت سال طول كشيده بود و از شاهكارهاي نقاشي او به شمار مي رود، با امضاي كمال‌الملك به اتمام رسانيد. حدود يك سال پس از مرگ ناصرالدين شاه و در سال 1314ق براي تكميل دانش خود در عرصه نقاشي و آشنايي با هنر نقاشي اروپايي به آن قاره عزيمت كرده و حدود سه سال در موزه هاي فلورانس، لوور و ورساي به مطالعه و بررسي نقاشي هنرمندان اروپايي پرداخته و چندين تابلو نقاشي از آثار نقاشان بزرگ اروپايي را بازسازي كرد. كمال‌الملك كه طي اين مدت سه ساله به تجارب و دانش قابل توجه و ثمربخشي از هنر نقاشي دست پيدا كرده بود، به درخواست مظفرالدين شاه كه در سفر نخست اروپايي اش در سال 1316ق با او ملاقات كرده بود، به ايران بازگشت.

    كمال‌الملك كه به تقاضاي مظفرالدين شاه بار ديگر كار نقاشي را در دربار شروع كرده بود، به ويژه به سبب جوّ مسموم و حسادت‌آميز حاكم بر دربار و مشكلاتي كه رجال دربار براي او ايجاد مي كردند پس از حدود 5 سال براي زيارت مشاهد ائمه اطهار در عتبات عاليات راهي عراق شد و در سال 1321ق وارد كربلا شد.

    كمال‌الملك طي چندين سال اقامت در عتبات عاليات تابلوهاي نقاشي متعددي را ترسيم كرد كه در زمره مهمترين آثار هنر نقاشي ايشان به شمار مي رود. از جمله اين آثار پرارزش و ماندگار بايد به تابلوهاي « فالگير بغدادي »، « زرگر بغدادي و شاگردش »، « ميدان كربلاي معلا » و « عرب خفته » اشاره كرد.

    كمال‌الملك در سال 1329ق به ايران بازگشت و مدرسه صنايع مستظرفه را با هدف تدريس و توسعه هنر نقاشي در ايران برپا داشت و همگام با آن به رشته هاي منبت كاري، موزائيك سازي و قاليبافي هم عنايت ويژه اي نشان داد و اين روند را تا هنگام كودتاي 1299 ادامه داد. در اين ميان وزارت معارف براي تداوم كار مدرسه نقاشي كمال‌الملك مساعدت مالي لازم را به او مي نمود.

    به دنبال وقوع كودتاي 1299 كمال‌الملك حاضر نشد به رضاخان روي خوش نشان دهد و در اين راستا حتي تقاضاي رضاشاه جهت ترسيم تصوير محمدرضا وليعهد وقت را رد كرد. اين موضعگيري همگام با سعايت‌ها و حسادت ها و فرصت‌طلبي‌هايي كه اطرافيان و برخي رجال نشان مي دادند، موجبات سرخوردگي رضاخان را از او فراهم كرده و منجر به برخورد و بي عنايتي حكومت و دولت رضاخان با او شد، سپس وزارت معارف چنانكه دلخواه رضاشاه بود بودجه مدرسه صنايع مستظرفه را كه تحت مديريت كمال‌الملك اداره مي شد، قطع نمود و مشكلات متعدد ديگري را پيش روي او قرار داد، تا جايي كه ديگر امكان اداره مدرسه از او سلب شد و به ناچار از خدمت در مدرسه نقاشي كه ساليان طولاني براي توسعه و اعتلاي آن زحمات طاقت‌فرسايي را متحمل شده بود، كناره گرفت و به فاصله كوتاهي شهر تهران را به مقصد مزرعه اي در روستاي حسين‌آباد از توابع شهر نيشابور ترك كرد و گوشه انزوا برگزيد.

    كمال‌الملك طي برخي نامه هايي كه از روستاي دورافتاده حسين‌آباد براي تعدادي از دوستان قديم و شفيقش در تهران مي نويسد، با اشاره و گلايه و شكايت از مشكل‌سازي‌ها، حسادت‌ها، كوته‌نظري‌ها و خردستيزي هاي بي پايان درباريان، رجال و بسياري از كساني كه در تهران با او در ارتباط بوده اند، پناه آوردن به بيابان هاي خشك و عزلت گزيدن در مناطق دورافتاده و بدون امكانات و حتي دچار دزدان و قطاع الطريق شدن را مطلوب تر و خوشايندتر از مراوده و ارتباط با آن گروه پرشمار و خطرناك ساكن شهر و دربار ارزيابي مي كند و از اين كه با عزلت گزيدن در حسين آباد نيشابور ديگر سعادت برخورد و رو در رويي با آن جماعت را از خود سلب كرده است، احساس آرامش و شادماني مي كند.

    آنچه بود كمال‌الملك نقاش چيره دست و كم نظير ايران زمين كه در عشق ورزي به وطن، آزاديخواهي، اخلاق و شرف و انسانيت سرآمد اقران بود، تا پايان عمر، زندگي در مزرعه شخصي اش در حسين آباد نيشابور را بر بازگشت به شهر ترجيح داد. از رخدادهاي واپسين سالهاي عمر او نابينايي يكي از چشم هايش در اثر يك حادثه بود. كمال‌الملك نهايتاً در 27 مرداد 1319 در سن 93 سالگي بدرود حيات گفت. مقبره او در نيشابور زيارتگاه هزاران تن از دوستداران كمال‌الملك است.


    (براي كسب اطلاعات بيشتر در اين باره بنگريد به : نامه هاي كمال‌الملك، به كوشش علي دهباشي، چاپ دوم، تهران، 1386. و كمال‌الملك هنرمند هميشه زنده، به كوشش حميد باقرزاده، چاپ اول، تهران، اشكان، 1376.)

    [​IMG]
  17. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    ضياء السلطنه

    ضياء السلطنه

    شاه بيگم خانم يكي از دختران فتحعلي شاه از زن يهوديش، به نام مريم خانم بود. مريم خانم از زنان آغا محمد خان قاجار بود كه به دليل زيبايي بسيار مورد توجه فتحعلي شاه و برادرش حسينقلي خان قاجار قرار گرفت و يكي از عوامل عمده اختلاف بين آن دو گرديد. اين اختلاف در نهايت منجر به كوري و قتل حسينقلي خان شد. [SUP]1[/SUP] شاه بيگم خانم ملقب به ضياء‌السلطنه از همان بدو تولد نزد مهد علياي بزرگ والده فتحعلي شاه بزرگ شد. رفتار و سلوك مهد علياي بزرگ (مادر فتحعلي شاه) در او تأثير فراوان گذاشت. بعد از فوت مهد علياي بزرگ جواهرات و وسايل تجمل او به ضياء‌السلطنه واگذار شد. درباره او نظريات مختلفي ابراز شده است. اسماعيل رايين در كتاب خود مي گويد: « ضياء‌السلطنه زشت رو، قد كوتاه، بد قواره و بد خوي بود. اين خانم به دليل داشتن اين خصوصيات تا چهل و پنج سالگي شوهر نكرد، كسي حاضر نبود با وي سر كند.» [SUP]2[/SUP]

    اما گويا آقاي اسماعيل رايين در اين نظريه خود به راه خطا رفته است. چه شيوه ازدواجهاي عصر قاجار، به ويژه ازدواجهاي دختران شاه به ميل پسر و دختر نبوده و بيشتر به دلايل و مقاصد سياسي انجام مي يافت، نه به دليل زيبايي، چه دختر شاه با خود سيلي از ثروت و مكنت و امتيازات فوق‌العاده به خانه داماد مي‌برد. از سويي ديگر مادر ضيا‌ء‌السلطنه به زيبايي معروف بود و فتحعلي شاه نيز از شاهان خوبروي قاجاري بود.

    قدر مسلم زندگي با مادر فتحعلي شاه كه از قدرت بسيار زيادي در دربار برخوردار بوده، تأثيراتي چشمگير در ضياء‌السلطنه داشته و علاوه بر اينكه خصوصيات اخلاقي او مطبوع عامه نبوده، خود نيز به دليل داشتن قدرت بسيار زياد در دربار فتحعلي شاه، مايل به ازدواج با هر كسي نبود. وي تا زمان فوت فتحعلي شاه راضي به ازدواج نشد و پس از مرگ پدر، در سن سي و هفت سالگي به دستور محمد شاه همسر حاجي ميرزا مسعود وزير امور خارجه شد.

    شبي كه از حرمخانه بيرون مرحوم شاهنشاه خلد جايگاه محمد شاه به ديدن ضياء السلطنه تشريف فرما شدند، تمام شاهزادگان تا خانه وزير آغاسي و ميرزا مهدي امام جمعه اعلي الله مقامه براي اجراي عقد آمدند. خود ضياء‌السلطنه از عقب پرده صحبت و احوالپرسي از آنها مي‌نمود و به حاجي ميرزا مي‌گفت: چون شما از عرفان دم مي‌زنيد و از طرف حاجي ميرزا مسعود وكالت داريد، وكيل من هم بايد ميرزا نصرالله صدورالممالك باشد كه سالك طريقت است. [SUP]3[/SUP]

    ضياء‌السلطنه زني مدير و بادانش و با سياست بود. او املاك زيادي داشت كه خود به تنهايي آنها را اداره مي‌نمود. عضدالدوله در كتاب خود از او به عنوان يكي از ملاكان بزرگ نام برده است. ضياء‌السلطنه در خطاطي و نگارش بسيار استاد بود. وي محبوب پدر و مورد اعتماد كامل او بود. دستخطهاي فتحعلي شاه را مي نوشت. به ويژه نوشتن كليه نامه‌هاي محرمانه شاه به عهده او بود. وي كتاب ادعيه و زيارت متعدد نوشته است. [SUP]4[/SUP]

    عموم برادرها به او احترام تمام مي‌گذاشتند و عباس ميرزا نايب‌السلطنه اين بيت را به ضياء‌السلطنه نگاشت:
    اي ضياء السلطنه روحي فداك
    صد گريبان كرده‌ام در هجر تو چاك

    و فتحعلي شاه در مدح او سرود:

    نور چشم من ضياء‌السلطنه
    يكشبه هجر تو بر ما يك سنه [SUP]5 [/SUP]

    ضياء‌السلطنه زني مدبر بود و در جشن تولد شاه تمام اهل حرمخانه و كليه شاهزادگان مهمان او بودند. در اين روز يك پارچه جواهر ممتاز از طرف شاه به وي اهدا مي‌‌شد. وي در تمام جشنها ملازم پدرش بود و در سرودن اشعار مانند خط نسخ تبحري كامل داشت. در تاريخ عضدي به اين مسئله اشاره شده است كه او هنگامي كه پدرش مصرع « قدح در كف ساقي بي حجاب» را گفت بلافاصله مصرع «سهيلي است در پنجه آفتاب» را بيان نمود. حتي اگر اين مصرع متعلق به كس ديگري باشد وي چنان با سرعت آن را بيان نمود كه اولي‌تر از ديگران است.

    ____________________________________________

    1. تاريخ عضدي. ص 135.
    2. رايين، اسماعيل: حقوق بگيران انگليس در ايران. ص 18.
    3. تاريخ عضدي. ص 26.
    4. همان كتاب. ص 25.
    5. همان كتاب. ص 26

    [​IMG]
  18. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    قتل تيمورتاش

    قتل تيمورتاش

    عبدالحسين تيمورتاش فرزند کريمداد نرديني بجنوردي (معززالملک، امير منظم) ملقب به معززالملک و سردار معظم خراساني در سال 1258 [SUP]1[/SUP] شمسي در نردين از توابع خراسان متولد شد. وي پس از تحصيلات مقدماتي در زادگاه خود، (باحمايت پرنس ميرزا رضاخان ارفع‌الدوله وزير مختار ايران در روسيه) راهي يکي از مدارس نظامي درجه اول روسيه در پطرز بورگ گرديد. وي از شاگردان ممتاز مدرسه بود و براي کسب موفقيت بيشتر در محافل اشرافي، نام خود را به "خان نردينسکي" تغيير داد. [SUP]2[/SUP] در سال 1285 به ايران بازگشت و به عنوان مترجم با تسلط بر دو زبان فرانسوي و روسي (بعدها انگليسي را هم به خوبي فراگرفت) در وزارت امور خارجه استخدام شد. وي پس از مدتي با وجود ميرزا حسين خان معين‌الوزاره (که ميانه خوبي با وي نداشت)، از وزارت امور خارجه استعفا کرد و با حمايت پدر به سمت نايب‌الحکومه بلوک جوين برگزيده شد. در اين منصب با شاهزاده محمدهاشم ميرزا آشنا شد و انجمن ادبي تشکيل داد و به تدريج صاحب معتبرترين کتابخانه هاي اختصاصي در ايران گرديد. در همين سالها با سرورالسلطنه دختر خازن‌الملک ازدواج کرد و صاحب يک دختر به نام ايران و سه پسر به نام‌هاي منوچهر، مهرپور و هوشنگ گرديد. [SUP]3[/SUP]

    در سال 1288 انتخابات دومين دوره مجلس شوراي ملي [SUP]4[/SUP] آغاز گرديد و عبدالحسين خان معززالملک (تيمورتاش) خود را کانديداي نمايندگي مجلس نمود و به رغم کمي سن (کمتر از سي سال که حد نصاب نمايندگي مجلس بود) با جمع آوري استشهاد از معتبرترين افراد محلي به نمايندگي از خراسان انتخاب شد. وي مجموعاً 8 دوره، يعني از دوره دوم تا نهم نماينده مجلس بود. در سال 1297 حاکم گيلان شد. در اين سمت به دليل سرکوب شديد نهضت جنگل و به دار آويختن تعدادي از سران نهضت از جمله دکتر حشمت، يار وفادار ميرزا کوچک خان، مورد نفرت اهالي رشت قرار گرفت و به همين سبب چند ماه قبل از کودتاي سوم اسفند 1299 از حکومت گيلان برکنار شد و به تهران آمد.

    پس از کودتا بر اثر انتقاد از عملکرد و اقدامات سيد ضياء الدين طباطبائي در حضور نرمان، وزيرمختار انگليس دستگير و روانه زندان شد که پس از برکناري سيد ضياءالدين و روي کار آمدن قوام‌الملک از زندان رهايي يافت. تيمورتاش، در سال 1300 به عنوان وزير عدليه در کابينه مشيرالدوله، سال 1302 حاکم کرمان، سال هاي 1303 و 1304 وزير فوايد عامه در کابينه رضاخان سردار سپه و پس از تاجگذاري رضاشاه تا سال 1311 وزير دربار پهلوي گرديد که با توجه به نفوذ و اعتبار وي، شخص دوم مملکت محسوب مي‌گرديد.

    در مرداد ماه سال 1305 تيمورتاش به عنوان نماينده فوق‌العاده ايران براي انعقاد قرارداد تجاري و رفع اختلافات موجود با دولت شوروي راهي مسکو شد وليکن از اين سفر سياسي موفقيتي کسب نشد. درسال 1308 در پي بروز اختلافات بين شرکت نفت انگليس و ايران، سرجان کدمن، مديرکل شرکت، پيشنهاد تمديد قرارداد دارسي را مطرح کرد. رضاشاه که از ابتداي سلطنت خود درصدد افزايش سهم ايران از نفت بود تيمورتاش را به همراه وليعهد که براي ادامه تحصيل عازم سويس بود به انگلستان فرستاد. در اين سفر که در سال 1310 انجام شد تيمورتاش به گفت و گو با سرجان سايمون وزير امور خارجه انگليس و ساير مقامات دولتي پرداخت که از اين مذاکرات نيز نتيجه مثبتي عايد نگرديد. وي در راه بازگشت از سفر از طريق روسيه، در مسکو با چند تن از مقامات رسمي مسکو از جمله ورشيلف، وزير جنگ شوروي ديدار و مذاکره محرمانه نمود.

    انگليسي‌ها که مي‌دانستند رجال ايران و حتي رضاشاه زير نفوذ تيمورتاش قرار دارند سعي در نابودي وي کردند. مطبوعات انگليس و ساير کشورهاي زير سلطه انگلستان مطالبي را در مورد پيشرفت ايران و جانشيني تيمورتاش مطرح کردند و شايع شد که کيف محتوي اسناد مهم مفقود شده است. [SUP]5[/SUP] سرانجام در آذرماه سال 1311 به دستور رضاشاه قرارداد دارسي لغو و تيمورتاش متهم به جاسوسي گرديد.

    ناکامي تيمورتاش در مسئله نفت، ملاقات محرمانه با سران شوروي، مطالب روزنامه‌هاي انگليسي راجع به جانشيني تيمورتاش، غرور و تکبر نامبرده و سوابق ناشي از ولخرجي‌هاي وي از بودجه دربار، اخذ وام هاي کلان از بانکها و اشخاص مختلف، خوشگذراني، شهوتراني، قمار، شرب خمر مدام، استعمال افيون و دوستي با افراد ناباب، رضاشاه را نسبت به تيمورتاش بدگمان ساخت. تيمورتاش که پس از بازگشت از سفر متوجه کدورت رضاشاه شده بود درخواست مرخصي کرد و پس از 40 روز مرخصي رضاشاه وي را حضار کرد و خواستار ادامه کار او در دربار شد. در همان سال موضوع اختلاس تيمورتاش با همکاري رئيس آلماني بانک ملي (در جريان تبديل ارز) و حسينقلي نواب، رئيس هيئت نظارت مطرح شد. همچنين در همان اوان وکيل‌الملک ديبا، رئيس حسابداري دربار و يار نزديک تيمورتاش پس از محاکمه در دادگستري، توسط رضاشاه از کار برکنار گرديد.

    بدين ترتيب روز سوم دي ماه سال 1311 تيمورتاش رسماً از وزارت دربار عزل و 29 بهمن همان سال در اداره نظميه زنداني شد. اتهامات وارده علاوه بر اختلاس از بانک ملي، دريافت رشوه از حاج ميرزا حبيب‌الله امين‌التجار به منظور اعمال نفوذ در امر واگذاري انحصار صدور ترياک بود که به 5 سال حبس انفرادي و پرداخت مبلغي جريمه نقدي محکوم شد. درهشتم مهرماه 1312 کاراخان، قائم مقام کميسر امور خارجه شوروي به ايران آمد و پس از گفت و گو در مورد امور تجاري و اقتصادي درخواست عفو تيمورتاش را مطرح کرد و رضاشاه پاسخ داد که در صورت زنده بودن نامبرده با خواسته‌اش موافقت خواهدکرد، اما تيمورتاش که از مدتها قبل توسط غذاي مسموم بيمار گشته بود در مهرماه سال 1312 بدرود حيات گفت و جنازه وي بدون تشريفات در امامزاده عبدالله به خاک سپرده شد و خانواده وي به خراسان تبعيد گرديد.

    ___________________________________________

    1. دکتر باقر عاقلي در کتاب تيمورتاش در صحنه سياست ايران سال تولد وي را حدود 1260 ذکر کرده است.
    2. تيمورتاش پس از بازگشت به ايران و ورود به محافل سياسي از لقب معززالملک استفاده کرد و در سال 1291 در زمان فرماندهي خراسان ملقب به سردار معظم خراساني شد و در سال 1304 پس از تصويب قانون لغو القاب و درجات نظامي، نام تيمورتاش را برگزيد.
    3. تيمورتاش در سال 1300 همسر دومي هم به نام تاتيانا (اهل ارمنستان) اختيار کرد و از وي نيز صاحب 2 دختر شد که پس از فوت پدر راهي امريکا شدند.
    4. اين انتخابات به دليل اينکه اولين انتخابات پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان و خلع محمدعلي شاه بود، مهم محسوب مي‌گرديد.
    5. ناصر نجمي در کتاب بازيگران سياسي عصر رضاشاهي و محمدرضاشاهي مي نويسد: احتمالا جاسوسان انگليسي کيف تيمورتاش را در قطار ربودند و بعد روزنامه تايمز لندن خبر داد که کيف تيمورتاش پيدا شده است (لابد بدون محتويات باارزش آن).



    [​IMG]
  19. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    پيشينه فرح ديبا

    پيشينه فرح ديبا

    فرح ديبا همسر سوم محمدرضا شاه پهلوي در 22 مهرماه 1317ش در بيمارستان آمريكاييان تهران ديده به جهان گشود. پدرش سهراب ديبا از خانواده هاي بزرگ آذربايجان و مادرش فريده قطبي از خاندان هاي قديمي گيلان بود. جد پدري فرح، ميرزا محمود علاء الملك طباطبايي ديبا (شعاع‌الدوله) از رجال متنفذ عصر قاجار بود كه ساليان سال در وزارت امور خارجه خدمت مي نمود. او از بركشيدگان ميرزا سعيد خان موتمن‌الملك وزير امور خارجه ناصرالدين شاه بود كه پس از ورود به وزارت امور خارجه مدارج ترقي را طي نموده سال ها در كنسولگري و سفارتخانه هاي ايران خدمت كرده بود. علاء الملك در سال 1287ق براي بعضي مذاكرات سرحدي ايران و افغانستان ماموريت لندن يافت و با مساعي حاجي محسن خان وزير مقيم لندن با وزارت خارجه انگليس تبادل افكار يافت و قرار قطعي تعيين حدود ايران و افغانستان را داد. سپس به كارپردازي حاجي طرخان رسيد و پس از چند سال به قنسولي تفليس و سپس شارژ دافري پطرزبورغ نائل آمد. در سال 1303ق به وزير مختاري روسيه منصوب شد و عامل موثري در مناسبات ميان ايران و روس گشت. در دوران صدارت امين‌السلطان به تهران احضار و مامور سفارت عثماني گرديد. امين‌السلطان دستور دستگيري سه تن از آزاديخواهان بزرگ عصر مشروطه كه به دولت عثماني پناهنده شده بودند بدو داد. مساعي او در دستگيري اين سه تن به نتيجه رسيد اما در مورد دستگيري سيد جمال‌الدين اسدآبادي كاري از پيش نبرد و به دربار تهران احضار شد. در سال 1325ق به وزارت علوم و 1327ق به وزارت عدليه و بعد به سفارت كبري رسيد بعدها براي اعلان تاجگذاري محمدعلي شاه به دربار اطريش و ايتاليا و اسپانيا ماموريت يافت. پرنس ارفع‌الدوله، اسحاق خان مفخم‌الدوله، اسمعيل خان ممتازالدوله، محمود خان مفخم‌السلطان، صفاء الممالك و ساعد مراغه‌اي از تربيت شدگان او بودند.

    ميرزا محمودخان پسرش سهراب را به مدرسه نظام سن پطرزبورگ گذارد تا به كسب آموزشهاي جديد نظامي بپردازد. سهراب پس از اتمام تحصيلات نظامي به فرانسه رفت و در رشته حقوق به تحصيل پرداخت، او پس از كسب مدرك ليسانس دانشكده حقوق به دانشكده افسري سن سير فرانسه داخل گشت و پس از فارغ التحصيلي به ايران مراجعت كرد و در قسمت دادستاني لشكر تهران به خدمت پرداخت. اما بخت با او يار نبود و در جواني هنگامي كه دخترش تازه 9 سال داشت بيمار شد و به مرض سرطان درگذشت.

    پس از مرگ سهراب ديبا، فريده قطبي و فرح به خانه محمدعلي قطبي منتقل شدند. فرح تحصيلات خود را در مدرسه ايتاليايي ها و سپس مدرسه ژاندارك ادامه داد. او تا سن 16 سالگي در مدرسه ژاندارك به تحصيل پرداخت و پس از اخذ مدرك ديپلم متوسطه به دنبال پسردايي خود رضا قطبي به فرانسه رفت تا در رشته معماري مشغول تحصيل گردد.

    فرح ديبا زبان فرانسه را به خوبي حرف مي زد و پاريس ميهن دومش محسوب مي‌شد. او بعدها پس از آشنايي با محمدرضا پهلوي و ازدواج با او همچنان اين شيفتگي را حفظ كرد و در طول مدت تحصيل با گروه خاص دوستان ايراني مقيم فرانسه مراوده داشت. اين گروه پس از ازدواج او به ايران آمدند و مصدر مقام هاي مهمي گشتند.

    [​IMG]
  20. Potter
    آفلاین

    Potter دوست تازه وارد اخراج شده

    تاریخ عضویت:
    ‏Apr 10, 2011
    ارسال ها:
    10,534
    تشکر شده:
    0
    امتیاز:
    0
    شغل :
    تاریخ "" سازنده دیوارهای بتنی و تزئینی
    محل سکونت:
    مشهـــــد
    برژينسکي

    برژينسکي



    زبيگنيو برژينسکي Brezinsky Zbigniew از دولتمردان و تحليلگران سياسي آمريکا در سال 1928 در ورشو (لهستان) به دنيا آمد. مدارک کارشناسي و کارشناسي ارشد خود را در سالهاي 1949و 1950 در رشته علوم سياسي از دانشگاه مک گيل دريافت کرد و درجه دکتراي خود را سال 1953 از دانشگاه هاروارد اخذ نمود. سال 1958 به تابعيت کشور آمريکا درآمد. از سال 1977 تا 1981 مشاور امنيت ملي کارتر بود و به عنوان عضو هيئت مشاوره اطلاعات خارجي رئيس جمهور و عضو شوراي امنيت ملي در کميسيون وزارت دفاع در خصوص تدوين استراتژي بلندمدت فعاليت داشت. سال 1981 مدال آزادي رياست جمهوري را به لحاظ نقش خود در عادي سازي روابط آمريکا با چين و کمک به ارتقاء حقوق بشر و سياست امنيت ملي آمريکا دريافت کرد. وي از سال 1953 تا 1960 در دانشگاه هاروارد و از 1960 تا 1989 در دانشگاه کلمبيا تدريس مي­کرد. همچنين مسئوليتهاي مختلفي در بخشهاي دولتي، دانشگاهي و ملي بر عهده داشت که مي­توان از عضويت شوراي برنامه‌ريزي سياسي وزارت امور خارجه (1966-1968)، مشاور بين­المللي چندين مؤسسه آمريکايي و بين­المللي، عضو هيئت امناي کميسيون سه جانبه (آمريکا، اروپا، ژاپن) و ... را نام برد.

    برژينسکي در سالهاي 1995، نشان عقاب سفيد (بالاترين نشان شهروندي مجارستان براي تلاشهاي وي جهت استقلال اين کشور)، 1996 نشان لياقت کشور اوکراين، 1998 نشانهاي Masavyk جمهوري چک و ediminas ليتواني را دريافت کرد. وي همچنين مدارک افتخاري متعددي از دانشگاههاي مختلف از جمله دانشگاه کاتوليک لوبلين و دانشگاه ورشو دريافت کرده است. [SUP]1[/SUP]

    دکتر برژينسکي از مؤثرترين مهره­هاي دولت کارتر به شمار مي­رفت، سياست آمريکا در برابر انقلاب ايران بيشتر منعکس‌کننده نظريات و روشهاي او بود. وي از کساني است که به اصطلاح سياسي از جمله «عقابها» محسوب مي­شود و در سياست خارجي طرفدار اعمال زور و شدت عمل مي­باشد. برژينسکي اعتراف مي­کند که آمريکا در جريان انقلاب اسلامي ايران و حتي پس از به ثمر رسيدن آن طرح يک کودتاي نظامي را براي درهم شکستن اين انقلاب دنبال مي­کرده و اختلاف نظر بر سر انجام اين کودتا فقط هنگامي بروز مي­کند که ونس و همفکران او در امکان موفقيت کودتا در مراحل نهايي انقلاب اظهار ترديد مي نمايند. ولي او تا آخرين لحظه با کمال صراحت و بي پروايي طرفدار کودتاست و «حمام خون» را آخرين راه حفظ منافع آمريکا در ايران مي­داند. [SUP]2[/SUP] «من پيشنهاد خود را براي اقدام به کودتاي نظامي در ايران هنگامي عنوان کردم که چاره­اي ديگر به نظر نمي‌رسيد و با خودداري از قبول آن ايران در مسيري پيش رفت که نتايج مخربي براي ما در منطقه ببار آورد ... با استقرار يک حکومت مقتدر مي‌توانستيم اصلاحات ضروري را تحت برنامه منظمي در ايران به موقع اجرا بگذاريم». [SUP]3[/SUP]

    وي سياست آمريکا را در قبال ايران اشتباه دانسته و ارتکاب آن را ناشي از توصيه­هاي متضاد همکاران نزديک کارتر مي­داند. برژينسکي در حال حاضر در مرکز مطالعات استراتژيک و بين­المللي فعاليت مي‌کند و استاد سياست خارجي آمريکا در مدرسه مطالعات بين‌المللي پيشرفته پاول ـ نيتز در دانشگاه جانز هاپکينز در واشنگتن دي. سي مي‌باشد. [SUP]4[/SUP]

    برژينسکي کتابهاي متعددي در زمينه امور بين­الملل نوشته است که مي­توان به کتابهاي زير اشاره کرد: خارج از کنترل: آشوب جهاني در آستانه قرن بيست و يکم (1993)، قدرت و اصول که در سال 1983 منتشر شده و حاوي خاطرات او در سالهاي 81- 1977 مي‌باشد، هلال بحران که در برگيرنده نظارت وي در خصوص خاورميانه مي‌باشد. او معتقد است که بحران خاورميانه همچنان به عنوان يکي از مشکلات اساسي منطقه­اي در سالهاي آينده باقي خواهند ماند. [SUP]5[/SUP]

    ___________________________________

    1. فيروزه ميررضوي، گردآورنده، دانشنامه نخبگان، ج 1، تهران: مؤسسه فرهنگي و مطالعات و تحقيقات بين‌المللي ابرار معاصر تهران، 1383، صص 354-353 .
    2. محمود مشرقي، گردآورنده و مترجم، توطئه در ايران: دو برداشت از يک متن، تهران: هفته، 1362، ص 5 .
    3. همان، ص 164.
    4. زبيگنيو برژينسکي، قدرت و اصول: خاطرات برژينسکي مشاور امنيت ملي 1981-1977، ترجمه مرضيه ساقيان، تهران: وزارت امور خارجه، مرکز چاپ و انتشارات، 1379، ص يک .
    5. غلامرضا علي بابائي، فرهنگ تاريخي ـ سياسي ايران و خاورميانه، ج 3 تهران: موسسه خدمات فرهنگي رسا، 1374، ص 51.



    [​IMG]
موضوعات مشابه با: زندگينامه سرگذشت
انجمن عنوان تاریخ
تاریخ و باستان شناسی خلاصه زندگينامه نامداران ایران ‏Sep 8, 2010
تاریخ و باستان شناسی بيوگرافي و زندگينامه پادشاهان ايران ( از ماد تا پهلوي ) ‏Sep 8, 2010
تاریخ و باستان شناسی سرگذشت نخستین زن روزنامه نگار ایرانی ‏Sep 13, 2013
تاریخ و باستان شناسی سرگذشت الماسهای “کوه نور” و “دریای نور” ‏Aug 30, 2010
تاریخ و باستان شناسی سرگذشت امیر کبیر ‏Jul 15, 2010