خدا هم عاشق است
ياد دارم که شبی در کاروانی هه شب رفته بودم

و سحر در کنار بيشه ای خفته شوريده ای که در آن سفر همراه ما بود
نعره ای برآورد و راه بيابان گرفت و يک نفس آرام نيافت.
چون روز شد گفتمش آنچه حالت بود؟
گفت: بلبلان را ديدم که به نالش درآمده بودند
از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهايم از بيشه
انديشه کردم که مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.

دوش مرغـی به صبـح مـی ناليد
عقل و صبـرم ببرد و طاقت و هوش

يکـی از دوستــان مخلــــص را
مــگر آواز مـــن رسيـــد بـه گـوش

گـفت بـاور نـــداشتـم کـه تـورا
بــانگ مــرغی چنين کند مدهــوش

گفتـم ايـن شـرط آدمیت نيست
مـرغ تسبيـح گوی و من خامــوش

گلستان سعدی