به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 33 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 325
Like Tree41پسند شده

موضوع: رمان ساغر

  1. #1
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض رمان ساغر

    تبلیغات


    رمان ساغر

    نویسنده: انسیه تاجیک

    تعداد صفحات: 653

    انتشارات: چاپ اول (نشر پگاه) و بقیه (نشر چکاوک)



    .................................................. ..........................................


    قسمت 1

    در حیاط باز شد. کوکب خانم همراه با زنبیل خریدش وارد شد و آن را به لبه حوض گذاشت. دمپایی هایش را درآورد و پاهایش را در آب حوض فرو برد و غرغرکنان با اخم گفت:
    - وای که چقدر هوا گرمه. انگار می خواد آتیش از آسمون بباره.
    بعد سرش را بلند کرد و تقریباً با فریاد صدا زد:
    - آهای ساغر، ساغر!پ
    زنی جوان و زیبا در آستانه در ظاهر شد و گفت:
    - سلام عزیز جان، بفرمایید.
    کوکب با همان بدخلقی گفت:
    - علیک سلام. معلوم هست چه کار می کنی؟ خوبه والله لنگ ظهره و عروس خونه هنوز خوابه!
    ساغر با دستپاچگی گفت:
    - نه به خدا خانوم جون خواب نبودم. داشتم جارو پارو می کردم.
    - خب می کردی که می کردی! زمین کشاورزی که شخم نمی زدی، که اینطور حرف می زنی.
    ساغر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. کوکب از حوض بیرون آمد و گفت:
    - زود باش پاشو بیا این زنبیل رو بردار و زود ناهار رو درست کن تا آقا تقی نیومده.
    ساغر با عجله به طرف زنبیل رفت. داخل زنبیل بادمجان و گوجه فرنگی و پیاز و سبزی خوردن بود. بادمجان و گوجه فرنگی را داخل سبدی ریخت و مشغول شستن و پوست
    کندن شد. ضمن اینکه بادمجان ها را سرخ می کرد سبزی خوردن را هم پاک و داخل ظرفی خیس کرد.
    ساغر عروس سوم کوکب و آقاتقی بود. شوهرش، حجت مردی بی مسوئولیت و عرق خور و لاابالی بود. البته هر سه پسر کوکب همین طور بودند.
    کوکب چهار فرزند داشت؛ سه پسر به نامهای داوود و جواد و حجت و سه عروس به نامهای اکرم و سیمین و ساغر. اکرم و سیمین هر یک سه فرزند داشتند. اکرم سه پسر و سیمین یک پسر و دو دختر. اما ساغر بچه دار نمی شد و همه این را می دانستند.
    حجت شبها در کاباره ها و کنار زنهای هرزه خوشگذرانی می کرد و کوکب برای توجیه این کار او، می گفت: «بچه ام دلش گرفته از اینکه پدر نمی شه. خب طفلکی یه جوری خودش از دل خودش درمی یاره. والله خوب مردیه که کاری به کار زنش و دیگران نداره»
    وقتی اکرم و سیمین اعتراض می کردند که: «پس چرا شوهران ما دنبال این کارها می روند» او می گفت: «وا ! به شماها چه؟ زنا رو چه به این حرفا؟ نونتون کمه، آبتون کمه، چه مرگتونه؟! نشستید دارید بچه داریتونو می کنید دیگه. زن مال خونه ست و مرد مال بیرون! از قدیم و ندیم همین بوده اگه مردها نرن کاباره، خب بفرمایید کی باید بره؟ لابد من پیرزن یا شماها! همین آقا تقی هنوزم که هنوزه از این کارا می کنه. من هم چیزی نمی تونم بگم. شماها تازه اول راهید، غرغر زدناتون رو بذارید توی کیسه و بندازید توی آب روان، قدر مردهاتونو بدونید، کاری نکنید که برن و یه زن دیگه بگیرن. اون وقت شماها می مونید و این بچه ها!»
    اکرم ساکت می شد و چیزی نمی گفت ولی سیمین جواب می داد و کتکش را هم از شوهرش جواد می خورد. هر سه عروس از دست شوهر و مادر شوهر عذاب می کشیدند. بخصوص ساغر که نازا بود و همین امر باعث می شد که او را کمتر از یک عروس بدانند.
    همه به او زخم زبان می زدند و دائماً او را به خاطر نداشتن فرزند اذیت و آزار می کردند. به غیر از بیبی، مادرشوهر کوکب که بر خلاف عروسش زنی صبور و دلسوز و مهربان بود.
    کوکب یک دختر هم داشت به نام حوری. حوری و آقاوکیل دختر و داماد عزیز او بودند که سه فرزند داشتند به نامهای فرخنده و فهمیه و اکبر.
    آقاوکیل مثل پسرهای خود کوکب هرزه و هوسباز بود و به جای همسرش، زنهای دیگر را می پایید. در بین خانواده کوکب و آقا تقی، وکیل برای مادرزنش بسیار عزیز و محترم بود.
    و اما آقا تقی مردی بود که الگوی پسرها و دامادش بود. عروسها و نوه هایش و دخترش را دوست داشت ولی خیلی با آنها گرم نمی گرفت. زیاد کاری به کار کوکب خانم نداشت ولی اگر عصبانی می شد دیگر هیچ کس جلودارش نبود. آن وقت خانه را به هم می ریخت و تمام ظرفها را می شکست.
    برای همین کوکب زیاد پاپی شوهرش نمی شد. بعضی وقت ها او بدون اینکه به کوکب چیزی بگوید راهی سفر می شد و چند روز بعد با یک عالم سوغاتی های جورواجور برمی گشت.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  2. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  3. #2
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    خانه کوکب بزرگ بود؛ دو اتاق برای اکرم و بچه هایش، دو اتاق برای سیمین و بچه هایش، یک اتاق برای بی بی، یک اتاق برای ساغر، یک اتاق برای خود کوکب و یک مهمانخانه نسبتاً بزرگ که میهمانی ها و جشن ها در آنجا برگزار می شد.
    کوکب این مهمانخانه را فرش کرده و در و دیوارش را تزئین کرده بود. او زن تمیز و با سلیقه ای بود ولی زبانش تلخ و گزنده بود. به دستور آقا تقی باید پسرها خرجشان را با پدر و مادرشوهر یکی بود و هیچ اعتراضی هم در کار نبود.
    ساغر بچه ها را خیلی دوست داشت و بچه ها همیشه دوست داشتند پیش او باشند. او پدر و مادری نداشت. وقتی بچه بود آنها را از دست داده و دایی و زن دایی اش سرپرستی او را به عهده گرفته بودند. ساغر در خانه دایی هم دچار مشکلات زیادی بود. زن دایی از او بیگاری می کشید و او را کتک می زد.
    وقتی ساغر بزرگ شد، هم می خواست او را به همسری پسرعموی پیرش دربیاورد که نتوانست. ولی از بخت بد به واسطه زهار خانم همسایه کوکب که خانه برادرش نزدیک خانه دایی ساغر بود مورد پسند کوکب واقع شد و به همسری حجت درآمد.
    ساغر بسیار زیبا بود و همه اهل خانه این را می دانستند. چشمهایش به سیاهی شب و پوستش به سفیدی مهتاب بود و اندامی زیبا و متناسب داشت. زنی آرام و متین بود و هیچ وقت زیادی صحبت نمی کرد.
    آنقدر مهربان بود که در دل خیلی ها جا باز کرده بود ولی هیچ کس به جز عده ای، یعنی بی بی و اکرم و سیمین و بچه های خانه نمی خواستند به او بگویند که او خوب و دوست داشتنی است.
    ساغر همیشه از بی کسی رنج می برد و غمگین بود. نه پدر و مادری، نه قوم و خویشی، نه همسر و دوستی و نه حتی یک فرزند که بتواند دردهای دلش را تسکین دهد.
    دلش می خواست شوهرش کنارش بود و او سر روی شانه هایش می گذاشت و با حمایت وی نفسی به راحتی می کشید. دلش می خواست برای شوهرش غذا بپزد، لباسهایش را بشوید و مرتب کند، خود را برایش آراسته کند و خانه را کانون گرمی بسازد و به او بگوید دوستش دارد. با اینکه از او محبت زیاد ندیده بود، ولی باز هم دوستش داشت و دلش می خواست زندگی کند.
    حجت هم ساغر را دوست داشت. ولی غرور بیجا و بیهوده او مانع از ابراز علاقه اش نسبت به وی می شد. او تمام لحظه های خوش زندگی اش را به جای آنکه کنار همسرش باشد، در مستی و عیش و نوش با زنهای هرزه و کاباره ها و خانه های فساد می گذراند.
    یکی از زنهایی که حجت با او رابطه داشت و بیشتر اوقاتش را با وی می گذراند، زنی بود به نام سوسن که حجت پول زیادی برایش خرج می کرد.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  4. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  5. #3
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    قسمت 2

    یک بار حجت برای سوسن، یک روسری حریر قرمز رنگ خریده بود و وقتی سوسن روسری را دید گفت: «حجت جان، من که روسری سرکن نیستم»
    بعد خودش را لوس کرد و گفت: «من اینو نمی خوام»
    آن روز عصر چون سوسن در یک کاباره برنامه داشت، حجت مجبور شد ساعتی به خانه بیاید. روسری هم در دستش بود. وقتی به خانه آمد چون مادرش نبود، به اتاق خودش رفت.
    ساغر در اتاق مشغول شانه زدن به موهایش بود. وقتی حجت سراپای ساغر را نگاه کرد بیشتر شیفته زنش شد. خنده ای کرد و گفت:
    - سلام
    ساغر هم که از همسرش خیلی دلخور بود و اصلاً او را همسر خود نمی دید با لحنی آرام گفت:
    - سلام
    حجت دوباره خندید و گفت:
    - خانوم خانوما چه کار می کردن؟
    ساغر با بی تفاوتی شانه هایش را بال انداخت و گفت:
    - موهام رو شونه می زدم.
    - چه کار خوبی!
    بعد به طرف ساغر آمد و شروع کرد به سر به سر او گذاشتن. ساغر کمی نرم شد و بعد حجت روسری را به او داد و گفت:
    - اینو برای تو خریدم.
    ساغر با دیدن روسری به قدری خوشحال شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آشکارا، شادی و خوشحالی اش را ابراز کرد.
    ولی این شادی خیلی طول نکشید، چون حجت مجبور بود به خاطر سوسن، زنش را ترک کند.
    آن روز ساغر از حجت خواهش کرد که تنهایش نگذارد و پیشش بماند ولی حجت پایبند آن زن وسوسه انگیز و شیطانی شده بود و نمی توانست به راحتی به ساغر بگوید که نمی تواند بماند.
    ساغر زنی جوان و زیبا و پر از احساس، سه سال بود که تقریباً تنها زندگی می کرد. پدر و مادر همسرش هم هیچ وقت حجت را نصیحت به زن داری و مسئولیت همسر نمی کردند.
    داوود و جواد بیشتر پیش زنهایشان می آمدند. چون بچه داشتند و بچه هایشان را دوست داشتند و بچه ها هم بهانه پدر را می گرفتند ولی در اتاق کوچک ساغر بچه ای نبود که حجت به خاطر او در خانه بماند.
    اما ساغر برای حجت فقط وسیله ای برای پر کردن بعضی از اوقاتش بود.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  6. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  7. #4
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ساغر خوراک بادمجان و گوجه فرنگی را روی اجاق گذاشت و مشغول شستن سبزی خوردن شد.
    کوکب لب ایوان نشست و گفت:
    - بی بی کجاست؟
    - رفتن خونه زهرا خانوم عیادت.
    - نه بابا ؟! چطور اینطوری؟ زهرا خانوم مگه چه درد و مرگش شده که بی بی اینطور دلواپسه؟ زهرا خانوم بره جلوی اون دختر ولگرد و هرزشو بگیره نمی خواد ناخوش بشه.
    ساغر آشغال ها را جارو کرد و پیش خود گفت: «کی به کی می گه! خودت چی با این پسرهای هرزه و ولگردت؟!»
    سیامک پسر اکرم با نادر پسر سیمین در حیاط توپ بازی می کردند. سیامک توپ را شوت کرد و توپ محکم خورد به صورت نادر و دهان وی پر از خون شد.
    با صدای فریاد نادر، کوکب و ساغر و اکرم و سیمین ریختند دور او. کوکب مدام قربان صدقه اش می رفت و می گفت:
    - وای ننه به قربونت. فدات بشم جانم، عزیزم چیزی نیست. چیزی نیست. الان خوب می شه. بیا اینجا بذار دهنت رو بشورم.
    کوکب صورت نادر را می شست و نادر هم از درد گریه می کرد. اکرم خودش را به سیامک رساند و وقتی صورت خونی نادر را دید وحشت کرد و گفت:
    - وای خاک بر سرم! سیامک ذلیل شی الهی چه کار کردی؟ بچه مگه مرض داشتی آخه این چه جور بازی کردنه الهی درد بی درمون بگیری.
    بعد شروع کرد به کتک زدن سیامک.
    سیمین که از دست سیامک خیلی عصبانی شده بود، با کاری که اکرم با بچه اش کرد کمی آرام شد و به طرف اکرم رفت و گفت:
    - خیلی خب بسه دیگه. دو تا بچه بودم با هم بازی کردن دشمن که نبودن. بیا عیب نداره. دیگه نزنش.
    کوکب نادر را لب حوض نشاند و گفت:
    - چه خبرته اکرم؟ مگه از سر راه آوردی که این طوری افتادی به جون بچه م؟ زن پدر هم با بچه شوهرش این طوری نمی کنه. عجب دل سنگی تو!
    اکرم ناراحت شد و گفت:
    - خانم جون حرفها می زنیدها! جیگرم داره کباب می شه این طوری زدمش. به خاطر اینکه هم خودش ادب بشه هم سیمین از دستش عصبانی نباشه من زدمش. والا هر مادری دلش تاپ تاپ می کنه فقط و فقط برای بچه ش.
    - مگه ادب نداره؟ چرا داره خوبم داره. بچه بی پدر و مادر بی تربیت و وحشیه. حالا خوبه بچه هم پدر داره هم مثلاً تو رو.
    اکرم حرصش درآمد و گفت:
    - مثلاً تو رو؟! خانوم جون همچین منو وارفته حساب می کنین که انگار باباش سر شب خونه ست و صبح زود هم سرِ کار.
    کوکب سرش را تکان داد و گفت:
    - مثلاً تو چه کار کردی واسه این سه تا که داوود بینوا نکرده؟ پسرای من مُردن، زن گرفتن شوهر که نکردن. غیرتی هستند زن ذلیل که نیستند. عین خروس سر شب بگیرن بخوابن و صبح علی الطلوع بیدار بشن.
    اکرم که دید بحث کردن با مادرشوهرش چیزی جز خرد شدن اعصابش نیست کوتاه آمد و سیامک را برداشت تا به اتاق ببرد. ولی سیامک از دست مادر فرار کرد و به کوچه رفت.
    سیمین هم لباسهای نادر را که خونی شده بود عوض کرد. بلافاصله نادر صدا زد:
    - آهای سیا، وایسا وایسا منم اومدم. صبر کن با هم بریم پیش مراد اینا بازی.
    بعد خودش را از دست سیمین کنار کشید و دوان دوان از در حیاط بیرون رفت.
    جنجال و بگو مگو در یک آن به سکوت مبدل شد. کوکب لب ایوان نشست و گفت:
    - نمی دونم والله ما چه هیزم تری فروختیم که حالا اینم دست درد نکنمونه!
    ساغر یک پارچ شربت بیدمشک خنک درست کرد و کنار دست کوکب گذاشت.
    بنفشه دختر سیمین صدا زد:
    - مامان، مامان گلی ماست ها رو ریخت روی زمین.
    سیمین با حالتی عصبی گفت:
    - وای وای چرا؟ آخه به کدومتون برسم؟
    بعد راهی اتاقش شد.
    کوکب زیر لب غرغر کنان گفت:
    - کِی بهشون رسیدی که حالا برسی؟
    صدای در حیاط بلند شد. ساغر جلوی در رفت و در را باز کرد. بی بی از خانه زهرا خانم برگشته بود.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  8. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  9. #5
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    قسمت 3

    - سلام بی بی
    - سلام مادر
    بی بی داخل حیاط شد و ساغر طبق معمول چادر او را از سرش برداشت و تا کرد.
    کوکب از لب ایوان بالا رفت و گفت:
    - سلام بی بی کجا رفته بودی؟
    - سلام ننه. رفته بودم خونه زهرا خانم عیادت.
    کوکب سری تکان داد و گفت:
    - زهرا خانوم مگه چش بود؟ عجیبه والله! خوب می خوره خوب می گرده مریضیش دیگه نوبره. نکنه داره ادای مریضا رو درمیاره؟ مثلاً بگه من هم یه بنده خدام حالا مریض شدم.
    بی بی لب حوض نشست و گفت:
    - تو چه کار به این کارا داری زن؟ زهرا خانم که گناه نکرده. اگه دخترش فاسد و هرزه شده، به اون بنده خدا چه؟
    - بی بی حرفا می زنیدها! اگه به اون ربطی نداره لابد به رجب بقال مربوط می شه، ها؟
    بی بی از جا برخاست و لنگان لنگان چند قدمی جلو آمد و گفت:
    - نمی دونم چی شده که تو دوباره بند کردی به این پیرزن بینوا. تو چه کار به کار اون داری؟
    - من از اون شهین بدم می یاد. پول حروم و نون حروم می یاره می ده به ننه اش خیال می کنه محبت و درستی می کنه. مثل کبکه سرشو کرده توی برف و پاهاشو هوا. اصلاً می دونی چیه بی بی خونه اینجور آدما رفتن درست نیست. من نمی دونم شما چرا راه می افتید و هی راه به راه می رید خونه اونا؟
    بی بی که دوباره عصبانی شده بود گفت:
    - اولاً که من اختیارم دست خودمه و هر جا برم و هر جا بیام به خودم مربوطه. دوماً من که می دونم تو دلت از کجا چنگ و شور می خوره. ولی خوب اونم به خودت مربوطه. مردم که وکیل وصی دل شما نیستند.
    کوکب مثل اسپند روی آتش پرید هوا و گفت:
    - واسه چی، برای کی دلم چنگ می زنه؟ واسه اون هرزه خیابونی یا واسه شوهر نجیب و آقای خودم؟ اگه سر جفتشون توی یه آخوره باشه به جهنم به درک خلایق هر چه لایق! من نجابت و خرحمالی آقاتقی رو کردم. خب خرج کردنا و ناز کشیدناشم مال شهین سیاه بخت! من روسفید و اون طینتش مثل قیافه ش سیاه و بدترکیب. اگه اون ننه شو گذاشته رفته به کثافت خب آقاتقی هم شما رو گذاشته رفته همونجا!
    بی بی از شدت عصبانیت رگ گردنش متورم شد و با صدای بلند گفت:
    - چته چه خبرته چیه خونه و زندگی رو گذاشتی روی سرت و هوار هوار می کنی؟ این کولی گری ها و این قشقرق بازی ها چیه؟ شهین هر کی هست به جهنم که هست. ولی تقی، تقی هم هر چی شده تقصیر خودته. اگه تو زن بودی شوهرتو قرص و محکم می چسبیدی تا نره پیش شهین سیاه و بی رنگ و رو، بیاد پیش تو.
    - دِ نه دیگه، نشد. اگه شما مادر بودید پسرتونو تربیت می کردید تا منو بدبخت و بیچاره نکنه.
    - نه بابا! پس اگه پسر بد شه، ننه کرده. آره؟ خوبه پس چرا شما که اینقدر مادر فداکاری هستی پسراتو نمی آری سر زندگیاشون تا این سه تا عروس مثل شمع آب نشن و حسرت مرداشونو نخورند. هه؟ لابد به اینجا که رسید تقصیر زناشونه، نه؟
    - نخیر خانوم تقصیر باباشونه. اگه باباشون پی این هرزه یا اون هرزه نره خب توله سگاشم نمی رن.
    بی بی فریاد زد:
    - تو خیلی بی چاک و دهنی. زنم اینقدر پاچه پاره؟
    یکی بی بی می گفت پنج تا کوکب. با سر و صدای آنها، سیمین و اکرم و ساغر و بچه ها هم داخل حیاط جمع شده بودند و به هم نگاه می کردند. البته دعوای این عروس و مادرشوهر اولین یا آخرین بار نبود.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  10. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  11. #6
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    بی بی ناراحت و دلخور به اتاقش رفت. لای در را کمی باز گذاشت و کف اتاق نشست. می دانست تا چند دقیقه دیگر عروسش برای عذرخواهی خواهد آمد.
    کوکب که کمی آرام گرفته بود رو به ساغر کرد و گفت:
    - چایی دمه؟
    - بله خانوم جان الان دیگه دم افتاده.
    - یه سینی چای بریز یک کاسه آب نبات هم بذار تا من برم و بی بی رو بیارم.
    - چشم خانوم جان. چایی را بیاروم اتاق بی بی یا همین جا توی ایوون؟
    - نه بابا بذار تو ایوون.
    کوکب به طرف اتاق بی بی رفت.
    - بی بی، بی بی کجایی؟ پاشو، پاشو بیا ساغر چایی ریخته می خوایم با هم بخوریم.
    بی بی از داخل اتاق گفت:
    - نمی خواد برای من چایی بریزی من همون جایی که نباید می رفتم، رفتم و همون جا هم چایی خوردم. نمی خوام اصلاً هوا گرمه چایی نمی خورم.
    - پاشو بی بی دلم گرفته بود حالا یه چیزی گفتم، دیگه تموم شد و رفت بیا دستتو بده به من یا علی بگو و پاشو.
    بی بی که خیلی دلخور بود، گفت:
    - نمی یام.
    ولی به هر حال کوکب بی بی را با خودش به ایوان آورد و سه نفری کنار سماور و سینی چای نشستند. طولی نکشید سیمین و اکرم هم آمدند.
    گلی دختر کوچولوی سیمین روی پاهای کوکب نشست و با لحن شیرین کودکانه گفت:
    - عزیز، عزیز منم چایی، منم چایی می خوام.
    کوکب لب و گونه گوشتالود نوه اش را بوسید و گفت:
    - عزیز به قربونت بره، چشم الان به تو هم یه چایی خوشمزه می دم. بذار اول من و بی بی بخوریم بعداً تو بخور.
    یک ساعت بعد صدای در حیاط آمد. آقا تقی بود با چند تا نان تازه و دستمال یزدیش هم پر بود از قیسی و سیب قندک. بچه ها تا پدربزرگشان را دیدند با سر و صدا و خوشحالی به طرف او دویدند.
    آقا تقی هم با رویی گشاده دستمال را باز کرد و گفت:
    - آهای زن بیا، بیا این میوه ها رو بشور تا بچه ها بخورند.
    بعد رو کرد به نوه هایش و گفت:
    - صبر کنید عزیز بیاد. نفشه جان نخور بابا. نشسته ست. صبر کن عزیز بیاد.
    بعد با صدای بلند گفت:
    - پس چی شد زن؟
    کوکب با یک سبد تند تند به طرف شوهرش آمد و گفت:
    - سلام آقا خسته نباشید.
    - سلام
    - بیا اینا رو بشور این بچه ها که طاقت ندارند.
    - چشم الان
    بچه ها دور کوکب بودند و تا میوه ها شسته شد تند تند شروع به خوردن کردند.
    ساغر نانها را از پدرشوهرش گرفت و لای سفره گذاشت تا خشک نشود.
    آقا تقی لب حوض نشست و چند مشت آب به سر و صورتش زد و حوله را از دست ساغر گرفت و دست و صورتش را خشک کرد.
    بعد کنار بی بی نشست و گفت:
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  12. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  13. #7
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    قسمت 4

    - خب بی بی جان تعریف کن ببینم دیگه چه خبر؟
    بی بی مثل همیشه، حرفی از دعوا نزد. استکانی چای خوشرنگ برای پسرش ریخت و گفت:
    - بی خبر پسرجان. خبرا پیش شما مرداست. بیچاره زنا یا دنبال پخت و پزن یا پی شست و شور. خبری ندارن ننه.
    تقی خندید وگفت:
    - لابد ما مردا هم فقط می خوریم و می خوابیم آره ننه؟
    - نه ننه جان شماها هم خسته می شید. راستی تقی جان مش غلام بقال کوچه پشتی امروز می گفت این دهنه مغازه سر کوچه ای رو می خوان بفروشن. خوبه بری و یه خبرایی بگیری ننه اگه می خوای بخری خب ببین چه جوریه، چی می گه، چند می گه.
    تقی استکان چای را سر کسید و گفت:
    - اِ بالاخره از خر شیطان پیاده شد؟
    - نمی دونم حالا یه پرس و جو کردن که بد نیست ننه.
    - ای به چشم ننه جان.
    تقی رو به گلی کرد و گفت:
    - بیا گلی جان بیا بغل بابابزرگ بیا یه بوس قشنگ بده ببینم بیا بابا.
    گلی با لحن شیرین بچه گانه گفت:
    - نه نمی یام.
    - چرا بابا جان چرا نمی یای؟
    - آخه اگه بیام هلومو تو می خوری؟ تازه سیب و گلابیم می خوری.
    تقی و بی بی زدند زیر خنده و تقی قربان صدقه گلی رفت و گفت:
    - بابا قربون اون قد و بالات بشه بیا اینجا بشین بابا. من هیچ کدوم از میوه هاتو نمی خوام بابا جان. تازه اگه بیای منو بوس کنی یه هلوی دیگه هم بهت می دم.
    گلی خندید و گفت:
    - آخ جون بابا تقی الان میام.
    بعد خودش را در آغوش پدر بزرگ رها کرد و تقی با بوسه از ته دلش از گونه های گلی شوق دلش را بیشتر کرد.
    کوکب وقتی از بچه ها راحت شد، یک سبد میوه شسته شده را جلوی بی بی و شوهرش گذاشت و گفت:
    - ماشاالله امان نمی دن نمی ذارن آدم میوه رو بشوره همین طوری نشسته می خورن.
    تقی هلوی خوشرنگی را برداشت و گفت:
    - بخورن نوش جونشون، اینا نخورن کی بخوره؟
    ساغر نزدیک پله های ایوان ایستاد و گفت:
    - خانم جان ناهار حاضره می خواید سفره رو بندازم؟
    تقی گفت:
    - بیا بیا حالا یه چیزی بخور بعد سفره رو بنداز.
    ساغر کنار مادرشوهرش نشست و کوکب برایش میوه گذاشت. طولی نکشید که سیمین و اکرم هم به آنها پیوستند و همگی کنار هم مشغول نوشیدن چای و خوردن میوه شدند.
    تقی گفت:
    - ساغر سفره رو بنداز.
    بعد رو به عروس هایش کرد و گفت:
    - سیمین، اکرم پاشید برید ناهار رو بردارین بیارین.
    عروس ها بدون هیچ اعتراضی با گفتن چشم راهی زیرزمین شدند تا ناهار را بیاورند.
    سفره را پهن کردند. ماست، سبزی خوردن تازه، فلفل سبز شیرین، پیاز و نان تازه وسط سفره بود. سیمین سفره را چید و آماده کرد و اکرم و ساغر خوراک بادمجان را آوردند. غذا کشیده شد. اول بی بی بعد تقی و بعد بچه ها سپس یکی یکی عروس ها و آخر سر خود کوکب. همیشه همین طور بود. وقتی همه جمع بودند این کوکب بود که آخرین نفر بود. چون خودش این طور می خواست.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  14. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  15. #8
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    سر ناهار ناصر پسر اکرم گفت:
    - من از غذای عزیزم می خوام.
    اکرم گفت:
    - یعنی چه بچه جان غذا غذاس دیگه چرا ادا و اصول درمیاری؟
    - نمی خوام من از غذای مامان عزیزم می خوام مگه چیه؟
    - مگه کوفتِ؟ تو همیشه همین طور پررویی.
    تقی گفت:
    - ولش کن اکرم بچه رو. خب حالا این غذا رو می خواد بهش بده.
    - آخه آقاجون این همیشه ساز مخالف می زنه.
    کوکب زود یک بشقاب بادمجان کشید و جلوی ناصر گذاشت و گفت:
    - بیا مادر بیا بخور. تو هم بخور دیگه اکرم فیصله ش بده.
    همگی مشغول خوردن بودند که در حیاط باز شد و جواد شوهر سیمین وارد شد.
    گلی دوان دوان خودش را به پدر رساند و گفت:
    - سلام بابا جون اومدی؟
    جواد گلی را بغل کرد و بوسید و گفت:
    - آره بابا جون قربون شکلت برم اومدم با تو ناهار بخورم عزیز دلم خوشگلم، نازگلم.
    بعد به همه سلام کرد و از پله های ایروان بالا رفت. بنفشه هم جلوی پای پدرش ایستاد و گفت:
    - سلام باباجون برام خریدی؟
    جواد سری تکان داد و گفت:
    - آخ آخ باباجون امان از این حواس پرتی! به جون خودت دخترم یادم رفت. ولی عیب نداره بیا بیا این پول رو بگیر و عصری با عزیز کوکب برو واسه خودت بخر و بیا.
    بی بی گفت:
    - جواد جان ننه این بچه چی رو بخره؟
    جواد سر سفره نشست و گفت:
    - هیچی ننه یه روسری قرمز می خواد چند وقته به من گفته ما هم که همش یادمون می ره. راستی عزیز جان عصری زحمت این بچه پای شما.
    کوکب لیوان آب را به کیومرث داد و گفت:
    - باشه مادر نقلی نیست.
    تقی خندید و گفت:
    - بنفشه جان روسری قرمز می خوای چه کنی؟ حالا چرا قرمز؟
    بنفشه لقمه داخل دهانش را قورت داد و گفت:
    - آخه زن عمو ساغر هر وقت روسری قرمزشو سرش می کنه خیلی خوشگل می شه منم می خوام همون جوری خوشگل بشم.
    کوکب نگاهی به ساغر کرد و گفت:
    - روسری قرمز؟ مگه تو روسری قرمز داری؟
    ساغر رنگش پرید و با من و من گفت:
    - بله ... خانم جان. آقا حجت برام خریده.
    کوکب لنگه ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - نه بابا شماها هم بزرگ شدید!
    انگار هیچ وقت زخم زبان های کوکب تمامی نداشت. با اینکه قبلاً می دانست ساغر این روسری را دارد.
    نادر گفت:
    - آره منم دیدم زن عمو ساغر با اون روسری خیلی خوشگل می شه.
    سیمین که حس حسادتش تحریک شده بود گفت:
    - چقدر ور می زنی! غذاتو بخور. بچه خوشگل یا زشت به ما چه؟
    جواد گفت:
    - ای بابا ما یه غلطی کردیم و گفتیم این بچه چی می خواد. سیمین خانم عوض این که یه لیوان آب خنک بریزی و ما بخوریم هی بچه رو دعوا کن.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  16. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  17. #9
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    قسمت 5

    سیمین که ناراحت شده بود، گفت:
    - من کِی دعواش کردم گفتم غذاشو بخوره دعوا کردنه؟
    جواد عصبانی شد و گفت:
    - چته دوباره رگ سگیت گل کرده؟
    - آره اینه دیگه. حرف زدنت و اومدنت همین طوریه.
    - چطوریه؟ از اون داداشای عوضیت که بهترم. از اون شوهر خواهر عوضیت که بالاترم. از اون پسردایی های کج و کوله ات که هیچ عرض و هیچ جایی تو این دنیا ندارن که بهترم.
    تقی عصبانی شد و لقمه را پرت کرد داخل سفره و گفت:
    - دِ بسه دیگه لعنتی ها تمومش کنید. اومدیم یه لقمه غذا زهرما کنیم ها. ببین چه الم شنگه ای راه انداختین. چته سیمین چرا دوباره پرت و پلا می گی؟ این جوری آدم ناهار جلوی شوهرش می ذاره؟ عذا به شوهرت که ندادی هیچ حناق همه ام کردی. اَه اَه.
    بعد از جایش بلند شد و گفت:
    - اون وقت می گن چرا مردا پیش زناشون نیستن خب بیان پیش زناشون که چی؟ که این بشه؟
    بعد سرش را نزدیک کوکب آورد وگفت:
    - خوب واسه یه روسری همه رو به هم انداختیا.
    کوکب که دید هوا پس است خودش را جمع و جور کرد و گفت:
    - اِوا به خدا آقا من ... من واللهِ من منظوی نداشتم.
    بی بی با عصبانیت چشم غره ای به کوکب رفت و سرش را برگرداند و هیچ نگفت.
    تقی گفت:
    - پس درد مرگ داشتی زن؟
    کوکب قاشق را زمین گذاشت و زانویش را بغل کرد. سیمین هم گلی را بغل کرد و ناهارش را نیمه تمام گذاشت و به اتاق خودش رفت.
    جواد که از این کار سیمین خیلی خونش به جوش آمده بود با صورتی برافروخته دوان دوان به سمت اتاق رفت و با یک حمله موهای سیمین را دور دستش پیچاند و شروع به کتک زدن همسرش کرد. به او بد و بیراه می گفت و او را زیر مشت و لگد گرفته بود.
    - زنیکه بی شرف خیال کردی مثلاً اگه قهر کنی چطور می شه؟ همه از قهر تو می میرن یا اینکه واست قربونی می شن هان؟ خیال کردی یه سگ زبون دراز بمیره چی می شه؟ پدرسگ بی پدر و مادر باهات چند روز مدارا کردم به خیالت خبراییه، ها؟ من اون زبون درازتو خودم کوتاش می کنم. اون چشای ورقلمبیده تو از کاسه درمیارم.یالا پاشو همه ظرفها رو تو باید بشوری. فکر کردی ناهار نخوردی ظرف کثیفتو عزیز من می شوره؟
    سیمین که تمام صورتش غرق خون شده بود از زبان نیفتاد و گفت:
    - خاک بر سرت کنن با اون عزیزت. الهی دستت بشکنه آخه چرا می زنی، مگه بی کس گیر آوردی؟ خدا لعنتت کنه الهی خیر خوشی نبینی. الهی هیچ کدومتون خیر نبینید.
    - آهان گفتم زبونت خیلی درازه. مشت و لگد کمت بود حالا می دونم چه کارت کنم.
    بعد کمربندش را باز کرد و دور دستش پیچید تا با آن سیمین را بزند.
    گلی و بنفشه مدام گریه می کردند و مادرشان را صدا می زدند. بی بی طاقت نیاورد و وارد اتا آنها شد. کمربند را از جواد گرفت و با عصبانیت گفت:
    - بس کن جواد آخه کشتیش. مگه تو رحم نداری پسر ببین چه کارش کردی. آخه شماها چرا این طوری هستین؟ اومدنتون یه جوره نیومدنتونم یه جور دیگه. ولش کن ببین بچه هات چقدر ناراحتن. خدا رو خوش نمی یاد مرد.
    - آخه بی بی هر چی می گم یکی جوابمو می ده. زنیکه بی پدر و مادر سلیطه گیش گل کرده هر چی بزنمش کمه. خر اگه اینقدر کتک خورده بود الان آدم شده بود ولی اینو نیگاش کن.
    سیمین که ناتوان و زخمی شده بود گفت:
    - فقط یه آرزو دارم اونم اینه که خدا به زودی زود جوابتو بده. من که حلالت نمی کنم. هیچ کدومتونو حلال نمی کنم. تو خیالت رسیده منم یه سرراهیم یا از زیر بته عمل اومدم؟ نه منم کس و کاری دارم.
    ! ~ NastaraN ~ ! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  18. 3 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .


  19. #10
    seiied آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش سینما و تئاتر

    ***لاحَولَ وَ لا قوّةَ إلّا باللهِ ألعَلِيِّ العَظيم***
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    ☂نمکـــــــــدون☂
    نوشته ها
    36,156
    پسند شده های دریافتی
    23722
    پسند شده های ارسالی
    39549
    نوشته های وبلاگ
    5

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :71710


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    جواد حمله کرد و لگد محکمی به پای سیمین زد و گفت:
    - آخه مرده شور اون قیافه تو و اون کس و کارتو ببرن آخه کس و کارت چه خرایی هستند؟ خودت الاغ وقت و بی وقت منی اون وقت کس و کارتو به رخ من می کشی؟
    بی بی جواد را از اتاق بیرون برد و گلی و بنفشه را هم ساکت کرد.
    بعد به سراغ سیمین آمد.
    - ببین چی به روز خودت آوردی. دختر چرا آخه این بلاها رو به جون می خری؟ نگاه کن. نگاه کن چه شکل و رویی واسه خودت ساختی. ننه جان قربونت برم فدات بشم این جوری که نمی شه چرا همیشه کاری می کنی که دستشو روت بلند کنه؟ تو که می دونی اون زود عصبانی می شه چرا آتیشیش می کنی؟ جواد اومده بود با تو و بچه هاش ناهار بخوره ولی یهو ببین چی شد.
    سیمین که گریه می کرد گفت:
    - الهیی درد مرگ بخوره به جونش. الهی خیر نبینه. دیدی بی بی. دیدی مادرش چطور قیامت به پا کرد؟ همه این کارا رو واسه خاطر یه روسری ساغر کرد. غذا رو زهر همه کرد. منو به کتک انداخت. عصر که بشه انگار نه انگار اتفاقی افتاده. نمی دونی چقدر نفرینش می کنم بی بی نمی دونی. آخه شما چطور مادرشوهری بودی؟ کاشکی مدام کتکش می زدی کاشکی ازش کارای سخت می کشیدی. کاشکی می کشتیش.
    بی بی سر تکان داد و گفت:
    - ای دختر جان این کار رو نکردم بده هستم وای به وقتی که می کردم. از قدیم گفتن دستی که نمک نداره، بهتره بشکنه. حالا هم از جات بلند شو یه آبی به صورتت بزن. نیگا کن ببین بچه هات چقدر پژمرده شدن. پاشو مادر، پاشو قربونت برم. زندگیه دیگه. همیشه زنا سوختن و ساختن. الهی بمیرم به خدا من آتیش می گیرم می بینم شماها عذاب می کشید اون از اکرم که داوود اصلاً به فکرش نیست، این از تو که وقتی کتک می خوری انگار منو می زنن، اون از ساغر که نه شوهر داره و نه بچه! دائم هم کلفتی می کنه.
    - الهیی به سر دخترش بیاد.
    - نه مادر نگو. خدا نکنه الهی عاقل بشن تو فکر می کنی حوری چطوری زندگی می کنه؟ ها؟ فکر می کنی آقا وکیل خیلی به فکر حوری و بچه هاشه؟
    - دیگه چه کار کنه بی بی؟ خونه براشون خریده زندگی براشون درست کرده دیگه می خواید چه کار کنه؟
    - خودش چی؟ بیشتر شبا معلوم نیست تو بغل کدوم هرزه شبشو به صبح می رسونه. وقتی هم که می یاد خونه، همیشه مسته و حوری بینوا رو به باد فحش و کتک می گیره.
    - کوکب خانم که هلاک آقا وکیل جونشه! یه آقا وکیل می گه و صد تا از دهنش بیرون می ریزه. وقتی آقا وکیل می یاد انگار امامزاده اومده همچین دورش می چرخه انگار چه خبره.
    - خب ببین ننه قربونت برم اون به آقا وکیل محبت می کنه در عوض اون با حوری چطور رفتار میکنه. یه وقت سرتاپای زنشو با حرفاش ستایش می کنه یه وقتم می زنه و درب و داغونش می کنه. نه به اون شوری شورش نه به اون بی نمکیش. از همه بدتر حوری می دونه که شوهرش چشمای ناپاکی داره. به خدا ننه وقتی می یاد اینجا دلم نمی خواد ساغر جلوی چششاش بیاد. تازگی ها وقتی ساغر رو نگاه می کنه نیشش تا بناگوش باز می شه.
    !Negarin! پسند کردها .
    489 308 1060 66
    . . . بسم الله ماشاالله لاقوة اٍلّابالله . . .
    . . . . . . . . . . . . . .
    ☾☂. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

  20. 2 کاربر از پست مفید seiied سپاس کرده اند .



 
صفحه 1 از 33 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 09:12 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO