با آوای ضعیفی گفتم:لطفا خاموشش کن،چرا چنین کاری کردی؟بعد دستم را جلوی صورتم گرفتم تا بیش از این خجالت نکشم.در برابر پاهایم زانو زد و دستان یخ زده ام را در دستانش فشرد و چانه ام را بالا گرفت و مجبورم ساخت به چشمهای پر از نیاز و عاشقش چشم بدوزم.
- منو ببخش عزیزم چه دیر تو رو شناختم.زمانی که باهات ازدواج کردم یک موجود خالی از احساس بیش نبودم یک بیمار روانی،نه اینکه بخواهم تورو آزار و اذیت کنمه نه...من به جنس زن اعتماد نداشتم دلیلش هم خواهرت بود،در واقع باعث شد من نسبت به همه زنان بیزار و بدبین باشم.تو از عشق و خوشبختی می گفتی همان که من باورش نداشتم و فاصله زیادی را در درون خودم با آن احساس می کردم.دوستت داشتم اما می ترسیدم از روزی که تو هم منو ترک کنی.تصمیم گرفتهبودم اول از میزان عشق و علاقه ات نسبت به خودم مطلع شوم برای همین قبل از آمدنت در گوشه و کنا خونه دوربین نصب کردم دوربین اتاق خودم و خودت طوری نصب شده بود که اصلا قابل دید نبود.من همه رفتارت و زیر نظر داشتم وقتی شب ها می اومدم و پشت کامپیوتر می نشستم گریه های شبانه ات و می دیدم،من هم با تو اشک می ریختم. هر بار می خواستم به طرفت بدوم و سرت و تو آغوش بگیرم و نوازشت کنم اما آن ترس لعنتی اجازه نمی داد که بهت نزدیک بشم هر بار می گفتم باید بیشتر امتحانت کنم آنقدر امروز و فردا کردم که یک سال طول کشید.آنروز عمدا خودم در اتاقم را قفل نکردم و آن نامه هارا نوشتم تا از من متنفر بشی و ترکم کنی اما تو این کارو نکردی چون گناه تو پاکی و صداقتت بود یک عاشق واقعی بودی و در همه شرایط با تمام آزار و اذیت های روحی و روانی که به تو رساندم باز هم موندی و ترکم نکردی و به این زندگی سرد ادامه دادی.تو درس بزرگی به من دادی و بهم فهموندی که یک عاشق واقعی هرگز منتظر اتاق خواب نیست تو پشت در اتاق می نشستی و اشک می ریختی و من هم آنسوی دیوار،با خود می گفتم همین فرداست که از این خونه فرار کنه