به "یک پارس" خوش آمدید.
صفحه 3 از 34 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 331
Like Tree1پسند شده

موضوع: !!‌‌ × رمــــــــــــان عــــاشقم بــــــاش × !!

  1. #21
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات

    آنقدر سکوت کردم و حرف نزدم که او هم تسلیم شد و بدون هیچ کلامی مرا به منازلی که می خواستم رساند وقتی جلوی منزل خودمان نگه داشت هر چه اصرار نمودم که داخل شود قبول نکرد و رفت.
    داشتم کفشهایم را جلوی پادری درمی آوردم ، در جواب مادرم که از من سؤال می کرد چرا دیر کردی گفتم تازه باید از مسعود تشکر کنید که لطف کرد و منو به جاهایی که می خواستم رسوند وگرنه باید تا بعد از ظهر به این خانه و آن خانه سرک می کشیدم.
    مادر موشکافانه نگاهم کرد و گفت:
    - خان عمو چیزی نگفت؟
    - گفت که حتما می آد و به شما سلام رسوند به نظرم گذشته ها رو فراموش کرده و
    می خواد با ما آشتی کنه .خصوصا که شازده پسرش تا یکی دو ماه دیگه به ایران می آد اصلا مامان خوب شد که لیلی عروس اونا نشد من که حاضر نیستم ثانیه ای با این خانواده زندگی کنم.
    مادر دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت:
    - هیس لیلی و شوهرش اینجا هستند یواشتر صحبت کن!
    تازه متوجه کفشهای آنها شدم لبخندی زدم وگفتم چقدر دلم براشون تنگ شده بود، اصلا احسان با خانواده عمو اینا قابل قیاس نیست خواهرم بهترین انتخاب و کرد.
    خواستم وارد سالن شوم که لیلی را دست به سینه جلویم حاضر دیدم به آرامی سلام کردم، جوابم را داد، می دانستم حرفهایم را کم وبیش شنیده اما علت ناراحتی و چهره درهمش را نمی فهمیدم . در حالیکه در فکر فرو رفته بود خود را روی مبل رها کرد و گفت:
    - شقایق در مورد دیگران زود قضاوت نکن . زمانی که اون رفت تو یازده سال بیشتر نداشتی.
    خواستم در دفاع از خودم حرفی بزنم که دیدم احسان در حالیکه دستهایش را خشک می نمود از دستشویی خارج شد،بعد از شنیدن پاسخ سلامم گفتم:راستی آقا احسان شما ماموریت مامان را انجام دادید و کارتها رو رسوندید؟



  2. 2 کاربر از پست مفید SHEIDA سپاس کرده اند .

    ! !Lord.kabir! ! (01-17-2012), sahelearam (01-18-2012)

  3. #22
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    لبخندی زد و گفت:
    - بله ماموریت تمام و کمال همانطور که مادر جان گفته بود انجام شد.
    به اتاقم رفتم تا لباسم را تعویض کنم بیشتر لباسهایم سوغاتیهای لیلی و احسان بود که از کشور های اروپائی برایم آورده بودند. همه زیبا بودند اما من انها را مناسب مهمانی مادر نمی دانستم چون این مهمانی جنبه معنوی داشت و من برایش احترام خای قائل بودم برای خواهرم فرقی نمی کرد چون خانواده شوهرش رفتاری اروپایی و اشرافی داشتند اما من هنوز بچه جنوب شهر بودم و راضی نمی شدم هر لباسی را در این مهمانی به تن کنم . خلاصه یک دست لباس شکلاتی به همراه یک شال همرنگش انتخاب کردم که دارای پوششی کامل بود. احسان خیلی به مادرم اصرار کرده بود که این مجلس در منزل او بر پا شود اما او قبول نکرد وگفت:
    - دوست دارم دو خانواده را یک جا و در مجلسی خارج از خانه شما دعوت کنم چون اگه این مهمانی در خانه احسان برگزار بشه ممکنه خان عمو و خانوادهاش حضور پیدا نکنند.
    بالاخره روز موعود فرا رسید و من و مادر حاضر وآماده منتظر احسان بودیم که زنگ در به صدا درآمد و بعد از چند دقیقه مادر به همراه دختر و دامادش وارد شدند، نگاهی به خواهرم انداختم و گفتم چقدر خوشگل شدی.او لباسی آبی رنگ پوشیده بود و موهایش را خیلی زیبا آراسته بود آرایش زیبایی هم به چهره داشت.
    آرام نزدیک من آمد و گفت:
    - تو چرا آرایش نکردی حداقل یه رژبه لبات می زدی .
    مادر که کنار من ایستاده بود گفت:
    - دخترم شقایق احتیاج به آرایش نداره با همین قیافه ساده هم زیباست.فکر نمی کنم تو فامیل کسی خماری و زیبایی چشمان خواهرت را داشته باشه ،آخه این مژه های برگشته ریمل و خط چشم می خواد؟



  4. 2 کاربر از پست مفید SHEIDA سپاس کرده اند .

    ! !Lord.kabir! ! (01-17-2012), sahelearam (01-18-2012)

  5. #23
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    لیلی در جواب گفت:
    - یعنی من که آرایش می کنم احتیاج به آرایش دارم؟
    - دختر تو که حرف نداری چه با آرایش چه بی آرایش زیبایی، اما شرایط شقایق فرق می کنه.
    لیلی پشت چشمی نازک کرده و گفت:
    - صلاح مملکت خویش را خسروان دانند، هر طور مایلید.من که آرایش را خیلی دوست دارم یعنی خودم از آرایش کردن لذت می برم اما یه کم تقصیر این داماد گل شما هم هست که کاری به کار من نداره باید با چماق بالا سرم می ایستد و حکم می کرد که حق ندارم آرایش کنم.
    احسان نگاه پر از تحسینش را به همسرش دوخت و گفت:
    - تو مینیاتور زندگی من هستی وهر چی تو دوست داری منم دوست دارم ،من در زندگی یاد گرفتم که کاری به کار آراستگی خانمها نداشته باشم. حالا خوشگل خانم زود باش که دیر می شه ناسلامتی ما باید زودتر از بقیه در سالن باشیم.
    ***
    کم کم سالن داشت شلوغ می شد، پدر و مادر احسان به همراه تک دخترشان المیرا از راه رسیدند و با مادر گرم گفتگو شدند.چند دقیقه بعد هم محبوبه دختر خان عمو به همراه شوهر و پسر کوچکش،دایی عطا به همراه خانواده و ... وارد شدند و بالاخره خان عمو در مقابل سلام و عرض ادب مادر تنها به گفتن زیارت قبول اکتفا کرد.ماهرخ و فاطمه که از دوستان صمیمی من بودند نیز از راه رسیدند با آمدن آنها از تنهایی در آمدم و گرم گفت وگو شدم.
    ماهرخ مرتباً سر به سرم می گذاشت و می گفت:
    - ای کلک سوغاتیهارو تنهایی خوردی؟ خوب بالاخره به هم می رسیم بذار مامان جون من بره مکه آنوقت من هم تلافی می کنم.
    صدای زن عمو را شنیدم که با مادر خوش وبش کرد وگفت:
    - زیارت قبول گلاب خانم خوش گذشت؟
    - خدا قبول کنه حاج خانم،خانه خدا بری و بد بگذره ؟شما که زودتر از ما مشرف شدید خوب می دونید که چقدر آدم تغییر می کنه.اگه به خاطر بچه ها نبود گه اصلا دلم نمی خواست برگردم فقط دلتنگی اونا آزارم می داد.



  6. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  7. #24
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    زن عمو آهی کشید و گفت:
    - کاش خدا باز قسمت من وحاجی می کرد و مارو هم می طلبید.
    - از شنیدن کلمه حاجی که زن عمو به کار برد خنده زیر لبی کردم خوب می دانستم که دوست دارد همه بدانند آنها مکه رفتند و حاجی شدند حتی گاهی وقتها که کسی در فامیل به آنها حاج خانم و حاج آقا نمی گفت اخمهایشان در هم می رفت اما حد اقل جای شکرش باقی بود که امروز از ناراحتیهای گذسته که آنها با خانواده ما داشتند خبری نبود.کلی تغییر کرده کرده بودند و انگار نه انگارکه سالها بود با ما قطع ربطه کرده بودند.من که سر از کار این جماعت در نمی آورم .سالن پر از آدمهای جور وواجور شده بود و مادر هر از گاهی چند دقیقه ای بر سر هر میزی که متشکل از خانواده ای می شد می نشست و جویای احوال آنها می شد، من و ماهرخ و فاطمه از آن جمع فاصله گرفته بودیم و هر کدام وارد بحث دانشگاه شده بودیم. فاطمه و ماهرخ دوست داشتند وکیل شوند . اما من به رشته روانشناسی علاقه وافری داشتم . فاطمه رو ترش کرد و گفت:
    - آمدی با ما نسازی شقایقاز خر شیطون بیا پائین .از دبستان تا دبیرستان با هم بودیم بهتره تو هم رشته حقوق را انتخاب کنی بین دو به یک رای با اکثریته.
    برای اینکه بحث را قیچی کرده باشم گفتم :
    - حالا کو تا دانشگاه هنوز دو سال مونده تا دیپلم بگیریم .
    ناگهان ماهرخ نگاه عمیقی به لیلی و شوهرش انداخت و گفت:
    - چقدر خواهرت زیباست !درست مثل عروسک های چشم آبی که پشت ویترین می ذارن، شما دو تا خواهر اصلا به هم شبیه نیستید .
    من هم بر گشتم و به میز روبه رویم نگاه کردم و گفتم :
    - خوب بله!همه همین نظر و دارند من بیشتر شبیه پدر خدا بیامرزم هستم. در ضمن خیلی خوشحالم من تنها کسی هستم که به او رفتم.
    فاطمه به جانبداری از من گفت:
    - به نظر من شقایق از خواهرش زیباتره ،دوست ما زیبایی معصومانه ای داره که هیچکس نداره.
    گفتم:
    - دیگه داری اغراق می کنی عزیزم قیافه من خیلی هم معمولیه در ضمن من از چهره ای که خدا بهم داده راضیم.
    صدایی از پشت سرم گفت:
    - اما به نظر من دوستتون درست می گه !
    به طرف صاحب صدا برگشتم مسعود را دیدم در حالیکه دستهایش را به هم قلاب کرده و به من چشم دوخته بود.مسعود این بار لبخندی زد و گفت:
    - مثل همیشه متین و خانم، تو همه رو کشتی دختر!
    وقتی نگاهمان در هم گره خورد با خود فکر کردم که چگونه از نگاههای مشتاق و تیکه های عاشقانه اش که بی پروا به زبان می آورد فرار کنم. با تلنگری به خود از افکارم خارج شدم وبه معرفی پرداختم



  8. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  9. #25
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    بچه ها معرفی می کنم پسر عموم مسعود !فاطمه و ماهرخ هم از دوستان نزدیک من!
    مسعود با گشاده رویی با آنها به احوال پری پرداخت و گفت:
    - خوب خانمها مثل اینکه شما هم با نظر من موافقید که دختر عموی من از خواهرش زیباتره اما خودش اونقدر خوب و مهربونه که حاضر نیست قبول کنه . راستی ببینم کی بود که گفت اون زیبایی معصومانه ای داره؟
    فاطمه آرام گفت : من!
    - آهان قربون آدم چیز فهم، منم همین رو می گم اما نمی دونم چرا همه لیلی ر ا برتر می دونند.
    فاطمه که صورتش از شرم گلگون شده بود سرش را پائین انداخت و گفت:
    - درته شقایق زیباست اما سیرتش زیباتره1
    مسعود در حالیکه اجازه می گرفت صندلی را عقب کشید و به جمع ما پیوست من که از حضور او در کنارم ناراحت بودم سکوت کردم وسعی کردم از نگاهش پرهیز کنم . دختر عمع مرضیه که شیرین نام داشت با نزدیک شدن به ما مرا از دست این جوجه مزاحم خلاص کرد و رو به مسعود گفت :
    - پسر دایی مثل اینکه مادرم با شما کار داره.
    به این ترتیب مسعود از روی صندلی بلند شد و با یک معذرت خواهی لز ما دور شد، در حالیکه شیرین جای اورا اشغال می نمود. من خوشحال بودم که بیشتر از این آبرویم جلوی دوستانم نمی رود. اما انگار وضعیت برایم بد تر شد چون حرفهایی شنیدم که اصلا برایم قابل درک نبود.
    شیرین نیشخندی زد و گفت:
    - دختر دایی از حالا خودت و آماده کن چون فکر می کنم تا چند وقت دیگه برات یه خواستگار خوب بیاید.
    - خواستگار؟
    - بله به نظر می رسه خان دایی در موردت خیالاتی داره درسته که لیلی عروس اونها نشد اما انگار اونا تورو نشون کردن . همین امروز زمانی که با مادرم صحبت می کردن متوجه شدم ، خان دایی خیلی از تو تعریف می کرد و می گفت شقایق همانند نداره . خوب خوشگلی هم درد سر داره . خوش به حالت فکر کنم گلوشون بد جوری پیش تو گیر کرده البته عروس خان دایی شدن هم یک نعمته.
    باحالت ناباوری نگاهش کردم و گفتم :
    - چی؟ من برای مسعود؟
    شیرین نیشخندی زد و گفت:



  10. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  11. #26
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    - زکی نه جانم مسعود کیلویی چنده اونکه هنوز دهنش بوی شیر می ده و قدش به این حرفها نمی خوره . تورو برای مهندس ژاپنی کنار گذاشتن مگه خبر نداری تا چند وقت دیگه به ایران بر می گرده البته خودش گفته قصد نداره مدت زیادی اینجا بمونه وی خان دایی می گفت اگه دستشو بذارم تو حنا دیگه عزم رفتن نمی کنه.
    انگار دنیا داشت روی سرم خراب می شد خدایا چه می شنیدم آیا حقیقت داشت به خود نشر زدم نه حتما شیرین قصد شوخی با مرا دارد.گفتم:
    - اصلا شوخی با مزه ای نبود شیرین جان!
    - خیلی هم جدی گفتم شوخی شوخی با خانواده خان دایی هم شوخی؟
    در درونم آشوبی به پا شده بود که با هیچ آرام بخشی تسکین نمی یافت از خدا خواستم کمکم کند تا از این دردسر جدید جان سالم به در ببرم. اصلا حالم خوب نبود بلند شدم و گفتم:
    - بچه ها ببخشید من می رم آبی به صورتم بزنم بر می گردم.
    دستم را به صندلی تکیه دادم تا از افتادن خودم جلوگیری کنم زمین و زمان دور سرم می چرخید و همه چیز در نظرم مات ومحو شده بود. فاطمه و ماهرخ به کمکم شتافتند،ماهرخ گفت:
    - چی شد حالت خوب نیست؟ چرا یکدفعه این طوری شدی؟
    - بچه ها کمکم کنید باید به دستشویی برم حالت تهوع دارم.
    ماهرخ و فاطمه زیر بازو هایم را گرفتند و من با پاهای سست به طرف دستشویی حرکت کردم. خواهرم با دیدن این صحنه به طرفم آمد و گفت:
    - چی شده؟
    - هیچی فقط کمی حالم خوش نیست.
    - تو که تا چند دقیقه پیش خوب بودی؟
    - نمیدونم یکدفعه چم شد تو برو منم الان بر می گردم.
    وقتی بر سر میز برگشتم شیرین در گوشم زمزمه کرد:
    - شقایق جان نگفتم که از هول حلیم بیفتی تو دیگ کمی خودتو کنترل کن خوب البته حق داری،می خاهی عروس خان دایی بشی باید هم شوکه بشی.
    تمام وجودم از خشم می لرزید ،دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم و بگویم من از تمام چیز هایی که شما ان را خوشختی می دانید متنفرم چطور به خودتان اجازه دادید بدون مشورت من تصمیم بگیرید اما سکوت کردم درست مثل آدم های مسخ شده ! دقایقی بعد سر میز خان عمو و خانواده اش نشسته بودم یعنی عمو جان منو به وسیله همسرش به سر میزشون دعوت کرده بود.
    خان عمو با نگاهی پر از گلا یه گفت :
    - از ما دوری می کنی دخترم؟
    - اختیار دارید منو ببخشید سر گرم بچه ها شدم



  12. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  13. #27
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    خدا رحمت کنه برادرم و وقتی تورو می بینم یاد اون می افتم درست مثل خودش آرام و صبور و متین و باوقار هستی . می بینی حاج خانم شقایق چطور حرمت این مجلس و نگه داشته حتی موهاش رو پوشونده!در عوض خواهرش و نگاه کن از موقعی که آمدم با دیدنش اعصابم به هم ریخته ،انگار از توی سطل رنگ بیرون آمده یکی نیست به این دختر بگه اخه تو که زیبا هستی پس این چه قیافه ای که برای خودت درست کردی. ماشا ءالله شوهرش هم که بویی از مردانگی و غیرت نبرده. البته اگه غیرتی داشت اول جلوی خواهرش رو می گرفت .اسغفر الله!
    زن عمو با لحنی پر از نخوت گفت:
    - خلایق هر چه لایق حاجی شما خون خودتو کثیف نکن.لیلی دیگه بالا شهری شده و مثل خانواده شوهرش اروپایی رفتار می کنه به قول معروف کلاس می ذاره.تازه نبودید ببینید خواهر شوهرش چی می گفت،دائم می گفت حوصله ام سر رفته اینجا خیلی آروم و کسل کننده است . خوب اینا اینجورینددیگه اما در عوض شقایق با خمشون فرق می کنه .ما نباید بذاریم دختر به این دسته گلی جای دیگه ازدواج کنه می بریمش تو طایفه خودمون!
    خان مو در جوابش گفت:
    - حاج خانم این حرفا چیه که می گی شقایق راه که می ره متانت و وجاهت از قد وبالاش می باره.برای همین بود که من روش رو زمین ننداختم و بعد از سالها مادرشو بخشیدم در حالیکه خدا می دونه چقدر از دست این مادر و دختر ناراحت بودم . اونا بودن که پسرم رو آئاره دیار غربت کردن اما دخترم شقایق با همه فرق می کنه از همان دوره کودکی بیشتر از بقیه بچه ها بهش علاقه داشتم.
    عمو نطقش را تمام کرد ولی من همانند آدمهای گیج و منگ در حالیکه به ماهیت و نقشه آنها پی برده بودم سکوت اختیار کردم. احساس می کردم خون در رگهایم منجمد شده و قدرت حرکت و صحبت را از من گرفته، می توانستم لرزش لبها و دستانم را احساس کنم. خیلی دوست داشتم به آنها بگویم شما که دم از دین و اسلام می زنید چرا غیبت مردم رو می کنید؟ من تعارف و تمجید شما رو نمی خوام در ضمن دوست ندارم پشت سر مادر و خواهرم بد گویی کنید.
    خوب به یاد دارم زمانی که پدرم از دنیا رفت خان عمو به منزل مت زیاد رفت و آمد می کرد به قول خودش می خواست بچه های برادرش را زیر بال و پر خودش بگیرد تا احساس کمبود نکنند. اما کم کم پچ پچ های در و همسایه و فامیل شروع شد. مادرم زن جوان و زیبایی بود این باعث شده بود هر کس و ناکسی در گوش زن عمو زمزمه ای سر دهد که مواظب شوهرت باش چون ممکن است سرت هوو بیاورد!
    در یکی از همان روز ها بود که داشتم توی حیاط به باغچه کوچکمان آب می دادم و با رفتاری بچگانه آب بازی می کردم،خان عمو هم روی تخت نشسته بود مادرم هم یک صندلی کنار تخت گذاشته بود و روی آن نشسته بود و به حرفهای خان عمو گوش می داد، در حالیکه رضای شیر خوار را در آغوش داشت سرش را به پایین انداخته بود ولی من رنگ به رنگ شدن صورت مادرم را به وضوح می دیدم اما درک نمی کردم چرا مادرم ناراحت است که ناگهان در باز شد و همین حاج خانم عین اجل معلق ظاهر شد و شروع به بدو بیراه گفتن کرد .
    اشک در چشمان مادرم حلقه زد اما حتی بدون گفتن یک کلام در جواب او دست مرا گرفت و در حالیکه با یک دست مواظب رضا بود که نیفتد ما را به داخل ساختمان برد و در را از پشت بست.مادر بیچاره من پشت در زار می زد و نام پدرم را صدا می کرد آنقدر آن صحنه رنج آور و دردناک بود که حالا هم قادر نیستم آنرا توصیف کنم فقط لیلی را خوب به خاطر دارم که به یک سینی چای متعجب نظاره گر همه چیز بود.



  14. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  15. #28
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    از آن روز به بعد مادر به خان عمو پیغام فرستاد که دیگر هرگز بدون همسرش به خانه ما رفت و آمد نکند .نمی دانم این حاج آقا با چه زبانی همسرش را آرام ساخت که زن عمو آمد و از مادرم معذرت خواهی کرد.
    انگار لیلی متوجه خیلی چیزها شده بود که من آنها را درک نمی کردم اما می توانستم شعله های انتقام را در چشمان دریائیش ببینم.از همان روز تخم کینه در وجودش کاشته شد بعدها برایم تعریف نمود که چگونه خان عمو با ووقاهت از مادرم خواستگاری نموده و جواب رد شنیده بود.
    بله این مردی که اینجا نشسته بود و برای من از حرمت و وجاهت ومتانت حرف می زد در اوج ناراحتیها مارا تنها گذاشت.چرا که نتوانسته بود همسر زیبای برادرش را تصاحب کند. گاه و بی گاه نگاهی به ساعتم می انداختم و انتظار می کشیدم تا این شب کذایی به پایان برسد . من هم مانند دیگران برای خان عمو احترام قائل بودم اما او را انسان متظاهری بیش نمی دانستم.
    ***
    جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم موهای بلندم را شانه می زدم.گاهی اوقات آنهارا وجب می کردم تا ببینم رشدشان چقدر بوده کم کم داشتند به زانوم می رسیدند، موی بلندم را خیلی دوست داشتم چون اینطوری یاد پدرم بودم که همیشه می گفت ((دخترم موهات رو کوتاه نکنی دوست دارم تا پشت پایت برسند.))
    خواهرم با کسب اجازه وارد اتاق شد طبق روال همیشه یکدیگر را بوسیدیم و بعد او لبه تخت من نشست و در حالیکه دست زیر چانه زده بود به من خیره شد.
    - چقدر موهات بلند شده خیلی بهت می آد.
    - ممنون تو چرا نمی ذاری بلند بشن مثل اینکه این دفعه خیلی کوتاهشون کردی؟
    - من اصلا حوصله موی بلند و ندارم .موی بلند رسیدگی می خواد. تازه وقتی خونه هستس مجبوری برای جمع کردنشون اونارو ببافی که با سلیقه من اصلا جور نیست و من اصلا نمی پسندم دوست دارم طبق مد روز پیش برم.
    - اما رنگ موهای من به قشنکی مال تو نیست فکر نکنم هیچ آرایشگری بتونه یه همچین رنگی درست کنه. من که خواهرتم گاهی وقتا حسرت موهای تورو می خورم موهات رنگ شده خداییه.اما مال من مثل پر کلاغ سیاهه.



  16. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  17. #29
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    لیلی دست تو موهای کوتاهش کشید و گفت :
    - آره احسان هم رنگ موهای منو خیلی دوست داره فقط در رنگ کردن اونا با من مخالفت می کنه و می گه اگه رنگشون کنی زیباییشونو از دست می دن ولی در زمینه های دیگه همیشه حرف منو قبول می کنه .خوب بگذریم راستی دیشب خان عمو به تو چی گفت؟
    اشاره خواهرم همه چیز را از نو برایم تداعی کرد و باعث شد تا حرفهای خان عمو وخانواده اش جلوی چشمم به رقص در آید.از توی آینه نگاهی به خواهرم انداختم و گفتم: چطور مگه؟
    - هیچی آخه دیدم خیلی دمق و ناراحت بودی هر بار که نگاهت می کردم دلم برات می سوخت.حالت و رنگ صورتت مثل کسی بود که تازه به خواستگاریش اومدن و اون این خواستگارو قبول نداره.
    من این دختره زرنگ و زیرک را می شناختم با هم خواهر بودیم و از کودکی با هم بزرگ شده بودیم او نمی توانست به همین سادگی سر من شیره بمالد. می دانستم دیشب یک بوهایی از این قضیه به مشامش رسیده چون او هم با خیلی از دختر های فامیل گرم گرفته بود پس به احتمال زیاد کسی به او چیزی گفته که او را نگران ساخته و مجبورش کرده بود که به نحو زیرکانه ای از زیر زبان خودم حرف بکشد. تبسمی کردم و گفتم:
    - خیالت راحت باشه چون من ذره ای با این خانواده جور نیستم پس جای نگرانی نیست.
    از اینکه به این زودی دستش را خوانده بودم متحیر شد. اما بعد لبخندی از رضایت بر لبش جاری شد و گفت:
    - می دونستم که تو دختر فهمیده ای هستی و احتیاج به نصیحت نداری این خانواده وصله تن ما نیستند.
    برای اینکه کمی سر به سرش بگذارم گفتم:راستی پسر عمو سعید خوشگل و خوش تیپ هم هست یا نه؟
    اخمی به صورتش انداخت و گفت:
    - مگه تو یافه اونو به یاد نداری؟
    - نه زیاد،من فقط اشکای تو در خاطرمه که وقتی رفت تا مدتها عکس اونو نگاه و گریه می کردی.اما بعد ها این عکس پاره شد و سر از آشغالی درآورد.راستی تو دوستش داشتی؟
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    - دوران بچگی خیلی زیباست .همین طور عشق کودکی فارغ از غم و ناراحتی،فارغ از دروغ و ریا.اما همین که پا به نوجوانی می ذاری تازه با بدیها ی دنیا و اطرافت آشنا میشی. اونوقت می فهمی برای زندگی کردن باید تو هم مثل اونا بشی.این جماعت مرده پرست اگه تو رو ضعیف ببینند زیر پاهاشون له ات می کنند!
    - اولا شما جواب سوال منو ندادی،ثانیا این فرضیه اشتباه است هرکس باید خودش باشه نه اینکه به خاطر دیگران ماهیت زندگی خودش رو تغییر بده.
    مکثی کرد و گفت:
    - هنوز برای هضم کردن حرفهای من بزرگ نشدیبعدها می فهمی که من چی گفتم گاهی انسان عشق خودش و به خاطر دیگران فدا می کنه. منم همین کار و کردم،فداش کردم تا دیگران رو رنج بدم و خودم به آرامش برسم.
    خواهرم خواست حرف دیگری بزند اما انگار پشیمان شد و ادامه نداد بعد به یکباره بلند شد و عزم رفتن کرد. من حلقه اشک را در چشمان زیبایش دیدم اما برای سوالاتی که در ذهن داشتم جوابی نمی یافتم زمانی که لا لیوان شبت از احسان پذیرایی نمودم بعد از تشکر گفت:
    - امتحانات چطور بود؟
    - از خوب هم بهتر بود خیلی عالی خصوصا درس زبان که اصلا فکر نمی کردم به این خوبی جواب بدم.
    - آفرین تو دختر باهوش و درسخونی هستی مطمئنم به هدفت می رسی و در همان رشته ای که دوست داری موفق می شوی.از وقتی داماد این خانوده شدم تو همیشه سر توی کتاب داشتی .
    - من فراموش نمی کنم که نمرات خوب زبان را مدیون زحمات شما هستم.
    - خواهش می کنم خدا کنه بتونم همیشه برات مید و مثمر ثمر باشم مگه ما چند تا خواهر خانم داریم فقط خدا کنه باجناق خوبی نصیبمون بشه درست مثل خودت که خیلی خانمی.
    نگاهش کردم چشمان گیرایی داشت و نگاهی نافذ که تا مغز استخوان رسوخ می کرد انگار من سالها با این نگاه آشنا بودم.در حالیکه روی مبل می شستم نگاهم را به گلهای قالی دوختم و در دل خواهرم را به خاطر انتخابش تحسین کردم.احسان با اینکه مردی ثروتمند بود و از کودکی در ناز و نعمت بزرگ شده بود اما پوست سبزه و چشمان مشکی و ابرو ها پیوندی اش با آن قامت ورزیده و بلندهمیشه مرا به یاد مردان کوه و دشت که چابک سوار بودند می انداخت،او اصلا به خواهر ومادرش که سفیدرو بودند شبیه نبود.
    ***
    روز های متوالی پشت سر هم می گذشت و چه زود فصل تابستان تمام شد و پائیز فرا رسید. همیشه در نوشته هایم از پائیز به عنوان فصل غم یاد می کردم و بعد ها برایم ثابت شد.با آمدن فصل پائیز سه ماه استراحت من نیز تمام شد.در حالیکه تازه از شمال باز گشته بودیم.تقریبا تمام ده روز را در ویلای احسان گذارنده بودیم این برنامه هر سال احسان بود.مدارس باز شد و من که وارد 17 سالگی شده بودم احساس بزرگی می کردم راهی دبیرستان شدم. روز اول کلاسها تق ولق بود و ما سه دوست با وفا چون مدت ها بود که یکدیگر را ندیده بودیم حرفهای گفتنی زیاد داشتیم که تمام نشدنی بود. برای ماهرخ خواستگار آمده بود و او بر خلاف میل خانواده اش جواب رد به آنها داده بود. فاطمه هم غمگین و افسرده بود چون برادرش در کارگاهی که کار می کرد عصب دستش قطع شده بود و دیگر قادر به انجام کاری نبود.فاطمه را دلداری دادیم و به او امید دادیم که بعد از عمل جراحی دستش به خوبی روز اول می شود.ماهرخ در ادامه گفت:
    - راستی شقایق جریان خواستگاری پسر عموت به کجا رسید بالاخره آمدند یا نه؟
    - نه خدا رو شکر انگار پسر عموی ما قصد بازگشت به ایران رو نداره چون دیگه حرف و حدیثی از آمدن او نیست. فکر کنم سعید خان ترجیح داده همانجا بماند و با یکی از همون چشم باامیها ازدواج کند!



  18. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)

  19. #30
    SHEIDA آنلاین نیست.
    مدیر فلش چت+کاربر فعالبخش ادبيات و بخش پزشکي

    !! عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :16033

    پسند شده های دریافتی
    4336
    پسند شده های ارسالی
    4012
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    !! سرزمين پارس !!
    سن
    21
    نوشته ها
    22,218
    سپاس ها
    10,260
    سپاس شده 16,936 در 7,564 پست
    نوشته های وبلاگ
    125

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات

    ماهرخ باخنده گفت:
    - ولی بهتره با اون ازدواج کنی و با همدیگه به ژاپن برید.
    - برای چی؟
    - خوب برای ازدیاد نسل چشم درشت و زیبا،خوب ژاپنی ها بد بخت هم حق دارند بچه های چشم درشت داشته باشند.به نظرم بهتره در ژاپن مرتبا بچه به دنیا بیاری و اونارو مجبور کنی یک همسر ژاپنی بگیرند اونوقت بچه های دورگه و زیبایی از تو به وجود می آد!
    با خنده و ریسه زدم به پشتش و گفتم ،خیلی بی مزه ای ماهرخ!
    ***
    تقریبا پانزده روز از ماه مهر می گذشت ،درسهای دبیران شروع شده بود و من سخت تلاش می کردم که امسال هم بتوانم جزو شاگردهای نمونه دبیرستان شوم .وقتی دبیرستان تعطیل می شد من و فاطمه و ماهرخ هر سه مسیر های جداگانه ای را در راه منزل داشتیم بنابر این مجبور بودیم به تنهایی به راه خود ادامه دهیم. طی این چند روز متوجه حضور جوانی شده بودم که هر روز از سر خیابان تا منزل پشت سرم می امد بدون اینکه کلامی سخن بگوید.روزهای اول اینکار او برایم اهمیتی نداشت و با خود می گفتم بالاخره خسته میشه و می ره دنبال کار خودش اما بعد از گذشت چند روز دیدم دست بردار نیست. این بار برگشتم و نگاه تند و غضب آلودی به او انداختم و گفتم:آقا بیکارید هر روز دنبال من راه می افتید اگه یکی دنبال خواهرتون راه بیفته خوشتون می آد؟
    سرش رو پایین اندخت و گفت:
    - من واقعا قصد بدی نداشتم ببخشید باید زودتر از این خودمو معرفی می کردم . من فرزاد مطلبی هستم صاحب رستوران سر خیابان.راستش یک روز شما رو از پشت شیشه دیدم و از آنروز هر روز منتظر اومدنتون بودم تصمیم گرفتم شما رو تعقیب کنم تا آدرس منزلتان را یاد بگیرم تا با خانواده مزاحم بشیم.
    سر تا پایش را نگریستم بلند بالا و سفید رو بود،با اخم گفتم: برای آدرس پیدا کردن لازم نیست دو هفته وقت خودتون رو تلف کنید یکساعته هم می شه اینکار و انجام داد نه اینکه هر روز دنبال طرف راه بیفتی و اونو اسکورت کنی. شما فکر نمی کنی در وهمسایه چه حرفهایی پشت سر من می زنند وقتی شما هر روز تا در منزل پشت سر من می آیین. در ضمن آقای محترم بنده قصد ازدواج ندارم خداحافظ.



  20. کاربر روبرو از پست مفید SHEIDA سپاس کرده است .

    sahelearam (01-18-2012)


 
صفحه 3 از 34 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 19

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 02:08 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

سئو و بهینه سازی سایت توسط : سئوموز فارسی

Powered by vBulletin® Version 4.1.12
Copyright © 2012 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO