به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 50 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 491
Like Tree26پسند شده

موضوع: !! رمــــان مهـر و مهتاب !!

  1. #1
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    !! !! رمــــان مهـر و مهتاب !!

    تبلیغات



    مهـر و مهتاب



    نویسنده:تکین حمـزه لو


    این کتاب 54 فصل و 419 صفحه دارد...




    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  2. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  3. #2
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    مقدمه


    هر "مهــــــــری" خاطره ای "مهــــتاب" گونه دارد...


    فصل 1


    به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم
    ....»

    نمی دانستم خدا را برای چه قسم میدهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد،خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم. نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم،که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد،با نزدیک شدن صدا،با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت،برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد،محکم در را به بیرون هل دادم،در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت. راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن،صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش،با عجله آن را به جلو هل می دادند،با دیدن تخت که از دور می آمد،پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید. یکی از پرستاران جلوتر دوید و دکمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم این کار را تکرار کرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. یکی از پرستاران سرم پلاستیکی را با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر دیگر،تخت را هل می دادند. چشمانم انگار همه چیز را از پشت مه می دید. همه چیز تیره و تار شد،جز پیکر عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش کردم،از شدت درد صورتش بهم پیچیده شده،ماسک اکسیژن مثل یاری جدایی ناپذیر به دماغ و دهانش چسبیده بود،دستانش به دو طرف آویزان شده بودند و از شدت تزریق جا به جا کبودی می زدند. سینۀ نحیفش با زحمت بالا و پایین می رفت. اما چشــمانش،چشـمان همیشه زیــبا و خندانش،ملتمسانه به من خیره مانده بودند. وقتی نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چیز متوقف شد. لحظه ای تمام سر و صداها پایان پذیرفت و من ماندم و او... زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  4. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  5. #3
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    دستانش را می دانم با زحمت،بالا آورد،حلقۀ ساده و نقره ای اش هنوز بر انگشت چهارمش مهمان بود. بعد دستانش را به نشانۀ خداحافظی برایم تکان داد. دوباره صداها بلند شدند و پرستاران با عجله تخت را داخل آسانسور هل دادند. گیج و مات همان جا ایستادم. تسبیح را محکم تر فشار دادم. او را کجا می بردند؟ تمام بدنم بی حس شده بود. به زحمت چند قدم جلو رفتم و روی نیمکت سبز تا خوردم. چادرسیاهم روی زمین می کشید. آهسته چادرم را بالا کشیدم. هنوز بلد نبودم درست روی سرم نگهش دارم. به پیرمردی که از انتهای راهرو به سمت پله ها می رفت،خیره ماندم. قامتش خم شده بود و هر قدم را با زحمت بر می داشت. بعد از هر چند قدم می ایستاد و تک سرفه ای می کرد و دوباره راه می افتاد. در دل پرسیدم: او هم به این سن می رسد؟ خودم جواب سوالم را می دانستم،اما دلم نمی خواست باور کنم. بلند شدم و به سختی ایستادم. پاهایم انگار متعلق به من نبودند،از مغزم فرمان نمی گرفتند. ولی باید به سمت پله ها می رفتم. کنار آسانسور،روی تکه کاغذی،تهدیدآمیز نوشته بودند:«ویژه حمل بیماران» من هم که بیمار نبودم،پس باید از پله ها پایین می رفتم. بوی الکل و داروهای ضدعفونی گیجم کرده بود. سرانجام به پله ها رسیدم. اما نمی دانستم باید به کدام طبقه بروم،دوباره به کندی برگشتم و به سمت میز سنگی پرستار بخش رفتم. پرستار کشیک،دختر کم سن وسالی بود با قد کوتاه و صورت گرد وتپل،همانطور که داشت چیزی می نوشت،گفت:بفرمایید
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  6. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  7. #4
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    آهسته گفتم:من همراه مریض اتاق 420 هستم،می خواستم بدونم کجا بردنشون؟

    سری تکان داد و جواب داد:طبقه دوم،مراقبتهای ویژه.

    انگار قلبم برای لحظه ای ایستاد.چرا بخش مراقبتهای ویژه؟ چه اتفاقی در غیاب من افتاده بود؟

    بدون هیچ حرفی دوباره به سمت پله ها راه افتادم. وقتی به طبقه دوم رسیدم،انگار وارد سرزمین سکوت شده بودم،همه جا ساکت و خلوت بود. روی دری شیشه ای،ضربدر قرمز و بزرگی کشیده و زیرش نوشته بودند:«ورود ممنوع!» حتماً پشت این در شیشه ای بود. در افکارم غرق شده بودم که ناگهان در باز شد و دکتر احدی خارج شد. قد بلند وهیکل لاغری داشت. روپوش سفیدش برایش کوتاه بود. صورتش اما آنقدر جدی و خشک بود که جرات نمی کردی به کوتاهی روپوشش فکر کنی. دکتر احدی پزشک معالجش بود. چرا آنقدر قیافه اش درهم است؟ دکتر احدی با دیدن من،اخم هایش را بیشتر در هم کشید و گفت:شما چرا اینجا هستید؟...مگه نگفتم برید خونه استراحت کنید؟


    بی صبرانه گفتم:دکتر،چی شده؟ چرا آوردیدش اینجا؟


    سری تکان داد و گفت:عفونت پیشرفتۀ دستگاه تنفسی،بافتهای ریه اش ازبین رفته،نمی تونه درست نفس بکشه،الان باز هم یک دز گشاد کننده ریه بهش تزریق شد،ولی جواب نمی ده. ریه اش رو هم خوابیده...

    گیج نگاهش کردم. پرسیدم:یعنی چی می شه؟...

    با بدخلقی گفت:هنوز معلوم نیست. ولی...

    واین "ولی" همانطور در فضا معلق ماند تا دکتر احدی در انتهای راهرو ناپدید شد. به اطراف نگاه کردم،کسی نبود.کجا باید می رفتم؟ دختر بچه ای در تابلو،انگشتش را به نشانه رعایت سکوت روی دماغش گذاشته بود. اما من احتیاجی به این تابلو نداشتم،خیلی وقت بود حرفی برای گفتن نداشتم. دوباره در شیشه ای باز و پرستاری سفیدپوش خارج شد. چشمانش قرمز بود. انگار گریه کرده باشد. دستانش را عصبی در هم می پیچاند،داشت به طرف انتهای راهرو می رفت. دنبالش رفتم،ملتمسانه گفتم:خانم،حال مریض من چطوره؟...
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  8. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  9. #5
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    با صدایی گرفته پرسید:شما همراهش هستید؟...
    با سر تائید کردم. ایستاد و به طرفم چرخید. با بغض آشکاری گفت:
    -حالشون زیاد خوب نیست. با درد و رنج نفس می کشن،خدا کمکشون کنه.
    نگاهش کردم. بدون اینکه سعی کند جلوی گریه اش را بگیرد،به گریه افتاد. دستم را دراز کردم و دستش را گرفتم،با آرامشی که خودم هم از داشتنش در آن لحظه متعجب بودم،آهسته گفتم:خدا کمکش می کنه،ناراحت نباش!
    پرستار که از روی پلاک نصب شده به سینه اش،فهمیدم اسمش مریم اسدی است،به هق هق افتاده بود. دستش را کشیدم و روی نیمکت نشاندمش،لحظه ای گذشت تا آرام گرفت. ملتمسانه گفتم:میشه ببینمش؟
    سرش را کج کرد و گفت:دکتر ممنوع کرده،می ترسه دچار عفونت...
    بعد انگار متوجه نگاه عاجزانه ام شد. پرسید:از نزدیکانته؟
    با سر تائید کردم. بلند شد و گفت:بیا،ازپشت شیشه ببینش.
    قبل از اینکه پشیمان شود،بلند شدم وپشت سرش راه افتادم. پشت پنجرۀ بزرگی ایستاد و گفت:فقط چند دقیقه.
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  10. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  11. #6
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    به منظرۀ پشت شیشه خیره شدم. انعکاس صورت خودم در شیشه پیدا بود. انگار دلم نمی خواست پشت شیشه را ببینم،به قیافۀ خودم زل زدم. صورت سپیدی در اواخر دهۀ بیست سالگی،در قاب چادر مشکی نگاهم می کرد. صورتم لاغر شده بود. لبهایم از نگرانی روی هم فشرده شده بودند. چشمان درشت و موربم انگار خودشان را هم باور نداشتند. ابروهایم پر شده بود و مثل زمان دختری ام به هم پیوسته بود. بعد متوجه پشت شیشه شدم. اتاق نیمه تاریک بود اما در همان تاریکی هم می توانستم دستگاه تنفس مصنوعی را ببینم که به زحمت بالا و پایین می رفت. بعد نگاهم را به صورت معصومش دوختم. دست هایش با رنج ملافه ها را می فشرد. انگار بهوش نبود،چشمان درشت و زیبایش بسته بود. چند لوله در دهان و دماغش بود. از دور خوب نمی دیدم. چشمانم بی اختیار پر از اشک شد. بقیۀ دعایی که در نمازخانه نیمه تمام مانده بود،به یاد آوردم. آهسته و زیر لب گفتم:
    -خدایا به بزرگی ات قسمت می دهم نگذار بیشتر از این رنج بکشه...
    بعد هر چه جسارت در وجودم بود را به کمک طلبیدم و ادامه دادم:
    -خدایا حسین رو ببر.
    در همان حال،خاطرات دوران دانشجویی ام به ذهنم هجوم آورد.
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  12. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  13. #7
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    فصل دوم
    اولين روز شروع كلاسهايم بود. با شوق و ذوق آماده شدم ،قراربود ليلا بيايد دنبالم. ليلا دوست صميمي دوران دبيرستانم بود . هميشه با هم در مي خوانديم و هر جا مي رفتيم با هم بوديم. حتي پدر و مادرهايمان هم به وجود هردويمان با هم عادت كرده بودند. سال قبل آنقدر درس خوانده بوديم كه فكر مي كرديم ديوانه مي شويم ، هر دو با هم انتخاب رشته كرده بوديم ،تا در يك دانشگاه و در يك رشته قبول شويم . قرار گذاشته بوديم كه اگر با هم جايي قبول نشديم ،هيچكدام دانشگاه نرويم. ولي شانس به ما رو كرده بود و هر دو رشته كامپيوتر دانشگاه آزاد قبول شديم . وقت ثبت نام و انتخاب واحد هم هر دو همراه بوديم و ساعت كلاسهايمان را با هم انتخاب كرده بوديم. حالا اولين روز دانشگاه و شروع دوره جديدي در زندگي مان بود. با هم قرار گذاشته بوديم روز هاي فرد ليلا از پدرش ماشين بگيرد و روزهاي زوج من ، تا با هم به دانشگاه برويم. در افكار خودم بودم و براي صدمين بار مقنعه ام را مرتب مي كردم كه زنگ زدند. با عجله كمي عطر به سر و رويم پاشيدم و كلاسورم را برداشتم . صداي مامان را كه داشت با ليلا حرف مي زد،مي شنيدم. از اتاقم بيرون آمدم و به طرف در ورودي رفتم . مادرم آهسته گفت داره مياد ، آره مادر! مواظب باش خدا حافظ .
    بعد رو به من برگشت و گفت : مهتاب با كفش تو خونه راه مي رن؟
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  14. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  15. #8
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    با عجله گفتم : آخ !ببخشيد عجله دارم .
    صداي برادرم سهيل بلند شد : جوجه آنقدر هول نشو . دانشگاه خبري نيست حلوا پخش نمي كنن.
    با حرص گفتم : اگه پخش مي كردن كه الان تو هم مي دويدي ...
    مامان فوري مداخله كرد و گفت : بس كنيد .
    در را باز كردم و همانطور كه بيرون مي رفتم ، داد زدم : خداحافظ!
    احساس خوبي داشتم . تا آن زمان همه چيز بر وفق مرادم بود . يك خانه ويلايي و بزرگ در بهترين نقطه تهران با حياط بزرگ و گلكاري شده ، پدر و مادر تحصيل كرده و ثروت در حد نهايت، ديگر از خدا چه مي خواستم؟ خانه ما ، خانه بزرگي بود با سه اتاق خواب بزرگ و دلباز و يك سالن پذيرايي به قول سهيل ، زمين فوتبال ، دو سرويس بهداشتي در هر طرف خانه و يك هال نقلي براي نشستن و تلويزيون ديدن اهالي خانه. تمام خانه پر بود از وسايل آنتيك و عتيقه ، قالي هاي بزرگ و ابريشمي تبريز ، چند دست مبل راحتي استيل ، ميز ناهارخوري كنده كاري شده و بوفه اي پر ازوسايل و اشياي زينتي و پر قيمت . يك طرف پذيرايي هم پيانوي بزرگي بود كه سهيل گاهي اوقات صدايش را در مي اورد. گاه ي فكر مي كردم خانه مان شبيه موزه است،به هر چيزي نزديك مي شديم،قلب مادرم مي طپيد كه مبادا ووسايل گرانقيمتش را بشكنيم. يكي از اتاق ها مال من بود و يكي مال سهيل و پر بود از وسايل تجملي و حتي اضافي ، هردو تلويزيون و ضبط جدا داشتيم . يك طرف اتاقمان هم يك دستگاه كامپيوتر بود. البته اتاق سهيل خيلي شلوغ بود و معلوم نبود چي هست و چي نيست ؟ اما در اتاق من همه چيز سر جاي مخصوص داشت و يك طرف هم تخت و
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  16. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  17. #9
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ميز توالت بزرگي به چشم مي خورد. پدرم ، يك شركت يزرگ ساختماني را اداره مي كرد ، رشته تحصيليش مهندسي راه و ساختمان بود، هميشه دلش مي خواست بهترين و جديدترين وسايل را براي ما بخرد و البته اين موضوع باعث سوءاستفاده سهيل مي شد. سهيل حدود پنج سال از من بزرگتر بود و آخرين سالهاي دانشگاه را مي گذراند و قرار بود مثل پدرم مهندس عمران شود و پيش خودش هم كار كند. مادرم هم با اينكه ليسانس ادبيات فارسي داشت اما كار نمي كرد، البته وقت كار كردن هم نداشت. چون وقتش بين خياطي ها ، آرايشگاهها، كلاسهاي مختلف، استخر و بدنسازي و ... تقسيم شده بود و ديگر وقتي براي كار كردن نداشت. مادرم زن زيبا و شيك پوشي بود . هميشه لباسهاي گران قيمت و زيبايي مي پوشيد وب ه تناسب هر كدام ات مختلفي به دست وگردن مي كرد و پدرم با كمال ، پول تمام ولخرجيهاي مادرم را مي داد. پدرم عاشق مادرم بود و در خانه ما هميشه حرف و نظر مادرم شرط بود. پدرم يك مهناز مي گفت صدتا از دهانش بيرون مي ريخت. منهم ته دلم آرزو مي كردم مثل مادرم باشم . شيك و زيبا و باسليقه، پدرم هم مرد خوب ومهرباني
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  18. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  19. #10
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5295
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23045


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    بود كه به قول مادرم بيش از حد دل نازك بود و با ما زيادي راه مي آم دلش نمي آمد ذره اي از دستش برنجيم. با اينكه سني نداشت ، موهايش سفيد شده بود و به جذابيت چهره اش افزوده بود . او هم مرد مرتب و خوش لباسي بود كه صبحها تا چند ساعت بوي خوش ادكلنش در راهرو موج ميزد. پدرم قد بلند وهيكل دار بود. البته هر روز ساعتها با مادرم پياده روي مي كرد، تا چاق نشود، ولي با وجود اين كمي تپلي بود. سبيل مرتب و پر پشتي هم داشت. سهيل هم شبيه پدرم بود . قد بلند با موهاي مجعد و مشكي ، صورت كشيده و ابروهاي مشكي و پر پشت ، چشمانش هم مثل پدرم درشت و مشكي بود ، روي هم رفته پسر جذابي بود ولي با من خيلي سازش نداشت و اغلب به قول مامان ،مثل سگ و گربه به جان هم مي افتاديم . من اما بيشتر شبيه مادرم بودم . البته بلندي قدم به پدرم رفته بود ولي استخوان بندي ظريف و اندام لاغرم مثل مامان بود.
    ! ! I R A N ! ! پسند کردها .



  20. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .



 
صفحه 1 از 50 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 12:43 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO