با تعجب پرسيد: چرا؟
- خوب امروز قرار گذاشتيم دوستانه صحبت كنيم در صورتيكه آرزوهايم همه غير دوستانه است.
در حاليكه دمغ شده بود گفت:
- حدس مي زدم. به نظرت، تنفر من و تو از كدام نقطه شروع شده؟
از نقطه اي به نام شطرنج، از اون عشق ديوانه وار تو به بازي شطرنج. از زمانيكه به جاي مهره هاي بي جان افتادي به جان لحظه هاي عمر من و آنها را به بازي گرفتي و مرا هم به اين راه كشاندي، اول برايم اين بازي كمي غريب بود ولي بعد متأسفانه شدم عين خودت و همانطور كه مي خواستي با هر شكستي از تو فكر انتقام توأم با هوشياري در من برانگيخته مي شد. مي داني اميد به نظر من هيچ بازي مثل بازي شطرنج نيست، در اين بازي انسان بايد مواظب حركت حريف باشه چون بعضي مواقع حركتي از حريفت مي بيني كه فكر مي كني حتما مي بري در حاليكه همان حركت باعث شكستت مي شود مثل شوهر دادن من كه آن را يك شكست كامل مي دانستم ولي اميد بايد بهت بگويم تو شكست خوردي چون بهترين لحظات عمرم را به دست آوردم، ميلاد چنان مرا در محبت خود غرق كرد كه بعضي مواقع حتي برايت دعا مي كردم. در آن مدت خيلي از ديدگاه هاي من عوض شد و فهميدم خيلي از محبت ها تا زماني است كه به مراد دل آنها رفتار كني مثل محبت آرمان، وقتي مرا از خانه ي پدري بيرون آورد و در محضر رها كرد و بعد ديگر سراغي هم ازم نگرفت فهميدم آرمان محبتش تا وقتي بود كه به مراد او عمل مي كردم. از آن زمان خيلي گذشته ولي هنوز دلم باهاش صاف نشده و شايد باور نكني مني كه اينقدر با آرمان صميمي بودم حالا سعي مي كنم كمترين ملاقات را با او داشته
باشم و هميشه از جمعي که او در آن حضور دارد فراري هستم، برعکس به آذين نزديکتر شده ام و احساس مي کنم حالا که آذين از اون حالت بچگي درآمده عمق محبتش به خاطر اين نيست که به خواسته دل او عمل کنم بلکه به خاطر اين است که خواهرش هستم.
آنقدر حرف زده بودم که متوجه نشدم از چه وقت بالاي کوه ايستاده ايم. اميد گفت نگاه کن خورشيد چقدر از اينجا زيباست، من در حالي که محو خورشيد آسمان و خورشيدي که کنارم بود شده بودم با خود فکر کردم خدايا اين ديگر چه سرنوشت جديدي است و از اين به بعد با اين احساس چه کنم، تا حالا که مي دانست ازش نفرت دارم چنين مرا مي دواند اگر بفهمد که دوستش دارم چه به روزگار من خواهد آورد بايد از او فرار کنم تا اين احساس فراموشم شود. حالا که در اتاقم هستم هنوز به روزي که گذرانده ام فکر مي کنم،روزي عجيب،روزي لذت بخش همراه با احساسي جديد که بيشتر موجب وحشتم مي شد.
امروز به خانه خاله مونس رفتم و در فرصتي مناسب شماره تلفن علي را از دفتر تلفنشان به دست آوردم و يادداشت کردم چون بعد از دو روز فکر کردن تصميم خود را گرفته بودم و در اين راه فقط علي مي توانست کمکم کند چون وقتي براي ادامه تحصيل به کانادا پيش عمه منيژه رفت بعد از مدتي در دانشگاه عاشق يکي از همکلاسي هايش شد و عليرغم مخالفت شديد خاله مونس و همسرش آخر با همان دختر ازدواج کرد و همين کارش باعث شد تا از خانواده اش طرد شده و همانجا ماندگار شود، مي خواستم مدارکم را برايش بفرستم تا از دانشگاه آنجا برايم پذيرش بگيرد و وقتي کارهايم تمام شد آنوقت به خانواده ام بگويم و آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم و اينطوري فرصت مخالفت را به هيچ کس ندهم فقط اميدوارم علي قبول کند که به طور مخفيانه به من کمک کند.
امروز صبح به مخابرات رفتم و توانستم بعد از ساعتي با علي تماس برقرار کنم، علي که از اين تماس خيلي تعجب کرده بود مرتب احوال همه را مي پرسيد. وقتي او را مطمئن کردم که همه حالشان خوب است، موضوع را به او گفتم و تاکيد کردم که نمي خواهم حتي عمه منيژه بفهمد چون ممکن است به پدر خبر دهد. بعد از لحظاتي که ساکت بود و من مي دانستم به حرف هايم فکر مي کند گفت:
من حاضرم به تو کمک کنم ولي قبل از آن بايد از مشکلاتي که در اين جا برايت پيش مي آيد صحبت کنم، اول اينکه سارا ازدواج کرده و همراه همسرش تا چند روز ديگر عازم آمريکا هستند و مي خواهند همانجا بمانند. من و سوفيا هم تصميم گرفته ايم که همين کار را انجام دهيم و الان سخت به دنبال کارهاي اقامت خودمان هستيم و مي توانم بگويم تقريباً نود درصد کار انجام شده و تا چند ماه ديگر ما هم به آمريکا مي رويم، عمه منيژه شما هم با اينکه دوست ندارد ولي مي دانم به محض اينکه چند ماه از رفتن سارا بگذرد او هم برخلاف ميلش به ما مي پيوندد و انوقت تو اينجا واقعا تنها مي ماني. يک دختر تنها در يک کشور بيگانه خيلي مشکلات دارد البته مي تواني به پانسيون بروي ولي خب درد غربت خيلي اذيتت خواهد کرد، به نظر من بهتر است يک مدت درباره ي تصميمت دوباره فکر کني.
آهي کشيدم و گفتم:
- علي جان، هيچ راهي غيراز رفتن از ايران ندارم حتي اگر تو هم حاضر به کمک نشوي من هر جوري شده از ايران خارج مي شوم.
با نگراني پرسيد:
- آفاق کسي در آنجا نمي تواند کمکت کند؟
- نه.
- اگه مي داني کاري ازم برمي آيد حاضرم فوري بيايم ايران.
- نه علي جان تنها کاري که از تو برمي آيد اين است که زودتر کارهايم را رديف کني، باور کن تا آخر عمر اين کمکت را فراموش نمي کنم.
- باشه حالا که نظرت اينه اشکالي نداره،ولي تو مي تواني به جاي کانادا به آمريکا بيايي حداقل ما آنجا هستيم.
کمي فکر کردم و يکدفعه ياد اميد افتادم که مي توانست راحت به دنبالم بيايد،گفتم:
- نه همان کانادا بهتر است.
- باشه مدارکت را به آدرسم بفرست و شماره تلفن بده که بتوانم بهت خبر دهم.
آدرسش را ياد داشت کردم و تلفن منزل شيوا دادم و باز هم از او تشکر کردم.
سه هفته اي از پست کردن مدارکم مي گذرد و من هنوز منتظر جواب علي هستم، در محل کارم اوضاع خيلي تغيير کرده و نمي دانم چرا؟چند وقتي است نامه هايي به دستم مي رسد که خود را از همکارانم معرفي مي کنند و در آن نامه حرف هاي عاشقانه مي زنند و پيشنهادهايي مي دهند که اعصابم را بهم مي ريزد. به غير از نامه ها از چند تا از همکاراني که تا به حال هميشه نسبت به من با احترام رفتار مي کردند حرکاتي مي بينم که به خود شک کرده و بارها به لباسم نگاه مي کنم، مثل هميشه کت و شلوار ساده و تيره اي به تن داشتم و هيچگاه هم از لوازم آرايش استفاده نمي کردم. هرچه فکر مي کنم نه رفتارم تغيير کرده و نه طرز لباس پوشيدنم ولي نمي دانم چرا با من چنين رفتار مي کنند، جلو رويم با هم حرف هاي زننده اي مي زنند که واقعاً بعضي از مواقع از شرم خيس عرق مي شوم و با اينکه سعي مي کنم کمتر در جمع باشم و بيشتر در اتاقم بمانم ولي بعضي مواقع لازم است که در جمع باشم و اين شده برايم يک کابوس. نمي دانم حالا که اميد مرا رها کرده و هيچ سراغي ازم نمي گيرد چرا آرامشم اينطوري بهم خورده، خدايا خودت کمکم کن.
مدتي است که کمتر به من پروژه اي محول مي شه وحتي احساس مي کنم که رفتار رئيس شرکت هم با من عوض شده، در نگاهش بيشتر تحقير مي بينم و اين نگاه عذابم مي دهد.
بعد از يک ماه و نيم هنوز از جو به وجود آمده در شرکت گيج بودم که با تلفن به اتاق رئيس احضار شدم، وقتي وارد شدم رئيس با دست اشاره اي به مبل کرد و گفت:
ـ بفرماييد خانم صادقي، در اين مدت اينقدر براي شرکت خوب کار کرده ايد و متين و محجوب بوديد که هميشه شما را از بهترين مهندسين شرکتم مي دانستم ولي نمي دانم چه مشکلي برايتان پيش آمده که هم از نظر کاري افت کرده ايد و هم از نظر اخلاقي از شما ناراضيم. مدتي بود که شايعاتي درباره ي سوء رفتار شما مي شنيدم ولي با سابقه اي که داشتيد نمي توانستم باور کنم ولي ديروز نامه هايي به دستم رسيد که واقعا از شما نااميد شدم، يعني من خواسته بودم نامه هايي که به آدرس شما به شرکت مي آيد به اتاقم بياورند و آنهم به دليل حرفهايي بود که شنيده بودم. ديروز چند تا از نامه ها را باز کردم که حالا هم از خواندن آنها احساس شرم مي کنم، واقعاً متأسفم چون هميشه شما را الگويي از متانت و نجابت و
کارداني مي دانستم و بايد بگويم که از امروز شما از کار برکنار مي شويد،الان هم مي توانيد به حسابداري برويد و تصويه حساب کنيد.
همانطور مات زده به رئيسم که سرش پائين بود نگاه مي کردم و بعد از مدتي ليواني آب از روي ميز براي خود ريختم تا توانستم بغضم را فرو دهم و بعد گفتم:
ـ شما چطور توانستيد اين شايعات را درباره ي من باور کنيد،سرتان را بالا بگيريد و مرا ببينيد و بگوييد آيا تغييري در من مي بينيد.اين همه مدت براي شما صادقانه کار کردم و همانطور که خودتان مي دانيد چند تا از شرکتهاي رقيبتان از من خواستند که با حقوق بيشتر به استخدام شرکتشان در بيايم و مي دانم که از همه ي آنها با خبر هستيد ولي من ماندم چون اعتقاد داشتم بايد در همان شرکتي کار کنم که به من کمک کرده تا به اوج برسم، تمام نقشه هاي حساس و پول سازتان را به من واگذار مي کرديد و هميشه از من راضي بوديد ولي حالا با چند تا نامه و شايعه اينطور مرا زير سؤال مي بريد. شما حتي يک لحظه فکر نکرديد شايد کسي بخواهد با اين کارها مرا مجبور به ترک اينجا کند، نه براي من متأسف نباشيد بلکه براي خودتان متأسف باشيد که حتي به اعتقادهاي خودتان هم پايبند نيستيد.
از جاي خود بلند شدم و از اتاق بيرون آمدم و به اتاقم رفتم، وسايل شخصيم را جمع کردم و به خانه آمدم و حالا که نيمه شب است چشمهايم از گريه اي طولاني باز نمي شود و احساس مي کنم که قلبم تکه تکه شده است. درست در موقعي که فکر مي کردم ممکن است اميد نظرش نسبت به من عوض شده باشد متوجه شدم که در اين مدت در خفا مشغول بازي وحشتناکي با من بوده که تا لحظه آخر نتوانسته بودم بفهمم فقط موقعي فهميدم که در اتاق رئيسم نشسته بودم و خود را چنين مورد اتهام مي ديدم و اين ماجرا لحظه اي مرا به گذشته برد، لحظه اي که رضا همين اتهام را در دانشگاه به من زد. آه اميد با من چه کردي، به غير از اينکه مرا در اين بازي شکست دادي قلبم را هم شکستي. کاش مي دانستي که از آن روز تا به حال چقدر نهال عشقت در وجودم رشد کرده بود يا شايد بهتر که ندانستي چون قصد دارم تا مورد تمسخر تو قرار نگرفته ام اين نهال را از ريشه بکنم و به دست طوفان بسپارم.
امروز بعد از سه روز خود را در اتاق زنداني کردن و فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که نبايد خيلي راحت شکست را بپذيرم و خانه نشين شوم بايد تلاش کنم، همان کاري که اميد نمي خواست. با شرکتي که قبلاً مصر در استخدام من بودند تماس گرفتم و خودم را به منشي معرفي کردم و گفتم که قبلاً اين شماره را به من داده اند تا اگر خواستم براي استخدام تماس بگيرم، منشي شرکت از پشت تلفن گفت:
ـ لحظه اي منتظر بمانيد تا با خود رئيس صحبت کنيد.
بعد از لحظاتي که يک عمر برايم گذشت همان منشي از پشت تلفن گفت که آقاي رئيس گفتند، متأسفانه فعلاً احتياجي به شما نداريم. وقتي به شرکت بعدي زنگ زدم و منشي آن شرکت هم همين جواب را داد، خونم به جوش آمد و گفتم:
ـ لطفا به رئيستان بگوييد مي خواهم حتماً با ايشان صحبت کنم و اگر همين الان با من صحبت نکنند به دفترشان مي آيم و تا وقتي که حرفهايم را نشنوند همانجا مي نشينم.
بعد از لحظاتي صداي آقايي را از پشت تلفن شنيدم که گفت بفرماييد، وقتي متوجه شدم که رئيس شرکت است از او خواستم که صادقانه دليل ...

LinkBack URL
About LinkBacks









پاسخ با نقل قول
