shentia (12-16-2011)






شهرت :8513
تبلیغات
در پشت این میز
ما در خیال وضع خیط و پیط خویشیم
یعنی که اینجا
در این اتاق سرد و نمناک
شادان و شنگولیم از گفتار استاد
اینجاست دانشگاه آزاد
ما در خیال مدرک بیمصرف خویش
آیندة تابان کشکآلود خود را
آرام آرام
در این تجارتخانة معروف و گمنام
چشمانتظاریم
چوخ بیقراریم
ماییم مردان فرار از تانک و از تیر
آیندهساز مرز و بومی شیر تو شیر
کمبود امکانات و کشک و قند و چایی
بیاعتدالی، نارسایی
الحق چه خوش گفته «ابوالمجد سنایی»*
ایدل بلا، ایدل بلا، ایدل بلایی
ما از تبار سنگپاییم
از سرزمین «اسب ابلق، سم طلا»ییم
پا در هواییم
آه، ای رئیس کل دانشگاه آزاد!
در جیب من دیگر نمییابی پشیزی
از لطف سرکار
shentia (12-16-2011)






شهرت :8513
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”
shentia (12-16-2011)






شهرت :8513
من یار مهربانم، اما كمی گرانم
چون جنس باد كرده در دست ناشرانم
دركل به قول ایشان كم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملك شاعرانم
زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم
یا لنگ فیلم و زینكم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مجوز من یار پند دانم
از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!
اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم
یك روز رفتم ارشاد با این قد كمانم
گفتم بده مجوز ای راحت روانم
گفتا تو را برادر یك سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم
گفتم نمی توانی گفتا كه می توانم
گفتم كنم شكایت گفتا كه بر فلانم!
از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم
من یك كتاب خوبم عشق است ترجمانم
نه عامل خلافم نی در پی مكانم!
محبوب اهل فكرم منفور طالبانم
فعال در مسیر آزادی بیانم
خواننده گر كوزت شد من ژان وال ژآنم!
من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم
بسیار حرف دارم با آنكه بی زبانم
شاگرد فابریكِ جبار باغچه بانم
درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
.... از بسكه شعر گفتم كف كرد این دهانم
shentia (12-16-2011)






شهرت :8513
من درختم، بیشه را سر میزنم بر سقف و طاق
اختران سازند روی شاخههای من اتاق
شاخهای از من جدا شد با تبر، سخت و ستبر
من شدم یک هفته گریان از غم و درد فراق
بعد از آن دادم به خود دلداری و گفتم که کاش
شاخهام با فکر من در کار یابد انطباق
یا شود یک نیمکت در باغ، مردی خسته را
یا شود یک تکه هیزم، لم دهد توی اجاق
تا نشیند در کنارش وقت سرما عابری
با زغال آن کند سیگار خود را نیز چاق
یا شود جای کتابی، یا شود میز و کمد
یا شود ساز و نوازد نغمههای اشتیاق
یا شود میز خطابه توی تالاری بزرگ
تا سخنرانی کند خوشطینتی باطمطراق
آروزها داشتم در سر برای شاخهام
بر خلاف میل من گردید او ناگه چماق
هرکه زد حرف حسابی، بر سرش آمد فرود
پای مردم شل شد از او، دست مردم شد چلاق
چرخ زد دور خودش، وز جور او سالم نماند
چشم و پشم و گوش و هوش و ران و جان و ساق و پاق!
هرکجا نظمی نمایان بود، آمد زد به هم
در صفوف متحد پاشید هی تخم نفاق
پا سوا شد از لگن، بازو جدا شد از بدن
بینی از صورت جدا شد، تن گرفت از جان طلاق
از هجوم او نهتنها داد مردم شد بلند
تولهسگ هم زیر پل خوابیده نالد: واق واق
روز و شب این بیثمر بر زخم من پاشد نمک
دمبهدم این دربهدر بر درد من پاشد سماق!
باعث بدنامی جنگل شده این ناخلف
مطمئن باشید پیش والدینش گشته عاق!
قصیدة مدحیه/ اسماعیل امینی
آه از گردش ایام و کم و بسیارش
تف به چرخ فلک و دایره و پرگارش
سرنگون باد فلک زانکه در آفاق هنر
واژگون بود همه سابقة رفتارش
تف و نفرین مکن، آغاز قصیده ست، بگو:
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
تو در اندیشة نفرین به سراپای فلک
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
نشد، این نیست سخن، دلخورم از عالم دون
که شده زیر و زبر، زیر و بم کردارش
شهر هرت است هنر، طنز شده شهر شلوغ
گم شود در دل این شهر شتر با بارش
گوی اقبال به چوگان مزخرف گوییست
طنز افتاده به بیچارگی از لیچارش
نیست دیوار که چون دامن طنازان است
طنزِ بیچاره که کوتاه شده دیوارش
طنز آن کاخ رفیع است که سعدی و عبید
بوده اند از سخن فاخر خود معمارش
طنز میدان هماورد یلان سخن است
دهخداها و صلاحی ها میدان دارش
نامشان زمزمة روز و شب رندان باد
رند آن است که رندانه بود اطوارش
آمد آن لحظه که یادی کنم از رند بزرگ
آن که تاج سر طنز است همه اشعارش
یعنی استاد سخن ناصر فیض آن که بوَد
موجب روشنی دیدة من دیدارش
ناصر فیض فراز آمده بر قلة طنز
هم چو آنروز که بر قله برآمد آرش
سخن فیض چو باران بهاری جاری
که طراوت بترواد همه از تکرارش
مدح استاد سخن بی نمکِ طنز مباد
کسب رخصت کنم و طنز کنم در کارش
چون همه شهد و شکر از سخنش میریزد
خرس و زنبور عسل مشتری گفتارش
بود چون در وسط حلقة رندان پاهاش
شد زیارتگه رندان جهان شلوارش
دست ما گرچه به جاهای مهمش نرسید
هست در دسترس اهل هنر دستارش
شعر من نیست سزاوار چنین استادی
آن که حافظ سخنی گفت چنین دربارهش!
بلبل از «فیض گل» آموخت سخن، ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
جای آن است که خون موج زند در دل فیض
زین تغابن که ختایی شکند بازارش
چامه در مدحتش افزون شده از بیست و سه بیت
باورت نیست؟ بفرما و بخوان، بشمارش!
گرچه از محضر او نیست امید صله ای
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
زیذینامه/ سعید سلیمانپور
الهی! به مردانِ در خانهات
به آن زنذلیلان فرزانهات
به آنانکه با امر «روحی فداک»
نشینند و سبزی نمایند پاک
به آنانکه از بیخ و بن زیذیاند
شـب و روز با امر زن میزیند
به آنانکه مرعوب مادرزنند
ز اخلاق نیکوش دم میزنند
به آن شیرمردانِ با پیشبند
که در ظرف شستن به تاب و تبند
به آنانکه در بچهداری تکند
یلانِ عوضکردنِ پوشکند
به آنانکه بی امر و اذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریال
به آنانکه با ذوق و شوق تمام
به مادرزن خود بگویند: مام
به آنانکه دارند با افتخار
نشان ایزو... نه، زیذی نههزار
به آنانکه دامن رفو میکنند
ز بعد رفویش اتو میکنند
به آنانکه درگیر سوزن نخند
گرفتار پخت و پز و مطبخند
به آن قورمهسبزیپزانِ قَدَر
به آن مادرانِ بهظاهر پدر
الهی! به آه دل زنذلیل
به آن اشک چشمان ممد سیبیل
به تنهای مردان که از لنگهکفش
چو جیغ عیالاتشان شد بنفش
که ما را بر این عهد کن استوار
از این زنذلیلی مکن برکنار
به زیذی جماعت نما لطف خاص
نفرما از این یوغ ما را خلاص
shentia (12-16-2011)






شهرت :8513
عجب زمونه ای شده!
تو عصر موشک و فضا، الاغ سواری عالیه
کنار بنز و زانتیا، دیدن گاری عالیه
بعد سیگار و پیپ و اکس، چپق کشیدن بهتره
ماهواره ها برن کنار، ستاره چیدن بهتره
بسکه فراوونه کلاغ، قناری قارقار می کنه
از هرچی آوازه خوشه، آدمو بیزار می کنه
سینما و تاتر چیه، سیا بازی قشنگ تره
رو حس و حال آدما، لی لی کنون نمی پره
اصغر آقا اَسی شده، موهاشو های لایت می کنه
زیر ابرو شو بر می داره، تیپ شو ری رایت می کنه
تو این قاراشمیش شدید، صغرا خانم ولنسیاس
عجب زمونه ای شده، دنیا رو باش دس کیاس
پیتزا و استیک ولش، سیخ جیگر نصیب ماس
آبگوش خوراک اعیوناس، اشکنه راس جیب ماس
از رپ و راک و پاپ نگو، ابرام غزل خونو می خوام
شبای صاف و ماه نو، صفای ایوونو می خوام
پپسی کولا ارزونی تون، قرتی بازی دیگه بسه
کاهو سکنجبین می خوام، آب قناتم هوسه
قدیم ندیما یادته؟ تهرون هوای خوبی داشت
شیرونیای حلبی، سقفای تیر چوبی داشت
آپارتمانای عجیب، با برج و بارو مد شده
مدرنه آب حوض کشی، باز دَسه جارو مد شده
عطرای پاریسی چیه، گلاب قمصر بیارین
تو جیبای بی برکت، یه مُش گل یاس بذارین
اینترنت و فکس و موبایل، تلویزیون و رادیو...
رد پای تمدنو، همینجوری بگیر برو...
شلوغ پلوغه سرمون، جا واسه دل نمی مونه
قدر من و تو رو حاجی، هیشکی دیگه نمی دونه
به جای ایمیل جون من، نامه ی دَسی بنویس
شیک بازی رو کنار بذار، اونی که هَسی بنویس
دنیا مثه راز بقاس، از صلح و آشتی بنویس
از روزگار خوبی که، اونوقتا داشتی بنویس
shentia (12-16-2011)






شهرت :29372
تبلیغات
آن گاه كه خارج شدم از محدودهرفتم به در ميكده خواب آلودهافسوس كه اسم شب فراموشم شددادند به جاي مي به من فالوده!«خانم طلوعي»
انقد بدم میاد از اینایی ک از من بدشون میاد
OM!d.M (12-16-2011)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
فعالیت :(نمایش - خوانندگان)