به "یک پارس" خوش آمدید.
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 35 , از مجموع 35

موضوع: غزل

  1. #31
    ! JUSTICE ! هم اکنون آنلاین است.
    ممتاز

    بسی رنج کشیدم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :18125

    پسند شده های دریافتی
    2373
    پسند شده های ارسالی
    23
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    سن
    27
    نوشته ها
    35,202
    سپاس ها
    6,719
    سپاس شده 11,262 در 5,639 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات

    با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام
    در گوش خویش گفته ام و من نگفته ام
    زان نور بی زوال که در پرده ی دل است
    با آفتاب آنهمه روشن نگفته ام
    این دشت و در به ذوق چه خمیازه می کشد
    رمز جهان جیب به دامن نگفته ام
    گلها به خنده هرزه گریبان دریده اند
    من حرفی از لب تو به گلشن نگفته ام
    موسی هم اگر شنیده هم از خود شنیده است
    "انی انا اللهی" که به ایمن نگفته ام
    آن نفخه ای کزو دم عیسی
    بوی کنایه داشت مبرهن نگفته ام
    پوشیده دار آنچه به فهمت رسیده ات
    عریان مشو که جامه دریدن نگفته ام
    ظرف غرور نخل ندارد نیاز بید
    با هر کسی همین خم گردن نگفته ام
    در پرده خیال تعین ترانه هاست
    شیخ آنچه بشنود به برهمن نگفته ام
    هر جاست بندگی و خداوندی آشکار
    جز شبهه خیال معین نکرده ام
    افشای بی نیازی مطلب چه ممکن است
    پر گفته ام ولی به شنیدن نگفته ام
    این انجمن هنوز ز آیینه غافل است
    حرف زبان شمعم و روشن نگفته ام
    افسانه رموز محبت جنون نواست
    هر چند بی لباس نهفتن نگفته ام
    این ما و من که شش جهت از فتنه اش پر است
    بیدل تو گفته باشی اگر من نگفته ام

    من درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.

  2. #32
    ! JUSTICE ! هم اکنون آنلاین است.
    ممتاز

    بسی رنج کشیدم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :18125

    پسند شده های دریافتی
    2373
    پسند شده های ارسالی
    23
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    سن
    27
    نوشته ها
    35,202
    سپاس ها
    6,719
    سپاس شده 11,262 در 5,639 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    بی‌پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح
    تاکی روی چو دیده‌ای انجم به خواب صبح
    اهل صفا ز زخم‌ گل فیض چیده‌اند
    بیرون چاک سینه مدن فتح باب صبح
    پیری رسید مغفرت آماده شو که نیست
    غیر از کف دعا ورقی در کتاب صبح
    از وحشت نفس نتوان جز غبار چید
    رنگ شکستهٔ تو بس است انتخاب صبح
    جرم جوان به پیر ببخشند روز حشر
    سپند نامه سیه شب به آب صبح
    این دشت یک قلم ز غبار نفس ‌پُر است
    حسرت‌ کشیده است به هر سو طناب صبح
    با چشم خشک چشم زفیض سحرمدار
    اشک است روغنی که دهد شیر ناب صبح
    نتوان‌ گره زدن به سر رشته نفس
    پیداست رنگ این مثل از پیچ و تاب صبح
    کامی که داری از نفس واپسین طلب
    فرصت درنگ بسته به دوش شتاب صبح
    حاصل ز عمر یکدم آگاهی است و بس
    چون پنبه شد زگوش نماند حجاب صبح
    کو مشتری‌که جنس خروشی برآوریم
    داریم از قماش نفس جمله باب صبح
    تا بویی از قلمرو تحقیق واکشیم
    بیدل دوانده‌ایم نفس در رکاب صبح

    من درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.

  3. #33
    ! JUSTICE ! هم اکنون آنلاین است.
    ممتاز

    بسی رنج کشیدم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :18125

    پسند شده های دریافتی
    2373
    پسند شده های ارسالی
    23
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    سن
    27
    نوشته ها
    35,202
    سپاس ها
    6,719
    سپاس شده 11,262 در 5,639 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    پل و زورق نمی‌خواهد محیط ‌کبریا اینجا
    به هرسو سیر کشتی بر کمر دارد گدا اینجا
    دماغ بی‌نیازان ننگ خواهش برنمی‌دارد
    بلندی زیر پا می‌آید از دست دعا اینجا
    غبار دشت بی رنگیم و موج بحر بی‌ساحل
    سر آن دامن از دست ‌که می‌گردد رها اینجا
    درین صحرا به آداب نگه باید خرامیدن
    که روی نازنینان می‌خراشد نقش پا اینجا
    غبارم آب می‌گردد ز شرم گردن‌افرازی
    ز شبنم برنیایم‌ گر همه ‌گردم هوا اینجا
    لباسی نیست‌ هستی را،‌که ‌پوشد عیب ‌پیدایی
    سحر از تار و پود چاک می‌بافد ردا اینجا
    شبستان جهان و سایه دولت‌، چه‌فخراست این
    مگر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا
    حضور استقامت می‌پرستد شمع این محفل
    به پا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا
    به ‌دوش نکهت‌ گل می‌روم از خویش و می‌آیم
    که می‌آرد پیام ناز آن آواز پا اینجا
    به ‌گوشم از تب و تاب نفس آواز می‌آید
    که‌ گر صد سال نالی بر در دل نیست جا اینجا
    امید دستگیری منقطع‌ کن زین سبک مغزان
    که‌ چون نی ناله ‌برمی‌خیزد از سعی عصا اینجا
    صدای التفاتی از سر این خوان نمی‌جوشد
    لب‌گوری مگر واگردد و گوید بیا اینجا
    هوس‌ گر چاکی از دامان عریانی به دست آرد
    نیفتد در فشار تنگی از بند قبا اینجا
    به رنگ‌آمیزی اقبال منعم نازها دارد
    ندید این بیخبر روی که می‌سازد سیا اینجا
    طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل
    جهان لبریز استغناست ‌گر باشد حیا اینجا

    من درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.

  4. #34
    ! JUSTICE ! هم اکنون آنلاین است.
    ممتاز

    بسی رنج کشیدم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :18125

    پسند شده های دریافتی
    2373
    پسند شده های ارسالی
    23
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    سن
    27
    نوشته ها
    35,202
    سپاس ها
    6,719
    سپاس شده 11,262 در 5,639 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تو خود شخص نفس خویی که با دل ‌نیست پیوندت
    کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت
    در ین ویرانه عبرت به رنگی بی‌تعلق زی
    که خاکت نم نگیر دگر همه در آب افکندت
    ندانم از کجا دل بسته این خاکدان ‌گشتی
    دنائت ریشه‌ای داری ‌که نتوان از زمین‌ کندت
    ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا
    کند دیوانه هستی خیالات عدم چندت
    غبار کلفت خویشی نظر بند پس و پیشی
    به غیر از خود نمی‌باشد عیال و مال و فرزندت
    به هر دشت و در، از خود می‌روی و باز می‌آیی
    تو قاصد نیستی تا عرصه‌ها هر سو دوانندت
    ز خود گر یک‌قلم جستی ز وهم جزو و کل ‌رستی
    تعلق ها نفس‌واری‌ست کاش از دل برآرندت
    دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمی‌خواهد
    به‌ گردون برده‌است از یک ‌نفس سحر سحرخندت
    زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن
    چه ‌خواهی دید اگر در خانه خورشید خوانندت
    ز دست نیستی جز نیستی چیزی نمی‌آید
    کجایی چیستی آخر که آگاهی دهد پندت
    خرابات تعین بر حبابت خنده‌ها دارد
    سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت
    به‌ حرف و صوت ‌ممکن نیست تمثالت ‌نشان دادن
    نفس ‌گیرد دو عالم تا به پیش آیینه دارندت
    به ‌معنی ‌گر شریک‌ معنی‌ات پیدا نشد بیدل
    جهان‌ گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت

    من درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.

  5. #35
    ! JUSTICE ! هم اکنون آنلاین است.
    ممتاز

    بسی رنج کشیدم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

    مدل گوشی

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :18125

    پسند شده های دریافتی
    2373
    پسند شده های ارسالی
    23
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    سن
    27
    نوشته ها
    35,202
    سپاس ها
    6,719
    سپاس شده 11,262 در 5,639 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات

    از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح
    آفتاب آیینه ‌کارد در ره جولان صبح
    باطن پیران فروغ‌آباد چندین آگهی‌ست
    فیض دارد گوهری ازگنج بی‌پایان صبح
    نور صاحب‌ رونق ازگرد کساد ظلمت است
    کفر شب از کهنگی ها تازه‌ کرد ایمان صبح
    گاه خاموشی نفس آیینه دل می‌شود
    سود خورشید است هر جا گل‌ کند نقصان صبح
    دستگاه نازم از سعی جنون آماده است
    دارم از چاک‌ گریبان نسخه توفان صبح
    فتح بابی آخر از چاک دلم‌ گل‌کردنی‌ست
    سایه چشم سفیدی هست بر کنعان صبح
    بیخودی سرمایه ناموسگاه وحشتم
    می‌توان داد از شکست ‌رنگ‌ من تاوان صبح
    محو انجامم دماغ سیر آغازم کجاست
    بر فروغ شمع کم دوزد نظر حیران صبح
    آنچه آغازش فنا باشد ز انجامش مپرس
    می‌توان طومار امکان‌ خواند از عنوان صبح
    چند باید بود در عبرت‌سرای روزگار
    تهمت‌آلود نفس چون پیکر بیجان صبح
    نسخه ی شمعم‌ که از برجستگی های خیال
    مقطعم برتر گذشت از مطلع دیوان صبح
    مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان
    شمع را تیغ است بید‌ل جنبش دامان صبح

    من درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 3

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 01:09 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

سئو و بهینه سازی سایت توسط : سئوموز فارسی

Powered by vBulletin® Version 4.1.12
Copyright © 2012 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO