لابی یک هتل 4 ستاره- دوزن جوان روبروی هم نشسته اند. یکی از آنها جوانتر به نظر میرسد. پیشخدمت فنجانهای قهوه را روی میز میگذارد و دور میشود. بالا خره سکوت را میشکنند.

زن جوانتر { با کنجکاوی به حرف میاید}- اون چه جوری بود؟
زن جوان- شیطون، پر انرژی، جسور و خیلی خیلی مهربون.
زن جوانتر- تو دوستش داشتی؟
زن جوان- خیلی زیاد!
زن جوانتر- اون چی؟ تورو دوست داشت؟
زن جوان- خیلی زیاد!
زن جوانتر- بچه که بودم یه عکس ازش داشتم ولی گمش کردم. چهره اش دقیق یادم نیست.
زن جوان- خیلی شبیه اون شدی...خیلی! البته من نوزده سالگیش رو ندیدم ولی می تونم تشخیص بدم که کاملاً به اون رفتی.
زن جوانتر- شوهرش رو دوست داشت؟
زن جوان- گمون کنم اولش که ازدواج کرده بود آره .اما زیاد بگو مگو میکردن.آقای یگانه زیاد حرص میداد،اونهم عادت داشت زیاد حرص بخوره ! اساساً زود از کوره در میرفت.
زن جوانتر- با خانواده اش چطور بود؟
زن جوان- خواهر برادراش عاشقش بودن.حتی شوهر خواهراشم دوستش داشتن...همه دوستش داشتن. {جمله آخر را به نرمی میگوید}
زن جوانتر- وقتی بهش فکر میکنی چی یادت میاد؟
زن جوان- اینکه همیشه با سروصدا وارد خونه میشد .همیشه سربه سر من میگذاشت.بهم میگفت من یه دختر لوس و ننرم!
زن جوانتر{لبخند میزند}- ناراحت میشدی؟
زن جوان {او هم با لبخند پاسخ میدهد}- همونموقع آره! ولی همیشه آرزوم بود که آخر هفته ها بریم خونه اش و شب اصرار کنه تا پیشش بمونیم.
زن جوانتر- دیگه؟
زن جوان- { سعی میکند خاطرات دور و کمرنگی را به خاطر بیاورد}- آشپزیش عالی بود.شبهایی که مهمونش بودیم به آقای یگانه میگفت بره تو اتاق مهمون بخوابه تا من و مامانم بتونیم شب پیش اون باشیم. {مکث کوتاه} یه صندوقچه قرمز داشت پر از سکه! زیاد سفر میرفت.سکه کشورهای مختلف رو جمع میکرد.من عاشق اونها بودم. قول داده بود اونهارو بده به من!{جمله آخر را با حسرت میگوید}

{کمی سکوت حکمفرما میشود.هر کدام جرعه ای قهوه مینوشند.زن جوان به اطراف نگاه میکند و زن جوانتر خیره به میز جرعه ای دیگر مینوشد.سپس فنجان را روی میز میگذارد،سرش را بالا می آورد.مستقیم به زن جوان نگاه میکند انگار میخواهد مهمترین سوالش را بپرسد}

زن جوانتر- از اونشب بگو!
زن جوان- اونشب؟ {کمی مردد} اونشب همه خونه ما جمع بودن.{بیشتر تمرکز میکند} البته منظورم از همه فقط خاله وسطی و شوهرش بود چون اونموقع دایی و خاله کوچیکه سوئد زندگی می کردن.میدونی که؟
{زن جوانتر به علامت تایید سر تکان میدهد}
یادم نیست اونموقع اصلاً سونوگرافی نبود یا اون خودش نخواسته بود بفهمه بچه دختره یا پسر! من و شوهرخاله وسطی داشتیم باهم دعوا میکردیم...
زن جوانتر{حرفش را قطع میکند}- تو چند سالت بود؟
زن جوان- هفت سال!
زن جوانتر- خب؟
زن جوان {ادامه میدهد}- شوهر خاله میدونست چقدر عصبانی میشم وقتی میگه بچه پسره! برای همین منو ول نمیکرد .حدود ده یا یازده شب بود.مامانم و خاله وسطی پشت میز آشپرخونه نشسته بودن و داشتن برنامه فردا رو میچیدن که کی برن بیمارستان. من خوابم میومد اما می خواستم حتماً قبل از صبح بفهمم بچه دختره یا پسر.
زن جوانتر- پدرت کجا بود؟
زن جوان- پدرم بیمارستان پیش اون و آقای یگانه بود.توی اون بیمارستان آشنا داشت.رفته بود که مطمئن بشه همه چیز مرتبه.
زن جوانتر{با تلخی}- و همه چیز مرتب بود!
زن جوان { کمی اندوهگین}- یادم میاد چند هفته قبلش یه شب همه فامیل رو دعوت کرده بود.یه عده ورق بازی میکردن ،بقیه در حال گفتن و خندیدن بودن.اونهم با اون شکم قلمبه این ور اون ورمی رفت و به شوخی میگفت:« اگر زیاد درد داشته باشه میگم بهم تریاک بدن! حوصله درد کشیدن ندارم»
زن جوانتر- چند سال بود دلش بچه می خواست؟
زن جوان- فکر کنم ده سالی طول کشیده بود.هر جور درمانی رو امتحان کرده بودن.
زن جوانتر- مشکل از کدوم بود؟
زن جوان- آقای یگانه
زن جوانتر- خب؟
زن جوان- آخر سر هم زیر بار زایمان طبیعی نرفت. گفت : « سزارین!»
زن جوانتر- چطور خبردار شدین؟
زن جوان- ساعت حدود دوازده بود که صدای رنوی پدرم رو که داشت پارک میکرد شنیدم.من از شدت خواب رفته بودم توی تخت اما با صدای ماشین مثل فرفره پریدم وسط اتاق نشیمن. پدرم در رو باز کرد.با یه چهره ملتهب و قرمز، ابروهای درهم، همینطور که به زمین خیره شده بود اومد تو.یه مکث کرد. همه بیصدا بهش نگاه میکردن.پدرم گفت: « سودابه خانم فوت کرد.»
{زن جوان نفس عمیقی میکشد که بیشتر شبیه آه کشداری است و بعد سکوتی نسبتاً طولانی}

زن جوانتر {انگار با خودش حرف میزند}- و به همین راحتی من اونو کشتم!
زن جوان {کمی پریشان}- تورو به خدا چرند نگو!
زن جوانتر{ به خودش میاید}- اصلاً تونست منو ببینه؟!
زن جوان- نه! توی بیهوشی رفت.خدایا چه شب بدی بود! صدای ضجه های مامان و خاله ام هنوز توی گوشمه. من وسط اتاق ایستاده بودم و گریه میکردم.شوهر خاله بغلم کرد و منو برد به اتاقم. نمیدونم کی خوابم برد اما تا آخرین لحظه صدای شیون میومد.
زن جوانتر- فکر میکنی الان اگر بود...{ از گفتن ادامه حرفش پشیمان میشود} هیچی ولش کن! اون امانتی که پشت تلفن گفتی باید بهم بدی چی بود؟
زن جوان- { توی کیف دستی اش به دنبال چیزی میگردد}آهان! این...یه گردنبند پیش مامان من مونده بود.بعد از اون اتفاق همه چیز بهم ریخته بود.مامان یادش نبود که سودابه این رو خونه ما جا گذاشته و بعد از یه مدت کوتاه آقای یگانه و تو ناپدید شدین! معلوم نبود چرا! هیچ آدرس و شماره تلفنی از خودش نگذاشت.نمی دونستیم چکار کنیم. مامانم بهم سفارش کرد هر وقت تونستم پیدات کنم اینو بندازم گردنت.
زن جوانتر- چقدر بزرگه! شمایله؟
زن جوان- یه ساربان توشه! ببین میدونم شاید معذب بشی اما من قول دادم اینو بندازم گردنت، نمی تونم بدم دستت.
زن جوانتر- نه اشکالی نداره، راحت باش.یه حس عجیبیه.یه زمانی تو گردن کسی بوده که من باید بیشتر از هر کس دیگه ای دوستش داشته باشم!
{زن جوانترسرش را به جلو خم میکند و زن جوان گردنبند را که زنجیر بلند طلایی دارد به گردنش میاندازد.}
زن جوان- خب...خیالم راحت شد.
{ مکث کوتاه ، زن جوانتر شمایل را در دستانش گرفته و نگاه میکند. زن جوان سعی میکند جو سنگین حاکم را از بین ببرد}
زن جوان- ولی فکرش رو بکن اگراونروز توی پستخونه دعوامون نمیشد الان اینجا نبودیم.
زن جوانتر{ خنده اش میگیرد}- آره...آخه تو خیلی فس فس میکردی.منم عجله داشتم،ماشین رو دوبله پارک کرده بودم.
زن جوان- انقدر از دستت عصبانی شده بودم که دلم میخواست موهاتو بگیرم بکشم که یهو اسم و فامیلت رو روی پاکتی که دستت بود دیدم.
زن جوانتر- تا چند دقیقه نمی فهمیدم اون خزعبلاتی که داری راجع به اینکه دختر خاله منی میگی چیه! ترسیده بودم دیوونه باشی.به خودم فحش میدادم که چرا بهت متلک انداختم.
{هر دو می خندند . زن جوان به پیشخدمت اشاره میکند و او صورت حساب را برایشان میاورد}
زن جوان- خب،به خیر گذشت! من حساب میکنم.
زن جوانتر{کاملاً جدی}- نه! لطفاً بگذار من حساب کنم.
{زن جوان تعارف نمیکند}
زن جوانتر- آفرین!
{ پول را روی میز میگذارند و به طرف درب هتل میروند}
زن جوان- نمیدونم چی باید بهت بگم...شماره منو داری دیگه.
زن جوانتر- آره دیگه...خب خداحافظ.
{دست میدهند}
زن جوان- خداحافظ.
{از هتل بیرون میایند و از هم جدا میشوند که زن جوانتر انگار چیزی را فراموش کرده است برمیگردد.}
زن جوانتر- راستی...
زن جوان { به طرف صدا بر میگردد}- چیه؟
زن جوانتر- من میدونم چرا پدرم یهو غیبش زدو هیچ نشونه ای برای شما نگذاشت.
زن جوان {با کنجکاوی}- چرا؟؟؟
زن جوانتر- چون نمی خواست کسی بفهمه که پدر واقعیم نیست ، مخصوصاً خود من!
{چهره متعجب زن جوان را می نگرد و از اینکه اورا به این حد متحیر کرده شاید لذت می بردو ادامه میدهد}
زن جوانتر- سودابه توی یکی از اون سفرهای اروپایی که تنها رفته بود لقاح مصنوعی انجام داده بود.
زن جوان {کاملاً ناباورانه}- تو از کجا فهمیدی؟!
زن جوانتر- صبح پدرم وقتی فهمید امروز قراره تورو ببینم بهم گفت.
زن جوان- پس امروز از صبح به تو شوک وارد شده؟
زن جوانتر { با خنده شیطنت آمیزی}- قیافه خودتو ندیدی! ظاهراً به تو بیشتر وارد شده! اونطوری نگاهم نکن دخترخاله! خداحافظ.
زن جوان- خداحافظ.
{از هم دور می شوند.}
__________________