به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 113
Like Tree8پسند شده

موضوع: داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی

  1. #1
    ! Mani ! آنلاین نیست.
    حرفه ای

    ♥♥♥کفش هم اگر تنـــگ باشد، زخم میکند وای به وقتی که دل
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    ما بچه شمرونیم...آخرشم تهرونیم...TeHrAn
    تحصیلات
    Chemical Engineering
    نوشته ها
    4,151
    موبایل
    $4
    پسند شده های دریافتی
    2296
    پسند شده های ارسالی
    2000

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :12952


    ویترین مدال ها

    پیش فرض داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی

    تبلیغات


    The Loan
    Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
    The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said

    قرض
    دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
    سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.
    OM!d.M پسند کردها .


  2. 3 کاربر از پست مفید ! Mani ! سپاس کرده اند .


  3. #2
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love


    به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.
    OM!d.M پسند کردها .



  4. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  5. #3
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    General Pershing was a famous American officer. He was in the American army, and fought in Europe in the First World War

    After he died, some people in his home town wanted to remember him, so they' put up a big statue of him on a horse

    There was a school near the statue, and some of the boys passed it every day on their way to school and again on their way home. After a few months some of them began to say, 'Good morning, Pershing', whenever they passed the statue, and soon all the boys at the school were doing this

    One Saturday one of the smallest of these boys was walking to the shops with his mother when he passed the statue. He said, 'Good morning, Pershing' to it, but then he stopped and said to his mother, 'I like Pershing very much, Ma, but who's that funny man on his back


    ژنرال پرشينگ يكي از يكي از افسرهاي مشهور آمريكا بود. او در ارتش آمريكا بود، و در جنگ جهاني اول در اروپا جنگيد.

    بعد از مرگ او، بعضي از مردم زادگاهش مي‌خواستند ياد او را گرامي بدارند، بنابراين آن‌ها مجسمه‌ي بزرگي از او كه بر روي اسبي قرار داشت ساختند.

    يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچه‌ها هر روز در مسير مدرسه و برگشت به خانه از كنار آن مي‌گذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آن‌ها هر وقت كه از كنار مجسمه مي‌گذشتند شروع به گفتن «صبح‌ به خير پرشينگ» كردند، و به زودي همه‌ي پسرهاي مدرسه اين كار (سلام كردن به مجسمه) را انجام مي‌داند.

    در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه مي‌رفت. وقتي كه از كنار مجسمه گذشت گفت: صبح به خير پرشينگ، اما ايستاد و به مادرش گفت: مامان، من پرشينگ را خيلي دوست دارم، اما آن مرد خنده‌دار كه بر پشتش سواره كيه؟


    OM!d.M پسند کردها .



  6. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  7. #4
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    The Cat and the Cock

    A Cat caught a Cock, and pondered how he might find a reasonable excuse for eating him. He accused him of being a nuisance to men by crowing in the nighttime and not permitting them to sleep. The Cock defended himself by saying that he did this for the benefit of men, that they might rise in time for their labors. The Cat replied, "Although you abound in specious apologies, I shall not remain supperless"; and he made a meal of him


    گربه و خروس

    گربه ای خروسی را دزدید و با خود فکر کرد چگونه بهانه قابل قبولی برای خوردن خروس بیابد. گربه خروس را به خاطر آزار دادن مردم به وسیله بانگش در سحرگاه متهم کرد و گفت که تو نمی گذاری که مردم درست بخوابند. خروس با اظهار این موضوع که این کار او به نفع مردم است و باعث میشود آنها برای رسیدن به لقمه نانی از خواب بیدار شون از خود دفاع کرد. گربه در جواب گفت:"اگر چه تو با بهانه های در ظاهر صحیح از خود رفع اتهام میکنی اما من نمی توانم از غذای خود صرف نظر کنم" و خروس را خورد.
    OM!d.M پسند کردها .



  8. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  9. #5
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    Success - Socrates

    A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water

    The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air

    Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret



    موفقیت و سقراط

    مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

    مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

    سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

    سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.


    OM!d.M پسند کردها .



  10. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  11. #6
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail.

    Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read:
    To: My Loving Wife
    Subject: I’ve Reached
    Date: 2 May 2006

    I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
    Your loving hubby.



    مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

    با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:

    به: همسر دوست داشتنی ام
    موضوع: من رسیدم
    تاریخ: دوم می 2006

    میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

    شوهر دوستدارت
    OM!d.M پسند کردها .



  12. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  13. #7
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    There were a lot of men's clubs in London a few years ago. Men went there and read their newspapers quietly, or drank or had meals with their friends.

    All of these men's clubs had a lot of very good servants. At every club one of the servants was a doorman. Mr Grace was the doorman of one of these clubs. He was fifty-five years old, and he had grey hair and a big grey moustache. The telephone rang in his office at six o'clock in the evening, and a woman spoke to him. She said, 'Are you the doorman of the George Club?'

    'Yes, I am,' Mr Grace answered.

    'Please give my husband a message,' the woman said.

    'Your husband isn't at the club this evening,' Mr Grace answered.

    'But I haven't told you his name!' the woman said angrily.

    'That isn't necessary,' Mr Grace answered. 'No husband is ever at the club.




    چندين سال قبل تعداد زيادي كلوپ مردانه در لندن وجود داشت. آقايان براي مطالعه‌ي روزنامه در آرامش، و نوشيدن و خوردن به همراه دوستانشان به آنجا مي‌رفتند.

    همه‌ي اين كلوپ‌هاي مردانه خدمت‌كاران خيلي خوبي داشتند. يكي از خدمت‌كاران هر كلوپ دربان آن كلوپ بود. آقاي گريس يكي از دربان‌هاي اين كلوپ‌ها بود. او پنجاه‌وپنج سال داشت، و داراي مو و سبيل كلفت و سفيدي بود. در ساعت شش عصر تلفنش زنگ خورد، و يك زن با او صحبت كرد. او (آن زن) گفت: آيا شما دربان كلوپ جرج هستيد؟

    آقاي گريس پاسخ داد: بله، من هستم.

    آن زن گفت: لطفا يك پيغام به شوهر من بدهيد.

    آقاي گريس پاسخ داد: شوهر شما امروز عصر در اين كلوپ نيست.

    زن با عصبانيت گفت: اما من اسم شوهرم را به شما نگفتم.

    آقاي گريس پاسخ داد: ضروري نيست، هميشه هيچ مرد زن‌داري در كلوپ نيست.
    OM!d.M and HamidTurk like this.



  14. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .


  15. #8
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    A lot of boys and girls in Western countries are wearing the same kinds of clothes, and many
    of them have long hair, so it is often difficult to tell whether the are boys or girls.

    One day, an old gentleman went for a walk in a park in Washington, and when he was tired he sat down on a bench. A young person was standing on the other side of the pond.

    "My goodness!" the old man said to the person who was sitting next to him on the bench. 'Do you see that person with the loose pants and long hair? Is it a boy or a girl?"
    "A girl," said his neighbor. "She's my daughter."

    "oh!" the old gentleman said quickly. "please forgive me, I didn't know that you were her mother. "
    "I'm not," said the other person, "I'm her father."


    ترجمه:

    در کشورهای غربی بسیاری از دختران و پسران لباسهای مشابه میپوشند و بسیاری از آنها موهای بلند دارند بنابراین غالبا تشخیص اینکه شخصی پسر یا دختر است سخت می باشد.

    روزی، پیرمرد محترمی برای پیاده روی به پارک واشنگتن رفت و هنگامی که خسته شد بر روی نیمکتی نشست. جوانی در آنطرف دریاچه ایستاده بود.

    پیرمرد به شخصی که بر روی نیمکت در کنار او نشسته بود گفت : "خدای من، آن شخص را که شلوار گشاد پوشیده و موهای بلند دارد را میبنی؟ او دختر است یا پسر؟"
    همسایه جواب داد: " دختر، او دختر من است"

    مرد محترم سریع گفت: " اوه، لطفا من را ببخشید، من نمی دانستم که شما مادرش هستید"
    آن شخص گفت: " نه، من پدرش هستم."




  16. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  17. #9
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    Sea otters off the coast of California have an unusual method of getting food. They dive to the floor of the sea to find the shellfish they like.

    When an otter brings a shellfish to the surface of the water, he floats on his back and tuts the shellfish on his chest. Then the otter digs the meat out of the shell with his teeth.

    Sea otters are especially fond of shellfish with a very hard shell. when the otter brings up one of these, he also brings a stone. He puts the stone on his chest, holding the shellfish in his front paws. He takes a wide swing and smashes the hard shell on the stone. Then he has no trouble getting at the meat in the shell
    .

    سمورهای آبی سواحل کالیفرنیا برای بدست آوردن غذا شیوه غیر عادی دارند. آنها برای پیدا کردن صدف مورد دلخواه خود به کف دریا می روند (شیرجه می زنند).

    سپس صدف را به سطح آب آورده، سمور از پشت بر روی آب شناور می شود و صدف را بر روی سینه اش می گذارد. سپس با دندان خود گوشت را از میان پوسته خارج می کند.

    سمورهای آبی علاقه زیادی به صدفهایی که پوستشان سخت است دارند و به همراه یکی از این صدفها یک سنگ نیز با خود به بالا می آورند. سمور سنگ را بر روی قفسه سینه اش می گذارد، صدف را با پنجه های جلویی می گیرد و با ضربه ای محکم آن را بر روی سنگ می زند. پوسته سخت صدف شکسته می شود. بنابراین سمور مشکلی برای بدست آوردن گوشت داخل پوسته ندارد.



  18. کاربر روبرو از پست مفید Sheida سپاس کرده است .


  19. #10
    Sheida آنلاین نیست.
    مدیر بازنشسته چت

    خدایــا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـجزهــ میخواهـد ...
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    ESF ̡ ̴̡ ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡͌*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ı
    تحصیلات
    دانشجوي ارشد حسابداري
    نوشته ها
    23,073
    موبایل
    Sony Xperia Z
    پسند شده های دریافتی
    5293
    پسند شده های ارسالی
    5113
    نوشته های وبلاگ
    130

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :23042


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.



  20. 2 کاربر از پست مفید Sheida سپاس کرده اند .



 
صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 01:32 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO