روزی روزگاری دو مرد در بیابانی به هم رسیدند.یکی از آنها وزیر شاه بود و دیگری یک مرد معمولی.آنها با هم همراه شدند و همینطور که در بیابان می رفتند،کوزه ی طلایی پیدا کردند.
وزیر گفت : این کوزه مال من است.
مرد معمولی گفت: نه.من پیدایش کردم .
و همین شد که بین آندو بر سر تصاحب کوزه دعوای سختی در گرفت.
وزیر گفت : من وزیر شاه هستم و اگر این کوزه را به من ندهی،به شاه خواهم گفت و او ترا زندانی خواهد کرد.
مرد ترسید و کوزه را به وزیر داد.اما شب که شد،کوزه را دزدید وآنرا به خانه برد و در باغچه اش پنهان کرد.ریشه های افشان درخت،خود را به طلاها رساندند و آن را به آوندها منتقل کردند.بهار که شد،درخت میوه طلایی داد . خبر درخت میوه طلایی در شهر پیچید و به گوش وزیر رسید. وزیر از روی حسادت موضوع را به شاه گفت و شاه خانه مرد را از او گرفت و آنرا به باغی بزرگ تبدیل کرد.او هیچکس،حتی وزیر را به باغ راه نمی داد. وزیر که از کارش پشیمان شده بود به نزد مرد آمد و با او مشورت کرد که چه کنند تا باغ و درخت را از شاه پس بگیرند.آنها به بیابان برگشتند و شروع به کندن محلی که کوزه را در آن پیدا کرده بودند،کردند.
آنقدر گودال راکندند تا به یک مدال طلایی رسیدند.مدال را که از زمین برداشتند،درخت میوه طلایی خشک شد و دیگر میوه نداد.اما آندو متوجه شدند که خودشان در داخل چاله ای که کنده اند ، زندانی شده اند.
شاه که متوجه شد درختش دیگر میوه طلا نمی دهد و وزیرش نیز مدتی است که گم شده است،فهمید که باید همه ماجرا زیر سر وزیر باشد. دستور داد که همه دشت و بیابان را بگردند و وزیر را پیدا کنند.مامورین، وزیر را درون چاله یافتند و خبر را به شاه رساندند.شاه به نزد وزیر آمد و همینکه مدال طلا را در دست او دید،خودش را به درون چاله انداخت تا آنرا از وزیر بگیرد.اما او هم در چاله اسیر شد.آنها هرچه تقلا کردند و بالا و پایین پریدند،نتوانستند از چاله خارج شوند.آنها مجبور شدند سالهای سال در همان چاله بمانند و به درختی که سکه طلا می داد فکر کنند


تكناز