به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 8 از 8 نخستنخست ... 678
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 78 , از مجموع 78
Like Tree80پسند شده

موضوع: " رمان تقدیر این بود که "

  1. #71
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    وچون دوباره استارت زدذهنم دوباره به گذشته هابرگشت. به آن وقت که سال چهارم دبیرستان بودیم ومهیا ازروی شیطنت موی یکی ازدخترهاراکه ازاوخوشش نمی آمدباقیچی کوتاه کردوچون دختروالدینش رابه مدرسه آوردوگفت که مهیامظنون است نزدیک بودحکم اخراجش صادرشود. آن دختر، دختریکی ازدبیران نورچشمی بودومسئولین مدرسه به ناچاربایدبااخراج مهیایک جوری این ناراحتی راازدل اودرمی آوردند، تااین که من پای خودم را به میان کشیدم وگناه مهیارابه گردن خودانداختم وچون دخترزیادازمن بدش نمی آمدرضایت دادکه دریکی ازدرس هابه من نمرۀ تک بدهند تاتنبیه شوم.
    باتوقف اتومبیل ازآن اندیشه ها دست کشیدم وبه این فکرفرورفتم که این بارنوبت کدام یک ازماست که به نفع دیگری واردعمل شود؟
    مهیازیادازدیدنم تعجب نکرد، انگارازقبل انتظارمرامی کشید. خانۀ لوکس وزیبای مادرش برای لحظه ای یادخانۀ قدیمی وکوچکشان رادرذهنم تداعی کرد. آنجاکه همه چیزش بوی صفاومهربانی می داد. امااینجاچی؟ همه چیزش مدرن وتازه بود! هیچ چیزقدیمی ای وجودنداشت که مرایادخاطره ای بیندازد. کیانوش وسیاوش درحیاط بازی می کردند. مریم خانم اصلاً خودش رانشان نداد. مهیاهم باتاخیرواردسالن پذیرایی شد. باورودش درجایم نیم خیزشدم، می خواستم آن روزهمه چیزمان دوستانه باشد! بادست تعارفم کرد بنشینم. بانخوت وغروری خاص نگاهم می کرد:
    ((خوب، می شنوم.))
    باتعجب نگاهش کردم:
    ((چه می خواهی بشنوی؟))
    ((همان چیزی راکه به خاطرش به اینجاآمده ای!))
    ((درواقع من امروزبه اینجاآمده ام تاشنونده باشم، توحرف های بهتری برای گفتن داری!))
    دراین لحظه خدمتکارواردشدوباادای احترام شربت جلویمان گذاشت. پس مریم خانم خدمتکارهم داشت؟
    صدای مهیارشتۀ افکارم راازهم پاره کرد:
    ((شربتت رابخور، وقت برای حرف زدن زیادهست!))
    شربت پرتغال غلیظ راتاته سرکشیدم. خنکی اش گرمای وجودم رافروکش کرد.
    ((ببین مینا، خودت می دانی که من چیززیادی ازکیارش نیم خواهم، جزاینکه بین من وتویکی راانتخاب کند، درواقع حق انتخاب رابه اوواگذارکردم. فکرنمی کنم این کارسختی باشد!))
    ((اشتباه می کنی! تواورادروضعیت بدی قراردادی! اصلاً روحیۀ خوبی ندارد.))
    لیوان خالی راروی پیش دستی گذاشت وشانه هایش رابالاانداخت:
    ((من هم حال خوبی ندارم، چون باردارم بایدآرامش داشته باشم، اماکو؟ مدام اعصابم به هم ریخته است.))
    ((خوب خودت فضای زندگی رابرای خودت تنگ می کنی! والازندگی مازیادهم بدنبود! کسی که بایدگله مند باشدمن هستم نه تو.))
    ((علت گله مندنبودنت چیست؟))
    بامکث ودرنگی کوتاه گفتم:
    ((خوب بازندگی ام کنارآمدم، فهمیدم این زندگی وسرنوشتی راکه خدابرایم ترتیب داده است نمی توانم تغییربدهم! پس کوشش رابرای تغییروتحول بی فایده دیدم، سعی کردم خودم راباآنچه برایم مقدرشده است وفق بدهم! درثانی، من که درجای خودم هم اضافی بودم! چرافکرکردی که جایت راتنگ کرده ام.))
    ((اگراین طورفکرمی کنی پس چراخودت راکنارنمی کشی؟ اگرنقشه ای درسرنداری ونمی خواهی دوباره به سرجایت برگردی؟))
    دراین لحظه نگاهمان به هم دوخته شده بود:
    ((فکرنمی کردم این قدرفکرت بیراه برود. من چه داشتم که بخواهم یااین که بتوانم سرجایم برگردم! توشانست برای بقابیشترازمن است.))
    ((پس چراماندی؟ سؤالم راجواب ندادی.))
    لحظه ای خیره به چشمانش ماتم برد. دردلم غوغایی به پابود.
    ((به خاطراین که کیارش رادوست دارم.))
    بالحنی عصبی گفت:
    ((من هم ازاین دوست داشتن می ترسیدم، می دانستم کیارش هم هنوزتورادوست داردوازمن پنهان می کند! این عشق وعلاقه همیشه حسادت مرابرمی انگیخت، من هم کیارش رادیوانه واردوست دارم به طوری که اگردراین انتخاب تورابه من ترجیح بدهدهم خودم رامی کشم وهم بچه ای راکه درراه است وشایدهم کیانوش راکه شمارابه آرزوهایتان نرساند.))
    آن قدرچهره اش مصمم بودکه م نترسیدم:
    ((این افکارخیلی ابلهانه است! چراازمنطق فرارمی کنی؟))
    عصبانی ترازپیش گفت:
    ((ازنظرتومنطق چیست؟ این که مسعود به خاطرتووهوس های کثیف خودش، مرابابچه ای درشکم رهاکندوبه امان خدابسپاردوحال که دارم طعم شیرین خوشبختی رامی چشم دوباره به خاطرتوزندگی ام ازهم متلاشی شود؟ آیا منطقی که می گویی همین است؟))
    وقتی به گریه افتادناخواسته متاثرشدم. احساس کردم دلم به حالش می سوزد.
    ((خودت می دانی که درموردمسعودمن بی تقصیربودم.))
    درهمان حال که می گریست گفت:
    ((دراین موردچی؟ آیانمی توانی ازاین زندگی که به قول خودت درآن اضافی هستی چشم بپوشی وبگذاری من به سعادت برسم؟ مطمئنم که می توانی این کاررابکنی چون آن قدردراین مدت ازوضعیتی که داشتی خسته شده ای که رفتن رابه ماندن ترجیح می دهی! امافقط برای لجبازی بامن وتنهابرای چزاندن من ماندی، امابایدبگویم دورانی که ماهمدیگررادرکنارهم تحمل کردیم به سررسیده است! یاتوماندنی هستی یامن!))
    وقتی اشک هایش رابادستمال پاک می کردمن خاموش ومتفکربه گل های قالی چشک دوخته بود. مهیاازسالن بیرو نرفت وتاوقتی برگشت من به حرف هایش فکرمی کردم. صورتش خیس بود. فهمیدم که آبی به سرروی خودش زده است. پایش راروی پاانداخت وروبه من بالحنی گستاخ گفت:
    ((نمی دانم بایدامیدواربه رفتن توباشم یانه؟ ببین من حاضرم هرچه که کیارش به نامم کرده به اسمت بکنم فقط خواهش می کنم پایت راازاین زندگی بیرون بکشی!))
    پوزخندزدم. درصدایم امواج متلاطم بغض شناوربود:
    ((پس توحاضرنیستی حضورمرادرآن خانه ندیدبگیری! بایدبگویم خیلی خودخواه هستی، درحالی ک هبهت قول می دهم هیچ وقت هیچ خطری ازسوی من توراتهدیدنکند! باورکن این خواستۀ من فقط به خاطرخودم نیست، به خاطرکیارش هم هست! اونمی خواهدمراهم ازدست بدهد.))
    دست هایش رابرهم کوبیدوبالج گفت:
    ((پس بهتراست همه چیزرابه خود کیارش واگذارکنیم، این طورخیلی بهتراست!))
    ((برگردسرخانه وزندگی ات، کیانوش هم پدرمی خواهد وهم مادر! اورابازیچۀ لجبازی های خودت قرارنده.))
    ((من اگرمادرش هستم که می دانم چه به صلاحش است، باوجودتوحاضرنیستم هیچ گاه پابه آن خانه بگذارم، حرف آخرم همین است. ))
    ازگفتگوی بی نتیجه مان ناراضی ازجابرخاستم، خشک ورسمی گفت:
    ((خوش آمدی، سلام مرابه کیارش برسان وبگوخیلی دوستش دارم.))
    کیارش نگاه منتظرش رابه من دوخته بود. بی گمان دلش می خواست حرفی رابشنودکه باب میلش است، امامن چه می توانستم به آن نگاه مشتاق بگویم؟
    ((چراساکتی؟ ازوقتی برگشتی باحالی دگرگون سکوت اختیارکرده ای؟ مهیابه توچه گفت؟))
    چشم هایم راروی هم گذاشتم:
    ((عجله نکن، بگذارکمی خستگی درکنم، چقدرخانه شان دوراست!))
    ازطفره رفتن من خوشش نیامد. چنگی به موهایش انداخت:
    ((مینا، اعصابم سرجایش نیست، بگوآن لعنتی چه به توگفت.))
    گفتم، همه چیزراگفتم وهیچ چیزراجانگذاشتم ودرپایان من آرام بودم واوعصبی! راه می رفت وزیرلب غرولندمی کرد:
    ((فکرکرده، حالیش می کنم! چه طورجرات کرده! بامن..... ! باتهرانی سرشناس دربیفتد....... صبرکن! به وقتش به حسابش می رسم.))
    خودم دروضع روحی مناسبی نبودم، بااین حال می بایست اورادعوت به آرامش می کردم.
    ((ببین کیارش، یک دقیقه بگیربنشین، چرابجای این که اعصابت رابه هم بریزی نمی نشینی ودرست فکرنمی کنی.....))
    روبه رویم نشست وزل زدبه چشم هایم:
    ((چه طورمی توانم فکرکنم درحالی که عقلم جایی قدنمی دهد؟ دوسه سال پیش مهیا برای این که رضایت بدهدتوبامازندگی کنی به زورازمن نوشتۀ محضری گرفت مبنی براین که اگرروزی تقاضای طلاق کردکیانوش رابه اوواگذارکنم، من هم چون مجبوربودم قبول کردم وحال همان مدرک قانونی دست وپای مرابسته است، کیانوش راازدست می دهم یعنی نیمی ازوجودم راازدست می دهم.))
    ودوباره آشفته شد. دست هایش راروی صورتش گرفت ونیم تنه اش راکمی کشیدپایین. سعی کردم دست هایش راازروی صورتش پس بزنم:
    ((خوب چراباید کیانوش راازدست بدهی؟ تومی توانی اوراداشته باشی!))
    به سرعت ازآن حالت درآمدونگاهم کرد:
    ((چه جوری؟))
    قلبم تیرمی کشید، ازبه زبان آوردن حرف هایی که قلبم تاییدشان نمی کرد:
    ((اگرمن درندگی ات نباشم آب ازآب تکان نمی خورد، درست است روزهای اول کمی سخت است اما خوب فکرکن من همیشه کنارت هستم، مثل همان وقت هایی که کنارت بودم وچندروزهمدیگررانمی دیدم.))
    نگاهش براق وتیزبود.
    ((پس سرنوشت توچه می شود؟ آیامن مسئوول سرنوشت تونیستم؟))
    بغض کرده بودم وبرای این که اومتوجه نشود، یک لیوان آب رالاجرعه سرکشیدم:
    ((نه، چراتوبایدمسئوول باشی! من بامسئوولیت خودم کنارمی روم، درتمام سال هایی که درکنارت بودم به قدرکافی خوشبخت بودم وآن قدرخاطره دارم که بتوانم تاآخرعمربایادشان سرکنم، به فکرمن نباش! من خیلی وقت پیش خودم رابرای چنین روزی آماده کرده بودم ودراین میان نه تومقصرهستی ونه من! هیچ کس هم نمی تواند به جنگ سرنوشت برود!))
    ((ولی آخر......))
    اومی گریست، من هم ضجه می زدم:
    ((همین است! بی خودداریم گره درگره می اندازیم، این بن بست بارفتن من بازمی شود! مهیابرمی گردد، آن هم باکیانوش وبچۀ دیگری که درراه است.....))
    دیگربه هق هق افتاده بودم، سرش رابه سرم چسباندوباناله گفت:
    ((آه مینا! مینا......!))
    لحظاتی باگریۀ من واوگذشت.
    ((من بایدچندروزفکرکنم.))
    ((توتاهروقت که دوست داری فکرکن، من به هرتصمیمی که توبگیری احترام می گذارم، چندروزی می روم خانۀ مادرم تاتوراحت تربتوانی تصمیم بگیری.))

    چمدانم رابستم، باگریه وآه! باناله وفریاد، به طوری که می دانستم رفتنم بازگشتی ندارد. خرت وپرت هایم یک چمدان هم نمی شد، کیارش به چهارچوب درتکیه داده بود. درنگاهش خیلی حرف هارامی شد خواند:
    ((مینا! تورابه خداگریه نکن، این جوری دلم رابه آتش می کشی؟))
    مگرمی توانستم گریه نکنم؟ من داشتم می رفتم. نه تنهاازاین خانه بلکه اززندگی کیارش بیرون می رفتم. آیاحق نداشتم گریه کنم؟ به حال خودم که این قدرعاجزانه چمدانم رامی بستم؟
    آه مهیا! لعنت به تووخودخواهی هایت!من که کاری باتونداشتم.
    ((مینا! چراحرف نمی زنی؟ یک چیزبگو.))
    اشک های شورم رامی بلعیدم. شوری اش داشت شوره زارقلب کبودم راخیس می کردوزخم هایش رابه سوزش درمی آورد.
    ((مینا.....!))
    روردرویش ایستاده بودم. هردوبااشک های به هم پیوسته درچشم هم زل زده بودیم. چمدان دردستم سنگینی می کرد. آن یکی دست راهرقدرتلاش کردم بالاببرم تااشک های کیارش راازدیده اش بزدایم بی فایده بود. خم شد و بوسه ای برآن نواخت. نگاهم ماننددست چپم خشک مانده بود. انگارچیزی گفت که من متوجه نشدم.
    ((مینا؟ نشنیدی چه گفتم؟))
    به خودم آمدم:
    ((ها؟ چی؟ نفهمیدم چی گفتی؟))
    دیگرگریه نمی کرد. اماصورتش هم چنان خیس بود.
    ((گفتم چمدانت رابده من!))
    بدون حرفی، چمدان رابه دستش دادم. قبل ازحرکت آن نگاه همیشه عاشقش رابه چشم های من دوخت وبالحنی سرشارازعاطفه ومحبت گفت:
    ((هنوزمعلوم نیست من چه تصمیمی بگیرم! شایدتصمیم گرفتم که برای همیشه برگردیم باغ مینا! توتک گل باغ زندگی ام هستی! چه طورمی توانم پرپرت کنم؟))
    همراه وهم شانه ازپله ها پایین رفتیم. چه جدایی باشکوهی بود! اوبانگاه خیسش بدرقه ام می کرد.
    خانم جان باآن نگاه همیشه رقت آمیزش این باردرحالی که چندقطره اشک نمدارش کرده بود، صورتم رابوسید.
    ((خدابه همراهت! گذشت توبایدسرمشق تمام زن های خودخواه عالم شود! یادتوبه عنوان یک عروس باگذشت برای همیشه درذهن خانوادۀ تهرانی باقی می ماند. توزن خوش قلبی هستی! به وجودت افتخارمی کنم.))
    لبخندمحزونی برلب آوردم وازاوخداحافظی کردم.
    بااولین استارت ماشین روشن شد. یک غروب دلگیردرروزهای آخرتابستان اماهواهم چنان گرم بود. خیس عرق بودم، نمی دانم ازفرط گرماویاازفشارعصبی! نفس هایم نیزبه شماره افتاده بود. مثل همان وقت هاکه انگارمسافت زیادی رادویده ام. صدایش درگوش هایم پیچید:
    ((دل تنگ می شوم!))
    آن گاه گل سرخی رابه طرفم گرفت. درنگاه اول طبیعی به نظرمی رسیدامامصنوعی بود. یک عطرمخصوصی داشت که اگرلمسش می کردی عطرش پخش می شد توی هوا. فقط کافی بودبانوک انگشت لمسش کنی!
    ((چه قدرقشنگ است.))
    ((این راازآلمان برای توآورده بودم. اماهیچ وقت دست ندادکه آن رابهت بدهم! هروقت دلتنگ شدی آن رالمس کن وبوبکش.))
    نگاهش کردم. دلم می خواست اول ازعطرنگاهش سیرشوم وبعدبه یادش گل سرخ رابوبکشم. آن نگاه عاشق وبراق! آن نگاه جاذب وگیرا! اوه خدای من! یعنی دوباره چشمانمان این گونه به هم می افتد؟ اوهم جوری نگاهم می کردانگارمی خواست تمام دلتنگی های بعدش راهمین حالا تلافی کند.
    ((همیشه ودرهرحال به یادتوام مینا.))
    ((من هم همین طور! قول بده هرتصمیمی که می گیری عاقلانه باشد، من برایت آرزوی موفقیت می کنم.))
    آه، صالح! صالح! صالح! اگراشک های گرممان رامهارنمی کردیم شایدسیاهی این زمانۀ بدطنیت راشست وشومی داد! جلامی داد! روشنی می داد! امابایدمی رفتیم، هرچه قدرمی ماندم رفتنم دشوارترمی شد. نگاهمان ازهم کنده نمی شد. هردوبادیدۀ اشک آلودباهم وداع کردیم ووقتی ازاودورشدم انگارروحم ازبدن جداشد. اومثل بچه ای که دنبال مادرش می گرید، دنبال ماشین می دوید ومی گریست ومن ازپشت شیشه برایش دست تکان می دادم. حال خودم رانمی فهمیدم! درباغ که بسته شدفهمیدم که دیگردرخوشبختی وهمان سعادت بی فروغ نیزبه روی من بسته شده است. راننده آرام می راند ومن آرام می گریستم. گل سرخ دردستم بودواشک هایم گل برگ های لطیفش رابراق می کرد. من می رفتم وبه بازگشتم هیچ امیدنداشتم! نمی دانم چراامیدنداشتم، نمی دانم!
    مادرخانم دوباره حالش بدشده است. صورتش خیس عرق است. آقای صالح! نمی دانم این چه اصراریست که مادرخانم می خواهندتمام جزئیات زندگیشان رابرای شمابنویسید؟ هرچندبرایم گفته که شمادرغربت مثل فرشته ای آسمانی، بی دریغ به کمکش شتافتید، امابازهم نمی توانم بفهمم آیااین دلیل برای نوشتن این نامۀ طولانی تاچه حدکافیست؟ هرچندمن به ظن خودم احساس علاقه شمارادرآن برهه اززمان نسبت به مادرخانم می توانم حدس بزنم امانمی دانم آیامطمئناً شمادریک مقطع زمانی کوتاه عاشق مادرخانم بوده ایدیانه؟ آیادرترکیه اتفاقاتی عاطفی بین شماومادرخانم رخ داده که مادرخانم هیچ گاه به آن اشاره ای نکرده است یاتنهایک علاقۀ یک جانبه بوده که بعدازطرف شماسرکوب شده است؟ امابه هرحال حتماً خیلی برای مادرخانم عزیزهستیدکه این قدربرای نوشتن این نامۀ بلندمصراست. انگارحالش کمی بهترشده است.

    نمی خواستم مادرمن رادرآن حال وروزخراب ودرهم شکسته ببیند، حالش خوب نبودوحتماً بادیدن وضعیت من بدترهم می شد. روی همین اصل ابتدابه منزل مرضیه رفتم وچون کسی دررابه رویم بازنکردبه خانۀ محبوبه رفتم، محبوبه خودش دررابه رویم گشود. اول ازدیدنم جاخوردوبعدبادیدن چشم های قرمزوتاول زده من بیشتردست وپایش راگم کرد:
    ((چت شده مینا؟ چرامثل مردۀ ازگوربرگشته می مانی؟ اتفاقی افتاده؟))
    چمدانم رابه دستش دادم وسعی کردم ظاهرمتفاوتی برای خودم بیافرینم.
    ((صبرکن ازراه برسم! بعدسین جیمم کن.))
    نگاهی مظنون به چمدان انداخت:
    ((هیچ وقت ازاین طرف ها نمی آمدی؟ خوب آدرس اینجایادت مانده؟))
    واردحیاط شدیم، همه جاآب پاشی شده بود، بوی گل نرگس ومریم می آمد:
    ((آدرس یادم بود! فقط نمی دانستم هنوزاینجاهستیدیانه؟))
    چادرش راازسرکشیدوگفت:
    ((تازه اینجاخانه خودمان شده است! کجابرویم؟))
    باخنده گفتم:
    ((پس بالاخره صاحب خانه شدید! مبارک است!))
    دستش رابرپشتم گذاشت ومرابه داخل خانه دعوت کرد.
    ((ای بابا، اگربه مابودکه تاصدسال دیگرهم نمی توانستیم خانه دارشویم، این لطف آقای تهرانی بودکه پول این خانه رادادوسندش رابه اسم من کردوتوهم خوب خودت رابه آن راه می زنی به روی خودت نیاوری!))
    ناباورانه نگاهش می کردم. کیارش چیزی به من نگفته بود!
    ((کی اینجاراخرید؟))
    ((دوماه پیش! یعنی توخبرنداری!))
    بورودنسترن گفتگوی من ومحبوبه قطع شد. نسترن باآن پیراهن گلداربنفش چه قدرنازجلوه می کرد؟ واقعاً یک دختربرازنده ودلرباشده بود!
    ((سلام خاله! این طرف ها! داشتیم قیافۀ شماراهم ازیادمی بردیم.))
    یاسمن هم پشت سرنسترن پیدایش شد. صورت هردورابوسیدم.
    ((شمابزرگ شده ایدیامن پیرشده ام؟))
    محبوبه لباسم راکشیدومراکنارخودش نشاند:
    ((نسترن ماشاءا...... هزارماشاءا......... برای خودش خانمی شده است تازه امشب هم برای بله وبرون می آیند.))
    چشم هایم ازشگفتی بازمانده بود. یعنی نسترن کوچولو عروس می شد؟ صورتش سرخ شده بودوباشرمی دخترانه به آشپزخانه رفت. محبوبه قبل ازطرح سؤال من مثل همیشه دردادن جواب پیش دستی می کرد:
    ((جوان برازنده ایست! تویک شرکت کارمی کند، خانواده اش هم ای بالاترازمانباشندپایین ترهم نیستند! نسترن خودش می گفت می خواهم درس بخوانم! امادیپلم برای دخترهای این دوره وزمانه ازسرشان هم زیاداست! درس مهم تررابایددرخانۀ شوهریادبگیرند.......))
    من به فکرخریداین خانه بودکه کیارش هیچ اشاره ای به آن نکرده بود:
    ((آقامهدی هم خیلی ازپسره خوشش آمده.......))
    چراهیچ حرفی دراین موردنزد؟ مراباش که فکرمی کردم هیچ اهمیتی به خانوادۀ من نمی دهد!
    ((مینا، حواست کجاست؟ چایت رابردار!))
    تازه متوجه شده که نسترن سینی چای رامقابل من گرفته است. هول شدم دستم سوخت ومقداری ازچای روی سینی ریخت.
    محبوبه غرمی زد:
    ((هنوزهم دست وپاچلفتی هستی!))
    ((پس اگرامشب چنین مراسمی داریدمن نباشم بهتراشت! بااین حال وروز، کسی مراببیند.....))
    محبوبه تازه یادش به چهرۀ آشفته من افتاد:
    ((او، خدامرگم بدهد! چرااین قدرگریه کرده ای؟ حتماً بازاین زنیکۀ بی چشم وروکاری کرده که توناراحت بشوی!))
    نمی خواستم درمقابل نسترن توضیحی بدهم، به همین دلیل به محبوبه گفتم:
    ((همه چیزراوقت خواب برایت تعریف می کنم.))
    آقامهدی هم ازراه رسیدواوهم تعجبش راباگفتن( راه گم کردید خانم تهرانی! بالاخره یادتان به فقیرفقرا افتاد) ابرازکرد. محبوبه زودزدتوی ذوقش!
    ((چه کارش داری مهدی! خواهرم بی حوصله است! سربه سرش نگذار.))
    شام رازودترخوردیم وجمع کردیم. نسترن مرابه اتاقش برد، انگارمی خواست حرفی بزند. روی تخت نشستم وبه چشم هایش که درحالتی ازنگرانی مرموزتوی صورتش قاب گرفته شده بودخیره شدم. شبیه چشم های من بود، بی مقدمه گفت:
    ((خاله جان! اگریک دخترکس دیگری رادوست داشته باشدامابایک نفردیگرازدواج کندچه می شود؟))
    من هم بی مقدمه پرسیدم:
    ((آیا آن دخترتوهستی؟))
    سرش رابه زیرانداخت، لپ هایش گل انداخته بود.
    ((آره خاله جان، اماهیچ کس نمی داندکه من عاشق پسرهمسایمان شده ام.))
    دستم راروی سرش کشیدم وبامهربانی گفتم:
    ((عزیزخاله! عشق تنهاحقیقتی است که انکارشدنی نیست! آیادردرون خودت به راستی عشق راحس کرده ای؟))
    درهمان حال ک هسرش پایین بودگفت:
    ((آره خاله جان! اوهم خیلی مرادوست دارد، ماباهم قرارازدواج هم گذاشتیم اما......))
    سرش رابلندکردم ونگاهم رادرنگاهش گره زدم:
    ((نسترن خاله! عشق به همان اندازه که زندگی رامعنامی بخشد ودرتاروپودش می آمیزد، می تواند آن قدرتلخ باشد که زندگی رابه کامت زهرکند. به نظرمن اگرزندگی ات رابی عشق شروع کنی خیلی بهتراست، بی دغدغه وبی دردسراست! عشق گذشت می خواهد، فداکاری می خواهد، بایدازخودت بگذری، عشق یعنی دیگرخواهی! یعنی خوشبختی وسعادت رابه تمام معنابرای دیگری بخواهی! عشق یعنی این که خودت راندیدبگیری! عشق فقط تندزدن قلب به وقت دیدن معشوق نیست، عشق یعنی این که قلبت برای قلب دیگری بزند! ببینم آیاآن قدربه این عشق ایمان داری که به خاطرش روزی خود تراکناربکشی؟ خودت رافداکنی؟))
    چشم های سیاهش ازبرق اشک می درخشید:
    ((یعنی چه خاله جان!))
    بی آنکه بفهمم بغض کرده بودم:
    (( یعنی این که روزی خدای نکرده بچه دارنشدی اززندگی اش بیرون بروی واورابه زن دیگری تقدیم کنی، علی رغم تمام علاقه ای که به اوداری؟))
    نگاهش همان معصومیت بچگی اش راداشت:
    ((اوخاله جان! یعنی شما جایتان رابه مهیادادید؟ این خیلی دردناک است.))
    سپس به گریه افتاد.
    ((نه دردناک نیست! یک احساس عمیق عاطفی است! هرکس قدرت درک آن راندارد. من به میل خودم، چون عاشق عشق کیارش بودم اورابه دیگری بخشیدم وعشقش رابرای همیشه درقلبم زنده نگه داشته ام، آیاتوهم روزی اگرموقعیت مراپیداکردی حاضرمی شوی این کاررابکنی؟))
    ((نه خاله جان، نمی توانم! طاقتش راندارم.))
    وسپس درآغوشم فرورفت. من هم به گریه افتاده بودم:
    ((عشق قبل ازهرچیزمسئولیت می آفریند، این که چون دوستش داری چه کارمی توانی برایش بکنی؟ مهم نیست خودت چه می خواهی؟ تودخترظریفی هستی، حیف است زندگی ات راباعشق شروع کنی! هرچندعشق بالاترین موهبت هاست وهمیشه هم این راگفته ام اما اگرتحملش رانداشته باشی زودترازپادرمی آیی! نگاهی به من بینداز، ببین موهایم چه قدرسپیدشده اند؟ من تازه سی وهفت سالم شده است، اما ازمادرت که شش هفت سال ازمن بزرگتراست پیرترنشان می دهم، عشق آفتی است که چون به جان کسی بیفتدتاروپودش راازهم گسیخته خواهدکرد، فقط بایدعاشق عشق باشی که بتوانی ازپس این آفت کشنده بربیایی والاازهستی ساقط می شوی. حالا بگوببینم عشق بهتراست یادوست داشتن!؟))
    سرش رابلندکردوبالحن مطمئنی گفت:
    ((دوست داشتن! این عشق که می گویی نوعی جنون قلبی است جنونی مرگ بار! امادوست داشتن لطیف ونرم است، بایدهمسرآینده ام رادوست بدارم، من به دردعشق نمی خورم، عشق هم به دردمن نمی خورد.))
    صورتش رابوسیدم.
    ((آفرین دخترخوب! همیشه وقتی کسی رادوست داری دعاکن دوستت داشته باشدنه این که عاشقت شود! من اگرعاشق کیارش نبودم غیرممکن بودبگذارم زن دیگری اوراتصاحب کند.))
    ((حالاآقای تهرانی عاشق شماست یادوستتان دارد؟))
    کمی به فکرفرورفتم:
    ((هنوزمعلوم نیست، امابه گمانم اوهم عاشق من باشد.))
    صدای محبوبه می آمد:
    ((خاله وخواهرزاده رفتید درآن اتاق چه درگوش هم پچ پچ می کنید. زودباشید که زنگ رامی زنند.))
    نسترن نگاهی محبت آمیزبه من انداخت وگفت:
    ((متشکرم خاله جان! شمادلم راباخودم صاف کردید. همیشه درتردیدبودم.))
    نسترن رفت ومن هرچندمحبوبه اصرارکرددرجمع حضورپیداکنم سردردرابهانه قراردادم وهمان جاروی تخت نسترن درازشدم. سرم به راستی سنگین بود. افکارم بدجوری به هم ریخته بود. برای چه اینجاهستم؟ کیارش راتنهاگذاشته ام که فکرکند! به چه فکرکند؟ به این که مراانتخاب کندیاکیانوش ومهیارا! شانسی برای انتخاب شدن داری؟ معلوم نیست، شایدداشته باشم شاید هم نداشته باشم. اگرانتخاب شوی چه کاری می کنی؟ خوب معلوم است خوشحال نمی شوم چون خلاءای درزندگیمان است که همیشه چهرۀ خوشبختی مان رابی روح می کند. اگرانتخاب نشوی؟ بازهم خوشحال نمی شوم، امااین گونه بهتراست، کیارش کیانوش راازدست نداده. پس خودت چی؟ من.....! من......!؟ من هم باعشق کیارش زندگی می کنم.
    سؤال وجواب هایم زیادمشکل نبودند، چون ازدلم برمی خاستند ودردلم می شدجوابش راپیداکرد.
    صدای مبارکبادمی آمد. صحبت ازیک جلدکلام ا...... ویک شاخه نبات بود، نسترن عروس می شد.
    محبوبه بعدازاین که من سکوت کردن چندبارنچ نچ کرد. سپس روی رختخواب غلت زد وگفت:
    ((نمی دانم کارخوبی کردی یانه! ولی درحق خودت ظلم کردی، توبایدازاین موقعیت بهترین استفاده ها رامی بردی! بایددرگوش کیارش می خواندی وعقلش رامی دزدیدی! اگرمن جای توبودم......))
    بی حوصله گفتم:
    ((خوب است که جای من نیستی! من خوابم می آید، شیرینی هاراهم که قایم کردی؟ فکرمی کردم دیگرخسیسی ات راکنارگذاشته ای!))
    ((نه به خدا، آخر، وقت خواب کسی شیرینی می خورد؟ اگرمی خواهی برایت بیاورم.))
    ((شب به خیر! صبح اگریادم باشدجعبۀ خالی اش رابرایت می گذارم.))
    ((مینا...؟))
    ((چیه؟))
    ((اگرکیارش مهیاراانتخاب کندچه؟ تودیوانه نمی شوی؟))
    هواسردنبود، اماپتوراروی سرم کشیدم:
    ((نه! چرادیوانه شوم؟))
    ((دروغ می گویی!))
    ((باشد، دروغ می گویم.....))
    ((مینا.....))
    ((چیه......))
    ازلحن بی حوصله وکش دارمن فهمیدنبایددیگرچیزی بگوید:
    ((هیچی! شب به خیر!))
    صبح به همراه محبوبه به دیدن مادررفتیم. تکیده ترازقبل بود. تامرادیدبرخلاف همیشه لبانش ازخنده بازشد.
    ((حالت خوب است دخترم؟ چشم به راهت بودم!))
    صورتش رابوسیدم.
    ((من هم دلم برایتان تنگ شده بود. راستش تصمیم گرفتم بیایم برای همیشه پیشت بمانم.))
    برقی درچشم هایش جهید، نمی دانم خوشحال شد یاناراحت؟
    ((آمدی بمانی؟ چرا؟))
    سعی کردم ناراحتی ام راپشت ماسک خوشحالی ام پنهان کنم:
    ((همین طوری! مگرخودت نگفتی بیاپیشم؟ خوب من هم آمدم دیگر.))
    محبوبه زودکانال راعوض کرد:
    ((خوب مادر! داروهایت رابه موقع خوردی؟))
    وقتی محبوبه ومادرباهم سرگرم گفتگوشدندمن چمدانم رادراتاق مجردی ام گذاشتم. لباس هایم راکندم ویک دست لباس راحتی پوشیدم وموهایم راشانه زدم. آینه می گفت پریشان وآشفته ای! خسته وکسلی! نمی توانی خوب نقش بازی کنی. آه، سربه سرم نگذارآینه! همینی هستم که می بینی! بدی تواین است که درستی وراستی آزارده می شویم. نگاه کن، موهایم یکی درمیان سپیدشده اند. اگرهم یکی درمیان نشده اند حداقل هرده تایکی سپیدشده اند! فکرمی کنی چندسال دارم؟ حتماً می گویی به سن وسال نیست! کاش مادرنفهمیده برای چه آمده ام!
    7080 پسند کردها .


  2. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  3. #72
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    دوروزبعد، توی سالن نشیمن روی صندلی نشسته بودم وگیلاس می خوردم. خانم جان گلدوزی می کرد، دیگرتوانایی همیشه رانداشت. عینک ته استکانی بزرگی برچشم زده بود وهرازچندگاهی پشتش راصاف می کرد. انگارازناحیۀ کمراحساس دردداشت. باشنیدن صدای پاازپله ها هردوبه طرف پله ها برگشتیم. مهیابودچمدان دریک دستش بودودست کیانوش درآن یکی دستش، سیاوش هم پشت سرشان می دوید. خانم جان ازبالای عینک نگاهی به مهیاانداخت وباتعجب پرسید:
    ((جایی می روی دخترم؟))
    مهیانگاه تندوگذاریی به من انداخت وگفت:
    ((بله، می روم خانۀ مادرم، لطفاً این یادداشت رابه کیارش بدهید.))
    کیانوش نمی دانم ازچه بابت یواشکی می خندید.
    ((باشد، می دهم به کیارش، کی برمی گردی؟))
    ((معلوم نیست، تاتکلیفم معلوم نشودبرنمی گردم.))
    کیانوش زودمزه انداخت:
    ((مامان، الان که تابستونه! ماتکلیف نداریم.))
    سیاوش غش غش خندید، مهیاچشم غره ای به هردوتاشان رفت وآن گاه باخداحافظی کوتاهی باخانم جان به طرف دررفت. بعدازرفتن مهیاخانم جان، عینکش راازچشم برداشت. سرش راتکان می دادوچیزی زیرلب زمزمه کرد. هرچندگوشه هایم راتیزکرده بودم امانفهمیدم چه می گوید. به فکرفرورفتم. آیامهیا واقعآً تصمیم جدی اش راگرفته بود؟ چرا؟ من که کاری بااونداشتم؟ وجودم چه آزاری به اومی رساند؟ آیا ازطرف من احساس خطرمی کرد؟ کیارش هنوزنیامده بود. غروب بود. باوجوداین که کولرروشن بودوبادرجۀ زادی کارمی کردامابازهم گرم بود. خانم جان دیگردست به گلدوزی نزد. نگاهی بی فروغ به من انداخت وباافسوس گفت:
    ((می بینی دخترجان، تقدیرچه بازی هابرای آدم می چیند؟ گاهی ازاین همه بازی پی درپی گیج می شوی! یک روزتومی خواستی تکلیفت معلوم شودوحال مهیاهمین رامی خواهد! بیچاره کیارش که بایددست به انتخاب بزند! آن هم چه انتخاب دشواری! دلم به حالش می سوزد، بدجوری کیانوش به دلش نشسته ودوستش داردومهیاازاین بابت سوءاستفاده می کند! نمی دانم وا...... ماآدم ها هیچ وقت به چیزی که داریم قانع نیستیم، چندین باربامهیاصحبت کردم وسعی کردم قانعش کنم ازحضورکم فروغ تودراین خانه چشم پوشی کند، اما...... افسوس وصدافسوس گوش شنواندارد. بازتو، آن وقت ها بازبان منطق رام می شدی امااین دختربه هیچ صراطی مستقیم نیست.))
    خانم جان که حرف هایش راتمام کردمن به فکرفرورفتم. انگار تمام این صحنه هاازیک سریال بلندتلویزیونی نمایش داده می شد. سریالی مهیج وعاطفی! بادرامی سوزناک وغمگین! نمی شدصحنۀ بعدراپیش بینی کرد! این که چه اتفاقی رخ خواهدداد؟ این که چه پایانی خواهدداشت؟ وبه نفع کدام قهرمان سریال تمام خواهدشد؟ دلم می خواست زمان همین جامتوقف شود وکیارش ازراه نرسد! آه ! لعنت به مهیا! داشتیم زندگی مان رامی کردیم. من موقعیتم راازدست داده بودم. توچت بود؟ کجای زندگی توراتنگ کرده بودم؟ بگوکجای زندگی ات را؟
    کیارش ازراه رسید، خسته به نظرمی رسید. سلام مرابایک نگاه طولانی پاسخ داد. مثل همیشه منتظربودکه کیارش دوان دوان ازپله هاپایین بیاید ودرآغوشش فروبرود، اماکسی ازپله هاپایین نیامد. ناگهان نگاهش باکبریت هراس شعله ورشد:
    ((کیانوش کجاست؟ چراصدایش نمی آید؟))
    خانم جان آهی کشید وگفت:
    ((مهیاوبچه ها رفتندخانۀ مادر........ مادربزرگشان!))
    ((ولی چرابدون هماهنگی بامن؟! هروقت جایی می خواستندبروندمرادرجریان می گذاشتند؟))
    خانم جان سرش راتکان دادوسپس یادداشت مهیارابه طرف کیارش گرفت:
    ((نمی دانم، این یادداشت رامهیابرایت گذاشته!))
    کیارش شتابزده یادداشت راازدست مادرش قاپیدوبه نوشته هایش چشم دوخت. حتماً چیزبدی درآن نوشته شده بود، چون کاغذازلای انگشت هایش به پایین سرخوردواودست هایش راروی سرش گذاشت. من وخانم جان هردوبانگرانی به اوچشم دوخته بودیم. خانم جان به سویش رفت وبانگرانی زل زدبه چشم های او.
    ((چی شده کیارش؟ چی نوشته که توراتااین حدآشفته کرده؟))
    کیارش بافریادگفت:
    ((چه می خواستی نوشته باشد؟ این زن می خواهدزندگی مرانابودکند!))
    مادرش ازفریادکیارش جاخورده بود. کیارش این رافهمید، اماپریشان وبی حوصله به طبقۀ بالارفت. خانم جان کاغذراازروی زمین برداشت ونگاهی به یادداشتش انداخت. آن گاه نگاهش رابه طرف من دوخت وسرش رابه علامت تاسف تکان داد:
    ((مصیبت! مهیامی خواهدتقاضای طلاق کند! وفقط درصورتی حاضراست برگرددکه توطلاق بگیری!))
    زیادشوکه نشدم! چون غیرازاین راانتظارنمی کشیدم. نگاهم به پله هابودوهنوزصدای پای کیارش رایم شنیدم. فکرمی کردم این دیگرپردۀ آخراین نمایش است. هرچه هست دراین پرده نمایان می شود.
    آن شب کیارش دراتاقش رابه روی خودقفل کردونه به روی من درراگشودونه به روی خانم جان! خانه درسکوتی هولناک فرورفته بود. هم من وهم خانم جان می دانستیم که این آرامش قبل ازطوفان است.
    شب بااندیشۀ این که مهیایک جوری سرعقل خواهدآمدبه خواب رفتم، هنوزچراغ اتاق کارکیارش روشن بود! خدای من! اوالان چه می کند؟ درچه فکری است؟ حتماً به این فکرمی کندکه بین من وکیانوش به علاوۀ مهیاکدام یک راانتخاب کند؟
    صبح خیلی زودباشنیدن صدای پیانوازخواب پریدم. هنوزهواکاملاً روشن نشده بود! ساعت پنج صبح بود! چه کسی این وقت صبح پیانومی نواخت؟ لباسم راپوشیدم وازاتاق بیرون رفتم. صداازپایین می آمد. ازاتاقی که خانم جان می گفت اتاق پیانوی آقای تهرانی بزرگ بودواغلب مهمان های خصوصی اش رادرآن اتاق دیدارمی کرد. بادیدن خانم جان که روی صندلی گهواره ای رودروی دراتاق نشسته بودوتاب می خوردبادستپاچگی سلام کردم. اشک به دیده داشت وبافرودسر، سلامم راپاسخ داد. پرسیدم:
    ((کیارش است؟))
    این بارآه عمیقی کشید:
    ((آره، دخترم، هیچ وقت به پیانوی پدرش دست نمی زد! اولین بارچندسال پیش درپیانورابازکرد، آن هم وقتی بودکه بدون توازاستامبول برگشت واین دومین باراست! حتماً خیلی قلبش گرفته است، می خواهم بروی وبااوحرف بزنی، شایدبتوانی آرامش کنی.))
    باتردیدنگاهش کردم، یعنی می توانستم؟ اماباکدام بهانه به خلوت تنهایی اش پامی گذاشتم؟ به یادداشتش افتادم که هنوزپیش من بود. باسرعت خودم رابه اتاقم رساندم ولحظاتی بعدبادفترازپله هاپایین آمدم. خانم جان بانگاهش مراترغیب به رفتن کرد. درنیمه بازبود. همراه باکشیدن نفس عمیقی قدم به داخل گذاشتم. پیانودرزاویۀ چپ اتاق مابین دوپنجرۀ مشرف به باغ قرارگرفته بودوکیارش روی صندلی نشسته بودواستادانه انگشت هایش راروی کلیدهافرومی برد. باوجودی که هرچیزی ازموسیقی وبه خصوص پیانونمی دانستم امااحساس می کردم بامهارت این کاررامی کند. آهنگ آن قدرنرم وملایم بود که مرادستخوش احساسات درهم ودوگانه ای ساخت ومن لحظه ای فراموش کردم برای چه آنجا هستم. کیارش آن قدردردنیای خودش بودکه متوجۀ حضورمن نشد. حتی وقتی که درکنارش قرارگرفتم انگارمراندید. دلم نیامدآن دنیای عرفانی اش رابرهم بریزم. دفترچه راروی میزعسلی کنارصندلی اش گذاشتم. بازهم توجهی نشان نداد. خواستم ازاتاق بیرون بروم که دیدم آهنگ قطع شد وصدای گرفته ومغموم کیارش مرامسحورخودش ساخت:
    ((کاری داشتی مینا؟))
    به عقب برگشتم، هنوزرویش به طرف من نبود. درهمان حال سلام کردم. بدون این که جوابم رابدهد دوباره پرسید:
    ((گفتم کاری داشتی؟))
    نمی دانم چراجرات حرف زدن راازدست داده بودم. بامن ومن کردن گفتم:
    ((نه نه...... فقط...... فقط........ آمدم......... تا....... دفترت را....... بهت برگردانم.))
    به طرفم برگشت، احساس می کردم ازدیشب تاحالا به قدرده سال پیرترشده است. موهایش ژولیده ودرهم ریخته بود. زیرچشم هایش سیاه وگودافتاده بود. وچشم هایش دوکاسۀ خون بود. به صندلی اشاره کردوگفت:
    ((بنشین! می دانم که تنهابه این دلیل نیامدی!))
    بی آنکه نگاهش بکنم روی صندلی نشستم. درحالی که صفحۀ نت راورق می زدگفت:
    ((جوادمعروفی رامی شناسی؟))
    لحظه ای به فکرفرورفتم، مطمئن بودم چنین شخصی رابه خاطرنمی آورم:
    ((ازآشنایان شماست؟))
    لحظه ای لبانش رالبخندی کوتاه پرکرد:
    ((ازاستادان پیانوی ایران است، پدرم((خواب های طلایی اش)) رافوق العاده می نواخت، من هم ((آهنگ انتظارش)) رادوست داشتم، به نظرت چه طوربود؟))
    ازبی سوادی خودم خجالت کشیدم وتنهاتوانستم بگویم:
    ((خیلی خوب بود!))
    7080 پسند کردها .


  4. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  5. #73
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    لحظه ای به سکوت گذشت! فکرکردم دیگرزمینه برای آغازیک گفتگوی خصوصی فراهم است، ازاین روخودم رادرجایم جابجاکردم وگفتم:
    ((چرااین قدرپریشانی کیارش؟ چرابامن حرف نمی زنی؟))
    دستش رالابه لای موهای آشفته اش فروبرد:
    ((مگرتووضعت بهترازمن است؟))
    ((بهتراگرنیست حداقل می توانم باتواحساس همدردی کنم.))
    بازهم چندلحظه درسکوت گذشت.
    ((مینا! تواگرجای من بودی چه کارمی کردی؟))
    صاف درچشم هایش نگاه کردم. منقلب بودم اما مقتدرانه گفتم:
    (( راهی راانتخاب می کردم که عقلم می گفت.))
    ((پس دلم چه؟ به آنچه که قلبم می گوید چه طورمی توانم پشت کنم؟))
    هردودراین لحظه خیره خیره به هم زل زده بودیم. به حرفی که می زدم ایمان نداشتم.
    ((همیشه آنچه که عقل می گوید به مصلحت آدم است، خواسته های دل تندوگذراست.))
    سرش راچندین باربه علامت ردحرف هایم تکان داد:
    ((ازتوانتظارچنین حرفی بعیداست! یادت هست چه قدردرباغ میناخوشبخت بودیم؟ درطی این سال هاهمیشه باخودم گفتم کاش برنمی گشتیم.))
    ((آن سال هاتمام شد!بهتراست به فکرسال هایی باشیم که درراه است، زندگی زیباست!))
    خندید. عصبی به نظرمی رسید:
    ((قسم می خورم به این جملۀ آخرت ایمان نداری! کجای این زندگی زیباست؟))
    مکثی کردم وگفتم:
    ((تاتوچه ازآن بخواهی ؟ می دانی که همۀ خوبی ها باهم جمع نمی شوند، حتماً باید یک جای خالی هم وجودداشته باشد!))
    ((اماتمام آن خوبی هایی که می گویی آن خلاء راپرنمی کنند، جایش همیشه خالی می ماند.))
    ((ناامیدانه حرف می زنی! به یادنمی آورم روزی تااین حدناامیدشده باشی!))
    ((مینا، کیانوش خیلی بانمک است! خدامی داندچه قدرمی خواهمش!))
    صدایش انگاردرگلومی شکست. نمی دانستم چه طورباید آرامش کنم درحالی که قلب خودم توفان زده بود:
    ((کیانوش برمی گردد پیش تو! نبایداین قدرخودت راغذاب بدهی!))
    چشم هایش راکه روی هم گذاشت قطره اشکی به سرعت فروغلتیدپایین.
    ((چه طورمی توانم عذاب نکشم! خودت گفتی همه چیزیک جاجمع نمی شود.))
    تحت تاثیراشک هایش من نیزبه گریه افتادم. چنددقیقه همان طورگذشت. اشک هایش راپاک کردوسپس قاب عکسی راکه روی پیانوبه حالت پشت افتاده بودبلندکردووقتی آن رابرگرداند دهانم ازشگفتی بازمانده بود. عکس من وکیارش بودوکیانوش درمیانمان قرارگرفته بود وهرسه می خندیدیم.
    یادم نمی آمدکه همچین عکسی راباهم انداخته باشیم. دستی روی قاب عکس کشید ودرهمان حال باتحسرگفت:
    ((وقتی مادررابرای معالجه بردم آلمان دادم این عکس رابرایم مونتاژ کنند، می بینی چه قدربه هم می آییم؟ می بینی کیانوش چه قدرشبیه من وتوست! چشم هایش، درست شبیه چشم های زیبای توست که روزی عاشم کرد. خدای من! چه می شد تومادرش بودی!))
    وسپس مشتی محکم برمیزکوبید. بی اختیارمی گریستم. ازحالت های توام باخشم وعصبانیت کیارش دلم ذره ذره آب می شد. خدایا! تمام دردهای این زمانۀ بی رحم رابه من ببخش ودرعوض کیارشم راازاین همه عذاب رهاکن! دوباره قاب عکس راازروی پیانوبرداشت. باهمۀ وجودش به آن زل زده بود. انگاراولین باربودکه چشمش به این عکس افتاده بود:
    ((سعی کردم همیشه آن راازمهیاپنهان کنم، امانیم دانم چ هشد که مهیاپیدایش کردوازهمان روزبنای ناسازگاری راگذاشت ، فکرمی کردماپنهانی نقشه هایی داریم ومی خواهیم باگرفتن کیانوش اوراکناربگذاریم.))
    دوباره قاب عکس راروبه پشت خواباند. به طرفم برگشت ونگاه پرسش گرانه اش رابه دیده ام دوخت:
    ((مینا، اگرازتوبخواهم همراه کیانوش به باغ مینابرگردیم ودورازهمه کس وهمه زندگی جدیدی راآغازکنیم قبول می کنی؟))
    به شدت جاخوردم ودستپاچه گفتم:
    ((این فکرمنطقی به نظرنمی رسد! کیانوش دیگربزرگ شده است، می تواند درک کند! حتماً روزی مارابه خاطرجدایی اوازمادرش سرزنش خواهدکرد.))
    ((راضی کردن کیانوش بامن! بالاخره مجبورمی شود خودش راباشرایط جدیدوفق بدهد! این طورخیلی بهتراست، هم توراازدست نداده ام هم کیانوش را.))
    حالت تهوع والتهاب به من دست داده بود. دوباره چیزی دردرونم شکست.
    ((حالت خوب نیست؟ حرف بدی زدم؟))
    تمام غم های این چندسال به یک باره پیش چشمم جان گرفت وآتشفشان خاموش قلبم ناگهان فوران کرد.
    ((توبی اندازه خودخواهی کیارش! حاضری به خاطرخواسته های خودت همه چیزرازیرپابگذاری! می گویی کیانوش رادوست داری، پس اگراین طوراست چرامی خواهی اوراازمادرش جداکنی؟ من رادوست داری! پس چرامی خواهی لعن ونفرین پشت سرم باشد؟ توفقط خودت رامی خواهی! فقط خودت را.))
    آن گاه دوان دوان ازاتاق بیرون آمدم. خانم جان فرصت نکردحرفی بامن بزند. ازخانه بیرون زدم وبه سمت باغ بال گشودم. آنجازیرآلاچیق درآن صبح دل انگیزجای خوبی برای فروریختن بغض های فروکش شدۀ زندگی ام بود. نمی خواستم به هیچ فکرکنم، فقط می خواستم گریه کنم. اگرتمام اشک هایم جمع می شدندبازگریه کم می آوردم. باشنیدن صدای پاحدس زدم کیارش باشد روبه رویم نشست:
    ((چراگریه می کنی؟ من که حرف بدی نزدم.))
    چیزی نگفتم،
    ((من بدون توویابدون کیارش نمی توانم زنده بمانم، این راباید به چه زبانی به شماهاتفهیم کنم!))
    بازهم هیچ نگفتم.
    ((مینا، بامن قهرکردی؟ حق داری! من سال های زندگی ات رابا خودخواهی های خودم تباه کردم. فقط این که می خواستم درکنارم باشی! باوجوداین که سرمای محسوسی برروابط ماحکم فرمابودتنهابافکراین که درکنارم هستی زندگی می کردم. به توحق می دهم، چون همیشه به آن اندازه که دوستت داشتم به فکرخوشبختی ات نبودم. تنهامی خواستم مال من باشی! واصلاً هم فکرنکردم که به چه قیمتی! میناشایدباورت نشودکه چقدر......))
    این باردیگرسکوت نکردم.
    ((ببین کیارش، معذرت می خواهم که تورادراین شرایط سخت بارفتارخودم ناراحت تر کردم، اماباورکن دست خودم نبود. من تمام این سال ها راباندیشۀ این که دوستت دارم تحمل کردم، پس می توانم سال های دیگررابافکراین که دوستم داری پشت سربگذارم. مهیارا راضی می کنم برگردد! زندگی شمابدون حضوربی رنگ من هیچ لطمه ای نخواهددید، امازندگی مابدون صدای بچه خیلی سوت وکوراست. من طاقت جدایی ازتوراندارم اما به خاطرخوشبختی ات حاضرم این مصیبت رابه جان بخرم. دل های ماکه ازهم جدانمی شوند؟ توبگو! آیاپیوندروحی وقلبی من وتوازهم گسستنی است؟ آیا قبول داری که عشق بالاترین موهبت هاست؟ اگرقبول داری پس بدان من وتو هیچ وقت ازهم جدانیستیم، درتمام سال هایی که به دورازهم خواهیم بودباهم خواهیم بود.))
    کیارش بانگاهی خیس ومات لحظه ای براق شد وبعد بالحنی ملتمسانه گفت:
    ((این کاررابامن نکن مینا! طاقتش راندارم.))
    ((دیریازودبه آن عادت می کنی، به فکرآیندۀ کیانوش باش! بدون پدرویابدون مادرچه سرنوشتی انتظارش رامی کشد؟))
    ((نه! این امکان پذیرنیست، من هردوی شمارامی خواهم مهیابایدخودش راکناربکشد، حاضرم تمام دارایی ام رابه اسمش بکنم اما ازاین زندگی بیرون برود. بااوصحبت کن مینا، من هم بااوصحبنت می کنم.))
    ((پس سرنوشت کودک تازه ای که درراه است چه می شود؟))
    به دیدن مهیامی رفتم باقلبی آرام وسبک وآسوده. این برایم عجیب بودکه تااین حدتسکین گرفته باشد! کیارش دوستم دارد. مهم این است. مهم نیست مهیاکناربرودویانرود. کیارش ازپشت پنجره نگاهم می کرد. برایش دست تکان دادم امااوهیچ عکس العملی نشان نداد.
    وقتی اتومبیل به راه افتاد، من دراندیشه های دورودرازی فروغلتیدم. به وقت هایی که من ومهیالقب دوستان دوقلورادرمدرسه گرفته بودیم. دوستانی که به قولی برای هم جان می دادیم وبه نفع دیگری ازحق خودمی گذشتیم. به یادمسابقۀ علمی مدرسه مان افتادم. من ومهیاهردوشاگرداول بودیم وقراربودازهرکلاس یک نفردرمسابقۀ علمی که سراسری برگزارمی شدشرکت کند. مهیادرامتحانات اولیه بانمراتی بالاترازمن انتخاب شدومن بعدازاوقرارگرفتم. خیلی دلم می خواست من هم درآن مسابقه شرکت کنم. مهیایک هفته قبل ازشروع مسابقه خودش راازپله های مدرسه پایین پرت کردوچون پایش شکست خودبه خودازلیست منتخبین کنارگذاشته شد ومن به عنوان جانشین درمسابقه شرکت کردم ومقام سوم کشوری رابه دست آوردم. درحالی که فقط من می دانستم سقوط مهیاازپله ها یک حادثه نبود. باترمزاتومبیل تکان محکمی درجایم خوردم. اتومبیلی جلوی اتومبیل ماپیچیدوراننده مجبوربه ترمزشد. نگاهی ازآینه به من انداخت وگفت:
    ((معذرت می خواهم خانم! هرجاکه جوانی پشت رل می نشیند راننده های دیگربایدحسابی جانب احتیاط رارعایت کنند.))
    ((مهم نیست، لطفاً حرکت کنید.))
    وچون دوباره استارت زدذهنم دوباره به گذشته هابرگشت. به آن وقت که سال چهارم دبیرستان بودیم ومهیا ازروی شیطنت موی یکی ازدخترهاراکه ازاوخوشش نمی آمدباقیچی کوتاه کردوچون دختروالدینش رابه مدرسه آوردوگفت که مهیامظنون است نزدیک بودحکم اخراجش صادرشود. آن دختر، دختریکی ازدبیران نورچشمی بودومسئولین مدرسه به ناچاربایدبااخراج مهیایک جوری این ناراحتی راازدل اودرمی آوردند، تااین که من پای خودم را به میان کشیدم وگناه مهیارابه گردن خودانداختم وچون دخترزیادازمن بدش نمی آمدرضایت دادکه دریکی ازدرس هابه من نمرۀ تک بدهند تاتنبیه شوم.
    باتوقف اتومبیل ازآن اندیشه ها دست کشیدم وبه این فکرفرورفتم که این بارنوبت کدام یک ازماست که به نفع دیگری واردعمل شود؟
    مهیازیادازدیدنم تعجب نکرد، انگارازقبل انتظارمرامی کشید. خانۀ لوکس وزیبای مادرش برای لحظه ای یادخانۀ قدیمی وکوچکشان رادرذهنم تداعی کرد. آنجاکه همه چیزش بوی صفاومهربانی می داد. امااینجاچی؟ همه چیزش مدرن وتازه بود! هیچ چیزقدیمی ای وجودنداشت که مرایادخاطره ای بیندازد. کیانوش وسیاوش درحیاط بازی می کردند. مریم خانم اصلاً خودش رانشان نداد. مهیاهم باتاخیرواردسالن پذیرایی شد. باورودش درجایم نیم خیزشدم، می خواستم آن روزهمه چیزمان دوستانه باشد! بادست تعارفم کرد بنشینم. بانخوت وغروری خاص نگاهم می کرد:
    ((خوب، می شنوم.))
    باتعجب نگاهش کردم:
    ((چه می خواهی بشنوی؟))
    ((همان چیزی راکه به خاطرش به اینجاآمده ای!))
    ((درواقع من امروزبه اینجاآمده ام تاشنونده باشم، توحرف های بهتری برای گفتن داری!))
    دراین لحظه خدمتکارواردشدوباادای احترام شربت جلویمان گذاشت. پس مریم خانم خدمتکارهم داشت؟
    صدای مهیارشتۀ افکارم راازهم پاره کرد:
    ((شربتت رابخور، وقت برای حرف زدن زیادهست!))
    شربت پرتغال غلیظ راتاته سرکشیدم. خنکی اش گرمای وجودم رافروکش کرد.
    ((ببین مینا، خودت می دانی که من چیززیادی ازکیارش نیم خواهم، جزاینکه بین من وتویکی راانتخاب کند، درواقع حق انتخاب رابه اوواگذارکردم. فکرنمی کنم این کارسختی باشد!))

    ((اشتباه می کنی! تواورادروضعیت بدی قراردادی! اصلاً روحیۀ خوبی ندارد.))
    لیوان خالی راروی پیش دستی گذاشت وشانه هایش رابالاانداخت:
    ((من هم حال خوبی ندارم، چون باردارم بایدآرامش داشته باشم، اماکو؟ مدام اعصابم به هم ریخته است.))
    ((خوب خودت فضای زندگی رابرای خودت تنگ می کنی! والازندگی مازیادهم بدنبود! کسی که بایدگله مند باشدمن هستم نه تو.))
    ((علت گله مندنبودنت چیست؟))
    بامکث ودرنگی کوتاه گفتم:
    ((خوب بازندگی ام کنارآمدم، فهمیدم این زندگی وسرنوشتی راکه خدابرایم ترتیب داده است نمی توانم تغییربدهم! پس کوشش رابرای تغییروتحول بی فایده دیدم، سعی کردم خودم راباآنچه برایم مقدرشده است وفق بدهم! درثانی، من که درجای خودم هم اضافی بودم! چرافکرکردی که جایت راتنگ کرده ام.))
    ((اگراین طورفکرمی کنی پس چراخودت راکنارنمی کشی؟ اگرنقشه ای درسرنداری ونمی خواهی دوباره به سرجایت برگردی؟))
    دراین لحظه نگاهمان به هم دوخته شده بود:
    ((فکرنمی کردم این قدرفکرت بیراه برود. من چه داشتم که بخواهم یااین که بتوانم سرجایم برگردم! توشانست برای بقابیشترازمن است.))
    ((پس چراماندی؟ سؤالم راجواب ندادی.))
    لحظه ای خیره به چشمانش ماتم برد. دردلم غوغایی به پابود.
    ((به خاطراین که کیارش رادوست دارم.))
    بالحنی عصبی گفت:
    ((من هم ازاین دوست داشتن می ترسیدم، می دانستم کیارش هم هنوزتورادوست داردوازمن پنهان می کند! این عشق وعلاقه همیشه حسادت مرابرمی انگیخت، من هم کیارش رادیوانه واردوست دارم به طوری که اگردراین انتخاب تورابه من ترجیح بدهدهم خودم رامی کشم وهم بچه ای راکه درراه است وشایدهم کیانوش راکه شمارابه آرزوهایتان نرساند.))
    آن قدرچهره اش مصمم بودکه م نترسیدم:
    ((این افکارخیلی ابلهانه است! چراازمنطق فرارمی کنی؟))
    عصبانی ترازپیش گفت:
    ((ازنظرتومنطق چیست؟ این که مسعود به خاطرتووهوس های کثیف خودش، مرابابچه ای درشکم رهاکندوبه امان خدابسپاردوحال که دارم طعم شیرین خوشبختی رامی چشم دوباره به خاطرتوزندگی ام ازهم متلاشی شود؟ آیا منطقی که می گویی همین است؟))
    وقتی به گریه افتادناخواسته متاثرشدم. احساس کردم دلم به حالش می سوزد.
    ((خودت می دانی که درموردمسعودمن بی تقصیربودم.))
    درهمان حال که می گریست گفت:
    ((دراین موردچی؟ آیانمی توانی ازاین زندگی که به قول خودت درآن اضافی هستی چشم بپوشی وبگذاری من به سعادت برسم؟ مطمئنم که می توانی این کاررابکنی چون آن قدردراین مدت ازوضعیتی که داشتی خسته شده ای که رفتن رابه ماندن ترجیح می دهی! امافقط برای لجبازی بامن وتنهابرای چزاندن من ماندی، امابایدبگویم دورانی که ماهمدیگررادرکنارهم تحمل کردیم به سررسیده است! یاتوماندنی هستی یامن!))
    وقتی اشک هایش رابادستمال پاک می کردمن خاموش ومتفکربه گل های قالی چشک دوخته بود. مهیاازسالن بیرو نرفت وتاوقتی برگشت من به حرف هایش فکرمی کردم. صورتش خیس بود. فهمیدم که آبی به سرروی خودش زده است. پایش راروی پاانداخت وروبه من بالحنی گستاخ گفت:
    ((نمی دانم بایدامیدواربه رفتن توباشم یانه؟ ببین من حاضرم هرچه که کیارش به نامم کرده به اسمت بکنم فقط خواهش می کنم پایت راازاین زندگی بیرون بکشی!))
    پوزخندزدم. درصدایم امواج متلاطم بغض شناوربود:
    ((پس توحاضرنیستی حضورمرادرآن خانه ندیدبگیری! بایدبگویم خیلی خودخواه هستی، درحالی ک هبهت قول می دهم هیچ وقت هیچ خطری ازسوی من توراتهدیدنکند! باورکن این خواستۀ من فقط به خاطرخودم نیست، به خاطرکیارش هم هست! اونمی خواهدمراهم ازدست بدهد.))
    دست هایش رابرهم کوبیدوبالج گفت:
    ((پس بهتراست همه چیزرابه خود کیارش واگذارکنیم، این طورخیلی بهتراست!))
    ((برگردسرخانه وزندگی ات، کیانوش هم پدرمی خواهد وهم مادر! اورابازیچۀ لجبازی های خودت قرارنده.))
    ((من اگرمادرش هستم که می دانم چه به صلاحش است، باوجودتوحاضرنیستم هیچ گاه پابه آن خانه بگذارم، حرف آخرم همین است. ))
    ازگفتگوی بی نتیجه مان ناراضی ازجابرخاستم، خشک ورسمی گفت:
    ((خوش آمدی، سلام مرابه کیارش برسان وبگوخیلی دوستش دارم.))
    کیارش نگاه منتظرش رابه من دوخته بود. بی گمان دلش می خواست حرفی رابشنودکه باب میلش است، امامن چه می توانستم به آن نگاه مشتاق بگویم؟
    ((چراساکتی؟ ازوقتی برگشتی باحالی دگرگون سکوت اختیارکرده ای؟ مهیابه توچه گفت؟))
    چشم هایم راروی هم گذاشتم:
    ((عجله نکن، بگذارکمی خستگی درکنم، چقدرخانه شان دوراست!))
    ازطفره رفتن من خوشش نیامد. چنگی به موهایش انداخت:
    ((مینا، اعصابم سرجایش نیست، بگوآن لعنتی چه به توگفت.))
    گفتم، همه چیزراگفتم وهیچ چیزراجانگذاشتم ودرپایان من آرام بودم واوعصبی! راه می رفت وزیرلب غرولندمی کرد:
    ((فکرکرده، حالیش می کنم! چه طورجرات کرده! بامن..... ! باتهرانی سرشناس دربیفتد....... صبرکن! به وقتش به حسابش می رسم.))
    خودم دروضع روحی مناسبی نبودم، بااین حال می بایست اورادعوت به آرامش می کردم.
    ((ببین کیارش، یک دقیقه بگیربنشین، چرابجای این که اعصابت رابه هم بریزی نمی نشینی ودرست فکرنمی کنی.....))
    روبه رویم نشست وزل زدبه چشم هایم:
    ((چه طورمی توانم فکرکنم درحالی که عقلم جایی قدنمی دهد؟ دوسه سال پیش مهیا برای این که رضایت بدهدتوبامازندگی کنی به زورازمن نوشتۀ محضری گرفت مبنی براین که اگرروزی تقاضای طلاق کردکیانوش رابه اوواگذارکنم، من هم چون مجبوربودم قبول کردم وحال همان مدرک قانونی دست وپای مرابسته است، کیانوش راازدست می دهم یعنی نیمی ازوجودم راازدست می دهم.))
    ودوباره آشفته شد. دست هایش راروی صورتش گرفت ونیم تنه اش راکمی کشیدپایین. سعی کردم دست هایش راازروی صورتش پس بزنم:
    ((خوب چراباید کیانوش راازدست بدهی؟ تومی توانی اوراداشته باشی!))
    به سرعت ازآن حالت درآمدونگاهم کرد:
    ((چه جوری؟))
    قلبم تیرمی کشید، ازبه زبان آوردن حرف هایی که قلبم تاییدشان نمی کرد:
    ((اگرمن درندگی ات نباشم آب ازآب تکان نمی خورد، درست است روزهای اول کمی سخت است اما خوب فکرکن من همیشه کنارت هستم، مثل همان وقت هایی که کنارت بودم وچندروزهمدیگررانمی دیدم.))
    7080 پسند کردها .


  6. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  7. #74
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    نگاهش براق وتیزبود.
    ((پس سرنوشت توچه می شود؟ آیامن مسئوول سرنوشت تونیستم؟))
    بغض کرده بودم وبرای این که اومتوجه نشود، یک لیوان آب رالاجرعه سرکشیدم:
    ((نه، چراتوبایدمسئوول باشی! من بامسئوولیت خودم کنارمی روم، درتمام سال هایی که درکنارت بودم به قدرکافی خوشبخت بودم وآن قدرخاطره دارم که بتوانم تاآخرعمربایادشان سرکنم، به فکرمن نباش! من خیلی وقت پیش خودم رابرای چنین روزی آماده کرده بودم ودراین میان نه تومقصرهستی ونه من! هیچ کس هم نمی تواند به جنگ سرنوشت برود!))
    ((ولی آخر......))
    اومی گریست، من هم ضجه می زدم:
    ((همین است! بی خودداریم گره درگره می اندازیم، این بن بست بارفتن من بازمی شود! مهیابرمی گردد، آن هم باکیانوش وبچۀ دیگری که درراه است.....))
    دیگربه هق هق افتاده بودم، سرش رابه سرم چسباندوباناله گفت:
    ((آه مینا! مینا......!))
    لحظاتی باگریۀ من واوگذشت.
    ((من بایدچندروزفکرکنم.))
    ((توتاهروقت که دوست داری فکرکن، من به هرتصمیمی که توبگیری احترام می گذارم، چندروزی می روم خانۀ مادرم تاتوراحت تربتوانی تصمیم بگیری.))
    چمدانم رابستم، باگریه وآه! باناله وفریاد، به طوری که می دانستم رفتنم بازگشتی ندارد. خرت وپرت هایم یک چمدان هم نمی شد، کیارش به چهارچوب درتکیه داده بود. درنگاهش خیلی حرف هارامی شد خواند:
    ((مینا! تورابه خداگریه نکن، این جوری دلم رابه آتش می کشی؟))
    مگرمی توانستم گریه نکنم؟ من داشتم می رفتم. نه تنهاازاین خانه بلکه اززندگی کیارش بیرون می رفتم. آیاحق نداشتم گریه کنم؟ به حال خودم که این قدرعاجزانه چمدانم رامی بستم؟
    آه مهیا! لعنت به تووخودخواهی هایت!من که کاری باتونداشتم.
    ((مینا! چراحرف نمی زنی؟ یک چیزبگو.))
    اشک های شورم رامی بلعیدم. شوری اش داشت شوره زارقلب کبودم راخیس می کردوزخم هایش رابه سوزش درمی آورد.
    ((مینا.....!))
    روردرویش ایستاده بودم. هردوبااشک های به هم پیوسته درچشم هم زل زده بودیم. چمدان دردستم سنگینی می کرد. آن یکی دست راهرقدرتلاش کردم بالاببرم تااشک های کیارش راازدیده اش بزدایم بی فایده بود. خم شد و بوسه ای برآن نواخت. نگاهم ماننددست چپم خشک مانده بود. انگارچیزی گفت که من متوجه نشدم.
    ((مینا؟ نشنیدی چه گفتم؟))
    به خودم آمدم:
    ((ها؟ چی؟ نفهمیدم چی گفتی؟))
    دیگرگریه نمی کرد. اماصورتش هم چنان خیس بود.
    ((گفتم چمدانت رابده من!))
    بدون حرفی، چمدان رابه دستش دادم. قبل ازحرکت آن نگاه همیشه عاشقش رابه چشم های من دوخت وبالحنی سرشارازعاطفه ومحبت گفت:
    ((هنوزمعلوم نیست من چه تصمیمی بگیرم! شایدتصمیم گرفتم که برای همیشه برگردیم باغ مینا! توتک گل باغ زندگی ام هستی! چه طورمی توانم پرپرت کنم؟))
    همراه وهم شانه ازپله ها پایین رفتیم. چه جدایی باشکوهی بود! اوبانگاه خیسش بدرقه ام می کرد.
    خانم جان باآن نگاه همیشه رقت آمیزش این باردرحالی که چندقطره اشک نمدارش کرده بود، صورتم رابوسید.
    ((خدابه همراهت! گذشت توبایدسرمشق تمام زن های خودخواه عالم شود! یادتوبه عنوان یک عروس باگذشت برای همیشه درذهن خانوادۀ تهرانی باقی می ماند. توزن خوش قلبی هستی! به وجودت افتخارمی کنم.))
    لبخندمحزونی برلب آوردم وازاوخداحافظی کردم.
    بااولین استارت ماشین روشن شد. یک غروب دلگیردرروزهای آخرتابستان اماهواهم چنان گرم بود. خیس عرق بودم، نمی دانم ازفرط گرماویاازفشارعصبی! نفس هایم نیزبه شماره افتاده بود. مثل همان وقت هاکه انگارمسافت زیادی رادویده ام. صدایش درگوش هایم پیچید:
    ((دل تنگ می شوم!))
    آن گاه گل سرخی رابه طرفم گرفت. درنگاه اول طبیعی به نظرمی رسیدامامصنوعی بود. یک عطرمخصوصی داشت که اگرلمسش می کردی عطرش پخش می شد توی هوا. فقط کافی بودبانوک انگشت لمسش کنی!
    ((چه قدرقشنگ است.))
    ((این راازآلمان برای توآورده بودم. اماهیچ وقت دست ندادکه آن رابهت بدهم! هروقت دلتنگ شدی آن رالمس کن وبوبکش.))
    نگاهش کردم. دلم می خواست اول ازعطرنگاهش سیرشوم وبعدبه یادش گل سرخ رابوبکشم. آن نگاه عاشق وبراق! آن نگاه جاذب وگیرا! اوه خدای من! یعنی دوباره چشمانمان این گونه به هم می افتد؟ اوهم جوری نگاهم می کردانگارمی خواست تمام دلتنگی های بعدش راهمین حالا تلافی کند.
    ((همیشه ودرهرحال به یادتوام مینا.))
    ((من هم همین طور! قول بده هرتصمیمی که می گیری عاقلانه باشد، من برایت آرزوی موفقیت می کنم.))
    آه، صالح! صالح! صالح! اگراشک های گرممان رامهارنمی کردیم شایدسیاهی این زمانۀ بدطنیت راشست وشومی داد! جلامی داد! روشنی می داد! امابایدمی رفتیم، هرچه قدرمی ماندم رفتنم دشوارترمی شد. نگاهمان ازهم کنده نمی شد. هردوبادیدۀ اشک آلودباهم وداع کردیم ووقتی ازاودورشدم انگارروحم ازبدن جداشد. اومثل بچه ای که دنبال مادرش می گرید، دنبال ماشین می دوید ومی گریست ومن ازپشت شیشه برایش دست تکان می دادم. حال خودم رانمی فهمیدم! درباغ که بسته شدفهمیدم که دیگردرخوشبختی وهمان سعادت بی فروغ نیزبه روی من بسته شده است. راننده آرام می راند ومن آرام می گریستم. گل سرخ دردستم بودواشک هایم گل برگ های لطیفش رابراق می کرد. من می رفتم وبه بازگشتم هیچ امیدنداشتم! نمی دانم چراامیدنداشتم، نمی دانم!
    مادرخانم دوباره حالش بدشده است. صورتش خیس عرق است. آقای صالح! نمی دانم این چه اصراریست که مادرخانم می خواهندتمام جزئیات زندگیشان رابرای شمابنویسید؟ هرچندبرایم گفته که شمادرغربت مثل فرشته ای آسمانی، بی دریغ به کمکش شتافتید، امابازهم نمی توانم بفهمم آیااین دلیل برای نوشتن این نامۀ طولانی تاچه حدکافیست؟ هرچندمن به ظن خودم احساس علاقه شمارادرآن برهه اززمان نسبت به مادرخانم می توانم حدس بزنم امانمی دانم آیامطمئناً شمادریک مقطع زمانی کوتاه عاشق مادرخانم بوده ایدیانه؟ آیادرترکیه اتفاقاتی عاطفی بین شماومادرخانم رخ داده که مادرخانم هیچ گاه به آن اشاره ای نکرده است یاتنهایک علاقۀ یک جانبه بوده که بعدازطرف شماسرکوب شده است؟ امابه هرحال حتماً خیلی برای مادرخانم عزیزهستیدکه این قدربرای نوشتن این نامۀ بلندمصراست. انگارحالش کمی بهترشده است.

    نمی خواستم مادرمن رادرآن حال وروزخراب ودرهم شکسته ببیند، حالش خوب نبودوحتماً بادیدن وضعیت من بدترهم می شد. روی همین اصل ابتدابه منزل مرضیه رفتم وچون کسی دررابه رویم بازنکردبه خانۀ محبوبه رفتم، محبوبه خودش دررابه رویم گشود. اول ازدیدنم جاخوردوبعدبادیدن چشم های قرمزوتاول زده من بیشتردست وپایش راگم کرد:
    ((چت شده مینا؟ چرامثل مردۀ ازگوربرگشته می مانی؟ اتفاقی افتاده؟))
    چمدانم رابه دستش دادم وسعی کردم ظاهرمتفاوتی برای خودم بیافرینم.
    ((صبرکن ازراه برسم! بعدسین جیمم کن.))
    نگاهی مظنون به چمدان انداخت:
    ((هیچ وقت ازاین طرف ها نمی آمدی؟ خوب آدرس اینجایادت مانده؟))
    واردحیاط شدیم، همه جاآب پاشی شده بود، بوی گل نرگس ومریم می آمد:
    ((آدرس یادم بود! فقط نمی دانستم هنوزاینجاهستیدیانه؟))
    چادرش راازسرکشیدوگفت:
    ((تازه اینجاخانه خودمان شده است! کجابرویم؟))
    باخنده گفتم:
    ((پس بالاخره صاحب خانه شدید! مبارک است!))
    دستش رابرپشتم گذاشت ومرابه داخل خانه دعوت کرد.
    ((ای بابا، اگربه مابودکه تاصدسال دیگرهم نمی توانستیم خانه دارشویم، این لطف آقای تهرانی بودکه پول این خانه رادادوسندش رابه اسم من کردوتوهم خوب خودت رابه آن راه می زنی به روی خودت نیاوری!))
    ناباورانه نگاهش می کردم. کیارش چیزی به من نگفته بود!
    ((کی اینجاراخرید؟))
    ((دوماه پیش! یعنی توخبرنداری!))
    بورودنسترن گفتگوی من ومحبوبه قطع شد. نسترن باآن پیراهن گلداربنفش چه قدرنازجلوه می کرد؟ واقعاً یک دختربرازنده ودلرباشده بود!
    ((سلام خاله! این طرف ها! داشتیم قیافۀ شماراهم ازیادمی بردیم.))
    یاسمن هم پشت سرنسترن پیدایش شد. صورت هردورابوسیدم.
    ((شمابزرگ شده ایدیامن پیرشده ام؟))
    محبوبه لباسم راکشیدومراکنارخودش نشاند:
    ((نسترن ماشاءا...... هزارماشاءا......... برای خودش خانمی شده است تازه امشب هم برای بله وبرون می آیند.))
    چشم هایم ازشگفتی بازمانده بود. یعنی نسترن کوچولو عروس می شد؟ صورتش سرخ شده بودوباشرمی دخترانه به آشپزخانه رفت. محبوبه قبل ازطرح سؤال من مثل همیشه دردادن جواب پیش دستی می کرد:
    ((جوان برازنده ایست! تویک شرکت کارمی کند، خانواده اش هم ای بالاترازمانباشندپایین ترهم نیستند! نسترن خودش می گفت می خواهم درس بخوانم! امادیپلم برای دخترهای این دوره وزمانه ازسرشان هم زیاداست! درس مهم تررابایددرخانۀ شوهریادبگیرند.......))
    من به فکرخریداین خانه بودکه کیارش هیچ اشاره ای به آن نکرده بود:
    ((آقامهدی هم خیلی ازپسره خوشش آمده.......))
    چراهیچ حرفی دراین موردنزد؟ مراباش که فکرمی کردم هیچ اهمیتی به خانوادۀ من نمی دهد!
    ((مینا، حواست کجاست؟ چایت رابردار!))
    تازه متوجه شده که نسترن سینی چای رامقابل من گرفته است. هول شدم دستم سوخت ومقداری ازچای روی سینی ریخت.
    محبوبه غرمی زد:
    ((هنوزهم دست وپاچلفتی هستی!))
    ((پس اگرامشب چنین مراسمی داریدمن نباشم بهتراشت! بااین حال وروز، کسی مراببیند.....))
    محبوبه تازه یادش به چهرۀ آشفته من افتاد:
    ((او، خدامرگم بدهد! چرااین قدرگریه کرده ای؟ حتماً بازاین زنیکۀ بی چشم وروکاری کرده که توناراحت بشوی!))
    نمی خواستم درمقابل نسترن توضیحی بدهم، به همین دلیل به محبوبه گفتم:
    ((همه چیزراوقت خواب برایت تعریف می کنم.))
    آقامهدی هم ازراه رسیدواوهم تعجبش راباگفتن( راه گم کردید خانم تهرانی! بالاخره یادتان به فقیرفقرا افتاد) ابرازکرد. محبوبه زودزدتوی ذوقش!
    ((چه کارش داری مهدی! خواهرم بی حوصله است! سربه سرش نگذار.))
    شام رازودترخوردیم وجمع کردیم. نسترن مرابه اتاقش برد، انگارمی خواست حرفی بزند. روی تخت نشستم وبه چشم هایش که درحالتی ازنگرانی مرموزتوی صورتش قاب گرفته شده بودخیره شدم. شبیه چشم های من بود، بی مقدمه گفت:
    ((خاله جان! اگریک دخترکس دیگری رادوست داشته باشدامابایک نفردیگرازدواج کندچه می شود؟))
    من هم بی مقدمه پرسیدم:
    ((آیا آن دخترتوهستی؟))
    سرش رابه زیرانداخت، لپ هایش گل انداخته بود.
    ((آره خاله جان، اماهیچ کس نمی داندکه من عاشق پسرهمسایمان شده ام.))
    دستم راروی سرش کشیدم وبامهربانی گفتم:
    ((عزیزخاله! عشق تنهاحقیقتی است که انکارشدنی نیست! آیادردرون خودت به راستی عشق راحس کرده ای؟))
    درهمان حال ک هسرش پایین بودگفت:
    ((آره خاله جان! اوهم خیلی مرادوست دارد، ماباهم قرارازدواج هم گذاشتیم اما......))
    سرش رابلندکردم ونگاهم رادرنگاهش گره زدم:
    ((نسترن خاله! عشق به همان اندازه که زندگی رامعنامی بخشد ودرتاروپودش می آمیزد، می تواند آن قدرتلخ باشد که زندگی رابه کامت زهرکند. به نظرمن اگرزندگی ات رابی عشق شروع کنی خیلی بهتراست، بی دغدغه وبی دردسراست! عشق گذشت می خواهد، فداکاری می خواهد، بایدازخودت بگذری، عشق یعنی دیگرخواهی! یعنی خوشبختی وسعادت رابه تمام معنابرای دیگری بخواهی! عشق یعنی این که خودت راندیدبگیری! عشق فقط تندزدن قلب به وقت دیدن معشوق نیست، عشق یعنی این که قلبت برای قلب دیگری بزند! ببینم آیاآن قدربه این عشق ایمان داری که به خاطرش روزی خود تراکناربکشی؟ خودت رافداکنی؟))
    چشم های سیاهش ازبرق اشک می درخشید:
    ((یعنی چه خاله جان!))
    بی آنکه بفهمم بغض کرده بودم:
    (( یعنی این که روزی خدای نکرده بچه دارنشدی اززندگی اش بیرون بروی واورابه زن دیگری تقدیم کنی، علی رغم تمام علاقه ای که به اوداری؟))
    نگاهش همان معصومیت بچگی اش راداشت:
    ((اوخاله جان! یعنی شما جایتان رابه مهیادادید؟ این خیلی دردناک است.))
    سپس به گریه افتاد.
    ((نه دردناک نیست! یک احساس عمیق عاطفی است! هرکس قدرت درک آن راندارد. من به میل خودم، چون عاشق عشق کیارش بودم اورابه دیگری بخشیدم وعشقش رابرای همیشه درقلبم زنده نگه داشته ام، آیاتوهم روزی اگرموقعیت مراپیداکردی حاضرمی شوی این کاررابکنی؟))
    ((نه خاله جان، نمی توانم! طاقتش راندارم.))
    وسپس درآغوشم فرورفت. من هم به گریه افتاده بودم:
    ((عشق قبل ازهرچیزمسئولیت می آفریند، این که چون دوستش داری چه کارمی توانی برایش بکنی؟ مهم نیست خودت چه می خواهی؟ تودخترظریفی هستی، حیف است زندگی ات راباعشق شروع کنی! هرچندعشق بالاترین موهبت هاست وهمیشه هم این راگفته ام اما اگرتحملش رانداشته باشی زودترازپادرمی آیی! نگاهی به من بینداز، ببین موهایم چه قدرسپیدشده اند؟ من تازه سی وهفت سالم شده است، اما ازمادرت که شش هفت سال ازمن بزرگتراست پیرترنشان می دهم، عشق آفتی است که چون به جان کسی بیفتدتاروپودش راازهم گسیخته خواهدکرد، فقط بایدعاشق عشق باشی که بتوانی ازپس این آفت کشنده بربیایی والاازهستی ساقط می شوی. حالا بگوببینم عشق بهتراست یادوست داشتن!؟))
    سرش رابلندکردوبالحن مطمئنی گفت:
    ((دوست داشتن! این عشق که می گویی نوعی جنون قلبی است جنونی مرگ بار! امادوست داشتن لطیف ونرم است، بایدهمسرآینده ام رادوست بدارم، من به دردعشق نمی خورم، عشق هم به دردمن نمی خورد.))
    صورتش رابوسیدم.
    ((آفرین دخترخوب! همیشه وقتی کسی رادوست داری دعاکن دوستت داشته باشدنه این که عاشقت شود! من اگرعاشق کیارش نبودم غیرممکن بودبگذارم زن دیگری اوراتصاحب کند.))
    ((حالاآقای تهرانی عاشق شماست یادوستتان دارد؟))
    کمی به فکرفرورفتم:
    ((هنوزمعلوم نیست، امابه گمانم اوهم عاشق من باشد.))
    صدای محبوبه می آمد:
    ((خاله وخواهرزاده رفتید درآن اتاق چه درگوش هم پچ پچ می کنید. زودباشید که زنگ رامی زنند.))
    نسترن نگاهی محبت آمیزبه من انداخت وگفت:
    ((متشکرم خاله جان! شمادلم راباخودم صاف کردید. همیشه درتردیدبودم.))
    نسترن رفت ومن هرچندمحبوبه اصرارکرددرجمع حضورپیداکنم سردردرابهانه قراردادم وهمان جاروی تخت نسترن درازشدم. سرم به راستی سنگین بود. افکارم بدجوری به هم ریخته بود. برای چه اینجاهستم؟ کیارش راتنهاگذاشته ام که فکرکند! به چه فکرکند؟ به این که مراانتخاب کندیاکیانوش ومهیارا! شانسی برای انتخاب شدن داری؟ معلوم نیست، شایدداشته باشم شاید هم نداشته باشم. اگرانتخاب شوی چه کاری می کنی؟ خوب معلوم است خوشحال نمی شوم چون خلاءای درزندگیمان است که همیشه چهرۀ خوشبختی مان رابی روح می کند. اگرانتخاب نشوی؟ بازهم خوشحال نمی شوم، امااین گونه بهتراست، کیارش کیانوش راازدست نداده. پس خودت چی؟ من.....! من......!؟ من هم باعشق کیارش زندگی می کنم.
    سؤال وجواب هایم زیادمشکل نبودند، چون ازدلم برمی خاستند ودردلم می شدجوابش راپیداکرد.
    صدای مبارکبادمی آمد. صحبت ازیک جلدکلام ا...... ویک شاخه نبات بود، نسترن عروس می شد.
    محبوبه بعدازاین که من سکوت کردن چندبارنچ نچ کرد. سپس روی رختخواب غلت زد وگفت:
    ((نمی دانم کارخوبی کردی یانه! ولی درحق خودت ظلم کردی، توبایدازاین موقعیت بهترین استفاده ها رامی بردی! بایددرگوش کیارش می خواندی وعقلش رامی دزدیدی! اگرمن جای توبودم......))
    بی حوصله گفتم:
    ((خوب است که جای من نیستی! من خوابم می آید، شیرینی هاراهم که قایم کردی؟ فکرمی کردم دیگرخسیسی ات راکنارگذاشته ای!))
    ((نه به خدا، آخر، وقت خواب کسی شیرینی می خورد؟ اگرمی خواهی برایت بیاورم.))
    ((شب به خیر! صبح اگریادم باشدجعبۀ خالی اش رابرایت می گذارم.))
    ((مینا...؟))
    ((چیه؟))
    ((اگرکیارش مهیاراانتخاب کندچه؟ تودیوانه نمی شوی؟))
    هواسردنبود، اماپتوراروی سرم کشیدم:
    ((نه! چرادیوانه شوم؟))
    ((دروغ می گویی!))
    ((باشد، دروغ می گویم.....))
    ((مینا.....))
    ((چیه......))
    ازلحن بی حوصله وکش دارمن فهمیدنبایددیگرچیزی بگوید:
    ((هیچی! شب به خیر!))
    صبح به همراه محبوبه به دیدن مادررفتیم. تکیده ترازقبل بود. تامرادیدبرخلاف همیشه لبانش ازخنده بازشد.
    ((حالت خوب است دخترم؟ چشم به راهت بودم!))
    صورتش رابوسیدم.
    ((من هم دلم برایتان تنگ شده بود. راستش تصمیم گرفتم بیایم برای همیشه پیشت بمانم.))
    برقی درچشم هایش جهید، نمی دانم خوشحال شد یاناراحت؟
    ((آمدی بمانی؟ چرا؟))
    سعی کردم ناراحتی ام راپشت ماسک خوشحالی ام پنهان کنم:
    ((همین طوری! مگرخودت نگفتی بیاپیشم؟ خوب من هم آمدم دیگر.))
    محبوبه زودکانال راعوض کرد:
    ((خوب مادر! داروهایت رابه موقع خوردی؟))
    وقتی محبوبه ومادرباهم سرگرم گفتگوشدندمن چمدانم رادراتاق مجردی ام گذاشتم. لباس هایم راکندم ویک دست لباس راحتی پوشیدم وموهایم راشانه زدم. آینه می گفت پریشان وآشفته ای! خسته وکسلی! نمی توانی خوب نقش بازی کنی. آه، سربه سرم نگذارآینه! همینی هستم که می بینی! بدی تواین است که درستی وراستی آزارده می شویم. نگاه کن، موهایم یکی درمیان سپیدشده اند. اگرهم یکی درمیان نشده اند حداقل هرده تایکی سپیدشده اند! فکرمی کنی چندسال دارم؟ حتماً می گویی به سن وسال نیست! کاش مادرنفهمیده برای چه آمده ام!
    7080 پسند کردها .


  8. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  9. #75
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    چهارروزازآمدن من به خانۀ مادرم می گذشت. روزپنجم، درست ازطلوع خورشید ولوله ای عجیب درقلبم به پاشد. تشویش واضطراب درجانم چنگ می انداخت. نفس هایم به شماره می افتاد وگاهی به سرفه می افتادم. قلبم گواه بدمی داد. مطمئناً ازاسترس نبودونگران تصمیم کیارش نبودم، چون ازخیلی وقت پیش خودم راآماده کرده بودم. پس این همه دلواپسی ازچه بود؟ روی سنگ فرش حیاط نمی دانم چندباررفتم وبرگشتم. مادرروی ایوان نشسته بود:
    ((چت شده مینا؟ چراآرام وقرارنداری؟))
    نیم دانم آیابایدازاوکمک می خواستم؟ به کنارش رفتم وروی لبۀ ایوان نشستم:
    ((نمی دانم چراتشویش دارم! چیزی درقلبم نوید بدمی دهد.))
    ((خودت راناراحت نکن، بیاگلابی بخوریم.))
    بابی میلی نگاهی به ظرف گلابی انداختم.
    ((نه! هیچی به میلم نیست، مادر......))
    ((چیه.....))
    باتردیدنگاهش کردم، نه! نمی توانم اوراشریک ناراحتی هایم بکنم. قلبم تیرمی کشید. ضربان قلبم به اوج خودش رسیده بود. صورتم ازگرماسرخ شده بود. مادرکه دیگرنگرانی من به اونیزسرایت کرده بودپرسید:
    ((توواقعاً مثل این که یک چیزیت می شود، چرااین قدرسرخ شده ای؟ حالت خوش نیست یا.....))
    صدای زنگ حرف هایش راناتمام گذاشت. مادرچادرش رابرسرانداخت. من صدای توقف اتومبیل راقبل ازصدیا زنگ شنیده بودم. نکندکیارش باشد؟! چندلحظه بعدصدای تعارف احترام آمیزمادرم باکسی که پشت دربودبه گوشم رسیدوبعدصدای قدم های مادرکه به من نزدیک می شد، ابروهایش رابالاانداخت وباحالت تعجب آمیزی گفت:
    ((داماد تهرانی پشت دراست، من که نشناختمش، اوخودش رامعرفی کرد.))
    رنگ ازرخسارم پریدوازجابرخاستم:
    ((آقای بهتاش آمده اند اینجا؟ یعنی چه خبرشده؟))
    به فکرهیچ پوششی نبودم. تادم دررادویدم. سلامم بادیدن چهرۀ درهم فرورفت، آقای بهتاش دردهانم ماسید:
    ((بفرماییدتو.....))
    سرش راتکان داد.
    ((نه..... آمدم دنبال شما! لطفاً آماده شوید.))
    بدون این که بپرسم کجاوچرا؟ دوباره روبه عقب دویدم. مادردست هایش رازیربغلش قایم کرده بودووسط حیاط ایستاده بود:
    ((چیه مینا؟ چه اتفاقی افتاده.))
    داشتم باهمان سرآسیمگی می رفتم توی خانه:
    ((نمی دانم، بایدبروم.))
    به گمانم، حرفم رانشنید. لباسم راپوشیدم، چمدان رالازم ندیدم باخودببرم. خداحافظی ام بامادرنصفه ونیمه بود. وقتی روی صندلی عقب نشستم نفس بریده پرسیدم:
    ((آقای بهتاش! نگفتید چه خبرشده!))
    ازآینه نگاهش راکه باغمی مبهم آمیخته بودبه دیده ام دوخت.
    ((صبرکنیدتابرسیم، خودتان می فهمید.))
    ومن دیگرهیچ سؤالی نپرسیدم. اتومبیل به سمت خانۀ تهرانی می رفت. من دیگرفکرم کارنمی کرد. هیچ اندیشۀ خاصی درنظرم نبود. اصلاً انگاراین بازگشت وآمدن بهتاش تادرخانۀ مادرم، طبیعی ترین حادثۀ زندگی ام بود. کاش این مسیرهم چنان ادامه می یافت وآن خیابان زیباباویلاهای لوکسش پیدانمی شد.
    خدای من! چه جمعیتی! چه ازدحامی! این مردم برای چه دم درخانۀ تهرانی جمع شده اند؟ مگربازخیرات کرده اند؟ او! آمبولانس!؟ خدای من! آمبولانس دیگربرای چه؟ نکند...... نکندخانم جان طوری شده اند؟ ماشین کاملاً متوقف نشده بودکه من پریدم پایین. ازلابه لای جمعیت خودم راعبوردادم. باغ پربودازازدحامی ک هزیرلب پچ پچ می کردند. قلبم انگارزیرفشارتخته سنگی سنگین جان می کند. کیاناجیغ می کشیدوبرصورتش چنگ می انداخت. اوه! نه خدای من! پس خانم جان حتماً تمام کرده است. کیارش، کیارش کجاست؟ دراتاق پیانو، همان اتاقی که متعلق به آقای تهرانی بزرگ بودبازبودوازآن داخل صدای ضجۀ خانم جان می آمد. درست می شنیدم! خانم جان بود. به چهارچوب درتکیه داده بودم وبه برانکاردی نگاه می کردم که روی زمین گذاشته شده بود. روی کسی راباملافۀ سفیدکشیده بودند! چه کسی زیرآن ملافۀ سفیدبود؟ خانم جان که نبود. پس...... پس........ آن اندام بلندقامت متعلق به که بود؟ قلبم داشت ازدهانم بیرون می آمدوصدای نالۀ خانم جان دنیاراپیش چشمم هاشورزد.
    ((پسرم! این چه کاری بودکه کردی؟ چه کاری بود؟))
    پسرم! خانم جان که یک پسربیشترنداشت، پس این که زیرملافه روی برانکاردآرمیده است کیارش من بود؟ آه...... نه! این چه طورممکن بود؟ این نمی توانست کیارش من باشد! کیارش من نمرده است!
    درحال سقوط برزمین بودم که دستی مرابه طرف خودش کشید، کسی که نمی توانستم ازپشت پرده های اشک به درستی بشناسمش! خانم جان متوجۀ من شد. به طرفم آمد. دستم را، همان دست مثل چوب خشکیده ام راگرفت وباخودبه سمت برانکاردبرد. خانم جان هم حالت طبیعی نداشت! خوب هم نمی توانست حرف بزند.
    ((نگاه کن دخترجان...... این که می بینی پسرمن است......ببین.))
    وسپس بایک حرکت جنون آمیزملافه راازروی سرجسدپس کشیدوآن گاه خودش جیغ کشان ازحال رفت. کیارش صورتش غرق درخون بود. لباس سپیدپوشیده بود. خواستم فریادبکشم اماانگاردهانم قفل شده بود. دیگرحتی گریه هم نمی توانستم بکنم. می خواستم برآن جسم بی روح چنگ بزنم اما این قدرت هم ازمن سلب شده بود. حالم رابه درستی نمی توانم توصیف کنم. دلم می خواست روحم ازبدن جداشود ودرکالبدکیارش فروآید. آن وقت آن دست هایی که بی حرکت مانده بودندتکانی می خوردند ومرابرسینۀ گرمش می فشردند. چنگی برصورتم زدم. ازشدت ناراحتی وازهجوم بغضی که خفه ام کرده بودانگارصورتم رازخمی کرده بودم، چون دستم خونی شد. چرانتوانستم جیغ بکشم؟ فریادبکشم؟ چراوقتی کیارشم راآن دومردسپیدپوش ازروی زمین بلندکردندوباخودبردندنتوان ستم بگویم، کیارش مرانبرید! بگذارید پیشم بماند! اوراباخودکجامی برید؟ چرانتوانستم؟ آه! آن بغض لعنتی! آن چشم ها بی حیاچه طورشاهدرفتین بی بازگشت کیارش بودندواشک نریختند؟ چه طوربرپاهای آن سپیدپوش چنگ ننداختم که اوراباخودنبرند؟ چه طور؟
    باصدای آژیرآمبولانس من که چشم هایم برجای خالی برانکارد خشک شده بودوگلویم ازفریادی که زیرلگدهای بغض خفه شده بودروی زمین، همان جا، همان جا که تاچندلحظه پیش جسم بی روح کیارشم روی برانکارددرازشده بوددرازکشیدم، چشم هایم رابستم وانگارمردم.
    کیارش دست به خودکشی زده بود! چه کسی می توانست باورکند؟ من تامراسم هفتم، نه کلامی برلب آوردم ونه حتی قطره اشکی صحرای سوزان چشم هایم رانمناک کرد. کیارش...... چرا..... خودکشی.......؟
    تاآن روزهرگاه نگاهم به لباس مشکی ام می افتاد فکرمی کردم الان کیارش می رسد ومی گوید:
    ((مینای من! بااین لباس خیلی گرفته می شوی! لباست راعوض کن.))
    وقتی همه گریه می کردندمن بی آنکه هیچ صدایی بشنوم، تنهاصدای کیارش رادرگوش هایم انعکاس می دادم:
    ((مینا، بهارامسال راباتوآغازمی کنم.))
    ((توهمیشه بهارمن بودی! راستی می دانی پرنده هافصل بهاربه خانه هایشان بازمی گردند؟))
    ((لعنت به پاییز!))
    کسی صدایم می کرد.
    ((هی مینا! امروزبهت گفتم چه قدردوستت دارم؟))
    به طرف صدابرگشتم وبازدرضمیرم تکرارشد:
    ((امروزبهت گفتم چه قدردوستت دارم؟))
    کاملیابود! مثل همۀ ماسرتاپاسیاه پوش! توسیاهش راپس زدوباچهره ای تکیده ومردنی گفت:
    ((مادرت کارت دارد!))
    هرچه قدرگوش سپردم دیگرپیامی رانگرفتم. به دنبالش به اتاق خانم جان رفتم. خانم جان پیرترازچندروزپیش، درحالی که به زحمت خودش راروی صندلی نگه داشته بودبه من گفت:
    ((مراسم تمام شد! توحالت بهترشده؟))
    ازسکوتی که اختیارکرده بودم خسته شدم، امابازدلم نیامدحرف بزنم. خانم جان دستمال حریرش راتاکردوگفت:
    ((کاش گریه می کردی دخترم! گریه درد را تسکین می دهد!))
    پوزخندتلخی زدم! تسکین می دهد؟ چقدرمضحک به نظرمی رسید! مگرجای خالی کیارش باتسکین پرمی شود؟
    خانم جان ازجابرخاست، باپشتی خم! دستۀ عصاردرمشتش فشردوعینکش راروی بینی اش تنظیم کرد:
    ((آن عفریته خانم، می گویند روانی شده! ازخبرخودکشی شوهرش ویاازدست عذاب وجدان! هرچندفکرنکنم وجدانی هم داشت!))
    خواست کمرش راراست کندامانتوانست.
    ((کیارش دلم راپرپرکرد، خودش خودکشی کردومارازجرکش! لعنت به آن زن پلید! بامن بیا....... کارت دارم.))
    به دنبالش، هم قدم باگام های سست وبی جانش تاآن اتاق تاریک! تاآن اتاق ملعون، پیش رفتم. دوباره قلبم گرفت، قلبم همان برانکاردرامی دیدکه کیارش رادرخودش جای داده بوداماچشم هایم! ((لعنتی! مگرکوری! برانکاردبه این بزرگی رانمی بینی؟))
    خانم جان درست همان جایی که قلبم برانکاررامی دید ایستاد. باکف دستش زمین رالمس کرد، وقتی روی زمین نشست من هم کنارش تقریباً افتادم. خانم جان که چشم های بی فروغش راتودۀ اشک دربرگرفته بود، همان قسمت اززمین رانوازش می کرد:
    ((پسرم ازخاک وگل بدش می آمد! ازبچگی نفرت داشت! حالا نمی دانم جایش آن پایین خوب است یانه؟))
    خدای من! انگارچشمه خشکیدۀ چشم هایم دوباره جوشان شده بود. اشک می ریختم.
    ((هرچندباغ میناآن قدرزیباست که اوآنجابه دورازهمۀ تنش هااحساس راحتی کند، اگراین طورنبودوصیت نمی کردآنجادفنش کنند.))
    کیارش من برای همیشه رفته بود! رفتین که هیچ گاه بازگشتی نداشت! مگرمی شوداورفته باشدومن مانده باشم؟ کجاست آن طپانچه ای که مغزکیارش راازهم متلاشی کرده بود؟ م نباید قلبم راباآن ازسینه بدرم که این قدربی حیا می تپد! کجاست؟ طپانچه راپیدانمی کنم! کاش نمی گذاشتم پزشک قانونی آن راباخودش ببرد! آه باغ مینا! دلم می خواهدآنجاباشم! کنارکیارش! مگرقرارنبودهیچ گاه بدون هم نرویم. طلسم بغض لعنتی ام بالاخره شکست ومن بافریادگریه راسردادم. خانم جان، باآهنگ گریه هایم ناله می کرد. نیم دانم تاچه مدت هردودرآن حال غریب ودلگیرگریه کردیم. خانم جان انگارراست می گفت. کمی ازدرددرونی ام ناخواسته تسکین یافته بود. اما این گناه بود. این دردنبایدهیچ گاه تکسین بگیرد. آه! یعین کیارش مرده؟ برای همیشه رفته است؟ کاش این رفتن هم مثل مسافرت های بلندمدتش روزی به سرمی رسید...... اماپس چرالباس مشکی پوشیده ام؟ نکندراست راست که کیارش آنجا، همان جا، درباغ مینا، زیرخروارهاخاک آرمیده است ومن اینجا، همین جا، دراتاقی که هنوزازعطرکیارش سرشاراست ضجه می زنم؟ چندروزپیش، همین جا، روی صندلی نشسته بودوپیانومی زد. آه! آن آهنگ! انگشتانش روی کلیدها فرومی رفت. بازپیامی به ضمیرافکارم مخابره می شود.
    ((امروزبهت گفتم چه قدردوستت دارم؟))
    برموهایم بی رحمانه چنگ انداختم. توده ای ازیک رشتۀ موی سیاه وسپیددرمشتم جمع شده بود. موهایم راروی زمین، همان جادرجای خالی کیارش گذاشتم وناله ای ازاعماق وجودم سردادم. ناله که نه! نعره می کشیدم، خودم هم باورم نمی شد، این من بودم که شیون سرمی دادم؟ مگرچه بلایی سرکیارش آمده؟ نه! باورنمی کنم مرده باشد......
    مادرخانم اشک هایش رابه زحمت پس می زد. اما نگاهش براق بود وانگارکه بی صدامی گریست.
    من هم بغض کرده بودم وخیلی دلم می خواست بدانم علت خودکشی آقای تهرانی چه بود؟ یعنی مادرخانم باآن روحیۀ حساس وشکننده ای که داشت می توانست بقیۀ ماجراراتعریف کند؟ به هرحال حق نداشتم به خاطرکنجکاوی خودم به اوفشاربیاورم. مادرخانم تقاضای آب کرد. بعدازنوشیدن مقدارکمی ازآب، دیدۀ غمبارش رابه من دوخت وبالحنی تاسف انگیزگفت:
    ((هنوزهم باورم نمی شودکیارش خودکشی کرده باشد.))
    ((مادرخانم! شمااحتیاج به استراحت دارید، خودتان راآزارندهید.))
    چشم هایش لحظه ای روی هم افتاد:
    ((نه! بگذارغم هایی راکه دردلم تلنبارشده است ازسینه ام بیرون بریزم. احساس می کنم دارند به لجن کشیده می شوند.))
    نگاهش رفته بودتاآن سوی پنجره:
    ((کیانوش کجاست؟))
    ((بیرون است، دارداسباب واثاثیه هارامی چیند.))
    ((خوب است، معلوم است که پایبنداین زندگی است.))
    ((مادرخانم، آقای تهرانی چراخودکشی کرد؟))
    وبعدزودپشیمان شدم. کسی دردلم برسرم فریادکشید:
    ((لعنتی! نتوانستی جلوی فضولی ات رابگیری مگرنمی بینی حالش خوش نیست؟))
    خجالت زده سرم راپایین انداخته بودم. لبخندمعنی داری چین وچروک صورتش راپرکرد.
    ((چرامی گویم، انگارتوهم عجله داری.))
    خواستم توجیهی آورده باشم.
    ((آخردرست جایی ک هباید حدس زده می شد کدام یک ازشمادونفرانتخاب می شودآقای تهرانی دست به خودکشی زد، یعنی خیلی غافلگیرکننده این اتفاقات رخ داد.))
    ((درست می گویی، ساعت چنداست؟))
    ((دوساعتی داریم تاشب!))
    7080 پسند کردها .


  10. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  11. #76
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ((خوب است، تاشب حتمآً نامه ماهم به آخررسیده...... خوب بنویس.... ))

    زندگی بازی غریبی است صالح عزیز! کی فکرش رومی کردمردمیلیاردرشهرباطپانچۀ یادگارپدرش، روی صندلی پیانومغزخودش راازهم متلاشی کند؟ اوکه می توانست درکناریکی ازماهاخوشبخت باقی بمانداما....... بگذریم.
    دهفته ازآن حادثه شوم می گذشت. دوهفته ای که تمام روزهایش بایادوخاطرۀ کیارش گذشت. سرمیزشام! میزناهار! صبحانه! اتاق مطالعه! سالن بیلیاردوباغ...... زیرآلاچیق...... کجاهاکه یادوخاطرۀ کیارش رابرایمان تداعی می کرد. من، کیانا، کاملیا، خانم جان، شام وناهارمان همراه بادسرگریه بود:
    (( پسرم، چه قدرقرمه سبزی رادوست داشت.))
    ((داداش کیارش سالادفصل راخیلی می پسندید.))
    ((همشیه شیروعسل راقاطی می کردومی خورد.....))
    کیارش من سرجای همیشگی اش می نشست. صندلی اش باگل پرشده بود. امامن خودش رامی دیدم.
    ((بخورمینا، بایدانرژی داشته باشی! تازگی هاخیلی ضعیف شده ای.))
    دلم برای لقمه هایی که دردهانم می گذاشت تنگ شده بود:
    ((کیارش، همیشه عادت داشتی لقمه اولت رابردهان من بگذاری، اشتهایم خیلی وقت است کورشده است....... لقمه هایت کو؟))
    سالادفصل راجلوی خودش کشیده بودومی خندید:
    ((بخور! مگربچه ای که من لقمه بگذارم بردهانت! خودت رالوس نکن.))
    ازپشت چرده های اشک، اویم آمدومی رفت. همه جامی دیدمش، هرجاکه پامی گذاشتم ویم رفتم. مگرمی شد ازاوجدابود!
    خانم جان بعدازشام مراگوشه ای کشید، پاکتی دردست داشت ونگاهی مملو ازاشک:
    ((این نامه همراه باوصیت نامه اش پیداشده بودمال توست! البته ازروی پاکتش می شد فهمید مال کیست! امامن، خوب دیگر..... کنجکاوشده بودم که درآن چه برایت نوشته است؟ امیدوارم نه روح اوازمن رنجیده باشدونه توآزرده شده باشی.))
    دستم برای گرفتن نامه می لرزید وقلبم درسینه ام ازدردغلت می زد.
    ((اشکالی ندارد، چراتاحالاآن رابه من نداید؟))
    آهی پرسوزکشید:
    ((نمی خواستم هیچ وقت آ نرابه توبدهم! امادیشب کیارش به خوابم آمد، ازدست من گله مند بود.))
    سپس اشکش راازدیده زدود.
    ((حتماً باخواندنش ناراحت می شوی! داغت تازه می شود.))
    ((مگراین داغ کهنه هم می شود؟))
    من هم اشک هایم رازدودم. اوعصازنان به طرف اتاق پیانومی رفت. قبل ازاین که به داخل برودبه طرفم برگشت ولب های پیرش راازهم گشود:
    ((وقتی نامه راخواندی بیااینجا، من منتظرت هستم.))
    وقتی اودراپشت سرخودش بست، من پاکت نامه راروی قلبم فشردم. بوی کیارشم رامی داد. نمی دانم پله هاراچگونه بالارفتم. دررابستم وروی تخت افتادم. اول خط پشت پاکت رابوسیدم:
    ((برای مینای عزیزم))
    آن گاه ازهمان جایی که قبلاً بازشده بودنامه رابیرون کشیدم. قلبم می کوبیدنمی دانم چرادلم نمی خواست تای نامه رابازکنم....... آه!این نامۀ کیارش من است. بانام خدا، نامه رابازکردم. هنوزخط اولش رانخوانده بودم که گلویم درمحاصرۀ بغضی سنگین فرورفت واشک چشم هایم راتارکرد.
    ((سلام به صاحب چشم های سیاهی که روزی عاشقم کرد.))
    مینای من! خوب ترین کس زندگی ام! چمدانت رابستی وبه گمانت رفتی! آن هم نه ازاین خانه که ازسرنوشت من!؟ پنداشتی همه چیزت رادرآن چمدان ریختی وباخودبردی! اما عزیزمن! خاطره هایت راچه! فکرنمی کنی آنهارااینجا، گوشه به گوشۀ این خانه ودرقلبم جای گذاشته باشی. نمی دانم اگرخاطره هاراهم می شددرچمدان ریخت توآنهاراهم می بردی یانه؟ فدای اشک های گرمت! رفتی وبه گمانت پای ازسرنوشت شوم من بیرون کشیدی امانفهمیدی یاندانستی کیارش بی تونفس کم می آورد. دیوانۀ حضورت هرجاکه بوی تورامی داد به جستجویت رفتم. فکرمی کنی حال که این نامه رابرای توخوبم می نویسم کجاهستم؟ باغ مینایادت هست؟ آن کلبۀ چوبی چه طور؟ آری روی تختی نشسته ام که من وتودرشب های زمستانی وبرفی سردرآغوش هم فروبرده وزیرگوش هم نجوامی کردیم. چه کسی بیشتردیگری رادوست دارد؟ تویامن؟ آیاخبرداشتی مش یوسف مرد؟ ایمان دانشگاه راتمام کرد؟ خبرداشتی ماه پری پدرومادرش راازدست داده واصلاً سپیدبرفی رابه یادمی آوری؟ آری، من اینجاهستم، باغ مینا، بهشت همیشه جاویدمن! آرامگاه ابدی من! جایی که اسم توراداد، بوی تورادارد، اصلاً تورادارد. آمدم اینجاتابامرورخاطرات شیرین دوران کوتاه زندگی مان، کیم فکرکنم، نگران سفیدبرفی نباش! هرچندپیرشده است اما هم چنان سرپاست وشیهه هایش راهم که به یادمی آوری.....؟
    مینای نازنینم! رفتن تو، مثل یک طوفان کشتی زندگی ام رامحکم برصخرۀ ناامیدی کوبیدوتکه هایش راهمه جاپخش کرد، مگرنمی دانستی دوستت دارم؟ پس چراچمدانت رابستی؟ می دانم حق داشتی بروی! درطی این چندسال بعدازبازگشتمان من همیشه بارفتارهای خشک وسردم، خاطرت راآزردم اما فقط خدامی داند که درهمان سال ها هم دوستت داشتم. هرچندکیانوش نیمی اززندگی ام رادربرگرفته بوداماتوتمام زندگی من بودی! فکرکردی نمی دانم شب ها ازغصه خوابت نمی بردیانمی دیدم موهایت یکی یکی سپیدمی شوند؟ بهترینم، درهمان وقت ها که توباگریه سربربالش می نهادی من بامرورخاطره ای ازتوپلک برهم می گذاشتم ولازم نیست دوباره تکرارکنم چون دوستت داشتم.
    فراموش کردی لحظه لحظۀ عمرم ازعطرخاطرتوسرشاراست، توکه بروی نبض زندگی ام نیم تپد! فراموش کردی مردمیلیاردرشهرعاشق آن چشم های چون شب توست؟
    محبوب من! هرچندبرسردوراهی قرارم دادی تاخودم دست به انتخاب بزنم، امامی دانم توازته قلب خودت راکنارکشیدی. این سخاوت قلب رئوف تورامی رساند ومن افتخارمی کنم که عاشق چنینی زن مهربان وباگذشتی هستم. زندگی باتولطیف ترازلمس کردن یک گلبرگ بودوتو ازمن خواستی این گل راپرپرکنم. می دانی حال که اینجا نشسته ام، بدون هیچ دغه دغه فکری برایت می نویسم، من تمام تصمیم های مهم زندگی ام راگرفته ام. توازآن من هستی ومن ازآن تو.....
    آه! بگذارراستش رابگویم. وقتی خوب فکرکردم دیدم زندیگ بدون توهردوی شمابرای من دردناک است، اماخوب که فکرمی کردم فهمیدم کیانوش بیشترازتوبه من احتیاج دارد؛ اوپدرمی خواهد، کسی که راهنمایش باشدوچراغ راهش درزندگی! این تصمیمی بودکه من گرفتم، بی پروا می گویم من بین تووکیانوش، کیانوش راانتخاب کردم، اماولی عزیزدلم! مگرمی شدآن چشم های پراشک توراازیادبرد وچمدانی راکه باآه وناله بستی؟ چه طورمی توانستم درچشم های نازنین تونگاه کنم وبگویم، ((آری کیانوش!))
    هرلحظه، چهرۀ تو، چشم های تواشک های تودرنظرم می آمدشرمنده می شدم ازخودم وازتصمیمی که گرفتم. چه طورمی توانستم تورادرحالی که تودراوج سعادت وخوشبختی مرابه دیگری بخشیدی؟ پس اگرچنین است چه طورادعامی کنم که دوستت دارم؟ نه، نمی توانم! این کارازدست من ساخته نیست، من که طاقت دیدن اشک هایت رانداشتم چگونه خودگریه رابه چشم هایت ارزانی کنم؟
    چمدانت رابستی ورفتی! گفتی اویم ماندوکیانوش ومهیا، تومی روی باچمدانی که دردست داری. همین! خلاصه زندگیمان به همین جاختم می شوداما...... تومی دانستی که ذره ذره درمن جاری هستی ورفتی...... تومی دانستی که بی توهیچم وپوچم وبازهم رفتی، تومی دانستی که نگاهت راباتمام دنیاعوض نخواهم کردورفتی، اما....... اما....... کجامی روی؟ چراخاطره هایت راجاگذاشتی وقلبم راباخودبردی؟ هنوزهم وقتی به یادآن گریه های آخرمی افتم وجودم آب می شود، عزیزمن! مگرنبایددنیابدون حضورتوبه آخربرسد؟ مگرسرنوشت هرچه که هست نبایدبداندجدایی ازتویعنی مرگ! یعنی نیستی! یعنی هیچ! سرنوشت هرچه که هست، عق هرچه که می گوید، منطق هرچه می سراید، من فقط تورامی خواهم. وقتی عقل می گویدمینانه! بهتراست درمغزم ازهم متلاشی شود! آری هرفکری جزتوبایدمحوشود، نابودشود.....
    ازاینجابه بعدرادراتاق پیانوبرایت می نویسم، طاقت نداشتم بی توبیش ازچندساعت انجا بمانم، جایی که تونیستی هیچ لطفی ندارد. روی صندلی پیانونشسته ام. طپانچه ای بالای دیوارآویزان است وبه من چشمک می زند. این یادگارپدرمن است به آن می خندم. چرامن بایدبی توبودن راتجربه کنم. چراتواین کاررانکنی! حال که قراراست توهمیشه گریه کنی، بهتراست ازبابت مرگ من باشد! این کمترین تنبیه من است که جزتوفکری دیگررادرسرم پروراندم. آری! چه زیباست متلاشی شدن مغزی که اندیشه اش غیرتوست! قلبم، اماهیچ گزندی نخواهددید. چون تورادرخودش جای داده است! ومن قلبم رابه جایی خواهم بردکه دست هیچ کس به آن نرسد. عشق، جنون، دیوانگی..... هرچه می خواهندبگویند، من عاشق توهستم! همین کافی است. طپانچه می درخشد، مثل یک نگین گران بهاومن دیگرناراحت نیستم ووجدانم آسوده است! چراکه دیگرلازم نیست درچشم های مینایم نگاه کنم وبگویم: ((آری کیانوش!))
    نامه راکه ازباران اشک من خیس می خورد، تاکردم وتوی پاکت قراردادم. دیگریقین داشتم که کیارش درآخرین لحظات زندگی اش دچارجنون عاطفی شده بوده ودروضعیت غیرعادی دست به خودکشی زده است. بااین که یک باربیشترنامه اش رانخوانده بودم اماتمام سطورش راحفظ شده بودم. به یادم افتاد که خانم جان توی اتاق پیانومنتظرمن است.
    روی صندلی گهواره ای ، روبه روی پیانونشسته بودوتاب می خورد. می دانستم درچه حالی به سرمی برد، نگاهش به طپانچه ای بودکه بالای دیوارمیخ شده بود. طپانچه ای که ازپزشک قانونی برگشته بود! نمی دانم چه حسی درمن گرگرفت. احساس خشم ونفرت ازیک شئ بی جانی که می تواند قاتل باشد اماقادرنیست هیچ دفاعی ازخودش بکند. آه! لعنت به تو!
    ((بنشین مینا! چراایستاده ای؟))
    باصدای محزون خانم جان، روی صندلی پیانونشستم. همان جاکه کیارش نشسته بود. خانم جان دیدۀ اشک آلودش رابه چشم های سرخ من دوخت.
    ((حتماًدرپایان نامه به این نتیجه رسیدی که کیارش درحالت جنون دست به خودکشی زد، درست است؟))
    اول کمی متعجب شدم، امابعدمجبورشدم حرف هایش راتاییدکنم. اوهم سرش رابه نشانۀ تصدیق فروآورد:
    ((درست متوجه شدی! پسرم درحالت جنون خودکشی کرد.))
    لحظه ای درسکوت مبهم آن اتفاق فرورفتم. من صدای پیانورامی شنیدم. صفحۀ نت هنوزورق نخورده بود. می دانستم این صفحه متعلق به آهنگ انتظاراست، اثری ازجوادمعروفی.
    ((مینا، گوش کن، تنهابرای توپیانومی زنم.))
    ((می دانم! توهمه چیزت تنهابرای من بود.))
    ((دخترم، انگارحواست سرجایش نیست.))
    ((کیارش، تمامش کن! تحمل شنیدن این آهنگ راندارم، اشک رادرمی آوری.))
    ((مینا! چراجواب نمی دهی؟))
    باشنیدن صدای بلندخانم جان انگارازخواب عمیقی پریده باشم، گیج ومنگ نگاهش کردم. خانم جان مبهوت به نظرمی رسید:
    ((چه زیرلب باخودت می گویی؟ چراجوابم رانمی دادی؟))
    صدای پیانوقطع شدوکیارش باآن لباس سپید، ازاتاق بیرون رفت.
    ((معذرت می خواهم، دست خودم نبود!))
    ((حالت رادرک می کنم.))
    سپس آه بلندی کشید:
    ((چرااین قدرکیارش دوستت داشت؟))
    بغضم رافروبلعیدم.
    ((شایدبه این دلیل که من هم همان قدردوستش داشتم.))
    ((باورمی کنم، آن قدردوستش داشتی که حاضرشدی پاازسرنوشتش بیرون بکشی واوآن قدرتورامی خواست که ازجانش گذشت!))
    نمی دانم یعنی تشخیص نمی دادم که لحنش سرزنش آمیزاست یانیست؟ زودتاته فکرمراخواند:
    ((سرزنشت نمی کنم! ونمی گویم چون تورادوست داشت خودکشی کرد. می دانی مینا؟ گاهی فکرمی کنم من هم بی تقصیرنبودم! اگرازمهیاحمایت نمی کردم، اگرمانع طلاق آنهانمی شدم شایداین زن ریسمان به گردن زندگی کیارش نمی انداخت. آری، تقصیرمن بودکه نگذاشتم کیارش طلاقش بدهد.))
    آن گاه بادستمال حریرش اشک گوشۀ چشم هایش راپاک کرد. سعی کردم ازاودلجویی کنم:
    ((نه خانم جان! شماچه می دانستید که چه اتفاقی قراراست بیفتد؟ هیچ کس پیش بینی نمی کردکه.......))
    چرامن بایدازاودلجویی می کردم؟ پس خودم چه؟ دل ترک خوردۀ خودم راچه می کردم؟
    دیگرگریه نمی کرد:
    ((فرداکیانوش برمی گردداینجا، مادربزرگش گله می کردکه باسیاوش نمی سازند.))
    ((آیامهیاواقعاً مشاعرش راازدست داده است؟))
    نگاهش به نقطه ای نامعلوم مات ماند:
    ((شایداین کمترین تنبیه اوباشد! زنی که باخودخواهی هایش هم شوهرش راازدست دادوهم بچه هایش را......))
    ازجمعی که بسته بودفهمیدم بچه ای که درراه بودقربانی بازی پدرومادرش شده وچه دلگیربودیادآوری تصویرزندگی چندسالی که پشت سرگذاشتیم.
    ((من، فرداازاینجامی روم.))
    ((کجامی روی؟))
    ((کنارمادرم، اینجابرایم غیرقابل تحمل شده است، همه جاکیارش رامی بینم وطاقتش راندارم که.....))
    ودوباره به هق هق افتادم:
    ((نه دخترم! تونبایددراین شرایط تنهایم بگذاری، کیاناکه برگشت سرخانه وزندگی اش! کاملیاهم که تاره بایک مردفرانسوی ازدواج کرده وبه گمانم برای همیشه آنجابماند، من چگونه می توانم ازپس غم وسکوت درهم آمیختۀ این خانه بربیایم. توبایدپیشم بمانی! توبوی پسرم رامی دهی! توهمانی هستی که پسرم به خاطراین که توراازدست ندهد، خودش ازدست رفت. به آن طپانچه نگاه کن! کی فکرش رامی کردروزی مغزنازنینی راازهم متلاشی کند؟))
    مسیرنگاهش راتعقیب کردم، بانگاهش گویی طپانچه رادفن می کرد.
    ((خانم جان ازوقت قرصتان گذشته.))
    دوبارسوزدل راباآهی ازسینه بیرون کشید:
    ((پسرم درحالی که چهل ودوسالش بودخودش راتسلیم مرگ کردوآن وقت من بااین سن وسال بالا، بایدبرای زنده ماندن قرص بخورم! خنده دارنیست؟ بیشترزنده بمانم که چه شود؟ کیارش که رفت؟ مثل پرنده ای که بارسیدن پاییزکوچ می کند، پرنده هابابهاربازمی گردندامابگوببینم کیارش من درکدامین بهاربازخواهدگشت؟))
    دوباره صدای پیانومی آمد. هم آهنگ باصدای گریه من وخانم جان......

    کیانوش دیگرازشوروحال همیشگی افتاده بود. گوشه گیرومنزوی شده بود، حتی بهانه جویی هم نمی کرد. درآن سن وسال چه قدرشبیه یکی ازعکسهپ های بچگی کیارش بود. تابازگشایی مدارس چیززیادی باقی نمانده بود. هروقت کیانوش رامی دیدم بی اختیاردلم درسینه فرومی ریخت. ازطرزنگاه معصومش! وازیادآوری این که اوتکه ای ازوجودکیارش بود. روزی تنهازیرآلاچیق نشسته بودم. کیارش بالباس سپیدش آمدوروبه رویم نشست:
    ((می بینم زن زبیای من! تنهانشسته است؟))
    ((خسته ام کیارش! ازتودلگیرم! نبایدمرامی گذاشتی ومی رفتی!))
    ((مگرمن کجارفتم؟ من که همیشه باتوام.))
    ((کیارش! این حق مانبود! چراباخودت این کارراکردی؟ حقش بودقلبت راازسینه بدری که عشق نفرین شدۀ مرادرخودجای داده بود.))
    ((مینا، کیانوش من غمگین است! به کمک تواختیاج دارد.))
    باگریه گفتم:
    ((من هم غمگینم! چه کسی به من کمک خواهدکرد؟))
    ((خدارافراموش کرده ای؟))
    ((نه، ولی آیاخدامی تواندتورابه من بازگرداند؟))
    ((توبایدمادرکیانوش شوی.))
    ((نمی توانم.))
    ((می توانی.))
    ((نمی توانم، اودوستم ندارد.))
    ((نگاه کن! داردبه طرف تومی آید، خواهش می کنم اورابه خودت علاقمندکن.))
    ((نمی توانم.))
    ((خواهش می کنم.))
    7080 پسند کردها .


  12. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  13. #77
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ازجای خودبرخاست ورفت ومن هنوززیرلب گریه کنان تکرارمی کردم (نمی توانم) ک هصدای ظریف وگرفتۀ کیانوش به گوشم رسید:
    ((خاله مینا، گریه می کردید؟))
    زوداشک هایم راپاک کردم وبه زوربه رویش لبخندزدم:
    ((نه عزیزم! مهم نیست، بنشین.))
    واوروی همان صندلی نشست که تادقایقی پیش به اشغال کیارش درآمده بود. نگاه موشکاف کیانوش صاف به چشم هایم بود. بی مقدمه پرسید:
    ((خاله مینا! چراآدم هایم می میرند؟))
    ((خوب هرکس تایک حدی عمرمی کند.))
    توجیهم برای یک کودک دوازده ساله به قدرکافی قانع کننده نبود.
    ((برای چه به دنیامی آیندک هروزی ازدنیابروند؟))
    ((خوب خواست خداست! خداآنهارامی آفریندودوباره نزدخودش بازمی گرداند!))
    ((تومی دانی منظورخداازاین کارهاچیست؟))
    بایدموضوع بحث راعوض می کردم چون می دانستم درجواب های بعدی به سؤالاتش می مانم.
    ((بگوببینم چرااین قدرپکری؟))
    شانه هایش رابالاانداخت، همین طورلب پایینش را.
    ((به مامان نمی گویی؟))
    حاضرجواب گفت:
    ((خاله که مادرآدم نمی شود.))
    به دل نگرفتم، اوکمی به دوروبرش نگاه کرد.
    ((سیاوش می گفت مادرخل شده! چون پدرت خودش راخودکشی کرده! منظورش چیست؟))
    کمی ازطرزحرف زدنش خنده ام گرفته بود.
    ((سیاوش حرف بدی زده است.))
    ((ولی من می دانم، یعنی بابام خودش راکشت، خوب این هم قسمت است دیگر.))
    ازجملۀ آخرش دلم گرفت. چندسال بزرگترازخودش حرف می زد. دوباره گفت:
    ((سیاوش می گفت وقتی بزرگ شدپدرش رامی کشد! مگرسیاوش چندتاپدرداشت؟))
    بایدمنطقی بااوحرف می زدم، اوکمی بیشترازسن خودش می فهمید:
    ((یک پدرواقعی ویک پدرغیرواقعی!))
    ((آهان! پدرغیرواقعی اش بابای من بود! پس پدرواقعی اش چه شد!))
    یادمسعود، خاکستروجودم رادوباره شعله ورمی کرد:
    ((خداوندآدم های بدکاررابه سزای اعمالشان می رساند. بابای سیاوش مرد.))
    کودکانه خندید:
    ((چه خوب! پس سیاوش دیگرنمی تواند اورابکشد، می ترسیدم یک روزقاتل پدرش شود.))
    ازاحساس محبتی که نسبت به برادرش داشت متاثرشدم:
    ((خاله مینا! مامان کی حالش خوب می شود؟))
    ((خوب می شودعزیزم، وقتش رانمی دانم.))
    ((حیف شدکه بابامرد، نه!؟))
    آن گاه سرش رابه زیرانداخت ومعصومانه ازجابلندشدورفت...
    طبق وصیت، کیارش بعدازمشخص نمودن سهم دوخواهر، تمام دارای اش رابرای من باقی گذاشت که البته می بایست نیمی ازآن رابه مصرف امورخیریه برسانم وخانه رابرای مادرش گذاشت. بری من خیلی عجیب بود! همیشه می گفتم بدون کیارش یک لحظه زنده نخواهم ماند! امامن بعدازکیارش نمردم! هرچندگویی وجودم راازوسط دونیم کرده بودند ونیمی ازوجودم رابااوبه خاک سپرده بودند، امابااین حال من خودم رابااین حقیقت تلخ وفق دادم وپذیرفتم هرچه مشیت الهی است همان خواهدشد.
    روزی به دیدن مهیارفتم. درموسسه بیماران روانی بستری بود. پرستارش می گفت هرروز، دچارحملۀ عصبی می شودوسروصورت خودش رازخمی می کند. مهیامرانمی شناخت. وقتی مقابلش ایستادم مثل عروسکی بی روح حتی پلک هم نمی زد. نمی دانم چراازاین که اورادرآن وضعیت رقت انگیزمی دیدم خوشحال نبودم. باوجودی که اوعلت مسلم خودکشی کیارش بودامابازهم باهمۀ اینهادلم به حالش می سوخت! حرف های دکترمخصوصش هم چندان امیدبخش نبود، انگارشوک شدیدعصبی، به اعصاب مغزش آسیب رسانده بود.
    همه جاودرهرزمان، کیارش رامی دیدم. باهمان لباس سپید. برای همین هم دلتنگش نمی شدم. پیام هایی راهم که به ضمیرم مخابره می کرددریافت می کردم. اوهمه جابامن بود.
    مدتی بودکه ازحال مادرخبرنداشتم. بعدازمراسم چهلم تصمیم گرفتم به دیدارش بروم. آن شب کیانامهمان مادرش بودومن خیالم ازاین بابت آسوده بود. کیانوش که تکلیفش رابه اتمام رسانیدبه اتاقش رفتم. باورودم باشتاب چیزی رازیربالش قایم کرد. سعی کردم به روی خودم نیاورم:
    ((کیانوش اگردرست تمام شده می خواهم توراباخودم ببرم؟))
    ((من نمی آیم.))
    ((امانپرسیدی کجا؟))
    بی حوصله روی تخت درازکشید.
    ((چه فرقی می کند؟ وقتی قراراست بمیریم لزویم نداردکاری بکنیم.))
    کنارش روی تخت نشستم ودستی روی موهایش کشیدم وبامهربانی گفتم:
    ((خوب نیست بچه ای مثل توبه مرگ فکرکند!))
    دستم راپس زد:
    ((بچه هاهم ازمرگ نمی ترسند!))
    ناگهان ترسی مرموزبه دلم هجوم آورد:
    ((چی زیربالشت قایم کرده ای!))
    رنگش پرید:
    ((هیچی!))
    دستم رازیربالش گذاشتم واوروی بالش خوابید:
    ((باورکنیدهیچی قایم نکردم.))
    قرص های مسکن خانم جان بود! آن هم دوبسته! کیانوش برای چه آنها راپنهان کرده بود؟ آیامی شدحدس زدقصدخوردن آنها راداشته؟! یعنی کیانوش می خواست خودکشی کند! به گریه افتادم:
    ((هیچ می دانی به چه قرص های خطرناکی دست زده ای؟ منظورت ازاین کارهاچیست؟))
    اوهم گریه می کرد:
    ((من می خواهم بروم پیش بابایم! مامان هم که دیگرمرانمی خواهد! من وباباتوبهشت زندگی خواهیم کرد.))
    باورودکیاناهردوکمی خودمان راجمع وجورکردیم. کیاناانگارهمه چیزرافهمیده بود:
    ((کاربسیاربدی کرده ای کیانوش! کسانی که خودشان رامی کشندبه بهشت نمی روند.))
    بی درنگ جواب داد:
    ((پس یعنی بابارفت جهنم! توی آتیش؟ چراهیچ کس کمکش نمی کند؟))
    کیاناسرکیانوش راروی سینه اش گذاشت ودرحالی که نوازشش می کردگفت:
    ((تونبایدبه این چیزهافکربکنی. تودرس داری! تکلیف داری، یک عالمه اسباب بازی داری، بزرگترهابایدبه مرگ فکربکنند.))
    کیانوش به هق هق افتاده بود:
    ((تمام اسباب بازی هارابابابرایم خریده است، دلم نمی آیدباآنهابازی کنم.))
    کیانانگاهی ازروی استیصال به من انداخت وقطره اشکی ازدیده فشرد. آن شب من به تنهایی به دیدن مادررفتم. مادررنجورترازپیش دربسترافتاده بود.
    ((الهی فدات شوم مادر! بالاخره بی مردشدی! سیه بخت شدی! الهی جگرم پاره پاره شودوتورااین گونه نبینم.))
    سربرسینه اش نهادم وسیل اشکم رابرگونه ام گسیل کردم.
    ((آه مادر! مادر! کیارش برای همیشه مراتنهاگذاشت! داغی بردلم گذاشت که نگوونپرس!))
    مادراشک هایش راباگوشۀ روسری اش پاک می کرد:
    ((دخترم! خیلی بداست طبقه ای ازمادخترش رابه اشراف زاده هابدهد! آن وقت چه درمراسم شادی وچه درمراسم عزارویش نیم شود شرکت کند، می دانی وقتی آن خبرشوم راشنیدیم چه کشیدیم؟ دلمان می خواست درکنارت باشیم وتومارادرغم خود تشریک بدانی اما حیف! حیف که خودمان رادرشأن تهرانی ها ندیدیم. می دانم چه کشیده ای! می دانم.))
    ازحرف های مادربیشتردلم سوخت. یعنی همدردی هم شأن ومنزلت می خواست؟
    ازمدرسۀ کیانوش خبررسیدکه بارفتارهای غیرعادی خودنظم مدرسه رابرهم زده است. مدیرش می گفت:
    ((بچه هارابه بادکتک می گیرد، وقتی معلم سرکلاس تدریس می کندبه گریه می افتد! زنگ ورزش بادتمام توپ هاراخالی می کند، به هرحال بااین رفتارهایش مخل نظم وانضباط مدرسه شده است.))
    دکترروانکاوی که کیانوش رامعاینه کردگفت:
    ((بچۀ بسیارحساسی است! خودکشی پدروجنون مادرش برای اوکه سن وسالش شادی وهیجان می طلبد قابل فهم نیست، نمی توانددرک کندعلت خودکشی پدرودیوانگی مادرش چیست؟ پیش خودش دلیل واستدلال هایی می آوردکه نیم تواند بازتوجیهش کند. بنابراین گوشه گیری می کندوهرگاه ازدست افکارهای آزاردهنده اش به ستوه می آیدمجبوربه واکنش می شودودراین واکنش غیرطبیعی شایدبه دیگران هم آسیبی برساند.))
    ((چاره چیست دکتر؟))
    ((اگرامکان دارداورابرای مدتی ازمحیط زندگی اش دورنگه دارید.))
    حرف های دکترراموبه موبه خانم جان وکیاناتشریح کردم وهرکدام چاره ای اندیشیدندکه درپایان تصمیم گرفته شدمن، کیانوش رابه باغ مینا ببرم وبرای مدتی همان جازندگی کنیم.
    چمدان رامی بستم. وقتی به گل سرخ رسیدم، لبخندم زدم.
    ((معلوم است که توراهم خواهم برد.))
    سپس بانوک انگشتم لمسش کردم وازعطرخوشش مست شدم. چشم هایم رالحظه ای برهم گذاشتم ودرهمان حال گفتم:
    ((کیارش خبرداری که ماپیش تومی آییم!))
    چشم هایم رابازکردم، باهمان لباس سپیدروبه رویم نشسته بودولبخندبرلب داشت:
    ((معلوم است که خبردارم، بالاخره آرزوی من برآورده می شود، من وتوکیانوش باهم درباغ مینازندگی خواهیم کرد.))
    گل سرخ رادرچمدان گذاشتم ودرچمدان رابستم:
    ((البته معلوم نیست تاکی مهمانت باشیم.))
    ((می دانم که برای همیشه می آیید.))
    ((ازکجامی دانی؟))
    ((این راقلبم به من می گوید.))
    ((کیارش، آنجا، جایت که بدنیست.....))
    ((حال که توبیایی دیگربدنیست.))
    ((کیارش...... چرا.....؟))
    وبازدوباره حرف هایم پشت چراغ قرمزبغض بی حرکت ماند.
    ((مینا، گریه نکن.))
    سرم پایین بودواشک هایم بی محابامی بارید:
    ((مگرمی شودگریه نکرد! چه قدرمی شودبی توزندگی کرد؟))
    جوابی نیامد. تکرارکردم.
    ((چه قدرمی شود بی توزندگی کرد؟))
    وچون صدایی نشنیدم باعجله به سمت دررفتم، وقتی دراتاق رابازکردم ازپایین صدیا پیانومی آمد:
    ((چرابدون خداحافظی؟))
    این بارصدای بدون تصویرش ازجایی نامعلوم به گوشم خورد:
    ((هرگاه به گریه بیفتی بدون خداحافظی می روم، یادت نرودکه منطاقت دیدن اشک هایت راندارم.))
    سرم رابرچهارچوب درتکیه دادم وناله ای راکه درقفس سینه ام حبس شده بودآزادکردم.
    کیانوش دلش نمی خواست بامن بیاید:
    ((چه کارم دارید؟ می خواهم همین جاباشم! کاری به کسی هم ندارم.))
    خانم جان سعی می کردآرامش کند:

    ((دلبندم!...... تواینجاگوشه گیروافسرده ای! خاله میناتورابه باغی می بردکه ازصبح تاشب پروانه بگیری وگل هارابوبکشی.))
    درچشم های روشن کیارش انگارلامپ روشن کرده باشند:
    ((پس شماهم بامابیایید.))
    سرش رادرآغوش کشید وبامحبت گفت:
    ((نمی شودعزیزم، مادربزرگ کارهای مهمی داردکه بایدبه یک یکشان رسیدگی کند.))
    کیانوش ناچاروغم گرفته دستش رابه دستم سپرد، نگاهی به خانم جان انداختم وگفتم:
    ((آقای یوسفیان(وکیل خانوادگی) قول دادند که هرچه زودتربه امورمالی شرکت هارسیدگی کنند. ظاهراً برادرمهیاسهام دوتاازشرکت هارابالاکشیده! البته می شوداین طورتصورکردکه آن دوشرکت برای همیشه ازدست رفته است. باید شرکت های دیگرراازسقوط مالی نجات داد، بایک موسسۀ خیریه هم صحبت کردم وآقای یوسفیان رابه آنها معرفی کرده ام، فکرمی کنم همه چیزطبق وصیت کیارش موفقیت آمیزپیش برود.))
    خانم جان آن یکی دستم راکه پایین افتاده بوددردست گرفت ونگاه بی فروغش راکه ازامواج پرمهرومحبت متلاطم بودبه چشم هایم دوخت:
    ((ازتوسپاسگزارم دخترم، هرچندبعدازرفتن تودوباره داغ کیارش برایم تازه می شوداما خوشحالم که می روی! چون می دانم درکنارکیانوش، درجایی که کیارش رادرخودش جای داده است آسوده خواهی شد، یادست کم احساس راحتی خواهی کرد.))
    صورتش رابوسیدم وگفتم:
    ((مواظب خودتان باشید، بامادرم هم دیروزخداحافظی کرده ام امااگرخواستندمراببینندآدر س باغ مینارابه آنها بدهید.))
    تمام وسایلمان رادروانت ریختم، همان وانتی که چندسال پیش برای گلخانه خریده بودیم. همان وانتی که یک روزکیارش پشت فرمانش می نشست وگل ها رابرای فروش به بازارمی برد. تصمیم گرفتم خودم آن رابرانم. وقتی پشت رل نشستم احساس عجیبی به من دست داده بود. ماشین هم چنان دست نخورده بود. سال هادرپارکینگ نگهداری شده بود. کیارش می گفت دلم نمی آیدآن رابفروشم!
    ((میناحواست باشد، آن وقت هاخیلی بدترمزمی گرفتی.))
    چشم هایم رابازکردم، روی صندلی کناردستم بالباس سپیدنشسته بود.
    ((حواسم هست! چه خوب شدرانندگی رایادم دادی!))
    ((کیانوش چرااخم هایش درهم است؟))
    نگاهی به کیانوش انداختم که باباغبان خداحافظی می کرد:
    ((خوب حق هم دارد، فکرمی کندباغ میناجای خوبی برای اونمی تواندباشد. راستی دلم برای پیانوزدنت تنگ می شودحیف است که نمی توانم......))
    بابازشدن درحرف هایم ناتمام ماندوکیارش رفت:
    ((سوارشوکیانوش، ظهرشده است.))
    وآن گاه بعدازخداحافظی به راه افتادیم.
    باغ مینابرای کیانوش بسیارجالب وزیبابه نظرآمد. خودم نیزازاین که آنجابودم ازشوروشعف سرشاربودم. اول دسته گلی رابرسنگ مزارکیارشم قراردادم وسپس روی تخته سنگی نزدیک قبرنشستم. چه قدرجایش خالی بود. اینجا، همین جایی که اکنون اوآرمده است، زیردرخت بیدی، تابستان ها هرروزغروب، بساط عصرانه راپهن می کردیم. شوخی هایمان، گل پرت کردن به سمت همدیگربود!
    ((مینا، گل قرمزرادوست داری یازردرا......))
    ((زردرا))
    ((ولی من قرمزرادوست دارم، قرمزخیلی قشنگ تراززرداست.....))
    ((نه خیر! کی گفته فقط گل قرمزقشنگ است، گل همه رنگش قشنگ است.))
    ((آره، اماقرمزش یک چیزدیگراست.))
    ((هیچم این طورنیست.))
    وسپس به دنبال هم می دویدیم.
    حضورش رادرکنارخودم احساس می کنم:
    ((چرابرایم گل زردنیاوردی!))
    اشک هایم راپاک کردم تامبادا دلگیرشود.
    ((خودت گفتی گل قرمزیک چیزدیگراست.))
    به سنگ قبرنگاه می کرد:
    ((گل زردنشان جدایی است.))
    ((مگرماازهم جداشده ایم؟))
    ((نشده ایم؟))
    دردیدۀ غم آلودش برق اشک دیده می شد:
    ((کیارش! چراناراحتی؟))
    ((کاش پیانوراباخودت می آوردی.))
    ((برای چه؟))
    ((آنجامن برای که پیانوبزنم؟))
    ((توهروقت پیانوبزنی من می شنوم.))
    جوابی نیامد، تکرارکردم:
    ((توهروقت پیانوبزنی من می شنوم.))
    درامتدادآن سکوت، کیانوش رادیدم که بالای سرم ایستاده است.
    ((خاله مینا! شماباکه حرف می زنید؟))
    دستپاچه شدم:
    ((هیچ کس! داشتم باپدرت درددل می کردم.))
    نگاهی به قبرانداخت:
    ((مگرمرده هاهم می توانند بشنوند؟))
    به رویش لبخند زدم:
    ((آره! البته نه همه شان، این شعرراشنیدی که می گویند(هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق)؟))
    چشم هایش گردشد:
    ((معنی اش چیست؟))
    7080 پسند کردها .


  14. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .


  15. #78
    Dante آنلاین نیست.
    معاون مدیرکل انجمن+نویسنده "یک پارس"

    "بـا تـو هر ساعت عمـرم یـه جهـان خاطـره میشـه"
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Under The Sky
    تحصیلات
    لیسانس مدیریت
    نوشته ها
    15,554
    پسند شده های دریافتی
    9900
    پسند شده های ارسالی
    4863
    نوشته های وبلاگ
    38

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :30657


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    ((یعنی هرکس دلی پاک ومهربان وعاشق داشته باشداگرهم بمیردباززنده می ماندوهمه جا ودرکنارهمۀ آنهایی که دوستشان داشت حضوردارد.))
    لب پایینش جلوترازلب بالایش قرارگرفت:
    ((ولی بابامرادوست نداشت.))
    احساس کردم بغض کرده است، دستم رابرپشتش نهادم وگفتم:
    ((عزیزم، این طورنیست، پدرت خیلی تورادوست داشت))
    سرش رابه این طرف وآن طرف تکان داد:
    ((نه این طورنیست، اگرمرادوست داشت تنهایم نمی گذاشت، خودش رانمی کشت.))
    وآن گاه سرش رادرآغوشم فروبردوهای های گریه راسرداد. ازتاثیرگریه اش من هم بغض فروکش شده ام دوباره طغیان کردوهمراهی اش کردم ودرهمان حال باغ میناراازنظرگذراندم.
    درآن فصل ازسال، برگ های رنگارنگ ازشاخه هاجداشده بودند وزمین مستورازبرگ بود. گل هم کم وبیش برسربعضی ازشاخه ها، خودنمایی می کرد. اصطبل خالی ازاسب بود. راستی سپیدبرفی کجاست؟ وای خدای من! اینجابدون حضورکیارش چه سکوت سنگینی دارد؟
    ایمان سواربراسب سپیدهمراه بادختربچه ای بورفردای آن روزمهمان باغ مینابود. اودیگریک جوان رعناوبرازنده بوداماآن دختر؟
    ((خانم تهرانی خوشحالم که دوباره به این باغ برگشتید، راستش آقای تهرانی اینجاخیلی تنهابود!))
    ((من هم خوشحالم که دوباره تورامی بینم، راستی این دخترخوشگل کیست؟))
    نگاهی به دخترانداخت وباخنده گفت:
    ((حتماً به یادنمی آوریدش! ماه پری است.))
    لحظه ای دهانم ازتعجب بازمانده بود. ماه پری! همان نوزاد! درآن شب بارانی پاییزی!
    آن شبی که کیارش اسیررعدوبرق وحریق درختان شد، دوباره حالم بدشد:
    ((خانم تهرانی حالتان انگارخوب نیست؟))
    سرم به شدت دردگرفته بود:
    ((نه چیزمهمی نیست! راستی سفیدبرفی انگارپیرشده است.))
    وسپس دستی بریال سپیدش کشیدم. این هدیۀ تولدم ازطرف کیارش بود! ماه پری خیلی بزرگ شده بود! یعنی این همه سال برمن گذشته بود؟ دخترشیطانی بودودنبال پروانه ها می دوید. کیانوش روی بلوکی کمی آن طرف ترنشسته بودوبه حرکات شیطنت آمیزماه پری نگاه می کرد. نمی دانم ازشیطنت های کودکانۀ ماه پری تحریک شده بودکه ازجابرخاست یاعلت دیگری اوراازلاک خودش بیرون کشیده بود؟ من وایمان ضمن راه رفتن باهم صحبت می کردیم. اوازادامه تحصیل ومرگ پدرودایی وزن دایی وخلاصه ادارۀ باغ میناحرف می زدومن توضیح مختصری ازخودکشی کیارش برایش دادم. تعجب آوربودکه ایمان ازدواج هم کرده بود. اماوقتی اسمی اززنش می برد. چهره اش دره مفرومی رفت.
    ((ایمان اززنت راضی هستی؟))
    به جایی خیره شد:
    ((ای! خوب است فقط......))
    فکرمی کنم کلمۀ آخرش بی اختیارازدهانش پرید.
    ((فقط چی؟))
    ((هیچی...... اماچرا....... تاحالابه کسی نگفتم اما به شما می گویم.))
    کنجکاوشدم:
    ((خوب می شنوم.))
    نگاهش به پروانه گرفتن کیانوش برای ماه پری بود.
    ((بعدازمرگ دایی وزن دایی دراثرتصادف، ماه پری راپیش خودمان آوردیم. راستش مادردیگرپیرشده است، ازعهدۀ کارهای ماه پری برنمی آید. زیباهم (زنش رامی گفت) زیادازماه پری خوشش نمی آید، دلش نمی خواهدماه پری باماباشد، من هم نمی توانم ماه پری رابه امان خدابسپارم، طفلی غیرازماکسی راندارد، بقیۀ برادروخواهرهاهم هرکدام سرشان به زندگی خودشان است..... ماندم چه کارکنم؟))
    کیانوش بالاخره موفق شده بودپروانه ای رابرای ماه پری شکارکند. ماه پری پروانه راازاوگرفت وباذوق نگاهش کرد. برقی درچشم هایم جهیدوفکری ازسرم گذشت:
    ((می شودماه پری پیش مابماند؟))
    ایمان شگفت زده نگاهم کرد:
    ((ماه پری باشمازندگی کند؟ این خیلی خوب است اما.......))
    ((دیگراماندارد، البته نظرخودش هم مهم است، این طوری کیانوش هم ازتنهایی درمی آید.))
    ایمان هنوزهم تصمیم مراجدی نگرفته بود. وقتی می خواست برگردد ازاوخواستم سفیدبرفی راباخودش نبرد. بی چون وچراپذیرفت. ماه پری هم بدون تعارف ماند:
    ((دادا، می خواهم اینجاباشم!))
    کیانوش روبه من گفت:
    ((خاله مینامی تواندبماند؟))
    باخنده گفتم:
    ((البته عزیزم! تاهروقت که دلش خواست.))
    وچندروزبعدلوازم ووسایل مربوط به ماه پری که جمعاً یک بغچه هم نمی شد به باغ میناآورده شدوماه پری زندگی اش راباما آغازکرد. دختربانشاطی بود! پرجنب وجوش وهیاهوبود. جایی بندنمی شد.
    ((کیانوش بدوبریم سنجاقک بگیریم، من تاحالاده دوازده تاسنجاقک قرمزوآبی گرفتم، توچی؟ توچندتاگرفتی؟))
    رفتارش باکیانوش آن قدردوستانه بودکه گویی سال هاست همدیگررامی شناسند. کیانوش نمی توانست دیگرگوشه نشینی کند. مثل آن وقت هاکه باسیاوش هم بازی می شد، باماه پری جست وخیزمی کرد. ضمن این که حرکات دخترانۀ ماه پری برایش جالب بود.
    ((کیانوش توتاحالا مثل قورباغه هاپریدی؟ اصلاً بلدی مارآبی راازدمش بگیری وآویزانش کنی؟))
    کیانوش هیچ جوابی نمی توانست به اوبدهد. ماه پری هیچ احساس دلتنگی نمی کرد، بلکه کیانوش راهم ازآن حال وهوای غمگینانه درآورده بود. من هم باوجودآن دونفرکه خوشحال وشاددنبال پروانه ها می دویدندوسنجاقک هاراشکارمی کردندوباقورباغه هامی پریدندکمتربه یاددل زخم خورده ام می افتادم.
    ((بچه هابازی وتنبلی دیگربس است، بایددرس بخوانید.))
    هردوبااعتراض گفتند:
    ((وای نه! بازهم درس!))
    اسم هردورامتفرقه نوشته بودم که بیشترپیش خودم باشند. ماه پری مادرخانم صدایم می زد:
    ((ماه پری! چرامادرخانم صدایم می زنی!))
    خندۀ شیرینی لب های سرخ وعنابی اش راازهم بازکرد.
    ((داداایمان به مگفت بایدشماراخانم صداکنم، من هم دوست داشتم مادرصدایتان کنم، این شدکه دوتارابا هم صدامی کنم این جوری..... مادرخانم))
    مادرخانم راباصدای بلنددادزد. به رویش خندیدم. کیانوش اماهنوزخاله میناصدایم می زد. ماه پری سال سوم دبستان بودوکیانوش دوم راهنمایی! هردواززیردرس ومشق وتکلیف درمی رفتند. تابه حال خودشان رهامی شدندیاسربه سرسفیدبرفی می گذاشتندیادنبال پروانه هاسرتاسرباغ رامی دویدند. امامن خوشحال بودم، دراین چندوقت به قدری روحیۀ کیانوش عوض شده بودکه من متعجب بودم.
    گل سرخ دردستم می چرخید، عطرش مشامم رانوازش کرد:
    ((کیارش، می بینی چه قدرکیانوش خوشحال است؟))
    ((از لطف توست.))
    نفس بلندی کشیدم ونگاهش کردم، درآن لباس سپیدگرفته به نظرمی رسید:
    ((چت شده کیارش؟ چراناراحتی؟))
    ((مادرحالش خوب نیست!))
    ((خانم جان حالش خوب نیست!؟))
    دوباره جمله اش راتکرارکرد. نگران شدم، می دانستم چیزی جزحقیقت نیست. ارتباط من وکیارش یک الهام قلبی بود.
    ((چراحالش خوب نیست؟))
    ((بروبهش سربزن.))
    ((کیارش.....!؟))
    ورفت. بچه هاسروصدامی کردند.
    ((من اول پروانه راگرفتم.))
    ((نه خیرمن اول گرفتم.))
    بی اختیارسرشان دادکشیدم:
    ((خواهش می کنم یواش تر! باغ راروی سرتان گذاشتید.))
    وقتی سرشان راپایین انداختند ازبداخلاقی خودم پشیمان شدم، اماذهنم جای دیگری پرمی کشید. دوماه ازآمدنمان به باغ مینا می گذشت ومن دراین مدت هیچ خبری ازخانم جان به دست نیاورده بودم. ایمان که مثل هرروزبرای سرزدن به باغ آمده بودازاوخواستم کناربچه ها بماندتامن به شهربروم. آن گاه بعدازسفارشات لازم به بچه هاسواربروانت شدم، درحالی که آخرین مقصدموردنظررسیدن به خانۀ خانم جان بود. خانم جان تامرادید، اشک به دیده آورد. رنجورونزارروی تخت افتاده بود.
    ((خانم جان چراخبرم نکردیدتابرای پرستاری ازشمابیایم؟))
    به سختی می توانست حرف بزندوصدای نفس هایش ازصدای حرف زدنش بلندتربود.
    ((چون دیدم ازشماخبری نشد.... فهمیدم.... جایتان آنجا...... خوب است.... دلم نیامددوباره شادی تان...... برهم بریزد......))
    کاملیاوکیاناباچهره هایی درهم فرورفته درکنارم ایستاده بودند، کیاناآرام زیرگوشم گفت:
    ((حالش خیلی وخیم است، دکترگفته هیچ دارویی اثرپذیرنیست، تاحالاکه خودش رانگه داشته به خاطردیدن توست. می گفت حتم دارم به قلب پاکش الهام می شودکه من مریض هستم وخداخدامی کردکه کیانوش راباخودت نیاوری چون نگران این بودکه مباداکیانوش دوباره دچارهمان حالت افسردگی شود، هرچندهلاک دیدارکیانوش است.))
    صدایی شبیه به نجوای خانم راشنیدم. به زحمت توانستم بفهمم چه می گوید:
    ((مینا، دخترم..... می خواهم مرابه اتاق پیانوببری..... پسرم آنجاانتظارمرامی کشد.......))
    نگاهی گذرابه کیاناوکاملیاانداختم. توی چهره های هردونفروحشت واضطراب خیمه انداخته بود. نبایدمخالفت می کردیم، شایداین آخرین خواستۀ خانم جان بود. به کمک هم وبه زحمت زیاداوراروی ویلچرنشاندیم. جثه اش آن قدرضعیف ودرهم مچاله شده بودکه تمام استخوان هایش رامی شد لمس کرد. بابازشدن درپیانو، بازهم دلم خنجرخورد. خیلی وقت بودصدای پیانوراشنیده بودم. صندلی پیانوخالی بودوطپانچه هنوزبالای دیوارچشمک می زد. خانم جان باانگشتانی استخوانی وچروکین دستی برکلیدهاکشید ونگاهحسرت بارش رابه قاب عکس سه نفرۀ من وکیانوش وکیارش انداخت وآرام زیرلب گفت:
    ((به قول کیارش، چه قدربه هم می آمدید.))
    سپس آه عمیقی کشید. دوخواهردرآستانۀ درورودی سردرآغوش هم فروبرده بودندوآهسته اشک می ریختند، خانم جان صدایم زد:
    ((مینا، یادت هست، آن روزصبح، کیارش چه آهنگ پرسوزی رامی نواخت.))
    سرتکان دادم، قلبم سنگین بود:
    ((یادم هست!))
    ((دلم بدجوری هوای آن آهنگ پرسوزراکرده است، نمی دانم کیارش باآن دست های هنرمندش چرابه ندرت دست به پیانومی زد؟))
    ودوباره کلیدهارابانوک انشگتانش لمس کرد:
    ((کیارش عاشق واقعی توبود! مواظب کیانوشش باش! اینجاراهم وصیت کردم به یک آسایشگاه سالمندان واگذارکنند، هرچه می خواهی برداروباخوت ببر! خودم که دلم می خواهداین پیانورابرداری! اماآن طپانچه شوم رابامن دفن کنید، دلم نمی خواهدبه دست کسی برسد.))
    وسپس به سرفه افتاد، به سویش رفتم وبابغضی که درگلویم حلقه خورده بودگفتم:
    ((آب بدهم؟))
    سرش رابه دوطرف جنباند:
    ((نه! نه! ...... اگرآنجا، باغ مینارامی گویم، به قدرکافی آسایش وآرامش دارید، برنگردید اینجا، همان طورکه هیچ گاه نبایدبرمی گشتید.))
    سپس بااشاره به پیانوبانگاهی که ازشوق برق می زدگفت:
    ((می شنوی، صدای پیانومی آید! پسرم داردپیانومی زند.))
    ومن گوش سپردم. صدای آهنگش به قدری سوزناک بودکه اشک داغی رابه چشمانم دواند. کیارش بالباس سپیدروی صندلی نشسته بودوکلیدهابه نوبت تسلیم انگشت های هنرمنداومی شدند. خانم جان چشم هایش رابرهم گذاشته بودوهم چنان که به آن آهنگ قلبی گوش سپرده بودجان به جان آفرین تسلیم کرد وبازغمی برغم های زندگی ام افزوده شد.
    ((خاله مینا، حالافهمیدم چراآدم هایک روزبه دنیامی آیندویک روزازدنیامی روند!))
    لباس باغبانی برتن داشتم وگل هاراهرس می کردم:
    ((خوب چی فهمیدی!))
    اووماه پری زیردست وپاهای من می لولیدند! انگارجابرایشان قحط آمده بود:
    ((اگرقرارباشدهرکه به دنیامی آیدهیچ وقت ازدنیانرودوهمین طورآدم متولدشودآن وقت دیگرروی زمین جابرای این همه آدم نمی ماند، این طورنیست؟))
    ازاستدلال کودکانه اش خنده ام گرفته بود، امانمی خواستم دهنش رابیشترمعطوف مرگ کنم. ماه پری درحالی که شاخه رززردی رادردست داشت گفت:
    ((چه خوب بودهمۀ آدم هاوقتی که پیرمی شدندبمیرند!))
    دلم برایش سوخت، کیانوش توضیح داد:
    ((مادرم می گفت هرکه درجوانی بمیردبه بهشت می رودمگرنه خاله مینا؟))
    حوصله ام راسربرده بودند، قیچی باغبانی رابه سویشان گرفتم وگفتم:
    ((یاا...... برویدپی کارتان، مگرنمی بینیدکاردارم؟))
    هردوجستی زدندوپریدندودنبال هم پرکشیدند. همیشه ازحرکات شادمانه شان به وجدمی آمدم. هردوبزرگترودوست داشتنی ترشده بودند. دیگربه مدرسه می رفتند، کیانوش سال اول دبیرستان بودوماه پری سال پنجم ابتدایی! درسشان هم بدنبود، اگرکمی شیطنت راکنارمی گذاشتند حتماً شاگرداول کلاسشان می شدند. بااین همه کیانوش مثلاً معلم ماه پری می شدوبه اودرس می داد وماه پری هم مثلاً ازمعلمش حساب می برد.
    برگ برگ زندگی ام پشت سرهم ورق می خورد. مادرم هم بالاخره پس ازسال هامریضی وزجرتدریجی بااین زندگی وداع گفت. هرچندداغ دیگری به دلم افزوده شده بوداما هرگاه زخم تازه ای به دلم می افتادبسان نیشتری تیززخم های کهنه ام راصیقل می داد وهمه راهم زمان به دردمی آورد. می دانستم رسم زمانه همین است ونمی شوداین رسم رابرهم زد! می خواستم گلخانۀ کوچکی راراه اندازی بکنم. آن قدردرحسابم پول بود که بتوانم تاآخرعمرآسوده زندگی کنم وبعدازمن هم بچه هاازآن استفاده کنند، امابه هرحال ازبی کاری وبیهودگی خسته شده بودم. به کمک ایمان که فارغ التحصیل رشتۀ کشاورزی بودگلخانۀ کوچکی رابرپاکردیم. دوباره عطرگلایول ونرگس ومریم وکوکب باغ مینا رامعطرکرده بود. کیانوش وماه پری هم باشوروشوق زیادی دراین راه کمکم می کردندومن ازسلیقه هایشان استفاده می کردم. ماه پری راجای دخترخودم می دانستم که یک روزپاییزی به طرز غریبانه ای چشم ازدنیافروبست وکیانوش رایادگاروپارۀ تن کیارشم. هردورادوست می داشتم وآنهانیزدوستم داشتند.
    نمی دانم چندمین کاشت گلخانه بود، طبق معمول لباس باغبانی برتن داشتم وبیلچه ای دردستم بود. ناگهان باشنیدن صدای پیانو(پیانورابعدازمرگ خانم جان به باغ میناآورده بودم) ئستم ازحرکت بازایستاد. باکششی عجیبی به سمت کلبه جذب شدم چندوقتی می شدکه صدیا پیانورانشنیده بودم. درراستای درایستادم وبه اوکه روی صندلی نشسته بودووبرکلیدهاچنگ می انداخت چشم دوختم.
    بی آنکه به طرفم برگرددهم چنان که می نواخت گفت:
    ((مینا، چرادرگلخانه ات گل مینانمی کاری؟))
    دستکشم راازدستم درآوردم:
    ((میناچندان طرفداری بین مشتری هایمان ندارد.))
    ((به خاطرمن!))
    نمی دانم چرابااولجبازی می کردم، شایدبه این دلیل بودکه مدتی تنهایم گذاشته بودوبه من سرنزده بود.
    ((دفعۀ پیش هرچه میناکاشتیم یادرسردخانه پوسیدیابه زوربه مشتری هامان فروختیم، الان همه سفارش گلایول ومیخک می دهند.))
    دوباره باصدای محزونش راشنیدم که می گفت:
    ((به خاطرمن!؟))
    روی صندلی نشستم وبی حوصله و گلایه آمیزگفتم:
    ((نمی توانم! اصلاً ازاین وضع زنگی خسته شده ام! توکه جای من نیستی! بااین همه دردوغمی که دردلم دارم بایدبرای همه نقش بازی کنم. جلوی بچه هابایدتظاهرکنم که بامرگ کسی خوشبختی ازدست نمی رود! جلوی ادم های دیگربایدنقش یک زن پرکاروصبوررابازی کنم، می دانی چندوقت است جای خودم نبودم؟ توهم که گاهی مرتب وپشت سرهم می آیی وگاهی تاچندوقت پیدایت نمی شود، خوب من هم آدمم! تاکی می توانم خودم نباشم؟))
    نمی دانم چراازاودلخوربودم؟ اوکه گناهی نداشت، به سویم برگشت. انگاراشک می ریخت، دلم برایش پرپرمی زد، بااین همه ادامه دادم:
    ((مردم ازاین همه تنهایی وبی کسی! هیچ کس نمی دانددردلم چه می گذرداصلاً خودتومی دانی چه می کشم؟ می دانی هرگاه چشمم به آن سنگ قبرمی افتدچه حالی پیدامی کنم؟ نه! تواگرمی دانستی که تنهایم نمی گذاشتی، گل مینا، میخک، گلایول، مریم همۀ اینه اهیچ فرقی برایم نمی کنند، گل به چه دردم می خوردوقتی تورانداشته باشم، دیگرهم برایم پیانونزن! آن وقت که می توانستی بزنی نزدی! حال که نیستی چرادرخیالم صدای آهنگ پیانومی پیچد؟ می خواهی داغ دلم راتازه کنی؟ بس نیست؟ این همه سال باغم توساختن کافی نبود؟ به خدادیگرطاقتش راندارم......))
    صدای پیانوازاوج آرام آرام کم وکمترمی شدومن دستم راروی سرم گرفته بودم وتکرارمی کردم:
    ((دیگرطاقتش راندارم.))
    ومتوجه نشدم که هم زمان باقطع کامل آهنگ، کیارش باآن لباس سپید، ازدرکلبه بیرون رفت ودیگرتااین زمان نه صدای پیانوراشنیدم ونه حضورخودش رااحساس کردم. من بی جهت اورا، عشق حقیقی زندگی ام، ازخودم رنجاندم. دیگرحتی بابوکشیدن گل سرخ همدلتنگی ام رفع نشد. بارهابرسرمزارش گریه کردم والتماسش کردم که به دیدارم بیایدامانیامدکه نیامد. آه صالح! من کیارشم رادوباره ازدست دادم ومی دانم که این حقیقت چقدرمی تواند تلخ ودردناک باشد. بارهانگاهم برکلیدهای پیانوخشکیدوگوش هایم ازبس که تیزمانده بودندتاصدایی بشنونددردگرفته بودندامادریغ وصددریغ....... کیارش بامن قهرکرده بود، رنجیده بودآن هم ازمن که جزاوکسی رانداشتم تادرددل هایم رابااوبگویم. اودیگربرنگشت، حتی وقتی که درگلخانه ام فقط گل میناپرورش دادم.
    کیانوش دردانشکدۀ کشاورزی مشغول به تحصیل بود که ماه پری هم واردرشته ادبیات شد. روابط دوستانۀ این دوازکودکی به یک رابطۀ عشقی تبدیل شده بودوبامرورزمان می شد حدس زدکه این عشق سرانجامش به ازدواج کشیده خواهدشد. من هم می بایست برای سرپاماندن قرص های جورواجوری راکه دکترهابرایم تجویزمی کردندمی خوردم وگاهی فکرمی کردم باخوردن آن قرص هاحالم بدترهم می شود. نمی دانم چه کسی گفته زندگی زیباست! اماهرکه بوده یقینآً همچون من همیشه ازپشت پرده های اشک به دنیانگاه نمی کرده است. شایداگراین پرده هاازصحن چشم های من به کنارمی رفتندمن هم زندگی رازیبامی دیدم. امابرای توعزیزمی نویسم که زندگی تاوقتی که کیارش بودزیبابود، بعدازکیارش زندگی ام تنهارنگ تحمل به خودگرفت وعجیب این که چراقلب بی حیایم این همه سال بعدازمرگ کیارش به تپیدن ادامه داد! این قلب حریص! این قلب بی شرم! نمی دانم چرااین قدردلم هوای پیانوراکرده است، بی اختیاربه یادآن صبحی افتادم که باصدای پیانوازخواب بیدارپریدم. حالم هیچ خوش نیست! کارهای عقب افتادۀ آن چنانی هم ندارم، گلخانه راهم که قراراست کیانوش وماه پری اداره کنند، وصیت کرده ام مراکنارقبرکیارشم دفن کنند، بلکه بتوانم اوراببینم وعقدۀ سال های نبودنش راباگله وشکایت ازسینه بیرون کنم. مطمئنم آنجادیگرنمی تواندازمن بگریزد. درطی این سال ها همیشه می خواستم برایت نامه بنویسم امانمی دانم چراهیچ وقت فرصت دست نمی داد، آه نمی دانم...... درست می شنوم یانه........ صدای پیانومی آید!
    مادرخانم آن چنان عمیق درخودفرورفته بودکه گویی آن لحظه ازعمرش رانمی خواست ازدست بدهد. چشم هایش برصندلی پیانومات مانده بود. نمی دانم آیا دوباره آقای تهرانی رامی دیدیانه؟ آیا آقای تهرانی رنجیدگی اش رازدل زدوده وآخرین آرزوی مادرخانم رابرآورده کرده بود؟ اما شایدباورنکنیدانگارمن هم صدایی می شنیدم. بی گمان صدای پیانوبود. دهانم ازشگفتی بازمانده بود........
    مادرخانم بی روح وبی حرکت کوچکترین تکانی نمی خورد. ازپشت پرده های اشک نیم شد تشخیص دادآن سپیدپوش که روی صندلی نشسته بودوآهنگ می زدکیست، اماازنگاه مات مادرخانم وقلب دردمندی که انگاربرای همیشه آرام گرفته بودمی شد حدس زداین آخرین آهنگ پیانویی است که کیارش تهرانی برای مینایش می نواخت.

    آقای صالح کرمری، امیدوارم ازنامۀ بلندی که برایتان نوشته ایم خسته نشده باشید، راستش مادرخانم به من نگفت این نامه طولانی راچگونه به پایان برسانم؟ امامن به سهم خویش اندکی ازدلتنگی هایم رادراین نامه خواهم آورد، نپمن که عزیزی راازدست داده بودم کسی که جای مادر، همه چیزبه من آموخت وازمحبتی که بی نصیب مانده بودم سیرابم کرد. من وکیانوش زیرپروبال لطف وعنایت اوبه یک رشدمتعالی روحی وعاطفی رسیده بودیم تاجایی که فکرمی کردیم پدرومادرمان راازدست داده ایم تاچنین مادرخوبی نصیبمان شود. مادری که آرزوی بچه دارشدن سال های زیادی ازعمرش رادرآتش حسرت خاکسترکرده بود، باپرورش وتربیت دوکودکی که ازگوشت وپوست خودش نبودثابت کردمادربودن تنهازادن یک کودک ازمهروعاطفه ای که ازدست رفته بودتنهامی تواندکاریک مادرباشد....... کسی که سال های دردآورزندگی اش راصرف دوکودکی کردکه اوراچون مادرخوددوست داشتند. من وکیانوش هرگزیادمان نمی رودکه مادرمان غم هایش راتنهابرای خودش می خواست وشادی اندکش راباماتقسیم می کرد.
    خوب، قرارهم نیست همه آدم های خوب تاهمیشه زنده بمانند چون مامی خواهیم.
    کیانوش درکنارمن ایستاده است. هردولباس باغبانی برتن داریم ودریک غروب دلسردپاییزی زیردرخت بیدبه دوسنگ قبرنگاه می کنیم، صدای کیانوش بغض آلوداست:
    ((ماه پری می خواهم گلخانه رابه رونق سال هایی برگردانم که درباغ مینابرپابود. نظرت دراین باره چیست؟))
    به رویش لبخندزدم:
    ((فکرخوبی است، البته به شرطی که حوصله اش راداشته باشی!))
    بااطمینان خاطرگفت:
    ((البته، مادرهمه چیزبه من آموخته، حتی حوصله داشتن را.))
    اولین باری بودکه اوکلمۀ ((مادر)) رابرزبان آورده بود:
    ((چراهیچ وقت مادرصدایش نکردی تادلش خوش باشد؟))
    سرش راپایین انداخت، انگاردچارعذاب وجدان شده بود.
    ((نمی دانم ازروی عادت بودویالجبازی، اما من همیشه مثل یک مادردوستش داشتم ودراین سال هاحتی بیشترازیک مادرمی خواستمش.))
    برای این که اوراازآن حالت دل مردگی درآورده باشم همراه باکشیدن نفس عمیقی گفتم:
    ((بافکرتوموافقم، بایدباغ مینارادوباره احیاکنیم وآن راازچشم زنی زیباببینیم که همیشه ازپشت پرده های اشک دنیاراتارمی دید.))
    بادسردی وزیدن گرفت وچندبرگ زردپاییزی روی قبرهاراپوشاند. همراه باصدای کلاغ هاکه ازدورشنیده می شد قلب هامان باتپش سوزناکی مرثیه سرایی می کرد، مرثیه ای غمگین برای مرگ مادر!

    تهران- پاییز1382

    پایان
    7080 پسند کردها .


  16. کاربر روبرو از پست مفید Dante سپاس کرده است .



 
صفحه 8 از 8 نخستنخست ... 678

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: 06-21-2012, 11:46 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-08-2010, 07:02 PM

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 12:10 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO