به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 34
Like Tree1پسند شده

موضوع: معرفی رمان های زیبا

  1. #1
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    Post معرفی رمان های زیبا

    تبلیغات


    کتاب شازده کوچولو ترجمه احمد شاملو


    شازده کوچولو یا شهریار کوچولو (به فرانسوي: Le Petit Prince) (۱۹۴۳)، داستانی نوشتهآنتوان دو سن اگزوپری، نویسنده فرانسوی است.
    این داستان از معروف‌ترین داستان‌های کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در این داستان اگزوپری به شیوه‌ای سورئالیستی و به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک پرسشگر سوالات بسیاری را از آدم‌ها وکارهای آن‌ها مطرح می‌کند. این اثر به ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده‌است. مجموع فروش این کتاب به زبان‌های مختلف از هشتاد میلیون نسخه گذشته‌است.
    این کتاب در سال ۲۰۰۷ به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده شده‌است.
    ترجمه‌های فارسی

    شازده کوچولو ترجمه‌های متعددی به زبان فارسی دارد که در این میان ترجمه‌های احمد شاملو(که وی نام مسافر كوجولو را برای ترجمه خود برگزید.) محمد قاضي و ابوالحسن نجفيابوالحسن نجفي توانسته‌است لحن شاعرانهٔ متن اصلی را در ترجمه‌اش نیز حفظ کند. معروف‌ترند.

  2. #2
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    <b>
    دن براون


    رمز داوینچی (یا راز داوینچی یا کُد داوینچی) نام رُمانی کارآگاهی و ماجرایی است از نویسندهٔ آمریکایی،دن براون که از فروش و استقبال گسترده ای در سراسر جهان برخوردار بوده است و در فاصله چند سال پس از چاپ آن, یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی هم بر اساس آن ساخته شده است.
    این کتاب قسمت دوم از سه‌گانهٔ براون است. قسمت اول آن در سال ۲۰۰۰ با نام «فرشتگان و شياطين» به چاپ رسید. قسمت سوم از سه‌گانهٔ براون نیز قرار است با نام <كليد سليمان >درسال ۲۰۰۸ به چاپ برسد.
    در این کتاب (به خصوص در پاورقی‌های ترجمه فارسی آن) اطلاعاتی درباره‌ی خداي مونث ،اديان پگاني، دین يهودي و دير صهيون خواهید یافت.


    تاریخچه

    این رمان در سال ۲۰۰۳ بازار را تسخیر کرد و فروشش حتی از مجموعه هري پاتر نیز پیشی گرفت. تا می ۲۰۰۶‌ بیش از ۶۰ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رسیده است و به ۴۴ زبان (از جمله فارسی) ترجمه شده است. محبوبیت و شهرت این کتاب به جایی رسید که شرکت‌های مسافرتی در سرتاسر دنیا، تورهایی ایجاد کرده‌اند که حول وقایع این کتاب می‌گردد و شرکتهایی مثل شرکت «راوينجيز» مسابقاتی با استفاده از مفاهیم کتاب ایجاد کرده‌اند. در ضمن یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی نیز بر اساس آن ساخته شده اند.
    هم زمان, بخصوص بخاطر موضوع جنجالی کتاب, مخالفت های بسیار متنوع و مختلفی نیز با آن صورت گرفت. این کتاب شدیداً علیه کلیسای کاتولیک، واتیکان، پاپ و گروه مذهبی اپوس دي است و از همین رو گروه‌های مختلف مسیحی و اسلامی علیه آن واکنش نشان داده‌اند.
    «كلمبيا پيكچرز» (متعلق به سونی) سریعا فیلمی بر اساس این کتاب تهیه کرد که در اواخر می ۲۰۰۶ به نمایش عمومی درآمد. آكيوا گلدسمن فیلمنامه این فیلم را نوشته است و ران هاروارد کارگردانی آن را به عهده دارد.تام هنكس نقش رابرت لنگدان،آدري تاتو نقش سوفي نوو و ايان مك كلن نقش لي تسنگ را بازی می‌کنند.

    </b>

  3. کاربر روبرو از پست مفید *SARA* سپاس کرده است .


  4. #3
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    سمفونی مردگان: صد سال تنهایی، صد سال تقلید
    داستان در اردبیل اتفاق می‌افتد. بین اواخر دوره رضاشاه تا اواسط دهه پنجاه. با تمرکز بر زندگی جوانی روشنفکر، شاعر و اهل ادب به نام "آیدین" که فرزند دوم (مشترکا با خواهر دوقلویش "آیدا" ) خانواده‌ای شش‌نفره است. پدر می‌خواهد که او هم مثل خودش کاسب شود ولی او نمی‌خواهد که "تخمه‌فروش" شود و می‌خواهد ادامه تحصیل دهد. پدر هم که این نافرمانی را تاب نمی‌آورد موجبات سختی و آوارگی او را فراهم می‌کند.
    تک‌تک فرزندان این خانواده به نوعی به نابودی کشیده می‌شوند.
    در ابتدای کتاب آیاتی از قرآن درباره داستان هابیل و قابیل آورده شده که به خواننده اعلام می‌کند که موضوع اصلی داستان "برادرکشی"ست.
    به هر بخش یک سمفونی موومان گفته می‌شود که من فکر می‌کنم که این همان واژه‌ی "Movement" انگلیسی‌ست و در فرانسه اینطور تلفظ می‌شود.
    موومان یکم را دانای کل (نویسنده) و اول شخص مفرد ("اورهان" یا شاید هم روح "اورهان"، برادر کوچکتر آیدین) تعریف می‌کنند موومان یکم، دو قسمت دارد که قسمت دوم آن در پایان کتاب آمده.
    موومان دوم را دانای کل تعریف می‌کند.
    موومان سوم را، یعنی موومانی که من شیفته‌ی آنم، روح "سورملینا" معشوقه‌ی آیدین تعریف می‌کند.
    موومان "چهارم" هم از زبان آیدین نقل می‌شود.


    عباس معروفی در سال 1336 خورشیدی در تهران متولد شد. فارغ‌التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیك است و حدود یازده سال معلم ادبیات دبیرستان‌های تهران بوده است. نخستین مجموعه داستان او با نام «رو به روی آفتاب» در سال 1359 در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار "سمفونی مردگان" بود كه نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد. در سال 1369 مجله ادبی" گردون" را پایه‌گذاری كرد و به طور جدی به كار مطبوعات ادبی روی آورد. سبك و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران
    مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاكمه و توقیف آن شد.
    معروفی در پی توقیف" گردون"، ناگزیر به ترك وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس خانه هاینریش بل بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به
    كارهای مختلف زد. مدتی به عنوان مدیر یك هتل كار كرد و پس از آن "خانه هنر و ادبیات" هدایت را كه كتابفروشی بزرگی است، در خیابان كانت برلین، بنیاد نهاد و به كار كتابفروشی مشغول شد. و كلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشكیل داد. تازه‌ترین اثر چاپ شده معروفی «فریدون سه پسر داشت» نام دارد و اكنون مشغول نوشتن رمانی است با نام «تماماً مخصوص».

  5. #4
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    یك روز قشنگ بارانی / اریك امانوئل اشمیت

    یك روز قشنگ بارانی پنج داستان كوتاه اززندگی زنان است كه اریك امانوئل اشمیت نویسنده آلمانی آن را نوشته.این كتاب كه درماههای اخیر جزء كتابهای پر فروش كتاب فروشی های بزرگ تهران بوده ؛حكایتهای مختلفی اززندگی زنانی است كه یا كامیاب اند یا ناكام اما خواندن داستان زندگی اشان دلپذیر است چرا كه خواننده به سختی می تواند پایان هر یك از این داستان های كوتاه را حدس بزند.
    یك روز قشنگ بارانی داستان زنی جوان و بدبین است كه فقط معایب و نقص ها را می بیند نه زیبایی ها را.هلن در مسیر زندگی خود با مردی ازدواج می كند كه خوشبین و شاد است و مسیر زندگی او را تغییر می دهد.
    اما امانوئل اشمیت فقط از تاثیر مردان كه یا شوهر ند یا فرزند یا پدر قصه نمی گوید او در داستان "ادت معمولی "از مرد نویسنده مشهوری حكایت می كند كه داستان های عامه پسند می نویسد و در اوج ناكامی زنی كه خواننده پر و پا قرص او ست زندگی اش را نجات می دهد یعنی به او امید و عشق می بخشد.
    داستان غریبه كه زندگی یك روزنامه نگار را در پیری تصویر می كند شاید بهترین داستان این مجموعه محسوب شود.روزنامه نگاری كه تصور می كند همسرش به ا وخیانت كرده است و در پایان سر از آسایشگاه روانی در می آورد.یا قصه معشوقه مردی متاهل متمول وبا نفوذی كه به خاطر بدبینی و نفرت و حس انتقام جویی در نهایت فقر می میرد.
    هر كسی طبق سلیقه خود كتابی را "بهترین كتاب دنیا" می داند اما برای زنانی كه در زندان سیبری دور از فرزندان و عزیزانشان حبس می كشند بهترین كتاب دنیا را یك كتاب آشپزی می دانند میراثی كه برای بازماندگانشان به ارث می گذارند.این پنج داستان كوتاه روایت زندگی زنانی با خصوصیات و خلق و خویی متفاوت است در حالیكه همه در جست و جوی حقیقت و معنای زندگی هستند.
    شهلا حائری این كتاب را ترجمه كرده است.پیش از این كتاب نمایشنامه هایی مثل خرده جنایت های زناشویی، نوای اسرار آمیز و مهمانسرای دو دنیا را نشر قطره از همین نویسنده منتشر كرده است." یك روز قشنگ بارانی "از كتاب های منتشر شده سال 1376 است وبا تیراژ2200 نسخه به قیمت 1700تومان به فروش می رسد.


  6. #5
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    یادداشتی درباره‌ی رمان " دگرگونی» اثر میشل بوتور انسان مدرن درتلاطم دگرگونی
    «میشل بوتور» جز آن دسته از نویسندگانی است كه در تاریخ ادبیات فرانسه در كنار نویسندگانی چون «ناتالی ساروت» و «آلن رب‌گریه» به ثبت رسیده است و «دگرگونی» (1975) بعد از «گذر از میلان» و «برنامه‌ریزی زمانی» با تاویل‌های بسیار - برنده‌ی جایزه «تئوفراست رنودو»- ، موجب شد تا خوانندگان زیادی را به خود جلب كند.
    «دگرگونی» روایت زندگی مرد میانسالی است كه درگیرودار ماجرای عاشقانه‌ای رنگ می‌بازند و در جست‌وجوی هستی از دست رفته به درون خودش نقب می‌زند و در این حال و هوا آنچه به كنشی واقعی در او می‌انجامد واقعیت تغییر یافته اوست كه در انتها منجر به تصمیمی متفاوت شود.
    این كندوكاو درونی شخصیت اصلی رمان، زوال آدمی است كه هیچ گاه با خودش تنها نبوده و در خیال پردازی‌های ماهرانه شخصی عاشق پیشه قلمداد می‌كرده است. او برای مقابله با واقعیات و رودررویی با آنها لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش را همچون پلان‌های یك فیلم به تصویر می‌كشد كه مخاطب از شنیدن آن به هیچ روی خسته نمی‌شود.
    قطار نماد زندگی است، حركت‌ها و سكون‌هایش از آن جهت به زندگی شباهت دارد كه همچون زندگی تولد و مرگ را با هم دارد.
    این رمان در قطار روایت می‌شود. «لئون دلمن» ماجرای عاشقانه‌اش كه در همین قطار شروع شده را در ذهن به تصویر می‌كشد و مخاطب نیز به عنوان یكی از مسافران قطار پاریس- روم در كوپه درجه‌ی سه حضور می‌یابد و نامی برای خود می‌گزیند.
    «میشل بوتور» به عنوان یكی از پیشگامان «رمان نو» بانگاهی منحصر و نیم‌نگاهی به رمان سنتی توانسته به نوعی از «رمان نو» دست پیدا كند كه در نوع خود بی‌نظیر است و در واقع او نویسنده‌ای صاحب سبك است كه با شیوه‌ای كاملاً متفاوت از پیشگامان «رمان نو» محسوب می‌شود.
    «رمان نو» حكایت از نویسندگانی است كه به شخصیت محوری رمان تكیه نمی‌كنند و روان شناختی مسائل را مهم نمی‌شمرند ، در «رمان نو» مساله رقابت كردن با هویت شخصی و نشان دادن زوال آدمی مهم نیست بلكه دقت‌هایی كه در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد یكی از اصولی است كه آنها به آن تكیه دارند و در «دگرگونی» ما می‌توانیم با حضور در لایه‌های درونی روایت رمان به این مهم دست پیدا كنیم كه قهرمان، دیگر مركز رمان نیست و «شما» ی میانی بین اول شخص و سوم شخص كه قهرمان رمان را مورد خطاب قرار می‌دهد، فاصله‌هایی هستند كه توسط نویسنده به وجود آمده تا مركزیت زدایی قهرمان حفظ شود. این مركززدایی در ساختاریت متن یكی از مفاهیم كلی است كه در پست‌مدرن به آن توجه می‌شود.
    «دریدا» در مقاله‌ی مهم خود با نام «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی» درباره‌ی مركز یا محور و كلام این گونه اظهار می‌دارد كه « هرگز نمی‌توانسته در شكل یك حضور- بودن به تصویر درآمده كه مركز هیچ جای طبیعی نداشته و یك مكان تثبیت شده نبود، بلكه یك كاركرد، و نوعی نامكان است كه بی‌نهایت جایگزینی‌های نشانه‌هایی در آن جا به بازی در می‌آیند.»
    با استناد به این فرآیند اگر داستان «دگرگونی » بخواهد فرافكنی روایتی را بدون حضور قهرمان به پایان برساند به طور یقین از عهده برآمده و موفق بوده است.
    «لئون دلمن» تمام خاطرات را در سفر بیست و چند ساعته‌اش در قطار پاریس – روم همچون فیلمی به تصویر می‌كشد كه پلان‌ها یكی پس از دیگری در پرده‌ی ذهنش به تصویر می‌آیند و این تغییرات همگی در دگرگونی او موثر است.
    سسیل و هانریت هر كدام به نوعی زن‌های زندگی شخصیت‌ اصلی رمان را تشكیل می‌دهند، و انتخاب بین معشوقه (سسیل) و هانریت (همسرش) ابتدا كاری بس دشوار جلوه می‌كند؛ اما با سیر خاطرات در ذهنش به این نتیجه می‌رسد انتخاب بین زن‌ها نیست بلكه تردید در انتخاب شهر رم – پاریس است .
    شهر «رم» تجلی‌گاه عشق او به سسیل همان جایی است كه سسیل با او به آشكارسازی رازهای شهر تاریخی رم با بناهای تاریخی همت گماشته است و معشوقه اصلی –رم- است نه سسیل . سسیل تنها راهنمای سفر اوست كه به خاطر اشتراكات در هم حسی به خاطر «روم » با «دلمن» گره خورده است.
    «میشل بوتور» معتقد است: (رمان نوعی بازی نیست ، بلكه كاری است كه در جدی بودنیش جای بحث نیست و به آهستگی به سوی نوع جدیدی از شعر كه هم حماسی است و هم تعلیمی، به پیش می‌رود.»
    تصویرها و مفاهیم با تاویل‌های شاعرانه در دام حلقه‌ای گرفتار می‌آیند كه دگرگونی را می‌سازد. زبان در این ساختار با مخاطب بیگانه نیست و به شیوه‌ی مخاطب – دوم شخصی – به یاری مفهوم و تعیین راه به روایت كمك می‌كند و از حال و گذشته و آینده سخن به میان می‌آورد.
    «لئون دلمن» در سكوی ایستگاه لیون رمانی را می‌خرد اما هیچگاه آن را نمی‌خواند و حتی نمی‌گشاید و تا پایان سفر تنها در جاهایی كه می‌خواهد از كوپه‌اش خارج شود آن را به جای خود می‌گذارد و در پایان تصمیم می‌گیرد رمانی از دگرگونی خودش بنویسد. كه به نظر می‌رسد كه این رمان ناخوانده شده همین روایتی است كه ازهمان صفحه‌ی نخست مخاطب با آن درگیر بوده و به خواندن آن همت گماشته است.
    « از خلال چشم‌اندازهای میان دو شهر در روحتان پدید آمده است دوباره از راه نوشتار برای خود زنده كنید، و بروید به سوی این كتاب آتی و ضروری كه طرحش را در دستتان دارید. ص 324»
    در رمان «دگرگونی» مهارت خاص «میشل بوتور» را در معرفی بناهای تاریخی و عشق شخصیت اصلی رمان را به مكان‌های تاریخی می‌بینیم به گونه‌ای كه مخاطب در تجسم آنها خسته نمی‌شود و لذت می‌برد.
    شهر «رم» شهر بناهای تاریخی و فضاهایی با معماری‌های منحصر به فرد میعادگاه عشقی دلمون است اما این تردید در عشق او را به عشقی والاتر می‌رساند عشق به رم.
    رمان دگرگونی با موضوعی پیش پا افتاده اما روایتی متفاوت جریان رمان را با ریتمی به آهستگی و پیوستگی حركت قطار تبدیل می‌كند. ایستگاه‌های بین پاریس و رم زندگی در پاریس برای «لئون» یكنواخت شده است و در رم حال و هوای آزادانه‌تری و سعادتمندانه تری در آرزوی اوست و این تصورات همه از آنجا نشات می‌گیرد و كه فضا و مكان پاریس برای او یكنواخت شده است و زندگی او را بی‌معنا كرده است.
    تفكرات و تردیدهای او در سفرگاهی او را به جای وكیلی كه باید از خودش دفاع كند بر می‌انگیزد و او تصمیم بر آن دارد تكلیف خود را با زندگی‌اش یكسره كند.
    «تو قادر نبوده‌ای برایم فراهم كنی، و البته من هم نتوانسته‌ام از آن بهره‌مندت سازم این را قبول دارم. اذعان می‌كنم كه در حقت كوتاهی كرده‌ام. باشد، همه سرزنش‌هایت را می‌پذیرم. همه تقصیرهایی را كه به من نسبت بدهی به گردن می‌گیرم، اگر این كارها بتواند كوچكترین تسلایی به تو بخشد. ص 185»
    خانه شماره 56 خانه سسیل و خانه شماره 15 میدان پانتون خانه هانریت ، هیچكدام مایه‌ آرامش «لئون دلمن» نیست او در همه جا به فكر خودش است خودی كه در زندگی با «هانریت » و چهار بچه از هم گسسته شده و او را پیركرده است وهمه از آن جهت كه «هانریت » مقصر است نیست بلكه او خود آنی نبوده است كه بتوان زندگی‌ هانریت را متحول سازد.


  7. #6
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    <b>


    بیلی باد، مأمور بادبان[Billy Budd, Foretopman]. رمانی از هرمان ملویل (1819-1891)، نویسنده امریکایی، که پس از مرگ نویسنده در 1924 به چاپ رسید. این اثر حکایتی درباره دریانوردان است و در آن شخصیتها مفهومی نمادین دارند، اگرچه به ادعای برخی از منتقدان (لویس مامفورد) نظر نویسنده منحصراً چنین نبوده است، زیرا به پیچش دراماتیک داستان در این اثر اهمیت بسیار داده است. از این مهمتر، انحراف از موضوع و حاشیه‌پردازی است که در آثار ملویل فراوان به چشم می‌خورد؛ در این اثر نادر و کوتاه است. داستان به سرعت به سمت پایان مصیبت‌بار خویش پیش می‌رود و بی‌آلایشی ذاتی بیلی باد را نمایان می‌کند؛ همان ساده‌دلی ملوان بیست و یک ساله‌ای که مظهر نیک‌نفسی است. از این رمان را به شکلهای مختلف و جسورانه‌ای تعبیر کرده‌اند ولی کافی است تا در این رمان صفحاتی را در نظر آوریم که در شمار زیباترین نوشته‌های الهام‌گرفته از آخرین سالهای منزه‌طلبی امریکا است. مقامات نظامی بیلی باد را مجبور کرده‌اند که در کشتی تجاری انگلیسی به نام «حقوق بشر» استخدام شود و برای مقابله با شورشهایی که در میان خدمه کشتی شکل می‌گیرد، شدیدترین سخت‌گیریها را اعمال می‌کنند. بیلی باد، که تجسم پاکی و بی‌گناهی است، در بند خصومت کلاگارت ، معلم اسلحه کشتی، گرفتار است. کلاگارت دیوانه، تجسم بدی وپلیدی است واز آنجایی که بیلی مظهر خوبی است، کلاگارت به هرچیزی متوسل می‌شود تا زندگی را بر وی تنگ گرداند. لذا در اقدامی شیطانی بیلی را به شورش برمی‌انگیزد. او بر اثر ساده‌دلی متوجه ریاکاری کلاگارت نمی‌شود و سرانجام در برابر ناخدا ور ، که فرماندهی عالی و تجسم شرافت و انصاف است، حضور می‌یابد. در طول بازجویی، اگرچه فرمانده برخوردی پدرانه دارد ولی بیلی به لکنت زبان می‌افتد: او هربار که مضطرب شود، به چنین حالتی گرفتار می‌آید. اما این درگیری به فاجعه می‌انجامد و بیلی به ضرب مشت کلاگارت را به قتل می‌رساند. او به راستی مقصر نیست، اما برای عبرت دیگران باید به مرگ محکوم شود؛ زیرا حفظ نظم در کشتی چنین ایجاب می‌کند. بیلی باد پیش از آنکه به دار آویخته شود فریاد برمی‌آورد: «خدا به ناخدا ور اجر بدهد!» در این داستان پیچیده، همه‌چیز به ایجاز وصف شده است. این آخرین اثر ملویل، به شکلی کاملاً نمایان، استعداد شایان این نویسنده امریکایی را آشکار می‌سازد.

    </b>

  8. #7
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    <b>
    موبی دیک، هرمان ملویل این كتاب در 1851 توسط هرمان ملویل نوشته شد. ایشمیل به عنوان یك صیاد نهنگ با كشتی پیكود خارج از نانتوكت دریانوردی می كند. كاپیتن آهاب كه صورتی خشن و ساق پایی همچون عاج دارد، ارباب كشتی پیكود محسوب می شود. ناگهان معلوم می گردد كه رفت و آمد ایشمیل، یك گشت عادی برای یك نهنگ نیست.
    ساق پای آهاب را نهنگ سفیدی كه حیله گریش شهرت داشت و به موبی دیك معروف بود، گاز گرفته است. آهاب دیوانه وار تصمیم گرفته موبی دیك را شكار كند و انتقام خود را بگیرد. گردش های كشتی پیكود در عرض و طول اقیانوس آرام و در جست وجوی شكار مورد علاقه آهاب ادامه می یابد. درعین حال از كار شكار نهنگ نیز فارغ نمی مانند. ولی حس انتقام در آهاب به هیچ وجه كاسته نمی شود.
    سرانجام، دشمن آنها موبی دیك دیده می شود. آهاب سه روز تمام نهنگ را دنبال می كند، در هر حمله موبی دیك حیله گر زوبین ها را دفع می كند و قسمتی از كشتی را خورد می نماید و مرگ و ویرانی برای سرنشینانش به ارمغان می آورد. در روز سوم موبی دیك با یك پرش گردن آهاب را می گیرد و او را به درون آب می كشد و هلاكش می كند. آنگاه موبی دیك به تخریب كشتی ادامه می دهد، تا آنكه تمام چوب های آن خورد می شود. كشتی غرق می گردد و همه افراد در دل آب ناپدید می گردند به جز ایشمیل «اسمعیل» كه به یك تابوت خالی چنگ می اندازد و آنقدر مقاومت می كند تا كشتی دیگری به نام ریچل نجاتش می دهد.

    </b>

  9. #8
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    بلوموف" اثر ایوان گنچارف؛ شاهکار کلاسیک روانشناختی "آبلوموف" اثر ایوان گنچارف نویسنده روس با ترجمه سروش حبیبی
    ابلوموف كه معروفترین رمان گنچاروف نویسنده روسی است مفهومی جدید به ادبیات جهانی افزوده است و آن مفهوم ابلودوسیم یعنی واژه ای است كه برای توصیف خصوصیات علمی و اجتماعی یا فردی نوعی افراد روانی به كار می رود كه عبارتست از بی حسی درمان ناپذیر شخصیتی فاقد نیروی اراده و اعتماد به نفس. خود داستان نیز كمكی ارزشمند به تحول رئالیسم روانشناسی در ادبیات روسی كرد . ابلوموف ماجرای ناتوانی روحی پاك و زیباست كه خیالبافیهای آن در زندگی واقعی با شكست روبرو می شود اما زیبایی خاص و كم نظیر آن در همین جنبه آن نهفته است .
    ابلوموف، یک شخصیت است، یک روس خرده بورژوا که در دنیای خود زندگی می کند و یک بیماری دارد. همیشه می داند که خیلی کارها هست که در زندگی باید انجام دهد اما همیشه آنها را به بعد واگذار می کند. کتابی است بسیار بسیار درخشان و صد در صد خواندنی.
    كتاب "آ بلوموف"داستان زندگی خدمتكاری تنبل به نام آبلوموف است كه در چهار بخش تالیف شده است .

    بخش نخست كه در سال 1849 میلادی منتشر شده ابلوموف را در سرتاسر این بخش نشان می دهد كه در حال استراحت است.
    در بخش دوم او به دیدن خانواده ایلیسنكی می رود و به الگا علاقه مند می شود و الگا نیز نسبت به او چنین حسی را دارد.
    در بخش سوم الگا پی می برد كه در این تصمیم اشتباه كرده و از هم جدا می شوند.
    در قسمت چهارم الگا با دوست ابلوموف ازدواج می كند و ابلوموف هم با صاحبخانه اش ازدواج می كند.
    این رمان ظاهرا هیچ چیز فوق العاده ای ندارد اما آنچه كه آن را در ردیف شاهكارهای ادبیات كلاسیك نشانده، نگاه جزیی نگر و توصیف رویدادهای كوچك زندگی شخصیت ها از منظر روانشناختی است.
    آبلوموف" كه مهم ترین رمان ایوان گنچارف است، مفهومی جدید به فرهنگ ادب جهانی افزوده است.
    ابلوموسیم واژه ای است برای بیان ویژگی های روانی مبتلا به بی دردی درمان ناپذیر و بی ارادگی و ضعف نفس. این ویژگی ها ممكن است در جامعه ای به صورت بیماری مزمن و همه‌گیر در آید، چنان كه از خصوصیات ملی آن جامعه بشود.
    این داستان به تحول رئالیسم روانشناختی در ادب روس كمك ارزنده كرده و شهرتی جهانی یافته و در سال های بعد این شیوه رمان نویسی در جهان متداول شد.
    "آبلوموف" كه در اوایل دهه پنجاه با ترجمه سروش حبیبی از سوی انتشارات امیر كبیر منتشر شده بود با بازنگری جدید از سوی نشر فرهنگ معاصر به بازار آمد..
    ابلوموف - ایوان گنچارف
    آه بروتوس، تو هم برای من جز عذاب نمی‌خواهی."ژولیوس سزار، شکسپیر"
    بیماری بی ارادگی و اعتماد بنفسی.بیماری تنبلی. تن آسایی. بیماریی که در طول تاریخ زندگی بشر دوست داشتنی ترین نوع بیماری بوده است. بیماریی که هر یک از ما کم و بیش مبتلا به آن هستیم. بیماری ابلومویسم. نام قهرمان رمان جاودانه ایوان گنچارف. نامی که تا چاپ این کتاب وجود نداشت ولی بعد از نشر ابلوموف صاحب نام شد.
    ابلوموف نهایت تنبلی است. نهایت عدم تحرک است. ایوان گنچارف رمانی می‌نویسد و تصویری از آن‌چه که گوگول در جایی و در یک پاراگراف می‌نویسد به دست می‌دهد. تصویری از روسیه قبل از انقلاب کبیر اکتبر 1917
    .

  10. #9
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تارک دنیا مورد نیاز است: ده داستان تاسف‏بار
    نویسنده: میک جکسون ترجمه‏ی: گلاره اسدی آملی
    نشر چشمه چاپ دوم 158 صفحه 2500 تومان
    عنوان اصلی کتاب Ten Sorry Tales هست و ده داستان کوتاه داره (از اسمش هم که پیداست)، اما مترجم اسم یکی از این ده داستان رو برای عنوان کتاب انتخاب کرده. در تقسیم‏بندی کتاب‏ها، جزء داستان‏های طنز آمیز انگلیسی طبقه‏بندی شده. از اون جایی که مفهوم طنز در فرهنگ‏های مختلف فرق می‏کنه، در این مورد خودتون قضاوت کنید. با این وجود، با اطمینان می‏شه گفت که تمام داستان‏ها از یه جور خلاقیت دوست داشتنی بهره‏مند هستند.
    درباره نویسنده از پشت جلد:
    میک جکسون در سال 1960 در انگلستان متولد شد. او که از سال 1995 به صورت تمام‏وقت به کار نویسندگی مشغول است، بیشتر با رمان مرد زیرزمینی (1997) شناخته شده. مرد زیرزمینی در همان سال نامزد دو جایزه ادبی بوکر و ویت برد شد.
    از این نویسنده به جز مرد زیرزمینی و مجموعه داستان حاضر، رمان دیگری به نام پنج پسربچه نیز منتشر شده است.
    عناوین داستان‏های این کتاب به شرح زیر می‏باشد:
    خواهران پی‏یرس
    پسری که خواب رفت
    قایقی در سرداب
    جراح پروانه‏ها
    تارک دنیا مورد نیاز است
    ربودن موجودات فضایی
    دختری که استخوان جمع می‏کرد
    بی هیچ ردپایی
    گذر از رودخانه
    دزد دکمه


    *از داستان خواهران پی‏یرس:
    .... لول و ادنا قلچماق بودند. از بچگی عادت داشتند سطل‏های بزرگ و پاتیل‏های خرچنگ را این طرف و آن طرف ببرند. همین بود که ظرف چند دقیقه قایق‏شان را به ساحل آوردند، به آب انداختند و با دستان زمخت‏شان شروع کردند به پارو زدن.
    لول همان‏طور که پارو می‏زد سرش را برگردانده بود و چشم از قایق سرگردان برنمی‏داشت.
    ادنا گفت: «فکر نمی‏کنی خفه شده باشه؟»
    لول جواب داد: «نه کاملا.»
    از موج آخری که قایق شکسته را آرام آرام به عمق گورستان آبی‏اش فرو می‏برد، گذشتند. صاحب بی‏رمق قایق هم کمی آن‏طرف‏تر زیر آب رفته بود و داشت برای بار سوم هم فرو می‏رفت. آن‏قدر دست و پا زده بود که از رمق افتاده بود.سیاهی چشم‏هایش ناپدید شده و دهانش باز مانده بود. با یک دست و پا زدن کوتاه دیگر، مرد بیچاره کاملا زیر آب فرو رفت.
    خواهران پی‏یرس خودشان را رساندند به نقطه‏ای که آخرین بار غریق را آنجا دیده بودند. لول دستش را زیر آب برد و چرخاند. نگاهی به ادنا انداخت، سرش را با ناامیدی تکان داد و یک بار دیگر در حالی که آستین را تا شانه بالا زده بود، دستش را بیشتر در آب فرو برد. این دفعه وقتی بالا آمد و پشتش را به قایق تکیه داد یقه‏ی مرد نیمه‏جان در دستش بود.
    مرد را به ساحل بردند، روی سنگ‏ریزه‏ها انداختند و شروع کردند به فشار دادن شکمش. حدود یک گالن آب دریا از دهان مرد خارج شد. سپس لول، او را بلند کرد، روی شانه انداخت و سه تایی به خانه رفتند.
    روی‏هم‏رفته مرد خوش قیافه‏ای به نظرشان آمد. همه‏ی دندان‏هایش طبیعی بودند و سرش پر از موهای قهوه‏ای تیره بود. خلاصه این که او از آن مردانی بود که دست خواهران پی‏یرس به ندرت به آن‏ها می‏رسید. به همین خاطر، از بی‏هوشی او سوء استفاده کرده یک دل سیر نگاهش کردند. لباس‏های ماسه‏ای را از تنش درآوردند و کنار شومینه آویزان کردند. بعد با حوله خشکش کردند، لباس خواب صورتی ادنا را به او پوشاندند و یک جفت از جوراب‏های کهنه‏ی لول را پایش کردند تا گرم بماند.
    همان‏طور که مرد بیهوش روی کاناپه افتاده بود، پیشانی‏اش را پاک کردند و موهایش را مثل عروسک شانه زدند. هنوز لول و ادنا از کنار او بلند نشده بودند و همان‏طور خیره نگاهش می‏کردند که مرد سرفه‏ای کرد و چشم‏هایش را باز کرد.
    گفتنی است که لول و ادنا پی‏یرس چند سالی بود که دوران جوانی و طراوت‏شان را پشت‏سر گذاشته بودند. آن‏ها زندگی طولانی و پرمشقتی داشتند. گونه‏هایشان از ضربات باد و امواج دریا ترک خورده بود، دست‏هایشان خشن و موهایشان مثل کنف شده بود. لباس‏های‏شان هم از برخورد مداوم با ماهی‏هایی که صید می‏کردند چرب و چروک بود. در نتیجه وقتی مرد نیمه‏جان چشم‏هایش را گشود و هردو خواهر را بالای سرش دید، احتمالا ترس برش داشت، مخصوصا که فقط یکی از آن‏ها هم برای ترساندن یک مرد غرق شده کافی بود.
    ادنا با دندان‏های یکی در میانش به او لبخندی زد و گفت: «باید آب دریا رو از شکمت بیرون می‏کشیدیم.»
    چشم‏های غریبه به سرعت به چپ و راست می‏چرخید؛ شده بود مثل حیوانی که به دام افتاده، مثل خرگوشی در تله. نگاهی به سر و وضع خودش در لباس خواب کهنه‏ی ادنا کرد، بعد نگاهی به دو خواهر انداخت و جیغ بنفشی کشید.
    در دفاع از او باید گفت که مردک بیچاره، احتمالا با آن همه آبی که قورت داده بود، هنوز کمی گیج بود و آب شور توی سرش شلپ‏شلپ می‏کرد. از روی کاناپه پایین پرید و به سمت در حمله برد. چیزی نمانده بود که در را از پاشنه دربیاورد. بعد با همه قدرتی که داشت، همین طور که لابلای توفال‏ها کله‏معلق می‏رفت، به سمت ساحل فرار کرد.
    خواهرها با چشم‏های گرد شده در چارچوب در ایستاده بودند و تماشایش می‏کردند. تازه، کار به همین‏جا ختم نشد. مردک وقتی به حد کافی از خواهران پی‏یرس فاصله گرفت در حالی که هنوز لباس خواب صورتی ادنا را بر تن داشت، برگشت و انگشتش را به نشانه‏ی تهدید برای دو زنی تکان داد که چند ساعت پیش، از مرگ نجاتش داده بودند. سیل کلمات توهین‏آمیز بود که از دهان مرد خارج می‏شد. حرف‏هایش آن‏قدر قبیح و بی‏شرمانه بودند که مرغان دریایی (که اتفاقا خیلی هم پای‏بند اصول اخلاقی نیستند) سرشان را از شرم پایین انداخته بودند. بعد، مرد دوباره راهش را به سمت دریا ادامه داد.
    تعجبی ندارد که لول و ادنا پی‏یرس کمی از رفتار مرد جوان ناراحت شدند؛ اما دلخوری لول کمی بیشتر بود، چون او بود که مرد را دیده و از آب بیرون کشیده بود. حس می‏کرد حق دارد که سینه‏اش پر از خشم شده است. ژاکتش را تنش کرد و دنبال مرد راه افتاد.
    اگر غریبه صدای پای او را می‏شنید یا حتا نزدیک شدنش را حس می‏کرد، شاید فرصت پیدا می‏کرد، به خاطر از کوره در رفتنش، از لول عذرخواهی کند. اما لول پی‏یرس در حرکت از لای توفال و سنگ‏ریزه‏ها از او تیزتر بود و در عرض چند دقیقه خود را به مرد رساند. شانه‏هایش را گرفت، چرخاندش و یک مشت محکم حواله‏اش کرد. مرد چنان روی زمین پخش شد که نشانی از بلند شدن در او دیده نمی‏شد.
    لول مثل یک قهرمان مشت‏زنی بالای سر او ایستاد و خواهرش را صدا زد.
    گفت: «قایقو بیار.»
    دقیقا همان‏جایی پرتش کردند داخل آب که پیدایش کرده بودند و به سمت ساحل پارو زدند...


  11. #10
    *SARA* آنلاین نیست.
    کاربر فعال بخش دانشجویان

    (: Sun Is Up
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    تحصیلات
    دانشجوی کارشناسی حقوق
    سن
    19
    نوشته ها
    9,181
    موبایل
    HTC SenSation XE
    پسند شده های دریافتی
    2613
    پسند شده های ارسالی
    2059
    نوشته های وبلاگ
    24

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :10542


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    شامل ۱۶ داستان طنزمترجم: حسین یعقوبی
    ناشر: چشمه نوبت چاپ: چاپ سوم
    تعداد صفحات اصلی: ۲۱۸ صفحه قیمت: ۲۷۰۰ تومان
    در دنیا دو جور آدم وجود داره: آدمهای خوب و بد. آدمای خوب شبا خیلی خوب می‌خوابن؛ اما آدمای بد ... می‌دونن كه از ساعات شب استفاده‌های بهتری هم می‌شه كرد. خلاصه داستان مرگ در می زند:
    نات: لعنت بر شیطون. این صدای چی بود؟
    مرگ: گندش بزنن این خونه‌های چند طبقه‌رو .... نزدیك بود گردنم بشكنه.
    نات: تو ... تو دیگه كی هستی؟
    مرگ: مرگ
    نات: كی؟
    ...
    مرگ: مرگ‌ مرگ‌ مرگ.... ببینم، یه لیوان آب داری به من بدی؛ گلوم عین چوب خشك شده.
    نات: مرگ؟ منظورت چیه از اینكه می‌گی مرگی؟
    مرگ: تو چه مرگته؟ مگه عقب موندۀ ذهنی هستی؟ ببینم، تو مگه این لباس یه دست مشكی و این صورت رنگپریدۀ منو نمی‌بینی؟
    نات: چرا.
    ...
    مرگ: مرگم. ببینم تو این دم و دستگاهت یه لیوان آب خوردن پیدا نشد؟
    نات: ببینم این یه جور شوخی خركی نو ظهوره؟
    مرگ: شوخی؟ تو پنجاه و هفت سالته... درسته؟ اسمت نات آكرمنه... درسته؟ تو خیابون پاسیفیك، زندگی می‌كنی....درسته؟ ایناهاش... همه اسم و مشخصاتت رو اینجا نوشتم.
    ...
    نات: من نمی خوام بمیرم!
    مرگ: نمی‌خوام بمیرم نمی‌خوام بمیرم، خواهش می‌كنم شروع نكن. من هنوز بابت بالا اومدن از این دیوار نكبت خونه‌ات سرگیجه و تهوع دارمو اصلاً و ابداً حوصله مزخرف شنیدن ندارم.
    نات: حالا چرا از در نیومدی تو؟
    مرگ: می‏خواستم ورودم خیلی هیجان انگیز باشه. از بیرون دیدم پنجره‌های خونه‌ات خیلی بزرگه‌ و خودت هم سخت مشغول چیز خوندنی. دلم نیومد همین طور سرمو بندازم پایین، از پله‏ها بیام بالا و در خونه‌تو بزنم ... ورود خیلی بی مزه‌ای می‌شد؛ خودت هم حتماً اینو قبول داری ... متأسفانه داشتم می‌اومدم بالا پام لیز خورد و لوله ناودون خونه‌ات شكست. چیزی نمونده بود گردنم هم بشكنه ... البته بدبختانه گوشه لباسم جر خورد. شب سختی بود.
    نات: تو لوله ناودون خونه منو شكستی؟!
    مرگ: باور كن شكسته بود. به یه نخی بند بود. حالا داشتی چی می خوندی؟ "رسوایی بزرگ اخلاقی در یك مهمانی مختلط" ... عجب مقاله با حالی! ... می‌شه بعد از اینكه كارمو تموم كردم این روزنامه‌رو به من قرض بدی؟
    نات: من خودم هنوز این مقاله رو تموم نكردم.
    ...
    مرگ: آماده‌ای؟
    نات: آماده؟! واسه چی؟
    مرگ: مرگ ... فرجام زندگی ... خواب بی رویا ... و خلاصه هر اسم دیگه‌ای كه می‌پسندی ... آخ ... نگاه كن ... تو اولین مأموریتم دچار سانحه شدم. خدا كنه حالا یه موقع قانقاریا نگیرم؛ میگن مرض مرگباریه. یالاّ زود باش آماده شو ... من باید هر چه زودتر برگردم و پامو پانسمان كنم.
    نات: صبر كن ... من احتیاج به زمان دارم ... من اصلاً آمادگی مردن ندارم.
    مرگ: جداً متأسفم. اما عدم آمادگی تو هیچ ربطی به من نداره. البته دوست دارم كمكت كنم اما نمی‌تونم؛ چون به قول قدیمیا اجلت رسیده.
    نات: چی جوری اجلم رسیده؟ من تازه دارم به زندگیم سر و سامون می‌دم ... تازه حقوقم اضافه شده.
    ...
    مرگ: ببینم، نمی‌خوای از این بحثای احمقانه دست برداری و آماده بشی؟
    نات: می‌بخشی‌ها ... جسارته ... اما راستش من نمی‌تونم قبول كنم كه تو مرگی. اصلاً به قیافت نمی‌خوره.
    مرگ: توقع داشتی قیافم عین كی باشه؟! راك هادسن؟
    نات: بهت بر نخوره .... من منظوری نداشتم.
    مرگ: چرا، دقیقاً یه منظوری داشتی ...
    نات: خب: ... آره ... این جوری می شه گفت كه ... بله ... من فكر می كردم قدت یه هوا بلند تر باشه.
    مرگ: مزخرف می گی ... من قدم یک متر و پنجاه و هفته و کاملاْ متناسب با وزنمه.
    نات: میدونی ... همچین بفهمی نفهمی یه کم شبیه منی.
    مرگ: خب مگه قرار بود شبیه کی باشم؟ من مرگ توام.
    نات: به من یه کوچولو وقت بده... می شه یک روز دیگه بمیرم؟
    مرگ: امکان نداره ... من اجازه ندارم.
    ...
    نات: ببینم نمی شه یه راه حل براش پیدا کنیم؟
    مرگ: مثلاْ ... چه راه حلی؟
    نات: مثلاْ ... مثلاْ ... ببینم، تو اهل بازی شطرنج هستی؟
    مرگ: نه ... اینقدر احمق نیستم.
    نات: اما من ... من خودم دیدم كه تو یه فیلم شطرنج بازی می كردی.
    مرگ: اون من نبودم. من از شطرنج بیزارم. حالا اگه باز صحبت ورق و یه بازی سبك مث "رامی" می‌كردی باز یه چیزی.
    نات: تو جداً "رامی" بلدی؟
    مرگ: بلدم؟! پسر من استاد ورقم.
    ...
    نات: من باهات "رامی" بازی می‌كنم. اگه تو بردی من دربست در اختیارت هستم ...
    مرگ: و اگه تو بردی؟!
    نات: یه كوچولو به من وقت اضافه می دی ... حدود یه روز ... بلكه هم بیشتر.
    ...
    نات: ببین ورقا همین جاست ... نیم ساعت هم طول نمی‌كشه.
    مرگ: باشه ... بشین بازی كنیم. بعد از ماجراجویی امشب، ورق بازی یه كم به من آرامش می ده.
    ...
    نات: چی جوریه؟
    مرگ: چی چی جوریه؟
    نات: مرگ.
    مرگ: می‌خواستی چی‌جوری باشه؛ دراز به دراز می افتی و كارت تموم می‌شه.
    نات: بعدش ... بعدش خبری هست؟
    مرگ: خودت به موقع می‌بینی‌.
    نات: آها ...‌ پس مرگ یه در بسته نیست، یه ظلمت ابدی هم نیست ... قراره من یه چیزی ببینم.
    مرگ: بازیتو بكن.
    ...
    نات: تو نمی‌خوای هیچی به من بگی؟ یعنی حق نداری هیچی به من بگی؟ حتی اینكه قراره ما كجا بریم؟
    مرگ: ما جایی نمی‌ریم تو جایی می‌ری.
    نات: منظورت چیه؟
    مرگ: تو قراره با كله سقوط كنی روی آسفالت خیابون ... گردنت می‌شكنه و كمی از مغزت متلاشی می‌شه ‌و خلاصه می‌میری.
    نات: باز جای شكرش باقیه كه لگنم نمی‌شكنه.
    ...
    نات: حالا من باید سقوط كنم روی آسفالت خیابون؟ نمی‌شه همین‌طور كه مثل بچه آدم روی تختم نشستم، گردنم بشكنه و مغزم متلاشی بشه؟
    مرگ: نخیر، كدوم احمقی تا حالا به این شكل مسخره مرده ... یه دست دیگه بازی كنیم.
    نات: آخه چرا نمی‌شه؟
    مرگ: چون تو باید حتماً سقوط كنی اون پایین. حالا دیگه بس كن بذار من یكم تمركز داشته باشم.
    ...
    نات: شصت و هشت من ... پنجاه و یک تو ... متأسفانه دوست عزیز ... تو باختی
    مرگ: تف به این شعور من ... می دونستم كه نباید اون نه پیك رو می‌انداختم زمین.
    نات: خب ... من فكر ‌كنم وقت خداحافظیه، فردا می‌بینمت.
    ...

    پیرامون زندگی و آثار وودی آلن
    دو باور غلط سالهاست كه درباره من بین مردم رواج دارد. یكی اینكه من روشنفكرم، فقط به این دلیل كه عینكی هستم؛ و بدتر از آن اینکه هنرمندم، چون فیلم‌هایم نمی فروشد.
    وودی آلن، تابستان ۲۰۰۲
    آلن استوارت كنیزبرگ فرزند مارتین كنیزبرگ و نتی چری در اول دسامبر ۱۹۳۵ در بروكلین نیویورك متولد شد.در سن سه سالگی كارتون سفید برفی را همراه با مادرش در سینما دید و از آن پس سینما تبدیل به خانه دوم او شد. خودش از این تجربه چنین یاد می‌كند: "از همان بچگی تو انتخاب زنا اشتباه می‌كردم. وقتی رفتیم سفید برفی رو ببینیم همه دلباخته‌ سفید‌‌ برفی شده بودن و من عاشق نامادری بد ذاتش."
    از همان بدو ورودش به مدرسه، به خاطرضریب هوشی بالایش به كلاس تیزهوشان فرستاده شد. اما آلن از همان روز اول تصمیم قطعیش را درباره فضاهای آموزشی گرفت. او از مدرسه بیزار بود. آلن بدل به شاگرد شورشی كلاس شد كه نه تكالیفش را انجام می‌داد، نه حرف مبصر كلاس گوش می‌كرد و نه ‌به معلم‌هایش احترام می‌گذاشت. ‌
    آلن هر كاری كه می‌توانست كرد تا والدینش را وادار كند به او اجازه دهند در خانه بماند و معلم سر خانه برایش بگیرند.
    آلن در دوره كودكی و نوجوانی، بسكتبال، فوتبال و بیسبال ورزش‌هایی بودند كه او در آن‌ها ستاره تیم‌اش بود. به بكس هم علاقه داشت كه با مخالفت خانواده‌اش مواجه شد و از خیر ادامه آن گذشت.
    آلن به موسیقی و جادو نیز توجه خاصی داشت. از هفده ‌سالگی نواختن كلارینت را شروع كرد كه تا امروز، كه 70‌ سال از عمرش می‌گذرد، همچنان آن را ادامه می دهد. در زمینه جادو و شعبده بازی هم به خاطر علاقه و مطالعات زیادی كه در این زمینه داشت یك بار در سن پانزده سالگی از او دعوت شد تا در برنامه تلویزیونی "دلقك جادویی"، حاضر شود؛ اما متأسفانه ترفند ویژه‌ای كه آلن در آن استاد بود غیب كردن یك بطری شراب بود كه به نظر مسئولان تلویزیونی اصلاً مناسب بینندگان خردسال آن نبود.
    سال۱۹۵۲، بالاخره وودی آلن متولد شد. آلن تا پیش از این به صورت جسته گریخته مطالب طنز و لطیفه‌هایی می نوشت و برای مطبوعات محلی می‌فرستاد. اما در این مقطع و در سن ۱۷ سالگی تصمیم گرفت طنز نویس را به عنوان پیشه‌ی آینده‌اش جدی بگیرد و از آنجا كه از یك طرف حس می كرد نام‌اش بیش‌تر مناسب یك نماینده مجلس عوام انگلستان است تا یك طنز نویس و كمدین؛ و از طرف دیگر فردی خجالتی بود و دوست نداشت همكلاسی‌هایش نام او را در روزنامه‌ها و مجله ببینند، نام مستعار وودی آلن را برای خود انتخاب كرد.‌
    در سال ۱۹۵۳ آلن وارد دانشگاه شد. با پس زمینه شخصیتی او مشخص بود كه خیلی در دانشگاه دوام نمی آورد. در همان پایان ترم اول، استادان خشك و جدی كه شعور درك طنز ظریف و هوشمندانه مقالات و مطالب او را نداشتند، بدترین نمرات‌شان را به او اختصاص دادند. معدل وحشتناك D آلن، مسئولان دانشگاه را متقاعد كرد كه بدون فوت وقت او را از ادامه تحصیل محروم كنند.
    آلن بعد از مدتی بیكاری، در ۱۹۵۵ به گروه نویسندگان برنامه‌های طنز شبكه تلویزیونیNBC پیوست. سرپرست گروه دنی سایمن بود كه آلن پیوسته در مصاحبه‌هایش از او به نیكی یاد می‌كند و می‌گوید كه در مدت همكاری با او بسیار چیزها یاد گرفته است.‌
    از سال ۱۹۵۹،اختلالات عصبی و روانی آلن شروع شد. او از همان زمان جلسات روان درمانی خود را آغاز كرد كه تا امروز نیز همچنان استمرار دارد. بیماری آلن، كه در بیشتر فیلم‌هایش نیز به آن پرداخته می‌شود، قسمتی مربوط به دغدغه‌های روشنفكرانه‌اش و بخشی مربوط به اضطراب و استرس بی‌دلیلی است كه گاه و بی‌گاه عارضش می‌شود.
    آلن در این زمینه می‌گوید:"روانكاوان من دو چیز را خیلی خوب می‌دانند: یكی اینكه من برای مداوا شدنم حتماً محتاج این جلسات هستم و دوم این‌كه دستمزد گزاف آن‌ها كاملاً منصفانه و منطقی است."
    وودی آلن به مدت ده سال برای برنامه‌های تلویزیونی و كمدین‌های سرشناسی چون باب هوپ و سید سزار متن می‌نوشت. طی این مدت، او یكی دو جایزه امی - اسكار تلویزیونی - را نیز كسب كرد. نخستین تجربه سینمایی او، نوشتن فیلمنامه "تازه چه خبر پوسی كت" ساخته كلایودانر و حضور در نقش كوتاهی از فیلم بود.
    وودی آْلن كه در دهه ۷۰ ضمن فعالیت در عرصه سینما، برای مطبوعات نیز مقاله، داستان و نمایشنامه طنز می‌نوشت با ساخت "آنی‌هال" كه به اعتقاد اكثر منتقدان شاهكار سینمایی خود انجام داد.
    موفقیت در گیشه، استقبال گرم منتقدان و حضور پیروزمندانه فیلم در شب اسكار، آلن را به عنوان كارگردانی برجسته و صاحب سبك تثبیت نمود.
    آلن ظرف سی‌سال اخیر بیست بار نامزد دریافت جایزه اسكار شده است، كه از این لحاظ جزو ركورد داران است؛ هرچند از این بیست نامزدی، او تنها سه بار موفق به دریافت اسكار (دو اسكار برای كارگردانی و فیلمنامه "آنی‌هال" و یكی دیگر برای فیلمنامه "هانا و خواهرانش") شده و هر چند او شخصاً هیچ‌گاه در مراسم اسكار حاضر نشده و معتقد است كه "رقابت در عرصه هنر، جداً مضحك است".
    مجموعه‌ای كه معرفی می‌شود، گزیده‌ای از كتاب Complet Prose Woody Alen چاپ سال 1992 است كه سه كتاب "تسویه حساب"(1971)، "بی‌بال و پر" (1975) و "عوارض جانبی"(1980) را در بر دارد.
    بد نیست همانطور كه این مقدمه را با جمله‌ای از وودی آلن شروع كردیم، با جملۀ دیگر از او -بر گرفته از مصاحبه‌ مفصل‌اش با "گاردین" در اواخر دهه هفتاد- پایان دهیم:
    در دنیا دو جور آدم وجود داره: آدمهای خوب و بد. آدمای خوب شبا خیلی خوب می‌خوابن؛ اما آدمای بد ... می‌دونن كه از ساعات شب استفاده‌های بهتری هم می‌شه كرد.


 
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 08:13 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
SEO by vBSEO